خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان باغ عشق / رمان باغ عشق پارت 5

رمان باغ عشق پارت 5

رمان باغ عشق

جهت مشاهده بترتیب رمان با غ عشق از اینجا کلیک کنید ویا به قسمت منو یا دسته بندی سایت رفته و اسم رمان مورد نظرتون را پیدا کنید با تشکر.

پاهایم سست شد و به مِنِ مِِن افتادم … نگاه همه ى افراد سرمیز به من بود …به چهره ى نگران احسان که کنارم نشسته بود نگاه کردم و سپس به بابا ، و شروع کردم به حرف زدن :

_خوب، باباجون .. با اجازه ى شما ، مامان و آقاجون و مامانجون و تنها برادرم نیما، جواب منممثبته!

صداى دست و سوت و مبارك باشه هاى پیاپى خاله هایم فضاى خانه را پرکرد .. احسان که انگار به خواسته اش رسیده باشد با لبخند مهربانى درحالى که از خوشحالى درپوست خودش نمى گنجید به من نگاه مى کرد .. لپام گل انداخت و تا بناگوش سرخ شدم!

کم کم خنده برلبان بابامم نشست ..احسان باخوش حالى نیم خیز شدش روى میز و لیوانى را برداشت و توشو پر از نوشابه کرد و دوباره به سمت من برگشت و باحالت خاصى نوشابه را سمتم گرفت 

_احسان_بفرمایید خانومى!

همه همچنان دست میزدن و صدابه صدا نمى رسید…خندیدم و نوشابه را از دستش گرفتم و بایك نفس تمامى محتویات داخلش را سرکشیدم  ..احسان نیشخندى زد و سرشو به طرفم آورد و درگوشم زمزمه وار گفت :

_احسان_یادم تورا فراموش!

منكه دیگر کاردهم میخوردم خونم درنمى آمد سیخ سرجایم نشستم و لیوان نوشابه را ازخودم دور کردم و محكم کوبوندمش روى میز و باچشمانى از تعجب گشاد شده به احسان نگاه کردم ..

احسان با لبخند مسخره اى که برلب داشت به من خیره شده بود… زیرلب غریدم :

_الاغ!

احسان لبخندش به خنده تبدیل شد و سرمستانه گفت :

_احسان_لب عسلى!

و به دنبال حرفش همچو دیوانه ها قاه قاه خندید .. با خنده اش شدت عصبانیتم چند برابر شد

..دوتا دستامو مشت کردم و محكم فشارشون دادم…ناخن هاى انگشتام با قدرت به کف دستم فرو مى رفتن و عصبانیتم را تخلیه مى کردن.

 ***

از سرمیز بلند شدیم و سفره رو جمع کردیم.. همه ازم سوالاى عجیب مى پرسیدن..چند وقته این تصمیم را گرفتید؟!..آیا توهم از این موضوع خبرداشتى..چرا انقدر زود جوابشو دادى؟..چرا…چرا!

دیگه داشتم دیونه مى شدم .. اما من هربار باجواب هایى سربالا بحث را عوض مى کردم و حقیقت را ازشون پنهان مى کردم … ازحالا منو احسان رسماً نامزد بودیم ..پدربزرگم بایه عاقد صحبت کرده بود و براى هفته ى دیگه ازش وقت گرفته بود تا عقد بین من و احسان را بخونه..کى فكرشو مى کرد…مجرد امدم سفرو متهل قراره برگردم!

زندگى عجیبه…مامان با بیشتر فامیلامون و تهران تماس گرفته بود و به جشن عقدما که شمال در باغ ویلاى خودمان برگزار مى شد دعوتشان کرد.

قراربود فردا به همراه احسان بریم و خریداى عقدمونو حلقه و این چیزارو بخریم…یكى نیست بگه آخه این همه عجله واسه چیه ..خب بذارید وقتى برگشتیم تهران عقد مى کنیم دیگه ..اما کو گوش شنوا….همه سعى داشتند هرچه سریعتر کاراى عقدمونو انجام بدن و مرغشون یك پا داشت!

صبح روزبعد باصداى مامان از خواب بیدارشدم .. چشمام بازم خواب میخواست…به زورلاى یكى از چشمامو باز کردم و به مامان که روبه رویم ایستاده بود نگاه کردم و نالیدم _مامان لطفا بذار یكم دیگه بخوابم!

و به دنبال حرفم چشمامو بستمو بادستمو پتومو کشیدم روى سرم تانور خورشید که از پنجره ى اتاق زوم شده بود روم بهم نخوره…اما مامان تسلیم نشد و به زورمتوسل شد و منو از رختخواب بلند کرد..داشتم دیونه مى شدم …. یعنى هیچ دردى سخت تر از این نیست که صبح زود از رختخوابت دلبكنى ، لامصب دردش از 111تا شكست عشقى ام سخت تره!

خودمم از فكرم خنده ام گرفت .. کش و قوصى به بدنم دادم و جلوى آینه اتاقم ایستادم و تند تند موهاى پخش و پلام که سیخ روهوا بود را شونه کردم…دوباره حالت اصلیشو به دست آورد و لخت شد! وارد دستشویى شدم و چند مشت پر آب یخ به صورت پف دارم زدم و دوباره به اتاقم بازگشتم..

مامان همچنان همانند طلبكارا تو اتاق دست به سینه ایستاده بود و باعصبانیت چپ چپ نگاهم مى کرد! آه بلندى کشیدم و به طرف کمدم رفتم و لباسامو عوض کردم .. یك دست مانتوى سفید بایه شال سفید سرم کردم و موهاى بلوندم را از جلوى شالم گذاشتم بیرون…زیاد اهل آرایشنبودم و فقط یكم برق لب و ریمل برایم کافى بود…

یه شلوارجین سفید از کمدم دراوردم که صداى اعتراض مامان بلندشد:

_مامان_این چه وضعیه بهار…مگه میخواى کفن بپوشى! خب یه شلوارلى پات کن..دیگه همش سفید یه جوریه !

به خنده افتادم و شلوراجینم را درهمان حال که روى چوب لباسى منظم آویزان بود سرجایش گذاشتم و به جاش یه شلوارلى آبى جذب برداشتم که هیكلم را به خوبى توش نمایش میداد…با کفشاى پاشنه دارسفیدم تنم کردم و جلوى آینه قدى اتاق ایستادم و هیكلم را برانداز کردم …

خیلى خوب بود … دیگه آماده شده بودم، به همراه مامان از اتاق خارج شدیم و به سمت هال راه افتادیم …همچنان که داشتم پله هارا یكى یكى و بادقت پایین مى رفتم تا به این پاشنه کفش هایى که داشتم به زمین نخورم از پنجره ى بزرگى که کنار پله هابود چشمم به حیاط سرسبز ویلا و چهره ى منتظر و مضطرب احسان افتاد…هنوزهم از دستش ناراحت بودم و از دیروزتاحالا باهاش قهرم و باهم هیچ حرفى نزدیم…اون نامردى کرد .. من بایدم مى بردم نه اون…پسره ى دََقل!..حالا که اون شرط را برده باید ببوسمش .. بخاطرهمینم است که سعى دارم باهاش حرف نزنم و وانمود کنم که قهرم تا ازم اون درخواست را نكنه…نمى دونم با شنیدن اون درخواست از احسان باید چه عكس العملى از خودم نشون بدم..هنوز ازش خجالت مى کشم!…یه پیرهن سفید جذب تنش کرده بود که عضله هاى هیكلش را به خوبى درخودش نمایش میداد به همراه یه شلورامشكى و یه عینك دودى که جذابیتش را خیلى بیشتر مى کرد…دروغ چرا خودمم عاشق ظاهرش شدم چه برسه به بقیه ى دخترا!

از مامان و بقیه سر سرى خداحافظى کردم و درحالى که سعى داشتم لقمه ى بزرگى که مامان بزرگ برایم گرفته بود و تودهنم چپونده بود را قورت بدم از خانه خارج شدم…احسان با دیدن من به طرفم امد …

_بدو بریم که کلى کار دارم!

احسان خندید

_احسان_شما سلام و صبح بخیر بلد نیستى؟!

_سلام ، صبحتو بخیر. حالا اگه امكانش است راه بیفتم بریم تا مغازه ها نبستند!

احسان با لبخند مسخره اى که برلب داشت دستشو جلوى سینه اش گرفت و ازجلوى راهم کنار رفت و به نشانه ى احترام  درجانبم به رکوع رفت و همزان گفت:

_احسان_بفرمایید

با عصبانیت  پله هارو پایین رفتم و ازجلوى احسان که همچنان با آن حالت مسخره ایستاده بود رد شدم و زیرلب غریدم

_میمون!

هنوز ازش دورنشده بودم که صداش بلند شد _احسان_گاو!

بهت و حیرت به طرف احسان برگشتم و بهش نگاه کردم و سپس پس از کمى دوباره به راه افتادم و به طرف ماشینش که گوشه ى حیاط ویلا پارك بود رفتم و دستگیره رو کشیدم .. اما باز نشد!

دوباره امتحان کردم … قفل بود!

احسان باخنده به طرفم امد 

_احسان_با ماشین نمى ریم خانومى..تابستونه دیگه همه ملت ریختن تو شمال…تو ترافیك مى مونیم ..قراره بامترو بریم!

زیرچشمى بهش نگاه کردم و بدون هیچ حرفى به سمت درب ویلا رفتم و احسان با نیشخندى مسخره به دنبالم به راه افتاد..

 ***

روى صندلى مترو دست به سینه نشسته بودم و باعصبانیت به آدم هاى اطرافم نگاه مى کردم ..بنابر بقیه ى روزها خیلى شلوغ نبود…به احسان که کنارم روى صندلى نشسته بود زیرچشمى نگاهى انداختم…هنوزهم از دستش عصبانى بودم، آخه یكى نیست بهم بگه لامصب مردم وقتى مى رن خریدعقد همه ازخوشحالى نمیدون چیكارکنن اونوقت تو مثل سگ شدى! تا این مدت هیچ

 

حرفى بینمون ردوبدل نشده بود که ناگهان احسان آهى کشید و از سرجایش بلند شد و به طرف پسرجوانى که اونور مترو گوشه اى ایستاده بود و پیراشكى مى فروخت رفت…متعجب نگاهش کردم …

کمى نكشید که بادوتا پیراشكى بزرگ و داغى که لاى دستمالى پارچه اى سفید پیچیده شده بود به طرف من برگشت و کنارم نشست..بوى خوب پیراشكى هابه مشامم خورد و حسابى وسوسه ام کرد ..بویش دیوانه کننده بود

احسان  باخنده یكى از پیراشكى هارو به سمتم گرفت و گفت:

_بفرمایید..صبحانه ام نخوردى حتما خیلى گشنته!

باغرور و عصبانیت بهش نگاه کردم 

_اگه میخواستم خودم میتونستم برم بخرم ، احتیاجى به دخالت جنابالى ام نبود!

احسان بلند خندید

_احسان_بله..میدونم که میتونستى برى بخرى..اما دوست داشتم خودم واسه ات بخرم بهار..خواهش مى کنم قهر نكن .. 

وبه دنبال حرفش یكى از پیراشكى را به سمتم گرفت و لبخندزد..محلش ندادم و روموازش برگردوندم و درآخر زیرلب غریدم:

_گفتم نمیخوام!

احسن دوباره شروع کرد به حرف زدن :

_احسان_انقدر نازنكن لب عسلى! بدون تو ازگلویم پایین نمیره!

زیرچشمى نگاهش کردم و بالحن تمسخرجدى گفتم :

_جداً…خوب حالا که اینجوریه ، پس آب زیاد بخور روش!

و دوباره باعصبانیت رومو ازش برگردوندم و دست به سینه نشستم…صداى نیشخند احسان گوشم را کر کرد…

61

احسان از سرجایش بلند شد و به طرف پسرك فقیرى که گوشه ى مترو کنار درب خروجى نشسته بود با لباسایى پاره و بوره و کثیف و کاسه اى گلى گدایى مى کرد رفت…متعجب نگاهش کردم ، میخواست چیكارکنه…احسان بالبخند مهربانى پیراشكى را که براى من خریده بود رابه اون پسرك فقیر داد و پسرك هم باخوشحالى پیراشكى را ازدستان احسان گرفت و ازش تشكر کرد…احسان دوباره به سمت من برگشت و اینبار بى سروصدا بدون اینكه حرفى بزنه کنارم نشست و دیگر چیزى نگفت.

از مترو خارج شدیم و روبه روى پاساژ شیكى ایستادیم!

به آدماى اطرافمون نگاهى کردم .. تمامى دخترو پسرها دست بر دست هم خندان و خوشحال وارد پاساژ مى شدن یا مى آمدن بیرون…تنها منو احسان بودیم که بدون کوچكترین برخورد و لمس یكدیگر وارد پاساژ شدیم…

اول از همه رفتیم و وسایل سفره عقد را سفارش دادیم تا برامون تا هفته ى دیگه اماده کنن…فروشنده از توى لپ تابش کلى عكس بروز از قشنگترین سفره عقد ها نشونم داد تا من انتخاب کنم…اما من خیلى رواین چیزا حساس بودم…بالاخره بعد از کمى ایراد گرفتن و بالاپایین کردن عكس ها یه سفره عقد آبى نفتى قشنگ انتخاب کردم که روش از نگین هاى سفید کوچك پربود…احسان سلیقه ام راتحسین کرد و از فروشند درخواست کرد تا هفته ى دیگر این سفره و تمامى وسایل مورد نیازش را برامون فراهم کند و درآخر شماره اش را هم به او داد تا وقتى آماده شد خبرش کنن…

از مغازه امدیم بیرون و وارد یك مغازه بسیار بزرگ و شیك شدیم تا لباس عروس هم بخرم…

از در که رفتم تو چشمامم برق زد و دهانم باز ماند…نمیدونستم که باید کدام لباس را انتخاب کنم .. یكى از یكى دیگر زیباتربود و بیشترتوجه ام را به خودش جلب مى کرد .. کاملا گیج شده بودم!

یكم مسیر را طى کردیم تا در انتهاى مغازه بافرشنده ها مواجه شدیم که هردو خانوم بودن…

دختران نسبتا 11 . 11 ساله بودن که بسیار جذاب و خوش اندام بودن ..یكیشون پوست سبزه و موهاى مشكى داشت ..یكى دیگه ام سفیدبود موهایش خرمایى رنگ بود…خیلى بى حجاب و آرایش کرده بودن ..اصلا خوشم نیومد…دهاتى ها!

دخترا با دیدن احسان ازحالتشون خارج شدن و مثل آدماى ذوق زده لبخند زدن و به طرف ما که نمیشه گفت به طرف احسان امدن!

_دختراى فروشنده_سلام ..خیلى خوش امدید میتونیم کمكتون کنیم؟!

احسان که حسابى از عكس العمل دخترا تعجب کرده بود براى اینكه بهشون رونداده باشه اخم هایش را درهم کشید و من را به خودش چسبوند تا بهشون بفهمونه که من نامزدشم و سپس شروع کرد به حرف زدن

_احسان_بله .. ما هفته ى دیگه عقدمونه … امدیم لباس عروس ببنیم!

دخترا با دیدن من نیششون بسته شد و بانفرت بهم نگاه کردن و نیشخند مسخره اى زدن!

_دختراى فروشنده_بله لطفا از این طرف!

به دنبال آن دو دختر به راه افتادیم…از این کار احسان خیلى خوشم امد و ناخداگاه لبخند زدم ..خوب حالشونو گرفت..بیشعورا تایه پسر خوش تیپ مى بینند نمى گن زن داره نداره ، همینطور مثل تورشیده ها میرن تورش کنن!..آخرشم همین امسال ایناست که مثل دستمال کاغذى باهاشون رفتار میشه و بعدم همچون تفاله اى بى ارزش بى ندازنشون دوردیگه!

جلوى میز فروشنده ها ایستادیم…دخترا کلى عكس از مدل ها و لباس عروس هاى مختلف اوردن و نشونم دادن و یكى ، یكى شروع کردن به پرسیدن سوال هاى مسخره 

_سایزتون چنده؟..چه مدلى مى پسندید؟!…سفره عقدتون چه رنگیه ؟!…دوست دارید لباستون ساده باشه؟!..خیلى شلوغ باشه یانه؟!..

دیگه داشتم دیونه مى شدم ..حتى مهلت پاسخ به سوالاروهم بهم نمیدادن!

اما بازهم جواب تك تك سوالاتشون را دادم…به اتاق پرو رفتم دوسه تا لباس پوشیدم .. اما یا تو تنم بد وایمیستاد یا بهم نمیومد..دیگه نا امید شده بود…چهارمین و آخرین لباس را تنم کردم …تو آینه به خودم نگاهى انداختم…اصلا از مدلش خوشم نیومد…خیلى قدیمى بود..اووف لعنتى! کى این روزهاى پر استرس میگذره و ماهم عقد مى کنیم؟!دیگه دارم دیونه مى شم ..با همان لباس عروسى که تنم بود از اتاق پرو رفتم بیرون تا نظر احسان روهم بدونم .. احسان با دیدن من چشمانش برقى زد و بالبخند بهم نگاه کرد .. باورم نمى شد حتى با این لباس زشتم انقدر به دلش نشسته باشم!

دخترا ریز ریز خندیدن و شروع کردن به ایراد گرفتن _خیلى بهتون نمیاد!

_بله..این یكى هم زیاد تو تنتون جالب نیست!

غمگین و ناراحت  از رفتار دخترا سرم را پایین انداختم .. احسان اخم هایش را درهم کشید و چندین قدم به سمت دخترا رفت .. از فك منقبض شده اش مى شد فهمید که عصبانیه…دستش را مشت کرد و محكم روى میز دخترا کوبید و در لابه لاى دندان هاى بهم ساییده اش غرید

_احسان_این دیگه چه حرفیه .. خیلى هم قشنگه .. اون کسى که باید خوشش بیاد منم که خوشم میاد!

دخترا که از ترس کم مونده بود قالب تهى کنند با تكان دادن سرشان حرف احسان را تایید کردن و براى بار دوم به من نگاه کردن…بى اختیار لبخندى برلبانم نشست .. ایول احسان ، امروز چه جیگرى شدى تو!

دوباره احسان شروع کرد به حرف زدن

_احسان_مدل هاى دیگه تونم بیارید ببینیم!

دخترفروشنده باهمان صداى ترسانش بریده بریده و بالحن آرومى گفت :

_دختر_متاسفانه تمامى برندهاى معروفمون را براى خانوم اوردیم و هیچكدام را نپسندیدن..بقیه ى لباسامون براى افراد عادیه و فكرنكنم مورد پسند شماقرار بگیره!

هنوزحرفش تموم نشده بود که اون یكى دختر گفت :

_راستى سارا اون لباس عروسى که از ترکیه برامون امده بود چى…اون خیلى شیك و قشنگه .. به نظرت بهشون میخوره؟!

کنجكاوانه چشمامو گرد کردم و به طرفشون رفتم.

_سارا_نه افسانه جون اون لباس تك سایزه به هرکسى نمیخوره ، اون مخصوص مدلا دوخته شده!

احسان پرید میون بحثشون

_احسان_لطفا همون لباسى که ایشون گفتند را واسه مون بیارید پرو کنیم!

سارا با تعجب گفت :

_سارا_نه جناب اون لباس به خانوم شما نمیخوره ..اجازه بدید کاراى دیگه مون رو نشونتون بدیم!

احسان حرفش را تكرار کرد 

_احسان_عرض کردم همون لباس رو بیارید .. شما نگران نباش من مطمئنم که اون لباس به خانوم بنده اندازه است!

دخترو فروشنده شانه هایش را بالاانداخت و به من نگاهى کرد و شكاك به طرف انبار مغازه رفت پس از کمى باکاور شیك و بزرگى که بردست داشت بازگشت.. زیپ کاور را با صداى دلخراشى کشید پایین و لباس را از کاور بیرون اورد …بادیدن لباس دهانم از تعجب باز ماند..همونى بود که میخواستم…لباس تمام کش بود و اندام ادم را خیلى خوشتیپ و خوب نمایش میداد …دنباله دار بود و فكر کنم دنباله اش به حدود یك متر مى رسید … بسیار بسیار ساده و شیك بود و از سینه به بالاش هم لخت بود…یه تور بلند به همراه یك تاج براق و پرنگین زیباهم روش بود…همانند بچه هایى که جایزه گرفته باشند با اشتیاق به طرف میز فروشنده دویدم و لباس را از روش برداشتم _من همینو میخوام!

منتظر جوابى نشدم و بدو بدو به طرف اتاق پرو رفتم و مشغول پرو کردن این یكى لباس شدم ..

میتونستم صداى ریز ریز خنده هاى تمسخر آمیز آن دودختر را حتى از این فاصله ى دور بشنوم.

لباس را تنم کردم و توى آینه ى قدى که تو اتاق بود به خودم نگاهى انداختم .. انگار که تو تن خودم دوخته بودن…نه تنگ بود و نه گشاد ..قشنگ جذب اندامم بود و تنم را اذیت نمى کرد…الهى قربون خودم برم یعنى هیكلم مثل هیكل مدلاست که لباس اندازمه؟! از تو آینه براى خودم بوسه اى فرستادم و چشمكى زدم و باخنده از اتاق بیرون رفتم .. احسان اینبار که منو تو این لباس محشر دید ..روى پاهایش ایستاد و غرق بر تماشا کردن من شد .. خودم رو گرفتم و با غرور چندین قدم راه رفتم و از اتاق پرو کمى فاصله گرفتم و سپس جلوى همه چرخى زدم _چطوره؟!

احسان همچنان در شوك و محو زیبایى من بود و اصلا متوجه ام نشد اما اون دودختر با نفرت و حسادت بهم نگاه کردن و چون نمیدونستن باید چى بگن فقط لبخند زدن! از اونجایى که احسان تو گلوشون گیر کرده و چشمشون او را گرفته بود و احسان به راحتى زایه شون کرد و باهاشون بدرفتارى کرد ناراحت بودن و حالا بادیدن این همه محبت احسان نسبت به من حسادتشون جلب مى شد!

بالاخره احسان به حرف امد : معرکه شدى دختر…همینو بردار!

از تعریف احسان نسبت به خودم خوشم امد و لبخندى زدم و تابناگوش از خجالتم سرخ شدم.

دوباره به اتاق پرو رفتمو لباسمو عوض کردم ..اما اینبار به جاى لباس عروس لباس خودم را پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون .. لباسى که انتخاب کرده بودم را به فروشنده دادم تا در کاور مخصوصش بذاره و بهم بده .. دخترا همچنان حسادت مى کردن .. به خوبى مى شد اینو از چهره شون فهمید.

احسان پول لباس را حساب کرد و سپس لباس را برداشت و بایه تشكر کوچك خداحافظى کردیم و از مغازه و سپس پاساژ امدیم بیرون..برعكس رفته که عصبانى بودم اینبار بسیار بسیارخوشحال درحالى که دستم را دور دست راست احسان حلقه کرده بودم پله هاى پاساژ تا جایى که ماشیناى زد رنگ تاکسى پارك بودن به همراه احسان طى کردیم…

 ***

 وارد ویلاشدم ..پشت سرمم احسان امد تو

همه به طرفمون امدن و با لبخند سلام کردن و شروع کردن به چك کردن وسایلى که خریده بودیم… خندیدم

_مامان_واااا..بهار سفره عقد نگرفتید؟!

_چرا مامانجون سفارش دادیم تاهفته دیگه اماده میكنن..احسان شمارشو داده آماده شد خبرش مى کنن!

_مامان_آها..خوب اون دیگه چیه دستت؟!

منظورش کاور لباسم بود..آب دهانم را قورت دادم و دوباره لبخند زدم و با ذوق گرفتم _لباس عروس!

نیلوفر و نسترن و ریحانه بى اختیار جیغ بلندى کشیدن و هرسه همزمان گفتند

_وایى…ببینم ..ببینم ..ببینم!

کاور لباس را پشتم پنهان کردم :

_نمیشه .. تا شب عقد کسى نباید لباسم را ببینه صداى اعتراض همه بلد شد :اه بهاررررر…

خندیم و با گفتن همینه که هست ..بدو بدو باخنده پله هارا بالا رفتم و وارد اتاقم شدم .. هنوز دراتاق را نبسته بودم که یكى درو نگهداشت .. متعجب به فردى که بیرون در بود نگاه کردم و احسان را دیدم که سعى داشت به زور بیاد داخل و موفقم شد ..

_چته دیونه؟!

احسان بى توجه به من در اتاق را بست و از پشت قفلش کرد و دوباره به سمت من برگشت..خیلى ترسیدم ، چرا درو قفل کرد، مگه میخواست چیكارکنه! به طرفم امد و کاور لباسمو از دستم گرفت و پرتش کرد روى تخت و سپس بایه اشاره تن ضریف من را گرفت و کوبیدش به در اتاق و خودشم بهم نزدیك شد .. به در چسبیده بود و نمیتونستم تكون بخورم .. یعنى احسان این اجازه رو بهم نمیداد…مچ هر دو دستامو گرفت و فشرد و آروم بردشون بالاى سرم .. حرارت نفس هاش که باصورتم برخورد مى کردن تنم را مور مور مى کرد .. باعصبانیت غریدم _چته دیونه .. اینكارا چیه که میكنى؟!…

احسان درحالى که بالذت به من نگاه مى کرد خندید:

_احسان_هیچى، فقط میخوام جایزه ام را ازت بگیرم!

باچشمانى از تعجب گرد شده گفتم : جایزه؟…یعنى چى؟!

احسان بلند و مستانه خندید و بدون اینكه جوابم را بده باسرعت لباشو به لب هام چسبوند و محكم فشرد…حسابى تعجب کردم و چند دقیقه اى توى شوك موندم سپس هنگامى که به خودم امدم صورتمو تند تنداینور و اونور کردم که باعث مى شد لبهاش از روى لبام سربخوره هى به این طرف و اون طرف پرت بشه .. مدام سرمو به چپ و راست تكون میدادم و لبان احسان روى تمامى صورتم لیز میخورد…احسان با عصبانیت سرمو بادستاش ثابت نگهداشت و سپس یكبار دیگر

لباشو با تمامى قدرت به لباهایم فشرد…احساس کبودى بهم دست داد.. احسان همچنان که لبامومى بوسید و مى مكید بریده بریده مى گفت :

_احسان_اوووووم چه خوشمزه است … لبات شیرنن بهار…لبات عسلین!

دیگه نمیتونستم بیشتر از این طاقت بیارم آرنجم را روى صورتش گذاشتم و با تمام قدرت هولش دادم و سعى کردم خودم را از حصار تنگ دستانش رهاکنم … اما اون یك میلى مترهم از جایش تكان نخورد .. از خجالت دستانم مى لرزید و بغض گلومو فرا گرفته بود…تمام قدرتى که دروجودم بود را در دستانم جمع کردم و سپس احسان را به عقب هول دادم .. دیگه نتونست تعادلش را حفظ کنه و به عقب پرت شد و لباش از لبام جداشد .. انقدر سفت لبامو مكیده بود که احساس سوزش داشتم …نگاهش کردم … احسان باخنده به طرفم امد و از جلوى درکنارم زد و سپس دراتاق را باز کرد و دوباره به سمتم برگشت و درگوشم زمزمه وار گفت :

_احسان_من جایزه ام را گرفتم .. حالا دیگه میخوام برم .. توام بهتره زودى لباساتو عوض کنى و بیاى پایین ..زشته ، همه پایین منتظرمن و تواند!

و سپس باخنده از اتاق خارج شد …دستامو با عصبانیت مشت کردم و دندون هامو بهم ساییدم.

_لعنتى!

 ***

لباسامو عوض کردم و از اتاق خراج شدم و به سمت هال رفتم که همه دورهم نشسته بودن و مشغول صحبت کردن بودن …هنوزهم از دستش احسان عصبى بودم ..کارش اصلا درست نبود …تازه آخرین پله رو پایین امده بودم که صداى بابام بلندشد:

_بابا_بهار جان دخترم .. میشه بى زحمت برامون قهوه بیارى ، دوست داریم قهوه ى عروس خانوممون را بخوریم!

خندیدم

_چشم بابایى الان میارم!

به دنبال حرفم به سمت آشپزخونه رفتم و سینى بزرگى برداشتم و توش به تعداد افراد فنجون گذاشتم و سپس مشغول درست کردن قهوه شدم .. چند دقیقه کشید که قهوه ام آماده شد و داخل فنجون هارو پر از قهوه کردم..دستى به شالم کشیدمو روى سرم صافش کردم و نفسم را باصدا بیرون دادم و همزان سینى قهوه را برداشتم و از آشپزخونه رفتم بیرون.

اول از همه به بابا قهوه تعارف کردم .. بابا باگفتن دستت درد نكنه دخترم فنجان قهوه اى از میان بقیه ى فنجان ها جدا کرد و لبخند زد .. بعد از بابا، بابابزرگ و بعدشم دایى و شوهر خاله هامو و به ترتیب به همه تعارف کردم …

تقریبا به همه ى افراد قهوه هاشونو داده بودم و فقط دوتا لیوان در سینى باقیمانده بود ، یكیش براى خودم بود  و دیگر براى احسان

به سمت احسان که روى کاناپه ى یكنفره ى گوشه ى سالن نشسته بود رفتم و جلوش نیم خیز شدم و بهش قهوه تعارف کردم ..از دستش خیلى عصبانى بود ، خودشم اینو خوب میدونست…همچنان که جلوش نیم خیز بودم سرم را به گوشه کج کرده بودم تا چشمم به چشمش نیفته ..

احسان نیشخندى زد و به طورى که کسى جز خودم صداشو نشوه گفت :

_احسان_براى من قهوه باشكر بیار…من قهوه ى تلخ نمیخورم پریدم وسط حرفش و به تمسخر گفتم :

_بله میدونم ، شما شكر زیاد میخورى!

و ریز ریز خندیدم ، خودشم فهمید منظورم از شكر چى بود، احسان که تكیه داده بود به کاناپه به طرف من نیم خیز شد ، به طورى که فاصله ى صورتامون کمتر از پنج سانتى متر بود و شروع کرد به صحبت کردن

_احسان_من کلا از چیزاى شیرین و خوش طعم خوشم میاد…مثل طعم خوب لبان تو، لب عسلى!

و اینبار اون ریز ریز خندید..

با عصبانیت بهش نگاه کردم و نفسمو باصدا بیرون دادم و با نفرت به چشمان رنگیش خیره شدم.

به دور و برم نگاهى انداختم ، همه غرق صحبت بودن وهیچكس متوجه ى من نبود .. حالا ببینم بعد از این کارم بازم میخندى یانه!..بایه اشاره سینى قهوه ى توى دستمو برعكس کردم به طورى که تمامى محتویات داخل آن دوفنجون بریزه روى احسان!

هردوتا لیوان قهوه بر روى شلورا احسان خالى شدن و بوى تلخشون بلند شد .. احسان که معلومبود حسابى سوخته سریع روى پاهایش ایستاد و درحالى که تند تند و بى جهت فوت مى کرد، با دستانش شلوارش را باد مى زد تا اثر سوزش قهوه هاى داغ کم شود!

سریع با لحن نگرانى شروع کردم به گفتن 

_چى شد احسان؟!سوختى! خیلى داغ بود؟!..وایى هنوز خیلى میسوزه؟!.. 

و از اینجور چرندیات دیگه تا کسى نفهمه این کارم از قصد بوده و فكرکنن که همه چیز فقط یه اتفاق بود! 

احسان درحالى که هنوز خودشو باد مى زد بریده بریده از درد مى گفت :

_احسان_نه..نه ..چیزى نیست..داره خوب میشه!

رمو کردم اونور و ریز ریز خندیدم..باحال تر از این نمى شد واقعا که قیافه اش تو اون لحظه دیدنى شده بود!

خاله سارا )مامان احسان یا به عبارتى مادرشوهرم،خخخ ببخشید بچه ها من تازگیا خیلى پروشدم!(با نگرانى به طرفمون امد و روبه احسان گفت :

_چى شد احسان .. هنوز داره میسوزه؟!

احسان درحالى که از شدت درد و سوزش یكى از چشماشو بسته بود و به بالا و پایین مى پرید ، با صداى گرفته اى گفت :

_یكم!

_خاله سارا_زودباش شلوارت رو دربیار احسان!

احسان متعجب فریاد زد:چى؟!

_خاله سارا_ در بیار، قهوه ها ریختن روشلوارت تا درش نیارى همینطور میسوزى..خجالت نكش درش بیار ، میخواى من واسه ات درارم؟!

و به دنبال حرفش به طرف احسان رفت و کمربند شلوارش را باز کرد!..احسان خودش از عقب کشید و باخجالت متعجب گفت :

 

_احسان_چى میگى مامان زشته!

و به دنبال حرفش نگاه کلى به آدماى اطرافش انداخت … دیگر نتونستم خودمو کنترل کنم شروع کردم با صداى بلند خندیدن..حالا نخند کى بخند..همه از خنده ى من به خنده افتادن ، حتى خود خاله سارا

احسان که دیگه کارهم میخورد خونش درنمى آمد با عصبانیت به من نگاه کرد و چشم غره اى بهم رفت و سپس با گفتن : من میرم شلوارم را عوض کنم از جمع ما خارج شد و به طرف اتاقش رفت.

دیگه نمیتونستم بیشتر از این طاقت بیاورم .. درحالى که گوشه لبمو گاز گرفته بودم تا جلوى خنده ام را بگیرم بدو بدو وارد آشپزخونه شدم و هنگامى که متوجه شدم هیچكس در این اطراف نیست باخیال راحت شروع کردم به خندیدن

حالا نخند ، کى بخند…یه دل سیر خندیدم .. از شدت خنده اشك از گوشه ى چشمانم چكید و از دل در شدید با هردو دست دلم را گرفتم و فشار دادم…باحال تر از این نمى شد .. حقشه!..تا اون باشه که واسه بهار مزه نریزه..هرکى با من در افتاد ور افتاد!

…بعد از کمى خندیدن از آشپزخونه بیرون رفتم و دوباره به میان جمعیت خانوادگى برگشتم که درحال صحبت و گفت و گو بودن.

احسان هم شلوارش را عوض کرده بود و بازگشت بود…

مثل اینكه اون متوجه شده ریختن قهوه هاروش بانقشه از طرف من همراه بوده…کاملا از عمل کردش مشخص بود …همش چپ چپ نگاهم مى کرد و چشم غره بهم مى رفت ..خاله سارا درحالى که آه مى کشید مشغول تعریف خاطرات گذشته بود..

_خاله سارا_هى روزگار ، انگار همین دیروز بود که احسان را به دنیا آوردم .. عمرامون مثل برق و باد مى گذرند، حالا قراره پسرم هفته ى دیگه دامادبشه..اِ اِ اِ…یعنى انقدر زود احسان بزرگ شد و من اصلا متوجه نشدم!

مامانمم انگار که حس و حال خواهرش را به خوبى درك مى کرد چشمانش را برهم گذاشت و سرش را به چپ و راست تكان داد و همزمان آه از نهادش بلند شد و گفت:

71

_همینه دیگه سارا جون ، بچه ها بزرگ میشن و ماها پیرمیشیم! نمیفهمن که ما چقدر زحمت و زجر کشیدیم تا به این سن رسیدن .. فكرمى کنن بچه دارى کار خیلى راحتیه…خوب حقم دارند تاخودشون بچه دار نشن این چیزا رو نمى فهمن .. انشالا چند سال دیگه که خودشون طعم پدرو مادر شدن را بكشن ..اونوقت که میگن جوانى کجایى که یادت بخیر!

باشنیدن این حرف مامان از زور خجالت لپام گل انداخت و سرم را باشرم پایین

انداختم…زیرچشمى به احسان نگاه کردم .. برعكس من اون خیلى پرو میخندید و با تكان دادن سرش حرف مامانم را تایید مى کرد ..با این حرکتش حسابى متعجب شدم و زیرلب غریدم “بى حیا”!

خاله ساراهم انگار که گل از گلش شكفته باشد با خنده چندبارى گفت : انشالا عزیزم..انشالا و به دنبال حرفش به طرف من امد و گفت : بهار .. تو بچگى هاى احسانم را دیدى؟!

همزمان باحرفش موبایلش را به طرفم گرفت و عكس احسان که روى صفحه گوشیش بود توجه ام را به خودش جلب کرد..تو این عكس تقریبا 7_0 سالش بیشترنبود…خیلى چهره اش تغییر نكرده بود .. تو بچگیاش هم بسیار ظاهر شیك و باکلاسى داشت…نمیدونستم باید چى بگم و فقط بایه لبخند به عكس توى موبایل خیره شده بودم ..زیرچشمى به احسان نگاه کردم که کنجكاوانه به من و خاله سارا نگاه مى کرد تابتونه بفمه مادرش کدوم عكس را داره بهم نشون میده …نیشخندى زدم و به شیطنت به خاله سارا نگاه کردم و سپس دوباره به احسان و بعدشم به عكس و به تمسخر گفتم :

_میگفتن نسل اینا خیلى وقت پیش منقرض شده که!

صداى خنده ى همه و جیغ خاله سارا بلند شد

_خاله سارا_ااااا..بهار اینطورى نگو ناراحت میشم،پسرم هزارماشالله مثل گل میمونه..قربونش برم هزارتا خاطرخواه داره!

ازحرف خاله سارا به خنده افتادم و سریعاً بدون حتى کوچكترین مكثى درجوابش گفتم :

_اوهوم گل خرزره!

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان باغ عشق پارت آخر

رمان باغ عشق جهت مشاهده بترتیب رمان با غ عشق از اینجا کلیک کنید ویا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *