خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان تاریکی / رمان تاریکی پارت 8

رمان تاریکی پارت 8

رمان تاریکی

جهت مشاهده به ترتیب رمان تاریکی از اینجا کلیک کنید

خباثت عجیبی را درون خودم احساس می کردم که تازه بیدار شده بود.

به هلال خیلی باریک ماه نگاه کردم و ورود به دنیای سیاهی و تباهی را به خودم تبریک گفتم.

به اصرار مهرداد سر میز شام نشستم و مثلا غذا خوردم .

دانه های برنج را زیر دندان هایم با حرص له می کردم و حتی طعمشان را متوجه نمی شدم؛ تنها اطلاعاتم از چیزی که می خودم این بود که ام خورش قیمه است.

فکرم پیرامون مسائل مختلف می چرخید. 

آینده، حال، گذشته! 

انگار کل زندگی من در ابهام قرار گرفته بود که حالا حتی به نفس کشیدن خودم شک داشتم و می ترسیدم، آن هم تحت کنترل شخصی بوده باشد .

_ آقا بهزاد؟

از افکارم بیرون آمدم و تازه نگاهم به بشقاب خالی افتاد؛ قاشق و چنگال را در دستم بی هدف نگه داشته بودم و خیره به بشقاب بودم  نگاهم روی بشقاب تک تکشان چرخید که همه یا نیمه بودند یا تازه شروع کرده بودند. موجی از خجالت و حقارت در وجودم سرازیر شد .

سر بلند کردم و نگاهی به صورت آرایش کردهی ملیحه انداختم؛ حقا که اسم دلالت بر مثما داشت!

_بله؟

لبخند مادرانه ای زد که چروک های ریزی که لبش افتاد:

_ غذا خوب بود؟

هر موقع دیگری که بود مطمئنا از شرم سرخ می شدم، اما حالا این قدر تهی بودم که حتی به روی خودم نیاورم.

با سر تایید کردم: 

_بله، خیلی ممنون.

لبخندش عمق گرفت و شکستگی چهرهی ظریفش را بیشتر به رخ کشید:

_ از من تشکر نکن؛ دست پخت ساریناست.

سارینا که بود؟ اخمی از گیجی روی صورتم نشست و مسیر نگاه ملیحه را دنبال کردم که به دختر جوانی رسیدم که بیشتر از بیست سال نداشت. لبخند خجولی زد و سر پایین انداخت که همزمان نگاه من هم پایین تر رفت و روی شکم بر آمده اش ثابت ماند .

باردار بود؟

کسی گلویش را با خشم و صدای بلندی صاف کرد که باعث شد تازه رایان را ببینم که کنار سارینا نشسته بود و با اخم و غیظ به من نگاه می کرد.  تازه یادم افتاد که رایان زن داشت و به احتمال نود درصد این دختر همسرش بود .

آرش که کنار من نشسته بود خنده ای کرد و محتویات دهانش را کنار لپش فرستاد:

_ این داداشمون کلا نگاهش می چرخه، اما بچهی چشم پاکیه.

رایان غیرتی شده بود؟ اما من که کاری نکردم! 

با برخورد دستش روی میز نگاه خیره ام را از چهرهی شاداب و زیبای سارینا گرفتم.

رایان: خداوکیلی یه نفر اینجوری به زن خودت نگاه کنه چشماش رو در نمیاری؟

عارف از صدر میز، با لحن سرزنش آمیزی اسم پسرش را صدا زد.

سرم را پایین انداختم و سعی کردم فکر پریناز را که یک دفعه به ذهنم هجوم آورد کنار بزنم: 

_من مجردم!

به صندلی تکیه داد و با چشم های گرد شده گفت:

_ دیگه بدتر؛ اصلا چیه این همه جوون عزب توی این خونه اند؟

دلیل این بحث چه بود؟ شوخی بود یا جدی؟ اصلا چرا من اینجا نشسته بودم، در حالی که غذایم را ندانسته خوردم؟

آرش با خنده گفت:

_ چیه نکنه می خوای امشب شوهرمون بدی؟

همه خندیدند؛ حتی مهرداد اخمویی که در اتاقم نگاهش سرد تر از همیشه بود. اما حالا فارغ از همه جا و همه چیز داشت به شوخی آرش می خندید. 

جو اتاق برایم سنگین بود، من متعلق به این جمع نبودم. من دلیلی برای شاد بودن نداشتم بهزاد نامدار هیچ وقت جایی میان یک خانواده نداشت و حالا حضورم این جا زیادی نا موضون و زشت به نظر می آمد .

علی رغم ادب و احترام از سر میز بلند شدم که صدای خنده ها قطع شد. بدون اینکه به هیچ کدامشان نگاه کنم قدمی به عقب برداشتم و گفتم:

_ شب بخیر.

بی هیچ حرفی فضای ساکت شدهی آشپزخانه را ترک کردم و بیرون آمدم. صدای قدم های خسته و ماتم زده ام روی پارکت نسبتا بلند بود؛ یکی از دست هایم را در جیب شلوار کتانم فرو بردم و پا روی پلهی اول گذاشتم که با صدای زنگ متوقف شدم .

هر کسی که بود با من کاری نداشت بنابراین بی توجه به صدای دوباره، از پله ها بالا رفتم. کسی در را باز کرد و من حتی نفهمیدم کی بود. خسته بودم و خودم دقیقا دلیل این خستگی را درک نمی کردم.

از آخرین پله بالا آمدم که نگاهم به در اتاق پریناز افتاد. صاف ایستادم و تمام قسمت های در چوبی را از نظر گذراندم .

پریناز چه حالی می شد اگر دربارهی شاهین واقعی می شنید؟ 

اصلا باید می شنید؟

حتی به مهرداد هم توضیح ندادم که از کجا و چه طور این چیزها را فهمیده ام، برادرم خواسته بود فیلم فقط به دست من برسد پس حتما دلیلی برای این کارش داشته دلیلی که احتمالا در آینده مشخص می شد .

سرم را دوباره پایین انداختم و وارد اتاقم شدم .

مثل دفعهی قبل در را قفل نکردم خداروشکر در این خانه به غیر از پریسا بقیه حریم شخصی را رعایت می کردند .

لپ تاپ را از روی تخت برداشتم و روی میز مطالعه ی کوچک اتاق گذاشتم. صندلی تازه اضافه شده به دکوراسیون را عقب کشیدم و رویش نشستم؛ بعد از تنظیم فاصلهی صندلی با میز لپ تاپ را روشن کردم و مستقیم به سمت فایل پی دی اف اهدایی شاهین رفتم .

خیلی وقت نداشتم و این را حس ششمم به من می گفت مهرداد نمی توانست تا ابد از من مراقبت کند بنابراین مجبود بودم قبل از اینکه کار از کار بگذرد خودم وارد عمل شوم .

روی اطلاعات باند شکارچیان شب متوقف شدم، وقت برای مطالعهی بقیه زیاد بود و من فعلا با این یکی کار داشتم .

بعد از رییس معاونی قرار داشت و بعد معاون مقامی به نام سرجوخه .

این سه عنوان مقام های اصلی بودند و بعد از سرجوخه مستقیم به افراد باند می رسیدیم. 

پایین تر از جدول مقامات، توضیحاتی قرار داشت که بیشتر از قبل قلبم را به درد آورد! 

طبق قانون باند، برای عوض شدن رییس فقط یک راه وجود داشت و آن هم کشتن رییس قبلی بود و آخرین بار این کار توسط شاهین انجام شده بود! 

لحظه ای به دیوار روبرویم خیره شدم ای کاش هیچ وقت نمی فهمیدم که برادری به این نام دارم.

دوباره مشغول خواندن بقیهی اطلاعات شدم؛ این طور که به نظر می رسید اطلاعات این گروه کامل تر از بقیه است و می شد دلیلش را هم فهمید. بر خلاف بقیهی باند ها فعالیت این گروه تنها مربوط به قل می شد. نه خبر از قاچاق اسلحه بود نه فروش مواد! 

کاملا شانسی چند برگه کاغذ سفید از داخل کشوی میز پیدا کردم و روی یکی، موقعیت هفت قرارگاه شبانه را نوشتم تایم فعالیت از دوازده تا چهار صبح بود و در تمام این مدت نیروها در کشیک کامل بودند طبق این نوشته، در هر قرار گاه چهار نفر نگهبانی می دادند .

کاغذ را دوتا کردم و روی لپ تاپ خاموش گذاشتم. کش و قوسی به بدنم دادم و به سمت کمد رفتم درش را باز کردم. از بین تمام این لباس ها هیچ کدام مناسب بیرون ماندن در این ساعت از شب نبود به خصوص که دو روز دیگر اول پاییز بود و شب ها هوا سرد تر شده بود .

به ناچار پیراهن طوسی رنگی از داخل کمد بیرون آوردم و روی تخت پرت کردم.

با هر حرکت دستم شانه و پشت گردنم به شدت درد می گرفت دفعهی قبلی هم زخمی مشابه همین و در ناحیه ای نزدیک داشتم و هفت روز بی هوش ماندم اما حالا حتی به دردش هم توجهی نمی کردم، انگار با خودم سر جنگ داشتم! 

صدایی در ذهنم گفت 

هرچه بادا باد!

پیراهن را از روی تخت برداشتم و زمزمه کردم:

_ هر چه بادا باد!

اخی گفتم و یک دستم را داخل آستین لباس کردم که در اتاق باز شد.

_ بهزاد!

سریع برگشتم و پریسایی را دیدم که دستش روی دستگیره خشک شده بود و نگاه خودش روی بالا تنهی لخت من در گردش بود. بدن عضلانی نداشتم اما خب، بدک نبودم.

گلویم را صاف کردم که به خودش آمد .

روی گونه اش کوبید و هول زده گفت:

_ وای خاک به سرم!

ناخودآگاه به یاد حرکات امروز صبح آرش افتادم؛ چه قدر شبیه پریسا این کار را کرد!

اخمی به چهره نشاندم:

_ همیشه عادت داری سرتو بندازی پایین بیای تو؟ اونم توی اتاق یه پسر؟ نمی گی شاید من شرایط درستی نداشتم؟

به آنی گونه های برجسته اش رنگ گرفت و سرخ شد طوری که حتی در این اتاق تاریک هم مشخص بود. سریع سرش را بیرون برد و در را بست. نتوانستم خنده ام را نگه دارم

_چه عجب ما خجالت کشیدن شمارو دیدیم!

صدایش ضعیف به گوش رسید اما حرصش را احساس کردم:

_ بی چشم و رو!

لب هایم را روی هم فشار دادم و پیراهنم را پوشیدم. 

تقصیر خودش بود که با یک پسر در افتاد، چه دکتر باشی چه قاتل و چه مردی که حقایق تلخی را فهمیده باشد٬ باز هم شیطان کوچکی در وجودت داری که بهانه دستت بدهد تا سر به سر دختری بگذاری. 

کاغذ را داخل جیب شلوارم گذاشتم و از اتاق بیرون رفتم. پریناز کمی جلو تر با سری افتاده به میله های حفاظ تکیه زده بود و با نوک کفش روی زمین خط می کشید. دست های فرو رفته در جیب لباسش و قیافهی متفکرش او را دقیقا شبیه دختر بچه ها کرده بود.

بی توجه به او حرکت کردم و از پله ها پایین رفتم:

_ چی کار داشتی خانم متجاوز به حریم خصوصی؟

صدای قدم هایش نشان داد که دنبالم راه افتاده:

_ می خواستم حالت رو بپرسم.

صدایش خجالت زده و خیلی آرام بود؛ در کمال تعجب دیدن این دختر نصف خستگیم را از تن به در کرده بود و حالا به نظر می رسید وقت خوبی برای کوتاه کردن زبانش باشد.

_تو اتاق چند تا پسر تا حالا این طوری رفتی؟

شانه به شانه شده بودیم و از گوشهی چشم لب گزیدنش را دیدم. گونه هایش هنوز سرخ بود.

در حالی که با انگشتان دستش بازی می کرد گفت:

_ اولین بارم بود، اینطوری نگو!

لبخندم را خوردم و دستوری گفتم: _آخرین بارتم هست! در ضمن حال منم خوبه زخمم خیلی مهم نبود.

بهزاد دروغ گو همین حالا هم می توانستم تیر کشیدن و سوزش عضلات شانه ام را حس کنم.

از آخرین پله پایین آمدیم و مستقیم به سمت نشیمن شلوغ رفتیم. 

در جنگی با عقل و دلم بالاخره دلم پیروز شد:

_ از پریناز چه خبر؟ حالش خوبه؟

دوست داشتم بپرسم زخم زانویش چه طور است اما دیدن نگاه شیطنت بار پریسا و چهره ای که اثری از خجالت در آن نبود منصرفم کرد.

پریسا: آره خوبه، اونم احوالت رو پرسید.

قلبم یک لحظه نزد و بعد پر قدرت تر از قبل به تپیدن ادامه داد.

لبخندی که سعی داشت روی لبم بنشیند را عقب راندم؛ همن الان داشتم می رفتم که ریاست یک گروه آدم کش را از آن خودم کنم. فکر کردن به نگرانی یک زن برای مردی در شرایط من خیلی احمقانه به نظر می رسید.

با رسیدن به نشیمن آرش زود تر از بقیه نطق کرد:

_ غافلگیر نشدی داداش؟

نیم نگاهی به پریسا انداختم که سعی می کرد خجالت زده نباشد: نه اتفاقا، انتظار داشتم بیاد!

آرش موشکافانه ابرو بالا انداخت و چشم هایش را ریز کرد.

 معلوم بود که شک دارد، اما نه مثل وقتی که دنبال رسوا کردن من بود.

صدای خشک مهرداد مرا به خودم آورد: 

_جایی می ری؟

شاهانه مبل تک نفره ای را تصاحب کرده بود و پا روی پا انداخته بود این مرد خیلی عجیب بود!

مثل خودش سرد جواب دادم:

_ بله دارم می رم بیرون، تنها.

جو سالن از حالت شوخی و خنده خارج شد و همه ساکت شدند. نگاهم روی تک تکشان چرخید و وقتی ملیحه و ساناز را پیدا نکردم دوباره به مهرداد خیره شدم.

_دارم می رم منطقه های شبانه گروه شکارچیا، وسیله ای داری که در اختیارم بذاری؟

آرش با حیرت گفت:

_ تنها؟ اونم توی این وضع؟ تو زخمی هستی بهزاد الان می ری اونجا چی کار کنی؟

نگاهم هنوز گیر نگاه مهرداد بود: _می رم که ریاست چیزی که بهم تعلق داشته رو پس بگیرم.

عارف با لحن دستوری گفت:

_ چیزی اونجا به تو تعلق نداره! خودت رو درگیر نکن.

گردنم را به سمتش کج کردم که دوباره کتفم درد گرفت:

_ من درگیر این ماجرا هستم؛ خیلی وقته چه بخوام چه نخوام باید بازی کنم. می خوام برای اولین بار توی زندگیم ببرم چارهی دیگه ای ندارم.

ازروی مبل بلند شد و با قدم های شمرده به این سمت آمد: 

_آخر این بازی برد نیست، دو طرفش باخته کنار بکش!

روبروی هم ایستادیم و به چشم های هم خیره شدیم. آن قدر مصمم بودم که نفوذ کلام و ابهت عارف نتواند مرا از تصمیمم برگرداند.

_نه!

مکثی کردم و روبه مهرداد گفتم:

_ تا پنج دقیقهی دیگه تو حیاط منتظرم اگه کمکی می خوای بکنی همین قدر وقت داری. 

بی توجه به نگاه متعجب همه بر گشتم و از سالن خارج شدم بر خلاف دفعهی قبل این بار قدم هایم محکم بود.

از آینهی بغل به پریسا نگاهی انداختم: باورم نمی شه تورو با خودم آوردم همچین جایی!

ابرویی بالا انداخت و با شیطنت گفت: 

_باورت بشه چون آوردیم. در ضمن من وقتی تو داشتی درس  خوندی برای دانشگات، سرم به این کارا گرم بوده آقا!

می دانستم که بلوف می زند؛ وقت من برای دانشگاه درس می خواندم او هنوز دبیرستان بوده است.

مقابل ورودی پارک ماشین متوقف شد .

مهرداد: همین جاست .

سری تکان دادم خواستم پیاده شوم که دوباره به حرف آمد: 

_این کاریه که باید تنها انجام بدی اگه الان من کمکت کنم چون من رو می شناسن بعدا ازت حساب نمی برند. مطمئنی می خوای بری؟

نگاهم دروازهی پارک را می کاوید و پشتم به او بود:

_ آره!

نفس را بیرون داد:

_ موفق باشی یک ساعت دیگه اینجام!

سری تکان دادم و از ماشین پیاده شدیم. هر دو دستم را داخل جیب های شلوارم فرو بردم و کنار پریسا ایستادم. دویست و شش مهرداد خیلی زود مارا ترک کرد .

پریسا کمی لرزید:

_ کمی سرده ها!

بی تفاوت گفتم:

_ تقریبا.

دیگر حرفی نزدیم و فقط ساکت ایستادیم. نگاهی به ساعتم انداختم، ده دقیقه از ایستادنمان مقابل ورودی گذشته بود که صدای مردانه ای را شنیدم.

_اینجا کاری داری؟

به سمتش برگشتم و نگاهی به هیبت تاریکش انداختم:

_ آره، با رییس شکارچیای شب کار دارم.

قدم سستی به جلو برداشت و زیر نور چراغ سر در قرار گرفت .

دهانش مثل ماهی باز و بسته شد؛ چشم هایش دیگر درشت تر از این نمی شد!

_تو؟

شاید این اولین باری بود که می خواستم در زندگیم از موضع قدرت با کسی حرف بزنم.

دست هایم را پشت کمرم قلاب کردم و با گردن برافراشته گفتم: من رییست نیستم اما برادرشم که برای خون خواهیش اومده رییست کجاست؟

تعجب از چهره اش پر کشید و اخم کرد و قدمی جلو آمد:

_ دردسر درست نکن و برگرد، چیزی برای انتقام گرفتن وجود نداره!

پوزخندی زدم و قدمی به سمتش برداشتم فاصله مان دو سه متر بود و او کمی بالا تر روی پله های ورودی پارک ایستاده بود.

_طرف حساب من تو نیستی برو با رییست تماس بگیر بگو بیاد اینجا چون خیلی وقت ندارم.

دندان هایش را روی هم سایید: _گورت رو گم کن!

پریسا از کنار من عبور کرد و قبل از اینکه بتوانم متوقفش کنم، خودش را به آن مرد رساند

پریسا: مگه نشنیدی آقا چی گفت؟ نکنه گوشات عیب داره؟

مرد ابرو های خشنش را بالا انداخت و با تمسخر نگاهم کرد: _اینقدر ترسویی که یه دخترو انداختی دنبال خودت تا مراقبت باشه؟

دهان باز کردم تا حرفی بزنم که پریسا در عرض یک ثانیه مشتی به شکم او کوبید و دستش را پشت پیچاند و ناله اش را بلند کرد .

لگدی پشت زانویش زد که مرد محکم با زانو روی پله های سنگی پارک افتاد و آخ بلند گفت .

لبخندم را خوردم و با طعنه گفتم: _دختری که با خودم آوردم، توانایی های زیادی داره!

با نزدیک شدن چند نفر با چشم تاریکی پشت دروازه را کاویدم. دو مرد به این سمت می آمدند و هر دو مسلح بودند با نزدیک شدنشا اسلحه هارا بالا اوردندو به سمت من و پریسا گرفتند و همین کافی بود تا دهانشان از تعجب باز بماند.

بی توجه به لوله های اسلحه ای که به سمت ما نشانه رفته بود گفتم: من رو شناختید. به این رفیقتونم گفتم اما گوش نکرد؛ رییستون رو خبر کنید می خوام اون رو ببینم با شما کاری ندارم.

یکی از آن ها با سماجت و خشم اسلحه اش را رو به پریسا تکان داد:

_ ولش کن وگرنه شلیک می کنم.

اما این دختر بر خلاف تمام دختر هایی که تا امروز دیده ام زیادی نترس بود، البته به غیر از خواهرش پریناز.

پوزخندی زد و کتف مرد را بیشتر به پایین فشار داد که نالهی او بلند تر شد:

_ من اهل این بچه بازیا نیستم پسر جون! ببین چی می گه انجام بده.

قبل از اینکه دو اعتراضی شود مرد دیگری که برای سرکشی آمده بود اسلحه اش را پایین آورد و روبه من گفت: 

_می رم با رییس حرف بزنم، کاری نکنین.

سر تکان دادم و دور شدنش را نگاه کردم؛ فکر نمی کردم به این اسانی بتوانم رییس را ببینم اما در اشتباه بودم.

پریسا کمی به من نزدیک شد و کنار گوشم زمزمه کرد:

_ به نظرت اشتباه نکردیم که اومدیم؟

گوشم از برخورد نفس های پریسا خارش گرفت که با بالا آوردن شانه ام برطرفش کردم.

مثل خودش زمزمه کردم:

_ چارهی دیگه ای نداشتیم بهم اعتماد کن.

با شک سرش را تکان داد و کنار کشید. نیم ساعت بود که هر دو نفرمان صندلی عقب ون مشکی رنگی رنگی نشسته بودیم و همراه همان مردی که اول در پارک دیدیم به سمت قرار گاه اصلی می رفتیم. فکر کنم اسمش صادق بود چون رانندهی ون او را به همین نام صدا کرد .

کارشان روی حساب بود، چن قبل از حرکت ما یک نفر جایگزین صادق شد تا تیم چهار نفره ناقص نشود!

دستم را داخل جیب شلوارم فرو بردم و سعی کردم نفس عمیقم را با آرامش بیرون بدهم تا کتفم بیشتر از این تیر نکشد .

استرس داشتم و دروغ چرا؟ کمی می ترسیدم، شاید هم خیلی بیشتر از کمی!

آدمی نبودم که بخواهم محکم باشم و قدم های بلند برای زندگیم بردارم و می توانستم راحت به ترسم اعتراف کنم اما نمی توانستم نادیده اش بگیرم.

_مردونگیم زیر سوال نمی ره اگه بگم می ترسم؟

_هیچی به غیر از نامردی کردن مردونگی یه مرد رو زیر سوال نمی بره، ترس که جای خود داره!

صدای محکم مهرداد، در گوشم تکرار شد و کمی از اضطرابم کم کرد.

باید برای یک بار هم که شده مستقل و قدرتمند عمل می کردم حتی اگر آخرین بارم باشد.

با ترمز محکم ماشین به خودم آمدم. از پشت شیشه های دودی ماشین نگاهی به تاریکی شبانه انداختم.

صادق: پیاده بشید.

بی چون و چرا اطاعت کردیم و بیرون آمدیم. 

کمر شلوارم را یک دستی بالا کشیدم و مرتب کردم؛ زخمم می سوخت و این سوزش متفاوت با قبل، نگرانم می کرد که بدنم فشار زیادی را متحمل شده است. ای کاش حداقل تا زمانی که از این مهلکه خارج شویم خون ریزی نکند .

نسیم شبانهی آخر تابستان موهایم را بهم ریخت. صدای هوهوی ملایمی که می آمد و خاک رقیقی که از زمین بلند می شد فضا را ترسناک می کرد، با دست سالمم همه را کنار زدم و بالا دادم که بلندیش جلوی دیدم را نگیرد. 

نگاهی اطراف انداختم. ماشین کمی دور تر از جاده پارک کرده بود و تا چشم کار می کرد زمین خالی و بیابان بود.

وقتی از تهران خارج شدیم انتظار رسیدن به ویلا یا خانه ای مجلل را داشتم اما الان تنها چیزی که می دیدم چند سولهی متروکهی کنار هم بود.

چینی به پیشانیم انداختم:

_ اینجا کجاست؟

صادق پوزخندی زد و جلو تر از ما به طرف اولین سوله حرکت کرد: _حتما انتظار برج و بارو داشتی؟ دنبال تخت سلطنتی خان داداشت بودی؟

نقاب ساختگی غرور به صورتم زدم و به پریسا اشاره کردم که دنبالم بیاید.

_دنبال چیزیم که بتونم جلوی حرف مفت رو بگیرم.

شانه به شانه اش شدم و نیم نگاه تحدید آمیزی به او انداختم: _حواست باشه که تو جز اولین نفرات نباشی!

تنها به پوزخند صداداری اکتفا کرد .

سه سولهی زنگ زده و نیمه رنگ شده کنار هم قرار داشتند و به نظر نی رسید از انتها به هم وصل باشد .

جلوی در اولینشان توقف کردیم. صادق نگاهی به اطراف انداخت و بعد دو ضربه به در آهنی زد، که صدایش برخلاف انتظارم آرام بود .

چند ثانیه بعد دریچهی مخفی روی در کنار رفت که من تازه متوجه وجودش شدم. چشم های ریز و ابرو های مرتب شدهی مردی مشخص شد .

_کد؟

صدایش خشک و بی انعطاف بود. صادق هم مشابه خودش جواب داد:

_ سی و دو ششصد و هفتاد و چهار

مردمک های تیرهی چشم هایش که در تاریکی خیلی مشخص نبود، بین ما حرکت کرد و دریچه را بست. قبل از اینکه چیزی بپرسم در با صدای نسبتا بلندی باز شد.

صادق نگاهی به من انداخت:

_ بیا.

خودش وارد شد و من هم پشت سرش قدمی برداشتم، که حس کردم دستم گیر کسی است.

سوالی به طرف پریسا برگشتم و نگاهش کردم؛ خیلی نگران بود.

پریسا: هنوزم دیر نشده می شه نریم!؟

دلداری دادن بلد نبودم و حتی خودم هم به کارم ایمان نداشتم با این وجود سعی کردم قاطعانه حرف بزنم.

_برای پشیمون شدن دیره! بهم اعتماد کن

دستم را از بند انگشتان داغش رها کردم و وارد شدم .

دیوار آهنی مقابلمان بود که در کوچکی از همان جنس داشت. صادق و آن پسر دست به سینه به ما نگاه کردند .

صادق: باید بازرسی بدنی بشید.

با سر تایید کردم، که صادق به سمت من آمد و آن پسر به طرف پریسا. 

ناخودآگاه اخمی روی صورتم نشست:

_ اون چیزی همراه خودش نداره کاری بهش نداشته باش.

صادق در حالی که به پهلو هایم دست می کشید، پوزخندی زد: اتفاقا باید همون رو بگردیم؛ کارت رو بکن علی.

علی قدمی به سمت پریسا برداشت و او قدمی عقب رفت. با خشم چنگی به شانه ی صادق زدم که سرش را بلند کرد.

_کاری باهاش نداشته باش!

خودم از خشم و حالت بم صدایم تعجب کردم انگار که اصلا این صدا متعلق به من نبود.

صادق پوفی کشید و با سر به علی اشاره کرد .

بازرسی تمام شد و من نفسم را درد بیرون دادم، نمی دانم کارش از قصد بود یا واقعا نمی دانست من زخمی هستم که مدام روی شانه ام کوبید و اجدادم جلوی چشمم ردیف کرد .

پریسا موبایلش را تحویل داد و کنار من قرار گرفت خم شدم و مماس صورتم قرار گرفتم: 

_به مهرداد اس دادی؟

نگاهم کرد و پلک هایش را روی هم گذاشت .

نفسم را آسوده بیرون دادم؛ چه قدرتی داشت این مرد که من حتی کیلومتر ها دورتر با شنیدن اسمش حس امنیت می کردم!

در آهنی باز شد و پشت سر صادق وارد شدیم. 

لامپ های مهتابی سالن را روشن کرده بودند و مثل بیرون تاریک نبود .

مانیتور های متعددی به دیوار های یک طرف وصل شده بود و جلوی آن ها تعداد زیادی میز بود و مردانی که همه هدفون روی سرشان بود، به آن ها خیره شده بودند .

از سمت دیگر سالن که محل عبور و مرور بود حرکت کردیم که توجه چند مردی که ایستاده بودند و صحبت می کردند به سمت ما جلب شد. در نگاهشان چیزی به غیر از حیرت نبود!

انگشتان گرم پریسا بین انگشتان سرد من خزید و در هم قفل شدند. دستش عرق کرده بود و استرس داشت، برای یک بار هم که شده نقش حامی را بازی کردم و فشار اطمینان بخشی به دستش آوردم .

سوله ها بهم مرتبط بود و از انتهای سولهی اول وارد سولهی دوم شدیم که به غیر از چند متر اولش که سیمان بود، بقیهی زمین پوشیده از کاه و پوشال بود و چند نفر روی آن تمرین مبارزه می کردند. چشم هایم از دیدن برق شمشیری سامورایی که دست یک نفرشان بود گرد شد.

آخر سالن میدان تیر اندازی کوچکی قرار داشت، که با شیشه های احتمالا ضد گلوله از قسمت مبارزه جدا می شد.

بدون اینکه وارد این سوله شویم به سمت آخرین سالن رفتیم ولی ای کاش کمی بیشتر تعلل می کردیم چون وضعیت آخری اصلا دلچسب نبود!

چینی به بینیم انداختم و با تاسف به منظرهی مقابلم نگاه کردم. صدای آهنگ انگلیسی بلندی می آمد.

میز قماری وسط سالن بود و چند نفر دور آن نشسته بودند، که صدای خنده های سرخوششان گوش فلک را کر می کرد .

دست پریسا را رها کردم و چند قدم جلو رفتم .

این بود؟ آن شکارچیانی که حرفش را می زدند این ها بودند؟ این هایی که من دور این میز قمار می دیدم، مشتی عیاش خوش گذران بودند که شبشان را با مستی صبح می کردند .

نگاهم بین ورق هایی که دستشان بود چرخید؛ برادر من به خاطر طمع کدام یکی از این ها مرد؟ کدام یک از این کفتار ها این حماقت را کردند؟

نگاهی به اطراف انداختم و با قدم های بلند خودم را به استریو رساندم و دو شاخه اش را از برق کشیدم. 

بلافاصله صدای موزیک قطع شد و ناله های اعتراض آمیزشان بلند شد .

یکی از آن ها برگشت و با لحن کشداری گفت: 

_تو دیگه کدوم خری هستی؟

نگاهم به لیوان پر از مشروبش افتاد و کنترلم را از دست دادم. شاهین به خاطر این ها مرده بود؟ فکم منقبض شد و با خشم به سمتش رفتم:

_ هر خری هستم به خودت مربوطه اما امشب عزراییل توام!

قبل از اینکه بتواند حرفی بزند لگدی به پایهی صندلیش زدم، که شکست و تن سنگین و بی مصرفش روی زمین افتاد  فریاد زدم: 

_برید بیرون.

چشم های قرمز و مستشان دیگر خماری نداشت اما حرکتی هم نمی کردند و در شوک بودند .

نگاهم بین آن ها رد و بدل شد و لگدی به میز زدم و با تمام توان نعره کشیدم:

_ گم شید!

صدایم در کل سوله پخش شد و دوباره به خودم برگشت؛ دو پا داشتند و دو پای دیگر قرض کردند و الفرار!

نگاهم به میز قمار کج شده روی زمین و ورق های بازی بود و قفسهی سینه ام با شدت بالا و پایین می شد .

سرم را بلند کردم و به مرد حدودا چهل ساله ای که با حیرت به من خیره شده بود، نگاه کردم .

قدمی به جلو برداشتم که از روی صندلی بلند شد : 

_تو می دونی من کیم مگه نه؟

دهانش مثل ماهی بیرون افتاده از آب باز و بسته شد اما چیزی نگفت. با جلو رفتن من او عقب رفت.

داد زدم: 

_جواب بده!

چهره ام از درد شدیدی که پشت بدنم پیچید در هم رفت.

مرد سرش را تند تند تکان داد که باز هم جلو رفتم، گردنم را کج کردم و با غیظ پرسیدم:

_ تو همون بی شرفی هستی که دستور قتل برادر من رو صادر کردی؟ آره؟

جملهی آخرم را فریاد زدم که درد کمرم بیشتر شد تپش قلبم خیلی زیاد بود.

_من… من … م…

_خفه شو!

با خشم از او رو گرفتم و به مردانی که پشت سر پریسا و صادق ایستاده بودند نگاه کردم، در چهرهی همه فقط حیرت بود.

نگاهم بین تک تکشان چرخید: _شما… شما عوضیا برادر من زو کشتید تا به این خوک کثیف خدمت کنید؟ 

تا وقتی دارید توی تمرین زخمی می شید اون این جا ورق بازی کنه؟ آره؟

درد پشتم امانم را بریده بود و حالا به گردنم سرایت می کرد، با تاسف سر تکان دادم: 

_متاسفم برای همتون! 

بلند تر ادامه دادم: 

_من برادر شاهینم؛ بهزاد نامدار.

اومدم تا چیزی که حقمه پس بگیرم. ریاست این گروه از برادرم به من می رسه، مهم نیست چند تا لاشخور بخوان براش طمع کنن و با من درگیر بشن من بدستش میارم!

حالا دو راه بیشتر ندارید؛ یا با من هستید یا مقابل من اونایی که مقابل منن همکار و همراه این خوک کثیف اند، اگه کسی هست که ادعایی داره بیاد جلو و بگه. اگر نیست من رو قبول کنید.

حیرت جای خودش را به گیجی داد و کم کم پچ پچ میان جمع شروع شد؛ تردید و نفاق دو عاملی بودند که مستحکم ترین جوامع را به زمین می زد باید اول این دو مورد از بین می رفت.

_ و اگه کسی بخواد ادعایی بکنه چی؟

به سمت صدایی که از پشت سرم آمده بود برگشتم، مرد جوانی که قدش از من بلند تر بود با وقار به سمتم می آمد چرا تصویرش تار می شد؟

_چه ادعایی؟

شانه بالا انداخت:  

_ادعای مالکیت و ریاست، همونی که تو دنبالشی! حاضری بکشیش؟ پلک زدم اما دیدم تار تر شد:

_ من بلد نیستم آدم بکشم روش من مذاکره است.

از بین جمع صدای معترضی به گوش رسید: 

_تا بوده و بوده روش ما همین بوده! نرسیده داری قانون می ذاری؟

به سمت جمع برگشتم و روبه ناشناس گفتم:

_ به وقتش قانونم می ذارم اما فعلا بحث این نیست.

عصر هجر که نیست که هم دیگه رو بکشیم، من به جای زور بازوی نداشتم از مغزم استفاده می کنم تا اینجا هم خوب کمکم کرده اگر کسی حریف فکر من می شه بیاد جلو، اگر نه که همه می تونند از پس یه نفر آدم بر بیان!

سکوت سنگینی حکم فرما شد و کسی چیزی نگفت. به سمت مردی که پشت سرم ایستاده بود برگشتم هم تار می دیدمش هم متحرک!

_ هنوزم ادعایی داری؟

ابرو بالا انداخت: 

_ادعا زیاده اما به وقتش، فعلا همین که جلوی این به قول خودت خوک بی خاصیت وایسادی کافیه.

سرش را کمی به علامت تعظیم خم کرد:

_ رییس!

چند ثانیه طول کشید تا بقیه هم کار او را تکرار کنند؛ 

صدای همه همزمان به گوش رسید:

_رییس!

نالهی اعتراض آمیزی بلند شد:

_ صبر کنید…رییس منم شما…

صدایش توسط دو نفر از مردان قوی هیکلی که به سمتش هجوم بردند، خفه شد و خیلی زود از سالن بیرون بردنش.

مردی که اول ارادتش را به اعلام کرد روبه حضار با صدای بلند گفت: _برید سر کارتون.

در عرض چند ثانیه جمعیت متفرق شد و همه رفتند. مرد جلو آمد مقابل من ایستاد. سر خوردن مایعی روی کمرم را احساس می کردم؛ تصویرش رقصان بود و تمرکزی روی چهره اش نداشتم.

اخمی کرد:

_ حالت خوبه؟

نه، نه درد امانم را بریده بود. کل تنم نبض می زد و شقیقه هایم در حال انفجار بودند. به سختی نفس می کشیدم.

قدمی جلو آمد: 

_با توام پسر، می گم خوبی؟

دردی در کل قفسهی سینه ام پیچید و نفسم گرفت زانوهایم شل شد اما قبل از اینکه روی زمین بیفتم در آغوش او فرود آمدم .

آخرین صدایی که شنیدم، جیغ وحشت زدهی پریسا بود و دوباره از هوش رفتم.

وزوز نا مفهومی را نزدیک خودم می شنیدم اما متوجه مفهومش نمی شدم؛ کم کم صدا ها واضح شد هوای اطرافم گرم و مطبوع بود و جایی که بدنم روی آن قرار داشت نرم.

_وای خدایا چه قدر می پرسی؟ دارم می گم خوبه!

این پریسا بود که غر غر می کرد؟

پریسا: مگه عقلم ناقصه؟ دارم بهت می گم حالش خوبه، از دیشب تاحالا هزار نفر زنگ زدن پرسیدن. رییس جمهورم این قدر طرفدار نداره!

مکثی کرد و با مسخرگی گفت:

_ آره آره هم مرده هم خاکش کردیم، این صد تا جون داره. این پسره کیه؟ اه بابا، اسمش رو یادم رفته … 

حالا… همین پسره می گفت حالش خوب نیست اما دوباره طبیعی شد وضعش می فهمی یعنی چی؟ یعنی تا سر من و تورو نخوره ول کن این زندگی سرتاپا دردسرش نیست.

صدای پچ پچی می آمد که به نظر می رسید از پشت تلفن باشد. پریسا در مورد چه کسی حرف می زد؟ نمی دانم چرا اما احساس می کردم منظورش منم!

صدای باز شدن در آمد: 

_خانم شما برات حرفای من مفهوم نیست؟ چرا این قدر داد می زنی؟

صدای مردانه زیادی آشنا بود؛ پلک هایم را روی هم فشردم و چشم هایم را باز کردم. با چشم های ریز شده به پریسایی که دست به کمر و پشت به من و مردی که صورتش مشخص نبود، نگاه کردم.

پریسا: گوشی دستت یه لحظه… چی می گی تو هی میای اینجا زرزر می کنی؟

مرد دست به سینه شد و طلبکارانه پرسید:

_ چطور جرئت می کنی به یه قاتل بگی که زر زر می کنه؟

پریسا قدمی به جلو برداشت و با لحن مشابه او گفت:

_ تو چطور جرئت می کنی جلوی پری پنجه آهنی همچین زری بزنی؟

مرد ناشناس قدمی به سمت او رفت:

_ نمی ترسی همین الان کار جفتتون رو یه سره کنم؟

پریسا: اگه تو می خواستی مارو بکشی، همون دیشب می کشتی!

مرد: خب؟

پریسا انگار که به کشف بزرگی رسیده باشد گفت: 

_ما زنده ایم!

مرد با پوزخند صدا داری جمله اش را اصلاح کرد:

_ هنوز زنده اید، هنوزم دیر نشده!

بحث داشت بالا می گرفت و این به صلاح نبود گلویم را با صدا صاف کردم که هر دو به این سمت برگشتند .

_وای بهزاد!

لحن پریسا به حدی زار بود که حس کردم عشق از دست رفته اش همین الان او را در آغوش کشیده است .

قدممی به این سمت برداشت که نگاهش به موبایلش افتاد:

_ از صبح پریناز دیوونم کرده هزار باره داره حال تورو می پرسه!

چشمکی زد و شیطون گفت: _خاطرت رو می خواد .

چشم غره ام را که دید خندید و سریع از اتاق بیرون رفت، البته نتوانست خودش را کنترل کند و به آن مرد تنه نزند .

بعد از بیرون رفتن پریسا، سری به تاسف تکان داد و به این سمت آمد چشم های نافذ قهوه ایش حالت خاضی داشتند و شبیه کسی بود که به خاطر شدت باد آن ها را ریز کرده باشد اما این حالت طبیعی شان بود؛ موهای بلند قهوه ایش را روبه بالا ژل زده بود و ته ریش بلندی داشت.

_حال رییس جدید چطوره؟ گرد و خاک دیشب زیادی خستت کرد؟

لب هایم را از درد و کوفتگی بدن و به خصوص شانه ام روی هم فشار دادم و روی تخت نشستم.

نفسی گرفتم:

_ خیلی از من خوشت نمیاد اما دیشب ازم حمایت کردی، چرا؟

کنار تخت نشست و بل لبخند محوی گفت:

_ شجاعت توی تک تک حرکاتت بود! راستش رو بخوای جذبت شدم اما تو یه مشکل بزرگ داری.

اخم کردم:

_ چی؟

بی تفاوت به چشم هایم خیره شد: _پشت این شجاعت قدرتی نیست! تو فقط شجاعی و تاحالا با همین یه ویژگی خوب پیش رفتی، اما برای از این به بعدش کافی نیست. با این وجود همون طور که گفتی مغزت خوب کار می کنه چون به موقع سراغ این تشکیلات و قدرتش اومدی، هرچند که این اواخر ما ضعیف شدیم.

نفسش را آه مانند بیرون داد: 

_تو فقط شبیه شاهینی؛ مثل اون مرد تکرار نمی شه!

پوزخندی زدم و به دیوار سیمانی پشت سرم تکیه زدم:

_ من مثل اون دوست داشتنی و قابل احترام نیستم؟ چهره اش سردرگم شد:

_ شاهین برای ما دوست داشتنی نبود! ازش فرمان می بردن چون می ترسیدن، هیچ کس اون رو دوست نداشت…

حرفش را قطع کردم و با تمسخر گفتم: 

_برای همینم کشتینش ها؟

اخمی کرد:

_ چرا دائم این رو می گی؟ کی گفته ما شاهین رو کشتیم؟

قلبم نا منظم تپید:

_ یعنی… شما… اما اون خودش گفته بود که…

_ البته که نه، کی بهت گفته ما اینکارو کردی؟

از دهانم پرید که بگویم شاهین اما خودم را نگه داشتم؛ گفتن این حرف به مرد ناشناس باهوشی مثل او حماقت بود.

_اسمت چیه؟

دستش را جلو آورد:

_ امین نظری؛ معاون گروهم.

با اکراه دست دادیم خواست حرفی بزند، که در اتاق با شدت باز شد و مرد جوانی شتابان داخل آمد .

نفس نفس می زد: امین، ویلای دکتر عارف آتیش گرفته! تمام اعضای گروه مهرداد خان اونجا بودن.

چشم هایم از تعجب گرد شدند و دهانم باز ماند، عارف را می شناختند؟ چه بلایی سرشان آمده بود؟ چطور؟

صدای زنگ موبایلی بلند شد و امین تلفنش را از جیب کتش در آورد. هیچ حرفی نزد و فقط بعد از چند ثانیه گوشی را به سمت من گرفت:

_ با تو کار داره.

با تعجب ابرو بالا انداختم و موبایلش را گرفتم.

_الو؟

صدایش خشدار بود:

_ حالت چطوره دکتر نامدار؟ شنیدم دیشب گرد و خاک کردی، پیروزی جدیدت رو بهت تبریک می گم!

راستش دیدم حالا که یه گروه جدید برای خودت پیدا کردی دیگه نیازی به قبلیا نداری.

صدایش خشن شد: 

_همشون توی آتیشی که تو راه انداختی دارند میمیرند، این تازه اولشه. خودت رو بکش کنار نامدار  وگرنه خون های بیشتری ریخته می شه!

حتی وقتی تلفن قطع شد و صدای بوق ممتد در گوشم پیچید، باز هم خیره به دیوار سیمانی اتاق بودم. چرا همیشه باعث دردسر می شدم؟ پریناز 

چادرم را بالا گرفتم و با قدم های شتابزده وارد بیمارستان شدم. نگاهی به اطراف انداختم و همان طور که انتظار داشتم هیچ شخص آشنایی را در سالن انتظار ندیدم.

به سمت پذیرش رفتم و با عجله پرسیدم:

_ خانم مجروحای آتش سوزی رو اینجا آوردن؟

با بی حوصلگی تلفن را از گوشش فاصله داد:

_ کیارو می گی؟ همونایی که تو ویلا بودند؟

نفسم را با حرص بیرون دادم:

_ بله همونا.

دوباره تلفن را به گوشش چسباند: _چند نفر توی اتاق عمل اند، چند نفرم سرد خونه!

پتانسیل این را داشتم که همان گوشی تلفن را به پهنا داخل دهان گشادش فرو کنم اما وقتش نبود. تابلویی که اتاق عمل اورژانس را نشان می داد دنبال کردم و راه افتادم.

در تمام راهرو ها هیچ کدام از افراد گروه نبود و این مرا نگران می کرد؛ اگر همه …

سرم را تکان دادم خودم را تشر زدم، محاله همه با هم مرده باشند!

از فضای بیمارستان نفرت داشتم از این بوی ضدعفونی و الکل، از این رنگ سفید دیوار ها، از این قدم های شتاب زده نفرت داشتم! 

شاهین من تا بیمارستان دوام نیاورد و پرستاری با بی رحمی تمام سه روزی که مدام در بیهوشی و هوشیاری بودم به من دروغ گفت که او فقط زخمی شده، مرگ من همان لحظه ای بود که اصل قضیه را شنیدم. 

با دیدن ملیحه ای که شتابان و گریان راهرو را متر می کرد به سمتش دویدم. 

_ ملیحه خانم!

لحظه ای ایستاد و به سمت من برگشت و بعد خودش را در آغوشم انداخت و گریه کرد.

ضربان قلبم بالا رفت؛ وقتی ملیحهی خوددار گریه می کرد یعنی وضع خیلی خراب بود!

_چی شده ملیحه جون؟ بچه ها خیلی آسیب دیدن؟

در بین اشک و بغض جواب داد: عارف، پریناز! 

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان تاریکی پارت آخر

رمان تاریکی جهت مشاهده به ترتیب رمان تاریکی از اینجا کلیک کنید شاید هم باید…  …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *