خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان همسر دوم من / جلد دوم رمان همسر دوم من قسمت 7

جلد دوم رمان همسر دوم من قسمت 7

جلد دوم رمان همسر دوم من

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

صدای آرمین بلند شد:
_چیزی نشده!
با نگرانی بهش نزدیک شدم دستم و روی گوشه ی لب پاره شده اش گذاشتم و لب زدم:
_یعنی چی چیزی نشده لبت داره خون میاد پسرم.

وقتی دیدم آرمین نمیخواد چیزی بگه به سمت طناز برگشتم و لب زدم:
_چیشده دخترم تو بگو؟!
طناز نگاهش و بهم دوخت و لب زد:
_یکی از پسر های فامیل میخواست به سحر دست درازی کنه که آرمین دید اومد کمک.
_چی؟!،

به سمت سحر رفتم و لب زدم:
_دخترم خوبی چیزیت شد؟!
سحر با صدای خشدار شده از گریه لب زد:
_من خوبم مامان داداش آرمین بهم کمک کرد اگه اون نرسیده بود من…
_هیش دخترم دیگه ادامه نده تموم شد.

صدای فاطمه بلند شد:
_دخترم سحر و ببر داخل اتاقش استراحت کنه.
_چشم مامان.
با رفتن سحر و طناز به سمت آرمین رفتم دستش و گرفتم و به سمت مبل بردمش و بهش گفتم بشینه وسایل پانسمان رو از خدمتکار گرفتم و به سمت آرمین رفتم مشغول تمیز کردن خون های رو صورتش بودم دلم ریش شده بود اشکام بی اختیار رو صورتم جاری شده بود صدای عصبی فاطمه بلند شد:
_بلند شو خودم تمیز کنم زخمش و نشستی داری گریه میکنی که چی.

_مامان؟!
با شنیدن صدای آرمین و حرفی که زد سرم و بلند کردم با چشمهایی پر از اشکم بهش خیره شدم و لب زدم:
_جان مامان پسرم؟!

_نگران نباش من خوبم‌.
محکم بغلش کردم پسرم بهم گفته بود مامان بعد از سال ها دلتنگی حسرت بلاخره دیده بودمش و حالا بهم میگفت مامان از شدت خوشحالی گریه هام با شدت بیشتری رو صورتم جاری شده بودند

که صدای خشدار آرمین بلند شد:
_گریه نکن مامان.

_چخبره اینجا؟!
با شنیدن صدای آرسام از آرمین جدا شدم و چشمهای پر از اشکم رو بهش دوختم با دیدن چشمهای اشکیم با نگرانی لب زد:
_چیشده فرشته چرا داری گریه میکنی؟!
با شنیدن این حرفش شدت گریم بیشتر شد که خواست بیاد به سمتم چشمش به صورت داغون آرمین افتاد با صدای نگرانی گفت:
_آرمین پسرم چیشده صورتت؟!

صدای پر از خشم آرمین بلند شد:
_اون رامبد عوضی میخواست به خواهرم دست درازی کنه منم حسابش و رسیده.
_چه گهی خورده اون آشغال!

با شنیدن صدای عصبی آرسام نگاهم و بهش دوختم چشمهاش از عصبانیت قرمز شده بود و رگ گردنش برآمده با خشم از لای دندونای چفت شده اش غرید:
_میکشمش پسره ی حرومزاده چجوری جرئت کرده میخواسته به ناموس من دست درازی کنه.
صدای نگران فاطمه بلند شد:
_عزیزم آروم باش سحر حالش خوبه کاری نکن همه از اومدن فرشته با خبر بشند.

با شنیدن این حرف فاطمه آرسام یکم آروم شد و با صدای خشدار شده از عصبانیت لب زد:
_باشه ولی به موقعش بد حساب اون پسره ی آشغال رو میرسم به همون پدر نمک به حرومش رفته این کثافط کاریا رو از اون یاد گرفته کاری میکنم دیگه جرئت نکنه به هیچ دختری نگاه کنه پسره ی لاشخور.
فاطمه به سختی آرسام رو به سمت اتاق برد تا آرومش کنه با رفتنشون نگاهم و به آرمین دوختم و لب زدم:
_آرسین کجاست پسرم!؟
_خونه مامان بنفشه است.

با به یاد آوردن بنفشه لبخندی روی لبهام نقش بست بنفشه تمام این سال ها از بچه های من مراقبت کرده حتما نزاشته بچه هام زیر دست اون نیایش جادوگر بزرگ بشند با لبخند لب زدم:
_بنفشه چطوره حالش خوبه؟!
_آره مامان بنفشه حالش خوبه.

نگاهم و به چشمهاش دوختم و لب زدم:
_این سال ها پیش بنفشه بودید؟!
آرمین سئوالی بهم خیره شد که گفتم،:
_یعنی بنفشه شما رو بزرگ کرد،!؟
_آره‌.

دو دل بودم بپرسم یا نه ولی سئوالی بود که عین خوره افتاده بود به جونم لبام و تر کردم و با صدای گرفته ای لب زدم:
_نیایش هنوزم هست؟!
آرمین نگاهش و به صورتم و دوخت و با صدای گرفته ای لب زد:
_آره.
با درد چشمهام و بستم با شنیدن این حرف قلبم درد گرفت بازم یاد چند سال پیش افتاده بودم روزی که آرشام و ترک کردم روزی که بهم خیانت کردند.
_مامان خوبی؟!
با شنیدن صدای آرمین سرم و بلند کردم و با ناراحتی بهش خیره شدم لبخند تلخی زدم و گفتم:
_من خوبم پسرم.
_مامان میشه یه سئوال بپرسم!؟
_آره پسرم.
_چرا ما رو ترک کردی و رفتی؟!
با شنیدن این حرفش جا خوردم اما زود به خودم اومدم با صدای گرفته ای لب زدم:
_مجبور شدم!
_چرا مجبور شدی ترکمون کنی میدونی به من و آرسین چی گذشت میدونی آرسین ازت متنفره؟!میدونی چه شب هایی تا صبح تو زمستون بخاطر نیایش داخل حیاط خوابیدیم میدونی چیکار کرده با ما؟!
با گریه لب زدم:
_پسرم!؟
از روی مبل اومد پایین کنار پاهام نشست دستام و توی دستهاش گرفت و گفت:
_مامان تو رو خدا حرف بزن فقط یه دلیل برای رفتنت بگو یه دلیل فقط چرا ما رو گذاشتی رفتی؟!
با گریه لب زدم:
_نمیتونم بگم پسرم.
آرمین با گریه داد زد:
_چرا نمیتونی!؟
با درد لب زدم:
_پسرم!
آرمین از روی زمین بلند شد و گفت:
_تو هیچ دلیلی نداری ما رو دوست نداشتی رفتی اگه دلیلی برای رفتنت بود بهم میگفتی این همه سال منتظرت بودم بپرسم مامان چرا ترکمون کردی چرا رفتی چرا من و آرسین و با خودت نبردی این همه سال حسرت یه آغوش مادرانه داشتیم میفهمی؟!
_من نمیخواستم اینجوری بشه من با خواست خودم نمیخواستم برم من مجبور شدم.
_چرا مجبور شدی هان چرا داری دروغ میگی؟!

www.60tip.ir

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

جلد دوم رمان همسر دوم من پارت 19

جلد دوم همسر دوم من جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید #فرشته با خوشحالی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *