خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان ترس از مه / رمان ترس از مه پارت آخر

رمان ترس از مه پارت آخر

رمان ترس از مه

جهت مشاهده به ترتیب رمان ترس از مه از اینجا کلیک کنید

_فرانسیس بزار توضیخ بدم، جبرانش میکنم. گوش کن به حرفم بزار…

قبل این که بخواد جملهاش رو کامل کنه، به عقب کشیده شد و محکم خورد به دیواره غار و زمین افتاد.

از دیدن همچین چیز ی چشم هام تا آخرین حد ممکن گرد شد و کلا گریه یادم رفت.

چه طور بدون این که کسی لمسش کنه این اتفاق براش افتاد!

حس کردم زبونم بند اومده، شاهین که انگار حسابی دردش اومده بود روی زمین یکم تکون خورد و دستش رو پشت کمرش برد.

فرانسیس شنلش رو تکونی داد با دادی که زد حس کردم تمام شعله های کنار دیوار پر رنگ تر از رنگی که بودن میشن.

_ تو همه چی خراب کردی، من بهت فرصت زندگی دادم.

دستش رو سمت صورت شاهین گرفت که ناله هاش کل غار کرد، دردش اومد! چه طور ی بدون لمس کردن داشت شکنجش می داد؟ اونم جلوی منی که داشتم سکته می کردم؟ شاهین دستش رو به سرش گرفت و فریاد دیگه ای از در کشید که دلم ریخت!

بدون این که لمس کنه داشت میزدش! و فقط از این کتک کار ی صدای ناله های شاهین و صورت از درد جمع شدشِ که واقعی و قابل دیدنِ، مگه میشه؟ مگه فیلم تخیلیه!

_کشتیش ولش کن!

گلوم می سوخت و صدام شبیه کسی شد که داره آخرین نفس های زندگیش رو می کشه.

بعد از چند ثانیه که دیگه داشتم دق می کردم، دست از سرش برداشت.

شاهین از درد صورتش جمع شده بود، چند تا نفس عمیق کشید که با سرفه خون بالا آوردن. دیگه با دیدن خون حس کردم جیگرم آتیش گرفته، دستم رو جلوی دهنم گذاشتم فقط تو دلم خدارو صدا کردم، با همه اینا دوتا ادستش رو دو طرف بدنش گذاشت و بلند شد.

_ فرانسیس بزار…بزار توضیح بدم.

اما، انگار این جونور کر شده، از چی آنقدر عصبانیه؟ این بار دست برد سمت سرش و موهای شاهین رو گرفت و کشید، مجبورش کرد زانو بزنه .

با دیدن این صحنه نفسم حبس شد، خدایا دار ی زجر کشم می کنی، بلایی سرش بیاد من میمیرم.

می خواستم بلند شم و کمک کنم، نباید بزار خوابم واقعی شه این هیولایی که جلو رومِ جفتمون رو میکشه!

با عصبانیت توی صورت شاهین داد زد.

_ کی نجاتت داد؟ کی بهت قدرت داد؟ کی بهت اون خونه و اموال رو داد؟ با انگشت به من اشاره کرد و با صدای بلند تر ی داد زد.

_ مگه اجازه ندادم زنده بمونه؟!

با این دادش تمام آتش های اطراف برای لحظه ای تا بالای سقف غار زبانه کشیدن. بی اختیار جیغی از ترس کشیدم و دستم رو جلوی دهنم گذاشتم.

شاهین با بیحالی و همون طور ی کمی از دهنش خون می اومد، به فرانسیس نگاه کرد و گفت:

_ تو دادی.  

فرانسیس نگاه پر از حرصی بهش انداخت همزمان که موهاش رو ول می کرد گفت:

_ گند زدی، گند زدی. پسره خر فکر کردی نمی دونستم تمام مدت چه غلطی می کردی؟ فکر کردی نمی دونستم اون دختره خون آشام رو گذاشتی تا مراقب عشقت باشه؟ بعد اونوقت جلوی من از معاملمون زر زر می کردی؟ دِ آخه احمق، مگه نگفتم عشق سمِ، مگه نگفتم بدبختت می کنه؟ هی بهت فرصت دادم گفتم حالیته اما، خودت گند زدی حالام تاوان خیانتت رو میدی.

شاهین بی رمق زمین افتاد و حتی نای تکون خوردن نداشت. با ترس خواستم از جام بلند شم که پام بدجور سوخت، بدون توجه به سوزشش درحالی که نگاهم فقط روی عشقم بود گفتم:

_ توروخدا تمومش کن، ت..تو دیگه جونور ی هستی؟ اصلا مشکلت با ماچیه؟! بزار ما بریم.

فرانسیس که با این حرفم حسابی قاطی کرد، سمتم خیز برداشت و دستش دور گلوم نشست، آنقدر تند حرکت کرد که حتی ندیدم چه طور ی این یک متر رو طی کرد و جلوم رسید.

به شدت گلوم رو فشار داد، حس خفگی، تنگی نفس، قلبی که دیگه داشت کم می آورد.

دست های بی جونم رو روی دستش گذاشتم و به چشم های سیاهش خیره موندم.

_چه جونوریم؟ آره خب جونور! اون انجمن کوفتی و تمام جادوگراشون من رو به این حال و روز انداختن، اونا بدبختم کردن، منو تو آتیش نفرینشون سوزوندن. بعد این همه سال درست وقتی که داشتم به اونی می خواستم می رسیدم تو گند زدی، تو خراب کردی. عشق کار هارو خراب میکنه، گند میزنه به همه چی! من امشب می تونستم آزاد بشم اما، این پسره خر آخرین ماموریت تموم نکرد .

اونم چون تو روش اثر گذاشتی.

چشم هام دیگه داشت سیاهی می رفت و برای ذره ای اکسیژن در حال تقلا بودم.

_ ولش..کن، فرانسیس تو رو به مقدساتت قسم ولش کن، من گردنبندشو واست آوردم بزار بره.

با شنیدن صدای بی حال شاهین، دست هاش از دور گلوم جدا شد و من افتادم زمین، چشم هام دیگه جایی رو نمیدید، نفسم در نمی اومد.

به گلوم چنگ زدم و شروع به سرفه کردم.

نمیدیدم، اما صدای فرانسیس رو شنیدم که داد زد.

_گردنبندش بدون خوناش به درد من نمی خوره نفهم! فکر می کنی میتونم لمسش کنم؟ فکر کردی چرا جسد هاشون رو می خواستم. تا زمانی که صاحب اون گردنبند زندس من نمی تونم اون لعنتیو لمس کنم، اون باید بمیره تا طلسم من بشکنه.

همزمان صدای داد شاهین بلند شد، خدایا کمکمون کن داره می کشتش. سینم و گلوم میسوخت و سرفه های خشک و پی در پی دست از سرم بر نمیداشت. با تمام دردی که داشتم همون طور که یک دستم روی سینم بود با دست دیگم به زمین فشار آوردم و سعی کردم یکم بلند شم.

چند بار چشم هام رو بهم فشردم تا تونستم راحت تر ببینم، با دیدن شاهین که دیگه تکون نمیخورد و به سختی نفس می کشید انگار آب یخ رو کل هیکلم ریختن.

_شاهین، شاهین بلند شو.

صدای گرفتم آنقدر آروم بود که فکر نکنم بهش رسیده باشه، نگاهی به اطراف کردم، فرانسیس درحالی که خنجرش رو تو دستش تکون می داد قدم به قدم به شاهین نزدیک شد. نفسم گرفت تمام کابوس هام شده بودن یک لشکر ده هزار نفرِ و من یک ارتش تک نفره بودم .

ثانیه به ثانیه مرگ رو جلوی چشم هام می دیدم، من باید الان چیکار کنم؟ حتی یادم رفت که اشک بریزم و التماس کنم، فقط ترسیده بودم .

_ تو خراب کردی، شاهین نقشه های منو به باد دادی حتی با مرگتونم من آروم نمیشم.

صداش به طرز وحشتناکی آروم بود، داد نمیزد اما آنقدر نفرت و حرص تو صداش موج میزد که نشون بده شوخی نمیکنه.

 ***

“سوم شخص”

به سختی سعی کرد بلند شه اما دیگه نای تکون خورد نداشت، هیچ وقت فکرش رو نمی کرد کارش با فرانسیس به این جا برسه، تقلا و التماس کمکی به حالش نمیکرد چون مطمئن بود رحم تو قوانین این موجود اصلا وجود نداره.

تقلاهای عشقش رو از باریکه چشمش میدید، نگران حال اون بود تا خودش، تو چشم های هلنا التماس و نگرانی رو می دید اما انگار عاجز تر از اون بود که بتونه کار ی کنه.

آب گلوش رو قورت داد و سعی کرد تکون بخوره که با تیر کشیدن کمرش بی اختیار نالهاش بلند شد.

فرانسیس جلوی صورتش روی زمین زانو زد، تیر نگاه ترسناکش دوباره قلبش رو هدف کرد، با تمام ته مونده انرژ ی که براش مونده بود، لب هاش رو تکون داد و خطاب به این درنده گفت:

_بد کردم باشه، حق باتوعه اما اون زن حامله بود، نتونستم ماموریتتو تموم کنم، اینا ربطی به هلنا نداره. بزار اون بره هربلایی دوست دار ی سرم بیار.

فرانسیس فقط با اخم نگاهش کرد، خنجر کوچیک و فوق العاده تیزش رو تکونی داد.

شاهین نفسش به سختی درمیاومد و فقط خدا خدا میکرد حداقل به مرگ خودش راضی شه و کار ی با هلنا نداشته باشه.

دستش سمت قفسه سینهاش اومد که باعث شد نفس عمیقی بکشه که همراه با این نفس دست فرانسیس بالا و پایین شد و لباسش رو لمس کرد شاهین داغون تر از اون بود که حتی عکس العمل نشون بده. با چشم های نیمه بازش و نفسی که به سختی از بین درد عبور می کرد و به بیرون می رسید، نگاهش کرد.

_ دیگه بهت لطف نمیکنم، تنها کار ی که برات انجام میدم اول کشتن توعه، بعدم کشتن اون دختره بی همه چیز. لیاقت اون بال هارو نداشتی، من تا آخرین لحظه بهت ایمان داشتم، با این که اون روز این جا دیدمت، با این که می دونستم دار ی دروغ می گی اما، بازم بهت فرصت دادم .

با این حرفش چشم هاش رو باز کرد و به خنجر ی نگاه کرد که تا بالای سر فرانسیس اوج گرفته و درست توی قلبش مقصد فرود اومدنشِ. هلنا با دیدن برق خنجر و جایی که نشونه رفته دستش رو جلوی دهنش گذاشت و جیغ کشید.

_ نه، نه نکشش تو روخدا ولش کن.

اما فرانسیس عاشق التماسِ، پوزخندی به صدای اون دختر که با تمام وجودش التماس می کرد زد.

_جهنم خوشبگذره، قانون اول بهت چی گفتم؟ مجازات خیانت مرگه!

با پایین اومدن خنجر هلنا با گریه جیغ کشید اما، فقط چند سانت تا پایان زندگی وقت بود که فرانسیس با شدت به عقب پرتاب شد، جور ی که حتی نتونست از خودش دفاع کنه یا جلوی این اتفاق رو بگیره.

شاهین که تا اون لحظه منتظر مرگ بود با این اتفاق متعجب و با درد، سرش رو کمی سمت ورودی غار خم کرد اما به خاطر تار ی چشم هاش و ضعف نمی تونست درست حسابی ببینه.

هلنا بهت زده به فرانسیسی نگاه کرد که با کمر به دیواره غار خورد و زمین افتاد باز هم بدون لمس کردن، چیز ی جابه جا شد و کسی دردش گرفت!

نگاه نگران و اشکیش رو به شاهین انداخت تا مطمئن شه اثر ی از اون خنجر توی قلب عشقش نیست.

همزمان از در ورودی غار چند نفر وارد شدن که بین اون ها بالاخره آشنایی رو دید که مطمئن بود حتما راه نجات و کمکیِ  که خدا واسش فرستاده، روسلا همراه رضا و فرد کت شلوار ی که کمی سنش زیاد به نظر میرسید پیشتاز بودن.

هلنا که تازه درد طاقت فرسای پاش رو حس می کرد، با بهت به روسلا و افرادی که همراهش وارد غار شدن خیره شد .

_ شماها دیگه کدوم خرایی هستید؟

این صدای نحس فرانسیس بود که هنوزم رعشه به تن این دختر درد دیده میانداخت. روسلا از دیدن وضعیت هلنا و شاهین اخم هاش در هم شد. قبل این که فرانسیس بلند شه  همون مرد کت شلوار ی که رئیس انجمنِ چند قدم جلوتر اومد، نگاه بهت زده اش رو از شاهین و هلنا و شعله های آتش کنار دیواره گرفت با عصبانیت اشاره ای به افراد پشت سرش کرد.

_ جلوی اون شیطانو بگیرید.

طولی نکشید که فرانسیس درحالی با دست های استخوانیش قفسه سینش رو فشار می داد بلند شد و چهار نفر دورش کردن، تو دست هرکدوم از افراد شی بلندی بود که روی سرش چیز ی شبیه گوی درخشان به رنگ طلائی قرار داشت.

مبینی با عصبانیت به فرانسیس که بین افرادش گیر کرده بود نگاه کرد و داد زد.

_ حرومزاده چه طور ی از گورت بیرون اومدی؟ واقعا فکر کردی اجازه میدم به کثافط کار ی های گذشتت برگردی؟

فرانسیس که خودش رو تو محاصره می دید بلند خندید و نگاه پر از حرص و نفرتی به مبینی انداخت.

_ اصلا شبیه پدربزرگت نیستی، اونا نتونستن منو بیشتر از چند سال زندانی کنن تو که جای خود دار ی جوجه!  

بعد نگاه پر از نفرتی به شاهین انداخت که همچنان به خاطر درد روی زمین افتاده بود و سخت نفس می کشیدحس پشیمونی داشت که چرا به التماس های گذشته اش توجه کرد، شاهین بهش خیانت کرده بود، با خبردار کردن انجمن از زنده بودنش حسابی دچار مشکل شد.

شک نداشت مبینی هرکار ی بتونه واسه دوباره زندانی کردنش و حتی نابودیش می کنه.

مبینی با خشم دست هاش رو مشت کرد، تنها تو مدارک قدیمی انجمنش از این نفرین و موجود نام برده شده، پدربزرگش از کسایی بود که موقع حمله این درنده به شهر حضور داشت. اون کسی بود که از جادوگرا کمک خواست و الان، جا پای اون گذاشته.

_ این کثافط بکشید.

درگیر ی افراد با فرانسیس درست مثل فیلم های تخیلی برای هلنا بود، افراد شی بلند تو دستشون رو سمت فرانسیس نشانه می گرفت و چیز ی شبیه گلوله های آتش از نوک اون گوی ها با صدای عجیبی مثل برخورد سنگ های بلند به دیواره کوه خارج می شد و مستقیم به فرانسیس می خورد.

درک دنیای تبدیلشونده ها برای هلنا به اندازه کافی سخت بود و الان آنقدر درد داشت که گیج و منگ فقط نظارگر باشه. با شلوغ شدن اوضاع و پرت شدن حواس فرانسیس نسبت به بقیه، رضا خودش رو به شاهین رسوند و با سختی از وسط درگیر ی بیرون کشیدش، چون قشنگ مشخص بود فرانسیس یک ثانیه هم فرصت پیدا کنه از دست افراد مبینی خلاص شه شاهین رو تکیه تیکه می کنه!

هلنا دستش رو روی گوش هاش گذاشت و تا جایی که می شد خودش رو گوشه دیوار مچاله کرد، اصلا نمی فهمید کی به کیه و آنقدر ترسیده بود که توان دوباره تلاش کردن واسه باز کردن پاش رو نداشت.

تنها کسی که حالش رو درک می کرد روسلا بود که بالاخره وقتی افرادی که فرانسیس رو محاصره کرده بودن رو تونست دور بزنه و خودش رو به هلنا برسونه، از دیدن وضعیت و حال آشفته هلنا اخم هاش در هم شد، کنارش روی خاک  زانو زد و دست هاش رو گرفت.

_سالمی؟

با شنیدن صدای روسلا بین این همه صداهای عجیب و ترسناک که زیادی بلند بود، حس بهتر ی بهش دست داد، درحالی که با دست های لرزونش سرش رو گرفته بود و چونه اش از بغض می لرزید و ترسیده گفت:

_شاهین…

_حالش خوبه، بلند شو بریم.

تو این وضعیت آشفته هم، نگران حال اون بود تا خودش که تا سرحد مرگ ترسیده.

هلنا دست روسلا رو گرفت، همزمان با فریاد یکی از افرادی که به دست فرانسیس کشته شد، روسلا چرخید. اوضاع داشت بدتر می شد. لعنتی زیر لب گفت نباید با این تعداد از افراد این جا می اومدن ،اما چاره ای هم نداشتن!

سرچرخوند سمت هلنا که با گریه به جسد غرق خونه اون مرد نگاه می کرد که نزدیکیشون جون داد .

می دونست دیدن این چیزا براش چقدر سخته، دستش رو کشید و خواست بلندش کنه که با صدای لرزون و نفسی که دیگه بیرون نمیاد گفت:

_ پام گیر کرده.

تازه روسلا فهمید خون هایی که اطرافش روی زمین ریخته برای کیه، وقتش کم بود سریع سمت پاش خم شد و با دیدن ریشه بزرگ و کلفتی که مچ پاش رو اسیر کرده دستی به صورتش کشید.

یک نگاه به چشم های ترسیداش انداخت، دیگه چیز ی به عنوان چاقو همراه خودش نداشت که بتونه چیز ی به این بزرگی رو ببره، فکر ی به سرش زد یکم رفت عقب و درحالی که تمرکز می کرد قدرتش رو توی دست هاش جمع کرد. حجم عظیم قدرتش توی انگشتان ظریف روسلا شمشیر بُرنده ای شد که هر تبدیلشونده ای میتونست داشته باشه و صلاح اصلی همشون بود.

هلنا که بازم یک چیز عجیب و غیر عادی تازه دیده بود حتی حال نداشت تعجب کنه، شمشیر ی با دسته طلائی که زیادی نورانی به نظر می رسید شاید تو سریال های تاریخی هم شبیهش رو ندیده بود فقط وقتی شمشیر بالا رفت، با دست صورتش رو گرفت و وقتی باز کرد که  روسلا کارش تموم شد دستش رو کشید.

_ بلند شو باید بریم.

آب گلوش رو قورت داد، دستش رو دور شونه روسلا انداخت و با گرفت دیوار از جاش بلند شد، اولین قدم رو که برداشت از درد دلش می خواست داد بزنه، نتیجه اون همه تقلا واسه آزاد کردن پاش صد درصد همین میشه.

برعکس روسلا که مدام حواسش به بقیه و به خصوص فرانسیس بود که الان شدیدن به خون این دوتا تشنهست، میترسید برگرده و به عقب نگاه کنه با همه توانش تمرکزش رو واسه راه رفتن گذاشت ،با کمک روسلا جایی نزدیک شاهینی که سرش توی بغل رضا ست دوزانو روی زمین با اخ ریز ی که زیر لب گفت، افتاد. از دیدن شاهین تو این وضعیت داغون حس کرد قلبش درد گرفته، دوباره بغض به گلوش چنگ زد درحالی دیگه صداهای اطراف براش بی معنی شده بود فقط می خواست صدای عشقش رو بشنوه.

دستش رو روی سینهاش گذاشتم و روش خم شد و با نگرانی صداش کرد.

_خوبی؟ بیدار شو.

دست های گرم روسلا روی شونه اش نشست و همزمان شاهین چشم های بی رمق و خستهاش رو باز کرد.

با دیدن چهره آشفته هلنا لبخند کم جونی بهش زد. همین لبخند و نگاه بی رمق واسه این که هلنا یکم آروم بشه کافی بود. دست های لرزونش رو روی صورت خونی شاهین کشید و بیشتر سمتش خم شد.

درحالی که سروصداها به اوج خودش می رسید روسلا نگاه نگرانی به مبینی انداخت و خطاب به رضایی که استرسش رو فقط با نفس های عمیق سعی می کرد کنترل کنه گفت:

_ رضا، این دوتا رو از غار ببر بیرون. موندنشون خیلی خطرناکه.

رضا سرش رو بلند کرد.  با اخم های درهم اول نگاهی به روسلا انداخت، حق با اون بود این دوتا این جا هیچ کاره بودن نه شاهین حالش خوب بود که بشه روی کمکش حساب کرد، نه هلنا توانایی دفاع از خودش رو داشت، تا خواست چیز ی بگه با دیدن فرانسیس که حریصانه درحالی که چیز بلند و تیز ی تو دستشِ و مستقیم سمت روسلا می اومد با چشم های گرد شده داد زد.

_پشت سرت.

از دادی که زد همزمان که روسلا چرخید، هلنا هم وحشت زده، خودش رو توی بغل شاهین مچاله کرد و مثل گنجیشکی بی پناه می لرزید. فرانسیس با عصبانیتی وصف نشدنی داد زد.

_ من تا اون دوتا رو نکشم آروم نمیگیرم.

واکنش روسلا سریع تر از اون بود، شمشیر به دست چرخید و با تمام توان جلوی ضربه اش رو گرفت.

_ببند دهنتو تا من زندم کسی از این غلطا نمیکنه!

خیلی زود میدان مبارزه که زیاد هم بزرگ نبود و با خون دو نفر از افراد مبینی رنگین شده، به حرمت جنگیدن روسلا خالی شد.

مبینی که نگران به نظر می رسید و خودشم زخمی شده بود، نگاهی به شاهین و هلنا انداخت، درد در تک تک اندام هاش جولان می داد و از نظر سنی زیاد در جنگیدن موفق نبود، هنوز هم باورش نمی شد با همچین پسر کم سن و سالی نزدیک یک سال و خورده  ای بدون برملا شدن هویتش کار کرده.

رو کرد سمت دو تن از افرادش، چشم هاش رو لحظه ای بست و به حالت دستور ی گفت:

_به رضا کمک کنید اون دو نفرو ببرید بیرون.

رضا که با چشم های نگران، مبارزه عشقش رو می دید نگاهی به شاهین و هلنا کرد، با دیدن افراد مبینی که برای کمک سمتش اومدن نفس عمیقی کشید. شاهین رو تکون داد و همون طور به اون دو نفر اشاره کرد و گفت:

_شاهین بلند شو باید برید بیرون، قبل این که یه اتفاق دیگه بیفته.

شاهین درصد هوشیاریش پایین بود و درد زیادی داشت اما، می فهمید که چقدر اوضاع خرابِ، دستش رو دور کمر هلنا حلقه کرد به سختی از خودش یکم فاصله داد، به چشم های خیس از اشکش خیره شد.

_ پاشو از این جهنم بریم.

هلنا که به سک سکه افتاده بود فقط سر ی تکون داد و از شاهین جدا شد، رضا فور ی با کمک اون دو نفر زیر بغل شاهین رو گرفتن و از روی زمین بلندش کردن.

_ زود برید بیرون.

هلنا به دیوار تکیه داد و سعی کرد بیخیال درد وحشتناک پاش بشه، با تمام توانش قدم برداشت و همون طور که به سمت بیرون میرفت سر چرخوند سمت روسلا، که جنگجو بودن رو با حرکات رزمیش فریاد میزد.

نگرانش بود شاید چون نمی دونست روسلا قدرتش بیشتره یا فرانسیسی که مثل ببر زخمی داره میجنگه؟

برعکس فرانسیس که وقتی حمله می کرد چیز ی نمیدید، روسلا تمام حرکاتش با خارج شدن نور ی طلائی رنگ از نوک شمشیرش همراه بود. نور ی که با شتاب به فرانسیس می خورد و اون از درد داد میزد اما، باز میجنگید.

رضا وقتی شاهین رو راهی کرد با دست های مشت شده کنار هلنا ایستاد، درحالی که خودشم با نگرانی به عشقش خیره شده بود و نمی دونست چه کار ی باید انجام بده. لحظه ای هلنا از درد آخی زیر لب گفت، رضا با شنیدن صداش کمی خم شد و با دیدن خون روی پای هلنا که ردپای سرخ رنگش تا جایی نزدیکی دیوار به چشم می خورد، مردد دستش رو زیر کمر و زانو هاش قرار داد و روی دست بلندش کرد.

هلنا جیغ خفیفی کشید که رضا با شرمندگی قدم هاش رو سرعت بخشید و همون طور که به سمت بیرون غار می رفت گفت:

_ شرمنده، با این پات نمی تونی راه بر ی.  

هلنا خجالت زده دوتا دستش رو روی سینه خودش قفل کرد و چشم هاش رو بست ،یک جورایی ممنون رضا بود چون واقعا نمی تونست پای زخمیش رو تکون بده .

بیرون غار که رسیدن بالاخره تونست نفسی از سر آزادی هوا بکشه، تو اون غاز که از گوشه گوشهش بوی مرگ به مشام می رسید حس خفگی آزارش می داد.

رضا با احتیاط هلنا رو کنار شاهینی که با چشم های نیمه باز روی زمین نشسته بود گذاشت و از بقیه افراد خواست تا درصورت نیاز این دو نفر رو به جای امنی ببرن .

تا هلنا به زمین رسید شاهین با بی قرار ی تمام آغوشش رو باز کرد که هلنا با یکم تکون خودش رو توی بغلش جا کرد تا بازم آرامش سراغش بیاد.

رضا کمر صاف کرد و وقتی از امن بودن جای اون دوتا مطمئن شد به قصد برگشت چرخید که هلنا پر بغض خطاب قرارش داد.

_ تورو خدا نذار بلایی سر روسلا بیاد.

از سر شونش نگاهی به چشم های ملتمس و اشکیش انداخت و چیز ی نگفت، این قرار دادیه که با خودش بسته تا پای جونش هم بیاد، نمی ذاره اتفاقی واسه روسلا بیفته.

پا تند کرد و دوباره توفضای نیمه تاریک غار خودش رو گم کرد، رد نور های آتیش کنار دیواره رو دنبال کرد و بازم به محل رسید و کنار مبینی  که زخمش حسابی از پا درآورده بودش روی زمین زانو زد.

روسلا دور ی زد و درست از کنار پهلوش شمشیر خونی فرانسیس عبور کرد و به زمین کوبیده شد.

موجود خونخوار روبروش حریصانه نگاهش می کرد و چشم های سیاهش از حدقه دراومده به نظر می رسید.

نفس نفس میزد و حس می کرد کل بدنش از تحرک زیاد حسابی عرق کرده .

شمشیرش رو تکونی داد و دوباره حمله کرد.

فرانسیس خودش رو کنار کشید و خطاب به روسلا با صدایی که دورگه شده بود و خستگی صاحبش رو داد می زد گفت:

_ چند ساله که تبدیلشونده ندیدم اما، درست…ب..بعد این همه مدت…یه..دختر بچه …م..می خواد جلوی من رو بگیره.

روسلا پر حرص نفس عمیقی کشید، اندام ظریف و ورزشکاریش رو تکون داد و شمشیرش رو بالا برد و داد زد.

_ بهت قول میدم همین دختر بچه می کشتت.

به قولش عمل می کرد، دختر بود و اما، از یک مرد بیشتر غیرت داشت .

رضا که کم کم طاقتش داشت تموم می شد قدمی سمتشون برداشت که با داد روسلا سرجاش موند.

_ جلو نیا، همون جا بمون.

فرانسیس لحظه ای ایستاد و چرخید سمت رضایی که رگ های عصبانیتش حسابی بالا زده و نگرانی رو با چشم هاش داد میزنه.  با انگشت های کشیده مقدار ی از خون روی صورتش رو پاک کرد و همون طور که به رضا و مبینی اشاره می کرد با صدای خش دار ی نجوا کرد.

_ همه شما احمق ها می دونید که حریف من نمیشید، تنها چیز ی که منو از پا میتونه دربیاره یه جونور قدرتمند مثل خودمه. هه برای کشتن من باید تبدیلشونده بیشتر ی با خودت می آورید.

ته مونده قدرتش رو همه رو جمع کرد همزمان چرخید و بی هوا، با شمشیرش که بیشتر شبیه نیزه برنده بود، به روسلا ضربه ای زد که نتونست درست مهار کنه و به بازوش برخورد کرد و زخمی به یادگار گذاشت که حسابی دردناکست.

از درد صورتش جمع شد و چند قدم به عقب رفت، پوزخند فرانسیس کل غار رو پر کرد. رضا که دیگه طاقت پرپر شدن عشقش رو نداشت بیخیال همه چیز شد و سمت فرانسیس اومد اما، قبل این که بهش برسه  فرانسیس با اخم و چشم های ریز شده دستش رو بالا آورد و گلوش رو گرفت، چنان گلوش رو فشار داد که راه نفس رضا بسته شد و حس کرد

الان هاست گردنش خورد شه، فرانسیس احساس می کرد پیروز این میدان اونه داد زد.

_ همتونو می کشم.

_ بهت قول دادم من زودتر بکشمت.

تا سر چرخوند شمشیر روسلا از پشت مستقیم توی کمرش فرو رفت، دستش از دور گلوی رضا شل شد و فریادی از درد کشید که کل غار رو لرزوند .

روسلا بیخیال دست دردش شد و قبل این که فرانسیس حرکتی کنه، شمشیرش رو بیرون کشید و با تمام توانش به گردنش ضربه ای زد که همزمان تمام شعله های کنار دیوار تا مرز سقف زبانه کشیدن و همه چیز با صدای بلندی که بیشتر زنگ مرگ بود، شروع به تکون خوردن کرد .

فرانسیس به خونی که از گلوش روی خاک مرده می ریخت خیره شد، چشم های تاریکش انگار از مرگ هراس داشتن و دو دو می زدن. کنترلی رو خودش نداشت عقب عقب رفت و با کمر به دیوار خورد .

روسلا دستش رو روی بازوش گذاشت وهمون طور که خودش رو کنار رضا می رسوند با نگاهش منتظر مرگ فرانسیس موند، طولی نکشید که چشم های سیاهش به سیاهی دنیای مردگان پیوستن و تمام آتش ها خاموش شدن. با خاموش شدن تمام شعله های آتش دو جفت چشم قرمز به صورت روسلا خیره شد و دست آخر بوسه ای بود که روی پیشانی عشقش نشست.

_ پاشو رضا، باید بریم بیرون.

 ***

“هلنا”

با صدا های وحشتناکی که از داخل غار می اومد حس کردم نفسم در نمیاد، وحشت زده به سینه شاهین چنگ زدم، که بیشتر من رو به خودش فشرد و زیر گوشم گفت:

_ آروم عزیزم دیگه تموم شد، چیز ی نیست.

می دونستم دروغ میگه صد درصد یک چیز ی هست، این صداهای فریاد و لرزش زمین عادی نیست.

آنقدر حالم بد بود و استرس داشتم نمی دونستم باید چی کار کنم. شاهین حسابی درد داشت اما، با وجود حال بدش من رو محکم تو بغل گرفته بود و باهام حرف میزد تا آروم باشم.

اما، من آروم نبودم اصلا نبودم! معلوم نیست اون تو داره چه اتفاقی میفته، نکنه بلایی سر روسلا و رضا بیاد؟  

خدایا خودت کمکشون کن، با تمام وجودم دعا داشتم می کردم که فقط فرانسیس بمیره، قاتل خانوادم کسی که همه چیزم رو ازم گرفته اونه، اون کثافط باید ازبین بره. با مرگش شاید آروم شم.

بالاخره صدا ها قطع شد و من جرات کردم چشم های ترسیدم رو باز کنم .

اول نگاهی به حال داغون شاهین انداختم که با بی حالی تمام به در غار خیره شده بود ،یکم خودم رو کنار کشیدم که با سوزش شدید پام مواجه شدم.

صورتم از درد جمع شد و با نفس عمیقی چرخیدم سمت ورودی غار، اول رضا درحالی که زیر بغل مبینی رو گرفته بود بیرون اومد و پشت سرش روسلا، این دو نفر ی که به ما کمک کردن با دیدن حال و روز مبینی سمتش رفتن و کمکش کردن حرکت کنه.

روسلا چرخید بازوش و مقدار ی از مانتوی قهوه ای رنگش خونی و مشخص بود زخمی شده. از دیدن خون روی بازوش ترسیده صداش کرد.

_روسلا!

با صدا زدنم سر بلند کرد و لبخند کم رنگی بهم تحویل داد، کل صورتش از عرق خیس شده بود  قدم هاش رو برای رسیدن به من تند تر کرد، بغضم ترکید با این که دستش صدمه دیده بود اما، به نظر نمی رسید حالش بد باشه. جلوی پام زانو زد و تو بغلش، خودم رو جا کردم.

_ خداروشکر، خداروشکر سالمی.  

کمی که رفع نگرانی کردم از بغلش بیرون اومدم که لبخندی بهم زد و نگاهی به شاهین انداخت.

_ خداروشکر که شما سالمید. فرانسیس مرده دیگه نباید نگران باشی.

با این حرفش حس خوبی بهم دست داد، باورم نمی شه اصلا همچین جونور ی وجود داشته باشه و الان خبر مرگش حس شیرینی بهم داد .

نگاه نگرانی به بازوش انداختم و همون طور که با دست بهش اشاره می کردم گفتم:

_ دستت، صدمه دیدی.

لبخند خسته ای بهم زد و سرش رو پایین انداخت، دست سالمش رو روی محل آسیب دیدگی فشرد و با آرامش درحالی که روی زمین می نشست گفت:

_چیز ی نیست، از این بدترهاشم سرم اومده.

لبم رو گاز گرفتم و سکوت کردم سخت بود درک اتفاقات اخیر، یک جورایی هنوزم تو هنگ چیزایی که دیده بودم، موندم.  کمی که گذشت رضا در حالی که کل لباسش و موهاش خاکی شده بود و کمی سرفه می کرد کنار شاهین اومد و دستی به پیشونیش کشید. با صدای گرفته ای لب زد.

_ الحق که کله خر ی.

شاهین بی حال نگاهش کرد و خندید، با زبون کمی لبش رو تر کرد و با صدای گرفته ای گفت:

_چه طور ی باید ازتون تشکر کنم؟

رضا که خیلی خسته به نظر می رسید و جایی نزدیک گلوش قرمز شده بود، روی زمین نشست و به درخت تکیه داد و با تک خنده ای گفت:

_ فقط یه مدت جلوی چشمم نباش، بعدش بهت زنگ میزنم یه جا خفتت می کنم و دوساعت مثل چی بزنمت باهم بی حساب میشیم.

شاهین خندید که سینش تیر کشید و صورتش از درد جمع شد، نگاه نگرانی بهش انداختم که بعد از چند ثانیه خطاب به رضا گفت:

_ ما رو خدا زده تو دیگه نزن، ماشالله هنوز جای مشتت درد می کنه. برادرم چی شد؟

رضا دستی به گردنش کشید، نگاهش به مبینی بود که داشت به یکی تلفن می کرد و درخواست نیرو می کرد تا بیان دنبالمون، با خستگی لب زد.

_ اون که نوش جونت، برادرت حالش خوبه ندا و دانیار هم فقط بی هوش شدن و چیز ی یادشون نیست. نگران اونا نباش .

خب با این حرفش منم خیالم راحت شد، روسلا درحالی که بازوش رو می فشرد از جاش بلند شد و سمت مبینی رفت، با نگاهم دنبالش کردم .

هوا دیگه داشت روشن می شد و می تونستم با لذت به صدای این پرنده ها گوش کنم، چشم هام رو به اطراف انداختم که با دیدن مه غلیظی که بین درخت ها وجود داره ناخودآگاه حس ترس بهم دست داد .

_ مه!

با این حرفم همزمان شاهین و رضا  سر چرخوندن سمتی که من بهش خیره شدم. از گوشه چشم دیدم که شاهین دستش مشت شد یکم سمت جلو خم شد و با لحن ناراحت و غمگینی آروم لب زد.

_ میشه زودتر از این جا بریم؟  

رضا چشم از اون درخت ها گرفت و چرخید سمت ما، درحالی که پام رو کمی ماساژ می دادم بلکه از دردش کم بشه، نگاهم رو دزدیدم.

_ مبینی زنگ زده بیان دنبالمون، چون ماشالله از دم هممون کتلت شدیم و نمی تونیم راه بریم. ببینم به چی زل زدی؟ مگه اون مه مشکلی داره؟

شاهین سرش رو پایین انداخت و دوباره به درخت تکیه داد شاید فقط من می فهمیدم دردش چیه، نفس عمیقی کشید و با صدای آرومی گفت:

_ من از مه می ترسم.

آره، منم می ترسم! این مه لعنتی بدترین کابوس های ممکن تو زندگیم رو به وجود آورد و توی واقعیت جور ی برام اکرانش کرد که تا عمر دارم هرگز فراموش نخواهم کرد. امروز بدترین روز ممکن بود، روز ی که با کابوس هام مواجه شدم، روز ی که فهمیدم مرگ پدر مادرم تصادف نبود و قتل بود ،قتلی که نمی تونم تو دنیای واقعی از قاتلش شکایت کنم و با لذت نظاره گر اعدامش بشم .

اما، خدام جواب دل زخم خوردم رو داد، شاید تو دنیای واقعی من، بین این مردم عادی جایی واسه مجازات موجودات ماورایی نباشه اما، دنیای دیگه ای که انسان های عادی بهش میگن تخیل انتقامم رو گرفت.

_ چه جور ی پیدام کردی؟!

با صدای شاهین دست از کلنجار رفتن با خودم برداشتم و بهشون نگاه کردم .

رضا یکم مکث کرد و سمتش خم شد دستش رو به سمت گردنش برد از زیر لباسش گردنبندی که شاهرخ دیشب به گردنش بست رو لمس کرد. درحالی که پلاکش رو تکون می داد یکم سرش رو خم کرد و گفت:

_ خداروشکر چیز ی به اسم جی پی اس اختراع شده و صدهزار بار شکر دیگه، که برادرت هیچ وقت سر این مرموز باز ی هات بهت اعتماد نکرد. وقتی اون جور ی رم کردی و رفتی من چاره دیگه ای غیر این که به مبینی زنگ بزنم و ازش کمک بخوام نداشتم، اونم لطف کرد تنها افرادی که بهشون اعتماد داشت و می تونست طی چند دقیقه واسه کمک جمع کنه رو خبر کرد. شانس آوردی روانی، اگه برادرت این پیشنهاد رو درمورد جی پی اس نمی داد تو الان مرده بودی.

یکم مکث کرد و ادامه داد.

_ تو آنقدر سریع رفتی که فرصت ندادی تا بهت درباره شکست این طلسم بگم، فرانسیس رو نمی شد کشت، اگه امکانش بود همون صدسال پیش این کار رو می کردن.

با ابروهای بالا پریده گفتم:

_پس چه طور ی الان مرد؟!

رضا سرچرخوند و نگاهی بهم انداخت، شاهینم که کلا قفل کرده بود منتظر نگاهش کرد.

_ هر ده سال یک بار ماه به قدرتمند ترین درخشش خودش میرسه و امروز همون موقعس، روز ی که میشه هم طلسم رو شکست و هم میشه فرانسیس رو کشت. اینم به لطف مبینی کشف کردیم.

دهنم وا موند و ترجیح دادم کلا ساکت شم تا سر فرصت بشینم این اتفاقات رو کنار هم بچینم. شاهین با تعجب بهش نگاه کرد و چیز ی نگفت. به پلاک گردنبند خیره شدم که با خط سفیدی روش یا علی حک شده بود. نفس عمیقی کشیدم امشب رو مدیون چند نفر بودم؟ هنوز وقتی یاد حرف های فرانسیس میفتم قلبم می سوزه!

_یعنی بالاخره تموم شد؟  

با این حرفم شاهین نگاهش رو به چشم هام انداخت و آب گلوش رو قورت داد، درحالی که سعی می کرد صاف بشینه خواست حرفی بزنه که روسلا اومد کنارمون و زودتر گفت:

_ چی چیو تموم شد؟! عمرا! من عروسی می خوام .

 ***

“یک هفته بعد”

“شاهین”

_آنقدر وول نخور عه خراب شد.

با خنده سیخ سرجام ایستادم که نگاهی به چشم هام انداخت و لبخندی زد. کرواتم رو کمی بیشتر کشید و آروم گفت:

_ همیشه همین طور ی بخند!  

کرواتم رو که بست، دست روی شونه هام نشست به برق توی چشم هاش نگاه کردم، چیز ی جز خوشحالی توش نبود، بی اختیار دستش از روی شونم سر خورد و پشت کمرم نشست، سفت من رو به خودش فشرد و با صدای آرومی گفت:

_ همیشه آرزوم دیدنت تو این لباس بود، بعد اون همه اتفاق مسخره امروز بهترین روز زندگیمه.

سرم رو روی شونش گذاشتم و محکم به خودم فشردمش، آغوش برادرم بهترین چیزیه که الان دلم می خواست داشته باشم .

ازش فاصله گرفتم، پیشونیم رو به پیشونیش چسبوندم و گفتم:

_ مرسی که ازم ناامید شدی اما، تنهام نذاشتی.

چشم های مهربونش رو بست و بینیش رو بالا کشید، قبل این که دست گل به آب بده و اشکش دربیاد دستی به صورتش کشید و یک قدم عقب رفت.

_ بسته بسته، الان احساساتی میشی یکهو کنترل رو از دست میدی لباست جر می خوره، منم حال ندارم برم واست کت شلوار پیدا کنم.

خندیدم و چرخیدم سمت آینه، برعکس همیشه مقدار ی از موهام رو روی پیشونیم ریختم و گفتم:

_ خونه رو تکمیل کردی خدا بخواد.

درحالی که دست هاش روی قسمت کمربندی شلوارش قرار می گرفت سرش به عقب خم شد و گفت:

_ آره نگرانش نباش به خدا از دیروز کچلم کردی آنقدر پرسیدی، خیلی من و تو خوبیم موندم فازت چیه که حتما خونه دو طبقه باشه!

به لحن پر حرصش لبخندی زدم، دست بردم سمت عطر ی که دوسال تمام واسه استفاده ازش لحظه شمار ی می کردم.

_ خوب نبودیم اما خواهیم بود، درست مثل گذشته! مگه نه خان داداش؟

سرش رو صاف کرد و با حالت خاصی نگاهم کرد، عطر رو به گردنم و مچ دستم زدم، چرخیدم سمتش تا حرفی بزنم که در اتاق چهار طاق باز شد و پشت بندش ندا مثل جت داخل دوید، دهنم وا موند با این لباس بلند مجلسیش و کفش های پاشنه بلندش چه طور ی راه میره اصلا؟   

تو هنگ حرکتش بودم که از کنار شاهرخ که چشم هاش گرد شده بود رد شد و پشت من پناه گرفت ،گیج از حرکتش خواستم حرفی بزنم که  دانیار درحالی که کتش رو توی دستش گرفته بود و کمی از سر صورتش آب میچکید با قیافه برزخی پرید تو اتاق و داد زد.

_ پوستتو می کنم!  

ندا از پشت سرم زبونش رو واسش درآورد و با خنده گفت:

_ حرص نخور واسه بچت خوب نیست. شیرت خشک میشه ها.

با این حرفش دود از کله دانیار بلند شد، خواست بیاد جلو که دستم رو به حالت تسلیم بالا آوردم و داد زدم.

_ یه امروزه رو سر جدتون بیخیال شید، خبر مرگم دارم عقد می کنم.

شاهرخ بلند زد زیر خنده که ندا دست به سینه درحالی تمامن هواسش به حرکات دانیار بود تا یک وقت بهش حمله نکنه یکم ازم فاصله گرفت و گفت:

_ عقدته که عقدته! اولن شما تو لیست آدم های هول از همه بالاتر ی من هی میگم از دست رفتی چشم غره میر ی! شما دیشب  بله رو گرفتی و عاقدم بدبختم نصفه شبی صیغه محرمیت رو خوند، حالا امروز جشن گرفتی قرار نیست که تو این مراسم من شهید شم! الان از من در برابر این ببر زخمی دفاع کن که برم بیرون کشتتم.

دانیار قدمی جلو گذاشت و به حالت تهدید دستش رو تکون داد و گفت:

_ خوبه خودت می دونی.

شاهرخ دستی  به گردنش کشید و خواست حرف بزنه که این بار رضا از پشت سر دانیار ظاهر شد .

مثل همیشه کت و شلوار شیکی تنش بود و موهاش رو تقریبا هم مدل موهای من درست کرده بودن .

نگاهی به قیافه های ما کرد.

نگاهی بهش کردم و به حالت التماس گفتم:

_ بیا اینارو بردار ببر، الان خونه خراب میشیم.

نگاهی به ندا و دانیار انداخت و سر ی از روی تاسف تکون داد، دستش رو داخل جیبش فرو کرد و گفت:

_ بیاید برید پایین مهموناتون اومدن.

با این حرفش، شاهرخ دست دانیار و گرفت و با خنده بیرون بردش، نداهم یک نگاه نکش مرگ بهم انداخت، چشمکی زد  و گفت:

_ عجب جیگر ی شدی، هلنا تو گلوت گیر کنه انشالله.

با حرص نگاهش کردم قبل این که بزنم لهش کنم پا تند کرد و از اتاق بیرون رفت ،یک باره دیگه به خودم از داخل آینه نگاه کردم که رضا درحالی که به دست به سینه به دیوار تکیه می داد گفت:

_ هلنا هم الان میرسه جناب داماد، نمیای؟

_ برو الان میام.

یکم نگاهم کرد اما، سر ی تکون داد و بیرون رفت، دوتا دستم رو لبه میز گذاشتم و کمی خم شدم.

مرور کردن این مدت برام شده عادت، فکر نکنم هیچ وقت بتونم این اتفاقات رو فراموش کنم. اتفاقات کوچک بزرگی که مثل مارپله تمام زندگیم رو داخل جا کرده بودم .

هر روزش نیش می خوردم اما بالا می رفتم، حالا درک می کنم که جنگیدنم برای کی بود .

یادم نمیره وقتی از اون جنگل منحوس برگشتیم چقدر سخت بود که بخوام به هلنا و شاهرخ کامل بگم که چی کار کردم، وقتی درباره معاملم گفتم، وقتی فهمیدن من واسه خاطر نجات جونشون دست به چه کارهایی زدم شکه شدن، شاهرخ عصبانی شد اما، هلنا فقط سکوت کردن.

نه یک ساعت، نه دوساعت یک هفته سکوت کرد و نخواست من رو ببینه، انگار فرصت لازم داشت برای کنار اومدن با تمام این حقایق، حقایقی که تا عمر داریم بهمون سیلی میزنه.

تو این یک هفته فرصت داشتم تا خودم رو جمع و جور کنم، با وجود گند کار ی هام خوشحالم رضا پشتم موند، تو انجمن ازم دفاع کرد و یک جورایی به خاطر نفوذ نامزدش جریان رو ماست مالی کردن ،هرچند که به خاطر مرگ پناهی من رو مقصر می دونستن اما واقعا من هیچ کاره تو مرگ این یکی بودم .

شاهرخ زودتر به خودش اومد و پشیمون بود که چرا نتونسته کمکم کنه، در واقع هیچ کس نتونست کمک کنه چون خودم نذاشتم پس از کسی گله ای هم نداشتم.

با صدای دست و جیغ مهمون ها لبخندی کنج لبم نشست، بعد یک هفته هلنا برگشت و نتیجه این همه دور ی و دلتنگیش رو با نصف شب عقد کردنمون جبران کردم، با یادآور ی قیافه بانمکش که دیشب مجبورش کردم بله رو بده تا بتونم عقده هام رو خالی کنم، خوشحال بودم که من رو هنوز دوست داشت و حتی با دیوونگیم کار اومد .

از میز فاصله گرفتم و به تختم نگاهی انداختم، امروز آخرین روزیه که این جام، این خونه به اضافه رهبر ی خون آشام هارو به دانیار سپردم چون لیاقتش رو واقعا داره و من بازم می خوام کنار برادرم تو شرکت کار کنم.

دستم رو توی جیبم فرو کردم و با قدم های آروم از پله ها پایین رفتم، مهمونامون همچین کم نبودن حتی یک سر ی از افراد انجمن هم بعد از تبرع شدن من تو مهمونی حضور داشتن، حتی مبینی با اون قیافه داغونش!

بیشتر دوستانی بودن که با تمام بد بودنم تنهام نذاشتن و کاملا می دونستن که انسان های معمولی تو این جشن کوچک وجود نداره!  

با باز شدن در و ورود هلنا و روسلا مثل این مات زده ها رو آخرین پله ایستادم و به شیرینِ  فرهاد نگاه کردم. ضربان قلبم شدت گرفت و بی هوا به سینم می کوبید، پشت سر هم نفس عمیق کشیدم تا آروم شم اما، همچنین موفق نبودم. بالاخره رویام واقعی شد.

روسلا که انگار با رضا ست کردِ جفتشون آبی پوشیده بودن، و انگار من و هلنا هم با هم ست بودیم لباس بلند نباتی رنگش که بلندیش روی زمین کمی کشیده می شد و صورت معصومش که آرایش خیلی ملایمی داشت چنان زیباش کرده بود که نمی تونستم ازش چشم بردارم.

بعد از سلام و احوالپرسی  با شاهرخ، ندا پرید بغلش و آبغوره گرفت  با گریه گفت:

_ خدا لگدتت کنه! الهی که تو گلوی این شاهین گیر کنی.  

همزمان دانیار جلو اومد و با شوخی گفت:

_ هلنا خانم یه دستیم رو سر این بی مغز بکش بلکه یکی خر شه اینو بگیره منم راحت شم.

هلنا خندید، ندا با حرص مشتی به بازوی دانیار زد و کنارش ایستاد.

بالاخره سر چرخوند سمت من، منی که تمام مدت منتظره نگاهش بودم.

لبخندی بهم زد که صدای کل کشیدن دخترا بلند شد. بالاخره پاهای میخ شده به زمین رو تکون دادم و با قدم های کوتاه شمرده روبروش ایستادم.

لبخند خجولی بهم زد و سرش رو به زیر انداخت، دستش رو گرفتم و بوسه نرمی به دست هاش زدم.

_ان شالله خوشبخت شید.

هلنا  برگشت سمت رضا و روسلا که کنار هم با لبخند نگاهمون می کردن، چقدر از زندگیم رو مدیون این دو نفر بودم؟ اگر رضا نبود من الان صد دفعه مرده بودم و شاید هیچ وقت هیچ وقت این روز اتفاق نمیفتاد. فرانسیس چیز ی نبود که من از پس شکست دادنش بربیام.

با پخش شدن آهنگ همه برامون دست زدن که ندا درحالی که اشک هاش رو با گوشه شالش پاک می کرد به ما اشاره کرد و گفت:  

_ بسه دیگه از صبح واسه آماده کردن این جا خودمون نکشتیم که الان جلوی در ماتمون ببره، بریم بترکونیم!

با این حرفش همه خندیدن، دانیار همراه شاهرخ روی صندلی هایی که دانیار زحمت اجارش رو کشید نشست و بقیه خدمتکار ها مشغول پذیرایی از مهمون ها شدن.

با بی تابی دست هلنارو گرفتم و بردمش وسط سالنی که طی چند ساعت با انواع مختلف گل رز و بادکنک تزئین شده بود، بوی گل بیشترین چیز ی که تو سالن به مشام می رسید، نگاهم رو از رقص نور بالای سرم به هلنا انداختم و بیشتر به خودم فشردمش با خجالت نگاهم کرد .

دلم واسه این خجالتش ضعف رفت! دیگه تموم شد تمام روز های سختی که داشتم.

دست بردم پشت کمرش و سفت به خودم فشارش دادم. با لبخند به صورتش نگاه کردم و گفتم:

_جوجه رنگی، می دونی عاشقتم؟ امشب باهم خیلی کار داریم.

خندید و سرش رو بلند کرد، به لب های خوش فرمش خیره شدم، نفس عمیقی کشید. تپش قلبش رو دقیقا روی سینم حس می کنم.

_ ممنون که سرقولت موندی و تنهام نذاشتی. اگه بلایی سرت میومد من نمی تونستم ادامه بدم  .

باورم نمیشه این همه اتفاق مسخره و ترسناک رو پشت سر گذاشتیم.

لبخندی زدم.

_آره باورش سخته چون خودمم فکر نمی کردم بالاخره به رویام دست پیدا کنم. هرچند که باید اینو در نظر بگیریم که اگر تو نبودی من خیلی وقت پیش تو جهنمی که خودم ساختم غرق می شدم.

همزمان موسیقی که خودم خواسته بودم پخش بشه، با قطع موسیقی قدیمی پلی شد .

کم کم نور سالن کم و فضا آماده رقص دو نفره شد، هلنا نگاهی به اطراف کرد اما چشم های من دیگه هیچ چیز ی رو غیر خودش نمی دید.

_امیدوارم درباره دیشب شاکی نباشی!

انگار که بادآور ی دیشب داغ دلش تازه شده باشه، لب و لوچش رو آویزون کرد و با حرص گفت:

_خدا نکشتت با اون برنامه عقد! کی ساعت دو نصف شب بله رو از عروس می گیره؟ حقت بود می گفتم نه.

” تا اومدی تو زندگیم، همه چی عوض شد انگار واسم عشق معنی نداشت تا عاشق شدم این بار تا تو رو دیدمت انگار، به تو شدم گرفتار”

 

هماهنگ با من تکون خورد، دستش رو گرفتم که دور ی زد از دور نگاه خوشحال برادرم رو می دیدم.  

اخم ظاهر ی کردم و نزدیک گوشش گفتم:

_غلط می کردی اگه بله نمی دادی، اصلا میدونی چیه؟ به خاطر این تخس بازیت باید تاوان بدی بچه! ریز خندید. چرخی زدیم که دیدم روسلا و رضا هم وسط اومدن، روسلا دستش رو دور گردن رضا حلقه کرد. لبخندی بهشون زدم و برگشتم سر کار خودم، تمام حس های شیرین دنیا یک جا نصیب قلبم شد ،دیگه چی می خواستم از خدا؟

 

“تا اومدی تو زندگیم، وقتی چشماتو دید.

جز تو از دنیا و همه آدما دست کشیدم

تو رو از روز ی که دیدم، دیگه یه آدم دیگم”

 

سرم رو نزدیک گوشش بردم و آروم و شمرده نجوا کردم.

_ ولی قبل از این که درباره تنبیهت صحبت کنیم، می خوام بگم این فرهاد دل شکسته هیچ کسو غیر شیرینش نداره، قول میدی تنهام نذار ی؟

خندید، به صورتش نگاه کردم، دست هاش از روی شونم به دور گردنم حلقه شد. کمی روی پاش بلند شد  و با صدای آرومی گفت:

_ تا تهش باهاتم.

 

” دارم هواتو، نمیگیره هیشکی جاتو چی بگم از علاقم؟ بیا دل و جونم برا ت شاید اینو ندونی که تو دلیل زندگیمی بزار اینو بگم بهت یا هیچکس دیگه یا تو” سرجام ایستادم، اونم ایستاد نگاه بقیه رو روی خودمون حس می کردم، کتم رو درآوردم و تو دستم گرفتم هلنا با تعجب  یک قدم رفت عقب و نگاهم کرد، دستم رو قاب صورتش کردم که صدای دست و سوت مهمون ها بلند شد، هلنا که فهمید خجالت زده لبش رو گاز گرفت، خندیدم.

یک باره دیگه بال هام رو باز کردم که همزمان صدای خنده رضا از پشت سرم به گوش رسید. اما، الان هیچ صدایی برام مهم نبود لب هام رو به گوشش چسبوندم و گفتم:

_ تو دنیام فقط تویی و تو باقی می میمونی، من رو همین جور ی که هستم می پذیر ی؟

چشم هاش روبست، بال هام رو جلو اوردم جور ی که جلوی صورت هامون رو پوشوند، سانتی متر ی نا چیز رو با لذت پر کردم وعمیق ترین بوسه ممکن رو به لب هاش زدم.

وقتی دق دلیم خالی شد بالم رو کنار زدم که با صورت سرخ شده هلنا مواجه شدم. همزمان صدای سوت و دست جمعیت حسابی بلند شد، دستی به گونه هلنا کشیدم و گفتم:

_اینم تنبیهت، شبم باهات کار دارم.

همزمان نگاهم رو به رضا انداختم، رو به روی ما درست کنار شاهرخ و دانیار ی که فقط با لبخند خوشحالی نگاهمون می کردن ایستاده بود. وقتی دید نگاهش می کنم با خنده دستی به گردنش کشید و همون طور که نگاهش رو من بود سمت روسلا گفت:

_ به نظرت این صحنه آشنا نیست؟

روسلا لبش رو گاز گرفت و سرش پایین انداخت، با تعجب نگاهشون می کردم، باز این دوتا تو گذشته چه دست گلی به آب دادن که میگه صحنه آشنا نیست؟

که با ترکیدن چندتا از بادکنک ها، چشم هام گرد شد با حرص سمت ندا چرخیدم. این امروز مهمونی رو به آتیش نکشه ول کن نیست.

_ شاهین!

بیخیال اخم و تخم به ندا شدم و سمت هلنا چرخیدم، لبخندی به روم زد و با لپ های گل انداخته گفت:

_ من تورو باهمین بال هایی که دار ی، با همین چیز ی که هستی دوست دارم.

 

” دارم هواتو ،نمیگیره هیشکی جاتو چی بگم از علاقم؟ بیا دل و جونم برا تو شاید اینو ندونی که تو دلیل زندگیمی بزار اینو بگم بهت یا هیچکس دیگه یا تو.

به تو حس دارمو حسم به تو ته نداره عشق تو دار و نداره این من بی قراره تو که جام نیستی بفهمی که چه حالی دارم فکر تو نمیشه یک لحظه از سرم درارم غیر تو از همه دنیا دیگه سیره قلبم واسه تو داره میره هر ثانیه قلبم

دست من نیست اگه میزنه به سرم هی هواتو نمی دونی چه خواب هایی دیدم برا تو” آهنگ دارم هواتو از امو بند  

 

 ***

خب دوستای گلم امیدوارم از این رمان خوشتون اومده باشه. آرزو می کنم که هرکجای دنیا که هستید به کسی که دوسش دارید برسید. هیچ چیز زیباتر از عشق نمی تونه به زندگی رنگ و بوی تازه ببخشه.

اگه کم و کسر ی دیدید حلال کنید. در پایان این رمان رو مثل تمام رمان های دیگم به پدر و مادرم هدیه می کنم که همیشه ازم حمایت کردن .

خیلی ممنون که با نگاه گرمتون همراهیم کردید. لطفا با خوندن این رمان چهارده تا صلوات برای ظهور وسلامتی امام زمان )عج(  بفرستید.

 

به قلم: یاسمن فرح زاد @rosella_empress نشانی ایمیل:

 rosella.empress@gmail.com

 

دیگر آثار این نویسنده: دوجلدی آخرین تکشاخ ایرانی، عشق تاریک.

پایان.

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان ترس از مه

رمان ترس از مه پارت 27

رمان ترس از مه جهت مشاهده به ترتیب رمان ترس از مه از اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *