خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان تاریکی / رمان تاریکی پارت 12

رمان تاریکی پارت 12

رمان تاریکی

جهت مشاهده به ترتیب رمان تاریکی از اینجا کلیک کنید

باده: خب خب، دارید آماده می شید؟ امین پوزخندی زد و گفت: 

_بله اما مثل اینکه زمان داره روی توهم اثر می ذاره.

باده دست به سینه شد و با اشتیاق گفت: 

_چطور؟

رایان با تمسخر ادامه داد:

_آخه نیست که کور شدی نمی تونی ببینی، گفتیم شاید از کهولت سنه!

صورتش به وضوح قرمز شد و با خشم گفت:

_ انگار یادت رفته که با گنده گنده تون چیکار کردم تو که چیزی نیستی پسرجون.

رایان با خشم دهان باز کرد که بهزاد با صدایی گیرا و قاطع بحث را تمام کرد:

_ یه کلمه ی دیگه بشنوم معامله باطله! پس تمومش کنید. 

نگاه جدی و سردش بین همه ی ما چرخید و باعث شد این دو نفر فقط برای هم چشم غره بروند .

بهزاد: با چی می ریم؟

باده پشت چشم نازک کرد و سوییچی را از جیب شلوار چسب براقش بیرون آورد و به سمت بهزاد پرت کرد که توسط او ماهرانه به دام افتاد .

نگاهی به سوییچ انداخت و دکمه ی ریموتش را زد، که پراید هاش بک سفیدی صدا داد و چراغ هایش روشن شد.

)قسمت.دوم(

بهزاد نگاهی به دور تا دور پارکینگ انداخت و به چند ماشین دیگری په در فضای جانبی پارکینگ کوچک بودند، اشاره کرد 

بهزاد: این همه ماشین اینجاست، همه ی ما که توی این جا نمی شیم.

باده یکی از لبخند های خاص خودش را تحویل بهزاد داد:

_ قرار نیست همتون برید!

نفس در سینه ام حبس شد؛ یعنی باید اینجا می ماندیم؟ اینجا که از خود میدان جنگ خطرناک تر بود! باز این عجوزه چه نقشه ای داشت؟

بهزاد با خشم گفت:

_ این مسخره است؛ ما باید همه باهم بریم تا…

باده بین حرفش پرید و با صدایی بلند تر از او گفت: 

_تایی وجود نداره! فقط سه نفرتون می رید.

بهزاد دندان روی هم سایید و قدمی به سمت او برداشت که محافظ های مسلح باده جلو آمدند  بهزاد بین ما ایستاد و نگاهی به هر چهار نفرمان انداخت، دو نفر سمت راستش و دو نفر سمت چپش بودیم  بهزاد: چهار نفرو می برم.

باده ابروهایش را بالا انداخت: 

_سه نفر که خودتم جزوشون هستی.

لب گزیدم و نگران به بحث این دو نفر نگاه کردم. هر کداممان هم که می رفت باز برای ما سودی نداشت! نقشه این بود که هر پنج نفر از اینجا خارج شویم و دو نفر بین راه از بقیه جدا شوند و به مهرداد ملحق شوند، اما حالا…

بهزاد: من سه نفرو می برم یا اصلا نمی رم.

قبل از اینکه باده بتواند اعتراضی کند گفت:

_ امین، رایان و پریناز .

سرم را بالا آوردم با ترس نگاهش کردم او هم به من زل زده بود اما نگاه او خالی بود .

نباید باده را با آرش تنها می گذاشت، این دختر هیچ دل خوشی از آرش نداشت!

لب به اعتراض گشودم:

_ اما من… 

با قفل شدن پنجه اش دور ساعدم حرف در دهانم ماسید و با شدت به سمتش کشیده شدم و محکم به او برخورد کردم.

بهزاد: ما می ریم.

بی توجه به باده و آرش عقب گرد کرد و مرا دنبال خودش کشید. برگشتم و با نگرانی به آرش نگاه کردم .

هرچند روی صورتش اخم بود اما با سر اشاره کرد که بروم، اسمش را لب زدم اما او دوباره به بهزاد اشاره کرد؛ برگشتم و به نیم رخ متفکر و سخت بهزاد نگاه کردم که فشار دور دستم بیشتر شد. ناخواسته آخ یواش و ریزی گفتم.

بهزاد مرا به خودش نزدیک تر کرد و با حرص زمزمه کرد: 

_اگه دلت می خواد اون عجوزه پسر داییت رو سلاخی کنه دوباره برگرد و نگاهش کن!

حس می کردم استخوان ساعدم درحال سوراخ کردن گوشت دستم است، با درد زمزمه کردم: 

_بهزاد!

بدون اینکه نگاهم کند سریع تر مرا دنبال خودش کشید:

_ فقط بیا پریناز، پشیمونم نکن.

بهزاد 

سرم را به شیشه تکیه دادم بودم و منظره یای بیرون را تماشا می کردم. آخرین باری که بین مردم این شهر بودم چند وقت پیش بود؟ آخرین باری که کسی در شلوغی بازار به من تنه زد و عذر نخواست؟ 

آخرین دفعه کی بود که برای خرید لباس رفتم؟ کی بود که باز هم تصمیم گیری برایم سخت شده بود؟ هم باید لباس شیک و مناسبی می خریدم و هم کم خرج می کردم .

پوزخندی به خاطرات هرچند روزمره و بی اهمیتم زدم؛ چه قدر نگرانی هایی که زمانی برایم همه چیز بودند رنگ باخته بود! 

دکتر بهزاد نامدار، داری برای ترور مردی می روی که فقط یک بار عکسش را دیده ای! نه برایت مهم است که چه بپوشی نه به جنس و یا آبرومند بودنش اهمیت می دهی آدم ها تغییر می کردند و من هم به واسطه ی داشتن این ماهیت یکی از قربانیان این تغییر بودم.

اصلا فکر می کردی، روزی از نگاه منتظر دختری به پسرداییش تا این حد عصبی شوی؟ بهانه کردم که نگران جان آرش هستم وگرنه این حسادتم بود، که باعث شد پریناز را از او دور کنم .

در شگفت بودم که چه طور آرش می گفت پریناز به او توجهی ندارد! توجه از این بیشتر؟ من تقریبا هر دو هفته یکبار زخمی می شدم و تا پای مرگ می رفتم اما کسی نبود که ککش بگزد حالا این دختر از احتمال آسیب دیدن آرش این قدر نگران بود؟

نفسم را آه مانند بیرون دادم و به آسمان خیره شدم، از بین ابرهای سفیدی که به صورت متراکم کنار هم بودند باریکه از نور خورشید و آبی آسمان دیده می شد؛ پریناز هم برای من حکم همین باریکه را داشت با این تفاوت په هربار که می خواست ظهور کند و کمی امید به قلب بی رمقم ببخشد ابروهای سفیدی جلویش را می گرفتند که اسامی مختلفی داشتند .

گاهی مهر آرش، گاهی خشم امین و باقی اوقات نصیحت های برادرانه ی مهرداد!

صدای امین مرا افکار بی سامانم بیرون کشید؛ به ناچار نگاه از حرکت سریع مردم در پیاده رو گرفتم و به سمت او برگشتم.

امین: خب که چی؟ ما داریم می ریم اونجا چه با پشتیبانی شما چه بدون اون!

انگار داشت با کسی صحبت می کرد اما صدایی از رایان و پریناز متفکر بلند نمی شد. با گیجی نگاهش کردم و خواستم سوال بپرسم که صدایی مانع شد.

صدا: امین من متوجهم که چی داری می گی، ولی هنور توی هیچ هتلی اتاق رزرو نکرده؛ احتمالا شک کردند که کسی منتظرش…

صدای فریاد امین مرا از جا پراند: _به درک که شک کرده! میگی چه غلطی بکنیم صادق؟ اون عفریته ی بی همه چیز برامون به پا گذاشته، می فهمی یعنی چی؟ یعنی منتظره کار تموم بشه تا خلاصمون کنه.

با شنیدن این حرف از امین، اخمی روی پیشانیم نشست و از آیینه ی بقل به ماشین های پشت سر نگاه کردم. در این شلوغی بازار، تشخیص یک تعقیب کننده خیلی دشوار بود اما غیر ممکن نبود!

_اون ماشین، همون سمندیه که توی خونه ی باده بود؟

رایان: آره همونه چند دقیقه پیش متوجهش شدیم.

با سر تایید کردم و از امین پرسیدم:

_ چرا نمی ری فرودگاه؟

به جای امین صادق جواب داد: _ساعت پروازی که می دونستیم اشتباه بوده اونا زود تر اومدن!

باز دمم را با حرص بیرون دادم، فقط همین را کم داشتیم، چهار تروریست سرگردان در خیابان های تهران! 

امین مخاطبم بود:

_حالا داری کجا می ری؟

نیم نگاهی به من انداخت و اخم هایش را بیشتر در هم فرو کرد _ می خوام مسر بازار تموم بشه تا بتونم از شر اونا خلاص بشم .

شنیدن صدای ملایمش کمی در سیگنال های الکتریکی قلبم اختلال ایجاد کرد: 

_نمی شه به باده بگیم، ماموریت با مشکل مواجه شده؟ 

هرچند که شنیدن صدایش لذت بخش بود اما به هیچ عنوان انتظار نداشتم چنین حرف ساده لوحانه ای را از او بشنوم.

تشر در صدایم حس می شد:

_ به همین سادگی و تموم؟ بهتره به جای این فکرای بچگانه ،یه راه درست پیدا کنید! صادق شما اطلاعاتی نداری؟

سعی کردم چشم غره ی پریناز را دذ در آینه ی جلو دیدم فراموش کنم دست خودم نبود که از توجهش به آرش ناراحت بودم.

اطراف صادق شلوغ بود:

_ بچه ها دارند می گردند رییس، در ضمن مهرداد خان گفتند متوجه منظورتون شدند.

نفسم را با آسودگی بیرون دادم و در دل خدا را شکر کردم حداقل این طور می توانستیم نجات پیدا کنیم.

_خوبه فقط…

صادق بین حرفم پرید و با هیجان گفت:

_ ببخشید قربان همین الان پیداشون کردیم به سمت هتل می رن.

امین که تازه از موج ترافیک رهایی پیدا کرده بود، دنده را عوض کرد و سرعت را بالا برد:

_ کدوم هتله؟ باید کجا بریم؟

)سوم شخص(

تهران عوض شده بود؛ این را با تمام حواس پنجگانه اش احساس می کرد. از آخرین باری که در این شهر بود خاطرات خوبی نداشت. پسرش را در همین خاک از دست داد و بعد ها فرزند دیگرش روی زمین های همین شهر جان داد.

آهی کشید و از شیشه ی دودی لیموزین سلطنتیش بیرون را نگاه کرد. تنها چیزی که احتمالا هیچ وقت در این شهر کمرنگ نمی شد و حتی روز به روز زیاد تر می شد، هوای گرفته ای بود که نفس کشیدن را برای همه سخت می کرد! 

این هوای ابری و دلگیر برای گناهکارانی مثل او حکم شب قبل از اعدام را داشت. همان قدر بی پایان و عذاب آور!

نگاهش را از منظره ی خیابان های شلوغ تهران گرفت و به عادلی دوخت از نگرانی به خودش می پیچید. در این دنیا تنها از یک چیز متنفر بود و آن چیز ترس بود.

برای همین بود که وقتی بهزاد با هزار سختی دست و پنجه نرم کرد و به خطر افتاد، کمکش نکرد. پسرش در این سال ها ترسو شده بود و اگر این ترسش از بین نمی رفت ترجیح می داد پسری نداشته باشد!

گلویش را صاف کرد، که عادل به خودش آمد و منتظر نگاهش کرد: _چه قدر مونده برسیم؟

لرزش صدایش را مخفی کرد: احتمالا یک ساعت قربان.

سر تکان داد و دوباره به مردم خیره شد؛ یکی از دلایل اینکه عادل را نمی کشت این بود که با تمام ترسش دست کم وفادار بود. چیزی که این روزها کم پیدا می شد!

با ترمز ناگهانی ماشین، با شدت به جلو پرتاب شد اما دستش را حائل کرد و از افتادنش جلوگیری کرد. برای لحظه ای متعجب شد که چه طور بعد از این همه سال کمربند ایمنی نبسته است او هنوز قوانین را به یاد داشت و احتیاط هنوز شرط عقل بود.

عادل نگران گفت: 

_قربان شما خوبید؟

صاف نشست و اخم کرد:

_ با چی تصادف کردیم؟

سر تقاطع بود و چون در عقب ترین نقطه ی ماشین نشسته بود نمی توانست مانع مقابلشان را ببیند. 

راننده با احترام جواب داد:

_ یه دویست و شش مشکیه قربان، رانندش یه مرد جوونه و الان از ماشین پیاده شد .

عادل سریع به دو محافظی که یمی جلو و دیگری کنار عادل نشسته بودند فرمان داد: 

_برید بیرون ببینید چه خبره زود باشید.

دستش را بالا برد و مانع شد. بدون کلامی در ماشین را باز کرد و پیاده شد؛ بالاخره قدم روی این خیابان های شوم گذاشت .

یک نگاه به قامت برازنده و بلند او کافی بود تا در دل به او افتخار کند .

مثل همیشه با قدم های بلند و محکم حرکت می کرد، لباس هایش ساده بود این مرد هیچ وقت دنبال تجمل نبود.

 با فاصله ی یک متر از او ایستاد. تنها نشان از گذر زمان روی این فرد، سفید شدن چند تار محدود از موهای کنار شقیقه اش بود. البته نباید نفوذ چشم ها و ته ریش آن کارد شده ای که سن دار ترش می کرد را نادیده می گرفت.

_بعد از این همه سال، فکر نمی کردم بخوای با قر کردن سپر ماشینم بهم خوش آمد بگی!

تغییری در حالت صورتش ایجاد نشد، در عوض قدمی جلو آمد: _زمان زیادی گذشته اما من هنوز یادمه که شما همیشه جنبه ی احتیاط رو در نظر می گیری. ماشین ضد گلوله قر نمیشه جناب نامدار!

احساسی در این لحن بود؟ یا شاید ذره ای محبت و ارادت؟ این دو نفر شمشیر را برای هم از رو بسته بودند.

متفکر پرسید: اینجا چی کار می کنی مهرداد؟

نگاهی به خیابان خلوت اطرافشان انداخت:

_ چی کار می کنم؟ طبق معمول دارم وظیفم رو انجام می دم، حفاظت!

_منظورت چیه؟ 

مهرداد نفسش را آه مانند بیرون داد:

_ فرزند خلفتون منتظره که برسید هتل، کمین کرده تا شمارو ترور کنه!

خشک پرسید: 

_چرا باید این کار رو بکنه؟

مهرداد لبخندی زد و با تمسخر گفت:

_ چون یه نفر اون رو وارد این بازی کرد. جناب نامدار بهم بگید؛ چرا مهرداد رو درگیر این منجلاب کردید؟ سناتور مهره ی شما بود و اون رو توی بازی کشوند، منم طبق معمول شدم محافظ خانواده ی نامدار… اما باید بدونم… 

قدمی جلو آمد و فاصله را به سی سانت تبدیل کرد:

_ چرا؟

نگاهشان در هم گره خورد، جدی و بدون هیچ انعطافی هرکدام طوری به دیگری نگاه می کردند که انگار می توانند ذهن دیگری را بخوانند.

نامدار: چون می خوام انتقام بگیرم. 

مهرداد پوزخند زد:

_ از چی؟ از کی؟ می دونی باعث مرگ چند نفر شدی؟ پسرت آدم کشته امیر علی خان نامدار! می دونی چه زجری داره می کشه؟ 

امیر علی که با دقت به حرف های او گوش می کرد، سکوت کرد تا او ادامه دهد مهرداد لبریز شده بود و او این موضوع را خیلی خوب فهمید.

مهرداد: برای تو همش بازیه؟ 

آره دیگه، جنگ قدرتته! اما برای اون زندگیشه. بهزاد واقعا داره درد می کشه، روحش به درک ولی جسمش داغونه! 

من که فکر نمی کنم اگه یه بار دیگه زخمی بشه دوباره دووم بیاره بدنش جواب نمیده زیر این همه فشار تو اصلا… 

امیر علی بین حرفش پرید و تقریبا فریاد زد: 

_خب که چی؟ می گی چیکار کنم؟ 

یه سری خیانتکارو ول کنم تا خون مردم رو بمکند، چون پسرم ممکنه بمیره؟ من اینطوری تربیتش نکردم! اون یادش نیست اما من یادمه که چه طور بزرگش کردم.

پسرم رو ازم گرفتند حالا باید تقاصش رو بدن. حتی اگه به قیمت جون خودش تموم بشه!

برای لحظه ای سکوت برقرار شد. مهرداد با حیرت به او نگاه کرد؛ انتظار هرچیزی را داشت به غیر از این حرف! یعنی حتی از جان پسر خودش هم گذشته بود؟

کم کم حیرت جای خودش را به خشم داد قدمی به عقب برداشت و پوزخند زد .

مهرداد: باشه آقای نامدار باشه! 

حالا که خودت این طور می خوای من حرفی ندارم. حاضری بهزادم از دست بدی؟ باشه! 

عقب عقب رفت و در ماشینش را باز کرد که صدای امیر علی متوقفش کرد:

_ می خوای چی کار کنی؟

برگشت و نگاهی به چهره ی جا افتاده ی استاد پیرش کرد، این مرد هنور هم مجهول و ناشناخته بود.

قبل از اینکه سوار ماشین بشود جواب داد:

_ همون چیزی که خودت خواستی اگه بهزادو نمی خوای منم ازت می گیرمش.

امیر علی با خشم قدمی به سمت او برداشت: 

_حق نداری بلایی سرش بیاری!

مهرداد پوزخندی زد و ماشین را روشن کرد، همان طور که دنده عقب می رفت سرش را از پنجره بیرون برد و گفت: 

_حالا می بینیم!

ماشین خیلی زود از او دور شد و در نهایت از دیدش محو شد. او این بازی را بعد از سالها دوباره شروع کرده بود. اما رقیب قدری مثل مهرداد را نادیده گرفته بود.

این وسط فقط بهزاد بود که آسیب می دید؛ دلیلش هم واضح بود! 

بهزاد بدون اینکه خودش بداند اطلاعاتی داشت که می توانست کارهای کثیف خیلی هارا آشکار کند  امیر علی با چهره ای متفکر دوباره سوار ماشین شد و فرمان حرکت داد .

همه می دانستند این پسر خاص و ارزش مند است، اما دلیل ارزش مند بودنش را فقط پدرش می دانست.

بهزاد 

برای سومین بار اطراف را چک کردم و اخمم غلیظ تر شد.

_صادق تو مطمئنی هنوز نیومده؟

اطراف او همچنان شلوغ بود، بالاخره این تنها ماموریتی نبود که گروه پذیرفته بود و سالن کنترل مشغول پشتیبانی افراد دیگر بودند.

صادق: بله رییس کاملا مطمئنم یه توقف چند دقیقه ای داشتند و بعد دوباره حرکت کردند اما الان توی ترافیک هستند .

با سر تایید کردم، نمی دانم چرا این کار را انجام دادم چون صادق نمی توانست مرا ببیند. 

نگاهی به امین انداختم که کاملا متفکر بود و داشت اطراف را می پایید هنوز یادم نرفته بود چه طور دل و روده مان را از دهانمان بیرون آورد تا بالاخره از دست جاسوس های باده راحت شدیم. روبروی در ورودی هتل در سمت دیگر خیابان پارک کرده بودیم و سکوت ماشین تنها با صدای بوق ماشین های اطرافمان شکسته می شد.

_به چی فکر می کنی؟

نیم نگاهی به من انداخت و دوباره به بیرون خیره شد:

_به اینکه توی اون جعبه چیه که این دختره دنبالشه و اینکه چرا هر دردسر و معمایی آخرش به تو ختم می شه؟

نه یک روز، نه دو روز، بلکه تمام مدتی که در حال فرار از مرگ بودم یا هربار که جانم به خطر می افتاد این سوال پر رنگ تر از قبل می شد واقعا چرا من؟

نفسم را آه مانند بیرون دادم و به جای خالی رایان و پریناز نگاه کردم: 

_ ای کاش حداقل این رو می دونستم! 

از روی جی پی اسی که از پایگاه آورده بودیم موقعیت آن دو نفر را چک کردم، رایان روی یکی از ساختمان ها مستقر شده بود و پریناز داخل هتل بود .

امین به سمتم برگشت و مایل نشست: 

_جدی می گم، هیچ استدلال هرچند مسخره ای به ذهنت نمی رسه؟ 

سرم را به طرفین تکان دادم: _متاسفانه هیچی من یه دفعه وسط این ماجرا افتادم!

اینبار او تکذیب کرد: 

_تو یه دفعه وسط ماجرا نیومدی؛ برات از قبل برنامه ریخته بودند .

اگه نظر من رو بخوای می گم موقعیت الانت به خاطر یه ماه یا دو ماه پیش نیست تو قبل از مرگ شاهین جانشینش بودی.

اخم کردم:

_ چرا این رو می گی؟ چیز خاصی می دونی؟

با نگاه نافضش مستقیم به من زل زد: 

_چی خاص تر از اینکه تو و شاهین توی بچگی عکس دو نفره داشتی، ولی خودت می گی که کل عمرت توی یتیم خونه بوی؟

خب اینکه شاهین مرا از کودکی می شناخت جدید نبود اما از مجهولات بود ولی اینکه از من عکس داشته بحث دیگری بود.

_تو از کجا اون عکس رو دیدی؟

امین: یه بار که رفته بودم بهش گزارش بدم یه عکس روی میزش دیدم. حالا یا اون عکس واقعی نیست، یا اینکه تو داری یه چیزایی رو می پیچونی!

دهانم از حیرت باز ماند.

چه طور خودم نفهمیده بودم؟ 

گذشته ی من… هرچه که بود اشتراکاتی با شاهین داشت و جالب تر اینکه نه از من سابقه ای وجود داشت و نه از او، اما در ذهن جفتمان خاطرات و اتفاقات ثبت شده بود.

قلبم برای لحظه ای نا منظم تپید و نفسم گرفت .

امین با چشم گشاد شده شانه ام را تکان داد: 

_چت شد؟ سکته زدی؟ 

نگاه از خیابان شلوغ گرفتم و به امین زل زدم؛ نمی دانم قیافه ام چه شکلی بود که رنگ از صورتش پرید. 

ضربه ی محکم تری به کتفم زد که به در ماشین برخورد کردم:

_ مرتیکه الان وقت مردن نیست جون بکن ببینم چه مرگت شده؟  صدایم از ته چاه در آمد:

_ حافظه.

اخم کرد و داد کشید: 

_حافظه چی؟ د بنال دیگه!

نفسم را با فشار بیرون دادم و رگباری حرف زدم:

_از گذشته ی ما مدرک نیست، تنها مدارک خودمون بودیم من و شاهین اون رو کشتن و من …

مکثی کردم و شگفتی ادامه دادم: _من چیزی یادم نمیاد می فهمی یعنی چی؟ یعنی من چیزی می دونستم که مهم بوده ،حافظم رو ازم گرفتند و تمام این سالا فکر کردم یکی دیگم.

با تردید سر تکان داد و گفت:

_ کشف بزرگی بود اما دقیقا چرا؟

دهان باز کردم تا حرف بزنم که تماس تلفنی وصل شد و صدای هیجان زده ی صادق آمد:

_ صد متر فاصله دارند بچه ها.

 نگاهی بین خودمان رد و بدل کردیم و حواسمان جمع شد و سریع بی سیم هایی که داخل گوشمان بود، را فعال کردیم. 

امین: رایان، صد متر فاصله دارند .

رایان: اوکی داداش حواسم هست فقط قرار که هنوز همونه؟

من به جای امین جواب دادم:

_ آره فقط زخمی بشه؛ حواست رو جمع کن پسر!

رایان با دلخوری غر زد: 

_اطاعت قربان، چه خوبم رییس بازی در میاره!

امین بی توجه به او گفت:

 _موقعیتت چطوره دختر؟

پریناز مثل خودش سرد جواب داد: 

_همه چیز مرتبه، در ضمن ترجیح می دم با اسم صدام کنی تا اینکه چرت و پرت بگی!

امین سری تکان داد و زیر لب زمزمه ای عصبانی کرد که نشنیدم چه گفت؛ چرا این دو نفر مثل کارد و پنیر بودند؟

صدای صادق دوباره وصل شد:

 _کمتر از پنجاه متر و اینکه…

صدای تقه ی کوچکی از زی سیم آمد، اما هیچ کداممان توجه نکردیم لیموزین مشکی رنگی را از آینه ی کنار ماشین دیدم که نزدیک می شد با کلافگی پرسیدم: 

_اینکه چی؟

تنها پاسخمان شلوغی اطراف و صدای های پراکنده ی سوله ی اول بود، نگاهم بین صفحه ی موبایل و ماشینی که لحظه به لحظه نزدیک تر می دشد در رفت و آمد بود زمان داشت از دست می رفت.

امین: صادق لال مونی گرفتی؟ حرف بزن، چی شده؟

صادق بالاخره به حرف آمد اما صدایش وحشت زده و بلند بود: بی سیم رایان قطع شده. موقعیتش رو ندارم چی شده؟

با شنیدن این حرف امین سریع دوربین جنگی را از صندلی عقب برداشت و دیدش را روی ساختمان قراردادی ما تنظیم کرد، اما نگاه من به لیموزین بود که سریع نزدیک می شد و در نهایت با حرکتی حرفه ای مقابل در هتل در سمت دیگر خیابان پارک کرد، داشت دیر می شد و ما هیچ کاری نکرده بودیم.

صادق با ترس و خشم گفت:

_ نمی دونم چه اتفاقی افتاده اما من هیچ نشونه ای از رایان ندارم .

دری که به سمت هتل و مخالف من بود باز شد و مرد قد بلندی از لیموزین پیاده شد، کت و شلوار مشکی رنگی به تن داشت و اندامی ورزیده اما چهره اش مشخص نبود .

بدون اینکه از او نگاه بگیرم با استرس پرسیدم:

_ امین چی شد؟

با خشم گفت:

_ نمی دونم، نمی دونم لعنت به این شانس!

دو مرد کت و شلواری درشت هیکل به سمت او رفتند و اطرافش را گرفتند؛ درب لیزری هتل باز شد و سه مرد دیگر که هم هیکل با محافظ های قبلی بودند بیرون آمدند .

صدای پریناز که درزی سیم پیچید قلبم را لرزاند: 

_چی شده؟ چرا کاری نمی کنید؟ 

بی توجه به او نفس عمیقی کشیدم و روبه امین گفتم: 

_داره دیر می شه امین!

دوربین را محکم پشت ماشین پرت کرد: 

_می دونم، خودم تمومش می کنم .

نگاهم بین او په داشت از پله های هتلل بالا می رفت، و امینی که کلتش را بر می داشت. رد و بدل شد موقعیت سختی بود! 

نقشه اش را من کشیده بودم و کل این خطرات و عملیات نظر من بود، جان آرش در دستان باده ای بود که به خون او تشنه بود. نامردی نبود اگر امین را به جای خودم در دل خطر می فرستادم؟  در یک لحظه تصمیم گرفتم و اجرایش کردم .

کتف امین را کشیدم و مجبورش کردم بشیند و قبل از اینکه بتواند واکنشی نشان بدهد ،اسلحه را از دستش کشیدم و از ماشین بیرون پریدم و با تمام سرعت به سمت لیموزین دویدم. 

بوق ماشین ها، صدای ترمزشان و حتی مردمانی که از دیدن اسلحه در دستانم تعجب می کردند و فریاد می زدند برایم محو شد هدف من تنها مردی بود که به این سمت برگشت و با حیرت نگاهم کرد .

تصاویر اطرافم مات شد و دوباره صدای سوت در گوش هایم پیچید، نگاهم روی چهره ی آشنای او زوم شد.

می خواستم او را بکشم؟ نمی دانستم!

اولین بار به خواست من نبود اما حالا اگر او می مرد تنها من قاتل به حقش بودم .

صدای اولین شلیک، سوت را قطع کرد و موج عظیمی از صدا ها به  روان شدند .

سمتمنمی دانستم چه می کنم فقط فهمیدم که دومین و سومین گلوله را به سمت کمر و شکمش شلیک کردم هرچند که محافظ ها اطرافش را گرفته بودند و نمی گذاشتند او زخمی شود.

با مکث من، موجی از گلوله ها به سمتم شلیک شد و به من فهماند که فرصتم تمام شده است، همان طور که بی هدف به سمت آن ها شلیک می کردم مسیرم را از جلوی لیموزین کج کردم و اسلحه را پایین آوردم و با تمام سرعت دویدم که چیزی محکم به سینه ام برخورد کرد .

شدت ضربه آن قدر زیاد بود که تعادلم را از دست دادم و به پشت روی زمین افتادم؛ درد شدید تنم را نادیده گرفتم و سرم را بالا گرفتم و خدای من.

چه می دیدم؟ پریناز دیوانه شده بود که خودش را در آغوش من انداخت؟

خشم و حیرت با هم به صدایم هجوم آوردند: 

_پریناز تو؟

سرش را از روی سینه ام بلند کرد و با لحن بی جانی صدایم زد:

_ آخ بهزاد!

دستم را روی کمرش بالا کشیدم که خیس شد ،یک لحظه هم کافی بود تا جریان را بفهمم و خون در رگ هایم منجمد شود.

_پریناز چرا…

با شنیدن صدای فریاد محافظ ها حواسم جمع شد و دستم را دور کمرش حلقه کردم و او را بالا کشیدم و بلند شدم .

نگاهی به پشت سرم و مردانی که مارا نشانه رفته بودند افتاد و کمر شل شده ی پریناز را محکمتر در آغوش کشیدم و کامل بغلش کردم، قدمی برنداشته ببودم که ماشین امین جلوی پایم ترمز کرد. بلافاصله در عقب ماشین باز شد و امین عربده کشید

امین:سوار شید .

سرش را به سینه ام چسباندم و سریع به سمت ماشین دویدم، هر آن منتظر بودم تا با گلوله های آن ها سوراخ شوم اما صدای فریاد آشنایی مانع از این کار شد. به گمانم همان مرد هدفم بود که دستور داد به ما شلیک نکنند اما چرا؟  نمی دانم!

در ماشین را تا آخر باز کردم و پریناز را روی دو دست بلند کردم و روی صندلی عقب گذاشتم؛ قبل از اینکه خودم سوار شوم برای لحظه ای نگاهم به ساختمان بلند روبروی هتل افتاد.

مرد بلند قدی در لباس سیاه و نقاب کاملا پوشیده ای در حالی که تک تیرانداز رایان را در دست داشت، روی پشت بام ایستاده بود و به من ن گاه می کرد . 

نمی دانم دید یا نه اما من فقط یک جمله را لب زدم:

_ انتقام می گیرم!

و قبل از اینکه او بتواند واکنشی نشان دهد، سوار ماشین شده بودم و به مسیر ناکجا آباد می رفتم.

پریناز

نوازش دستان یخ زده و سردی را روی صورت گر گرفته ام حس می کردم، درد داشتم، داشتم آتش می گرفتم اینجا و این لحظه برای من خود جهنم بود! 

قلبم می سوخت، درد می کرد و نفس کشیدنم را سخت می کرد. چه مرگم شده بود؟

در این شرایط سخت صدایش مثل آب روی آتش آرام کننده بود. چیزی را که در صدایش حس می کردم، ته دلم را قرص می کرد.

بهزاد: پریناز پریناز، چشمات رو باز کن؛ دختر جون الان وقت خوابیدنه؟

نهایت محبتش همین بود؟ من جانم را برایش فدا کرده بودم و او اینطور جوابم را می داد؟ صدایش از قبل نگران تر شد: 

_یه چیزی بگو دختر د لامصب چرا حرف نمی زنی؟ پری؟

پری گفتنش چه به دل می نشست، چرا اینقدر آرامم می کرد؟ مگر دستش که روی پیشانیم کشیده می شد چه جادویی داشت؟ بهزاد به من نا محرم نبود؟

با صدای عربده اش چهارستون بدنم لرزید:

_ امین تند تر برو!

امین هم متقابلا فریاد زد:

_ بنز که نیست الاغ از این سریع تر که نمی شه!

ناگهان بدنم رو به بالا کشیده شد و کل تنم درد گرفت شدت خونریزی پشتم بیشتر شد، در عوض در آغوش بهزاد فرو رفتم.

صدایش خشمگین تر از قبل بود:

_ به خداوندی خدا اگه به موقع نرسیم بیمارستان خودم و خودت رو باهم دار می زنم .

امین متقابلا فریاد زد: هیچ غلطی نمی تونی بکنی کدوم بیمارستان؟ هر جا بریم می گیرنمون!

فریاد دوباره بهزاد درد را در کل تنم پخش کرد: 

_می گی چه غلطی بکنیم؟

قبل از اینکه امین دوباره داد بزند با توان اندکم به ران بهزاد چنگ زدم که سریع از جا پرید.

بهزاد: جانم پری، بگو عزیزم.

از لای پلک های نیمه بازی که کل توانم را می گرفت به چهره ی نگرانش نگاه کردم:

_ بریم خونه ما.

حیرت زده گفت: 

_اما…

آهی کشیدم و با درد گفتم:

_ حالم بده بهزاد.

فشار پنجه هایش دور شانه ام بیشتر شد و مرا بیشتر به خودش چسباند؛ می ریم، قول می دم.

 لب هایم باید به لبخندی کش می آمد اما نمی توانستم. پلک هایم روی هم افتاد و بار دیگر از درد به خودم لرزیدم؛ کل تنم در آتش می سوخت و قطره قطره جریان خون را روی پوست تبدارم حس می کردم .

در این بلبشوی درد و مرگ، فقط صدای جادویی این مرد را کم داشتم:

_ آدرس رو بگو .

لب هایم خشک بود و داغ، دهانم مثل چوب های کنار آتش خشک شده بود و کل گلویم می سوخت با این حال زبان باز کردم و بریده بریده گفتم.

)سوم شخص(

مشت محکم امیر علی روی میز چوبی فرود آمد و عادل را از جا پراند، با ترس به رییسش نگاه کرد و به خود لرزید این طایفه در حالت عصبانی زیادی خطر ناک می شدند.

امیر علی سرش را بین دستانش گرفت و بخشی از موهایش را کشید؛ دقیقا همان عادتی که پسر دومش داشت!

امیرعلی: دختره هنوز زنده است؟

عادل قدمی جلو گذاشت و با لحن آرامی جواب داد:

_ خبری نداریم، کسی نمی دونه کجا رف…

امیرعلی: پس اون مفت خورا دارند چه غلطی می کنند؟

سرش را پایین انداخت و سکوت کرد؛ امیر علی عصبانی و کلافه، به مراتب خطرناک تر از گلوله ی سفیر کش کلت بود!

امیر علی نفسی گرفت و به پشتی صندلی تکیه داد:

_ بگردید، پیداش کنید. 

وای به حالتون وای به حالتون اگه بلایی سر بهزاد اومده باشه! تر و خشک رو باهم می سوزونم.

عادل تعظیم مختصری کرد و قدمی به عقب آمد تا خارج شود که تقه ای به در خورد و قبل از اینکه اجازه ای صادر شود ،در اتاق باز شد.

_خب چه خبرا؟

می بینم که امیر علی خان اینجا کز کردند و خود خوری می کنند. درست می بینم؟

مهرداد با قدم های بلند، عرض اتاق را پیمود و روی صندلی چرم کنار میز نشست و پا روی پا انداخت .

حرکت امیر علی آن قدر سریع بود که کاملا دیده نشد و تنها وقتی قصدش معلوم شد که راست ایستاد و اسلحه را رو به پیشانی مهرداد گرفت.

چشم های مهرداد اول گشاد شد اما خیلی زود خودش را جمع و جور کرد و حالت شوخی به چهره اش داد و شروع به خندیدن کرد .

همان طور که می خندید گفت: _اصلا باورم نمیشه! می دونی امیرخان واکنشت فراتر از انتظارم بود؛ خب، حالا چرا شلیک نمی کنی؟

در یک لحظه مسیر دست امیر علی تغییر کرد و صدای شلیک گلوله در اتاق پیچید، طولی نکشید که صندلی مهرداد کج شد و خودش و صندلی روی زمین افتادند اما دستش را ستون کرد و قبل از اینکه کامل نقش زمین شود نیم خیز شد و ایستاد.

هر چه قدر هم که آدم خوددار و قدرتمندی بود نتوانست به این مورد واکنشی نشان ندهد حیرت وقتی در صورتش تشدید شد که لوله ی اسلحه به سمت سینه اش قرار گرفت .

عادل ترسیده گفت: 

_قربان.

امیر علی فریاد زد:

_ برو بیرون.

می دانست اگر برود بین این دو نفر اتفاق خوش آیندی نمی افتاد، اما اگر نمی رفت مرگ خودش حتمی بود. به اجبار تعظیم کرد و سریع از اتاق بیرون رفت؛ حالا فقط استاد و شاگرد مانده بودند.

مهرداد پوزخندی زد و قدمی به جلو برداشت و کامل به طرف مقابل میز چسبید که لوله ی اسلحه روی سمت چپ سینه اش قرار گرفت.

مهرداد: خب، چرا شلیک نمی کنی؟

پره های بینی امیرعلی با شدت باز و بسته می شد و صورتش قرمز شده بود، با این حال دستش لرزشی نداشت.

امیرعلی: مهرداد خط قرمز من رو می دونی، چرا زیر پاش گذاشتی؟ می خوای به چی برسی؟ مهرداد اخم کرد و با جدیت جواب داد:

_ خودتون گفتید جونش براتون مهم نیست پس چرا این قدر عصبی شدید؟

_مهرداد!

صدای فریاد عصبی امیرعلی آشنا بود، سال ها این صدا را شنیده بود و حالا دوباره برایش تکرار می شد پرده ی خاطرات رو شده را کنار زد و پلک هایش را بهم فشرد:

_ بله استاد؟

همین جمله کافی بود تا آب روی آتش خشم امیر علی باشد؛ صدای او هم آرام تر شد:

_ چرا کاری می کنی که یه بلایی سرت بیارم؟  چشم هایش را باز کرد:

_ اگه حقمه، هرکاری لازمه انجام بدید.

غم عمیقی در چشمان امیر علی نشست و دستش برای دومین بار شل شد چرا همیشه این پسر کاری می کرد که اقتدارش خدشه دار شود؟ 

اسلحه را آرام آرام پایین کشید و روی میز قرار داد، مهرداد دومین فردی بود به او اعتماد کامل داشت .

امیر علی سرش را با تاسف تکان داد و به حرف آمد:

_ فکر می کردم تو طرف منی، واقعا می خواستی بکشیش؟

مهرداد: با نهایت احترام، من طرف خودمم؛ در ضمن یه روزی یکی وقتی داشتم بهترین رفیقم رو از دست می دادم مجبورم کرد که با دستای خودم بکشمش تا درد نکشه؛ از من چه انتظاری دارید استاد وقتی اینارو از خودتون یاد گرفتم؟

هردو نفر با غم و در سکوت بهم نگاه کردند؛ خیلی خوب آن خاطرات را به یاد می آوردند و… عذاب می کشیدند. 

امیر علی سرش را پایین انداخت: _حداقل بگو چرا؟

مهرداد: چون خانوادم رو ازم گرفت منم حق داشتم مثل اون محبت حس کنم، مگه نه؟ امیر علی به جوان برازنده ی مقابلش نگاه کرد:

_ اون حتی یادش نمیاد. تاوان گناهان نکردش رو داده، نمی خوای تمومش کنی؟

مهرداد قدمی به عقب برداشت و متفکر جواب داد: 

_من تصویه حسابم جداست؛ مادرم، برادرام و پدرم رو اون ازم گرفت خانوادم همه چیز من بود، اونم باید درد از دست دادن همه چیزش رو توی اوج لذتش از زندگی احساس کنه.

قلب امیر علی با هر کلمه ی مهرداد مچاله تر می شد؛ بهزاد بیچاره چه گناهی کرده بود که باید اینقدر عذاب می کشید؟ آن هم برای دوبار؟

به مهرداد که حالا در آستانه ی در ایستاده بود نگا انداخت خود خواهی بود اما هنوز هم در اعماق وجودش پدرانه هایی بود که حتی مجبور به التماس کردنش کند.

امیرعلی: نکشش!

نگاهی که بینشان رد و بدل شد خیلی عمیق بود، مهرداد در را باز کرد: 

_حتی اگه من نکشمش روزی می رسه که بهم التماس می کنه تا این کارو بکنم.

کمر امیر علی بیشتر خم شد و درد قلبش بیشتر! 

مهرداد قدم دیگری برداشت و از اتاق بیرون آمد اما می دانست که صدایش به گوش استادش می رسد، پس ادامه داد:

_مرگ من و اون به دست هم دیگه است؛ یه امپراطوری دو تا فرمانروا نمی خواد!

بهزاد 

ماشین که وارد کوچشان شد تعلل نکردم و سریع پریناز را در آغوش کشیدم ناله ی آرامی کرد، نگاهم نا خوداگاه روی صورت قرمز شده اش ماند که هنوز اثر انگشتان و سیلی ام را داشت. برای هزارمین بار خودم را لعنت کردم اما چاره ای نداشتم، اگر نمی زدمش خوابیده بود .

همین که امین ترمز کرد با یک دست در را باز کردم و با دست دیگر شانه اش را در آغوش کشیدم و پاهایم را از ماشین بیرون آوردم و کامل بغلش کردم. دستم را محکم زیر زانوهایش حلقه کردم و با تمام سرعت به سمت خانه رفتم، برایم مهم نبود که مردی از انتهای کوچه با دهانی باز مانده نگاهم می کند. حتی خونی که روی زمین می رخت هم برایم مهم نبود؛ تنها متوجه پیراهنم که هر لحظه بیشتر خیس می شد و بدن سرد شده ی پریناز بودم .

فرصتی برای زنگ زدن نبود برای همین به در خانه که رسیدم با تمام قدرت لگدی حواله اش کردم که صدای بلندی داد .

قلبم آن قدر محکم می کوبید که سینه ام درد گرفته بود، در این لحظات به نظر می رسید سختی نفس کشیدن من و او دقیقا به یک اندازه است.

نگاهی به صورت بی رنگش انداختم و با التماس گفتم:

_ طاقت بیار پری، طاقت بیار.

صدای کشیده شدن دمپایی روی موزاییک وبعد صدای زنی آمد: _کیه؟ قبل از اینکه من جواب بدهم امین بلند گفت: 

_درو باز کن خانم .

در یک آن در باز شد و چهره ی زن جا افتاده اما همچنان زیبایی را دیدم، که سعی داشت چادرش را مرتب کند .

زن: چیه مگه سر آور…

میخکوب من شد و لب هایش از هم فاصله گرفت.

 با حیرت گفت: 

_شاهین؟

نگاهش پایین کشیده شد و همین که پریناز را دید، ترسیده جیغ زد: _پریناز!

امین در را هول داد و او را کنار زد و من سریع وارد خانه شدم، از حیاط نسبتا سنتی خانه با نهایت سرعتی که می توانستم گذشتم و از پله های مرمر جلوی در بالا رفتم و با آرنجم در شیشه ای نیمه باز را کامل باز کردم و وارد شدم، نگاهم دور تا دور نشیمن سنتی و مدرن خانه چرخید. 

صدای دختری از داخل آشپزخانه آمد:

_ مامان چی شده؟ کی بود؟

زمزمه وار اسمش را صدا کردم و بعد تن صدایم را بالا بردم:

_ پریسا!

شتابان از آشپزخانه بیرون دوید و با دیدن ما کپ کرد؛ با کلافگی نگاهی به تن نیمه جان پریناز انداختم و داد زدم:

_ توی این خراب شده تخت دارید؟

انگار تازه به خودش آمد که سریع به سمت یکی از در ها دوید و جیغ کشید: 

_بیا اینجا. 

محکم تر بغلش کردم و سریع وارد اتاق شدم و پریناز را به کمر روی تخت گذاشتم که ناله ی خفیفی کرد  قلبم سوخت و کل جانم از ناله اش آتش گرفت، تقصیر من بود!

_یه بالش بیار.

دستم را آماده گرفتم و همین که نوک بالش به دستش خورد سریع کشیدمش و کنار پهلویش گذاشتم و تنش را آرام کج کردم و طوری او را روی شکم خواباندم، که بتواند نفس بکشد و هم خودم به زخمش مسلط باشم .

مانتوی تیره اش غرق در خون شده بود و هنوز هیچ نشده، تخت را هم رنگی کرده بود.

نگاهی به اطراف انداختم و با دیدن قیچی روی میزتحریر، سریع به آن سمت رفتم و پایین مانتو را شروع به بریدن کردم .

_هر چقدر باند، پارچه، هر وسیله ی پزشکی و بدرد بخور که دارید برام بیار. همه رو آب گرم و خشک کننده هم بیار. 

به کمرش که رسیدم پارچه داخل قیچی جمع شد و نتوانستم ادامه دهم، با کلافگی لعنتی به شانسم فرستادم و قیچی را به گوشه ای پرت کردم و دو طرف پارچه را گرفتم و محکم کشیدم که با صدای بلندی جر خورد و باز شد که ای کاش نمی شد.

نفسم در سینه حبس شد و بیرون نیامد و انگار تمام احساسات وابسته به مذکر بودنم در همین یک لحظه طغیان کرد .

خیره به کمر و پوست پریناز بودم، حالم دست خودم نبود. در واقع خودم نبودم نمی دانم چه بود فقط می دانستم هر چه که بودهمان لحظه مرا به جنون کشیده بود!  

چشم هایم را بستم و سعی کردم فکرم را آزاد کنم، الان وقت چنین احساسات و افکاری نبود در دل برای شاید چندمین بار عاجزانه خدا را صدا زدم .

_الان وقتش نیست، هر غلطی هم که تا امروز…

کردم نگاهم هرز نرفته. الانم نباید بره!

لب گزیدم و به خدا التماس کردم این دختر همانی بود که قلبم را می لرزاند؛ اما من حق نداشتم به او نگاه بدی داشته باشم .

نه به خاطر او بلکه به خاطر خودم. حق نداشتم به اعتقادات ضعیف خودم و ایمان پرینازی که بیهوش بود خیانت کنم.

نفسم را آرام تر از قبل بیرون دادم انگار که یک بار خدا داشت کمکم می کرد، قلبم آرام تر می تپید. 

چشم هایم را باز کردم و با فشار دیگری به مانتویش تا روی کتفش پاره اش کرد و دوباره نفسم حبس شد اما اینبار از دیدن جای زخم ها! 

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان تاریکی پارت آخر

رمان تاریکی جهت مشاهده به ترتیب رمان تاریکی از اینجا کلیک کنید شاید هم باید…  …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *