خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان ترس از مه / رمان ترس از مه پارت 27

رمان ترس از مه پارت 27

رمان ترس از مه

جهت مشاهده به ترتیب رمان ترس از مه از اینجا کلیک کنید

لب هام رو به هم فشردم و با نفس عمیقی مردمک لرزون چشم هام رو لحظه ای بستم و گفتم:

_ این همه مدت، نگهش داشتی؟

لبخند زد از اون لبخندا که قلب رو ویران میکنه، نگاه کرد از اون نگاه ها که چشم هام رو تر می کرد.

نفس کشید، اما نفس من بند اومد.

_ تو این دوسال روز ی نبوده که به اون لحظات خوبی که باهم داشتیم فکر نکرده باشم، روز ی نبود که ،رویای داشتنت رو تو دلم زندونی نکرده باشم. شبی نبوده که رویای شیرنم رو تو ذهنم مرور نکرده باشم.

بغض کردم اما، لبخند زدم من عاشق این مرد بودم و هنوزم هستم!

نمی دونستم چی بگم یا اصلا جایزه حرفی بزنم یا نه؟ شاید حالم رو فهمید، لبخندی به حال آشفتم زد و با خنده گفت:

_ ماتت نبره بیا این جا، نمی خوای گوشیت رو ببینی؟

دستی به بینیم کشیدم و ساعت و عطر رو جایی نزدیک آینهش گذاشتم و با قدم های آروم کنارش روی تخت برگشتم.

دیشب وقتی برگشتیم آنقدر کلافه و عصبی بودم مستقیم تو اتاق اومدم و کلا گوشی و تمام چیزایی که خریده بودیم رو یادم رفت. رو به روش چهار زانو نشستم و به رویه تخت خیره موندم، هنوزم تو شک ساعت و عطره بودم.

دستش رو زیر چونم گذاشت و با مهربونی سرم رو بلند کرد و لب هاش به لبخندی کش اومد، دستی به گونم کشید و گوشیم رو سمتم گرفت.

کمی بینیم رو بالا کشیدم و با قلبی که واسه گذشته دلتنگ بود دستی به چشمم کشیدم و گوشی رو ازش گرفتم.

روشن بود اما، اصلا بلد نبودم باهاش کار کنم، وقتی پدر و مادرم رو از دست دادم همه چیم رو از دست دادم.

تا الانم گوشیم از این دکمهای قدیمی بود که باهاش می شد گردو شکست!

شاهین که دید مثل منگ ها به صفحه گوشی زل زدم با تک خنده ای، دستی تو موهاش فرو کرد .یکم رو تخت خودش رو کشید، متعجب نگاهش کردم که دست برد سمت شونه هام و با ملایمت من رو برگردوند جور ی که پشتم بهش بود.

متعجب سر چرخوندم سمتش و گفتم:

_ چیکار می کنی؟

بدون این که جوابی بده دستش روی سینم نشست که برق از سرم پرید، من رو از پشت چسبوند به خودش، کمرم به قفسه سینش برخورد می کرد و سرش رو از پشت به صورتم چسبوند. قلبم مثل اسب رم کرد نفس حبس شدهام رو با بدبختی بیرون فرستادم.

دستش رو سمت دستم آورد و از بین انگشت های سِر شده و بی حرکتم، گوشی رو ازم گرفت .یکم جا به جا شد و پاهاش رو دو طرفم قرار داد.

_ بزار بهت یاد بدم، باهاش چه طور ی کار کنی.

آب گلوم قورت دادم، درحالی که از این نزدیکی هر حسی داشتم به جز ناراحتی، مات و مبهوت به گوشی نگاه کردم. شاهین باحوصله برام توضیح می داد و من فقط سر تکون می دادم، درحالی که کل حواسم پی صورتش بود که گاهی صورت یخ کردم رو لمس می کرد و ته ریشش باعث قلقلکم می شد. کم کم لبخند ملایمی رو لب هام نشست و به گوشی نگاه کردم.

_ ببین این جا شماره هاته. من بچه هارو فرستادم گوشیت رو بیارن اما، پیداش نکردن امیدوارم چیز مهمی تو گوشیت نباشه.

بعد صفحه کلیدش رو بالا آورد و شماره ای رو وارد کرد.

_ این شماره من.

با دقت و ذوق به شماره وارد شده نگاه کردم، اسمش رو شاهین سیو کرد. سعی کردم به یاد بیارم که قبلا خودم چی سیو کرده بودمش؟ ولی یادم نیومد.

از قسمت تماس ها بیرون اومد. درحالی که کم کم داشت از این توضیح ها خوشم می اومد با ذوق گفتم:

_ باز ی نداره؟

خندید و صورتش رو بهم چسبوند، از پهنای صورتم نگاهش کردم، نفسش به صورتم می خورد و گرمای بدنش باعث شده بود منم دمای بدنم بالا بره.

_ بازیم برات میریزم جوجه.

از بین آیکن های صفحه تو قسمت دیگه ای رفت که با صدای جیغ ندا، لحظه ای سیخ نشستم .

چرخیدم سمت شاهین که خونسرد بود و انگار نه انگار که صدایی اومده.

_ صدای جیغ اومد!

شاهین بیخیال دوباره دستش رو گذاشت رو شونم و من رو چسبوند به خودش و ریلکس گفت:

_ چیز ی نیست نداعه احتمالا باز داره با دانیار دعوا می کنه.

البته حق داره بگه چیز ی نیست ندا آروم صحبت کردنش میشه جیغ کشیدن های من ،یکم که گذشت بیخیال شدم و به بقیه چیزای شاهین گوش کردم که بازم صدای جیغ وکوبیده شدن چیز ی به گوش رسید. نگاه نگرانی به در انداختم و صورتم رو سمتش چرخوندم.

_ شاهین ولی فکر کنم خبراییِ  ها، صدای کوبیده شدنه چیز ی هم  اومد، فکر نکنم عادی باشه.

شاهین شونه ای بالا انداخت و خندید.

_نه عادیه. اینم پس زمینه صحبت کردنشه، تو که این مدت باهاش دوست بودی می دونی چه ریختیه؟ مگه می شه این دست گل به آب نده؟ _ آره بودم ولی..

با صدای داد دانیار حرف تو دهنم ماسید و چشم هام گرد شد، این بار شاهین هم با تعجب نگاهی به در کرد و آروم گفت:

_ خب، این یکی عادی نیست!

همزمان که من بلند شدم شاهینم از طرف دیگه تخت پایین اومد و دستی تو موهاش فرو کرد، من که حسابی نگران شده بودم سریع پا تند کردم و سمت در رفتم، شاهینم با اخم کمرنگی دنبالم اومد.

در رو باز کردم و با قدم های تند از پله ها پایین اومدم که با دیدنشون همون وسط راهپله ایستادم و مات حرکاتشون موندم.

دانیار درحالی که از عصبانیت قرمز شده بود و نمی دونم چرا دستش روی باسنش و رون پاش همش در حال گردنش بود داشت سر ندا داد می کشید و وسط هاش آخ و اوخ می کرد!

از رگ های متورم گردنش کاملا مشخصِ تا حد انفجار عصبیِ  نزدیکی در ورودی ایستاده با حالت تهاجم گرانه ای سمت ندایی که نزدیک آشپزخونه با خنده ایستاده داد زد.

_ خدا شاهده پدرتو در میارم، بده من اون سوئیچو پاتو از در بزار ی بیرون کشتمت.

عوضش ندا خونسرد ظرف پلاستیکی که معلوم نبود قبلا توش چی ریخته رو میز گذاشت، دستی تو هوا تکون داد و گفت:

_ عمرا! اگه تونستی منو بگیر ی چشم، پدرمو دربیار. میرم بیرون تا چشت دربیاد، می خوای یه بلای دیگه سرت بیارم؟

همزمان دانیار با دست های مشت شده سمتش خیز برداشت که ندا مبل رو دور زد و زبون دراز ی بهش کرد، من که نفهمیدم فاز اینا چیه، متعجب نگاهشون می کردم که با صدای شاهین که چندتا پله بیشتر باهام فاصله نداشت سر چرخوندم.

_ چه مرگتونه؟ این سر و صداها رو واسه چی راه انداختی؟

دانیار که از کلش دود داشت درمیاومد با حرص ندا رو نشون داد و گفت:

_چه مرگمه؟ یه روز ماشینو دادم دستش زده ترکونده حالام که تعمیر شده زور ی سوئیچ برداشته می خواد بره بیرون.

دوباره سمتش خیز برداشت که ندا با جیغ و خنده برگشت سر جای اولش و شالش کلا از سرش افتاد.

_ من بمیرمم نمیذارم دوباره سوار ماشینم بشی!  

بعد رو کرد سمت ندا و با دست به رون پاش اشاره کرد و با حرص ادامه داد.

_ روانی، سوخت!

شاهین با اخم کمرنگی کنارم ایستاد و درحالی که تو نخ شلوار ورزشی دانیار بود که انگار کمی خیس شده، با مکث گفت:

_ دقیقا چه بلایی سرت آورده؟!

انگار که با این حرف داغ دلش تازه شده باشه با عصبانیت خواست حرفی بزنه که ندا سر چرخوند سمت ما دوتا و خیلی جدی گفت:

_ رئیس تو برو به کبریت بازیت برس تو مسائل مهر خواهر و برادر دخالت نکن!

چنان کلمه مهر رو غلیظ گفت که دیگه دانیار منفجر شد و داد زد.

_ بلا چیه؟ بگو عذاب الهی دو دقیقه خبر مرگم تو اتاق دراز کشیده بودم ور داشه هرچی یخ تو یخچال داشتیم ریخته تو…

با شلیک خنده ندا که تو کل عمارت پیچید ادامه نداد فقط با حرص نگاهش کرد. دیگه منم نتونستم جلوی خودم رو بگیرم خندیدم.  

شاهین که انگار دوزاریش نیوفتاده بود، دستی به موهاش کشید و با حالت گیجی به من و ندا نگاه کرد.

رو کرد سمت دانیار و گفت:

_ یخ ریخته تو کجات؟!

دانیار با حرص اشاره ای به شلوارش کرد و گفت:

_ همون جام!

همین حرفش واسه دوباره ترکیدن ما دوتا کافی بود، درحدی خندیدم که رو پله نشستم و دلم گرفتم.

از چشم هام اشک میاومد که دیدم شاهینم دستش رو گرفته جلوی دهنش داره میخنده.

دیگه چشم هام وا نمی شد و فقط تو دلم داشتم ندا رو لعنت می کردم ،یعنی تو رو از کجا پیدا کردن آوردن؟  

این چه بلایی سر بدبخت آوردی!

اونم تو این هوای سرد، مریض میشه بیچاره!

آنقدر خندیده بودم که کل صورتم از اشک خیس شده بود، به سختی دستم رو به نرده کنار پله گرفتم و از جام بلند شدم.

شاهین سر ی از روی تاسف تکون داد و همون طور که هنوزم به سختی جلوی خودش رو می گرفت تا مثل من ترکه خطاب به دانیار گفت:

_ از اول شما دوتا جفتتون عقل نداشتید، حالام که مبارکه اون جات به فنا رفت خودم برات یه پسر خوب پیدا میکنم هرچه زودتر سر و سامان بگیر ی.

دانیار پر اخم اول یک نگاه معنا دار به شاهین که دست به سینه ایستاده بود انداخت و دوباره چرخید سمت ندا دستش رو به حالت تهدید تکون داد.

_ میکشمت!

تا این رو گفت با قدم های بلند که تو سالن بدجور می پیچید ستون رو دور زد و سمت ندا خیز برداشت، به خاطر بلایی ام که سرش آورده بود بیچاره نمیتونست درست راه بره، ندام فور ی از زیر دستش فرار کرد و سمت در خروجی سالن رفت، زبونی واسه دانیار درآورد و سوئیچ تو دستش تاب داد.

_ من رفتم شب میبینمت دانی جون. آنقدرم حرص نخور چروک میشی.

این و گفت دِ بدو!

دانیارم کم نیاورد، دوید سمت در خروجی، منم که همیشه خدا فضول از پله ها پایین اومدم و همزمان دست شاهینم که مثل مجسمه ایستاده بود رو کشیدم.

_ بیا مام بریم.

ابروهاش بالا پرید و همون طور که با من همقدم می شد لب زد.

_ ما بریم چیکار؟ مثلا ندا به حرف های من گوش میده؟

بیخیال نشدم و دستش رو کشیدم، خندید و دنبالم اومد، ندا به حرف هیچ کس گوش نمیده فقط می خواستم ببینم آخر سر از دست دانیار در میره یا نه!

در سالن رو هول دادم و تو حیاط رفتیم که نسیم خنکی به صورتم خورد و حس سرما بهم دست داد ،هوا کمی ابر ی بود و اگه تو این ساعت بارون بباره اصلا عجیب نیست.

دانیار همچنان داشت دنبال ندا میکرد و داد بیداد راه انداخته بود، ای بابا این بیخیال بشو نیست!

دست شاهین رو ول کردم و رو اولین پله ایستادم و داد زدم.

_ ندا بسه، ول کن اون صاحاب مرده رو حالا بیرون نر ی نمی شه؟  ندا فقط داد زد و گفت نه!

دانیار که انگار نفسش گرفته بود دوتا دستش روی زانو هاش گذاشت و خم شد و چندتا نفس عمیق کشید. نداهم از فرصت استفاده کرد و فور ی سوار ماشین دانیار که دقیقا پشت ماشین شاهین با فاصله شاید نیم متر پارک شده بود نشست.

شاهین دست به سینه پشتم ایستاد و خطاب به دانیار ی که نفس کم آورده بود گفت:

_ کم آوردی که!

دانیار نگاه خسته ای به شاهین انداخت، سر بلند کرد و سمت ندایی که تازه داشت ماشین رو روشن می کرد داد زد.

_ ندا ترمز دستی رو یه هو ول نکن ماشین تو استارت گیر داره! ندا سر جدت پاتو بزار رو ترمز.

من از ماشین سر درنمیارم فقط فکر کنم ندا گوش نکرد یا شاید نشنید، چون قبل این که استارت بزنه ماشین ول شد و به خاطر یکم شیبی که کنار خونهست مستقیم رفت جلو و محکم کوبید به ماشین شاهین! از صدای بلند برخورد دوتا اماشین تا آخرین حد ممکن چشم هام گرد شد.

دانیار مات و بهوت همون جا رو زمین نشست و با دست صورتش رو پوشوند، لحظه ای برگشتم به شاهین نگاه کردم که دهنش یک متر وا مونده بود و با تعجب به شاهکار تاریخی ندا نگاه می کرد.

قشنگ جفت چراغ های ماشین ها ترکید!  

سرعت زیاد نبود خیلی آسیب ندید اما، تو کف این جریان مونده بودم .

ندا که همچنان پشت فرمون ماتش برده بود، تازه تونست استارت بزنه. نمی دونستم با روشن شدن ماشین بخندم یا ساکت بمونم اصلا باید چه عکس العملی نشون بدم؟

ندا از داخل ماشین شیشه رو پایین داد و با خنده و نیش شل خطاب به ما گفت:

_ میگم دانیار استارتش خرابه، ببرش تعمیر مثل آدم استارت نمی خوره! مثل مخ تو گیر داره.

ریز ریز شروع کردم به خندیدن، شاهین دستش رو از بالای پیشونیش به سمت پایین صورتش کشید و دستِ آخر دهنش رو گرفت و یک نگاه به من کرد که هنوز میخندیدم.

دانیار مثل این فلکزده های داغون سرچرخوند سمت شاهین، ندا ریلکس از ماشین پایین اومد ،شالش رو دوباره روی سرش گذاشت و همون طور که با چشم های ریز شده به جلوی ماشین نگاه می کرد لبش رو گاز گرفت.

دانیار با حرص دستش رو گذاشت رو زمین و آروم بلند شد، چند قدم سمت ندا رفت و با لحنی که شبیه آدم های بیچارست، ما رو با دست نشون داد و گفت:

_ شاهین میکشتمون!

ندا نگاهی اول به دانیار انداخت بعد با نیشی که انگار ی قصد نداشت حتی بعد از زدن این شاهکارم بسته بشه رو کرد سمت شاهینی که کلا قفل کرده بود و من فقط صدای نفس های بلندش رو میشنیدم.

_ نه بابا رئیس از خودمونه طور ی نشده که یه چراغ ترکیده اونم مشکلی نیست یکی از این لامپ های لوستر هست مدل شمعی ها، از اونا واست میزنم عین روز اول میشه.

همزمان با دستش علامت اوکی رو به شاهین نشون داد و ادامه داد.

_ خیالت راحتِ راحت! اصلا نگران نباش ماشین واسه تصادفِ.

دانیار یکی کوبید به پیشونیش و چرخید سمت ما، انگار که منتظر بود حکم نهایی رو شاهین صادر کنه ،من که جاتون خالی هنوز داشتم میخندیدم.

دستی به چشم هام کشیدم و کامل سمتش چرخیدم، همچنان چشمش روی ماشین ها بود، دست آخر سر ی تکون داد و خطاب به دانیار گفت:

_ از طرف منم بزنش.

این رو گفت و دست من رو گرفت و کشید سمت خودش و به سمت در سالن قدم برداشت.

_من از دست این دوتا اخر سر خول میشم!

 ***

مثل این معتادا تا خرخره سرم رو فرو کرده بودم تو گوشی و داشتم تو تمام سوراخ هاش می گشتم ،اصلا یک جور ناجور با همه چیزش ور می رفتم، تو تنظیماتش آنقدر رفتم و گزینه هاش رو دستکار ی کردم که گوشی بدبخت زبونش افتاده بود بیرون.

بماند که شاهین لبتاپش رو بهم داد تا به اینترنتش وصل شم، منم که حسابی ذوق کرده بودم هرچی که فکرش رو کنید دانلود کردم.

باز ی، عکس، فیلم، انواع آهنگ ها  اصلا یک چیزایی رفتم دانلود کردم که شاید بدرد نخوره!  

فقط نمی دونم چرا حجم اینترنت شاهین تموم نمیشه، مگه چند قدره که هرچی میگیرم بازم هست؟ همچنان درگیر بودم که در اتاق با تقه کوتاهی باز شد، سرم رو از تو گوشی بلند کردم و به شاهینی که داشت در رو می بست خیره شدم.

با دیدنش صاف رو تخت نشستم و نگاه کلی بهش انداختم با قدم های شمرده سمتم اومد و رو تخت نشست.

_اگه می دونستم با گوشی گرفتن میر ی تو اتاق و دیگه نمیای بیرون، اصلا نمیخریدم.

لب و لوچم رو آویزون کردم که خندید و لپم رو کشید. با دستم گوشه کت کرم رنگش رو کشیدم.

_ جایی دار ی میری؟

نگاهی به دستم کرد و یک دستش رو روی تخت به صورت تکیه گاه قرار داد.

_ آره، جایی کار دارم. دیر برمی گردم .

نگاهی به ساعت کردم که نزدیک هفت شب بود و هوا هم تاریک! نمی دونم چرا حس بدی بهم دست داد نگاهی به پنجره انداختم و گفتم:

_ دیر نیست؟ خب فردا صبح برو.

با لبخند ملایمی لپم رو کشید و آروم گفت:

_ هلنا، می خوام زودتر عقد کنیم. می خوام با خیال راحت تو بغل بگیرمت و تمام هست و نیستم رو به پات بریزم. فقط می خوام زودتر تموم شه و من کنار شیرینم باشم.

تو نگاهش یک چیز ی بود که نگرانی رو به ذره ذره وجودم تزریق کرد. چرا این جور ی حرف میزنه؟  ناخودآگاه گوشی رو گذاشتم کنار، کمی خودم رو جلوتر کشیدم. با شک به چشم هاش که ازم فرار ی بود چشم دوختم و با نگرانی گفتم:

_شاهین، چرا یه طور ی حرف میزنی؟ هان؟  

انگار که متوجه نگرانیم شد، دستی به موهاش کشید. سرش رو پایین انداخت و با صدای ملایمی لب زد.

_ یه قولی میدی؟ قول میدی اگه یه روز ی تمام حقیقت هایی که ازت قایم کردم رو فهمیدی منو ببخشی؟  

چشم هام تا آخرین حد ممکن گشاد شد و قلبم شتابان به سینم میکوفت.  

این چرا اینارو داره میگه؟  

ناراحت سمت صورتش خم شدم، نمی خوام حرفی تو دلم بمونه، نمی خوام فکر کنه هنوز ناراحتم که حافظم رو پاک کرده!

_ من همین الانم بخشیدمت اما، باید جبران کنی! یادته خودت قول دادی جبران می کنی. حق ندار ی تنهام بزار ی می فهمی؟

نگاهم کرد، از اون نگاه ها که قلبم رو به درد آورد .

منتظر بهش چشم دوختم و این انتظار برام ترسناک بود، داشت کابوس جدیدی برام به وجود میاورد.

_تا پای جونمم لازم باشه پات میمونم.

لحنش اطمینان بخش بود اما آرامش بخش، نه! نگران بودم و این نگرانی از هرجا که داره سرچشمه میگیره امیدوارم الکی باشه، امیدوارم دروغ باشه.

سکوت بینمون با صدای تیک تیک ساعت میشکست دوست نداشتم چشم از دو گوی قهوه ایش بگیرم. گوی هایی که مثل تیله رگه های قرمز ی داخلش خودنمایی می کرد.

این چشم های غیرعادی رو دوست دارم!

نمی دونم شاهین هم چشم های عادی من رو دوست داره؟

بالاخره با صدای در دست از سر زل زدن به هم برداشتیم. پشت بندش صدای دانیار به داخل اتاق رسید.

_ شاهرخ الان رسید، نمیای؟

_ اومدیم.

سرچرخوند سمت منی که همچنان خیره اش بودم، نمی دونم تو نگاهم چی دید که طاقت نیاورد و بغلم کرد .

سفت و محکم!

سرم روی سینش نشست و با دقت به ریتم نامنظمِ ضربان قلبش گوش دادم، چشم هام رو بستم و ناخودآگاه خودم هم دستم رو دور کمرش حلقه کردم. چرا دارم دلتنگ میشم؟  

مگه فردا دوباره نمیبینمش؟ بوسه ای روی موهام کاشت و از خودش کمی من رو فاصله داد.

به چشم هام نگاه کرد.

_ نگران نباش جوجه رنگی، قول میدم همه چی خیلی زود تموم شه.

_همه چی، یعنی چی؟

لب هاش رو بهم فشرد و من نگاهم رو به فک قفل کردش انداختم، زیرلب زمزمه وار چیز ی رو گفت که آوا نداشت و نتونستم بفهمم چیِ ، بالاخره لب باز کرد.

_ امشب شاهرخ این جا میمونه، داریم خونه پدریمون رو میفروشیم. اگه بشه یکی دیگه می خواد بگیره.

سکوت کردم برام جذابیتی نداشت، برام مهم نبود الان تو مهمی لعنتی، تو مهمی که دار ی با نگاهت من رو تیکه پاره می کنی! چرا حرف های قلبم آنقدر بلند نیست که بشنوی؟ وقتی سکوتم رو دید، دستی به گونم کشید و با کمی مکث بلند شد .

درحالی که نگاهش رو ازم میدزید سمت در اتاق رفت، ناخواسته به دنبالش بلند شدم.

_ داره دیرم میشه.

در روباز کرد و بیرون رفت، منم بعد نگاه کوتاهی به سر و وضعم رفتم. شاهرخ که تازه انگار رسیده بود با دیدن شاهین چند قدم باقی مونده رو طی کرد و خواست حرفی بزنه که شاهین تو بغل گرفدتش.

شاهرخ اولش شکه شد، دهن نیمه بازش رو بست اما، دستش رو بالا آورد و دور شاهین حلقه کرد.

_ چته داداش کوچولو؟ افتخار بغل کردن بهمون دادی؟

به دیوار تکیه دادم و خیره اون دوتا موندم که حتی بغل کردنشونم حس می کردم رنگ و بوی متفاوتی داره.

برعکس لحن شوخ شاهرخ، شاهین با صدای گرفته ای همون طور که ازش جدا می شد گفت:

_ دلم برات تنگ شده بود.

شاهرخ متعجب نگاهش کرد که شاهین دستی به شونش کشید و نیمچه لبخند زد.

ندا که کنار در آشپزخونه ایستاده بود با چند قدم کوتاه کنارم اومد و با نگرانی گفت:

_ حالت خوبه؟ چرا آنقدر قیافت بی حاله؟

نگاه خسته ای بهش انداختم، الان خودم هم نمی دونم چه مرگمه!

وقتی نمی دونم دلیل نگرانی هام واقعیِ یا نه، وقتی نمی دونم اصلا جایز هست نگران باشم یا نه، چی بگم؟  فقط سر ی به معنی خوبم تکون دادم و دوباره چرخیدم سمت شاهین که داشت حرف میزد اما ،من اصلا نمیشنیدم که چی میگن فقط شاهد تکون خوردن لب هاشون و شاهرخ بودم که چیز ی رو تو گردن شاهین انداخت و پشت بندش بازم همدیگه رو بغل کردن .

حس بدم، همچنان به بدی خودش پابرجا بود و درکی از حرکات اون دوتا نداشتم.

فقط حس می کردم شاهین مثل صبح نیست، فقط زمانی به خودم اومدم که شاهرخ جلوی دیدم رو به در خروجی که چند دقیقه ای می شد شاهین ازش بیرون رفت، گرفت. نگاه مملو از ناراحتیم رو به چهره اش انداختم.

مثل گذشته اصلاح کرده بود و دیگه خبر ی از شاهرخی که بعد مرگ پدرش دیدم نبود.

_ حالت خوبه؟  

صاف ایستادم و بازدمی همراه با آه بیرون فرستادم، دستی به گوشه شالم کشیدم و با صدای گرفته ای گفتم:

_ مرسی، خیلی وقته ندیدمتون شما خوبید؟

دست به سینه به دیوار تکیه داد، کمی چشم هاش رو ریز کرد و گفت:

_بد نیستم. ببینم شاهین که اذیتت نمیکنه؟ البته می دونم اعصاب خورد کنیش هنوز  پابرجاست اگه اذیتت کرد بگو که ما بر…

ندا پرید وسط حرفش و از جلوی تلوزیون داد زد.

_ یه سوت بزنی سه تایی میریزیم سرش آنقدر میزنیمش تا صدا جغد بده!

با این حرفش لبخند کمرنگی زدم، شاهرخم آروم خندید و دوباره نگاهش رو به من انداخت. حتی شوخی ندا هم حالم رو بهتر نمی کرد. شاید من الکی نگرانم، آنقدر اتفاق های بد و ترسناک برام افتاد که واسه هرچیز کوچیکی نگران می شدم .

واسه عوض کرد بحث و حالم هم شده یکم صدام رو صاف کردم و گفتم:

_ راسته که دارید خونتون رو میفروشید؟

شاهرخ دستی به موهاش کشید و سر ی به معنی آره تکون داد و با صدای آرومی گفت:

_ البته فروختم تموم شد با تمام وسایل داخلش، اون خونه فقط نحس بود. فقط از کل اون خونه ،همون دوتا چمدون جلوی در باقی موند.

و به دوتا چمدون سیاه رنگ جلوی در اشاره کرد. بهش حق میدم از اون خونه متنفر باشه.

چیز ی نگفتم اما، با یادآور ی مینا خانم و سپیده سر بلند کردم و گفتم:

_پس میناخانم چیشد؟

_راستش یه چند روز ی فرستادمشون خونه یکی از فامیل هاشون که تو قم زندگی میکنه. بعد این که خونه خریدم، احتمالا برگرده.

سر ی به معنی فهمیدن تکون دادم. هچ حوصله نداشتم و حس می کردم رفتن شاهین اونم تو این ساعت یک چیز عجیب و مرموز دیگست.

_من یکم کار دارم با اجازه.

مجال جواب دادن بهش رو ندادم و برگشتم اتاق و در رو بستم. چند لحظه پشت در ایستادم و دست هام رو پشتم قفل کردم.

نگاهم مجزوب چراغ خواب کنار تخت بود اما ذهنم درگیر ی دیگه ای داشت، حس نگرانی به دلم چنگ میزد و من توان مقاومت در برابر این حس مسخره نداشتم .

سرم رو انداختم پایین و با حال داغونی قدم برداشتم و روی تخت دراز کشیدم. نگاهی به گوشی انداختم، حس می کردم حوصله این رو هم ندارم.

روی تخت دراز کشیدم جور ی که پاهام از تخت آویزون مونده، نگاهم قفل سقف شد و سعی کردم به چرندیات ذهنم توجهی نکنم.

 ***

“شاهین”

نگاهم رو به آپارتمان قدیمی روبه روم انداختم و یک بار دیگه آدرسش رو مرور کردم همین جاست ،طبقه اولم هست.

آخرین نفر، کسی امشب با مرگش حکم آزادی من رو صادر میکنه و رویام تبدیل به واقعیت میشه.  

امشب دیگه تموم می شه آخر این مارپله است و فقط یک خونه و مار دیگه مونده ،یک نیش دیگه واسه رسیدن به کلبه کاهگلی که واسه رسیدن بهش همه جور زخم خوردم .

نفس عمیقی کشیدم و کاغذ رو توی دست هام مچاله کردم، این آخرین شکار این شکارچی خسته ست!

قدم های بلند و محکمم رو سمت خونه برداشتم و همزمان دستی به گوشه کتم کشیدم. قلبم بی تاب نقطعه پایان بود و بیشتر از هرچیز ی می خواستم برسم.

دست بردم سمت زنگ و چند بار ی فشارش دادم.

_ کیه؟

با صدای ظریف دختر ی که از پشت آیفن منتظر جواب دادن، سرم رو پایین انداختم چندتا نفس عمیق کشیدم.

_ منزل سروش سیروانزاده؟

یکم مکث کرد، دستم رو به دیوار گچی تکیه دادم و منتظر موندم.

_ بله، ببخشید شما؟

_من رضایی ام، همسرتون قبل از فوت یه نامه و بسته بهم دادن که به دستون برسونم. ممکنِ درو باز کنید؟

دختره که انگار هول شده بود فور ی گفت:

_الان میام.

همزمان با خاموش شدن آیفن دستی به موهام کشیدم و کتم رو درآوردم و به دست راستم گرفتم .

نگاهم رو به گلدون های خالی نزدیک در خونه انداختم که توش اثر ی از حیات یک گیاه نبود، هوا حسابی تاری کِ و خوشحال بودم که این منطقه از شهر خیلی شلوغ نیست.

با بی حوصله گوشیم رو از داخل جیبم بیرون کشیدم و نگاهی به اس ام اسی که سه ساعت پیش رضا واسم فرستاد انداختم.

” باید درباره عکسها یه چیز خیلی مهم بهت بگم، حتما بهم زنگ بزن”.

دستی به گوشه پلکم کشیدم و گوشیم رو دوباره تو جیبم گذاشتم، الان وقتش نیست، احتمالا فردا باید بهش زنگ بزنم.

بعد از گذشت چند دقیقه در خونه باز شد، سمت در چرخیدم ، دختر به نسبت ریزه میزه ای با چادر سفید گلدار ی روی سرش با چشم های نیمه خیس که حتی رد پای اشک هاش روی گونش می درخشید نمایان شد.

نگاهی به سرتاپاش کردم و جلوتر رفتم ، اول نگاه عمیقی به چشم هام انداخت اما، سرش رو پایین انداخت و آروم و هول گفت:

_سلام آقا .

فقط به تکون دادن سر اکتفا کردم، حس می کردم زبونم نمی چرخه.

_من اولین باره شمارو میبینم. ببخشید چی به شما داده که به من بدید؟

از بغض چونش میلرزید، فاصلم رو باهاش طی کردم و دقیقا جلوش ایستادم. بیچاره لحظه ای متعجب سرش رو بلند کرد و نگاهی بهم انداخت که بیش از حد ممکن بهش نزدیک شدم.

از دیدن قطره های اشکش که به خاطر شوهرش میریخت لحظه ای دلم لرزید اما فور ی سرکوب شد.

دستی به گردنم کشیدم و گفتم:

_ سروش مرد خوبی بود، به خیلی ها کمک کرد اما ،یه جورایی واسه اطرافیانش بیشتر دردسر بود.

دختره گوشه چادرش رو به دندون گرفت و اشکی از چشمش چکید.

جلوتر رفتم که ناخودآگاه ترسید و یک قدم عقب رفت.

_مگه..ن..نگفتی..نام..مه..دار ی؟ می..میشه…نا..مه..رو ببینم؟

دستی دور دهنم کشیدم و موشکافانه نگاهش کردم، نامه ای که من آوردم سند مرگت توشه!

نگاهم رو به پشت سرش انداختم در خونه ای بازه و مقدار ی از نور داخل خونه راهرو روشن کرده بود .

طبق اطلاعات نیما تنها زندگی می کرد. همون طور که نگاهم به خونشِ با یک قدم بلند خودم رو بهش رسوندم.

از حرکت ناگهانیم ترسید، خواست جیغ بکشه که دستم رو گذاشتم رو دهنش و از پشت به خودم چسبوندمش، زیر دست های من مثل بید میلرزید. نزدیک گوشش خم شدم و همون طور که نگاهم به راه پله طبقه بالا بود گفتم:

_ به خدا قسم صدات دربیاد همین جا گلوت میبرم و خلاص!

صدای گنگی از بین انگشت هام بیرون میاومد که حاصل تقلا هاش بود اما، با شنیدن این حرفم وحشت زده دستم رو گرفت و تند تند نفس می کشید.

سمت خونه هول دادمش تا وارد شدیم فور ی در رو بستم و چسبوندمش به دیوارگچی پشت سرش، با چشم هاش التماس می کرد.

درحالی که با یک دستم جفت دست هاش رو روی سینش قفل می کردم نزدیک گوشش گفتم:

_ دستمو برمیدارم، جیغ بکشی کشتمت.

درحالی که قطره های اشکش روی دستم می ریخت سر ی به معنی باشه تکون داد، آروم و با احتیاط دستم رو برداشتم که با دهن چندتا نفس عمیق کشید، چادرش از سرش افتاد و با ترس نگاهم کرد.

دست هاش رو تکون داد اما، محکم تر فشارش دادم درحالی که چونش می لرزید گفت:

_ آقا..آقا تورو به امام حسین، من..من شوهرم تازه مرده، تو روخدا ولم کن. هر..هرچی می خوای بردار ببر. اصلا..اصلا..مگه نگفتی دوست سروشی هان؟ تو رو به چی قسم بدم به همون دوستیتون؟ آبروم نبر، ب..به خدا من از اوناش نی..نیستم.

چشم هام رو روی هم فشردم، این دختره چی داره فرانسیس که گفتی بکشمش!  

هر حرفی که میزد حس می کردم قلبم داره درد میگیره، من این جور ی نبودم، من بی رحم بودم، بی احساس بودم! کسی که عین آب خوردن بقیه رو ازبین برد اما، چرا الان سست شدم؟

دیگه گریه هاش داشت کل خونه رو پر میکرد و زیر دست های من میلرزید، نگاهی به حال داغون و وحشت زدش کردم که به سک سکه افتاد.

_ گوش کن دختر جون، منم از اوناش نیستم آنقدر بی غیرت نیستم بخوام یه دختر بی دفاع رو تو خونه خفت کنم.

با اشک و صدای گرفته درحالی که نفس نفس میزد گفت:

_ پس…پس چی…چی می خوای از جونم؟

_ دقیقا جونتو.

لحظه ای ناباورانه و دهن باز نگاهم کرد، دونه های اشک از چشم هاش به زیر گلوش می ریخت، زیر لب چند بار ی این رو تکرار کرد. دست آخر یک ضرب سرش رو آورد بالا و گفت:

_ تورو خدا فرستاده مگه نه؟ جواب دعام رو داد! آره داد.

با اخم نگاهش کردم، فکر کنم از ترس داشت پرت و پلا می گفت، آروم دستش رو ول کردم که تقلا نکرد دستی به چشمش کشید و مثل اینایی که با خودشون حرف میزنن گفت:

_ آره جواب دادی؟ نوکرتم خدا بزرگیتو شکر. تموم میشه، تموم میشه دیگه بدبختی نمیکشم. لازم نیست برم تو اون خراب شده زندگی کنم…

عصبی از چیزایی که می گفت از شونه هاش گرفتم و تو صورتش غریدم.

_ چی دار ی میگی واسه خودت؟ دار ی خداتو شکر می کنی؟! من اومدم بکشمت می فهمی؟

در کمال تعجب من بدون این که شدت ریزش اشکاش کم بشه، لبخند تلخی زد که چشم هام گرد شد .

آب گلوم رو قورت دادم و بهش نگاه کردم.

_ آره چون جواب دعام رو داد، خودم چند روزه دارم دعا می کنم، خودم خواستم بمیرم. گفتم…گفتم سروشمو ازم گرفتی زندگی م..منم…ب..بگیر بدون…او..اون نمیتونم. حالا دیدم جوابو

داده…د..دیگه..لازم…نیس…ت واس..ه یک لقم..لقمه…نون…متلک…های بقیه رو بشنوم. زودباش منو بکش می خوام برم پیش عشقم بکش زودباش من آمادم.

با هرکلمه ش حس می کردم قلبم داره از درد میترکه، این دختر عاشقه، آنقدر عاشق که با مرگ نامزدش فقط به فکر مرگه و شاید تقصیر روزگار نامرده که هیچ کس رو غیر نامزدش نداشته.

به چشم های اشکیش نگاه کردم، نفس کشیدنش آروم تر از قبل بود و فقط نگاهش قفل قاب عکسی بود که نزدیک مبل روی زمین افتاده.

لعنت به من، با این سرنوشت شومم، لعنت بهت فرانسیس!

لحظه ای هلنا جلوی چشمم اومد ،یعنی آنقدر عاشق من هست که اگر یک روز ی همین بلام سر من بیاد اون این طور ی شه؟

تصورشم باعث شد جایی نزدیک سینم تیر بکشه، جایی که بهش میگن قلب! قلبم درد می کرد.

حس کردم حالم داره بد میشه، دستم رو به دیوار گذاشتم و تقریبا روی گردن دخترِ خم شدم، حتی تکون نخور هیچ عکس العملی، فقط بی صدا اشک می ریخت، نگاهم به سفیدی گردنش افتاد.

حس می کردم صدای شریان های خون داخل رگ رو میشنوم، حس عطش سراغم اومد، الان وقتش به این عذاب دوساله پایان بدم.

نگاهم رو گردنش ثابت موند جایی درست نزدیک رگ اصلیش، ذره ذره بهش نزدیک تر می شدم.

خون چیز ی که من رو قدرتمند و حریص میکنه.

فقط چند سانت با گلوش فاصله داشتم و مطمئن بودم چیز ی به عنوان رنگ قهوه ای داخل چشم هام باقی نمونده.

دستم رو بالا آوردم و روی سمت دیگه گردنش گذاشتم که دختر با جیغ خفیفی لبش رو گاز گرفت ،شاید حرکاتم براش عجیب بود اما، می دونست من با گردنش کار دارم!

لب هام رو به پوستش چسبوندم و با تمام توان دوتا نیشم رو تو گردنش فرو کردم که دردش گرفت ،خواست جیغ بزنه که دستم رو گذاشتم رو دهنش، اولین میک عمیق رو که زدم لحظه ای با حس نبض فوق العاده ضعیفی سرجا ماتم برد.

درحالی که از دهنم کمی خون می اومد سرم رو عقب بردم، دختره که به خاطر گازم صورتاش از درد جمع شده بود با دیدن دهن خونی و چشم های قرمزم وحشت زده شروع کرد به دست و پا زدن.

برای چیز ی که حس کرده بودم شَ ک داشتم اما، این الان آروم نمیگیره که!

تو چشماش خیره شدم و با همه توانم گفتم:

_ هرچی من می گم باید گوش کنی؛ آروم باش و جواب سوالهامو بده.

کم کم نفس کشیدنش منظم شد و دستم رو از جلوی دهنش برداشتم. درحالی که الان مثل یک عروسک شده بود روی صورتش خم شدم و با شک گفتم:

_ حامله ای؟

با وجود نفوز ذهنیم هنوزم ترس توی چشم هاش دو دو میزد. آب گلوش رو قورت داد و ترسیده گفت:

_نمی دونم.

اخمی کردم، درحالی که خیلی کم از گردنش خون می اومد، نگاهم رو دوبا ره به چشم هاش انداختم .

با کلافگی گفتم:

_ با نامزدتت رابطه داشتی؟ تو این چند وقت دکتر رفتی اصلا؟

_داشتم. صبح دکتر رفتم واسم آزمایش نوشت جوابش فردا میاد.

حس کردم آب یخ ریختن رو کل هیکلم، این دختره حامله ست! دستم رو جلوی دهنم گذاشتم و چند قدم رفتم عقب تر و با حرص چشم هام رو بستم. نه من نمی تونم بکشمش، به قیمت جون خودمم تموم شه نمی تونم.

لعنتی، لعنتی خداروشکر عمیق گاز نگرفتم!

درحالی پشیمون شده بودم و حس می کردم دارم تو این خونه مسخره منفجر میشم سمت اون دختر چرخیدم، از شونه هاش گرفتم و به چشم هاش زل زدم.

صدام کمی می لرزید، با اخمی که بدجور درهم گره خورده بود تو صورتش غریدم.

_ گوش کن چی میگم، کلا امشب و هرچی که دیدی رو فراموش می کنی.

یکم مکث کردم و به چشم هاش که مردمکش هی کوچیک و بزرگ می شد نگاه انداختم و ادامه دادم.

_ فردا یاپس فردا از طرف یکی به اسم شاهرخ محسنی برات پول فرستاده میشه که دوست صمیمی نامزدت بوده، پول و بردار و بره شهرستان هرجا میر ی برو اما، حق ندار ی بلایی سر خودت و بچت بیار ی برو زندگیت رو از نو بساز. تو این بیابون اگه گرگ ها یه بره مثل تورو ببین تیکه پارت میکنن، پس خودتم گرگ باش و بجنگ واسه خودت، واسه بچت نامزدتت نمی خواد تو بمیر ی.

تمام این حرف هارو تقریبا با داد می گفتم و اون فقط گوش می کرد. چشم هام رو لحظه ای بستم که کم کم حرفام تو ذهنش اثر کرد و از هوش رفت .

قبل این که زمین بخوره گرفتمش، رو دست بلندش کردم و گذاشتمش روی مبل چرمی وسط خونه ،خونه ای که حتی یک وسیله درست حسابی ام توش پیدا نمی شد و پر از خالی بود.

روی فرش کهنه زمین زانو زدم و گردنش رو سمت خودم چرخوندم بعد از ازبین بردن آثار زخم ،خواستم بلند شم که چشمم به گردنبند تو گردنش افتاد.

همون وجه مشترک!

نمی دونم امشب چه مرگم شده اما، مطمئنم فرانسیس یک بلایی سرم میاره. دست بردم سمت گردنش و گردنبند رو برداشتم .

امیدوارم به همین گردنبند بسنده کنه.

هنوز بوی خون تو بینیم زنگ خطر بد بودن حالم بود، دستم رو دور دهنم کشیدم و همون طور که کتم رو از زمین چنگ میزدم با حالت دو از خونه بیرون اومدم. فقط در آپارتمان رو محکم بستم و با تمام توان سمت ماشینم دویدم، انگار که دارم از چیز ی فرار می کنم!

کتم رو صندلی عقب ماشین پرت کردم و با تمام توان گاز دادم، جور ی که صدای جیغ لاستیک هام کل کوچه رو در برگرفت .

از تو آینه به چشم هام که مثل جام شراب قرمز قرمز بود نگاهی از سر نفرت انداختم.

_خدا لعنتت کنه فرانسیس، خدا لعنتت کنه!

به فرمون چند بار کوبیدم و داد زدم، شیشه رو تا آخر پایین دادم، از برخورد هوای نسبتا سرد به گونه های داغم که هنوزم چند قطره خون روش باقی مونده حس بهتر ی بهم دست داد.

چندتا نفس عمیق کشیدم اما، انگار فایده ای برای حالم نداشت، سرعتم رو کم کردم و کنار یک ساختمان پزشکی نگه داشتم. سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و سعی کردم آرامش از دست رفتم رو به دست بیارم اما، مگه می شد؟ من امشب داشتم چه غلطی می کردم؟  

می خواستم چه طور ی در آینده با عذاب وجدانش کنار بیام؟! تا الان هرکسی رو ازبین بردم از رو اجبار بوده و همیشه تنها دلدار ی که به خودم می دادم گناهکار بودنشونِ.

اما، این دختره چهرش از جلوی چشم هام کنار نمیرفت و عجیب معصومیت چهره هلنا رو برام داشت.

داشتم نابود می شدم!

چنگی به موهای آشفتم زدم، باید برم خونه تنها کسی که الان می تونه آرومم کنه فقط و فقط هلناست نه هیچ کس دیگه! دست بردم سمت سوئیچ و روشنش کردم.

باید برگردم خونه، وقتی آروم تر شدم می تونم رو این بدبختی جدید هم فکر کنم!

نگاهی به ساعت انداختم که نزدیک نه بود، برای رسیدن کنار تنها منبع آرامشم زیادی عجله داشتم. تا آخرین حد ممکن پام رو روی گاز فشار دادم. خیابون ها خلوت بود اما، من حتی از ماشین هایی که تعدادشون انگشت شمار بود هم سبقت می گرفتم.

تو ذهنم سیاه چاله ای از فکر و خیال ایجاد شده که هر آن منتظر فرار کردن و حجوم آوردن به قلعه وجودم و قلبم بودن و تنها کسی که می تونه الان در این سیاه چاله رو ببنده دختر ریزه میزه ای که تمام روز جلوی چشم هام بود.

دستم رو لبه پنجره تکیه دادم و با انگشت هام پیشونیم رو می فشردم، دقیقا حس و حال اون آدم هایی رو داشتم که دارن غرق میشن!

با زنگ خوردن گوشیم، از گوشه چشم بهش نگاه کردم اما، بی اعتنا به رانندگیم ادامه دادم. مهم نیست کیه هر خر ی که هست اصلا حوصله ندارم، فقط می خوام برم خونه، همین.

باز زنگ خورد، بازم توجهی نکردم اما، انگار اونی که پشت تلفن بود کم نیاورد و بازهم زنگ زد.

کلافه سرعتم رو کمی پایین آوردم و بدون نگاه کردن به اسم طرف، دکمه اتصال رو زدم و با کلافگی گفتم:

_ بله؟

_ الوو مرض، پسره الدنگ واسه چی جواب اون گوشی صاحاب مردت رو نمیدی!

چنان داد می زد که یکم گوشی رو از خودم فاصله دادم و با تعجب و اخم کمرنگی گفتم:

_ رضا؟  

_ مرگ و رضا! کجایی؟ مگه نگفتم بهم زنگ بزن کار واجب باهات دارم؟

کلافه چنگی به موهام زدم و گفتم:

_آره پیامت رو دیدم اما، سرم شلوغ فردا میام دیدنت.

_نه، باید همین الان ببینمت. باور کن کارم خیلی واجبِ. من الان نزدیکی های خونتم.

لحنش نگرانی و استرس رو باهم داشت، اصلا حوصله نداشتم اما، وقتی اصرارزیادش رو دیدم به ناچار لب زدم.

_من خونه نیستم بیرونم. آدرس و برات می فرستم بیا.

_باشه زود بفرست، خدافظ.

کلافه بدون خداحافظی گوشی رو قطع کردم و نزدیک یک پارت تفریحی که خیلی هم خلوت بود نگه داشتم. این پارک یکم نزدیک خونه بود و اگر رضا گیج باز ی درنیاره و این جارو بشناسه خیلی زود می رسه.

گوشیم رو دوباره بین انگشتام فشردم و آدرس رو واسش فرستادم.

حالم خراب بود و نیاز فراوانی به اکسیژن داشتم، در ماشین رو باز کردم و پاهام رو از ماشین آوردم بیرون و به جدول کنار پارک خیره موندم. مدام تصویر اون دختره جلوی چشم هام بود و آزارم می داد ،من داشتم واقعا چی کار می کردم؟

اگر می کشتمش و بعد می فهمیدم خیلی خیلی بد می شد!

سرم رو کج کردم و با دست پیشونیم رو چند بار ی فشار دادم، بعد از گذشت چند دقیقه مرسدس بنز مشکی رنگ رضا کنار ماشینم نگه داشت. نگاه خسته ای بهش انداختم.

ماشینش رو خاموش کرد و سمتم اومد. از پایین به صورت براشفته اش نگاهی انداختم .

این دیگه چه مرگشه؟

دهن باز کردم حرفی بزنم که تا به خودم بیام سمتم خیز برداشت و یقم گرفت و بلندم کرد. آنقدر منگ بودم که بدون هیچ مقاومتی از جام کنده شدم و محکم به ماشین کوبیدتم. چشم هام گرد شد، کم کم به خودم اومدم و دستش که روی یقم بود گرفتم. با اخم و جدیت لب زدم.

_چته باز که رم کردی؟

از بیشه سر سبز چشم هاش فقط خشم می بارید، توی صورتم با ابروهای گره خورده داد زد.

_ فکر کنم تو باید یه توضیح کامل درباره گندایی که تا الان زدی بگی، یا شاید اول باید بگی اون عکسارو از جا پیدا کردی.

این جور ی که این داد میزد، گوش من هیچ حنجره خودش جر خورد!  

اخمی کردم و گفتم:

_مگه نگفتم که تو کارام دخالت نکن؟ هروقت جوابم رو پیدا کردی…

نذاشت ادامه بدم ،یقم رو سمت خودش کشید و دوباره به عقب هولم داد، نفس های بلندش به صورتم می خورد و من هنوز نمی دونستم که دقیقا چشه؟ با بهت نگاهش کردم که بازم داد زد و گفت:

_می دونی اون عکسا چی اند؟ خبر دار ی بدبخت شدی یا بشکافم؟

دیگه اعصابم داشت ته می کشید، یک ضرب زدم تخت سینش که یک قدم بیشتر عقب نرفت، مثل خودش عصبی گفتم:

_ نه خبر ندارم یا بشکاف یا برو.

دست هاش کنار بدنش مشت شد و من حتی منتظر بودم توی صورتم فرود بیاد، با اخم های غلیظ دست برد سمت گوشیش وبعد از بالا آوردن صفحه عکسی که بهش دادم رو جلوی صورتم گرفت.

_ می دونی این کتاب چه کوفتیه؟

دست به سینه نگاهش کردم، اگر می دونستم که از تو نمی خواستم بفهمی! با یکم مکث عکس رو عوض کرد وچیز ی شبیه کتیبِ  نشونم داد که زیرش به فارسی ترجمه شده بود .

همون صفحه ای بود که عکس چند تا مرد و نشون می داد که دور یک نفر دیگه رو گرفتن. قبل این که متنش رو بخونم رضا با حرص گفت:

_این یک نفرینه، یه نفرین چند صد ساله. این عکس رو ببین همونی که تو واسم فرستادی همون پنج نفر می دونی دارن چی کار می کنن؟

با حرص کنارم قرار گرفت و گوشیش رو جلوی چشم هام نگه داشت و همون طور ی ادامه داد.

_ اونی که اون وسط افتاده یک خون آشام که دچار طبع خون شده به اسم سِر جیسون فرانسیس. یک مرد اروپایی که اون زمان مثل وحشیا به مردم حمله کرد و هرکسی رو که تونست کشت. افراد انجمن برای این که بتونن جلوش رو بگیرن از پنج جادوگر قدرتمند کمک خواستن اما، اون رو نمی شد کشت چون دورگه بود نصف خون آشام و نصف دیگه جادوگر. پس تصمیم گرفتن نفرینش کنن تا نتونه به مردم و بقیه صدمه بزنه.

عکس رو عوض کرد و پنج کریستال کوچیک با رنگ های مختلف بهم نشون داد و ادامه حرف هاش رو گفت:

_این پنج نشان اونا بود که تونستن باهاش فرانسیس رو نفرین کنن، اون تو اعماق جنگل جور ی زندانی شد که تا ابد نتونه خون بخوره ضعیف شد اما، نمیمرد.  

با شنیدن اسمش دهنم وا موند بود، فرانسیس یک خون آشام طبع خون چند صدسالست؟

که به گفته رضا دورگه ام بوده؟ اصلا نمی دونستم باید چه واکنشی نشون بدم، هرچی بیشتر واسم توضیح داد بیشتر به عمق فاجعه پی بردم، فرانسیس یک جادوگر؟

نگاهم رو به چشم های به خون نشسته رضا و فک منقبض شدش انداختم، حس می کردم الان می خواد منفجر شه. سعی کردم عادی برخورد کنم.

با لحنی که به ظاهر خونسرد بود گفتم:

_ بیشتر نتونستی بفهمی؟

نگاهی بهم کرد و چند لحظه چشم هاش رو بست، دستش رو روی سقف ماشین گذاشت و با حرص و چشم های بسته گفت:

_حالا این از جریان عکسات اما، می دونی الان چرا تا سرحد مرگ عصبانیم؟

سکوت کردم، نه واقعا نمی تونستم تو این وضعیت حدس بزنم که چرا آنقدر عصبانیه و شاید دوست هم نداشتم بدونم که چشه. سکوتم رو که دیدن انگار عصبانی تر شد، خنده عصبی کرد و رو به روم قرار گرفت.

به چشم هاش نگاه کردم، مقدار ی از موهاش به صورت کج روی پیشونیش ریخته بود و تو این هوای نسبتا سرد فکر کنم مثل من گرمشِ که تیشرت تنش بود.

_ اون عکسا و اطلاعاتی که بهت دادم ترجمه اون چندتا عکس بود می دونی صفحه بعدش درباره چی بود؟ یعنی الان باید خونت رو بریزم!

سرم رو انداختم پایین که ادامه داد.

_اون صفحه درباره چه طور ی از بین بردن این نفرین کوفتیه و اون گردنبند های کوچیکی که انداختی همون نشان هایی که تو عکس دیدی، حالا صبر کن می دونی قشنگی داستان کجاست؟ سرم رو بالا آوردم که خندید، لال شدم. بعد این همه مدت یکی انگار فهمیده چه گندی زدم.

_می دونی متاسفانه من حافظم خیلی خوبه، اون شب که مهمونی بودیم تو گردن پناهی لنگه اون گردنبند رو دیدم. رفتم سراغ آبا و اجدادتش می دونی جدش یکی از همین پنج نفره؟ مثلا پدر بزرگِ، پدر بزرگش جادوگر ی بوده که همین جناب جیسون رو نفرین کرده! بعد خیلی تصادفی تو شبی که مرد تو حضور داشتی. تو این دوسالی که تو بالست شدی دقیقا چهار نفر از نوه، نتیجه های اون جادوگرا مردن!  

صداش رو بلند تر کرد، درحالی که من سرم رو پایین انداخته بودم و داشتم به این فکر می کردم که درصد بدبخت شدنم چقدره؟  

حدسش سخت نیست که فرانسیس برای چی من رو فرستاده سراغ اینا، می خواد نفرینش رو برداره و آزاد شه و حالا رضا، کسی که پرده از این راز برداشته.

دوباره یقم اسیر دست هاش شد، توی صورتم چنان داد زد که تو کل محوطه پیچید.

_ می دونی اون خونه ای که تو الان توش زندگی می کنی بی نام و نشونه و صاحاب نداره؟ اسم مالکش تو هیچ جایی ثبت نشده اما، تو انجمن به اسم فرانسیس ثبت شده یعنی از اموال خیلی خیلی قدیمی اونه.

نفس کم آورد، انگار منتظر من حرفی بزنم برای اولین بار کلا خفه شده بودم. چی باید بهش بگم؟ خودش الحمدالله یک پا کاراگاه گجتِ!

دربرابر این همه خشم و عصبانیت رضا با ناراحتی لبخندی به روش زدم و آروم گفتم:

_ فکر کنم به خوب کسی سپردم بره تحقیق!

لب هاش رو روی هم فشرد، انگار دنبال واژه ای می گشت که بتونه بهم بگه بلکه دلش یکم خنک شه ،اما انگار اونم قفل کرد.

_ به خدا قسم پای برادرت و اون دختره بیچاره وسط نبود همین جا با ماشینم از روت رد می شدم .

مثل آدم حرف بزن ببینم چه غلطی کردی. چند نفر از اون افراد رو کشتی؟

دیگه نیاز ی به پنهان کار ی کردن نبود، من دیگه آخر خطم بدجور رسیدم به نقطه پایان. سکوتم رو که دید جر ی تر شد.

تمام عقده و عصبانیتش مشت شد و بی هوا به صورتم خورد. آنقدر ناگهانی نبود که نتونم دفاع کنم اما، نکردم بزار یکی بزنه حقمه! واقعا اگه بمیرمم حقمه.

صورتم به سمت مخالف خم شد و گرمی خون رو همراه با سوزش شدید گوشه لبم کامل حس کردم .

دردی تو صورتم پیچید که کم کم به کل جمجمه ام سرایت کرد و باعث شد از درد چشمام سیاهی بره.

زهر خندیدم و دستی به خون روی لبم کشیدم.

_ ناز شستت! چقدر دستت سنگین.

دستی به صورتش کشید و چند قدم ازم فاصله گرد. شقیقه هاش رو فشار داد و نفس های عمیقی می کشید که صداش رو راحت می شنیدم. دو مرتبه با صدای آروم تر ی ادامه داد.

_ حرف میزنی یا تو خود صبح بزنمت؟ اصلا چه طور ی با اون جونور آشنا شدی؟ چه طور ی آزادش کردی؟  

همون جا روی زمین نشستم، بدجور به خاطر مشتی که بهم زد فکم درد می کرد .

سردی آسفالت به وجودم رخنه کرد. با نفس عمیقی همون طور که به ماشین تکیه می دادم لب زدم.

_ من کسی رو آزاد نکردم، خودش اومد سراغم.

چرخید و با حرص نگاهم کرد انگار که تردید داشت واسه باور کردن حرف هام با حرص گفت:

_ اون بالستت کرد؟

_ آره.

به موهاش چنگی زد و یک زانوش رو جلوی پام خم کرد و روبه روم قرار گرفت. هنوز هم آثار خشم روی صورتش کاملا مشخص بود. با ابرو های گره خوره توی صورتم غرید.

_ می دونم مریض بودی، به خاطر خوب شدنت قبول کردی اما، چرا به کسی حرفی نزدی؟  

لبم به خاطر مشتش بدجور می سوخت، چینی به ابرو هام دادم و نفس عمیقی کشیدم. با صدای گرفته ای گفتم:

_ نمی تونستم، مجبور بودم. در عوض نجات جونم و کمک کردن برای کشتن سونیا من باهاش معامله سنگینی کردم.

رضا نگاهی به زخم کنار لبم انداخت و با نفس عمیقی درحالی که آثار پشیمونی توی صورتش مشخص بود دستمالی رو از جیبش درآورد و بهم داد. با مکث ازش گرفتم و روی لبم گذاشتم .

دیگه بسه هرچی بدبختی کشیدم تو این دوسال!

خسته شدم دلم می خواست به یکی بگم، حرف های دلم رو که به اندازه یک کوه تلمبار شده و از سنگینیش بعضی وقت ها نمی تونم نفس بکشم. درحالی که نگاهم روی زمین بود با صدای گرفته ای گفتم:

_ شبی که من رو دید در عوض  خوب کردنم و قدرت و ثروت زیادی که بهم داد، ازم چندتا چیز خواست. اول که گفت هرکس رو که می خواد براش بکشم و سوال نکنم. دوم خواست از خانوادم دور ی کنم.

پوزخندی زدم و نگاهم رو به جایی درست پشت سر رضا روی گل های خشک شده کنار پارک انداختم و ادامه دادم.

_ حتی شاهرخ رو می شناخت، گفت باید ازش دور ی کنم، اون بود که بهم گفت سونیا کسی که شبانه من روبیمار کرد حتی قبل این که ما بدونیم گفت که پدرم هم مریض شده، لامصب از همه چی زندگیم خبر داشت و سوم حق ندارم سراغ عشقم برم و اگه برم هرکسی که برام مهم باشه رو می کشه .اولش نمی خواستم قبول کنم اما، بعد این که گفت وقتی ماموریتم تموم شه اجازه میده آزاد باشم وسوسه شدم. وقتی بهم این بال هارو داد درونم خیلی چیزهارو بیدار کرد، نمی دونم چه طور ی، ولی حس قدرت و غرورم انقدر زیاد شد که الان وقتی بهش فکر می کنم مخم سوت می کشه! من پره کینه بودم ،پره درد! زندگیم رو سونیا جهنم کرد انتقام باعث شد چشمم و رو همه چی ببندم. قبول کردم و اینی که الان جلو روت شدم. امشب هم قرار بود آخرین نفر رو بکشم.

چشم هاش گرد شد و داد زد.

_ کشتیش؟

اخمی به خاطر دادش کردم و سر ی به معنی نه تکون دادم.

_ نخیر نکشتم. نتونستم یه دختر حامله بود هرچقدرم آشغال باشم همچین غلطی نمی کنم!

رضا تو سکوت و با اخم کمرنگی نگاهم می کرد و نمی دونم داشت حرف هام رو تجریه تحلیل می کرد یا تو فکر یک کتک کار ی دیگه بود. با صدای گرفته ای که کمی می لرزید ادامه این بحث شوم رو گفتم.

_ من زندگیم رو باختم رضا، واقعا باختم. همون شب فرانسیس ازم خواست عشقم رو بکشم، هرچی گفتم فراموشش می کنم انگار می دونست دروغِ، خودش به ماشینی که هلنا و خانوادش توش بودن حمله کرد. باعث شد ماشینشون چپ کنه. من دیر فهمیدم و با سختی خودم رو رسوندم و فقط تونستم عشقم رو نجات بدم نمی دونی چقدر التماسش کردم تا قبول کرد هلنا رو نکشه، اونم به شرط این که من سراغش نرم و اگه برم کار ی می کنه که مرگ تک تک عزیزانم رو به چشم ببینم. تنها کار ی که تونستم واسش کنم حذف کردن خودم از زندگیش بود. این آخر ی هام دیگه نمی دونم چی شد هلنا همه چیز و به یاد آورد و منم نتونستم احساسام و سرکوب کنم.

رضا هم مثل من آروم روی زمین نشست و با دستش جلوی دهنش رو پوشوند. سکوت این خیابون بدجور حالم رو دگرگون می کرد. الان واقعا نمی دونستم باید چه غلطی کنم. اما، بالاخره بعد از این همه مدت صحبت کردن با یکی و توضیح دادن کارهایی که به اجبار بود، کمی حس سبکی بهم داد .

نسیم خنکی وزید که بوی پاییز رو به عنوان سرنشین توی ریه هام پیاد کرد. آنقدر تو سکوت خیره یک نقطه کور موندم که رضا با صدای آرومی که اصلا شباهتی به چند دقیقه پیش نداشت گفت:

_ من هی بهت میگم خیلی شبیه هم بودیم تو گند میزنی به هیکلم.

به صورتش نگاه کردم که آثار عصبانیت جاش رو به نگرانی داده بود، الان از این که یکی شبیه منِ خیلی حس خوبی داشتم. لبخندی بهم زد و چند لحظه نگاهش خیره گردنبندی که شاهرخ بهم داد شد. وقتی داشتم از خونه بیرون می اومدم گردنم انداخت.

همون طور که با تکیه دادن دستش روی زمین بلند می شد، گفت:

_ بلند شو که باید بریم انجمن، قبل این که دیر بشه.

_ نمی تونم بیام انجمن اونا اگه بفهمن ممکن…

وسط حرفم پرید و همون طور که دستش رو به سمتم دراز می کرد با لبخند کجی گفت:

_ من اون جام و جات خالی پارتیم کلفته، بسه پنهان کار ی این یه جریان ساده نیست شاهین اگه فرانسیس دوباره آزاد شه معلوم نیست چی پیش میاد. نباید بزاریم نفرینش شکسته شه و فقط انجمن می تونه جلوی این اتفاق رو بگیره.  

نگاهم رو از دستش به صورت مصمش انداخت. درحالی که کمی مردد بودم با نفس عمیقی دستمالی که بهم داد رو توی دستم مچاله کردم و از جام بلند شدم.

_ نفرین فرانسیس چه طوریه؟ نگو که نمی تونه از محلی که الان هست بیرون بیاد چون بار ها تا سر دستشوییم سراغم اومده.

رضا اخمی کرد، قبل این که باز سیم هاش قاطی کنه یکم ازش فاصله گرفتم.

_ منم دقیق نمی دونم اما، فکر کنم نفرین یه عذاب یا درد مادام العمر باشه، چون قبلا با سوزوندنش زندانی شده و اینم می دونم اگه کسی رو بکشه واز خونش بخوره دردش بیشتر می شه و این کسایی که نفرینش کردن رو هم نمی تونه لمس کنه، احتمالا اصلی ترین دلیلش که سراغ تو اومد همین یک مورد .یه بخشیم هست که تو روشنایی بیرون نمی تونه بیاد. تاحالا تو روشنایی دیدیش؟ سر ی به معنی نه تکون دادم که دستی به گردنش کشید و لبخندی از سر حرص زد.

_ به خدا دلم می خواد بکشمت .

چیز ی نگفتم، خواستم چیز ی بگم که گوشیم زنگ خوردن، از در جلو سمت صندلی خم شدم و نگاهی به اسم گیرنده انداختم.  شاهرخ بود، دستی به موهام کشیدم و مردد به اسمش که هی روی صفحه خاموش و روشن می شد نگاه کردم.

رضا که مکثم رو دید، کنارم اومد و از سر شونم نگاهی به گوشیم انداخت.

_ برای چی ماتت برده؟ جوابش و بده.

بالاخره دستم روی صفحه لرزید و گوشی رو به گوشم چسبوندم.

_ الو؟

صدای وحشت زده شاهرخ درحالی که به سختی بالا می اومد بند دلم رو پاره کرد.

_ شاهین کجایی؟

ابرو هام بالا پرید و به نفس کشیدنم سرعت دادم و با نگرانی گفتم:

_ چی شده شاهرخ؟ حات خوبه؟

_ شاهین گوش کن همین چند ساعت پیش به عمارت حمله شد، نمی دونم کار کی بود اصلا نمی دونم چی به چیه، خیلی سریع همه چیز اتفاق افتاد من…

با سرفه هایی که کرد نتونست ادامه بده، قلبم تیر کشید و انگار چیز ی داخلش فرو بردن، برادرم!  

پشت گوشی داد زدم.

_ شاهرخ؟ شاهرخ حالت خوبه؟ جواب بده چه خبر شده تو اون خراب شده؟!

داشتم سکته می کردم و از عصبانیت درحال انفجار بودم، خدایا امشب چه خبره؟ رضا که بی قرار ی هام رو دید کنارم ایستاد و همزمان گوشیش رو درآورد و به انجمن زنگ زد.

هنوز صدای سرفه های شاهرخ رو می شنیدم، آنقدر پشت گوشی صداش کردم تا دوباره جواب داد و فقط یک جمله گفت که تمام زندگیم رو داغون کرد.

_شاهین، هلنا گم شده.

یک ضرب سرم رو بالا آوردم، به خیابونی که انگار حکم مرگم رو امضا کرده خیره موندم .

قلبم کند شد، سست شد!

داشتم سقوط می کردم، اسم کی رو آورد؟ زیر لب زمزمه کردم .

_هلنا گم شده…

مگه میشه؟  

جلوی چشم هام داشتم جون دادن آرزو هام رو می دیدم، من با دست خودم همه چیز رو خراب کردم .

بالاخره تو گودال ذهنم به یک جواب رسیدم، کار فرانسیسه!

زیر لب زمزمه وار گفتم:

_ اون هلنارو میکشه.

گوشی از دستم افتاد که رضا سمتم چرخید، سست شده دو قدم عقب رفتم که دستش روی شونم نشست و با نگرانی صدام کرد.

_ چی شده؟ به انجمن خبر دادم الان میرن خونت.

زیر لب گفتم:

_فرانسیس به خونه حمله کرده و هلنا رو برده!

دهن رضا باز موند، خدایا نه اشتباه کردم غلط کردم اون جونور از من عصبانیه باید بیاد سراغ من چرا هلنا؟ خدایا هنوز بهم ندادیش دار ی میگیریش؟  اصلا از کجا فهمید؟ نباید بزارم بلایی سر عشقم بیاره حتی اگر به قیمت جونم باشه پسش می گیرم.

دوباره خون داخل رگ هام جریان پیدا کرد.

_برش می گردونم.

بدون توجه به حرف های رضا فور ی سوار ماشین شدم و تا آخرین حد ممکن پام رو روی گاز فشار دادم، جور ی ماشین با شتاب از جاش کنده شد که اگر یکم زمین شیب داشت یک پرش نیم متر ی می کرد.

زیر قولم زدم، زیر قرار ی که با فرانسیس بستم زدم، حالام رفته سراغ عشقم! خدایا نه اون هلنا رو میکشه!  

نگاهی به ساعت انداختم این نامردیه که تو خونهات آنقدر دوره، نامردیه که میتونی با سرعت نور جابه جابشی.

_ این نامردیه که می خوای زجر کشم کنی!

داد زدم.

_ نامردیه که هنوز بهم ندادیش می خوای ازم بگیریش، دوباره می خوای نشونم بدی این دنیات واسم جهنمه؟ نمی ذارم، به اسمت قسم خدایا، نمی ذارم ازم بگیریش.

دنده رو عوض کردم و بیشتر گاز دادم، سرعت ماشین آنقدر زیاد بود که اگه تو مسابقه شرکت می کردم به جرم سرعت غیر مجاز حتما جریمه می شدم!

سرم رو به طرفین تکون دادم، چیز ی داخل گلوم چنگ زد چیز ی که بهش میگن بغض، آره من بغض کردم چون دارم تاوان میدم.

تاوان رویای خوشبخت شدن، تاوان عشقم به هلنا…

دنیا خیلی نامردی، خیلی نامردی!

“هلنا”

چشم هام به سختی باز می شد، بوی دود و گرما توی بینیم پیچیده و کمی آزارم می داد .

حس درد تو ناحیه گردنم داشتم و کمی اطراف رو تار میدیدم، من خیلی خوابم میاد، پس چرا نمیتونم بخوابم؟

نرمی و رطوبت خاک روی صورتم کاملا قابل حس بود، خستم به قدمت یک عمر تنهایی و زجر کشیدن!

سرم رو کمی بلند کردم و به اطراف نگاهی انداختم.

تقریبا یک روبی هست که فقط دارم تجریه و تحلیل می کنم که این جا کجاست؟  من چرا این جام؟

دستم رو به سختی جایی نزدیک پهلوم، روی خاک گذاشتم و با فشار و زور زیاد یکم از زمین فاصله گرفتم و به دیواره پشتم تکیه دادم .

همین حرکت کوچیک باعث شد نفسم بگیره، با خستگی و چشم های نیمه باز به اطرافم نگاه کردم .

جایی شبیه غار که ورودیش اصلا معلوم نبود، کنار دیوارها دورتادور جایی آتش وجود داشت. آتشی که خیلی وقته بهش زل زدم، خیلی مرتب بدون هیچ پیش نیاز ی روی سنگ ها میسوخت.

نه کم می شد و نه زیاد، فقط نور نسبتا کمی ایجاد کرده تا بتونم در حد نیازم اطراف رو ببینم.  

اما، با وجود همین آتش بازم احساس سرما و کرختی در وجودم درحال گردش بود. خدایا این جا چه خبره؟

نکنه باز دارم خواب میبینم؟

این مکان زیادی شبیه مکانیِ  که تو کابوس هام میبینم و این من رو بدجور میترسونه.

نفس عمیقی کشیدم و و چشم ها رو بستم. اول باید آروم باشم شاید واقعا دارم خواب میبینم اما، اگر خوابه چرا تموم نمیشه؟ از کی تاحالا توی خواب میشه هم بو و هم درد رو حس کرد؟!

کمی جابه جاشدم و خواستم با تکیه دادن به دیواره پشت سرم بلند شم اما، تازه متوجه شدم که پای چپم رو نمیتونم تکون بدم، درست زیر مچ پام حس فشار بود.

متعجب چرخیدم، چیز ی شبیه ریشه درخت ولی خیلی کلفت و سفت تر از زیر زمین به دور مچ پام پیچیده شده، ریشه ای به رنگ قهوه ای تیره که حتی مقدار ی خار هم روش مشخص بود.

چرا کسی نیست؟ شاهرخ کو؟  

دانیار و ندا چرا نیستن؟ چرا یادم نمیاد چه طور ی این جا اومدم؟!

پام رو به سمت مخالف کشیدم اما با سوزش وحشتناکی که تا مغز استخوانم رو سوزوند، دست از تقلا برداشتم.

صورتم از درد جمع شد.

_ آی، پام .

از سوزش زیاد قطر اشکی از چشم چکید، دستی به ریشه کشیدم که متوجه شدم انگار پام به خاطر اون تقلایی که کردم زخمی شده و کمی خون از لابه لای شاخه های ریز ریشه بیرون میریخت.

تازه داشتم عمق فاجعه رو درک می کردم، به سختی کمی پام رو جمع کردم که با تکون خوردن یک چیز سیاه بزرگ که از پهنای چشم دیدم از ترس زبونم بند اومد.

آب گلوم رو قورت دادم و آروم و با نفس های شمره برگشتم، نزدیک دیوار مردی ایستاده بود که هرچی بیشتر نگاهش می کردم مطمئن می شدم شباهتی به آدم نداره!   

شنلی روی دوشش بود که از بلندیش مقداریش روی زمین افتاده، دست به سینه و با اخمی وحشتناک اما پوزخند مرموز ی روی لب های زیادی باریکش نگاهم میکرد.

از دیدنش لحظه به لحظه ترس به دلم نفوز می کرد و رعشه به تنم هدیه داد. لب های ترک خوردم رو مثل ماهی چند بار تکون دادم و دست آخر با صدایی که از ته چاه بیرون میاومد گفتم:

_ ت..تو…ک..کی..هستی؟

فقط با همون صورت عصبانیش نگاهم کرد، چشم هاش دنیای تاریکیِ  که هیچ چیز ی به عنوان سفیدی روز داخلش نداشت و این ترسناک ترین عضو صورتش بود.

زبونم نمیچرخید بخوام حرف بزنم، کم کم  کنترل قطره اشک ها از دستم خارج شد .

انگار که از اشک هام خوشش اومده باشه، اخمش از هم باز شد، با قدم های آروم سمتم اومد. صدای قدم هاش روی خاک مثل صدای ناقوس مرگ به گوشم سیلی میزد.

با نزدیک شدنش ناخودآگاه دوتا دستم رو بردم عقب و  از بی پناهی به دیوار پناه بردم.

جلوی پام رو پاهاش خم شد، درحالی که با چشم های گرد و وحشت زدم بهش می کردم، خنده ای کرد. اعتراف می کنم از نزدیک ترسناک تره!

_از من میترسی؟

صداش دورگه بود وخش دار، انگار که دار ی با یک قاتل صحبت می کنی، زبونم نمی چرخید.

بالاتر از واژه ترس چی هست؟ که بتونه حال من رو توصیف کنه؟!

درحالی که چونم می لرزید سرم رو خیلی آروم تکون دادم که باعث شد لب هاش به لبخند کش بیاد.

_ می دونی چرا این جایی؟

نفسم داشت بریده می شد، سر ی به طرفین تکون دادم و یکم پام رو سمت خودم جمع کردم که بدجور سوخت و باعث شد صورتم از درد جمع شه.

نگاهی به پام انداخت، انگشت های زیادی کشیدش به سمت پام اومد و خواست لمسش کنه که با وحشت بالاخره قفل دهنم چرخید و با التماس گفتم:

_ تو رو خدا کاریم…ن…نداشته باش. من…من..به..ب..خدا..کار..ی..نکردم.

دستش وسط راه خشک شد سمتم سرچرخوند ، کم کم قلبم دیگه داشت از ترس بی حرکت می شد .

دوباره اخم هاش در هم شد، نفس های بلند و کش دارش نشون از عصبانیت زیادش بود. آب گلوم رو با بدبختی قورت دادم.

_ نخیر، دختر جون تمام اتفاق ها زیر سر توعه.

از دادی که زد ترسیده با دستم صورتم رو پوشوندم و چشم هام رو بستم، مگه من چیکار کردم؟ من حتی نمی دونم این یارو چیه؟ اصلا داره از چی حرف میزنه؟

با کشیده شدن جفت دستام به سمت مخالف چشم هام رو باز کردم و به صورت برزخیش چشم دوختم.

دست هاش آنقدر سرد و بی روح بود که وقتی لمسم کرد یخ بستم، دست هام دو طرف صورتم قفل کرد، لحظه به لحظه بهم نزدیک تر می شد.

تو سانتی متر ی از صورتم زیر لب غرید.

_ چرا من به اون احمق اعتماد کردم؟ که الان درست موقع ای که همه چیز آمادس گند بزنه به نقشه هام؟  

نمی فهمیدم چی میگه، به خدا نمی فهمم!  

چشم هام بسته بود و از درز باریک میان پلک هام اشک بیرون میریخت. یکم که گذشت چیز ی جلوی چشم هام نقش بست، چیز ی که تا ته وجودم رو سوزوند. شُکه از چیز ی که به ذهنم رسید به خودم جرعت دادم و چشم هام رو باز کردم.

_ تو..تو..ی..خواب..م..بود..ی.

یکم رفت عقب، دست هام رو به شدت فشار میداد اما، الان آنقدر داغون و ترسیده بودم که اصلا درد حالیم نبود.

لبخندی زد و کمی سرش سمت پایین خم شد زیر لب با تمسخر گفت:

_خوبه عقل ناقصت داره به کار میفته، یکم فکر کن من رو فقط تو خوابت دیدی؟

قفسه سینم تند تند بالا و پایین می شد، فکر کنم؟ تو توی کابوسم بودی لعنتی! همونی که هربار تو یک جنگل مه گرفته دنبالم میکنه و می خواد بکشتم .

تو واقعی هستی، دیگه چه چیز ی از این بدتر؟

_ چیه؟ باز که قفل کردی. فکر کن نترس کلی و قت داریم.

به سختی یکم دستم رو تکون دادم که بی تفاوت سر بلند کرد و نگاهم کرد، با نگاهش دست از تقلا بی خود برداشتم.

_ نمی..نمی دونم ،ی..یادم نیست.

یک جور ی نگاهم که و بعد با کمی مکث لب زد.

_ خیلی حیف شد که وقتی ماشینتون سوخت تو، توی ماشین نبودی. خیلی حیف شد که دلم به حال شاهین سوخت و گذاشتم نجاتت بده.

حس کردم یکی دست کرده توی سینم و قلبم رو بین انگشت هاش محکم فشار میده.  

دهنم خشک شد و با چشم های گرد شده خیر پوزخند روی لب هاش بودم، کم کم حس ترسم داشت جاش رو به نفرت می داد. درحالی که دیگه کنترلی روی لرزش دست هام نداشتم لب زدم.

_اون..اون چیز سیاه جاده، اونی که باع..باعث شد تصادف کنیم..تو..بودی؟

خونسرد نگاهم کرد و در کمال پروعی در برابر چشم های ماتم زده من که آماده عزا دار ی بودن سر ی به معنی مثبت تکون داد، بی رحمانه ادامه داد.

_من لحظه مرگ بالاسرشون بودم، وقتی که مادرت نفس های آخرش رو می کشید، وقتی پدرت غرق خون بود و تو بیرون ماشین تو بغل شاهین التماس می کردی.

تک به تک چیز هایی که می گفت مثل نیزه به قلبم فرو می رفت، نفس کم آوردم نگو لعنتی نگو سرم رو به طرفین تکون دادم، اشک هام بی دریق می بارید و مدام چشم هام بیخیال زمان حال می شد و به گذشته بر می کشید.

درست لحظه ای که تصادف کردیم و ماشین منفجر شد. صدای جیغ تو گوشم، نفسی که بالا نمیاد، قلبی که از بی قرار ی چیز ی تا مرز توقفش باقی نمونده همه چیز من رو تا مرز مردن می برد. دیگه قاطی کردم، این لعنتی که اصلا نمی دونم چی چی هست خانوادم رو کشته؟  اشک هام روی گونم سیلاب راه انداخت، با وجود سوزش گلوم  از ته حنجرم داد زدم.

_ خانوادم کشتی؟ به همین راحتی؟ چیکارت کرده بودن؟ زندگیمو سیاه کردی، نابودم کردی کثافط…

دیگه هق هق هام اجازه صحبت کردن نمیداد، فقط با حرص سرم رو به عقب کوبیدم و چشم هام رو بستم، صدای بلند گریه هام تو کل این مکان نحس میپیچید.  

نمیتونستم خودم رو آروم کنم این وحشتناک ترین کابوسی که دارم میبینم، خدایا خودت یک کار ی کن بیدار شم ،یکی بیاد بگه دروغ!

این دیگه ته نامردیه خدا، چرا عذاب های من تموم نمیشه، کم کم مچ دست هام زیر انگشت هاش سِر شد، دستم رو ول کرد که بی حس کنار بدنم افتاد. دلم نمی خواست چشم هام رو باز کنم، آنقدر بسه نگه می دارم و گریه می کنم تا مادرم سراغم بیاد.

بیاد بغلم کنه از روشنایی روز بگه، از نبود تاریکی و درد عذاب بگه، بگید همش دروغ!

با برخورد جسم سردی به گونه هام، چشم های بی رمقم رو از هم باز کردم، آنقدر حالم بد بود که حتی دست هاش رو نمی تونستم پس بزنم.

فقط خیره سیاه چاله چشم هاش شدم، بلکه توش اثر ی از رحم و محبت ببینم اما، هرچی بیشتر نگاه می کردم قلبم بیشتر به درد میاومد.

_ دوست دار ی زودتر بفرستمت پیش خانوادت؟

حالم بد بود، آره می خوام بمیرم. باورم نمیشه که به این جا رسیدم که ازش می خواستم من رو بکشه .

فقط خداکنه بگه با چی میکشه.

وقتی سر تکون دادم رو دید با دست دیگه اش، خنجر ی رو نشونم داد.

خنجر ی با دسته قرمز و رگه های نارنجی که مثل ریشه دور دسته رو تا نزدیکی تیغاش پوشونده بودن ،انتخاب خوبی بود یک دفعه ای تموم میشه. دردش یک لحظه است.

چشم هام رو به صورتش انداختم که خندید، نوک تیز خنجر رو روی گونم گذاشت و کمی فشار داد ،خنثی نگاهش کردم. بزن تموم شه…

_ ولش کن فرانسیس.

صداش تو کل غار پیچید، جور ی که حس کردم از دادش رگ های توی بدنم به گردش افتادن. این یارو که تازه فهمیدم خبرش اسم هم داره، بدون هیچ تغییر ی تو حالتش از جاش بلند شد و تونستم قامت خیس عرق عشقم رو ببینم.

مقدار ی از موهاش روی پیشونیش ریخته بود و دست های مشت شدش و چهره پر از نگرانیش همه و همه رو به من هدیه داد. خداروشکر که قبل مرگ می تونم یک بار دیگه ببینمش.

فرانسیس خونسرد دستش رو پشت سرش برد و خطاب به شاهینی که نفس نفس میزد گفت:

_ طول کشید بیای. دیگه این دختره داشت حوصلم و سر می برد.

شاهین درحالی که نگاهش روی من بود قدمی سمتش برداشت و درحالی که با دست من رو نشون می داد گفت:

_ ولش کن بره، من که این جام. اون هیچ کارس.

فرانسیس بلند زد زیر خنده، حتی صدای خنده هاش هم ترس رو منتقل می کرد و من فقط با چشم های بی حالم نگاهشون می کردم .

_که اون هیچ کارس؟ فرهاد جان انگار قول و قرارمون رو یادت رفت.

شاهین چند لحظه چشم هاش رو بست و سرش رو پایین انداخت.

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان ترس از مه

رمان ترس از مه پارت آخر

رمان ترس از مه جهت مشاهده به ترتیب رمان ترس از مه از اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *