آخرین مطالبرمان های حمایتیصفحه اصلی

دانلود رایگان رمان ماه تلخ

Rate this post

رمان ماه تلخ

قسمتی از رمان

خودمو مقصر همه این اتفاقات میدونستم . باورم نمی شد سیاوش برگشته و دوباره با همیم . این حس خوبمو با هیچی عوض نمیکردم . خانواده من خدا رو شکر همیشه تصمیم های مهم زندگیم رو اجازه دادن که خودم بگیرم و دخالت نکردن . نهایتا این بود که صحبت میکردن راجع به نظر خودشون ولی هرگز نظرشون رو تحمیل نمیکردن . نگرانی از بابت پذیرش برگشت سیاوش توی خانواده ام نداشتم .
سیاوش مثل بچه کوچولوها برای خرید ماشین ذوق داشت ‌. البته سیاوش قبل از جدایی مون هم توی خرید و خرج کردن دست و دلباز بود و گاهی واقعا نیاز بود که جلوی بعضی ولخرجی هاش گرفته شه ‌.
بعد از دیدن چند تا ماشین بالاخره یه ماشین رو هر دو پسندیدیم . قراردادشو تنظیم کردن و ماشین رو خریدیم . سیاوش سوییچ رو دستم داد و گفت :
+ مبارکت باشه عزیزم
– خیلی ممنون سیاوش جون ولی هنوزم میگم من ماشین لازم نبودم .
+ اتفاقا خیلی هم لازم بود . یه هدیه ناقابله فدات شم .
– لطف و محبت تو به من ثابت شده است فدات شم
+ خجالتم نده . هر کاری کنم وظیفمه در قبال خانم گلم .

دستی به لپم کشید و گفت :
+ حالا نوبت منه . برای منم قان قان بیب بیب بخریم …

گاهی خیلی بچه میشد و بچگونه میحرفید و رفتار میکرد . این رفتارش خیلی دوس داشتنی بود . ازش خواستم که برای خودش با تحقیق و سر حوصله یه ماشین خوب بخره که بلافاصله با گفتن چشم قربان قائله ختم شد .
سمت خونه بابام راه افتادم .
+ دست خالی نریما . یه جا نگهدار چیزی بگیریم
– چیزی ؟
+ گل و شیرینی منظورمه
– میخوای بیای خواستگاریم ؟
+ ههه . یه چیزی تو همین مایه هاست دیگه . فکر کن به بابام بگم منو مجددا به غلامی قبول کنید .
از لحن بیانش خنده ام گرفت . به گلفروشی رسیدم . ماشین رو پارک کردمو برای به اتفاق سیاوش رفتیم برای خرید گل برای خواستگاری از خودم ! گل و شیرینی رو خریدیم و راهی خونه بابام شدیم . از نسا آمار گرفتم و گفت که بابا و مامان دارن با ماهتیسا بازی میکنن .
بالاخره از ترافیک همیشه شلوغ خیابونا رد شدیم و به خونه رسیدیم . سیاوش توی آینه نگاه کرد و دستی به موهاش کشید و موهاشو مرتب کرد . با لبخند به من نگاه کرد .
– نترس عزیزم فوری بدون هیچ شرط و شروطی بهت جواب مثبت میدم .
+ وای مرسی امیدوارم که به پای هم پیر شیم
لبخندی تحویلش دادم و کلید زدم و در رو باز کردم . هر دو با هم وارد خونه شدیم …

زودتر از سیاوش که قدم هاش رو کمی کندتر از من برمیداشت که من جلو بزنم رفتمو و در ورودی سالن رو باز کردم . مامانم و بابام با لبخند نگاهم کردن و سلام کردن . همینطور که با لبخند نگاهم میکردن با دیدن سیاوش پشت سرم خشکشون زد . کاش قبلش بهشون اطلاع میدادم . آخه این چه سورپرایزی بود . هیجان و استرس هم براشون خوب نبود . سیاوش با کمی مکث پشت سر من وارد خونه شد . همه انگار لال شده باشن توی خونه گرد سکوت پاشیدن . سیاوش جلو رفت و دست پدرمو که مات و مبهوت بهش نگاه میکرد رو بوسید و اونو توی بغلش گرفت . پدرم هم وقتی لبخند من و رضایت من رو دید و کلاهشو قاضی کرد دستشو پشت شونه سیاوش گذاشت و گونه اش رو بوسید . مادرم اشکشو از گوشه چشمش پاک کرد و با لبخند منو نگاه کرد . نفس راحتی کشیدم . بالاخره به حرف اومدن و با هم حال و احوال کردن . سیاوش از اتفاقی که بینمون افتاد معذرت خواهی کرد و در مورد جبران گذشته صحبت می کرد که پدرم جلوی ادامه حرفاش رو گرفت و گفت :

آیدی کانال تلگرام رمان ماه تلخ:mahe_talkh@

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن