رمان تاریکی

رمان تاریکی پارت 9

Rate this post

رمان تاریکی

جهت مشاهده به ترتیب رمان تاریکی از اینجا کلیک کنید

وای خدا سارینام.

دستم که پشتش را نوازش می کرد ثابت ماند! 

سارینا باردار بود؛ یعنی…

_ چی شده ملیحه جون؟ درست بگو ببینم چه خاکی به سرمون شده؟

صدای عربدهی وحشتناکی کل سالن را فرا گرفت: 

_چی شده؟ تازه می پرسی چی شده؟

تازه متوجه چند نفری که انتهای سالن و روبروی در اتاق عمل بودند شدم، خدای من این رایان بود؟

 با خشم و قدم های بلند به سمت ما می آمد؛ یک طرف صورتش پانسمان شده بود و سمت دیگری پر از زخم و سوختگی ریز بود .

رایان: اون بهزاد، اون آشغال بی همه چیز باعث این بدبختیه می فهمی؟ اون!

توی صورتم فریاد زد و به در اتاق عمل اشاره کرد:

_ نمی دونم پدرم زنده است یا مرده، زن حاملهی من اون تو داره جون می کنه ولی اون کجاست؟ ها؟

یه جا مثل همیشه مخفی شده تا بقیه جور کاراشو بکشند و اون فقط استفاده کنه؟

قدمی جلو آمد و مقابل من ایستاد ملیحه از آغوش جدا شد و سعی کرد بین من و او قرار بگیرد اما بی فایده بود چون رایان او را کنار زد و بازوی مرا میان پنجهی مردانه اش فشرد!

رایان: به خداوندی خدا! اگه بلایی سر خودش و بچش بیاد، یه نفر از باعث و بانیاش رو زنده نمی ذارم هیچ کدومتون رو نمی بخشم!

بازویم را به سمت خودش کشید و محکم تکانم داد: 

_می فهمی؟ نمی بخشمش بهزاد خودم زنده زنده می سوزنم، کری یا می شنوی؟

وحشت زده و با چشمان گشاد شده نگاهش می کردم؛ قلبم آنقدر تند می زد که انگار می خواست سینه ام را بشکافد و بیرون بزند!

این مرد همان پسر آرام و سر به زیر نبود! 

دست مردانه ای روی شانه اش قرار گرفت و او را کنار کشید: _صدات رو برای کسی بلند کن که داره بدبختمون می کنه، نه یه دختر تنها که مثل تو قربانی این کثافت کاریاس!

آرش با تمام قدرت رایان را از من جدا کرد؛ رایان عصبی بود و می خواست خودش را از بند او رها کند اما آرش دو دستش را پشت گردن رایان گذاشت و روبروی خودش نگهش داشت.

آرش: ساناز خوب می شه اون دختر خیلی قویه توهم قوی باش٬ مثل همسرت!

حرکات شتابان قفسهی سینهی هر دو نفرشان کم کم آرام شد .

رایان با بی حالی دست آرش را کنار زد و ملیحه در حالی که اشک می ریخت زیر بغل پسرش را گرفت و او را به طرف صندلی های جلوی اتاق عمل برد .

نگاه نگران و وحشت زده ام را از آن ها گرفتم  و به آرش خیره شدم .

جلو آمد و با اخم گفت:

_ اون الان عقلش سر جاش نیست، حالت خوبه؟

به آرامی سر تکان دادم. نگاهم روی اجزای صورتش چرخید:

_ تو چرا هیچیت نشده؟

جمله ام که تمام شد تازه متوجه گندی که زدم شدم! این چه سوال احمقانه ای بود؟

لبخند تلخی زد و با طعنه گفت: _دوست داشتی من یکی از اونایی باشم که توی سردخونند؟

به تته پته افتاد:

_ نه، نه منظورم این بود که چطور تو آسیبی ندیدی؟ یا… ببین خودت که می فهمی چی می خوام بگم؟

با سر تایید کرد:

_ چون من رفته بودم آموزشگاه امروز کلاس داشتم نمی تونستم توی جلسه باشم!

عحب شانسی آورده بود خدا روشکر که سالم بود، با مرگ یک نفر دیگر از عزیزانم کنار نمی آمدم.

نگاهی به انتهای سالن انداختم و پرسیدم:

_ مهرداد کجاست؟

ابرو های قهوه ایش در هم رفت و چینی به بینی انداخت.

از فکری که به ذهنم رسید قلبم درون سینه فرو ریخت نباید چنین می شد.

با ترس پرسیدم: مهرداد… مرده؟

گره بین ابروهایش از بین رفت؛ متوجه شد که مرا ترسانده است. صدایش رگه ای از خشم داشت:

_ نه اون هفت تا جون داره هنوز برای مردنش زوده رفته با پلیس صحبت کنه.

نفس راحتی کشیدم انگار که وزنه های سنگینی از روی شانه ام برداشته شد .

این مرد به کسی محبت نمی کرد یا صمیمی نمی شد اما نبودنش کار همه را لنگ می گذاشت، مهرداد آچار فرانسه ای بود که برای همهی ما تکیه گاهی بود. در تاریک ترین اوقات امیدمان اول خدا بود و بعد مردی که قدرت عجیبی در حل تمام مسائل داشت.

_ترسوندیم چرا اخمت رفت توی هم؟

گردنش را کج کرد و شاکی گفت: _چون بهش گفتم امروز جلسه نداشته باشیم اما قبول نکرد! شاید اگر اون…

حرفش با صدای بلند گریه قطع شد. نگاهی به انتهای سالن انداختم، ملیحه چرا این طور گریه می کرد؟

قدمی به سمتشان برداشتم که رایان از جراح سبز پوش فاصله کرفت و مشت محکنی به دیوار کوبید.

فریاد زد:  

_خدا! چرا من؟

چه اتفاقی افتاده بود؟ چرا ملیحه شیون می کرد؟ چرا سرمای مرگ را احساس می کردم؟ این درد لعنتی چه بود که قلبم را می فشرد؟

دکتر از کنارم عبور کرد و آرش دنبالش رفت، اما من پایم به زمین میخ شده بود و نمی توانستم حرکت کنم! 

حتی وقتی که دروازه های جهنم باز شد و تخت سفیدی را از آن بیرون آوردم نتوانستم به خودم حرکتی بدهم .

ملیحه خودش را روی تخت انداخت پرستار ها سعی می کردند او را بلند کنند .

صورت رایان از اشک خیس شده بود. چرا حس می کردم این پسر در همین چند ثانیه ده سال پیر شده است؟ کمرش خم بود یا من اینطور می دیدم؟

تخت از زیر دستان منتظر و لرزان ملیحه بیرون کشیده شد و به این سمت آمد .

قلبم می زد و نمی زد! یک در میان یا شاید هم کند تر، تخت از کنارم عبور کرد و وجودم را در هم شکست.

هزار تکه شدم وقتی داغم تازه شد و دیدمش. صدایی نمی شنیدم و اینگار فقط من بودم و این خبر تلخی که تصویری به من القا شد.

شناختن چهرهی مقتدر و مهربان او حتی از میان سوختگی هم آسان می نمود.

بی شک این مه خفه کننده و سرمای عذاب آور به مرگ تعلق داشت، عارف مرده بود! 

بهزاد

با هر حرکت خودکارم روی صفحهی کاغذ خطوطی رنگ می گرفت؛ حرکات من بی هدف بود اما آثاری که به جا می گذاشت کاملا هدفدار بودند! 

این کاغذ باید سیاه می شد، دقیقا مثل روح من!

باید چقدر زخم می خوردم تا کاملا قصی القلب شوم؟ چقدر فاصله داشتم تا انسانیتم را کنار بگذارم؟

در اتاق بی خبر باز شد اما نه با شتاب به دیوار خورد و نه صدای سرشار از زندگی پریسا به گوشم رسید.

امین با قدم های محکمش به این سمت آمد و روی سرم ایستاد، علی رغم احساس حضورش علاقه ای به دیدنش نداشتم!

امین: خسته نشدی از نقاشی کشیدن؟

توجهی به حرفش نکردم و ادامه دادم؛ بال کبوترم زیادی پر رنگ می شد اما به نظر من این قدرت پروازش را افزایش می داد. برای من هم همین بود؟ زخم می خوردم و سیاه می شدم تا پرواز کنم؟

پوزخندی به خودم زدم.

من اوج نمی گرفتم، مستقیم به قعر جهنم سقوط می کردم!

با کشیده شدن کاغذ از زیر دستم خودکار ردی روی میز تحریر آهنی به جا گذاشت.

امین: من تورو نمی شناسم اما هر جوری که هستی با هر احساساتی باید بگم کارت بچگانه است دست پیش گرفتی که پس نیفتی؟ 

اون بیرون کسی تورو سرزنش نمی کنه، با غذا نخوردن و توی خلوت موندن مرده ها زنده نمی شن!

فکر می کرد از سرزنش شدن می ترسم؟ غذا نمی خوردم چون نه میلی به خوردن داشتم و نه توانی می ترسیدم دهان باز کنم و بغض خفه کننده ای که ته گلویم بود بترکد، نمی خواستم آبروی نداشته ام را از دست بدهم.

نفسش را با کلافگی بیرون داد و گفت:

_ مهرداد خان زنگ زد و خبر داد که تونستند جنازه ها رو تحویل بگیرند، گفت خاکشون کردند.

بی اختیار بعد از چند روز لب های بهم چسبیده ام را باز کردم: 

_ای کاش من جای اونا بودم!

به آنی صندلیم تکان خورد و امین یقه ام را گرفت و بلندم کرد. از بین دندان های قفل شده اش گفت: من عقل درست و حسابی ندارم، پا می ذارم روی همه چیزو و می زنم می کشمتا!

صدایم آرام بود:

_ بهتر!

با حرص مرا روی صندلی انداخت و مشتی به دیوار سیمانی زد:

_ د آخه لعنتی تو چه مرگته؟ سه روز گذشته تو فقط اینجا تمرگیدی و هیچ غلطی نکردی.

بی رمق گفتم: 

_عارف مرده؛ همهی اعضای گروه کشته شدند بچهی رایان مرده، زنش دیگه بچه دار نمیشه!

با خشم به سمتم برگشت و داد زد: _به درک.

سینه اش از خشم بالا و پایین می شد، انگشتش را تهدید وار برایم تکان داد.

امین: گفت دارند میان اینجا. نامدار وای به حالت٬ وای به حالت اگه بخوای اینجوری رفتار کنی!

از جونم می گذرم و خودم خلاصت می کنم اگه قرار باشه به خاطر تو همه بمیرند بهتره که با خون تو این چرخه متوقف شه .

حواست به خودت باشه که تیری از اسلحهی من اتفاقی نخورده توی مغزت!

با دو انگشتش ضربه ای به سرم زد و از اتاق بیرون رفت.

به پشتی صندلی تکیه دادم و نگاهی به کل اتاق انداختم. اتاقک سیمانی کوچکی که انتهای آخرین سوله قرار داشت و اتاق مدیر بود. نه پنجره ای نه هواکشی، تنها امکانات این اتاق کمد کوچک و میز تحریر و صندلی آهنی و یک تخت یک نفره فلزی بود.

از روی صندلی بلند شدم و کش و قوسی به تنم دادم. نگاهی به برگه های کاهی کنار میز انداختم که روی همه فقط دو نقش بود؛ کبوتر و یک گرگ.

نمی دانستم دلیل اینکه این دو نقاشی را می کشم چیست اما کشیدنش کمی آرامم می کرد .

تقه ای به در اتاق خورد به سمت کمد کوچک رفتم و پیراهن شسته شده ام را برداشتم:

_ بیا تو.

در اتاق باز شد:

_ رییس، آقا امین خان گفت مهمونا اومدند تشریف بیارید.

همانطور که پشتم به او بود سر تکان دادم و در آهنی اتاق بسته شد. بر خلاف خودم که اصلا قبول نداشتم رییس چنین قاتلان و جانی هایی باشم اما آن ها لحظه ای این لفظ را کنار نمی گذاشتند.

دکمه های پیراهن را بستم و سریع از اتاق بیرون زدم .

نگاهی به در بستهی اتاق کوچک امین که دیوار به دیوار من بود انداختم و بی توجه به اطراف، قدم برداشتم .

دیوار این سوله بر خلاف دو سولهی دیگر، کمی جلو تر آمده بود ودلیلش انبار مهمات کوچکی بود که داخل دیوار کاذب پنهان شده بود. در مدتی که از وضع افراد گروه و بازماندگان آتش وسزی بی خبر بودم امین کل این منطقه را نشانم داد و معرفی کرد البته هیچ کدام به اندازهی خوابکاه زیر زمینی که زیر هر سه سوله قرار داشت شگفت آورد نبود!

وارد سولهی دوم شدم که دیدمشان . 

هیچ توصیفی به غیر از این برازندهی وضعشان نبود، لشکر شکست خورده ای که از غروب میدان جنگ جان سالم به در برده بودند .

رایان عقب تر از بقیه حرکت می کرد و نگاه به زمین بودیک طرف صورتش پانسمان شده بود و سوختگی شدید داشت؛ روز اول وقتی به اینجا آمد، تقریبا با هیچ چیزی قابل کنترل نبود! هنوز هم

 سردی لولهی اسلحه ای که روی پیشانیم گذاشت را به یاد داشتم.

روبروی هم رسیدیم و توقف کردیم؛ هیچ کدامشان به من نگاه نمی کردند و هرکس در فکر خودش غرق بود.

وجدانم برای بار هزارم به من گوشزد کرد که مقصر منم.

مهرداد: باید صحبت کنیم، قبلش یه جای اسکان موقت نیاز داریم.

امین برخلاف رفتاری که داخل اتاق داشت پشت سر من با احترام ایستاده بود و حرفی نمی زد .

سرم را به سمتش کج کردم: 

_فعلا خوابگاه بهترین جائه، کاری کن راحت باشند.

ملیحهی سرتا پا سیاه پوش پوزخندی زد که سرم را پایین انداختم: 

_به نظرت الان برای ما مهمه که راحت باشیم یا نه؟

آب دهانم را قورت دادم و اعتراف کردم:

_ تقصیر منه!

با تمسخر تایید کرد: بله و هیچ جوره جبران نمیشه، حتی با مرگ خودت.

امین برای اینکه بحث بالا تر نگیرد آن ها را با خودش همراه کرد.

چه طور افرادی که تا دیروز همه جوره مراقب من بودند حالا هرکدام به نحوی نقشهی قتلم را می کشیدند؟ چرا این قدر زود از من متنفر شدند؟

با رفتن آن ها مهرداد و آرش به سمت من امدند. سرم هنوز پایین بود و خجالت زده بودم.

آرش: داغدارن درکشون کن تو مقصر چیزی نبودی که بخوای سرزنش بشی!

نگاهی به چهرهی مطمئنش انداختم؛ اگر پریناز به جای عارف …

خفه شو!

_ دنبالم بیاید.

بی حرف حرکت کردیم نگاهی به تمرین رزمی افرادی که داخل میدان بودند انداختم، ممکن بود خیلی زود باعث مرگ همین ها بشوم در حالی که هنوز اسمشان را نمی دانستم.

در اتاقم را باز کردم و وارد شدم. روی تنها صندلی اتاق نشستم و منتظر به ان دو نفر نگاه کردم.

_چی فهمیدید؟

مهرداد دستی به زخم های متعدد گردنش کشید:

_ سیم کشی برق دستکاری شده، آتیش سوزی دقیق از سالنی که ما توش جلسه داشتیم شروع شده اونا خبر داشتند!

آرش ادامه داد: و اینکه می دونستند تو به ریاست این گروه رسیدی، بین ما جاسوس هست بهزاد!

ادامه دادم: 

_و بین ما

تو خیلی شانس آوردی که بیرون بودی.

اخم کرد: 

_نکنه فکر می کنی…

_ من هیچ فکری نمی کنم، فعلا باید بررسی کنیم ببینیم کار کی بوده؛ در ضمن برای امنیت بیشتر خودتون بهتره تا حد امکان از من دور باشید! 

مهرداد سر تکان داد و گفت:

_ تا ویلای لاویج امن بشه اینجاییم؛ در ضمن یه تیم از آگاهی دارن روی پرونده تحقیق می کنند پریناز نتایج رو بهمون می گه!

بی فکر اما با اشتیاق گفتم:

_ پس خودم می رم خبر جدیدو ازش می گیرم، امشب چند جا کار دارم!

قبل از اینکه بتوانند اعتراضی کنند در اتاق را باز کردم:

_ خسته اید؛ بهتره استراحت کنید.

با نارضایتی و اجبار از اتاق بیرون رفتند. در را بستم و به آن تکیه دادم کاسه ای زیر نیم کاسه بود و در این چند روز انزوا نشینی فهمیده بودم که این کار ها فریب هستند.

هدف اصلی و مشکل بزرگ جایی در انتظارم بود.

)سوم شخص(

لیون _فرانسه

صدای قدم های بلند و شتابانی که در طول سالن می پیچید به گوشش رسید. صندلیش را به سمت پنجره قدی چرخاند و پا روی پا انداخت .

در اتاق باز شد و صدای سرخوشش آمد:

_ قربان؟

صدایش آهنگ گیرا و پر ابهتی داشت:

_ بگو.

مرد قدمی جلو گذاشت و با آرامش گفت:

_ همه کشته شدند، علاوه بر آون ها دکتر عارفم مرد؛ بقیه هم زخمی شدند.

دستش را جلو برد و اشاره کرد تا مرد خبر رسان برایش زیر سیگاریش را بیاورد. کمی خاکستر سیگار را در زیرسیگاری تکاند _از مهرداد چه خبر؟

_اون سالمه قربان، فقط زخمی شده.

سیگارش را گوشهی لب هایش گذاشت و لبخند محوی زد این پسر هفت جان داشت که تا امروز زنده بود!

پک عمیقی به سیگار زد: 

_با واسطه هامون صحبت کن که بار اون یارو رو از مرز عبور بدن در ضمن بهش بگو تا زمانی که من نخواستم دیگه دور و بر بهزاد و گروه شکارچیا پیداش نشه، تاوان سرپیچی رو براش توضیح بده تا بفهمه که من جدیم.

مرد تا کمر خم شد و تعظیم کرد: _امر دیگه ای قربان؟

دوباره پکی به سیگار زد:

_ هوای فرانسه خستم کرده می خوام برگردم ایران، برای چند روز آینده بلیت بگیر که برگردم.

مرد کمر راست کرد و با تعجب گفت:

_ اما قربان…

سیگارش را در جا سیگاری خاموش کرد:  

_کاری که گفتم رو انجام بده در ضمن می خوام هرچه زودتر کار کیا و دار و دستش رو تموم کن بهزاد خیلی باهوشه٬ ممکنه تا الانم فهمیده باشه.

مرد دوباره تعظیم کرد و بی صدا از اتاق خارج شد .

خیلی زود به ایران بر می گشت با وجود مهرداد و بهزاد چه کارها که می توانست انجام بدهد! 

فقط راضی کردن بهزاد کمی سخت بود.

 بهزاد، این پسر اورا به یاد دوران جوانی خودش می انداخت. باید مراقبش می بود!

لبخندی زد و از روی صندلی بلند شد و پشت پنجره ایستاد؛ هوا گرفته و ابری بود. آهی کشید.

بهزاد هنوز از نصف توانایی هایش خبر نداشت اگر می فهمید، هیچ کس از انتقامش در امان نمی ماند.

فصل پنجم پریناز

پول خرید ها را حساب کردم و دو نایلون بزرگ را از روی زمین برداشتم از فروشگاه خارج شدم.

نگاهی به دو طرف خیابان انداختم و سریع خودم را به ماشین رساندم .

با ریموت در صندوق را باز کردم و هر دو کیسه را داخلش گذاشتم.

عادت نداشتم همیشه خرید های خانه را انجام دهم، اما اینبار به درخواست مادرم این کار را کردم.

در صندوق را بستم و سوار ماشین شدم. برای یک پلیس رعایت قوانین حرف اول را می زد برای همین اول استارت زدم ،کمی مایل شدم تا کمر بند را ببندم که برق جسم سقیدی به چشمم خورد .

بدون اینکه برگردم یک دستم را روی کمربند گذاشتم و دست دیگرم را آرام به سمت جیب مانتویم بردم.

در یک لحظه کلتم را از جیب بیرون کشیدم و به طرف فاصلهی دو صندلی جلو چرخیدم و اسلحه را روی سرش گذاشتم.

_از جات تکون نخور.

هر دو دستش را به علامت تسلیم آرام بالا اورد و گفت:

_ از دست این همه جانی و قاتل جون سالم به در نبردم که تو من رو بکشی؛ منم پریناز٬ اسلحه رو بذار کنار.

لوله ی کلت را کنار کشیدم و با حیرت گفتم:

_ بهزاد؟

پاهایش را جمع کرد و صاف نشست: 

_خودمم، از کجا فهمیدی یکی تو ماشینه؟

نگاهی به عینک طبی درشت و ریش قهوه ای مصنوعیش انداختم. موهایش مثل همیشه آشفته نبود و با ژل و اسپری به بالا هدایت شده بود که باعث می شد پیشانی نسبتا پهن و مردانه اش درد دید قرار بگیرد.

چرا حس می کردم قیافه اش جذاب است؟

پوزخند صدا داری زد که نگاه از صورتش گرفتم و اسلحه را روی پایم گذاشتم.

بهزاد: شما دوتا خواهر کلا به قیافهی من علاقه دارید!

اخمی کردم و با تحکم گفتم:

_ چرت و پرت نگو نامدار، اینجا چی کار می کنی؟ چطور اومدی توی ماشینم؟

خودش را بالا کشید و روی صندلی پشت نشست: 

_حرکت کن تا بهت بگم.

با اکراه ماشین را از پارک خارج کردم و به سمت خانه راندم و آینه را روی صورتش تنظیم کردم.

بهزاد: از جلوی در اداره دنبالت کردم تا اینجا که رسیدی سوار ماشین شدم، چرا دزد گیر نداری؟ من ماشین را قفل کرده بودم او چطور سوار شد؟

_چون اگه دزد گیر داشته باشم بیمه خسارت سرقت نمیده تو چطور اومدی تو؟

از آینه دیدم که شانه بالا انداخت: _توی اون یتیم خونه همه جور آدم بود؛ من جزء معدود دکتراییم که بلدن با سنجاق قفل باز کنند!

_حالا برای چی اومدی سراغ من؟

سرش را به پشت صندلی تکیه داد: _اومدم ازت دعوت کنم که، بریم پارتی!

فعالیت نرون های مغزم مختل شد و جفت پا روی ترمز رفتم. صدای بوقی از پشت سرم آمد اما تصادف نکردیم.

با شدت به سمت بهزاد برگشتم .

حیرت در صدایم موج می زد:

_ تو الان چی گفتی؟

به خاطر ترمز من کمی به جلو پرت شده بود، دوباره به صندلی تکیه زد و دست به سینه شد:

_ گفتم می خوام باهم بریم پارتی!

ابروهایم را در هم کشیدم و با خشم گفتم: 

_عقلت رو از دست دادی؟ چی داری می گی؟

با حالت نمایشی مرا به آرامش دعوت کرد:

_ چیزی نشده که زن داداش! حرف من خیلی واضحه؛ بعدشم برای خوش گذرونی که نمی ریم، باید یه سری اطلاعات جمع کنم مجبورم یه نفرو به عنوان همراه ببرم.

کمی جلو آمد و با لحنی اغواگر گفت: 

_کی بهتر پرینازی که توی تمام موقعیت های سخت همراهم بوده؟

نگاهم بین دو تیلهی سبز وحشیش در رفت و آمد بود برای یک مرد این چشم ها واقعا زیبا بود!

داشتم چه غلطی می کردم؟ چرا اصلا چشم های او به نظر من زیبا می آمد؟

با اخم خودم را عقب کشیدم و گفتم: 

_چرا باید بهت اعتماد کنم؟

او هم عقب کشید و گردنش را کج کرد:

_ اگه بخوام بهت آسییی بزنم با قدرتی که الان دارم می تونم اینکارو بکنم، در ضمن ما همین الانم تنهاییم هیچکس حرف من رو قبول نداره تو یک نفر باورم کن باورش کنم؟

امتحانش ضرری نداشت، چشم هایش وحشی بود اما نگاهش پاک!

نفسم را با حرص بیرون دادم و گفتم: 

_می رم خونه تا لباسم رو عوض کنم، وای به حالت اگه پاشی بیای بیرون!

با شیطنت ابرو بالا انداخت:

_ حالا قوت هست برای اینکه خدمت خونواده برسم؛ یه وقتی که قیافم درست و حسابی باشم حتما میام.

وای که این آدم چقدر پررو بود با غیظ نگاه از او گرفتم دوباره حرکت کردم.

بهزاد

رقص نور، تاریکی، بوی الکل و دود!

هنوز هم مثل دفعهی قبل که با معین آمده بودیم فضای زیر زمین ویلای کیا شلوغ بود .

وقتی که امروز عصر امین برایم دعوت نامه را آورد اطمینان پیدا کردم که اینجا یک کلوب است نه یک مهمانی فامیلی، کیا به معین دروغ گفته بود؛ اصلا شاید خود معین هم در جریان بود؟

خودم را به پریناز نزدیک تر کردم و بازویش را در دست گرفت. با خشم نگاهم کرد و خواست خودش را کنار بکشد که اجازه ندادم و بیشتر به خودم نزدیکش کردم. سرم را کنار گوشش بردم و زمزمه کردم: _اینجا به نفعته که به من نزدیک باشی خانم.

دندان روی هم سایید و از گوشهی چشم نگاهم کرد:

_ وای به حالت اگه حماقتی بکنی!

توی گلو خندیدم و سرم را زیر لبهی کلاهش بردم:

_ هنوز سردی اسلحت روی پیشونیم هست، می دونم دست به تیرت خوبه جای نگرانی نیست!

دستم را دور شانه های ظریفش حلقه کردم و نگذاشتم دور شود. کلافگیش را احساس می کردم اما لباسش کاملا پوشیده بود، بر خلاف بقیهی مردمی که اینجا بودند.

از بین جمعیت عبور کردیم؛ می دانستم صدای موزیک آزارش می دهد چون صورتش جمع شده بود اما چاره ای نداشتیم موهایش را زیر کلاه دور لبه ای که روی سرش گذاشته بود، پنهان کرده بود. این دختر چقدر حسود بود! چه می شد اگر اجازه دهد کمی از طراوت و زیبایی آن خرمن بلوطی رنگ نصیب من شود؟

با بالا آمدن سرش حواسم متوجه او شد و گوشم را نزدیک دهانش بردم: 

_ عیبی نداره که گریمت رو پاک کردی؟ می خوایم الان چی کار کنیم؟

برخلاف پریسا صدای او نه تنها باعث خارش گردن و گوشم نمی شد، بلکه به طرز شگفت آوری برخورد نفس های داغش به پوستم دلچست بود .

تپش های قلبم دوباره و به وسیلهی این دختر نا منظم شده بود! در حقیقت اصلا نفهمیدم چه گفت و چه باید جوابش را بدهم؟

با فشاری که به شانه ام آورد به خودم آمدم و مستقیم به تیله هایش خیره شدم.

پریناز: چرا وایسادی؟

تازه حواسم جمع شد و متوجه موقعیتمان شدم .

وسط سالن ایستاده بودیم و یک دست من دور شانه های او حلقه بود و یک دست او روی بازوی من .

به کجای این دنیا بر می خورد اگر من کمی با دلم راه می آمدم و خوش می گذراندم؟

نگایه به پیست رقص کوچکی که کمی با ما فاصله داشت انداختم و دستم را از شانه اش تا روی کمرش پایین کشیدم. چشم های نگرانش از تعجب کاملا گرد شد و با حیرت گفت: 

_داری چی کار می کنی؟

حلقه ی دور کمرش را سفت کردم و او را به خودم نزدیک کردم، سرم را کنار کردن پوشیده و گوش لختش بردم.

_ اینجا یه کلوبه پریناز، یا باید مست کنی یا اینکه برقصی. می خوای امشب وقتی که همراه من برای یه تحقیق اومدی مست باشی؟ یا، شایدم دلت بخواد برقصی؟

سرم را با آرامش کنار کشیدم اما این آرامش ساختهی حرکاتم بود. نه قلبی که با تمام توان در سینه ام می کوبید و قصد بیرون آمدن داشت. چرا حس می کردم تمام روح و روانم در بازی و جنگ با این چشم های قهوه ای لرزان است.

صدایش آرام و لرزان بود وبین این موسیقی تند به زور به گوش می رسید:

_ قرار ما این نبود!

لبخند شیطانی روی لبم نقش بست. اختیار زبانم دست خودم نبود و ندانستم چطور این حرف را زدم

_تو با مغز من قرار گذاشتی، اما دلیل اینکه الان توی بغلمی خواستهی قلبمه! 

قفسهی سینهی جفتمان با شتاب بالا و پایین می شد؛ موزیک خارجی بلند تر شده بود و تندتر و همین برای بالا بردن هیجان من کافی بود.

قبل از اینکه بتوانم تصمیم عاقلانه ای بگیرم کمرش سفت تر گرفتم و او را به دنبال خودم به پیست رقص کشاندم.

پریناز 

دلیل اینکه الان تو بغلمی خواستهی قلبمه.

خواستهی قلبم!

چرا با شنیدن همین یک جملهی ساده، تمام حس های لطیف و ناب دخترانه ام که با مرگ شاهین سرکوب شده بود دوباره طغیان کرد؟

در آغوش گرفتن من خواستهی قلبش بود؟ چرا این حرف را زد؟

گیج و گنگ بدون کلامی خودم را به او سپرده بودم و همراه با فشاری که دستش به کمرم وارد می کرد پاهایم را روی زمین می کشیدم و جلو می رفتم. تنم از حضور نزدیک او داغ شده بود.

این آغوش را می خواستم؟

البته که می خواستم اما…

مغزم دوباره به کار افتاد و از جادوی اغواکنندهی این مرد جان سالم بدر بردم.

دوباره یک مرد و دوباره هوس! 

در چشم های او برخلاف همیشه هیچ پاکی و مظلومیتی دیده نمی شد، این مرد عاشق نبود! فقط داشت پی هوا و هوسش می رفت.

نفرت در وجودم زبانه گرفت و تنم دوباره گر گرفت اما اینبار از خشم!

همان طور که در آغوشش بودم سریع چرخیدم و با تمام قدرت ضربهی محکمی به شکمش زدم که بلافاصله کمرش خم شد .

خودم را از آغوشش بیرون کشیدم و با نفرت نگاهش کردم. اطرافمان خیلی شلوغ بود جمعیت مست و فارغ از درد هیچتوجهی به ما نداشتند؛ تاریکی و رقص نور هم مزید بر علت شده بود.

از شدت خشم نفس نفس می زدم جای دست های داغش هنوز روی شانه و کمرم بود و باعث نفرتم می شد، حالم از خودم و این لباس و هرچه که او لمس کرده بود بهم می خورد. اشک کم کم به چشم هایم هجوم آورد اما نریخت. 

پاهایم به زمین چسبیده بود و خیره به مرد خم شدهی مقابلم بودم، مرد که نه نامرد!

یک دستش را روی شکمش گذاشت و سر بلند کرد .

با دیدن خون کنار دهانش برای لحظه ای از تعجب خشک شدم.

یعنی این قدر ضربه ام محکم بود؟ این قدر که او خون بالا بیاورد؟

چشم های سبزش در تاریکی سالن می درخشید و صدای کر کنندهی موزیک سکوت بینمان را پر کرده بود. حالت ناشناسی در نگاهش بود که لحظه ای از کاری که کردم پشیمانم کرد، اما با به یاد آوردن رفتار غیر انسانیش دوباره خشمگین شدم.

با تاسف سر تکان دادم و از او روی گرفتم اما قدمی برنداشتم که مچ دستم اسیر دست مردانه اش شد. با خشم دست لرزانم را کنار کشیدم اما زور او به من می چربید.

ولی خشمی در تمام تنم زبانه می کشید نمی گذاشت چیزی مانع تصمیمم بشود . محکم تر از قبل دستم را کشیدم و کشیده شدن بهزاد را هم احساس کردم اما بی توجه به او راهم را باز کردم.

 گیج بودم و نمی توانستم موقعیتم را بفهمم.

پاهایم بدون اختیار حرکت می کردند و هر از گاهی به یکی از بدن هایی که با ملودی تند، پیچ و تاب می خورد برخورد می کردم. سالن تاریک بود و به زور مسیر مقابلم را می دیدم؛ قلبم با شتاب به سینه ام می کوبید و فقط دوست داشتم گریه کنم، چه بلایی به سرم آمده بود؟

من آدم احساساتی نبودم اما این فکر که او می خواست از من سوء استفاده کند قلبم را می فشرد.

چرا کسی مرا به خاطر توانایی هایم قبول نداشت؟ 

انگار نسل مردانی مثل شاهین با مرگ او منقرض شده بود!

بالاخره نور پله های سالن را دیدم و به قدم هایم سرعت بخشیدم و با عجله به آن سمت حرکت کردم. پاشنهی بلند کفش هایم پایم را اذیت می کرد.

پایم را روی اولین پله گذاشتم، که ضربهی محکمی به شانه ام خورد و به دیوار پشت سرم برخورد کردم. نفسم برای لحظه ای رفت و بعد دوباره بالا آمد.

قبل از اینکه فرصتی برای هرعکس العملی پیدا کنم قامت بلند بهزاد روی سرم سایه انداخت و با فاصلهی خیلی کمی از من ایستاد.

_تو…

سرش را سریع پایین آورد و دقیقا زنانی که قلبم داشت از سینه ام بیرون می جهید مماس صورتم توقف کرد .

دهانم خشک شده بود و نمی توانستم حرفی بزنم، مغزم از حیرت قفل کرده بود.

احساس کردم مردی از پشت سر بهزاد نگاهی به ما انداخت و رفت.

گردنش را خیلی نرم حرکت داد و فاصله گرفت نفس نفس می زد و صورتش از درد جمع شده بود .

کنار گوشم گفت:

_ فهمیدند ما اینجاییم؛ روبروت، گوشهی دیوار یه دوربینه نباید مطمئنشون کنیم که خود ماهستیم.

درکی از حرف هایش نداشتم، فقط نگاهم بین دهان خونی و چشم های غمگینش در گردش بود.

چرا آرام ایستاده بودم؟

آب دهانم را با صدا قورت دادم و به اجبار دهانم را نزدیک گوشش بردم:

_ از کجا فهمیدی؟

بهزاد: یه سریا دنبالمونند، وقتی رفتیم توی پیست رقص و بهم مشت زدی نزدیک شدند اما سریع عقب رفتند، اینجا خطرناکه!

گرمای تنش و نفس های داغش عذاب آور بود:

_ می شه یه کم بری عقب؟ حالم از نزدیک بودن به آدمایی مثل تو بهم می خوره.

چشمان سبز وحشیش غمگین و مظلوم شدند اما من دیگر گول نمی خوردم.

کمی فاصله گرفت اما هنوز هم هیکل درشتش جلوی دیدم را گرفته بود: 

_من نمی خواستم اونطوری…

دستم را بالا آوردم و مانع از ادامهی حرفش شدم: 

_گفتی باورت کنم. اما اشتباه کردم، گول حرفات رو نمی خورم!

اگه هنوز اینجام فقط به خاطر اینه که تنها بودنم خطرناکه وگرنه رفته بودم.

با سر تایید کرد و نگاهی به راه پله ای که روبه بالا می رفت انداخت: _باید بریم بیرون.

با سر تایید کردم که کمی فاصله گرفت و سریع از پله ها بالا رفت فرصت را هدر ندادم و به دنبالش دویدم، در را باز کرد و جلوتر از من خارج شد.

نگاهی به پشت سرم انداختم و بدون تردید بیرون آمدم.

نگاهی به سالن مجلل مقابلم انداختم؛ اینجا ویلای دوبلکس شیکی بود که احتمالا مشابهش را باید در خواب می دیدم. 

بی توجه به من از پله ها بالا رفت صدایش کردم اما جواب نداد .

نفسم را با حرص بیرون دادم ای کاش کمی قدرت ضربه ام بیشتر بود، تا برای این نامرد خودخواه درس عبرت خوبی بشود!

دنبالش دویدم و دو پله یکی بالا رفتم انگار دنبالش کرده بودند که اینقدر عجله داشت .

خودخواه ابله به فکر منی نبود که کفش پاشنه بلند پوشیده بودم.  انتقام امروز را حتما از او می گرفتم.

با توقف او من هم ایستادم نگاهی به هر دو سالن کرد؛ یکی به راست می رفت و یکی به چپ، انتهای سالن سمت راستروی زمین نور افتاده بود و در اتاقی باز بود .

بهزاد: بیا 

وارد سالن راست شدیم. اینجا هم سریع حرکت می کرد و مطمئن بودم با این وضع راه رفتن حتما پاهایم تاول می زد .

به غیر از نور انتهای سالن روشنایی دیگری وجود نداشت و همهی درها بسته بود. دستم را پشت کمرم بردم و کلتم را بیرون کشیدم. 

بهزاد خان قهرمان حتی بلد نبود با اسلحه شلیک کند! 

چند قدم مانده به در اتاق ایستاد و من هم برای اینکه به او برخورد نکنم سکندری خوردم، گلنگدن را کشیدم و اسلحه را با هر دو دست پایین گرفتم .

بهزاد نفسی گرفت و دو سه قدم باقی مانده را طی کرد و در آستانهی در ایستاد. اول نگاهش رنگ تعحب گرفت و بعد پوزخند صدا داری زد .

بهزاد: درس سوم:

 _هیچوقت فکر نکن کسی رو می شناسی! حتی نزدیک ترین افراد زندگیتم بالاخره زمانی کاری می کنن، که حتی توی تخیلتم نمی گنجیده. 

بهزاد 

سری به تاسف تکان دادم و وارد اتاق شدم .

جنازهی ارژنگ و کیا کنار هم روی زمین افتاده بود؛ چشم های کیا باز بود و نگاهش وحشت زده .

از کی اینقدر بی عاطفه شده بودم که به راحتی از کنار دو جنازه می گذشتم؟

سناتور با پوزخندی روی مبل سلطنتی کنار پنجره نشسته بود و سیگار برگ می کشید. 

_کار تو بود؟

لبخند چندش آوری زد که چشم های ریزش ریز تر شد: 

_من کارای زیادی انجام می دم، تو کدوم رو میگی؟

پوزخند دیگری زدم و جلو تر رفتم: _آتیش سوزی، سرنخ دادن به من، جوری رفتار کردی که انگار دایهی عزیز تر از مادرمی؛ افراد مهرداد چه گناهی داشتند که کشتیشون؟

خاک سیگارش را در جاسیگاری تکاند و دلخور گفت:

_ من کاری به افراد مهرداد نداشتم اما… بله سرنخ دادن به تو کار من بود.

کیا، این پسر می تونست آیندهی خوبی توی مافیا داشته باشه اما نشد. زیادی فضول بود دقیقا مثل خود تو!

این مرد چقدر نفرت انگیز بود، حیف لقب مرد!

از دست خودم عصبانی بودم، چرا اینقدر احمق بودم که به مهرداد شک کنم و به حرف این مرد گوش بدهم؟

مهرداد! 

از جانش برای من مایه گذاشت و من فکر کردم او قصد سوء استفاده دارد.

قدم دیگری برداشتم: 

_تحریکم کردی که برم تحقیق کنم بعدم لوم دادی، می دونستی مهرداد اونجارو پیشنهاد می کنه مگه نه؟ پک محکمی به سیگارش زد: 

_شما ایرانیا یه ضرب المثل دارید همه چیز را همگان دانند! 

من از این ضرب المثل توی زندگیم خیلی استفاده کردم؛ چه حالی می شی اگه بهت بگم بین رفقایی که اینقدر بهت نزدیک هستند یه جاسوس دارم؟

شرارت از صدا و چشم هایش می بارید. دوباره خودم را لعنت کردم که چرا به این شیطان اعتماد کردم؟

_حرفت رو باور نمی کنم.

پوزخندی زد:

_ جدا؟ ولی شما خودتونم به این نتیجه رسیده بودید، تو، مهرداد و آرش!

نفس در سینه ام حبس شد او چطور می دانست؟ چطور از صحبتی خبر داشت که بین ما رد و بدل شده بود؟  یعنی…

یکی از ما جاسوس بود! 

خودم که نبودم، به مهرداد اعتماد کامل داشتم پس فقط…

با چشم های گشاد شده به سناتور نگاه کردم؛ پوزخند تمسخر آمیزی بر لب داشت:

_آرش، ها؟

ابرو بالا انداخت و گفت:

_ شایدم پریسا!

پریسا! اصرار کرد که همراه من بیاید؛ از جلسهی روز بعد خبر داشت ولی باز هم خواست که…

با صدای قهقهه ی او، خشم تمام وجودم را فرا گرفت و به سمتش حمله بردم و دو طرف یقه اش را گرفتم.

_داری چیکار می کنی آشغال؟ تو کی هستی؟ همانطور که می خندید گفت:

_ من کیم؟ واقعا من کیم؟ تردید بدترین درد دنیاست بهزاد، بدترین درد دنیا!

مشتم را با تمام قدرت حواله ی صورتش کردم که همراه با صندلی روی زمین افتاد.

می خواست مرددم کند، می خواست اعتمادم را از بین ببرد تا تنها شوم و کاملا در اختیار اهداف پلید او قرار بگیرم قبلایک بار فریبش را خورده بودم.

نفس نفس می زدم: 

_یا حرف می زنی و می گی جاسوس کیه و خودت داری چه غلطی می کنی، یا اینقدر می زنمت تا از نفس کشیدنت پشیمون شی.

روی زمین نشست و گفت:

_ تو مال این حرفا نیستی پسر جون! 

به سمتش خیز برداشتم که صدای جیغی از بیرون شنیدم. 

خشکم زد.

نگاهی به پشت سرم انداختم. پریناز اینجا نبود!

ضربه ی محکمی پشت ساق پایم خورد و همین که خواستم از خودم دفاع کنم، به پشت روی زمین افتادم و سرم به پایهی صندلی واژگون شدهی سناتور خورد. جلوی چشم هایم سیاه شد و برای لحظه ای هیچ ندیدم اما این حالت خیلی زود از بین رفت و با دید تاری سناتور را دیدم که از روی بلند شد و به سمتم آمد .

سناتور: می تونستیم همکار بشیم اما تو نخواستی، تو به اون مهرداد عوضی اینقدر اعتماد داشتی که بخوای به من شک کنی! همهی آتیشا از گور اون بلند می شه. اول تورو می کشم بعد اون

اما قبلش باید تصویه حساب کنم!

روی قفسهی سینه ام نشست و نفس کشیدنم را مختل کرد .

ضربه ای که به صورتم زد، آن قدر محکم بود که گوش راستم سوت کشید و گیج شدم. قبل از اینکه بخودم بیایم ضربهی دوم را سمت دیگر صورتم زد .

داشتم خفه می شدم و برای ذره ای اکسیژن تقلا می کردم؛ اما او کنار نمی رفت تا نفس بکشم، انگار از جان کندن من لذت می برد. سرم به شدت درد می کرد و دیدم تار تر شده بود. به معنی واقعی کلمه داشتم می مردم.

با آخرین توانم هر دو پایم را بالا آوردم دو طرف سرش گذاشتم و روبه عقب کشیدم. دست هایش از دور گردنم رها شد و وزنش کمی از روی سینه ام کنار رفت؛ قبل از اینکه بتوانم نفس بکشم به سرفه افتادم .

هردو پایم را عقب کشیدم که او هم به عقب پرت شد و روی زمین افتاد .

به پهلو چرخیدم و به قفسهی سینه ام چنگ زدم، برای ذره ای اکسیژن دست و پا می زدم اما سرفه امانم را بریده بود. حس می کردم گلویم با هربار سرفه خراشیده می شود دوباره طعم خون را احساس می کردم .

سناتور از غفلت من ایستاده کرد و دوباره نشست. می توانستم همان موقع با پیچاندن پاهایم گردنش را بکشنم اما من قاتل نبودم .

هنوز روی زمی افتاده بودم اما دیگر سرفه نمی کردم .

کلتی که از پشت کمرش بیرون کشید به من فهماند که نکشتنش زمانی که می توانستم، حماقتی بزرگ بود! 

اما من قاتل نبودم من پزشکی بودم که جان مردم را نجات می داد.

سناتور: دست کم گرفته بودمت، مرد مبارزه ای و بدرد بخور و البته باهوش! 

حیف حیف که هیچ کس نمی فهمه تو یه سامورایی رو شکست دادی و زمین زدی می دونی چرا؟ 

پوزخندی زد و اسلکه را به سمت من نشانه رفت؛ فاتحانه گفت:

_ چون وقت مرگت رسیده!

روی زمین غلتی زدم و از شلیک اولش جاخالی دادم .

کل تنم و بخصوص شانه ی زخمیم درد می کرد اما الان وقت ماندن نبود.

به سمتش خیز برداشتم و زمانی که خواست دوباره شلیک کند، مچش را گرفتم و بالا بردم که تیر به سقف خورد .

دوباره روی زمین افتادیم و چند بار غلت زدیم، سعی داشتم مسیر اسلحه را از دو نفرمان منحرف کنم اما او می خواست به من شلیک کند .

دوباره چرخیدیم و این بار پشت من به زمین خورد. به دستم چنگ زد و لولهی کوتاه اسلحه را وسط سینه ام گذاشت .

پوزخندی زد و با حرف گفت: 

_تو مردی!

_نه!

با زانو محکم زیر شکمش کوبیدم که صورتش قرمز شد؛ از غفلت و درد او استفاده کردم و دوباره غلت زدم و اینبار من بالا بودم دست هردونفرمان دور اسلحه چفت شده بود، خواستم اسلحه را از دستش بیرون بکشم که صدای شلیک در اتاق پیچید. 

نفسی بود که می رفت و می آمد سخت و بی رقبت.

نگاهمان درهم گره خورده بود هر دو وحشت زده، هردو درمانده!

روی شکمم خیس شد و صدای ناله ای در اتاق پیچید:

_ آخ!

رگ های چشم هایش متورم شده بود و هردو چشمش کاسه های خون بودند .

سناتور: آخ!

سرفه زد و از دهانش خون پاشید. خودم را از روی تنش بلند کردم و علی رغم خواسته ام چشم هایم به سمت بدنش رفت .

حفره ای خون آلود وسط سینه اش درست شده بود و…

 انگشت من روی ماشه بود!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن