خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان باغ عشق / رمان باغ عشق پارت 7

رمان باغ عشق پارت 7

رمان باغ عشق

جهت مشاهده بترتیب رمان با غ عشق از اینجا کلیک کنید ویا به قسمت منو یا دسته بندی سایت رفته و اسم رمان مورد نظرتون را پیدا کنید با تشکر.

_احسان_معذرت میخوام من واقعا متاسفم راستش ما یه پسر بچه ى کوچولو داریم که گاهى این شیطنت هارو مى کنه!

متعجب به احسان نگاه کردم و زیرلب گفتم : دروغگو _پیرمرد_خوب این پسر بچه ى شیطون الان کجاست؟

_احسان_خجالت مى کشید بیاد رفته اون پشت قایم شده ، ما امدیم از طرف پسرم از شما معذرت خواهى کنیم.

اى بابا این بشر عجب مارمولكى بودا..خودمم داره باورم میشه بچه دارم!

پیرمرد خندید و با لحن مهربانى گفت : اشكالى نداره بگید بیاد خجالت نكشه ، بیادباهاش حرف بزنم ، بهش بگم که کارش اشتباه بود

احسان بازامد چیزى بگه اما اینبار من زودتر از اون جواب دادم

_راستش اون پسر انقدر پرو بیشعوره که با حرف زدن حالیش نمیشه..باید با کتك بهش فهموند!

زیرچشمى به احسان نگاه کردم که بادهان باز بهت و حیرت به من نگاه مى کرد.

_پیرمرد_اینطورى نگید خانوم بچه است دیگه اشتباه میكنه پریدم وسط حرفش : بله واقعا بچه است!

پیرمرد ادامه داد: باید با بچه با ملایمت حرف زد تا بتونه متوجه اشتباهاش بشه احسان بهم نزدکتر شد و درگوشم زمزمه وار گفت : شنیدى با ملایمت!

با عصبانیت به سمتش برگشتم : توهم شنیدى، بابچه!

احسان بازخواست چیزى بگه که دوباره صداى آن پیرمرد مهربان بلند شد

_پیرمرد_همین که الان داره خجالت می کشه یعنى متوجه اشتباهش شده و دیگه اینكارو تكرار نمى کنه .. اگه خدایى نكرده اون توپ تو گیج گاه یكى میخورد و باعث مرگش مى شد میخواست چى کارکنه!

سرمو به سمتى چرخوندم و با صداى بلندى فریاد زدم : دارى میشنوى قاتل آدم کش؟!

91

احسان که دیگر نمى توانست جلوى خودش بگیرد ریز ریز خندید و سپس باتك سرفه اى خنده اش را کنترل کرد.

_پیرمرد_خانوم لطفا بچه ناراحت میشه ..این مشكل را باگفت و گوهم میشه حلش کرد

_احسان_خانوم من که این چیزا رو حالیش نمیشه..نمى فهمه اون بیچاره نارحت میشه!

_پیرمرد_اشكالى نداره ، شماهم دیگه برید و قول بدید که بابچه کارى نداشته باشید ، به اون پسرکوچولوهم بگید که بخشیدمش تا دیگه ناراحت نباشه!

_احسان_خیلى ممنونم ، بازم معذرت میخوام

و سپس در ادامه ى حرفش دست من را گرفت و مسیرمان را کج کردیم و از آن خانواده باچند قدم بلند دور شدیم..یكم که گذشت دستم را از دست احسان بیرون کشیدم و با عصبانیت گفتم:

_میدونى دارم به چى فكر مى کنم؟!

_احسان_چى؟!

_اینكه وقتى رفتم خونه اون پسربچه ى کوچولو شیطون را تنبیه کنم!

احسان خندید: خوب ، اونوقت تنبیه این پسر بچه چیه؟!

کمى فكر کردم و سپس گفتم: اوووم .. خوب مثل بقیه ى مادرا فلفل مى ریزم تو دهش ، باچوب میزنمش ، شام بهش نمى دم و…

_احسان_تبیه من چیه لب عسلى؟!

بهش نگاه کردم و خندیدم _ تنبیه تو، دیگه بهت نمى گم دوست دارم!

احسان سرشو به نشانه ى علامت مثبت تكان داد و از پشت بغلم کرد و با دستانش دور تا دور شكمم حلقه اى زد و سرشو به سرم چسبوند

_احسان_اشكالى نداره ، همین که میدونم دارى واسه ام کافیه.

خندیدم از همان خنده هایى که با گوشه اش تمامى دردهاى احسان را از یادش مى برد و دیگر بدون کوچكترین حرفى به سمت خانه برگشتیم…

         فصل سوم_:

صداى مامان بلند شد و من از ازحالتم خارج کرد :

_مامان_بهار دخترم ، برم احسان را صدا کن .. ناهار آماده است

با خنده از کنار نیلوفر و ریحانه بلند شدم و با گفتم :چشم ، سریع به طرف پله ها رفتم و دوتا یكى ازشون بالارفتم و درب اتاق احسان را زدم..صداى بیا توى آشناى احسان به گوشم خورد ..درد را گشودم و کنجكاوانه باچشمانم دراتاق دنبال احسان گشتم

احسان روى تختش نشسته بودو کتاب در دست داشت و مشغول درس خواندن بود و دوباره به سرفه هاى عجیب افتاده بود ..با دیدن من سعى برکنترل سفرهایش داشت ، اما موفق نبود با تعجب گامى به جلو برداشتم و روبه احسان گفتم :

_حالت خوبه ؟دارى بازم درس میخونى؟!

احسان درمیان سرفه هاى بلند و دلخراشش درحالى که دستش را درجلوى دهانش نگهداشته بود بریده بریده گفت :

_آره..خوبم، چیزى نیست..آره دوماه دیگه امتحانم شروع میشه باید همه ى وقتمو درس بخونم.

و دوباره شروع کرد به سرفه کردن که ناگهان باصحنه ى عجیبى مواجه شدم..دیگر از دهانش همراه سرفه خون هم بیرون مى آمد ..احسان از روى تختش بلند شد و به طرف دستشویى که توى اتاق بود دوید و درب دستشویى راهم پشت سرش بست..نگران به طرف دستشویى رفتم و منتظر پشت در ایستادم…

صداى اوق هاى بلندش به گوشم میخورد

داشت بالا مى اورد..ضربه اى به در زدم و صدایش کردم : احسان…حالت خوبه ، توهم مریض شدى؟!

اما او بدون اینكه جوابم را دهد فقط و فقط سرفه مى کرد و بالا مى آورد…کمى کشید که صداى شیرآب بلند شد و پشت سرش هم احسان از دستشویى امد بیرون.

نگاهش کردم ..رنگش پریده بود  بى حالى درصورتش موج مى زد:

_احسان_حالم خوبه ..سرفه هام عادى هستش همیشه اینطورى سرفه مى کنم اما هیچوقت همراه سرفه خون بالا نمى آورم.

_احسان باید برى دکتر ، اینطورى نمیشه

_احسان_مى رم بهار ، بذار برگردیم تهران ، مى رم دکتر

_نه احسان تااون موقعه خیلى دیره تا حالت از صبح هم بدتر شده..همین امروز باید بریم

_احسان_بخدا چیزیم نیست انقدر نگران نباش!

_نه من نگرانم…بعد از ناهار آماده باش باهم مى ریم..الانم بیا پایین دارن ناهار مى خوردند، انقدر درس نخون خسته میشى

امدم از اتاق برم بیرون که احسان مچ دستم را گرفت و من را به سمت خودش برگردوند _احسان_صبرکن بهار..لطفا از اینكه من خون بالا اوردم چیزى به مامانم نگو!

با تعجب بهش خیره شدم _احسان_خواهش مى کنم.

شكاك سرمو به نشانه ى علامث مثبت تكان دادم ..احسان نفسى از روى آسودگى کشید  حصار دستش را از دور دست من باز کرد…بدون اینكه دیگر چیزى بگویم پشت بهش کردم و از اتاق بیرون رفتم.

همه سرمیز ناهار منتظر احسان نشسته بودیم..کمى کشید که صداى تق تق کفشش که داشت از پله ها پایین مى آمد بلند شد و توجه همه ى مارا به خودش جلب کرد..با نگرانى بهش نگاه کردم ، رنگ و رویش همچنان سرد و بى حال بود..معلوم نیست این پسرچش شده!

احسان کمى بهمون نزدیكتر شد و درحالى که سعى داشت بى حالیش را درمیان لبخند روى لبش پنهان کند سلام بلندى کرد و بایك معذرت خواهى سرمیز نشست.

همه جواب سلامش را دادن و سپس شروع به خوردن و کشیدن غذا براى خودشان کردن. سكوت همه جارا فراگرفته بود و تنها صداى تق و توق قاشق و چنگال ها به گوش مى رسید..بالاخره خاله سارا این سكوت دیوانه کننده را شكست و روبه احسان گفت:

_خاله سارا_احسان،چرا چیزى نمیخورى؟رنگتم که پریده نكنه خدایى نكرده مریض شدى؟!

احسان هراسان به سمت مادرش برگشت و با مِنِ مِِن گفت :

_احسان_نه..بخاطر استرس درساست..امتحانم نزدیكه خیلى مضطربم!

_خاله سارا_پسرم خیلى به خودت فشارنیار خوب ، یه وقتى هم بذار واسه استراحت، توکه خداروشكر تا اینجاش قبول شدى،مطمئنم تخصصتم مى گیرى.

احسان خندید : چشم مامان هرچى شمابگى..نگرانم نباشید استحراتم مى کنم ، ولى خداییش حیف نیست قبولنشم و یه سال دیگه دوباره درس بخونم؟!

به اینجاش که رسید پریدم وسط حرفشون و گفتم : حیف اونایى هستند که یكسال باید باتو هم دوره بشن!

صداى بمب خنده ى همه توى فضاى پیچید!به احسان نگاه کردم که باچشمان از تعجب گشاد شده درحالى که نیشش بسته شده بود متعجب به من نگاه مى کرد…پشت چشمى برایش نازك کردم و مشغول خوردن غذام شدم..

 ***

بعد ازناهار به همراه احسان به بهانه ى خرید یواشكى از ویلا زدیم بیرون و به طرف مطب دکترى که آدرسش را ازقبل در اینترنت پیداکرده بودم رفتیم..وارد مطب شدیم…خیلى شلوغ بود…همه درحالى که منتظربر روى صندلى هاى فلزى خاکسترى کنار دیوارنشسته بودن یكى از پاهاشونو روى پاى دیگریشون انداخته بودن و بادفترچه ى توى دستشون یاجواب آزمایش هاشون خودشون را باد مى زدن.

نفسمو بیرون دادم و به طرف صندلى خالى گوشه سالن رفتم و نشستم…فقط یك صندلى خالى باقیمانده بود، همین سبب باعث شد آقا احسان سرپا وایسه.

دقایق کند و کشدار مى گشت..لعنتى،آه بلندى کشیدم ..هرچند دقیقه یكبار صداى دکتر از اتاق بلندمى شد که مى گفت :بیمار بعدى لطفا..وهمزمان یك نفر از روى صندلیش برمى خاست و با ضربه اى کوچك وارد اتاق دکتر مى شد..یكى یكى بیمارها رفتن و خارج شدن تا اینكه بالاخره نوبت به مارسید…

چندضربه پیایى به دراتاق دکتر وارد کردم و هنگامى که بهمون اجازه ى داخل شدن را داد به همراه احسان وارد اتاق شدیم…

روى صندلى هاى چرم مشكى اى که روبه روى میز دکتر بود نشستیم..دکتر باپرسیدن : بیمارکیه؟!

به ما نگاه کردم ، درجوابش به احسان اشاره کردم و راجب سرفه هاش و بى حالیش و اینكه خون هم بالااورده بهش اعطلاع دادم..دکتر انگشت اشاره اش را روى عینكش که داشت از روى دماغش سرمیخورد گذاشت و هولش داد به سمت بالا و درحالى که گوشى اش دور گردنش بر روى لباس کارى بلند سفیدش آویزان بود به طرف احسان امد و مشغول مایعنه کردنش شد..کمى کشید که بالاخره صدایش درآمد : عفونت دهانى ام دارى؟!

احسان باسر حرفش را تایید کرد : بله آقاى دکتر..

دکتر رنگش پرید ، از روى میزش وسلیه اى که به چراغ قوه شباهت داشت را به همراه یك چوب بستى برداشت و دوباره به طرف احسان برگشت و ازش خواست که دهانش را بازکند..احسان به حرف دکتر گوش داد و دکتر آن نور را داخل دهان احسان روشن کرد و سپس به کمك چوب در دستش داخل دهانش را چك کرد و سپس یا یك بررسى کوچك چوب را درداخل سطل آشغال گوشه ى میزش انداخت و دوباره به طرف میزکارش برگشت و روى صندلى چرخ دارش نشست و مشغول نوشتن که نمى شد گفت خط خطى کردن دفترچه ى بیمه ى احسان شد!

نگران پرسیدم : چیزى شده آقاى دکتر؟! بیمارى همسرم چیه؟!

دکتر خودکارش را درلابه لاى انگشتانش تكان داد و یكبار دیگر به احسان نگاه کرد و با لحن خشك و جدى اش گفت :

_دکتر_امیدوارم اون چیزى که فكر مى کنم نباشه ، کلیه تون هم درد میكنه؟!

_احسان_یكم ، چطور مگه آقاى دکتر؟!چیزى فهمیدید؟!

_دکتر_هنوز شك دارم ، براى اطمینان بیشتر باید برید سونوگرافى، عكس از کلیه تون میخوام! به اینجاى حرفش که رسید خندیدم و به تمسخر گفتم: وایى احسان شنیدى، داریم مامان و بابا مى شیم! و ریز ریز خندیدم

احسان با عصبانیت دندان هایش را بهم سایید و درلابه لایش غرید : چرت نگو بهار!

_چرت چیه ، مگه نشنیدى؟! تو حامله اى!

و دوباره شروع کردم به خندین ، اینبار خود دکتر هم نتوانست خودش را کنترل کنه و شروع کرد ریز ریز زیرلب خندیدن.احسان که دیگر کاردهم مى خورد خونش در نمى امد چپ چپ بهم نگاه کرد و زیرلب به طورى که فقط خودم بشنوم گفت : انقدر حرف مفت نزن و عصاب منم خورد نكن!

_حرف مفت یعنى چى؟دیگه پسرا بعداز ابرو برداشتن و ناخن بلند کردن بعیدم نبود حامله بشن!

به این قسمت حرفم که رسید ساکت شدم و بالحنى که انگار چیزى را بخاطر آورده باشم نگران گفتم : وایى..وایى..وایى! میگن بچه حالال زاده به داییش مى ره ، نكنه به نیما بره! خدایا خودت کمكم کن!

و به دنبال حرفم باخنده به احسان نگاه کردم ، ازفك درهم قفل شده اش مى شد فهمید که عصبانیه..دکتر خندید و روبه احسان گفت :

_دکتر_مثل اینكه خانومتون زیادى شوخن! به هرحال من به منشى مى گم براى فردا ساعت 9 واسه تون وقت بذاره..حتما امروز برید و سونوگرافى و عكس کلیه تون را واسه ام بیارید..پشت گوش نندازید اگه اون چیزى که فكر مى کنم باشه ، هریه ثانیه اش واسه تون ضرر داره!

_احسان_نمى گید چیه؟!

_دکتر_بهتره که تا مطمئن نشدم نگم..دلم نمیخواد نگرانتون کنم یا بترسونمتون..بزارید این موضوع اثبات بشه اونوقت بنده عرض مى کنم خدمتتون.

احسان روى پاهایش ایستاد و به طرف دکتر رفت و دفترچه ى بیمه اش را از او گرفت و بهش  نگاه کرد..مثل اینكه مى تونست بخونه ، خوب معلومه میتونه ، حالا من از روى لجبازى بهش بگم دکتر نیست اما درحقیقت که هست!مطالعه دفترش که تموم شد سرش را به سمت دکتر بلند کرد با گفتن : خدانگهدار به همراه من از اتاق و سپس مطب آن دکتر خارج شدیم.

سوارماشین احسان شدیم و به سمت نزدیكترین رادیولوژى که آدرسش را از منشى دکتر گرفته بودیم به راه افتادیم..احسان ماشینش را گوشه اى پارك کرد و سپس وارد ساختمان

شدیم..خداروشكر اینجا خیلى شلوغ نبود واسه همین بدون کوچكترین معطلى رفتیم

داخل…احسان بر روى تختى خوابیده بود و دکمه هاى پیرهنش را تا ته باز کرده بود و هیكل عظله اى مردونه اش را بیرون گذاشته بود که پرستار داشت به سینه اش و هیكلش سیم و وسایل مورد نیاز را وصل مى کرد تا بتواند از کلیه اش تصویربردارى کند ..یك صفحه ى کوچك کنار تختش بود که داخل بدنش رانشون میداد..منكه نمى فهمیدم چى به چیه اما خود خانوم دکتر خیلى بادقت نگاه مى کرد..همه سكوت کرده بودن و کوچكترین حرفى بینمون رد و بدل نمى شد ، کمى گذشت که من این سكوت را شكتم و به شیطنت بالحن جدى گفتم :

_دختره یا پسره؟!

احسان و خانوم دکترهردو متعجب به سمت من برگشتن _خانوم دکتر_بله؟!

_بچه رو میگم دیگه

خانوم دکتر که تازه دوهزاریش افتاده بود خندید و باتكان دادن سرش مشغول ادامه کارش شد..صداى احسان بلند شد :

_احسان_تو اگه دو دقیقه حرف نزنى کسى بهت نمى گه لالى!

_چیه خوب..ذوق دارم بدونم جنسیت بچه ام چیه، باید بفهمم واسه زایمانت برم ماشین شارژى بخرم یا النگو! و ریز ریز خندیم

احسان دندان هایش را بانفرت و عصبانیت بهم فشرد و امد جوابم را بدهد که خانوم دکترمانعش شد

_خانوم دکتر_لطفا حرف نزنید آقا،باید ساکت باشید تا دقیق تر نشون بده!

احسان نفسشو باصدا بیرون داد و چپ چپ بهم نگاه کرد و دیگر چیزى نگفت..منم وقتى دیدم نمى تونه حرف بزنه دیگر چیزى نگفتم تابیشتر از این عصابش را خورد نكنم.

یكم که گذشت خانوم دکتر سیماى دستگاه را از بدن احسان کند و بهش گفت که کارشون تموم شد و سپس پس از کمى عكس کلیه ى احسان را اماده کرد و درکاور کاغذى زرد رنگ بهش

تحویل داد..احسان باتشكرى سرسرى به طرف من امد و باگفتن : کارما اینجا تموم شد ، دستم را گرفت و هردو از آنجا خارج شدیم و اینبار به سمت ویلا به راه افتادیم..

هوا کاملا تاریك شده بود..به ساعتم نگاه کردم0 بود..حتما همه شك کردن ، اخه مگه یه خرید این همه طول مى کشه..همش بخاطر مطب اون دکتره بود ، بس که ماشالله سرش شلوغ بود!

درب ویلا بر رویمان باز شد…احسان ماشینش را گوشه ى حیاط پارك کرد ، امدم از ماشین پیاده بشم که مچ دستم را گرفت،با تعجب به سمتش برگشتم

_احسان_حواست را جمع کن، رفتیم تو سوتى ندى که دکتر یا رادیولوژى بودیم حرفش را قطع کردم و به تمسخر گفتم : سونوگرافى! وریز ریز خندیدم

احسان اخم هایش را درهم کشید : حالا هرکوفتى، ببینم میتونى دو دقیقه ام که شده جدى باشى یانه! خوب حواست را جمع و جور کن ، من این برگه ى آزمایش را تو نمیارم میذارم تو ماشین که کسى نبینه ، توام شتر دیدى ندیدى!

_باشه بابا خیالت راحت

با آسایش نفسى کشید و چشماشو بست ودستم را ول کرد _حالا مشكلت چیه ؟! چرا از کلیه ات عكس میخواست؟!

_نمیدونم..اما فردا مى فهمم

باسرم حرفش را تایید کردم و از ماشین پیاده شدم و به سمت ویلا رفتم و احسان هم پشت سرم به راه افتاد..هردو همزمان وارد شدیم و با سلام بلندى جلوى درب ایستادیم..همه جواب سلام مان را دادن.

_مامان_معلومه که شماها کجایید؟!دلمون هزارجا رفت! خوب حالا خریداتون کجاست!

اى واى لو رفتیم .. احسان که زبانش از ترس بند امده بود فقط و فقط بدون کوچكترین حرفى به مامان من نگاه مى کرد ، اما من بدون اضطراب چند قدم به سمت مامان رفتم و گفتم :

_همه ى جنساهم بیخود بودن هم گرون، از هیچكدامشون خوشم نیومد، واسه همین چیزى نخریدم!

_مامان_خوب این همه وقت پس داشتید چیكار مى کردید؟!

_وایى مامانى بذار از راه برسیم بعد سوال جوابمون کن، داشتیم تماشا مى کردیم دیگه، اى بابا!

_مامان_خیله خب ، باشه ..برید بالا لباساتونو عوض کنید دستاتونم بشورید بیاید که شمام آماده است!

_کمك نمیخواید؟!

مامان خندید:

_نه بهار جان ، تو کمك نكنى خودش یه جورایى کمك براى من به حساب میاد!

صداى خنده ى همه بلند شد ، اما از همه بیشتر صداى خنده ى احسان بود که عصابم را خورد کرد..درحالى که سعى داشتم عصبانیتم را پنهان کنم بالبخند به طرف احسان که درست پشتم ایستاده بود برگشتم و چشم غره اى بهش رفتم که خود به خود نیشش بسته شد و سپس پس از کمى مكث به طرف پله ها راه افتادم و وارد اتاقم شدم. لباسامون عوض کردم و دوباره به هال برگشتم و پس از اینكه غذایى که مامان به عنوان شام برایمان درست کرده بود را کامل خوردیم با یك شب بخیر از بزرگترها اجازه گرفتیم که بریم بخوابیم..حال احسان نسبت به صبح خیلى بهتر شده بود..به طرف اتاقش رفتم و ضربه اى به در اتاقش وارد کردم…صداى بیاتوى کلفت و مردونه اش بلند شد..دستگیره ى در را به پایین کشیدم و در اتاقش را هول دادم که صداى دلخراشى تولید کرد..احسان روى صندلى روبه روى میزش نشسته بود  و به کمك نور چراغ مطالعه اش مشغول درس خوندن بود

_هنوز نخوابیدى؟!

_احسان_نه..باید یكم دیگه درس بخونم، بعدش میخوابم

_بسه دیگه خودتو خسته نكن، برو بخواب که فردا خواب نمونى، ساعت9 دکتر، یادت نرفته که

_احسان_مگه توام میخواى بیاى؟!

_خوب معلومه..حتما باهات میام

_احسان_اخه بهار..

 

_آخه و اما نداره، صبح بیدارت مى کنم بریم دکتر، توام بهتره بگیرى بخوابى تافردا سرحال باشى..شب بخیر _احسان_شبت بخیر.

دراتاقش را بستم و به طرف اتاق خودم رفتم…آروم درحالى که سعى داشتم صدا تولید نشه دراتاق را باز کردم و وارد اتاق شدم ..ریحانه و نیلوفر و نسترن خوابیده بودن و صداى خُُر و پفشون همه ى اتاق را برداشته بود…روى نوك انگشتان پاهایم راه مى رفتم تا بیدارنشوند..به طرف تختم رفتم بایه اشاره خودمو انداختم روش..آبشار موهاى بلوندم را روى بالشتم باز شد و کل بالشت را گرفت..به سقف خیره شدم..با این وضع اصلا خواب به چشمانم نمى یامد…استرس فردا به جونم افتاده بود و ترس و هراسى سخت را بروجودم مى انداخت..یعنى مشكل احسان چیه..چرا دکتر گفت”امیدوارم اون چیزى که فكرشون مى کنم نباشه” لعنتى!خدایا خودت کمك کن که چیزى مهمى نباشه..خدایا به امیدتو..با این حرفا کمكم چشمانم سنگین شد و دیگر نتوانستم خودموکنترل کنم..قلطى بر روى تختم زد و روى پهلویم افتادم و به آرامى پلك هاى سنگینم را روى هم گذاشتم و خوابم برد.

 ***

از خواب بیدارشدم..دستانم را مشتشون کردمو به طرف چشمانم بردمشون و تند تند چشمانم را مالیدم تا خواب از سرم خارج شود و چشمانم همه جارا واضع تر ببیند. به ساعت روى عسلى کنار تختم خیره شدم 0:18 بود

سریع از روى تختم بلند شدم..اون سه تا همچنان خواب بودن! آروم آروم به طرف دستشویى توى اتاق رفتم و صورت خوابالویم را باآب یخ شستم تا بتوان با خستگى خواب که سعى داشت برمغزدم نفوذ کند و من را بیهوش خواب کند مقابله کنم و شكستش دهم.

از دستشویى بیرون امدم و بى سروصدا از توى کمدم یه مانتوسفید با شالى نارنجى برداشتم و پوشیدم..روبه میزتوالت اتاق که براى من و اون سه تاى دیگر بود ایستادم..اول موهامو شونه کردم تا دوباره حالت لخت خودشون را به دست بیارند.. سپس روژلب مسى براقم را برداشتمو چندبارى از چپ به راست روى لبان قلوه اى ام کشیدم و پررنگش کردم..زیاد آرایش نمى کردم و همیشه فقط لوازم آرایشى ام یك روژلب ساده بود..کیف سفیدم را برداشتمو گوشیمو انداختم

111

توش و سپس از اتاقم خارج شدم و به سمت اتاق احسان رفتم..ضربه اى به در اتاقش زدم و آروم صداش کردم..

_احسان؟!..احسان؟

اما جوابى نشنیدم ، لاى در را آروم باز کردم..نیما و ایمان و احسان هرکدام آروم و بروى تختشان خوابیده بود و غرق در خوابشان بودن…به طرف تخت احسان رفتم و کنار تختش ایستادم _احسان..بیدارشو

اما حتى ازجایش تكون نخورد..حرصمو درآورده بود ..امدم با لگد بزنم تو شكمش که چشمم به پارچ آبى که بالاى سرش روى میز کنار تختش بود ثابت ماند و فكر شیطانى به سرم زد..باز من فكراى شیطانى کردم..زیرلب خندیدم و توى یكى از لیوانایى که روى میز بود آب ریختم و به همراه یك لیوان خالى برداشتمش..نزدیك احسان شدم..فاصله مون درست چند سانت بود ..شروع کردم آب را از این لیوان به اون لیوان کردن..صداى شور شورش هنگامى که جایش از لیوان جابه جا مى شد بلند شد..زیرلب شروع کردم درگوشش زمزمه کردن : تو الان تو دستشویى هستى ، دستشویى کن احسان ، تو الآن تو دستشویى هستى. این را مى گفتم و محتویات داخل لیوان را درلیوانى دیگر خالى مى کردم و دوباره از اول…کمى گذشت و من همچنان این کارا تكرار مى کردم ..نگاهم به جلوى احسان بود تا ببینم کى خیس مى شود..از فكرم خنده ام

گرفت..زودباش دستشویى کن…تو،تو دستشویى هستى..صداى آب باعث شده بود حتى خودمم دستشویى ام بگیره..بازآب راجا به جا کردم اما اینبارفاصله ى بیین دو لیوان را بیشتر کردم که صداى شورشورآب هم بیشتر شود…بالاخره موفق شدم..آب از جلوى احسان به راه افتاد و جایش را خیس کرد…نتوانستم خودم را کنترل کنم و بلند شروع کردم به خندیدن..از صداى خنده هاى بلندم احسان از خواب بیدار شد و متعجب گفت :

_احسان_چته تو، چرا انقدر مى خندى، مى خوایى همه رو بیدارکنى!

یهو احساس کرد که زیرش خیس است و باچشمان از تعجب گشاد شده اش به ملافه ى سفید روى تختش که نم داشت خیره شد…خنده ام اوج گرفت و درمیان خنده بریده، بریده گفتم:

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان باغ عشق پارت آخر

رمان باغ عشق جهت مشاهده بترتیب رمان با غ عشق از اینجا کلیک کنید ویا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *