خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان همسر دوم من / جلد دوم رمان همسر دوم من قسمت 2

جلد دوم رمان همسر دوم من قسمت 2

جلد دوم رمان همسر دوم من

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

از ماشین پیاده شدم آرسام و آرمین هم پیاده شدند آرسام با دقت نگاهی به کوچه و خونه ها انداخت با صدای آرومی لب زد:
_خونه ات کدومه؟!
به خونه ی روبروم اشاره کردم خونه ای که حتی از بیرون هم وضع داغونش مشخص بود قبل از اینکه بخوام داخل خونه دعوتشون کنم با صدای گرفته ای لب زدم:
_بچه هام نمیدونن باباشون کیه یا چرا ترکش کردم حتی نمیدونن دوتا داداش دارند چیزی بهشون نگید باشه؟!
آرسام باشه ای گفت ولی آرمین دلخور و ناراحت نگاهش و ازم گرفت دلم گرفت ولی باید میگفتم من مجبور بودم هیچکس نمیتونست من و درک کنه یا حتی بفهمه چه عذابی رو داشتم تحمل میکردم.
داخل خونه شدیم هوای بیرون خیلی سرد بود اما داخل خونه چون بخاری نبود هم سرد بود و میشد سرماش رو حس کرد به وضوح تعجب آرسام رو دیدم شاید تعجب کرده بود من و بچه هام تو همچین جایی همچین زندگی ای داریم با صدای گرفته ای لب زدم:
_بچه ها مهمون داریم کجایید؟!
صدای سحر اومد؛
_سلام!
آرسام نگاهش و به سحر دوخت و با صدای خوشحالی لب زدم:
_سلام خانوم کوچولو خوبی ؟!
سحر مثل همیشه با مهربونی جواب داد:
_ممنون شما خوبید؟!
_آره عزیزم شما رو دیدم عالی شدم.
صدای آرمین بلند شد:
_سلام!
به عقب برگشتم نگاهم و به آرمین دوختم که داشت با ناراحتی به سحر نگاه میکرد ناراحتی غم دلتنگی حسرت همه تو نگاهش بود.
_سلام.
با صدای گرفته ای لب زدم:
_بفرمائید بشینید.
با نشستن آرسام و آرمین رو کردم به سحر و لب زدم:
_پس سامان کجاست؟!
_مامان سامان گفت میره بیرون و میاد.
متعجب لب زدم:
_بیرون چرا این وقت شب آخه؟!

_گفت کار دارم زود میام.
چیزی نگفتم این وقت شب بیرون چیکار داشت آخه نشسته بودیم سحر جواب سئوال هایی که آرسام ازش میپرسید و میداد و باهاش حرف میزد آرمین تمام مدت سکوت کرده بود گاهی نگاهی به خونه ی داغونمون مینداخت و گاهی خیره ی صورت سحر و من میشد میدونستم ازم متنفر شده اما من مجبور بودم.با باز شدن در خونه نگاهم و به سامان دوختم که داخل شد با صدایی که سعی میکردم آروم باشه لب زدم:
_سامان پسرم کجا بودی تا این وقت شب؟؟
سرش و بلند کرد که با دیدن صورت کبود شده اش جیغ بلندی کشیدم چرا این شکلی شده بود با نگرانی لب زدم:
_پسرم صورتت چیشده؟!
_چیزی نشده مامان یه درگیری ساده بود.
به سمتش رفتم دستم و زیر جونش گذاشتم و مجبورش کردم سرش و بلند کنه صورتش کبود و قرمز شده بود معلوم بود یکی حسابی کتکش زده بود با عصبانیت لب زدم:
_سامان راستش و بگو کجا رفته بودی این چه سر و وضعیه کی کتکت زده؟!
_مامان من…
حرفش و قطع کردم و داد زدم:
_سامان؟!
سامان سرش و پایین انداخت و با صدای گرفته ای لب زد:
_رفتم دستفروشی کنم اما سر چارراه کتکم زدند که نباید اونجا کارکنم.
با درد لب زدم:
_پول احتیاج داشتی چرا به من نگفتی چرا رفتی دستفروشی ؟!
با ناراحتی لب زد:
_میخواستم برای خواهرم کفش بخرم.
تا خواستم لب باز کنم حرفی بزنم چشمم به صورت آرسام افتاد که از عصبانیت و ناراحتی قرمز شده بود بهتر بود حرفی نزنم تا بشتر از این خرابکاری نشه.

سامان با آرسام و آرمین دست داد و نشست و حرف زدند تقریبا ساعت دوازده شب بود که آرسام و آرمین قصد رفتن کردند از روی زمین بلند شدم و همراهشون برای بدرقه کردن رفتم آرسام نگاهش و بهم دوخت و گفت:
_فردا وسایل خودت و بچه ها رو جمع کن.
متعجب لب زدم:
_یعنی چی؟
آرسام کلافه دستی داخل موهاش کشید و با عصبانیت لب زد:
_یعنی چی نداره وسایلتون رو جمع کن فردا صبح میام دنبالتون دیگه حتی یه ثانیه هم نمیزارم داخل این خونه بمونید.
_ولی ما…
وسط حرفم پرید و با خشم لب زد:
_اگه میخوای آرشام رو نفرستم سر وقتت پس بهتره ساکت باشی و خوب گوش کنی و عمل کنی.
با شنیدن اسم آرشام ساکت شدم میدونستم اگه پای آرشام به خونه ام باز بشه و بفهمه از من صاحب دختر و پسر هم هست بچه هام و از من میگیره حتی شده برای انتقام از من بچه هارو هیچوقت نمیزاره ببینم با فکر کردن بهش لرز میکردم و تموم بدنم از ترس میلرزید.
حتی جرئت مخالفت هم نداشتم آرسام با دیدن سکوتم لبخندی از سر رضایت زد و همراه آرمین رفتند با رفتنشون با درد به مسیر رفتنشون خیره شده بودم چرا امشب بعد از این همه سال باید آرمین و آرسام رو میدیدم خدایا خودت بهم کمک کن!
#آرسین
نگاهی به مامان بنفشه انداختم که داشت با حرص به نیایش نگاه میکرد و فحش میداد و غرغر میکرد لبخندی زدم و به سمتش رفتم محکم بوسه ای رو گونه اس کاشتم و با صدای خشداری لب زدم:
_چرا مامان خوشگلم داره حرص میخوره اینجوری؟!
نگاهش و بهم دوخت و با عصبانیت و حرص لب زد:
_همش تقصیر اون عفریته اس اگه اون الان اینجا نبود الان مادرتون اینجا بود.
با شنیدن اسم مادری که ترکمون کرده بود و رفته بود چشمهام پر از نفرت شد و لحنم تلخ شد:
_اون اگه مادر بود هیچوقت بچه هاش رو ترک نمیکرد.
_آرسین؟!
محکم لب زدم:
_من فقط یه مادر دارم اونم شمایید نه هیچکس دیگه ای.

www.60tip.ir

Rating: 4.4/5. From 5 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

جلد دوم رمان همسر دوم من پارت آخر

رمان همسر دوم جلد دوم پارت آخر جهت مشاهده پارت اول تا آخر جلد اول …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *