سرنوشت آهکی

رمان سرنوشت آهکی پارت 7

رمان سرنوشت آهکی

جهت مشاهده به ترتیب رمان سر نوشت آهکی از اینجا کلیک کنید

با صدای زنگ خطر وحشت زده سر بلند کردم. وای نه محمد کار خودش رو کرد. از جام بلند شدم و با سرعت از اتاق زدم بیرون. صدای آژیر خطر مثل ناقوس مرگ برام بود. با تمام سرعت خودم رو رسوندم به اتاق سایمون. وقتی محمد رو بالای سر سایمون دیدم جیغ زدم: محمد بیا بریم داری چیکار میکنی؟

صدایی از محمد در نمیومد.دوباره جیغ زدم: محمد بیا بریم الان همه میریزند اینجا….محمد….

-اینجا چه خبره؟ 

با صدای فریاد کوروش با ترس برگشتم پشت سرم. دوتا از بادیگارد های کوروش به سرعت به طرف محمد رفتن و اونو از سایمون جدا کردم. کوروش هم خودش رو به سایمون رسوند و اونو که به سختی سرفه میکرد تو بغلش گرفت .

محمد تو دست های اون دو بادیگارد دست و پا میزد و میگفت :ولم کنید من امشب باید اینو بکشم….

که با مشتی که یکی شون تو صورتش زد ساکت شد. یکی از بادیگارد ها هم با زانوش محکم کوبید بین دو پای محمد که صدای دادش بلند شد و با زانو افتاد روی زمین .

با ترس گفتم: محمد….

توجه کوروش به سمت من جلب شد و رو به اون دو قلچماق گفت: بگیرینش …..

محمد هم با تمام توانی که براش مونده بود گفت: یسنا….فرار کن….. عقب گرد کردم و خواستم به طرف در خروجی برم که با ضربه ی محکمی که به گیج گاهم خورد روی زمین افتادم. تمام اتاق دور سرم میچرخید. جلوی چشمام سیاهی میرفت. فقط آخرین لحظه شنیدم که کوروش گفت: ببرینشون شکنجه گاه تا بیام…..

و بعد سیاهی مطلق…..

 ******

چشم باز کردم. توی یک اتاق عجیب بودم. خواستم از جام بلند شم و ببینم کجام که متوجه شد نمیتونم.با وحشت نگاهی به خودم انداختم. تازه متوجه شدم که دست ها و پاهام به تخت بسته است. حتی سرم به وسیله ی یک سر بند به تخت وصل بود. وا ایجا دیگه کجاست؟من اینجا چیکار میکنم؟

تازه یاد اتفاقات شب گذشته افتادم. وای نه کوروش منو با محمد دیده بود. پس حتما فکر میکرد منم تو به قتل رسوندن سایمون نقشی دارم… وای شدم اش نخورده و دهن سوخته بیچاره ام……

با صدای در ترسیده به شخصی که وارد اتاق شد نگاه کردم. یکی از بادیگارد های کوروش بود. به سمتم اومد تا خواستم دهن باز کنم و التماسش کنم کاری بهم نداشته باشه یک پارچه رو برداشت و دور دهنم بست.

باز کابوس ها سراغم اومد. تمام اتفاقاتی که تو اتاق سایمون برام افتاده بود…..همه به وهنم هجوم اورد. با وحشت خواستم دست و پا بزنم اما نمیشد. اشکام به سرعت روی گونه ام روان شد.تحمل یک همخوابی اجباری دیگه رو نداشتم.

مرد با دیدن اشکام پوزخندی زد و گفت:بیخود اشک نریز…..هیچ راه نجاتی نداری…..امشب نابودی….

و سریع از اتاق رفت بیرون. تا خواستم نفس راحتی بکشم کوروش وارد اتاق شد.اب دهنم رو با ترس قورت دادم. به سمتم اومد و دستی روی موهای پریشونم کشید. ای کاش دهنم باز بود تا بتونم بهش التماس کنم ولم کنه.

ناگهان درد شدیدی توی سرم پیچید. کوروش موهای بلندم رو دور دستش پیچیده بود و میکشید. دوست داشتم  از شدت درد جیغ بزنم اما صدایی ازم در نمیومد.فقط اشکام میریخت و با چشم هام التماسش میکردم ول کنه. موهام رو ول کرد و فریاد زد:امروز ادمت میکنم حیوون عوضی….حالا کارت به جایی رسیده که میخوای پسر منو بکشی؟

سرم  رو به نشونه ی نه تکون دادم . پوزخندی زد و گفت:دروغگو هم که هستی…..تو فقط صبر کن ببین چیکارت میکنم.

و در حالی که پوزخندی میزد و گفت: حالا کارت به جایی رسیده که نقشه ی قتل پسر منو با اون محمد بی همه چیز میکشی آره؟ حالیت میکنم. تو هم باید مثل ثریا زبونت بریده بشه. این بیشترین عذابه.

و قیچی رو از روی میز برداشت و دستمال رو از جلوی دهنم باز کرد.تا خواستم جیغ بزنم که مشت محکمی تو دهنم کوبید .

تمام صورتم از درد جمع شد. دهنم رو به زور باز کرد که در اتاق ناگهانی باز شد و صدای فریاد سایمون تو کل تاق پیچید:داری چیکار میکنی؟

کوروش کمی ازم فاصله گرفت و با اخم گفت:دارم ادمش میکنم .

سایمون با خشم به طرفم اومد و دست و پای لرزونم رو باز کرد منو تو اغوشش کشید و رو به پدرش گفت:بهتون گفتم کاری با این نداشته باشید.

-پسره ی احمق اون داشت میکشتت…..

سایمون کمی منو که به طور فجیه میلرزیدم رو به خودش فشرد و گفت:قاتل من اون پایین تو انباریه. نه این دختر…..

-از اینجا برو بیرون سایمون بزار به کارم برسم….

-باشه میرم اما با یسنا….

کورش عصبی گفت:سایمون……

-من اجازه نمیدم یسنا رو بیگناه مجازات کنی….

-خیلی خوب شکنجه اش نمیکنم ولی میره تو انباری تا تکلیف همه چیز مشخص بشه….

-تکلیف همه چیز مشخصه. یسنا بیگناهه…..

دوباره بلند گفت:سایمون….

-خیلی خوب باشه. ولی اگه مشکلی براش ایجاد کنی…… 

کوروش حرفش رو قطع کرد و گفت:نترس با این عتیقه کاری ندارم……

سایمون منو روی زمین گذاشت. سرم رو پایین انداختم. کوروش یکی از بادیگارد هاشو صدا زد و گفت: ببرینش انباری. کسی هم کاری به کارش نداشته باشه.

بادیگاردش همون جور که به طرف من میومد گفت:بله چشم اقا……

و دستم رو کشید و از اتاق برد بیرون. طبقه ی هم کف عمارت بودیم. به طرف دری رفت و بازش کرد. یک راه پله ی طویلی جلومون بود. دستم رو کشید و از پله ها رفت پایین. پایین پله ها که رسید در بزرگ اهنی رو با رمز باز کرد و واردش شد. منم پشت سرش رفتم داخل. یک اتاق نمور و تاریک ….پس انباری اینجا بود…..

منو به طرف اهنی برد که از دیوار اویزون بود و جفت دستهامو بهش بست. با ترس نگاهش میکردم. دلم میخواست التماسش کنم ولم کنه اما زبونم تو دهنم نمیچرخید. وقتی کارش تموم شد از انباری رفت بیرون.

بعد از رفتنش نگاه کلی به انباری انداختم. تمام دیوار ها نمناک بود. تو اتاق سرمای عجیبی بود. بدجور میلرزیدم. نمیدونم این لرزش از ترس بود یا سرما……

صدایی شنیدم. انگار کسی به سختی نفس میکشید.صدا رو دنبال کردم  که رسیدم به محمد. تمم سر و صورتش خونی بود. با دیدنش تو اون وضعیت جیغ بلندی زدم. انگار بدجور درد میکشید. بلند اسمش رو صدا زدم:محمد…..

انگار نشنید. دوباره صدا زدم:محمد….

بازم نه. بغض تو گلوم ترکید و با جیغ و گریه گفتم:محمد…محمد بیدار شو….التماست میکنم….محمد….خواهش میکنم چیزی بگو….

تکون خفیفی خورد وناله ی بلندی گرد. میونه گریه خندیدم و گفتم:محمد خوبی؟جوابم رو بده…..

لبهاش به سختی تکون خوردند و گفت:د..دس…دد…درد…..

نفهمیدم چی میگه. گفتم:محمد درست حرف بزن نمیفهمم

-د..دس…ت..تم…د..در…د…می…ک…کن..نه..

نگاهی به دستش انداختم تا دلیل دردش رو بفهمم که چشمام گرد شدن. حالت انگشت هاش طبیعی نبود. فکر کنم تک تک انگشت هاشو شکونده بودند.با بغض گفتم:طاقت بیار محمد نجات پیدا میکنیم .

سرش رو چرخوند سمتم و لبخندی پر از درد بهم زد و اروم چشم هاشو بست.دستی روی چشم های خیسم کشیدم و گفتم: نخواب محمد بهتره هوشیار باشی….

چیزی نگفت. فقط صدای نفس های نا منظمش تو اتاق میپیچید. سرم رو به دیوار پشت سرم تکیه زدم و چشم هامو بستم. اگه امروز سایمون از راه نمرسید چه بلایی سر من میومد؟خدا میدونه. فکر کنم تنها کار درستی که سایمون تو زندگیش انجام داده همین کار بوده…..

 *****

سوم شخص

سایمون بعد از رفتن یسنا از اتاق رو به پدرش پرسید:چرا این کار رو کردی؟بابا دیشب هم بهت گفتم یسنا بیگناه بود ولی بازم….

قهقهه ی کوروش باعث شد حرف سایمون قطع بشه. وقتی خنده اش تموم شد گفت:ببینم مگه تو یسنا رو نمیخوای؟

-اره چطور؟

-پس صبر کن ببین چیکار میکنم. یسنا ماله تویه. کاری میکنم که بهت التماس کنه……

سایمون دست به سینه شد و ب اخم های درهم پرسید:چیکار؟

-میدونی که محمد چقدر برای یسنا باارزشه…..

اخم های سایمون بیشتر تو هم رفت. کوروش هم لبخند خبیثی زد و گفت:پس ما هم از محمد استفاده میکنیم.

سایمون متعجب پرسید:ولی چجوری؟

تا کوروش خواست چیزی بگه در اتاق به صدا در اومد. با بیا توی کوروش جمیله و نرگس با صورت رنگ پریده وارد اتاق شدند. سایمون گفت: چی میخواین؟

جمیله گفت: اقا اومدیم ازتون خواسته ای داشته باشیم.

-چی؟

جمیله با ته ته په ته گفت:اقا میدونیم کار یسنا و محمد اشتباه بود اما شما ببخشینشون…..

کوروش با خشم گفت: اونا داشتن سایمون رو میکشتن اونوقت تو میگی ببخشمشون؟

نرگس نگاهی به گردن بند طبی که دور گردن سایمون بود انداخت و گفت:میدونیم کار اونا اشتباه بود.اما محمد از بچگیش اینجا کار میکرد. یسنا هم که بچه است. اشتباه کردن الان هم پشیمون اند پس…

کوروش فریادی زد و گفت:برین بیرون…

-ولی اقا…..

-ولی نداره گفتم بیرون……

نرگس و جمیله حرکتی نکردند که کوروش عربده زد:گفتم بیرون…..

هر دو شون با یک ببخشید سریع از اتاق زدن بیرون. پوزخندی روی لبهای سایمون نشست. یسنا واقعا بچه بود…..

جمیله با ترس رو به نرگس گفت:دیدی چقدر عصبی بودن؟ -اره بیچاه محمد و یسنا. خدا میدوونه چه بلایی سرشون میاد.

-این موضوع به نظرت مشکوک نیست؟

-چیش مشکوکه؟

-ببین محمد دیشب گفت میره سر وقت یسنا تا ته و توی ماجر رو دربیاره یادته؟

-اره خوب؟

-اما محمد دیشب سر از اتاق سایمون در اورد درحالی که داشت خفه اش میکرد.

-خوب؟

-یسنا هم تو اتاق سایمون بوده……

-من نمیفهمم منظورت چیه.

-ببین دو حالت داره. یک اینکه محمد رفته تو اتاق یسنا و یسنا چیزی درباره ی سایمون بهش گفته محم هم عصبی شده با یسنا رفتن سر وقت سایمون تا خفه اش کنند.

-خوب حالت دوم…..

جمیله طولانی سکوت کرد که نرگس گفت:چی شد جمیله؟بگو دیگه حالت دوم چیه؟

-یا اینکه محمد رفته سراغ یسنا اما یسنا تو اتاقش نبوده بعد یسنا رو تو اتاق سایمون دیده و……

نرگس گزنده گفت:چی میگی تو؟اخه یسنا؟

-چرا که نه؟والا جلوی چشم ما سر میز غذای کوروش و سایمون نشست ها…..

-خوب این چه ربطی داره به اینکه محمد بخواد سایمون رو بکشه؟

-یعنی اقعا متوجه نگاه های عاشقانه ی محمد به یسنا نشده بودی؟

نرگس چشم هاش از تعجب گرد شد. جمیله هم پوزخندی زو و ازش فاصله گرفت. نرگس با خودش گفت:یعنی ممکنه محمد عاشق یسنا شده باشه؟یسنا هم بدکاره باشه؟نه همچین چیزی امکان پذیر نیست……

 ******

با باز شدن در سالن چشم باز کردم.اول کوروش و سایمون وارد انبار شدند پشت سرشون هم دو بادیگارد مخصوص کوروش .

از ترس تو خودم جمع شدم و بهشون نگاه کردم. همون بادیگاردی که منو به اینجا اورده بود به طرفم اومد و دست هامو باز کرد. کوروش نگاهی بهم انداخت و گفت :تو ازادی……

و چشم از من گرفت و نگاهی به جسم بی جون محمد انداخت و  گفت: میثم….

مردی که کنار من بود گفت:بله اقا؟

-اینو خلاص کن…..

و به محمد اشاره کرد. چشمام از وحشت گرد شدن و بلند داد زدم:نه…..

سایمون پوزخندی زد و گفت:کسی که قصد جون منو داره باید بمیره…..

و با سر به میثم اشاره کرد. میثم خواست به طرف سایمون بره که بلند تر جیغ زدم:نمیذارم بکشیش…..

و خودم رو انداختم جلوی پای میثم. میثم بی توجه به من به طرف محمد رفت و کلتش رو به طرف محمد گرفت. از تصور مرگ محمد شروع کردم به جیغ زدن و التماس کردن:نه ازتون خواهش میکنم…التماس میکنم…. نکشیدش…..

کوروش نگاه تحقیر امیزی بهم انداخت و گفت:من از تو دستور نمیگیرم……

اشکام ناخودآگاه روی صورتم روان شد.با بیچارگی گفتم:هر کاری بگید میکنم فقط به محمد اسیب نزنید .

چشم های هر دو شون برقی زد. سایمون با نیشخندی که روی لبهاش بود گفت:هر کاری؟

میدونستم منظورش چیه. از اول هم قصدش همین بود. بدست اوردن من …..

چاره ای نداشتم. محمد بخاطر من تو این وضعیت بود. نگاه کوتاهی به محمد اندختم. با نگاهی مملو از اشک بهم خیره  بود .

انگار داشت التماس میکرد قبول نکنم. سرم رو پایین انداختم. من که نابود شدم….به فنا رفتم….دخترانگیم رو از دست دادم ….

دیگه پاک نیستم… پس چرا محمد رو نجات ندم؟

با صدای لرزونی گفتم:هر کاریی……..

سایمون با لحن پیروز مندی گفت:خوبه پس سر عقل اومدی……

رو کرد به میثم و گفت:برین بیرون…نیازی نیست اون بمیره….

کوروش به همراه هر دو با دیگاردش رفتن بیرون. سایمون به طرفم اومد و گفت:پس از امروز همین جا همین ساعت تو باید با من باشی.

چشم هامو با درد بستم. محمد به سختی با خشم گفت: بیش…..رف عو….ضی…. میک….شمت….

سایمون پوزخندی بهش زد و گفت:اینبار یسنا نجاتت داد دفعه ی بعد کی رو قربانی میکنی؟

محمد  چیزی نگفت.فقط با نفرت زل زد تو چشمهاش….سایمون به طرفم اومد و جلوم دو زانو نشست. سرم رو پایین انداختم و با انگشتهام بازی کردم. دستش رو گذاشت زیر چونه ام و سرم رو داد بالا. زل زد تو چشمهام و گفت: چرا سرت  رو پایین انداختی؟

چیزی نگفتم. دستی روی موهام کشید و گفت:اماده ای؟

با تعجب گفتم:برای چی؟

 با چشم های خمارش زل زد تو چشمام و بلند جوری که محمد بشنوه گفت:از امشب دیگه مال منی……

از جاش بلند شد و دستم رو کشید و وادارم کرد بلند شم و گفت: بریم بیرون. اینجا جای مناسبی نیست.

 و به سمت در خروجی رفتیم. تا اخرین لحظه ای که از اتاق خارج شدم نگاهم فقط روی محمد بود. سایمون در انبار رو بست و از پله ها بالا رفت. به محض ورودمون به امارت گفتم:منو کجا میبری؟ 

پوزخندی زد و گفت:جایی که بعد از این باید توش باشی.

و به سمت پله های منتهی به اتاق ها رفت. در اتاقش رو باز کرد و منو روی تختش گذاشت. با دیدن اتاقش ترسیدم. دوباره تمام اتفاقات دو شب گذشته به وهنم هجوم اورد. ناخوداگاه لرزیدم. سایمون متعجب گفت:چت شده؟

چیزی نگفتم. به طرفم اومد که با وحشت گفتم:ازم دور شو…

خشم تو صورتش نشست و داد زد:دختره ی عوضی مگه من الاف تو ام؟

چیزی نگفتم و سرم رو انداختم پایین. چونه ام رو تو مشتش گرفت و سرم رو اورد بالا. تو چشمام نگاه کرد و با خشم گفت:

پشیمون شدی؟

ترسیده نگاهش میکردم که ولم کرد و همون جور که به طرف در میرفت گفت:باشه. وقتی اومدم تو اتاقم نباش.

خواست از اتاق بره بیرون که گفتم:ک..کجا..میر..ری؟

برگشت و تو صورتم نگاه کرد و گفت:میرم بگم حساب محمد رو برسن….

با وحشت از روی تخت پریدم پایین و گفتم:نه خوهش میکنم…..

-دیگه کاری به خواهش هات ندارم.

-ترو خدا ببخشید..من …من فقط ترسیدم همین…

دست به سینه ایستاد و گفت:دقیقا از چی ترسیدی؟

سرم رو پایین انداختم و همون جور که با ناخن هام بازی میکردم گفتم:از اتاقت….

متعجب گفت:از اتاقم ترسیدی؟

سرم رو به نشونه ی اره تکون دادم. دیگه چیزی نگفت. خیلی اروم گفتم:به محمد کاری نداشته باش..باشه؟

-به یک شرط…..

سر بلند کردم و گفتم:چه شرطی؟ -دیگه حق نداری پسم بزنی…….

-باشه…اما…

-اما چی؟

نمیدونستم حرفی که میخوام بزنم درسته یا نه. نمیدنم عکس العمل سایمون بعد از شنیدن حرفم چیه. اما چاره ای نبود.باید میگفتم. دوست نداشتم گناه کنم. محمد برام خیلی با ارزش بود اما نه اونقدری که اون دنیام رو برای خودم تبدیل به جهنم کنم.

سایمون کلافه گفت:لال شدی یسنا؟بگو چی میخوای؟

یک نفس عمیق کشیدم و دلو به دریا زدم و گفتم: من نمیخوام گناه کنم…

اخمی کرد و گفت:منظور؟

-این کار ما گناهه..

عصبی گفت:گفتم منظور؟

-بهتره …چیز..بهتره که عقد کنیم…..

پوزخند صدا داری زد و گفت:ترش نکنی..دیگه چی؟

-منظورم عقد دائم نبود.

-پس چی؟

ای چقدر خنگ بود که نمیفهمید. تند و سریع گفتم:صیغه کنیم…..

-صیغه یعنی چی؟

اینبار نوبت من بود که تعجب کنم. گفتم:تو نمیدونی صیغه چیه؟

-نه.

اروم گفتم:عقد موقت…..

-خوب چجوریه؟

یا خنگ بود یا خودش رو زده بود به خنگی. عصبی گفتم:منو دست انداختی؟

با داد گفت:درست توضیح بده…. 

یکم ترسیدم.عصبی شده بود. برای اینکه بیشتر عصبیش نکنم گفتم:یک ایه است. اونو میخونیم و مدت زمانی رو که قراره با هم عقد باشیم رو تعیین میکنیم.

-خوب؟

-زمانی که مدتش تموم شد ما باز بهم نامحرم میشیم.

-همین؟

-اره….

-من همچین چیزی رو قبول ندارم .اینجوری که هرکس دلش بخواد یک نفر رو عقد میکنه و بی دردسر طلاق میده.

-اما من قبولش دارم. اینجوری راحت ترم.

با غرور نگاهم کرد و گفت:اینجا تو چیزی رو تعیین نمیکنی. منم که میگم چجوری با هم باشیم.

دوباره سرم رو پایین انداختم و گفتم:درسته…..ببخشید…

با دو گام بلند خودش رو بهم رسوند و شونه هامو تو دستش گرفت و گفت:اگه صیغه کنیم خیالت راحت میشه؟

باورم نمیشد. یعنی قبول کرد؟اره ی ارومی گفتم که گفت: خوب حالا این ایه ای که گفتی رو بلدی یا نه؟

-نه…

-پس چجوری صیغه شیم؟

-نمیدونم.

نفسش رو فوت کرد و گفت:شاید تو اینترنت باشه. بزار بگردم.

و ازم فاصله گرفت و لبتابش رو برداشت و مشغول گشتن شد. منم روی تخت نشستم و منتظر شدم ببینم چیکار میکنه. برام جالب بود که سایمون نمیدونست صیغه چیه. اکثر مردم اینو میدونستند. هه علل خصوص مردها…

سایمون هم که یک پسر هوس بازی بوده یعنی واقعا نمیدونست؟

با صدای سایمون از فکر خارج شدم:پیداش کردم.

کنارم نشست و لب تاپش رو جلوم گذاشت. درست بود همون متن صیغه. سایمون گفت:اگه الان اینو بخونیم به هم محرم میشیم؟

چشم از متن برنداشتم فقط سرم رو به نشونه ی اره تکون دادم. دوباره گفت:چه مدت تعیین کنیم؟

-نمیدونم .هر جه قدر دوست داری.

-باشه شش ماه.

متعجب چشم از متن گرفتم و نگگاهش کردم و گفتم:شش ماه؟یعنی بعد از شش ماه ازادم؟

-هه نه میخوام ببینم تو این شش ماه چجوری هستی. اگه خوب بودی که مدتش رو تمدید میکنم اما اگه بد بودی…

انگشت اشاره اش رو به نشونه ی تهدید جلوم تکون داد و گفت:اون وقت دستور مرگ محمد رو صادر میکنم.

چیزی نگفتم که گفت:بخون دیگه…..

نگاهی دوباره به صحفه ی مانیتور انداختم و شروع کردم به خوندن متن. وقتی خوندنم تموم شد سایمون در لب تاپش رو بست و گذاشت کنار و گفت:دیگه هیچ بهانه ای برای فرار نداری.

و ناگهانی منو هل داد که افتادم روی تخت.

 *****

پتو رو روم مرتب کرد و خودش هم کنارم دراز کشید. بی توجه به من چشم هاشو بست. اما من نمیتونستم بخوابم.یک سوال بود که بدجور وهنم رو درگیر کرده بود. از آخر هم نتونستم تحمل کنم. دل زدم به دریا و پرسیدم: سایمون…

-بله؟

-راستش یک سوال دارم.

-بپرس…

با کمی تامل گفتم: میخواستم بدونم به سر محمد چی اومده؟ 

بازومو  فشار محکمی داد جوری که از سوالی که پرسیدم پشیمون شدم. با صدایی از خشم دو رگه شده بود گفت: اون امروز آزاد میشه و وقتی که حالش خوب شد به عنوان آشپز کار میکنه.

برام غیر قابل باور بود که اجازه بدن محمد بازم اینجا مشغول به کار شه. با لحنی که تعجب توش مشهود بود گفتم: نمیترسی محمد دوباره بیاد سر وقتت؟

پوزخند صدا داری زد و گفت: دیگه بهانه ای برای کشتن من نداره.

منظورش رو متوجه نشدم. خوب من که الان اسیر دستش بودم. چرا محمد دوباره نیاد سراغش؟

خواستم یک سوال دیگه بپرسم که گفت: یسنا بهتره الان بخوابی. فعلا حوصله ی جواب دادن رو ندارم.

بهم بر خورد. اگه میگفت حوصله ی منو نداره بهتر نبود؟ منم دیگه چیزی نگفتم و چشم هامو بستم. اما وهنم بدجور درگیر کار اینا بود. یک جای کارشون میلنگید. چرا وقتی محمد داشت سایمون رو میکشت، تحویل پلیس ندادنش و خودشون میخواستند محمد رو بکشن؟  و یا چرا الان محمد رو دوباره برگردوندند سر کار قبلیش؟

خدا میدونه دلیل این کار هاشون چیه…..

 ******

سوم شخص …

سایمون محو صورت یسنا که خوابیده بود شده بود. امروز برای اولین بار دلش برای کسی به رحم اومد. اونم یسنا….

دختری که ناخواسته کارش به جاهای باریکی کشیده بود. دستی روی صورتش کشید و بوسه ی نرمی روی گونه اش گذاشت.

لبخندی به این دختر ساده زد. چقدر راحت تو دامش افتاده بود. حالا یسنا هیچ راه فراری نداره. وقتی یاد سوال یسنا درباره ی محمد افتاد دستهاشو مشت کرد. خیلی دوست داشت سایه ی نحس محمد رو از روی زندگی اش برداره اما همچین چیزی امکان پذیر نبود .یعنی فعلا نبود….

 باید یک سری به پدرش میزد. تا از اوضاع انبار باخبر شه. بوسه ی آرومی روی لبهای یسنا گذاشت و از جاش بلند شد و لباس پوشید و از اتاق رفت بیرون .

جمیله در حال سر کشی به خدمت کار ها بود. با دیدن سایمون سر جاش ایستاد و گفت: سلام آقا….

سایمون فقط سرش رو تکون داد و خواست از پله ها پایین بره که جمیله سریع گفت: خیلی ازتون ممنونم آقا….

سایمون متعجب برگشت سمتش و گفت: بابت چی؟

-همین که محمد و یسنا رو بخشیدین دیگه…

اخم هاشو کشید توی هم و گفت: کی به شما گفته؟ 

-محمد امروز آزاد شد. الان هم تو اتاقشه. دکتر تا چند دقیقه پیش بالای سرش بود.

با خودش فکر کرد:پس محمد آزاد شده؟هه چقدر زود….

رو به جمیله گفت: خیلی خوب میتونی بری سر کارت….

-بله چشم….

از پله ها پایین رفت و با خودش گفت:باید با یسنا اتمام حجت کنم.اگر حتی از یک کیلو متری محمد هم عبور کنه زنده نمیزارمش…..

 *****

چند تقه به در خورد. با صدای گرفته ای گفت: بیا تو .

جمیله وارد اتاق شد و در رو بست و گفت: بهتری؟ 

محمد نگاهی به دست گچ گرفته اش انداخت و گفت: انگار چند بار از تو چرخ گوشت رد شدم .

لبخندی روی لبهای جمیله نشست و گفت: بخاطر اینکه احمقی. چرا اون کار رو کردی؟

-تو دیگه سرزنشم نکن خودم به اندازه ی کافی پشیمون هستم.

-باز خوبه پشیمون شدی. امیدوارم دیگه سمت همچین کارهایی نری…

-نترس. مارگزیده از یک سوراخ دوبار نیش نمیخوره..

صدای قهقهه ی جمیله بلند شد. محمد با اخم گفت: به چی میخندی؟

-فکر کنم ضربه ی محکمی تو سرت خورده.

-چطور؟

-چرا ضرب المثل رو چپه میگی؟باید بگی مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید هم میترسه. یا من دیگه از یک سوراخ دوبار نیش نمیخورم.

لبخندی روی لبهاش نشست که درد بدی توی صورتش پیچید. یاد مشت های پی در پیی که به صورتش خورده بود افتاد. سرش رو محکم روی بالشت گذاشت و گفت: جمیله تنهام میزاری؟ میخوام استراحت کنم.

-باشه فعلا….

-خداحافظ….

با خروج جمیله از اتاق تو فکر فرو رفت. تو فکر یسنا. دختر بچه ای که نابود شد تا محمد نجات پیدا کنه. اشک تو چشماش جمع شد. الان یسنا چی میکشه؟ با یکبار رابطه حالش اونقدر خراب شده بود وای بحال الان که باید هر شب و هر روز کنار سایمون باشه.

تنها دلخوشیی که بعد از بیست و پنج سال زندگی پیدا کرده بود، یسنا بود اما اونو هم سایمون براش تبدیل به آرزوی دست نیافتنی کرده بود.

این روزها شدیدا باید از یسنا فاصله میگرفت اما مگه شدنی بود؟

تنها بهانه ای که برای ادامه ی زندگی داشت یسنا بود ولی الان…

یک قطره اشک از گوشه ی چشمش چکید. چقدر سخت بود وانمود کنه که شاده تا دیگران راز دلش رو نفهمند.پتو رو محکم کشید روی سرش و اجازه داد اشکاش بریزند و صدای هق هق مردونه اش تو فضای اتاق بپیچه .نمیتونست همچین چیزی رو هضم کنه. یسنا مال اون بود اما الان…..

شکنجه بیشتر از این که آن کس که سهم تو باشد پیش چشم خودت به دیگران برسد؟….

 ******

یسنا….

با صدای شرشر آب بیدار شدم. کمی طول کشید تا بتونم موقعیت خودم رو پیدا کنم. تو اتاق سایمون بودم.  خواستم از جام بلند شم که در حمام باز شد و سایمون با یک حوله ی تن پوش از حمام خارج شد. با دیدن من که روی تخت نشسته بودم گفت:

میخواستم بیدارت کنم. از صبح هیچی نخوردی. بهتره بریم ناهار. 

ملافه ی تخت رو دور بدنم پیچیدم و گفتم: اول دوش بگیرم بعد….

از این حرکتم تعجب کرد. شاید توقع داشت مثل دوست دختراش باشم که براشون چیزی مهم نیست اما من هنوز هم ازش خجالت میکشیدم .

از جلوی در حموم کنار رفت و گفت: باشه پس سریع دوش بگیر و بیا….

سرم رو به نشونه ی باشه تکون دادم و رفتم داخل حموم.با دیدن وان ووق زده شدم. آخه حموم اتاقم وان نداشت فقط دوش بود .

وان رو برای خودم آماده کردم و توش دراز کشیدم. خدایش حموم سایمون کجا و حموم اتاق من کجا. چرا باید اینقدر تفاوت بین آدم ها باشه؟حالت وان حمومش مثل صدف بود.اصلا قابل توصیف نبود. یاد حموم دو در دو خودمون افتادم که یک دوش درب و داغون داشت. همون هم با دو همسایه ی بالایی مشترک بود. آخه اینجا کجا و خونه ی بابام کجا… کل خونه ی بابام به اندازه ی همین حموم هم نبود. همه من دارم چی رو با چی مقایسه میکنم.کمی از شامپو بدن رو داخل وان ریختم و با خیال راحت توش دراز کشیدم که چشمم به یک دستگاه پخش گوشه ی حمام افتاد.

 لبخندی روی لبهام نشست. کم مونده بود سایمون یک سینما هفت بعدی هم تو حمومش راه بندازه .

از وان بیدار شدم دستگاه پخش رو روشن کردم. آهنگی که پخش شد یک آهنگ ترکی بود. کنترل دستگاه رو برداشتم و گذاشتم کنار وان و خودم دوباره رفتم تو آب. چشم هامو بسته بودم و با آرامش آهنگ رو گوش میدادم. با اینکه قدیمی بود اما من عاشقش بودم .

بعد از چند دقیقه آهنگ تموم شد و ترک بعدی شروع شد. با شروع شدن آهنگ چشم هامو سریع باز کردم و خیره شدم به دستگاه. نه این امکان نداره …

این آهنگ….این آهنگ… همونی بود که محمد برام خونده بود.

چه رازی داره لبخندت همین معجزه ی تازه 

که زیبایی هر چیزی منو یاد تو میندازه 

فقط یک بار تو رو دیدن شروع یک نیاز میشه 

یک آن کنار تو بودن یک عمر خاطره ساز میشه …

اشکام خواه ناخواه با شنیدن آهنگ از گوشه ی چشمم روان شد. خاطره ی اون شب… تو حیاط …

محمد و گیتارش…. چشم هامو با درد بستم و دوباره تو وان دراز کشیدم. دوست داشتم بمیرم. همون لحظه… همون جا….

ولی نشدنی بود. باید زنده میموندم تا محمد هم زنده بمونه. باید زجر میکشیدم تا محمد خوشبخت بشه. باید اشکام رو پشت خنده هام پنهون میکردم تا محمد همیشه شاد باشه.

من که مردم…حالا شدم یک مرده ی متحرک… پس حداقل اجازه بدم محمد زنده باشه.

از وان خارج شدم و بعد از گرفتن یک دوش مختصر حوله ای رو از تو کمد حموم برداشتم. نمیدونستم استفاده شده است یا نه .

نگاه کلی بهش انداختم. مارکش بهش وصل بود و این نشونه از دست نخورده بودنش بود. حوله رو پوشیدم و از حموم رفتم بیرون. سایمون مشغول سشوار کشیدن موهاش بود. با دیدن من گفت: سریع لباس بپوش تا بریم پایین .

سرم رو پایین انداختم و هیچ کاری نکردم. سشوار رو خاموش کرد و گفت: مگه با تو نیستم؟نشنیدی چی گفتم.

آروم گفتم :چرا شنیدم….

-پس چرا همون جور وایستادی؟

-آخه…چیزه….

-چی؟

نمیدونستم چجوری بهش بگم که لباس ندارم. با همون سر پایین افتاده گفتم: هر دو دست لباس خدمتکاریم پاره شده و من دیگه….

-فهمیدم …..

همون جور که به سمت کمد اتاقش میرفت گفت: ساپورتت که سالمه اونو بپوش تا یکی از تیشرت هامو بهت بدم.

No votes yet.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن