رمان همسر دوم من

جلد دوم رمان همسر دوم من قسمت 5

جلد دوم رمان همسر دوم من

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

_مامان؟؟
با شنیدن صدای دختر جوونی از فاطمه جدا شدم متعجب به سمت صدا برگشتم با دیدن دختر بچه هجده ساله ای که بینهایت شبیه به خودم بود با بهت لب زدم:
_این…
صدای خنده فاطمه بلند شد:
_چیه فکر نمیکردی یکی عین خودت وجود داشته باشه.
هنوز با بهت بهش خیره شدم که صداش بلند شد:
_مامان ایشون کین؟!
فاطمه نگاهی بهم انداخت و رو به دختر جوون کرد و گفت:
_فرشته خواهر بابات عمه ات دخترم طناز !
_عمه فرشته اس مامان ؟!
_آره.
چشمهاش از خوشحالی برق زد سریع به سمتم اومد و با شادی بغلم کرد محکم بغلش کردم بوسیدمش چقدر دوستش داشتم چقدر دلتنگ دیدنش بودم قطره اشکی روی گونم چکید که صدای فاطمه بلند شد:
_گریه ات برای چیه؟!
با صدای خشدار شده ای لب زدم:
_از ذوق.
_عمه؟!
_جانم؟!
_این دختر و پسر کس هستن؟!
لبخندی زدم و گفتم:
_دخترم و پسرم هستن.
طناز متعجب به سامان و سحر خیره شد ولی سریع خودش و جمع ‌وجور کرد و به سمتشون رفت و باهاشون دست داد فاطمه با شادی و بغض بچه ها رو بغل کرد و بوسید بعد از کلی حرف زدن فاطمه بلند شد و ما رو به سمت اتاق هایی که برامون آماده کرده بود برد بعد از اینکه بچه ها داخل اتاق هاشون رفتن تا وسایلشون رو بچینن همراه فاطمه داخل اتاق شدیم فاطمه روی تخت نشست رفتم و کنارش نشستم بهم خیره شد دست و به سینه و گفت:
_خوب منتظرم؟!

نگاهم و به فاطمه دوختم که دست به سینه بهم خیره شده بود و با اخم بهم نگاه میکرد با صدای گرفته ای لب زدم:
_الان باید بگم؟!
_آره همین الان.
آهی کشیدم و بغضم رو به سختی قورت دادم یاد آوری اون شب برام تلخ بود خیلی حتی از زهر مار هم تلخ تر بود با صدای گرفته ای شروع کردم:
_اونشب من و نیایش شرط بسته بودیم نیایش بهم گفت اگه آرشام ‌پسم بزنه برای همیشه میرم اگه نزد تو باید برای همیشه بری.
سکوت کردم نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم؛
_اون شب آرشام نیایش رو پس نزد باهاش خوابید جلوی چشمهای من بهش گفت دوستش نداره اما باهاش خوابید نتونست جلوی عشقش خودش رو کنترل کنه و بگیره آرشام بهم خیانت کرد من نمیتونستم تحمل کنم به شرطی که قول داده بودم عمل کردم بدون اینکه کسی بفهمه یا آبروی آرشام رو ببرم رفتم بدون سر و صدا ترکش کردم بعد از رفتنم میخواستم زندگیم رو تموم کنم اما شانس آوردم و زنده موندم فهمیدم حاملم بخاطر بچه ای که داخل شکمم بود توبه کردم بخاطر اینکه میخواستم خودکشی کنم.
سرم و بلند کردم به فاطمه خیره شدم که داشت گریه میکرد لبخند تلخی زدم که با گریه گفت:
_الهی برات بمیرم چی کشیدی اونوقت اون نیایش آشغال اینجا داشت بهت تهمت میزد.
لبخند تلخی زدم و گفتم:
_جز خوشبختی بچه هام چیزی برام مهم نیست من بختم سیاه بود.
_اینجوری نگو فرشته آرشام …
_نمیخوام چیزی ازش بشنوم فاطمه لطفا!

چند روز گذشته بود که اومده بودیم خونه ی فاطمه و آرسام فاطمه یه پسر و یه دختر داشت و حامله بود همون سال ها که از اون خونه اومده بودند بیرون اینجا زندگی می‌کردند رفتار های دختر فاطمه من و یاد خودم مینداخت یه دختر مظلوم و معصوم بود که هر کسی هر چیزی بهش میگفت گوش میداد اما برعکس من اون مادر و پدرش عاشقانه دوستش داشتند .
_بیا بریم دیگه خوش میگذره.

با شنیدن صدای طناز نگاهم و بهش دوختم که داشت به سحر میگفت:
_پاشو بیا بریم خوش میگذره.
_نه من نمیام تو برو خوش بگذره بهت.
طناز با دیدنم که داشتم بهشون نگاه میکردم مظلوم بهم خیره شد و گفت:
_عمه بزار سحر هم بیاد بهش بگو بیاد با من.
لبخندی زدم ‌و در جوابش لب زدم:
_کجا بیاد؟!
_میخوام برم پیش دوستام بعدش بریم شهربازی اما سحر میگه نمیام.
نگاهم و به سحر دوختم و با آرامش لب زدم:
_دخترم اگه دوست داری باهاش برو.
سحر باشه ای گفت که صدای جیغ طناز همزمان شد با بلند شدن صدای فاطمه:
_چته دختر داد نزن!
با رفتن طناز و سحر به فاطمه خیره شدم که اومد کنارم نشست و با هیجان لب زد:
_بیا من و تو هم بریم خرید.
لبخندی زدم ‌و گفتم:
_خیلی وقته نرفتم سر کار امروز باید برم فاطمه یه روز دیگه میریم.
بهت زده لب زد:
_فرشته؟!
نگاهم و به صورت زیبا و دوست داشتنیش دوختم و لب زدم:
_جانم؟!
_نمیشه نمیزارم بری تو خیابون کفش واکس بزنی پس من و آرسام اینجا چه کاره ایم هان؟!

www.60tip.ir

Rating: 3.0/5. From 2 votes.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن