رمان همسر دوم من

جلد دوم رمان همسر دوم من قسمت 4

Rate this post

جلد دوم رمان همسر دوم من

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

#فرشته

با خستگی از خواب بیدار شدم و به سمت دستشویی حرکت کردم بعد از اینکه دست و صورتم رو شستم و به سمت آشپزخونه رفتم نگاهی به یخچال انداختم جز یدونه تخم مرغ چیز دیگه ای داخل یخچال نبود آهی کشیدم همون یدونه رو با سیب زمینی جوش دادم و با نون دیروز داخل سفره گذاشتم و به سمت بچه ها رفتم و بیدارشون کردم سامان سحر بدون حرف صبحانشون رو خوردن و رفتن بعد از جمع و‌جور کردن وسایل آشپزخونه تا بیرون رفتم صدای زنگ خونه اومد متعجب از اینکه کی این وقت صبح اومده چادرم رو پوشیدم و در و باز کردم با دیدن آرسام بهت زده بهش خیره شدم که پوزخندی زد و گفت:
_جایی میخواستی بری؟!
_نه.اینجا چیکار میکنی؟!
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_حرف های دیشب رو یادت رفت ؟!
کلافه لب زدم؛
_آرسام ببین من…
حرفم و قطع کرد و با آرامش لب زد:
_اگه نمیخوای آرشام رو خبردار کنم وسایلتون رو جمع کن تا بریم.
داخل خونه شد در خونه رو بستم میدونستم حرف زدن باهاش فایده ای نداره اون کار خودش رو میکنه هر چی هم بگم براش مهم نیست پس بهتر بود به حرفش گوش میدادم تا چیزی به آرشام نگه تا بعد از مدتی که اعتمادش رو بدست آوردم با بچه های برای همیشه به یه شهر دیگه بریم تا دست هیچکس بهمون نرسه.
طبق حرف آرسام تموم وسیله هامون رو جمع کردم و اون داخل ماشین گذاشت وسیله ی زیادی هم نداشتیم بعد از اینکه کلید خونه رو تحویل صاحبخونه دادیم و آرسام باهاش تسویه کرد به سمت مدرسه بچه ها حرکت کردیم بعد از اینکه اجازه ی بچه ها رو گرفتم با بچه ها سوار ماشین آرسام شدیم داخل ماشین نشسته بودیم و آرسام داشت رانندگی میکرد و هر از گاهی نگاهی به بچه ها مینداخت .
_مامان؟!

با شنیدن صدای سامان به سمتش برگشتم و با صدای آرومی لب زدم:
_جانم؟!
_کجا داریم میریم؟!
چشمام باز و بسته کردم و گفتم:
_میریم خونه ی دایی آرسام.
با شنیدن این حرفم که ناخواسته بود آرسام نگاهی از آینه بهم انداخت و لبخند محوی زد که صدای سامان بلند شد:
_دایی؟!
_آره.
_پس چرا تا حالا نیومده بود ؟!
_چون من برای همیشه از اونجا رفته بودم بدون اینکه اطلاع بدم.
سامان دیگه حرفی نزد و به بیرون خیره شد میدونستم براش سئوال همه ی این ها اما خوب به موقعش همه چیز رو بهشون میگفتم.
با ایستادن ماشین از فکر بیرون اومدم و خونه ی ویلایی روبروم خیره شدم آرسام در خونه رو با ریموت باز کرد و ماشین رو برد داخل از ماشین پیاده شدیم با دیدن خونه ی بزرگ روبروم دهنم باز موند عجب جایی بود اینجا پس خونه ی فاطمه و آرسام اینجا بود با شنیدن صدای آرسام نگاهم و بهش دوختم که گفت:
_خوب بریم داخل خونه اینجا هوا سرده زود باشید بچه ها.
با یاد آوری فاطمه با استرس به سمت آرسام برگشتم و لب زدم:
_فاطمه میدونه؟!
_آره.
همراه بچه ها و آرسام به سمت خونه حرکت کردیم از استرس داشتم جون میدادم از روبرو شدن با فاطمه دلشوره داشتم نمیدونستم چه برخوردی باهام داره یا چجوری میخواد باهام رفتار کنه داشتم میترسیدم اما فعلا مجبور بودم سکوت کنم داخل خونه شدیم با راهنمایی آرسام روی مبل نشستیم هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای پایی اومد به عقب برگشتم با دیدن فاطمه از روی مبل بلند شدم با چشمهای اشکی به چشمهای دلخور و پر از اشکش خیره شدم که صدای بغضدارش بلند شد:
_نامرد.

ساکت با چشمهای پر از اشک بهش خیره شده بودم به سمتم اومد نگاهی بهم انداخت و با صدای گرفته ای لب زد:
_چرا رفتی بدون اینکه بهم بگی؟!
با درد زمزمه کردم:
_مجبور بودم.
حرفم و شنید درد توی صدام رو احساس کرد فهمید مجبور شدم وگرنه من آدمی نبودم که جا بزنم من تو بدترین شرایط هم کنار آرشام موندم وقتی فهمیدم آرشام چرا باهام ازدواج کرده وقتی از انتقامش فهمیدم وقتی نیایش اومد وقتی زجر کشیدم کتک خوردم اما موندم اما خیانتش من و از پا در آورد رفتم تا نبینم نشنوم شوهرم با خواهرم بهم خیانت کردند کاش همه چیز یه خواب بود و وقتی بیدار میشدم میدیدم هیچ کدوم از اینا واقعیت ندارند.با کشیده شدنم داخل آغوش گرمی بغضم با صدای بلندی ترکید صدای گریه ی فاطمه هم بلند شده بود نمیدونم چقدر گذشت که تو بغل هم گریه کردیم و فاطمه ازم گلایه میکرد که صدای آرسام بلند شد:
_فاطمه عزیزم یادت رفت دکترت چی بهت گفت گریه برات خوب نیست لطفا!

با شنیدن حرفش از فاطمه جدا شدم متعجب به آرسام نگاه کردم دوباره به فاطمه خیره شدم چرا دکتر همچین چیزی ازش خواسته بود با دیدن شکم برجسته اش تازه فهمیدم فاطمه حاملس با خوشحالی لب زدم:
_تو حامله ای؟!
_آره.
دوباره به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم و گونه اش رو بوسیدم با صدایی که از هیجان و خوشحالی میلرزید لب زدم؛
_مبارک عزیزم!

www.60tip.ir

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن