رمان همسر دوم من

جلد دوم رمان همسر دوم من قسمت ۸

جلد دوم رمان همسر دوم من

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

_بابات بهم خیانت کرد میفهمی با خواهر خودم خوابید جلوی چشم خودم خوابید.
_چی؟!
با شنیدن صدای بهت زده ی آرمین فهمیدم باز گند زدم با گریه لب زدم:
_پسرم من…
آرمین حرفم و قطع کرد و با صدای گرفته ای لب زد:
_یعنی تمام این سال ها بابا داشت دروغ میگفت چرا گفتن تو یکی دیگه رو دوست داشتی ما رو ترک کردی چرا سعی کردن ازت متنفر بشیم چرا؟!
_من نمیخواستم بهت بگم پسرم.
_مامان؟!
_جونم دلم عزیزم؟!
با گریه لب زد:
_من و ببخش.
با اشک بهش خیره شدم و دستام و باز کردم که اومد به سمتم محکم بغلش کردم بوسیدمش بوش کردم برای دلتنگی تمام این سال ها با صدای گرفته ای لب زدم:
_پسرم؟!
صدای گرفته از گریه اش بلند شد:
_جانم مامان؟!
_این حرفی که بهت زدم رو به هیچ کس نگو باشه بهم قول میدی؟!
_اما مامان.
_پسرم قول بده‌
_باشه مامان قول میدم بین خودمون بمونه اما نمیزارم دیگه کسی بهت توهین کنه یا بخواد تو رو بد نشون بده.
_چیه مادر و پسر همدیگر و اینجوری بغل کردید؟!
با شنیدن صدای فاطمه از آرمین جدا شدم اشک هام و پاک کردم و با صدای خشدار شده از گریه لب زدم:
_چیه حسودیت شده؟!
_نخیر.
لبخندی به حسادت بچه گونش زدم که صدای آرمین بلند شد:
_من دیگه باید برم.
_کجا؟
با صدای گرفته ای لب زد:
_خونه بابام منتظره مثل اینکه کارمون داره.
لبخندی زدم و گفتم:
_مراقب خودت باش پسرم!

روز ها زود میگذشتند خیلی اتفاق های بد و خوبی افتاده بود برام و خیلی چیزا رو فهمیده بودم آرشام و نیایش به همه گفته بودند من بی دلیل آرشام و ترک کردم و با عشقم فرار کردم و رفتم اما نمیدونستن عشق من فقط آرشام!
آرسین پسرم از من متنفر بود چون فکر میکرد ترکش کردم و هیچوقت دوستش نداشتم ولی اشتباه بود من هیچوقت همچین کاری نکرده بودم!

_فرشته؟!
با شنیدن صدای آرسام به عقب برگشتم و بهش خیره شدم و لب زدم:
_جانم داداش؟!
لبخندی زد و به سمتم اومد دستش دورم حلقه کرد و به سمت مبل هدایتم کرد روی مبل نشستیم من و داخل بغلش جا کرد و روی موهام بوسه زد با صدای آرومی لب زد:
_همیشه آرزوم این بود من و ببخشی و بهم بگی داداش.
لبخند تلخی زدم و گفتم:
_روزی که با فاطمه عقد کردی بخشیدمت
_پس چرا بهم نگفتی؟!
_نمیدونم.
هر دو ساکت فقط به روبرو خیره شده بودیم و به گذشته فکر میکردیم گذشته ای که اگرچه تلخ بود اما شیرین هم بود باعث شده بود بعضی چیز ها رو از دست بدم و بعضی چیز ها رو بدست بیارم.
_فرشته هنوزم نمیخوای آرشام و ببینی؟!
با صدای گرفته ای لب زدم:
_هیچوقت نمیخوام ببینمش.
_چرا؟!
_چون اون هیچوقت من و دوست نداشت چون هیچوقت برای بودنم دنبالم نیومد چون اگه عاشقم بود با خواهر خودم بهم خیانت نمیکرد.
_چی خیانت؟!
با شنیدن حرف آرسام فهمیدم باز گند زدم اون حرفی که نباید رو زده بودم برای اینکه حرف و عوض کنم با صدای گرفته ای لب زدم:
_من خسته ام میرم استراحت کنم یکم.

تا خواستم بلند بشم آرسام بازوم و داخل دستهاش گرفت و با صدای خشدار شده از عصبانیت لب زد:
_تو چی گفتی هان؟!
_هیچی داداش.
با خشم عربده زد:
_باتوام فرشته؟!
با صدای گرفته ای لب زدم:
_داداش این برای گذشته اس لطفا آروم باش!

_فرشته حرف میزنی یا برم یقه ی خود بیناموسش رو بگیرم؟!
با ترس لب زدم:
_باشه داداش میگم تو رو خدا فقط پیش آرشام نرو تو رو خدا!
با صدای گرفته ای لب زد:
_زود باش تعریف کن!
_داداش قول بده پیش آرشام نری نمیخوام بچه هام و از دست بدم.
با صدایی که از عصبانیت خشدار شده بود لب زد:
_باشه نمیرم قول میدم.
چشمهام و بهش دوختم و همه اتفاق هایی که افتاده بود رو براش تعریف کردم لحظه به لحظه صورتش از عصبانیت قرمز میشد با خشم غرید:
_میکشمش عوضی.
_داداش تو قول دادی کاری نکنی.
با شنیدن این حرفم به سمتم برگشت و لب زد:
_باید بجای رفتن و ترک کردن بچه هات به من میگفتی نه اینکه بزاری بری این همه سال تو بدبختی و فلاکت زندگی کنی.
با درد لب زدم:
_داداش.
چشمهاش و با درد باز و بسته کرد و با ناراحتی لب زد:
_کاش مرده بودم و این روز ها رو نمیدیدم.
بدون اینکه بزاره حرف دیگه ای بزنم از خونه زد بیرون روی مبل نشستم و شروع کردم به گریه کردن من نمیخواستم هیچوقت اینجوری بشه! کاش زبونم لال میشد و هیچی رو بهش نمیگفتم خدایا چرا همه چیز داره خراب میشه کی میخوای تمومش کنی دیگه خسته شدم!
_فرشته؟!
با شنیدن صدای فاطمه سرم و بلند کردم و بهش خیره شدم که گفت:
_خوبی چرا داری گریه میکنی چیشده؟!
با صدای خشدار شده ای لب زدم:
_ چیزی نشده خوبم!
_فرشته به من دروغ نگو!چیشده چرا داری گریه میکنی؟!
با گریه لب زدم:
_فاطمه؟!
_جونم عزیز دلم؟!
_خسته شدم کی میخواد تموم بشه از هفده سالگیم فقط دارم بدبختی رو تحمل میکنم کی میخواد تموم بشه؟!
بغلم کرد و در حالی که موهام و نوازش میکرد با صدای گرفته ای لب زد:
_تموم میشه عزیز دلم تموم میشه گریه نکن‌.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن