خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان باغ عشق / رمان باغ عشق پارت 3

رمان باغ عشق پارت 3

رمان باغ عشق

جهت مشاهده بترتیب رمان با غ عشق از اینجا کلیک کنید ویا به قسمت منو یا دسته بندی سایت رفته و اسم رمان مورد نظرتون را پیدا کنید با تشکر.

_تقصیرماهستش که خواستیم بهتون کمك کنیم ..باید ازم تشكرکنى احسان…الآن به قول خودت حداقل چهارپنج کیلو لاغر شدى عوضش هم هیكلت ازاون وضع افتزاح خودش درامد و هم خودت .. درضمن اون تیشرتم فكر کنم تازه الان که لاغر شدى بهت بیاد! از صدقه سرما این اتفاقا افتاد تو باید ازمون ممنون باشى!

دوباره دخترا خندیدن

احسان متعجب به من نگاه کرد و دیگر جوابى نداد و به سمت در ویلا رفت و زنگ در را زد در باز شد ..ریحانه ماشینشو گوشه ى حیاط پارك کرد و سپس از ماشین پیاده شدیم! پسرا بى توجه به ما حتى محل سگم بهمون ندادن و بدو بدو رفتن بالا .. نیشخندى زدم و به طرف صندوق عقب ماشین ریحانه رفتم و با کمك همدیگه پاکت هاى خریدمون را از صندوق ماشینش درآوردیم و کشان کشان پله هاى ویلا را بالارفتیم و وارد ویلا شدیم …

_سلام

همه درهال دورهم نشسته بودن و مشغول صحبت بودن .. بادیدن ما سلام کردن و شروع کردن به پرسیدن سوال هاى جور واجور..

کجابودید…چقدر دیرکردید.. تو ترافیك موندید … چى خریدید؟!

درحالى که به هرکدام از سوالا جوابى سربالامى دادم نگاه کلى به هال انداختم و متوجه شدم هر سه پسر بالا توى اتاقشون هستند …

بى توجه به پسرها رفتیم و کنار زن دایى و مامان بزرگ و مامان و خاله هام نشستیم و شروع کردیم به نشان دادن خریدامون.

_زن دایى_واى..یه بارگى کل فروشگاه را مى آوردید!

بلند خندیدم

_مامان _ مبارکت باشه عزیزم خیلى قشنگن!حالا دیگه برید سفره رو بندازید مامان بزرگ و بابابزرگت باید سریع غذاو داروهاشونو بخوردن از سرجام بلند شدم

_چشم الآن آماده اش مى کنیم…

با ریحانه و نیلوفر و نسترن وارد آشپزخونه شدیم ..هرکى طبق وظیفه و مسئولیت خودش غذا ، میز ، ظرف و سفره روآماده کرد و در عرض چند دقیقه میزشام آماده شد و همه امدن سر میز نشستن.

مشغول خوردن غذا شدیم ..

به احسان که درست روى صندلى کناریم نشسته بود نگاه کردم و باکمى مكث به خوردن غذایم ادامه دادم..فكرکنم متوجه نگاهم روى خودش شد،احساس مى کردم دلش میخواست جدال

 

بینمون را از بین ببره و سربحث را باهامون بازکنه..کمى گذشت که احسان دیگر نتوانست تحمل کنه و بالاخره این سكوت را شكست و بالحنى خاص گفت :

_احسان_چطورى بهار؟!

به سمتش برگشتم و به تمسخر گفتم : خوب!

_احسان_مثل اینكه باتو نمیشه دو دقیقه جدى بود!

امدم باز جوابش را بدم که صداى بابابزرگ که کنار احسان روى صندلى نشسته بود که به تمام میز دید کامل داشت بلند شد.

_بابابزرگ_چتونه شما بچه ها؟همش جدال بینتونه و بحث مى کنید..ساکت بابا غذاتونو بخورید

_احسان_چیزى نیست بابابزرگ، بهار داشت اداى میمون درمیورد منو سرگرم مى کرد

_بابابزرگ_زشته بچه ها..این طرز حرف زدن برازنده ى شمانیست ..شماها دیگه بزرگ شدید..

احسان با خجالت به بابابزرگ نگاه کرد و بالحن مهربانى گفت : نگران نباشید بعدن از دلش درمیارم.

و با خنده دوباره به طرف من برگشت و آروم به طورى که کسى نشنوه گفت:

_احسان_هى..گوسفند!

به سمتش برگشتم

_تصمیمت را بگیر ، بالاخره میمونم یا گوسفند؟!

احسان خندید و چشمانش را ریز کرد و هیكل من را چندبارى از بالا تا تاپایین برانداز کرد و سپس باهمان خنده ى روى لبش گفت :

_احسان_حالا که فكر مى کنم انقدرهاهم زشت نیستى)کمى مكث کرد( گوسفند!

نیشخندى زدم و بالحن کنایه آمیزى بدون معطلى جوابش را دادم _خوشبختم ، بهار هستم

31

صداى قاه قاه خنده ى بابابزرگ که متوجه ى حرفاى ما شده بود بلند شد و توجه هردوى مارا به خودش جلب کرد ..احسان با رنگى پریده و چشمان از تعجب گشاد شده اش به بابابزرگ و سپس به من نگاه کرد و نفسشو باصدا بیرون داد و مشغول خوردن غذاش شد.

خیلى حال کردم ، خوب حالش را گرفتم..به بقیه نگاه کردم و نیما و ایمان همچنان اخم هایشان درهم بود و باعصبانیت شامشان را میخوردن و ریحانه و او دوتاى دیگه هم همش ریز ریز مى خندیدن و مسخره بازى مى کردن..مشخص بود دارند پشت سر ایمان و نیما احسان حرف مى زنند..از دست اینا!

بالاخره اون شب هم باکلى خنده و ناراحتى به پایان رسید و همه به اتاقاشون رفتن تا بخوابن …

 ***

فرداى آن روز طبق برنامه ریزى که از شب قبل با ریحانه کرده بودم ، ساعت 7 صبح درست زمانى که همه خوابیده بودن از ویلا خارج شدیم و مسیر سرسبز و زیباى بیرون ویلا را پیاده روى کردیم …چندمترى بودش که دویده بودیم که ناگهان درمسیرمان چشمم به کوچه اى سرسبز و زیبایى افتاد که درختان بلندى که درآن کوچه بودن با برگ و شاخه هایشان براى کوچه سقفى را درست کرده بودن . داخل کوچه هم یك جوب آب کوچیك وجود داشت که آب شور شور ازش عبور مى کرد و با جریان زیاد مى گذشت . کنار جوب آب هم چمن هاى بلندى درآمده بود که صداى جیرجیرك و حشرات دیگر ازش شنیده مى شد…واز همه ى این ها زیباتر مرغ و خروس هایى بودن که کنار جوب آب مشغول خوردن غذا بودن …واقعا بهشت بود!…بادیدن این صحنه چند دقیقه اى مكث کردم و نگاه کلى اى به این همه زیبایى و نعمت هاى خداوند انداختم ..سپس پس از کمى با اختار ریحانه به طرفش برگشتم :

_ریحانه_بهار؟..بیا بریم دیگه چرا وایسادى؟!

درحالى که خیره خیره به کوچه نگاه مى کردم با مكث گفتم :

_ریحان .. بیا بریم تو این کوچه پیاده روى کنیم ..

و به دنبال حرفم وارد آن کوچه ى زیبا شدم و ریحانه هم پشت سرم به راه افتاد…همچنان مشغول برانداز کردن کوچه بودم …واقعا زیبا بود .. تمامى خانه هایى که درآن کوچه بودن از سنگ درست شده بود و سقف خانه ى شان از وسط به دوطرف شیب داشت…دیوارهایشان کمتر از یك متر ارتفاعش بود و مى شد راحت وارد خانه شد ..درب خانه هایشان باز بود و داخل هرخانه تعدادى گاو و گوسفند وجود داشت … چقدر زندگى این روستایى ها شیرین بود…

با صداى ریحانه به خودم امدم 

_ریحانه_بهار یه سوال ازت بپرسم راستشو میگى؟!

همچنان که مسیر کوچه را همراه هم مى رفتیم _ بگو؟…

_موضوع راجب احسانه!

با شنیدن اسم احسان چشمانم گشاد شد و کلام از یادم رفت..ریحانه ادامه داد

_ریحانه_خیلى وقته میخوام این موضوع رو بهت بگم، اما بازم راجبش شك داشتم تا اینكه حالا مطمئن شدم .. احسان یه جوریه ، خیلى باهات حرف میزنه وبهت توجه میكنه .. کاملا از رفتاراش میشه فهمید که دوست داره! درضمن همه ى ماهم یادمونه قبلا حتى یكبارهم ازت درخواست ازدواج کرده بود و تو ردش کردى…اما الآن نزدیك یك ماهى میشه که دوباره خیلى باهم جور شدید..قضیه چیه؟!

_ریحانه هیچى بین منو احسان نیست .. اون فقط پسرخاله ى منه و تنها رابطه بینمونم فامیل بودنمون هستش!

_ریحانه_خوب اینكه آره ، اما فكرنكنم نظراحسان این باشه .. ندیدى دیروز لب دریا جلوى این همه آدم فقط ازتو درخواست کرد باهاش برى قدم بزنى..تو فروشگاه هرلباسى را که میخواست بخره اول نظرتورو مى پرسید…چطور بهت نگاه میكنه و وقتى تورو میبینه رنگش میپره … این رفتارا  رو نمیشه گذاشت رو حساب فامیلى … احسان دوست داره .. ببین کى بهت گفتم!

باعصبانیت حرفش را قطع کردم

_بسه ریحانه چرند نگو .. نه من نه احسان هیچكدام بهم علاقه اى نداریم و نخواهیم داشت..اون موضوع ازدواج هم خیلى وقته که تموم شده و احسان هم منو فراموش کرده .. پس خواهشاً این حرفارو ادامه نده!

ریحانه که از رفتارم حسابى تعجب کرده بود شانه هایش را بالا انداخت _ریحانه_نمیدونم…حتما من اشتباه متوجه شدم!

زیرچشمى نگاهش کردم و دیگر جوابش را ندادم ..از اون کوچه باغ زیبا خارج شدیم و به سمت ویلا به راه افتادیم .. درمسیر باچندین ویلا و خانه هاى زیبا که مشخص بود براى تهرانى هااست مواجه شدیم…خیلى خسته شده بودم از سوپر مارکتى که در مسیرمان بود دوتا شیرکاکائو خریدم و دوباره به راه افتادیم ..در راه بودیم که صداى ریحانه بلندشد :

_ریحانه_بهار بیا زنگ این خونه هرو بزنیم فرارکنیم!

متعجب به اون خانه اى که ریحانه مى گفت نگاه کردم و دوباره به سمت ریحانه برگشتم  _مرض دارى مگه؟!

_ریحانه_بیا دیگه بابا حال میده .. کودك درونم بدجورى رفته روعصابم!

باخنده به سمتش رفتم و شكاك به زنگ خونه نگاه کردم و دودل بودم که این کار را انجام بدم یانه..اگه مریض توخونه باشه چى .. نه، نباید این کارو بكنیم

_نه ریحان بیا بریم .. مردم آزارى نكن!

ریحانه با گفتن : خفه شو بابا! دستشو به طرف زنگ درخانه برد و محكم و چندبار پشت سرهم زنگ خانه رافشارداد و ریز ریز خندید … متعجب بهش نگاه کردم ، آخه این کار مثلا چه لذتى داشت!امدم ریحانه رو ببندم به رگبار فحش که صداى پسرجوانى از پشت سرمون بلندشد:

_پسرجوان_شما با این خونه کارى دارید؟!

منو ریحانه هردو با اضطراب و ترس به اون پسر خیره شدیم و بریده بریده از ترس گفتیم :

_اینجا خونه ى ماست!

پسر قاه قاه خندید و سپس گفت : جداً..خوش حال مى شم بدونم که شماها دقیقا چه نسبى با صاحب این خونه دارید!

اه .. چه سیرش…بتوچه آخه فوضول .. من که دیگر از ترس زبونم بند امده بود فقط به پسرك خیره شده بودم اما ریحانه با پرویى قدمى به سمت آن پسرجوان برداشت و بادى به گلویش انداخت و با اطمئنان گفت :

_ما دختردایى هاى صاحب خانه هستیم …تازه از تهران امدیم!

دهانم از تعجب باز ماند و متعجب به ریحانه خیره شدم.. اى مارمولك! پسرکه انگار برایش جوك تعریف کرده باشیم بلند و مستانه خندید و به تمسخر گفت :

_عجب .. تاجایى که خودم اعطلاع دارم بنده دایى ندارم که بخوام دختردایى هم داشته باشم…

چى؟!…یعنى…یعنى..وایى بدبخت شدیم ..پسرجوان ادامه داد

_پسرجوان_بله .. بنده صاحب این خونه هستم!

منو ریحانه که دیگر کارد هم میخوریدم خونمان درنمى آمد با تعجب به چشمان همدیگه خیره شدیم و سپس با تمام سرعت پا به فرار گذاشتیم و اون پسرهم به دنبالمون..پسر مى دوید و مى گفت:

_پسر_وایسید…وایسید!

اما ما همانند آهویى که سعى داشت از دست حیوانى درنده فرار کند با تمام سرعت خود مى دویدیم وجیغ مى کشیدیم …نمیتونستیم به سمت ویلا بریم چون اینطورى آن پسرهم ویلایمان را یاد مى گرفت و بدبخت مى شدیم ، به همین دلیل بى هدف و بى قصد فقط مى دویدیم …دیگر حتى ناى حرف زدن هم نداشتم از شدت خستگى به نفس نفس افتاده بودیم و صدایمان مى لرزید اما اون پسرك بیخیالبشو نبود…ریحانه درحالى که پا به پاى من مى دوید دستشو به سمتم دراز کرد و شیرکاکائویى که برایش خریده بودم را بهم پس داد

_ریحانه_بیا بهار ، من نشونه گیریم خیلى خوب نیست .. بیا با این بزن تو صورت پسره تادیگه نیاد دنبالمون!

با شنیدن این حرف ریحانه خنده ام گرفت اما خیلى سعى بر کنترل کردن خودم داشتم .. خوب میدانستم اگر بخندم بدنم شل و پاهایم سست مى شود و این گونه دیگر قدرتى براى دویدن ندارم …گوشه ى لبم را محكم گاز گرفتم تا خنده ام بندبیاد.

همچنان که میدویدم به پشت سرم نگاه کردم … آن پسرجوان از خستگى سرخ شده بود اما هنوزهم با لجبازى به دنبال مابود .. نفس عمیقى کشیدم و تو دلم تا سه شمردم و سپس شیرکاکائو تو دستم را با تمام قدرت به سمتش پرت کردم …

پسرکه انتظار این پرتاب قافلگیر کننده را نداشت دست و پایش را گم کرد و شیر کاکائوهم محكم به صورتش برخورد کرد و ترکید…

تمامى محتویات داخل قوطى اش روى پسر ریخت و پسرهم برروى زمین افتاد!..دیگر نتونستم خودم را کنترل کنم و شروع کردم به خندیدن .. حالا نخند کى بخند!…از صداى خنده هاى من ریحانه هم به خنده افتاد….مثل اینكه نقشه ى ریحانه کارساز بود، چون آن پسرك سیریش با افتادن روى زمین دیگر توان دنبال کردن مارا نداشت و ماهم از این فرصت طلایى استفاده کردیم و از دستش فرارکردیم…

 تا رسیدن به در ویلا همچنان میخندیدم …وارد شدیم …

با خوشحالى وسط هال ایستادم و بلند بلند درحالى که هنوزهم از خستگى نفس نفس مى زدم گفتم :

_مامان ..بچه ها ..کسى نیست؟!

چند ثانیه اى منتظر ایستادم .. اما هیچكس جوابم را نداد … دوباره امتحان کردم …بى فایده بود انگار که هیچكسى خونه نیست..

چند دقیقه کشید تا صداى پاى کسى که داشت از پله ها یكى یكى پایین مى آمد توجه من و ریحانه رو به خودش جلب کرد، احسان بود …

_احسان_سلام ..شماها بالاخره امدید؟!

بى توجه به سوال احسان متعجب ازش پرسیدم :

_بقیه کجان؟!

_احسان_امروز صبح  بعد ازاینكه شماها رفتید ، تلفن بابات زنگ خورد و خبردادن محسن آقا)شریك دایى و بابام ( تو جاده گرگان با ماشینى تصادف کرده و فوت شده … بابات و دایى ام باشنیدن این خبر سراسیمه و ناراحت به سمت تهران رفتن تا درمراسم خاکسپارى اش حضور داشته باشند…بقیه هم از روى اینكه باخانواده اش نسبت دارن و دوست هستند پاشدن رفتن…البته بنده هم قرار بود برم ..ولى بخاطر اینكه شمادوتا تنها نباشید مجبورشدم بمونم!

غمگین و ناراحت به سمت احسان قدم برداشتم :

_واقعا؟!خیلى ناراحت شدم ، خیلى مرد خوبى بود ..کاش ماهم مى رفتیم خاکسپارى!

_احسان_منم همینطور، اما بقیه ام امشب یا حداقل فردا برمى گردن .. دیگه چرا این همه خودمون را به زحمت بندازیم!

ریحانه که تا این مدت سكوت کرده بود گفت :

_ریحانه_یعنى همه رفتند؟

_احسان_بله خانومى..فقط ماسه تا موندیم!

خیلى ناراحت بودم .. خنده هاى روى لبم جمع شده بودن و جایش را غم و ناراحتى فرا گرفته بود…

چقدر دنیا عجیبه ، هیچكس نمیدونه فردا چه چیزى انتظارش را مى کشد .. از طرفى هم ترس بدى به جونم افتاده بود .. بخاطر این موضوع که من و احسان و ریحانه تواین ویلا

تنهاهستیم..نكنه احسان نقشه اى داشته باشد و بخواهد کار خطایى را انجام دهد.. با این فكر قطرات عرق که از ترس بر روى پیشمانى ام لیزمى خوردن را کنار زدم و چشمامو بستم و صلواتى فرستادم .. نه احسان همچین آدمى نیست ، اون آدم هوسران و فرصت طلبى نیست که حالا بخوام از تنها بودن باهاش بترسم!

به همراه ریحانه به اتاقمون رفتیم و لباسامون را عوض کردیم و سپس دوباره به سمت هال برگشتیم و به طرف آشپزخونه رفتیم تابراى ناهاریه چیزى آماده کنیم.

 ***

توى اتاق روى تختم دراز کشیده بودم و به حرفاى امروز ریحانه فكر مى کردم ..

احسان..عشق…علاقه…یعنى همچین چیزى امكان داشت..کاش مى شد حرفاى ریحانه حقیقت پیدا مى کرد ..کاش مى شد احسان واقعا عاشق من باشه..کاش همه ى این فكر و خیال ها واقعیت داشت…الان دیگه من هم به احسان بى علاقه نیستم!

ساعت نزدیكاى 7 شب بود و هنوزهم خبرى از مامان و بابا نبود ، چندبارى میخواستم باهاشون تماس بگیرم ولى یا بدموقعه بود و یا نمى شد…اما طبق آخرین آمارى که از نیما گرفتم مى دونم قراره ساعت11 راه بیفتن و برگردن به سمت شمال…

سرجام روى تخت نشستم و زانوهامو بغل کردم … از ناهار تاحالا خودمو تو اتاق پنهان کردم و خبرى از هیچكس ندارم..حتى نمى دونم ریحانه و احسان از صبح تاحالا چیكار کرده اند و بینشون چى داره میگذره. دوباره دراز کشیدم روى تخت تا بخوابم .. خیلى خسته بودم … دستم را به طرف شب خوابى که روى عسلى کنار تخت بود دراز کردم و کلیدش را زدم .. اتاق را تاریكى فرا گرفت … همین که برقا خاموش شد صداى ضربه هاى پیاپى که به در اتاق میخورد گوشم را کر کرد!

متعجب به سمت دراتاق برگشتم  _کیه؟!

اما جوابى نشنیدم… دوباره صدا کردم بازهم بى فایده بود .. درحالى که زیرلب چیزى را مى نالیدم از روى تخت بلند شدم و به سمت در اتاق رافتم ، در را باز کردم .. هیچكس پشت در نبود ..

چیزى بر روى زمین توجه ام را به خودش جلب کرد …نامه اى جلوى دراتاقم افتاده بود ..نیم خیز شدم روى زمین و اون نامه را برداشتم و از جلدش خارج کردم کاغذ را باز کردم…

لطفا دنبال من بیاید..خواهش مى کنم!

متعجب به روى زمین خیره شدم ..فلِِش هایى کاغذى و سفید رنگ به فاصله ى هر 11 ساعت یكبار بر روى زمین چسبیده بودن …همه شون هم یك اندازه .. تو فكر فرو رفتم .. یعنى این فلِِش ها چى میخواستن بگن؟!…

براى فهمیدن فقط یك راه بود .. طبق خواسته ى فردى که نامه رو نوشته بود فلِِش هاى روى زمین را دنبال کردم تا خواسته اش را بفهمم..به دنبال فلش ها پله ها رو یكى یكى پایین رفت .. یه پله در میان یك فلش به سمت پایین چسبیده شده بود..خنده ام گرفت … کدوم دیونه اى اینكارارو کرده؟!…کاملا پله هارا پایین رفتم و مسیرفلِشِ هاى کاغذى را ادامه دادم …جلوى درب خونه فلِِش ها به پایان رسیدن …دوباره یك نامه دیگر بود … نامه رو برداشتم بازش کردم

ممنونم که دنبالم امدى…حالا اذت میخوام از توى گلدان کنار در هدیه ات را بردارى و سپس ادامه ى نامه را بخونى

به خنده افتادم .. شكاك به سمت گلدان بزرگى که کنار دربود رفتم و برگ ها و گل هاشو کنار زدم و دنبال چیزى گشتم .. تا اینكه بالاخره در لابه لاى گل ها جعبه اى بزرگ که با ربان قرمز تزئین شده بود را پیدا کردم …

در جعبه را باز کردم و با دیدن آنچه که درون جعبه بود چون صاعقه زده ها ازجا پریدم..

دیونه!

درون جعبه یك جعبه ى کوچكتر وجود داشت .. در اون یكى را باز کردم و با یه جعبه ى کوچكتر دیگه مواجه شدم …متعجب در جعبه بعدى را باز کردم و دوباره جعبه اى دیگربود .. این کار همچنان ادامه داشت تا اینكه این زنجیره با جعبه اى که اندازه نصف کف دست بود شكست!

درآخرین جعبه را که باز کردم و با حلقه اى زیبا که از نگین پر بود مواجعه شدم .. مشخص بود که بسیار گران قیمت است .. ادامه ى نامه را خوندم

لطفا حلقه رو دستت کن و از کنار گلدان بلندشو و بیرون از خانه بیا و درحیاط ادامه ى فلِشِ هارو دنبال کن!

 خندیدم و به طرف حیاط ویلا رفتم .. از بیرون در دوباره فلِِش هاآغاز شده بودن ، دنبالشون رفتم .. هرکى بود ازم میخواست به سمت باغ پشت ویلا بروم!

مردود سرجایم ایستادم و متعجب به باغ نگاه کردم … از لابه لاى درختان باغ نورى زرد خودنمایى مى کرد .. ترسیدم …چرا ازم میخواد برم اونجا ؟! صد در صد  این کارا کارریحانه نیست .. نكنه احسان..

با یاد آورى احسان مسیر فلش را دنبال کرم .. ازلابه لاى درختان باغ دنبال فلِِش ها مى رفتم و مسیر را طى مى کردم تا اینكه به همان نورى که ته باغ بود رسیدم.

دهانم از تعجب باز ماند…میزى زیبا زیر اون نور بود که انواع غذاها روش قرار داشت و دوتا شمع زیبایى که کنارشان بود به آنها جلوه ى بهترى میداد.

درختان با گل و بادکنك هاى رنگى قشنگ تزیین شده بودن .

دهانم باز ماند .. نمیدونستم چى باید بگم .. یه قدم دیگر به سمت جلو رفتم که احساس کردم چیزى را زیرپام له کردم .. متعجب پایم را برداشتم و زیرش نامه ى دیگر را دیدم … دوباره نامه را باز کردم ..

لطفا سراون میز بشین و چشماتو ببند و تا سه بشمر!

اینبار باصداى بلندى خندیدم … خودم را به سمت میز رساندم و نشستم روى میز و چشماموبستم .. نفس عمیقى کشیدم و شروع کردم به شمردن یك

دو

سه

چشمامو باز کردم و درمقابلم احسان را دیدم که با روبه رویم سرمیز نشسته بود و بالبخند به من نگاه مى کرد .. چشمانم از تعجب گشاد شد .. یعنى تمام این کارا رو احسان انجام داده بود؟!..چى میخواست بگه!

_احسان، این مسخره بازى ها چیه ؟!

_احسان_مسخره بازى نیست بهار…بالاخره تصمیم گرفتم اعتراف کنم…میخوام همه ى حقیقت را بگم!

کنجكاوانه نگاهش کردم و آب دهانم را باصدا قورت دادم _چه حقیقتى؟!..

احسان دستانشو دراز کرد و بر روى دست من که روى میز بود گذاشت و فشار اطمئنان بخشى به دستام وارد کرد…

_احسان_بهار من تمام این کارارو انجام دادم که تابهت همه چیزو بگم .. دیدم الآن بهترین موقعیته ، کسى خونه نیست و درضمن توهم تنها پیشمى شكاك حرفش را قطع کردم _زودباش بگو چى میخواى بگى!

و درادامه به چهره ى احسان خیره شدم،از ترس و اضطرات دستانش مى لرزید و رنگش پریده بود ، هوا انقدرهم گرم نبود اما رهام از روى استرس گرمش شده بود ..دکمه ى یقه پیرهنش را باز کرد و نفس عمیقى کشید…به چهره ى پرسوال و کنجكاو من خیره شد و با لحن آرومى گفت :

_احسان_بهار من ..من ، میخوام درباره ى یه موضوعى باهات صحبت کنم ، میدونم الآن زمان درستى براى این حرفا نیست و باید درحضور پدر و مادرت راجب این موضوع مهم صحبت کنم ..

اما تصمیم گرفتم قبلش نظرخودت را بدونم …

به حلقه اى که از گلدان برداشته بودم و دستم کرده بودم اشاره کرد و حرفش را ادامه داد

 

_احسان_بهار این حلقه همون حلقیه اى هستش که چهارسال پیش جهت خاستگارى ازت خریده بودم .. یادمه وقتى بحث ازدواج را کشیدم وسط عصبى شدى و گفتى نه میخواى عاشق بشى نه کسى عاشقت بشه!. خیلى سعى کردم فراموشت کنم بهار .. اما نتونستم .. من واقعا با تمام وجودم دوست دارم .. و الآنم خوشحالم که این حلقه رو توى دستت میبینم…میخوام خواسته ام را یكباردیگه بیان کنم ..بامن ازدواج مى کنى ؟!…

دیگر نتوانستم دربرابر این همه هیجان و غافلگیرى طاقت بیاورم .. انگاریك پارچ آب یخ روى سرم خالى کرده اند دستانم به لرزش افتاده بود ..

احسان که از عكس العمل من تعجب کرده بود با لحنى عجیب گفت :

_احسان_خب…خب…الآن نمیخواد جواب بدى … من تافردا صبح بهت وقت میدم … فرداساعت 9 بیا لب دریا و اونجا جوابت را بگو…بهت قول میدم اگه منفى باشه براى همیشه از زندگیت برم بیرون و دیگه هم هیچوقت برنگردم .. اصلا براى همیشه از ایران میرم!

لحظه به لحظه لرزش دستام بیشتر مى شد .. باعجله و و مضطرب از سرمیزى که احسان آماده کرده بود بلند شدم و حلقه رو از دستم در اوردم و گذاشتمش روى میز و درحالى که به مِِن مِِن افتاده بودم بریده بریده گفتم :

_من..من… نمیتونم احسان!

مسیرم را کج کردم و خواستم به سمت ویلا برگردم که صداى احسان بلندشد:

_احسان_باشه…اما یادت نره چى بهت گفتم من فردا از تو جواب میخوام .. 9 صبح لب دریا نزدیك ویلا منتظرتم!

صورتم را نیم رخ بهش چرخوندم و سرم را به نشانه ى علامت تایید تكان دادم و سپس با عجله به راه افتادم…

وارد ویلا شدم .. ریحانه که انگار تازه از خواب بیدار شده بود باچشمانى پف دار درحالى که صورتش را مى مالید متعجب به فلِِش هاى چسبیده شده بر روى زمین نگاه مى کرد … با دیدن من گفت :

_ریحانه_اینا دیگه چین بهار؟!

41

اما من همانند آدم هاى کر انگار که اصلا صدایش را نشنیده بودم بدو بدو به طرف اتاقم رفتم و وارد شدم و رد را از پشت بستم .. قطرات اشك از چشمانم شروع به باریدن کرد .. نمیتونستم دلیل این اشكاچیه .. چرا این کارو کردم .. اون بهم گفت که دوستم داره .. خب منم دوستش دارم

..پس چه دلیلى براى پنهان شدن ازش هست…گریه ام به هق هق تبدیل شد…

کف دستامو روى صورتم گذاشتم و سفت به صورتم فشاروارد کردم تا صداى هق هق گریه ام را درمیان دستانم خفه کنم.

بدو بدو خودم را به طرف تختم رساندم و روى تخت ولو شدم … شدت گریه ام چند برابر شد …

چند ثانیه اى مى شدش که همینطور بى دلیل گریه مى کردم که صداى دلخراش در اتاقم بلندشد و توجه ام را به خودش جلب کرد .. چشمانم همه جارا تار مى دید .. نمیتونستم بفهم کى وارد اتاق شده 

که ناگهان صداى ریحانه بلندشد :

_ریحانه_بهار؟این دیگه چه وضعى ؟ احسان کجاست؟ تو دارى گریه مى کنى؟ به طرفم امد و لب تخت نشست و ترسان بهم نگاه کرد

با دیدن ریحانه همانند کودکى که پس از چندین سال مادرش را پیدا کرده باشد به آغوشش پناه بردم و شروع کردم به گریه کردن .. ریحانه با دستش کمرم را مالش داد و با دست دیگه اش سرم را گرفت و با لحن مهربانى گفت :

_ریحانه_هیس..گریه نكن … چى شده عزیزم…کى اذیتت کرده که دارى این جورى بخاطرش گریه مى کنى؟!..

درحالى که هق هق گریه ام بهم اجازه صحبت کردن را نمیداد بریده بریده گفتم :

_ریحان … ریحان…احسان!

به اینجاى حرفم که رسید ساکت شدم و دوباره شروع کردم به گریه کردن!

ریحانه منو از آغوشش درآورد و با ترس بهم خیره شد و اشكاى روى چشمم را کنار زد و پرسید :

_ریحانه_احسان؟..احسان چى شده ؟!…حالش بده؟!

_نه…نه.. احسان حالش خوبه چیزى نیست 

_ریحانه_ نمیفهمم .. اگه احسان حالش خوبه پس تو چرا دارى گریه مى کنى

_ریحانه .. وقتى خواب بودى یكى دراتاقم را زد ، درو که باز کردم دیدم هیچكسى پشت در نیست

.. بعدش یه نامه دیدم یكى ازم میخواست که برم توى باغ پشت ویلا … منم رفتم ، احسان بود

…احسان .. احسان ازم درخواست ازدواج کرد!

ریحانه تقریبا جیغ کشید :چى؟!

سرمو به نشانه ى تایید تكان دادم 

_آره .. درست شنیدى .. احسان ازم خواست تاباهاش ازدواج کنم!

ریحانه که دهانش از تعجب باز مانده بود چند ثانیه اى همانطور نگاهم کرد و سپس یواش یواش لبخندى روى لبش نشست و بعد از کمى شروع کرد به خندیدن.. همانند دیوانه ها قاه قاه میخندید

 …

باخنده ى ریحانه حسابى کفرى شدم و سرش داد زدم :

_دیونه کجاش خنده دار بود؟!

ریحانه همچنان که میخندید

_ریحانه_وایى باورم نمیشه…دیدى بهت گفتم دوست داره؟..خدایا چه زود….حالا ببینم این گریه اش واسه چیه ؟

درحالى که بغض گلویم را فراگرفته بود گفتم :

_خوب منم یه جورایى دوستش دارم ریحانه..اما دلم نمیخواد برم و بهش ابراز علاقه کنم ..

اینطورى آتو میشه دستشو همش میخواد اذیتم کنه ..

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان باغ عشق پارت آخر

رمان باغ عشق جهت مشاهده بترتیب رمان با غ عشق از اینجا کلیک کنید ویا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *