خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان همسر دوم من / جلد دوم رمان همسر دوم من قسمت 3

جلد دوم رمان همسر دوم من قسمت 3

جلد دوم رمان همسر دوم من

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

نگاهی به آرمین انداختم که ناراحت نشسته بود عجیب بود که آرمین انقدر ناراحت باشه با صدای آرومی لب زدم:
_آرمین؟!
به سمتم برگشت و با صدای مهربونی لب زد؛
_جانم داداش؟!
_چرا ناراحتی چیزی شده؟!
_نه داداش خوبم.
_مطمئنی؟!
_آره داداش.
باشه ای گفتم و با اینکه مطمئن بودم داره دروغ میگه و حالش خوب نیست و ناراحت به سریالی که داشت پخش میشد خیره شدم.با شنیدن صدای داد و بیدادی که داشت از طبقه بالا میومد کلافه پوفی کشیدم و بیتفاوت به تلویزیون خیره شدم مثل همیشه بابا و نیایش داشتن دعوا میکردن از این زنیکه اصلا خوشم نمیومد همش در حال رفتن به مهمونی بود و یا دعوا انداختن بین بابا و من و آرمین آرمین برعکس من آروم و صبور بود و هر چی بابا میگفت ساکت گوش میداد اما من نه نمیتونستم حرف های احمقانه ی بابا رو گوش کنم و ساکت باشم و چیزی نگم و همیشه هم با هم دعوا داشتیم رابطه ی من و بابا اصلا خوب نبود همش هم بخاطر نیایش بود.
_آرسین؟!
با شنیدن صدای تینا خواهر بزرگم نگاهم و بهش دوختم و لب زدم:
_جانم؟!
_بابا و مامان دارند دعوا می‌کنند باز.
_خوب این که بار اولشون نیست.
با ناراحتی لب زد:
_خسته شدم.
_از چی دعوا ؟!
_دعوا بحث خسته شدم دلم میخواد مثل بقیه یه خانواده ی آروم داشته باشم یه خانواده ای که بشه بهش تکیه کرد نه اینکه هر روز دعوا و کتک کاری دلم آرامش میخواد داداش حداقل بابا بهم اجازه بده مستقل زندگی کنم اینجا نمیتونم بمونم.

_میدونی که بابا نمیزاره؟!
با غم به چشمهام خیره شد و لب زد:
_داداش خسته شدم!
_باید با شرایط کناری بیای خودت هر روز داخل این خونه بودی و هستی داری بحث و دعوا های مامان و بابا رو میبینی پس بهتره باهاش کنار بیای اینجوری هم عذاب نمیکشی مثل من بیتفاوت باش.
با غم لب زد:
_کاش مامان فرشته بود.
با شنیدن اسمش دستام از عصبانیت مشت شد و با خشم لب زدم:
_اسم اون و پیش من نیار فهمیدی؟!اون اگه ما رو میخواست ترکمون نمیکرد اون زن فقط دنبال خوشی خودش بود میفهمی برای خوشی خودش ما رو ترک کرد..
_بسه!
با شنیدن صدای آرمین به سمتش برگشتم و با خشم بهش زل زدم اونم با عصبانیت و چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شده بود با صدایی که از عصبانیت میلرزید لب زد:
_تو حق نداری به مامانم توهین کنی.
با شنیدن حرفش قهقه ی بلندی زدم بعد از چند دقیقه ساکت شدم و عصبانیت داد زدم:
_اون زن مامان تو نیست فهمیدی خفه شو اسمش و به زبونت و نیار.
_اون زن مامان منه تو حق نداری بهش توهین کنی.
به سمتش حمله ور شدم که صدای جیغ تینا بلند شد بدون توجه به جیغ تینا یقه اش رو توی دستام گرفتم و به چشمهاش خیره شدم و شمرده شمرده با عصبانیت لب زدم:
_اون زن مادر تو نیست.
آرمین مثل خودم شمرده شمرده لب زد:
_مامان فرشته مادر منه!
بی اختیار از عصبانیت مشت محکمی بهش زدم که چون توقع اینکار رو از من نداشت افتاد روی زمین صدای جیغ بلند تینا همزمان شد با شنیدن صدای عصبانی و محکم بابا:
_اینجا چخبره؟!
دستام و مشت کردم و عقب کشیدم آرمین دستی روی دماغ خونیش کشید و از روی زمین بلند شد هنوز چیزی از عصبانیتم کم نشده بود دلم میخواست تا میتونم کتکش بزنم تا دیگه اسم اون زن رو جلوی من نیاره تا بهش نگه مامان تا ازش طرفداری نکنه.
_اینجا چخبره هان عین سگ و گربه افتادید به جون هم؟!
با شنیدن صدای عصبی بابا فقط به زمین خیره شدم و دستام رو مشت کردم تا حرفی نزنم که صدای نیایش بلند شد:
_هر چی باشه بچه های همون زنیکه هرزه ان دیگه اون…
با شنیدن حرفش نتونستم خودم و کنترل کنم و داد زدم؛
_تو یکی خفه شو!

_آرسین با مادرت درست حرف بزن!
پوزخند روی لبهای نیایش رو دیدم با تنفر نگاهم و ازش گرفتم و به بابا دوختم با صدای عصبانی شمرده شمرده لب زدم:
_اون مامان من نیست.
_آرسین.
بدون توجه به صدای بابا از سالن زدم بیرون و به سمت ماشین حرکت کردم دلم میخواست هر چه زودتر از این خونه ی لعنتی دور بشم خونه ای که بجز ناراحتی و غصه هیچ چیزی بهم نداد از نیایش و فرشته متنفر بودم نیایش بخاطر ذات خرابش و فرشته بخاطر عوضی بودنش اگه ترکمون نمیکرد شاید زندگی بهتری داشتیم شاید الان من و داداشم کنارش بودیم و اون داشت برامون نهار درست میکرد اما الان چی!اون ما رو ترک کرده بود همیشه سر کوفت کارش رو من و آرمین میخوردیم همیشه من محکم بودم سعی میکردم به روی خودم نیارم جوری رفتار کنم انگار برام مهم نیست اما آرمین نمیتونست همیشه بخاطر اون زن حالش بد میشد و الان هم مثل همیشه داشت ازش طرفداری میکرد از اون زن متنفرم اگه ببینمش انتقام تمام این سال ها رو ازش میگیرم.
با عصبانیت سوار ماشین شدم و از خونه خارج شدم به سرعت داشتم میروندم دلم میخواست یکی رو تا سر حد مرگ کتک بزنم تا حالم خوب بشه اما مگه میشد.با شنیدن صدای زنگ تلفنم به هوای اینکه مثل همیشه آرمین با عصبانیت برداشتم و داد زدم:
_بله؟!
_چته عین سگ داری پاچه میگیری؟!
با شنیدن صدای کامران کلافه دستی داخل موهام کشیدم و با صدایی که هنوز عصبی بود لب زدم:
_چی میگی کامران بنال حوصله ندارم؟!
_امشب پارتی خونه باغ نمیای ؟!
_نه نمیام.
_بیا خوش میگذره حال و هوات هم عوض میشه.
_ببینم چی میشه.
_باشه منتطرتم.
بدون اینکه حرف دیگه ای بزنم قطع کردم شاید این مهمونی حال و هوام رو بهتر میکرد.

www.60tip.ir

Rating: 4.5/5. From 2 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

جلد دوم رمان همسر دوم من پارت آخر

رمان همسر دوم جلد دوم پارت آخر جهت مشاهده پارت اول تا آخر جلد اول …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *