رمان عشق های پنهانی

رمان عشق های پنهان پارت آخر

رمان عشق های پنهان پارت آخر

جهت مشاهده به ترتیب رمان عشق های پنهان از اینجا کلکیک نید

برای ذره ای اکسیژن تقلا می کردم.

برای ثانیه ای نفس کشیدن.

قفسه سینه ام با شتاب بالا و پایین می شد.

 

دود کل اتاق رو توی خودش حل کرده بود و مثل  یک مه ناپدید شده بود.

 

بی جون و بی رمق گوشی رو کنار گوشم قرار دادم.

صدای فریاد و بغض دارش لحظه ای تمومی نداشت!

لب هام رو از هم باز کردم و به زور نالیدم:

_ س… سا…واش

 

_ جانم عمرم!

 آخه چرا رفتی اتاق؟

 الان خودم رو سریع می رسونم.

تحمل کن باشه؟

 

چشم هام دیگه داشت روی هم می افتاد.

همه چیز برام تار و نامفهوم شده بود، نفسی دیگه برام باقی نمونده بود.

ذره ای اکسیژن تمنا می کردم ولی دریغ…

 

به زور و با تمام توانم زمزمه کردم .

 دوس…. دوستت… دارم من…

 

قبل از تموم شدن جمله ام، چشم هام روی هم افتادن.

یک تاریکی سیاه،  

مثل یک تونل ِ وحشت انگیز!

 تنها و غریب.

 

 *******

 

 

“راوی”

 

صدای لرزون و بی جوونش رو که شنید، لحظه ای حس کرد نفس کشیدن براش بزرگترین عذابه.

 

انگار اکسیژنی که وارد ریه هاش شده بود توان پس دادن نداشت!

 

کنترل لرزش ِ دستش رو نداشت.

اون قدر فرمون رو بین پنجه هاش محکم فشرده بود که خورد شدنِ انگشت هاش رو به وضوح حس می کرد.

 

با تموم وجود پاش رو روی پدال گاز گذاشت و با سرعتی عجیب روند.

زیر لب با صدایی لرزون و گرفته زمزمه کرد:

_ چیزیت نمی شه. نمی ذارم اتفاقی برات بیافته. همش تقصیر من بود. آخه چرا من ِ لعنتی تو رو با خودم نبردم؟

 

لرزش گوشی ِ رو درون جیب پیرهن ِ جذب سفید رنگش حس کرد.

 

یکی از دست هاش رو از روی فرمون برداشت و با همون لرزش ِ بین انگشت هاش، گوشی رو کنار گوشش قرار داد.

 

صدای نگران و دلهره آوره سعید توی گوشش پیچیده شد:

_ داداش کجایین؟ رسیدین؟

 

چیز ی نگفت و تنها فقط لب زیرینش رو محکم اسیر دندون هاش کرد.

اون قدر محکم و با قدرت که جار ی شدنِ خون روی لبش رو حس کرد.

 

سعید حرف می زد و ساواش تنها سکوت تحویلش می داد.

یک آن سعید گفت:

_ آلما کجاست؟ مگه قرار نبود با زن داداش بیاین؟!

د ِ مرد یه کلام حرف بزن دیگه. نصفه جوونم کردی.

 

با انگشت هاش فرمون رو محکم بینِ  پنجه هاش می فشرد و با صدایی که از تَه چاه می اومد زمزمه کرد.

خودم با دست های خودم آهوم رو میون ِ گرگ ها تنها گذاشتم.

 

با صدای خش دار ی زمزمه کرد.

_ سعید من بی اون می میرم!

 

مجالی به سعید نداد و گوشی رو روی صندلی ِ کنار پرت کرد.

دوباره به پدال گاز فشار ی وارد کرد و عصبی دستش رو روی فرمون مشت کرد.

 

 ****

تا رسیدن به کلبه،

انگار روح ِ رفته شده از جسمش، دوباره به جسمش برگشته بود ولی…

فقط با دیدنِ  آلما نفس رفته اش برمی گشت.

فقط با دیدنِ  دوباره ی اون، قلب بی قرار و کندش تپش می گرفت.

 

با سرعت از ماشین پیاده شد.

قدم بعدیش مصادف شد با قدم های کند و آروم آرومش.

 

با دیدنِ  کلبه که میون آتیش در حال سوختن بود، لحظه ای شُکه سرجاش ایستاد.

ناباور نگاهش روی کلبه ای بود که دلبرکش توی اون بود.

عزیزترینش اون جا بود!

 

کتش رو از تن بیرون آورد و با سرعتی عجیب به سمتِ کلبه قدم برداشت.

آتیش مثل مجذوب کننده، کم کم به سمت در چوبی ِ کلبه روونه می شد  و از همه مهم تر قفل بودنش!

 

چندین بار لگدی به در وارد کرد اما…

در باز نشد.

چندین بار دیگه این کارو تکرار کرد که در آخر در با یک ضرب باز شد.

 

همین که وارد شد یک دفعه از سقف تکه ای چوب، درست از کنار بازوش رد شد و روی زمین افتاد.

 

شعله های آتیش هر کدوم جایی روونه می شدن.

ابروهاش رو سخت درهم گرده کرد و از میون ِ دود، چشمش فقط دنبال یک چیز بود.

با قدم های تند و گام های بلندش به سمت پله ها راه افتاد.

 

همین که جلوی در رسید. نگاهش میخ ِ دستگیره ی در ثابت موند.

نمی خواست چیز ی رو ببینه که طاقتش رو نداشت!

به خودش اومد و دست های لرزونش روی دستگیره ی نشست.

اما، با شتاب و قدرت، ضربه ای به در قفل شده وارد کرد.

 

با باز شدنِ در، نگاهش روی گردن بندی قفل شد که روی زمین افتاده بود.

 

همون طور که یکی از زانوهاش رو به زمین خم کرده بود. گردن بند ِ سبز مرواید رنگ رو که درخشش هنوز که هنوز بود حفظ کرده بود، خیره شد.

لمس این گردن بند آرامش خاصی رو بهش منتقل می کرد.

 

نگاهش رو آروم به اون سمت امتداد داد و با دیدنِ  چیز ی که دید، حیرت زده گردن بند رو توی مشتش قفل کرد و با سرعت به سمتش رفت.

 

 

انگار ثانیه ای همه چیز ثابت مونده بود و فقط نگاه ِ مغموم و گیرای ساواش به دلبرکش بود که بی جوون روی زمین افتاده بود.

 

کتش رو که کنار بازوانش بود برداشت و به گوشه ی اتاق رفت.

 

تنش از التهاب ِ پیش از اندازه ی گرمای آتیش، سوزان شده بود.

دود بخشی از اتاق رو پوشش خودش قرار داده بود و فقط تونسته بود دست ِ آلما رو ببینه.

 

همین که کنارش نشست. نگاه بی قرارش صورتِ آلما رو شکافت.

اما، اثر ی از چهره مهتابیش نبود!

 

 یکی از دست هاش رو زیر پای آلما برد و با دستِ دیگه کمرش رو چنگ زد و بلندش کرد.

 سخت اون رو در آغوشش فشرد.

 

سر آلما روی سینه ی ستبر ساواش قرار گرفته بود.

 

همین که بلند شد .یک دفعه کمدی که کنار ِ اتاق بود و دقیقا روبروشون قرار گرفته بود شروع به سقوط کرد.

 

چون فاصله کمد و ساواش خیلی کم بود. قبل از این که کمد کامل روشون بیافته، با یک دست مانع سقوط کمد شد.

 

تنها وسیله ای که توی اتاق سالم مونده بود انگار همین کمد ِکِذایی بود!

 

تموم قدرتش رو به جوون دست هاش منتقل کرد.

 

از یک طرف آلما در آغوشش بود و از طرفی دیگه با یک دست داشت مانع افتادن ِ کمد به روشون می شد.

 

سوزش سوختنِ آتیش به دستش رو حس کرد اما با این حال دستش رو لحظه ای از کمد جدا نکرد.

 

آتیش کم کم به سمتِ کمد هم داشت روونه می شد و انگار دستش میون ِ انبوهی از ذغال ِ داغ قرار گرفته بود و از درد، تنها لبش رو میونِ  دندون هاش محکم فشار می داد.

 

سر آلما از سینه اش جدا شد و میون زمین و هوا قرار گرفته شده بود.

هنوز هم سایه ای که روی صورتِ آلما بود رو نمی تونست ببینه.

 

نفس هاش به شماره افتاده بود،

جار ی شدن خون رو میون انگشت های دستش به وضوح حس می کرد.

سنگینی کمد رو دیگه نمی تونست تحمل کنه.

 

نبض نمی زد.

نفس نمی کشید!

نفس هایی که به نفس هاش بند بود، دیگه وجود نداشت؟!

نکنه داشت توهم می زد.

از اون توهم های که به خیال فراموش می شه و به واقعیت تبدیل نمی شه!

 

تعادلش رو از دست داد و دیگه دستش هم نتونست مانع کمدِ بزرگ قهوه ای سوخته ای بشه که آتیش اون رو در برگرفته بود.

 

ولی قبل از افتادن ِ کمد، با همون دست سوخته آلما رو میونِ  بازوانش قرار داد و سد بین کمد و آلما شد.

 

دستش رو دو طرف ِ ما بین آلما گذاشته بود.

سنگینی کمد به حدی بود که هیبت ِ مردوونه اش، مثل یک کوه در برابرش مقاوت می کرد.

 

تموم حواسش جمع نفس هایی بود که دیگه نمی زد!

ابروانش رو سخت درهم گره زد و اخمی چاشنی صورتش کرد.

 

بعد از چند دقیقه ی طاقت فرسا، آلما رو تونست به گوشه ای ببره و خودش رو از میونِ  کمد بیرون بکشه.

 

نفسی گرفت و کُت مشکی رنگش رو کامل روی آلما گذاشت .

طور ی که تونست بخشی از کمر تا قفسه سینه اش رو بپوشونه.

 

 با یک حرکت دست زیر پاش گذاشت و به کمرش چنگی زد.

 

با سرعت از پله ها به سمتِ پایین رفت.

هوای درون کلبه هر لحظه خفه تر از قبل می شد.

از میونِ  آتیش، جا و مکان رو فراموش کرده بود و دیدش رو گرفته بود.

 

سوزش دستش هر لحظه بیشتر می شد و چون کمر آلما رو میونِ  پنجه هاش گرفته بود، لباس سفید ِ بلند آلما با کمرنبد طلایی رنگش خونی شده بود.

 

حین این که از دمای تب ِگِرما، عرق کرده بود. موهای بلند ِ جلوش سایه بونِ روی پیشونیش شده بود و چسبیده بود.

 

 محکم تر آلما رو در سینه اش فشرد و با صدای غم انگیز ی زمزمه کرد:

_ چرا حس می کنم نفس نمی کشی؟!

چرا من ِ لعنتی نبردمت!

نباید اتفاقی برات بیفته. به هیچ وجه نمی ذارم چیزیت بشه.

 

صدای لرزون و مردونه اش، دلِ سنگ رو هم آب می کرد!

از در کلبه که تیکه تکیه شده بود و چیز ی ازش باقی نمونده بود، با قدم های بلند رد شد.

 

هم این که تونست هوای آزاد رو به ریه هاش بفرسته. روی چمن های نم دار و خیسی که چندین متر از کلبه دور بود زانو زد.

 

حین این که سر آلما رو روی پاهاش قرار داشت. نگاهش به صورتِ   مهتابی ِ آلما افتاد.

به چهره ای که جز به جز اون رو همیشه توی ذهنش حک کرده بود و چشم بسته می تونست توی یک صفحه ی خالی ترسیمش کنه و الان…

 

همون چهره ی زیبا و دوست داشتنی اثر ی ازش نمونده بود.

 

بغضی که بیخ گلوش رو گرفته بود قصد رها شدن داشت.

دستش رو به سمتِ موهای مشکی ای برد که نصفه سوخته شده بود و نصفه اش کوتاه مانند شده بود.

 

روز ی همین موهای مشکی ابریشم تنها براش آرامش تسکین دهنده جهان بودن.

و حالا…

 

با دیدنِ  چیز ی که می دید گویی همین لحظه مرگ رو جلوی چشم هاش می دید.

 

 *******

 

 

اگه یک پاکن جادویی بهش می دادن قطعا اون قسمت از زندگیش رو حذف می کرد.

قسمتی از کلبه، آتیش سوز ی…

 

چه خوب می شد اگه همه ی ما یک پاکن جادویی داشتیم. یک پاکن که اتفاق های بد رو پاک می کردیم و به فراموش می سپردیم.

ولی حیف!

سرنوشت چیزیه که نوشته شده و ما گاهی بازیگرهای این باز ی نوشته شده هستیم.

 

به صورتِ سوخته ای که دیگه چیز ی ازش باقی نمونده بود خیره شد.

دست های لرزونش رو جلو برد و دست نرم ِ آلما رو توی دستش حل کرد.

 

نگاهش به نشونه ای که کنار مچ دستش بود، ثابت موند.

دوباره حرف های اون روز آلما توی گوشش اکو شد.

 

” ساواش اگه من بمیرم تو چی کار می کنی؟ نگاه غضبناکی که بهش کرد باعث نشد کوتاه بیاد.

_ ساواش فکر کن من نیستم، مُردم.

چی کار می کردی؟

 

زیرلب غرید:

_ می شه دیگه بََس کنی.

کوتاه نیومد و دوباره اصرار کرد:

_ می خوام بدونم.

 

هشدارگونه صداش کرد که دوباره پافشار ی کرد:

_ ساواش فکر کن ک….

 

هنوز ادامه ی جمله اش رو کامل نگفته بود که با ترمز شدیدی که کرد، ماشین به یک مرتبه ایستاد.

بدونِ  حتی نیم نگاهی به آلما، دست هاش رو دور فرمون مشت کرد.

_ چطور این رو ازم می خوای که فکر کنم نباشی؟ آلما می فهمی دار ی چی می گی؟!

من حتی نمی تونم به ذهنم خطور کنم که نیستی…

چه برسه به واقعیت!

 

با چشم های سرخ از ارغوانیش بهش زل زد. جور ی که آلما یکه ای خورد.

 

فقط می خواست عکس العملِ ساواش رو از گفتنِ این حرف هاش بفهمه.

نمی دونست تا این حد ساواش بهم می ریزه.

سکوت کرد و سربه زیر شد.

از گفته اش پشیمون شده بود. ولی چه فایده…

 

با صدای لرزون و بغضی که میون ِ لحنِ ساواش هویدا بود .

سرش رو آروم بالا آورد و به چهره اش که بدون هیچ پلک زدنی به روبروش زل زده بود چشم دوخت.

_ من داغون می شم آلما.

 اگه نباشی من می میرم.

این رو بدون من با نفس های تو فقط نفس می کشم.

من یه بار همه کَسم رو از دست دادم. دیگه نمی خوام تویی که از جوونم هم برام ارزشت بیشتره رو از دست بدم.

می فهمی؟

پس دیگه هیچ وقت از رفتن و مُردن حرف نزن.

تا وقتی قلبِ من برای بودنت می زنه، تو حق رفتن ندار ی.

می دونی آرام ِ جانم به جای تلاش برای بودن توی این دنیا که بهش خیلی بی رحمی کرد نموند و رفت.

اون یه خاک سرد رو به من ترجیح داد.

پس هیچ وقت دیگه کلمه ی مُردن رو به زبون نمیار ی. تا وقتی من هستم تو حق رفتن ندار ی.  

 

آلما با لبخندی عریض نگاهش کرد .

خودخواهی بودن ساواش رو هم دوست داشت.

 حین این که سرش رو روی شونه های پر امنش می ذاشت آروم زمزمه کرد:

_ همیشه کنارت هستم.

همیشه ی همیشه.

چه مُرده چه زنده!  “

 

سرش رو روی قفسه سینه ی آلما گذاشت.

انگار منتظر بود دوباره صدای طنین وار قلبش رو بشنوه.

منتظره یک معجزه بود.

 

توی همون حال که دستِ آلما رو محکم گرفته بود و سرش روی قفسه سینه اش قرار داشت.

 مثل یک پسر بچه ای که مادرش رو پیدا کرده و قصد جداشدن ازش رو نداشت، با صدایی که به زور شنیده می شد لب زد:

_ بی مروت چطور باورکنم نیستی؟!

چرا زیر همه ی قول و قرارهامون زدی؟

مگه بهت نگفته بودم من فقط با نفس های تو نفس می کشم؟ چطور دلت اومد تنهام بذار ی؟

 

ناباور سرش رو بلند کرد.

بلند شد و نگاهی به آلما انداخت.

چنگی به موهاش کشید و در آخر سرش رو به سمتِ آسمون ِ تیره و گرفته ی آبی گرفت.

 

از کلافکی پنجه هاش رو گره زده و پشت گردنش قلاب کرد.

 

انگار هنوز هم باورش نمی شد.

دیگه آلمایی وجود نداشت.

دیگه عزیزترینش نفس نمی کشید!

 

ناباور سرش رو به طرفین تکون داد و مثل دیوونه ها شروع به خندیدن کرد.

از همون خنده هایی که پشت بندش، غم ِ نهفته ای درش پنهون بود.

 

یک دفعه سرش رو به سمتِ آسمون گرفت و با صدای بلند فریاد زد.

 

طور ی که صداش مثل یک انعکاس، همه جا پخش می شد.

 

_ برای چی باید این طور ی می شد؟ چرا باید ازم می گرفتیش؟

مگه وقتی آرامم رو ازم گرفتی چیز ی گفتم؟ به مولا من لام تا کام اعتراض نکردم!

گفتم سرنوشت این طور بوده.

 

انگشت اشاره اش رو به سمت بالا گرفت.

_ به تویی که اون بالایی. من همیشه آرام رو از تو می خواستم که برگردونی.

ولی تو در عوض…

یه فرشته ای رو بهم دادی که نتونستم قدرش رو بدونم!

چرا؟ چرا الان؟!

الانی که داشتم تازه کنار می اومدم.

داشتم فراموش می کردم.

دوباره ازم گرفتیش.

آخه این رسمشه؟

 

دیگه توانی براش باقی نمونده بود.

دوباره رعد و برق ِ مخوفی توی آسمون به رقص دراومد.

 

انگار آسمون هم حالش با دیدن وضع داغونِ ساواش گرفته شده بود.

 

 قطره های بارون بی مهابا روی صورتش ریخته می شد.

بارونی که همراه با اشک ِ یک مرد ریخته می شد.

قطره های بارونی که اشک های ساواش رو با خودش به یغما می برد.

 

بعد از این همه سال، برای اولین و آخرین بار برای آرام اشک ریخت.

ولی انگار این آخریش هم نبود!

 

اشک توی چشم های مردونه اش جمع شده بود.

شیشه ی اشکی که بعد از این همه سال شکسته می شد.

 بارون بی مهابا به سر رو روش ریخته می شد.

 

تموم لباسش خیس از آب شده بود.

 

 

نایی برای ایستادن نداشت.

بی جوون و بی رمق روی زمینی که بارونِ خدا حاصلش شده بود زانو زد.

 

چه کسی فکر می کرد همچین مردی برای بار دوم بشکنه؟

 

دست های مشت شده اش رو روی زمینِ  سرد گذاشت؛ رگ های پیشونی و گردنش برجسته شده بود.

 

چشم هایی که به رنگ خون شبیح خونی ِ عجیبی پیدا کرده بود.

 

چشم فرو بست .

دلش آرامشی می خواست ، دور از غم

تنهایی، درد.

 

از همون آرامش هایی که با استشمام بوی موهای آرامش کننده ی آلما پیدا می کرد.

آه که دیگه هیچ وقت به این آرامش نمی رسید.

 

آرامشی که دیگه وجود نداشت.

آرامشی که دلبرکش ازش دریغ کرده بود.

آرامشی که هیچ همتایی برای ساواش جز آلماش وجود نداشت!

 ******

 

 

“سه سال بعد”

 

اخمی چاشنیِ  پیشونیش کرد و حین این که به آینه ی آسانسور خیره شده بود. نگاهش به موهاش افتاد که بخشی از اون بیرون بود و خودنمایی می کرد.

 

با دست بخشی از موهاش رو توی مقنعه اش جا داد.

 

بار دیگه صورتش رو چک کرد و وقتی از مرتب بودن و چروک نبودن لباسش مطمئن شد .

لبخندی به لب زد.

 

بند ِ کیفش رو محکم توی دستش فشرد. از استرس زیاد، به عادت همیشگی با ناخن به جوونِ انگشت های دستش افتاد.

 

هنوز که هنوز بود نتونسته بود این عادتش رو فراموش کنه.

حتی بعد از این سه سال!

 

همون طور که نگاهش به کف سفید ِ آسانسور خشک شده بود، زیر لب زمزمه کرد.

_ خدا کنه قبول بشم.

یعنی می شه استخدام بشم؟!

 

این چندمین باریه که چندجا هم سر زدم. برای استخدام منشی توی شرکت ولی…

چیز ی رو می خواستن که من نداشتم.

اگه این شرکت پارسیان هم قبول نشم. دیگه جایی نمی رم.

 

یک دفعه صدای شیرین و بچه گونه ی دلارام توی گوشش اکو شد.

 

” مامانی پس چی )کی( بابایی میاد؟ تو گفتی یه لوز ی)روز ی( میاد.

ولی من خیلی دوشت دارم عمو سامی بشه باباییم!

مامانی جوونم من عمو سامی رو خیلی دوشت دالم!”  

 

ناخوداگاه اشک توی چشم هاش جمع شد و از پشت پرده ی اشک، نگاهش رو از کِفِ آسانسور گرفت.

سرش رو به طرفین تکون داد و با سرانگشت هاش اشکش رو پاک کرد.

 

زیر لب آروم زمزمه کرد.

_ عزیزدلم!

نمی ذارم محتاج محبت های پدرانه سام بشی!

این قدر کار می کنم که بتونم نیازهات رو برآورده کنم.

بهت قول می دم مامانی.

 

نفهمید کی آسانسور به طبقه ی مورد نظر رسید.

سرش رو پایین انداخت و خواست رد بشه که یک دفعه به شونه ی تنومند مردی خورد و نزدیک بود تعادلش رو از دست بده.

بدون این که سرش رو بلند کنه، مقنعه اش رو جلو کشید و با صدای آرومی گفت:

_ ببخشید!

 

بدون نگاه کردن به اون مرد، با قدم های محکم به سمتِ راهرو رفت.

یک لحظه، فقط یک لحظه،

بی اراده برگشت و به مردی که برخورد کرده بود خیره شد.

 

از پشت هیبت مردونه و قد ِ بلندش خیره کننده بود.

یک آن متوجه چیز آشنایی از سوی اون مرد شد.

 

وقتی به اون مرد اشتباهی برخورد کرده بود. عطرش خیلی آشنا بود.

عطر ی که حاظر بود قسم بخوره می شناختش.

ولی کجا و کی؟ یادش نمی اومد!

 

بدون معطلی به سمت میز منشی رفت و بعد از کمی سوالات، روی صندلی منتظر نشست تا جلسه ی مدیر تموم بشه.

 

دست هاش رو بهم قفل کرد و هر دو ساق دستش رو روی زانوش گذاشت و دست هاش رو زیر چونه اش زد.

به حرکات منشی دقیق شد.

 

یک ساعتی می گذشت که هنوز جلسه تموم نشده بود.

کلافه با نوک کفش بلندش روی زمین ضرب گرفت.

مشنی نامش رو صدا زد.

_ خانم کیانی؟ سراسیمه بلند شد.

_ بله؟

 

منشی که انگار دختر مهربونی بود لبخندی به روش زد.

_ این برگه رو همراه پرونده اش به اتاق طبقه پایین ببرید. مدیر اون جا هستن.

 

سر ی تکون داد و به سمت پله ها رفت.

یک دفعه متوجه لرزشِ گوشی توی جیبش شد.

به شماره نگاهی انداخت.

سریع دکمه ی اتصال رو فشرد.

_ جانم عزیزم؟

 

اما هم این که صدای سام توی گوشش پیچیده شد. از گفته اش پشیمون شد.

_ چی می شه این عزیزم گفتن هات رو به منم نسبت بدی.

_ چی می خوای؟

 

مکثی کرد و ادامه داد.

_ دلارام بهونه ات رو می کرد.

با خشم گفت:

_ تو توی خونه ی من چه غلطی می کنی سام!

_ عصبانی نشو. خواستم بیام یه سر ی بهتون بزنم که دیدم بچه تب داره.

 

با نگرانی زمزمه کرد.

_ چی؟

دلارام مریض شده؟ الان حالش خوبه؟

 

صدای سام با زمزمه ی کوتاهی اومد.

_ چی می شد این طور ی برای منم نگران می شدی رها…

 

با خشمی که توی صداش هویدا بود زمزمه کرد:

_ اسم من رو به زبون نمیار ی فهمیدی؟

بعدش هم تو توی خونه من چرا اومده بودی؟ اصلا تو رو سننه.

تو کیه ما می شی!

 

صدای بی جوونِ دلارام رو که از پشتِ خط شنید، دلش مثل سیر و سکه جوشید.

_ مامانی!

_ جانم عزیزدلم. دارم میام خونه.

 

با صدای گرفته ای که بخاطر گلو درد داشت گفت:

_ مامانی. دلم همس درد می گیله.  

عمو سامی می خواد منو دکتر ببله. ولی من گفتم تو هم بیای.

_ دارم میام دلارام ِ مامان.

 

راه برگشته رو برگشت.

حین این که تماس رو قطع می کرد، سر به زیر به سمتِ راهرو خواست قدم برداره که یک دفعه فردی بهش خورد و باعث شد تموم ِ برگه های توی پوشه، روی زمین رها بشه.

 

 حین این که روی زمین خم شده بود. شروع به جمع کردن برگه های پخش شده روی زمین کرد و زیر لب غُر زد:

_ حواستون کجاست؟ همه ی برگه هام رو ریختید.

اگه یکی از این ها گم می شد من باید جواب پس می دادم آقای محترم!

 

اما اون مرد، بی حرکت و صامت سرجاش ایستاده بود.

نمی تونست صورتِ دخترک رو ببینه. چون سرش پایین بود و بخشی از موهای جلوی صورتش، مانند یک آبشارگونه جلوی دیدش رو گرفته بود.

 

نگاه اون مرد فقط و فقط به رد مچ کنار دست دخترک بود.

 

این همون نشونه ی به یاد موندنی بود.

همونی که سه سال پیش با آلما اون نشونه رو روی دستشون حک کرده بودن.

” برای همیشه دوستت خواهم داشتs “

 

 

رگ ِ کنار گردنش متورم شده بود.

قفسه ی سینه اش با هر حرکت،  با شتاب بالا و پایین می شد.

 

اون قدر آب دهنِ تلخ و شورش رو محکم قورت داده بود که سیبک گلوش بالا و پایین می شد.

 

نگاهش ناباور بین مچ ِ دست و صورتِ اون دختر در گردش بود.

دوست داشت هر چه زودتر دخترک سرش رو بلند کنه.

 

دخترک پرونده هاش رو مرتب کرد و بلند شد.

 بخشی از تار ِ موهاش که از مقنعه ی مشکی رنگش بیرون افتاده بود رو توی مقنعه اش جا داد.

 

با کنار رفتن مو از صورتش؛ انگار لحظه ای زمان ایستاده بود.

نفسی برای کشیدن نمونده بود؛ انگار همه چیز دست به دست هم داده بودن.

 

سکوت سالن رو فرا گرفته بود.

خیلی عجیب بود که توی این موقع کسی نبود!

هیچ کس…

 

مردم کِ چشمش بدون این که تکونی بخوره، اجزای صورتش رو جز به جز می کاوید.

بعد از سه سال…

مگه امکان داشت همچین چیز ی؟!

اون که ُمرده بود!

پس خانمی که پایین توی آسانسور باهاش برخورد کرده بود این بود؟ آلماش بود!

 

دخترک عین کِ شیشه ای رو توی چشم هاش کمی جابه جا کرد و با اخم به ساواش خیره شد.

 

دلش برای چشم های سبز چمنی ای که زیر عینک محفوظ و پنهون شده بود رفت!

 

بعد از این همه سال کجا بود؟ چطور ممکن بود مُرده ای زنده بشه؟ سه سال!

سه سال بدونِ او کم نبود.

سه سال بدون آرامش و کابوس های هزارشبونه اش کم نبود.

 

قدمی به سمتِ دختر برداشت و با صدای لرزونی زمزمه کرد.

_ آلما.

 

دخترک با چشم های گرد شده اش، نگاهی بهش کرد و ترسیده سر ی تکون داد و بی اختیار به سمت پله ها دوید.

اما، ساواش با قدم های تند و گام های بلندش، مچ دستش رو میونِ  پنجه های قدرت مندش گرفت. هم این که سرچرخوند با سینه ی ستبر ساواش برخورد کرد.

 

فاصله ی جانبیشون کم بود.

خیلی خیلی کم و طاقت فرسا.

 

حین این که نفس نفس می زد و هرم نفس های داغ ساواش به صورتِ دخترک فرود می اومد.

بازوان آلما رو میونِ  پنجه اش گرفت.

 

_ آقای محترم دستم رو ول کنید!

 

سر ی تکون داد و دخترک رو گوشه ای از دیوار کشوند.

با خشونتی که جایگزینِ  لحنش شده بود. غرید.

_ تو… بعد از این همه مدت، بعد از این همه سال، زنده بودی!

 

تقلایی کرد و تلاش کرد که ساواش رو کنار بزنه ولی فایده ای نداشت.

_ دارید اشتباه می کنید. من اونی نیستم که فکر می کنید.  

باید هر چه زودتر برم. لطفا ولم کنید دارید اذیتم می کنید!

 

چیز ی مثل هشدار توی گوشش زنگ خورد.

ساواش حتی طاقت دیدنِ  اذیت  شدن ِ آلما رو نداشت، چه برسه به اذیت کردنش!

 

دست هاش آروم از بازوی آلما شُل شد.

سر ی تکون داد و کلافه دستی به صورتش کشید.

نکنه داشت دیوونه می شد؟ یا توهم زده بود.

ولی چرا حس می کرد آلماش بود؟

 

دخترک وقتی رها شد. از فرصت استفاده کرد و سریع به سمتِ پله ها قدم برداشت.

 

با قدم های سنگین و ناآروم به سمتِ پنجره اتاق گام برداشت.

یکی از ساقِ چپش رو تکیه گاه ِ دیوار گذاشته بود و سرش رو به دیوار تکیه زده بود.

نگاهش به دختر ی بود که داشت سریع و با قدم های تند از خیابون رد می شد.

دختر ی که با رفتنش، دلِ ساواش رو هم به همراه خودش برده بود.

دختر ی که بی شک به آلما شباهت داشت.

یا شاید هم چند دقیقه پیش آلمای ساواش مقابلش قرار داشت!

 

کسی چه می دونست شاید دوباره سرنوشت این دو رو مقابلِ هم قرار بده.

 

” پایان جلد اول رمان عشق های پنهان”  

 

نویسنده: ریحانه )رادا( علی بخشی.

ممنونم از تک تکتون که تا پایان رمان همراهم موندید.

تاریخ: 97/3/17

Rating: 4.0/5. From 7 votes.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن