رمان همسر دوم من

جلد دوم رمان همسر دوم من قسمت 6

Rate this post

جلد دوم رمان همسر دوم من

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

با صدای گرفته ای لب زدم:
_تا همینجا هم لطف کردید من و بچه ها رو آوردید خونه ی خودتون و من و بچه هوم سر بار شما دوتا شدیم باید کار کنم کم کم از اینجا بریم.
صدای ناراحت فاطمه بلند شد:
_فرشته لطفا اینجوری حرف نزن سر بار چیه آخه شما اصلا سر بار نیستید ما خودمون خواستیم شما با ما زندگی کنید یادت نرفته آرسام داداشته من خواهرتم اینجا خونه ی تو هم هست پس لطفا دیگه هیچوقت این حرف هارو نزن باشه؟!
نمیخواستم فاطمه رو بیشتر از این ناراحت کنم لبخندی زدم و گفتم:
_باشه.
با شادی لب زد:
_الانم سریع بلند شو بریم!
_کجا؟!
با حرص لب زد:
_خرید.
_اما…
حرفم و قطع کرد وگفت:
_اما و اگر نداره زود باش بلند شو سریع آماده شو ماشین و میگم آماده کنن بریم.
از روی میز بلند شدم و به سمت بالا حرکت کردم مخالفت با فاطمه فایده ای نداشت من هر حرفی میزدم اون حرف خودش رو میزد پس بهتر بود فعلا به حرف هاش گوش کنم کلافه پوفی کشیدم و مشغول آماده شدن شدم.
#آرمین
امروز قرار بود همه ی بچه های فامیل مثل همیشه دور هم باشیم و بریم گردش اما برعکس بقیه روزها اصلا حوصله نداشتم دلم میخواست برم خونه ی دایی پیش مامانم به اندازه ی تمام این سال ها که نداشتمش دلتنگش بودم دلم میخواست برم دیدنش کنارش بشینم و فقط نگاهش کنم تلافی همه این سال ها رو دربیارم دلم حتی برای داداش و خواهری که تازه دیدمشون تنگ شده بود جفتشون مظلوم و دوست داشتنی بودند.
_بچه ها اون دختره کیه همراه طناز؟!
با شنیدن صدای لاله سرم و بلند کردم با دیدن سحر کنار طنار چشمهام برق زد و لبخند محوی روی لبهام نشست که با حرف بعدی صبا لبخندم محو شد:
_این گدا گشنه ی دهاتی کیه باهاش آورده لباساش رو نگاه کن.
دستام از عصبانیت مشت شد به سختی خودم و کنترل کردم تا بلند نشم و مشت محکمی نزنم تو دهن صبا دختره ی جلف احمق به خواهر من توهین میکرد چجوری جرئت کرده بود.

نگاهم و با عصبانیت از صبا گرفتم که صدای آرسین بلند شد:
_آرمین؟!
به سمتش برگشتم و با صدای خشدار شده از عصبانیت لب زدم:
_بله؟!
مشکوک نگاهی بهم انداخت و لب زد:
_تو دختری که همراه طناز داره میاد و میشناسی؟!
با شنیدن این حرفش همه منتظر بهم خیره شدند که خونسرد لب زدم:
_نه.
و نگاهم ازش گرفتم که صدای شاد طناز بلند شد:
_سلام بچه ها.
همگی جوابش و دادند آهسته جوابش و دادم سحر هم خیلی مظلوم سلام کرد و همراه طناز روی صندلی نشستند صدای صبا بلند شد:
_طناز کلفت خونتون رو همراه خودت آوردی؟!
با شنیدن حرفش اخمام رفت دستام و مشت کردم نگاهم به سمت سحر رفت سرش و پایین انداخته بود و به زمین خیره شده بود صدای عصبی طناز باعث شد نگاهم و از سحر بگیرم و به طناز خیره بشم.
_نه صبا جون سحر دختر عمه ی منه.
با شنیدن این حرفش همه بهت زده بهش خیره شدند که صدای لاله بلند شد
_یعنی این دختر خواهر آرسین و آرمین؟!
با شنیدن این حرفش جا خوردم
متعجب و بهت زده بهش خیره شده بودم که طناز با صدای آرومی لب زد
_نه.
دیگه کسی حرفی نزد و همه مشغول حرف زدن شدند این وسط فقط آرسین زیرکانه سحر و حرکاتش رو زیر نظر گرفته بود میدونستم به زودی همه چیز و میفهمه اما فعلا زود بود برای فهمیدن

_عزیزم چندسالته؟!
سحر نگاهش و به لاله که این سئوال و ازش پرسیده بود دوخت و گفت
_هفده

#فرشته

دو ساعت از رفتن سحر میگذشت دلم داشت شور میزد حس میکردم قراره اتفاق بدی بیفته داخل سالن داشتم راه میرفتم و به گاهی نگاهی به در سالن مینداختم انگار منتظر بودم یکی بیاد داخل سالن با شنیدن صدای فاطمه نگاهم و به سمتش چرخوندم.
_چرا داری قدم میزنی تو داخل سالن یکم بشین
نگاهی بهش انداختم و با نگرانی لب زدم
_دلشوره دارم انگار قراره اتفاق بدی بیفته
_بشین عزیزم بیخود دلت شور میزنه هیچ اتفاقی نمیفته
به اصرار فاطمه روی مبل نشستم فاطمه داشت حرف میزد اما هیچکدوم از حرف هاش رو نمیفهمیدم و درک نمیکردم چی داشت میگفت اصلا من ذهنم در گیر بود نگران بودم دلشوره داشتم و مطمئن بودم خبر بدی داخل راه
_فرشته باتوام؟!
گیج لب زدم:
_چی گفتی؟!
نگاهی بهم انداخت و گفت:
_تو انگار اصلا حالت خوب نیست هواست کجاست دختر؟!
_ببخشید.
_چیشده هنوزم دلشوره داری ؟!
کلافه لب زدم:
_مطمئنم یه اتفاقی افتاده من بیخود دلم شور نمیزنه!
فاطمه تا خواست حرفی بزنه صدای باز شدن در سالن اومد سریع بلند شدم که با دیدن آرمین و سحر و طناز با عجله به سمتشون حرکت کردم با دیدن چشمهای اشکی سحر و صورت کبود شده و لب خونی آرمین با نگرانی لب زدم:
_چیشده؟!

www.60tip.ir

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن