خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان باغ عشق / رمان باغ عشق پارت 8

رمان باغ عشق پارت 8

رمان باغ عشق

جهت مشاهده بترتیب رمان با غ عشق از اینجا کلیک کنید ویا به قسمت منو یا دسته بندی سایت رفته و اسم رمان مورد نظرتون را پیدا کنید با تشکر

_آره..آره..میخوام همه رو بیدارکنم تا ببینن آقا احسان جاشو خیس کرده و دوباره شروع کردم به خندیدن..

احسان مضطرب به من نگاه کرد

_احسان_هیس..هیس بهار، توروخدا حرف نزن الآن نیما و ایمان بیدارمیشن..خواهش مى کنم

_الآن میرم به همه میگن دستشویى ات در رفته!

_احسان_خواهش مى کنم نگو!

با شیطنت چشمامو ریز کردم : اوووووم..تا ببینم!

_احسان_خواهش کردم بهار!

_خواهش کردى که چى ؟

_احسان_خواهش کردم که به کسى نگى!

_جلمه رو کامل بگو!

احسان که تقریبا گریه اش درآمده بود بریده بریده گفت :

_احسان_خواهش مى کنم به کسى نگو که من دستشویى ام در رفته

با یاد آورى اون موضوع بلند خندیدم و دوباره گفتم: منكه تو این جمله ات اسمى ازخودم نشنیدم!

و بایه لبخند روموازش برگردوندم…احسان باعصبانیت دستانش را مشت کرد و باتمام قدرت فشارشون داد..

_احسان_بهار ازت خواهش مى کنم که به کسى نگى من دستشویى ام در رفته!

_این باخشم بود اصلا به دلم نچسبید! احسان که دلش میخواست من را به رگبار فحش و کتك ببنده روپاهایش ایستاد و بانفرت گفت :

_بهارجان، ازت خواهش مى کنم به کسى نگى من دستشویى ام دررفته!.

به طرفش برگشتم و شكاك توچشماش نگاه کردم..التماس درچشمانش موج مى زد..دلم واسه اش سوخت

_اوووم..باشه

استرس از روى چشمانش کنار رفت و به جایش خنده برلبانش و برقى برچشمانش نشست _زودباش پاشو دیگه ساعت 0::1..تاجاتو تمیز کنى و لباساتو عوض کنى دیرمیشه..وبازهمخندیدم

_احسان_باشه تو برو بیرون منم الآن میان..

چشمكى بهش زدم و از اتاق بیرون رفتم..در راکه بستم باصداى بلند شروع کردم به خندیدن ..یعنى تافرداهم که سراین موضوع بخندم بازم واسه ام تازگى داره!.واقعا که چهره اش دیدنى بود. کمى کشید که بالاخره احسان از اتاقش بیرون امد..حموم رفته  بود و آماده ام شده بود..یك پیرهن سفید با یك شلوار مشكى پوشیده بود…باخنده به سمتش رفتم وشروع کردم دوباره به اذیت کردنش

_حموم بودى؟!وریز ریزخنده ام رفت روى عصابش.

_احسان_قول دادى نگى دیگه اه..پس چرا انقدر یادآورى مى کنى؟!

_اصلا از یادم نمیره که بخوام یادآورى کنم

_احسان_بسه تاهمه رو بیدارنكردى!بیا بریم بابا دیرمون میشه.

درحالى که سعى داشتم جلوى خنده ام را بگیرم : باشه بریم.

از ویلا خارج شدیم..توى ایون ویلا ایستاده بودیم تا کفش هایمان راپامون کنیم..یه کفش پاشنه بلند نارنجى برداشته بودم..دلاروى پاهام تا کفشم را پام کنم که ناگهان پام لیز خورد و نتوانستم تعادلم را حفظ کنم و با سمت زمین پرت شدم…اما قبل از اینكه اتفاقى بیفته با کشیدن پیرهن سفید احسان خودم را نگهداشتم تا نیفتم زمین…صداى اعتراض احسان همانند میخى برسرم کوبیده شد

_احسان_آى..پیرهنم چروك شد بهار

بدون معطلى با قیافه حق به جانبى بهش نگاه کردم و باعصبانیت گفتم : فداى یه تار موهام.

_احسان_ببینم میزارى یه لباس تمیز تن من باشه یانه!

و به دنبال حرفش سریع پله هاى ایون را پایین رفت و وارد حیاط ویلا شد و یواش یوش باقدم هاى کوتاه درحالى که داشت ساعت مچى مارك رولكسش را نگاه مى کرد تا بتواند زمان را برنامه ریزى کند به سمت ماشینش رفت.

عصبانیت بدجور رفت روى عصابم..نگاهى به دور و برم انداختم و با دیدن باغچه ى کنار پله هاىایون لبخند برلبانم نشست و باقدم هایى بلند و نااستوار به سمت باغچه دویدم و یك مشت گِِل از توى باغچه برداشتم…به احسان نگاه کردم، همچنان پشتش به من بود و مسیرش را ادامه میداد…گِلِ هارا بالا بردم و یكى ازچشمامو بستم و پیرهن سفید احسان را درهدف گرفتم و با سه شماره با تمام قدرتى که دروجود داشتم گِِل هارا به سمتش پرت کردم و دقیقا همان قسمت لباس که هدفم بود با رنگ قهوه اى گل ها برخورد کرد و قهوه اى شد …احسان که بى هوا بود بى اختیار ترسید و هول هولى به سمت من برگشت و انگار که اصلا متوجه نشده بود چه اتفاقى افتاده به اینور و اونور نگاه مى کرد..صداى قاه قاه خنده هاى بلندم اورا از حالتش خارج کرد و با کشیدن دستش به کمرش تازه متوجه شد چه اتفاقى افتاده…دستش از گِِل پر بود و گِِل ها از لابه لاى انگشتان دستانش به طرف زمین مى چكیدن.

خنده ام اوج گرفت

_احسان_این چه کارى بود که کردى تودختر؟!

_حقته..دلم خواست!

احسان باعصبانیت و نفرت بهم خیره شد و با مكثى کوتاه به طرف باغچه دوید و اون هم یك مشت گِِل برداشت و بالاى سرش برد تا به طرف من پرت کنه..سریع با دستام جلوى صورتم حفاظى درست کردم و همزمان گفتم :

_آى آى آى آى..اون گِلِا فقط به من بخورن ، مى رم به همه میگم جاتو خیس کردى! وشروع کردم به خندیدن

شدت عصبانیتش چندبرابر شد ..گل هارا به طرف باغچه پرت کرد..از پرتابش مى شد شدت نفرتش به من را فهمید، شرط مى بندم تو خیال فكر مى کرد که اون باغچه من بودم که اینطورى تلافى من را سرش خالى کرد…

_احسان_برو توماشین بشن،من برم لباسم راعوض کنم الآن میام

و به دنبال حرفش سوئیچ ماشینش را به طرفم پرت کرد ، سوئیچ را روى هوا قاپیدم و به تمسخر گفت :

_چرا..بازم خودتو خیس کردى یا…

احسان با خشمى که توى چشمانش موج مى زد به طرف من برگشت بادیدن نگاه عصبیش خود به خود خفه شدم و حرفم را ادامه ندادم..یكم همانطور نگاهم کرد و سپس پشتش را به من کرد و به طرف ویلارفت.

یكم بعد با تیپى جدید برگشت پیرهن قهوه اى سوخته اى به همراه یك شلوارکتون قهوه اى تنش کرده بود ..جذاب تر شده بود

_اِ اِ اِ اِ..تو واسه اینكه گِِل پیرهنتو قهوه اى کرده بود رفتى لباستو عوض کردى ، انوقت رفتى اینو پوشیدى که انگار به همه جاش گِلِ مالیده شده؟!

_احسان_میاى بریم یانه؟!

_باشه بابا عصبى

به طرف ماشینش رفتم و سوارشدم..احسان همچنان عصبى بود، سوار ماشین شد با نهایت سرعت به سمت مطب دکتر دیروزى به راه افتاد.

_حالا چرا تو این قدر عجله دارى.یادت باشه دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه

_احسان_شما خیالت راحته..اما من از دیشب تاحالا از اضطراب و استرس چشم برهم نذاشتم ، حالا میگى چرا تند مى رم؟!

هرچند من هم تاصبح استرس و ناراحتى احسان را داشتم اما سعى کردم به رویش نیارم.

_پس حق با توئه اما اگر پلیس جلوت گرفت و جریمه کرد ناراحت نشى؟

_احسان_بهونه نیار بگو از سرعتم مى ترسى

_حقته که بذارم جریمه بشى

_احسان_باشه تسلیم…)کمى سرعتش را کم کرد( حالا خوبه؟!

_آره خوبه..

خندید و سرشو تكان داد و بدون هیچ حرف دیگرى به مسیر خود ادامه داد.

ماشینش را جلوى مطب پارك کرد..از ماشین پیاده شدیم و وارد ساختمان مطب شدیم.دوباره مطبش شلوغ بود و پربود از آدم..باعصبانیت نفس عمیقى کشیدم و به طرف صندلى ها رفتم و روى یكیشون نشستم.احسان هم پشت سرم به راه افتاد روى صندلى کناریم نشست..متوجه نگاه دوتادخترى که روبه رومون بودم روى احسان شدم..بدجورى حرص خودم دستم را روى پاى احسان گذاشتم تا بفهمن صاحب داره و الكى واسه اش تور پهن نكنن..اما چشم سفیدا از رو نرفتند و همانند ادم هاى مسخ شده به احسان خیره شده بودن..احسان هم متوجه سنگینى نگاه آن دخترها روى خودش شده بود..به طرف من برگشت و سعى کرد بى تفاوت بهشون باشه اما فایده نداشت..دیگه به شدت عصبانى شدم و اینباربه طرف صورت احسان نیم خیز شدم و جلوى همه بوسه اى به گونه ى احسان زدم که همه را متعجب کرد حتى خود احسان را!.

_احسان_چته بهار ، این کارا یعنى چى؟!مردم دارن نگاه مى کنن ، نكن زشته!

درحالى که مى خندیدم تااون دخترا متوجه حرفامون نشوند ریز ریز گفتم : دوتا تا دختر اونور سالن خیره شدن به تو!

_کجا، ببینم!

و به دنبال حرفش سرش را بلند کرد و به اونور سالن و به دخترا خیره شد ..دخترها با دیدن احسان دوباره لبخند زدن..عقده اى ها!

مینگوش محكمى ازپاى احسان گرفتم و همزمان در گوشش گفتم : به من نگاه کن ، تاچشماتو درنیاوردم!

احسان که از درد بد مینگوش چشمانش را بسته بود به خنده افتاد و سپس به من نگاه کرد..امدم چیزى بگه که صداى منشى بلند شد _منشى_بفرمایید ، نوبت شماست

از روى صندلى بلندشدیم و باتشكرى سر سرى وارد اتاق دکتر شدیم..دکتر با دیدن ما انگار که مارا شناخته باشد ، محترمانه روى پاهایش ایستاد و با دستش به دوتا صندلى روبه میزاش اشاره کرد و بالبخند گفت : بفرمایید بنشینید لطفا.

با سرمان بهش سلام کردیم و روى همان صندلى هاکه گفته بود نشستیم.

_دکتر_عكس را واسه ام آوردید؟!

احسان به طرف میز دکتر نیم خیز شد و کاورکاغذى عكس را روى میزش گذاشت

_احسان_بله آقاى دکتر، درست همانطور که خواسته بودید..عكس از کلیه ام

دکتر عینكش را از روى چشمانش برداشت و یه عینك دیگه که مشخص بود مخصوص مطالعه اش هست را روى چشمانش گذاشت و سپس مشغول برانداز کردن عكس کلیه احسان شد

..لحظه به لحظه اخم بیشترى روى پیشنانى اش مى نشست و رنگش سرخ تر مى شد ، بدون هیچ حرفى سریع از اتاق خارج شد و به سمت اتاق دکتر دیگرى که مطبش درس کنار مطب ایشون بود رفت و سپس پس از یك ربع بازگشت …منو احسان هردو متعجب بهم نگاه مى کردیم.

دکتر روى صندلى مخصوصش نشست و به مانگاه کرد

_دکتر_متاسفم که اینطورى مى گم…اما همانطور که فكرش را مى کردم شما سرطان کلیه دارید!

چشمان من و احسان همزمان از تعجب گرد شد و باهم فریاد زدیم:چى؟!

_دکتر_سرفه  ، عفت دهانى ، بى حالى ، تب ، این ها همه نشانه ى سرطان است ، اولش که گفتید این نشانه ها توى شما دیده میشه و کلیه تون هم درد مى کنه یكم شك کردم..اما بازم براى اطمینان سلاح دیدم عكس کلیه تون هم ببینم..همانطور که پیش بینى مى کردم شمادچار سرطان کلیه شده اید..

انگار یك استخر پر آب یخ روى سرم خالى شده بود ..درحالى که اشك درچشمانم حلقه بسته بود و بغض امونم نمیداد بریده بریده گفتم:

_راه درمانى براش هست آقاى دکتر؟!

دکتر دوباره به عكس کلیه احسان نگاه کرد

_دکتر_شیوه درمان تومور کلیه به این بستگى دارد که سرطان درچه مرحله اى کشف شده باشد.

هرچه سرطان زودتر تشخیص داده شود و کوچكتر و محدودتر باشد ، درمانش راحت تراست و احتمال بهبودى و بقاى بیمار بیشتر خواهد بود . سرطان کلیه جزو سرطان هایى است که نسبت به شیمى درمانى و پرتو درمانى مقاوم است و پاسخ خوبى به درمان با آنها نمى دهد بنابراین اصلى ترین درمان آن ، جراحى کلیه است. البته جراحى ام محدودیت هایى دارد، براى مثال سرطال نباید از کلیه خارج شده باشه و به بقیه ى اندام هاى بدن برسد اینگونه کارما سخت تر خواهد شد و شاید کمكى از دستمان برنیاید…درضمن اگرم خدایى نكرده سرطان وارد خون شده باشد احتمال 01 درصد مرگ هست. ما هیچ بهبودى براى سرطان وارد شده درخون سراغ نداریم

دیگر نتوانستم خودم را نگهدارم و شروع کردم گریه کردن..قطرات شور اشك یكى یكى از گوشه ى چشمانم بر روى گونه هایم جاباز مى کردن و لیز مى خوردن به سمت پایین..دستم را روى دهانم گذاشتم و فشار دادم تا بتوانم صداى هق هق گریه ام را خفه کنم…درهمان حال به احسان نگاه کردم که مسخ زده خیره شده بود به چهره ى دکتر و پلك هم نمى زد.گریه ام شدت گرفت _دکتر_لطفا آروم باشید…امیدتونو از دست ندید انشالا که با کمك خدا بهبود میابید .. به هرحال باید بگم هرچه سریعتر باید عمل بشید..هر روزى که بگذرد سرطان به اعضاى دیگر بدنتان هم نفوذ مى کند و شاید دیگر قابل بهبود نشود.

احسان بالاخره زبان باز کرد..مشخص بود بغض گلوى اون راهم فرا گرفته و دلش گریه مى خواد ، اما غرور مردانه اش این اجازه را به او نمى داد

_احسان_من..من قرار بود دوسه روز دیگه عقدکنم..قراربود دوماه دیگه امتحان بدم و نتیجه این همه سال زحمتم را بگیرم..اما حالا میبینم قبل از همه ى اینها باید بامرگ ملاقات کنم.

_دکتر_اینطورى نگید ..من چندتا جراح خوب سراغ دارم..بهشون زنگ مى زنم تاسریعا خودشان را برسانند..شماهم آماده باشید حداقلش چهار روز دیگر عملتون را مى کنیم و به کمك خدا بهبود میابید و زنده از زیرعمل میاید بیرون.

_یعنى..یعنى ، امكان داره زنده از اتاق عمل برنگرده دکتر با تاسف سرش را پایین انداخت

_دکتر_انشالا که اینطور نمیشه ، اما 01 درصد احتمال مرگ هست.

پاهایم سست شد و کلام از یادم رفت. نه ، این امكان نداره ، این نمیتونه درست باشه..مگه احسان بهم قول نداده بود عروس میشم ، مگه نگفت حتى اگه پدر و مادرمم با ازدواجمون مخالفت کنن خودش منو میدوزده و باخودش مى بره..مگه نگفت دوستم داره ، پس چطور دلش امد بى وفا که هنوز عروسش لباس سفید نپوشیده رخت عزا برتن کنه. احسان زیرهمه ى قولاش زد..

_احسان_ممنونم..این شماره ى منه هروقت جراحا امدن با من تماس بگیرید براى عمل.

به دنبال حرفش به طرف میز دکتر رفت و کارتش را به او داد..از شدت گریه چشمانم محیط اطراف را تار مى دید…برعكس من عكس العمل احسان نسبت به این موضوع چندان بد نبود و خیلى تاثیرى رویش نگذاشت..شاید هم من اشتباه مى کردم و غرورش به او اجازه ى گریه و ناامیدى را نمیداد..هرچه باشد اون مرد است..اما من فكر مى کردم اون قرار است مرده من باشه!..احسان مرد نیست، هیچ بویى از مردونگى نبرده..میگن مرده و قولش ، اما این احسان بود که زیرتمامى قولاش زد!

سعى داشتم باگردن انداختن تمامى این موضوعات گردن احسان خودم را آرام کنم.

از مطب دکتربیرون امدیم..دست بر دست احسان قدبه طرف ماشینش رفتیم..اون خیلى بى تفاوت و آروم راه مى رفت ، اما من با ناله و گریه درحالى که بادستم جلوى دهانم را گرفته بودم مسیر راپیش مى رفتم..هرکس نمیدانست فكر مى کرد این من بودم که قراره بمیره!چون احسان حتى یه بغض هم نكرد..چطور انقدر قوى بود مطمئن بودم که باطنش داغون است.میتونستم از حرارت و لرزش دستانش این را به خوبى احساس کنم ، اما دلیل این همه مقاومت و غرور در برابر گریه اش را نمى فهمیدم..دستم را در دستش فشرد و من را سوار ماشینش کرد و خودش هم سوارشد احسان پایش را روى پدال گاز فشرد و ماشین را باتمام سرعت به راه انداخت.

_اصلا ناراحت نشدى؟!

_احسان_شدم ، معلومه که شدم ، اما نه براى خودم ، براى اینكه بازهم تورا از دست دادم..این بار نه خانواده ات مخافت کردن و نه خودت اما اینطور که معلومه مرگ جلوى راهمون را سد کرد..بازهم از دست دادمت.

درمیان هق هق گریه ام  گفتم:

_هیس ، هیچى نگو ..این را بدان که تو قرارنیست بمیرى ، تو زنده میمانى

_احسان_ممنونم از دل داریت اما بدان انقدر حالم خرابه که این حرفا هیچ آرومم نمیكنه و روم هیچ اثرى نداره!

دیگر حرفى نزدم و ساکت نشستم…صداى جیغ چرخ هاى ماشینش که درعین ترمز به زمین کشیده مى شدن من را ازحالتم خارج کرد و به خودم آورد..احسان با تمام سرعت وارد حیاط ویلا شد ماشینش را کنارخانه پارك کرد..

امدم پیاده بشم ، اما احسان بهم اجازه نداد..

_احسان_صبرکن بهار ، اشكاتو پاك کن..دلم نمیخواد هیچكس از این موضوع باخبربشه.

 

_دیونه شدى..مگه نشنیدى دکتر چى گفت؟ توقراره بمیرى..اگه عمل هم بكنى بازهم فقط 11 درصد احتمال زنده بودنت هست..میخواى این خبرمهم را ازخانواده ات پنهان کنى؟!نه ، من این اجازه را بهت نمیدم، میرم همه چیز را به خاله ام مى گم.

_احسان_اونوقت این مادرمه که زودتر از من به ملاقات مرگ میره! اینكارو نكن..هیچى به هیچكسى نمیگى..ازت میخوام وقتى عمل کردم اگه زنده موندم که هیچى ، اما اگر مردم به مادرم بگى که از شهر یاکشور براى همیشه رفت..بگو زنده است حالش خوبه ، اجازه نده متوجه مرگم برشه

چشمانم دوباره شروع به باریدن کرد..احسان نیشخندى از روى ناراحتى زد ودر حالى که اشك درچشمانش حلقه زده بود آب دهانش را قورت داد تا بغضش نترکد..با دستانش اشكامو پاك کرد و گفت :

_احسان_اینطورى گریه نكن لب عسلى من ، توروخدا با گریه هات منو اذیت نكن..اتفاقى که افتاده…میخوام سعى کنم باهاش کناربیام اما گریه هات عذابم میده.

درحالى که هق هق گریه مى کردم بافریاد گفتم :

_شاید تو بتونى ، اما من تحت هیچ شرایطى نمى توانم با این موضوع کناربیام.

_احسان_خواهش مى کنم بخاطر من همین یكبارم که شده لجبازى نكن و به حرفم گوش بده.

دلم نمیخواست با این حال و روزخرابش باهاش بحث کنم و من هم دلیل ناراحتى اش باشم، واسه ى همین درحالى که قطرات اشك را از روى گونه و چشمانم  کنار میزدم درمیان فین فین از گریه ام باصداى گرفته اى گفتم باشه و همزمان چند بارى سرم را به نشانه ى علامث مثبت تكان دادم.

احسان لبخندى زد تابتواند درد را از وجودم بگیرم و سعى داشت بالبخندش غصه و ناراحتى اش را پنهان کند وانمود کند که آروم است.

_احسان_ممنونم خانوم خوشگلم..حالا بهتره تاشك نكردن بریم تو.

یكبار دیگر اشكاى چشمانم را پاك کردم و نفس عمیقى کشیدم تا تمامى اثرات گریه از روى چهره ام برداشته شود..از ماشین پیاده شدم و به همراه احسان وارد ویلا شدیم..همه بیدار شده بودن…با سلام بلندى وارد شدیم

111

_زن دایى_به به سلام..پارسال دوست امسال آشنا،دیگه حتى وقت نمى کنیم زیارتتونکنیم..ازصبح که چشم باز مى کنید دنبال گردش و ولگردى هستید ، شبم موقعه خواب برمى گردید..وقت کردید یه حالى ام از ماها بگیرید..

تو دلم خندیدم..تفریح ، اگه خبرداشتى ما داریم چه زجر و عذابى را تحمل مى کنیم مطمئنن این حرفا رو نمى زدید.

صداى اعتراض مامان بلند شد و به شوخى گفت :

_مامان_اِ..اینطورى نگو بچه ها ناراحت میشن..دیگه نامزدن و انشالاهم قراره چندروز دیگه عقد کنن..دلشون به همین گردشا خوشه.

دیگه نتونستم بیشتر از این دربرابر این همه ماتم و حس غربتى که یكباره بر روى دوشم فرود آمده بود مقاومت کنم..دستم را جلوى دهانم گرفتم و با تمام سرعت از پله ها بالارفتم تا قبل از اینكه بغضم بترکد از همه و آن مكان دور شده باشم.

وارد اتاقم شدم و در را از پشت بستم و شروع کردم هق و هق گریه کردن..صداى غریبانه و فریاد تمناى گریه هام در محیط اتاق پیچیده شده بود اما هیچكسى نبود تا به کمكم بیاید و آرومم کند..هنوزهم باورم نمى شد ، احسان داره میره ، اون میخواد بره..با این فكرا شدت گریه هام چندبرابر شد ..ناگهان احساس کردم در اتاق باز شد و یكى سراسیمه وارد شد..متعجب به طرف دراتاق برگشتم و باچشمان تارم احسان را جلویم مشاهده کردم.

_احسان_چیكار دارى مى کنى بهار؟ممكن بود لو بریم! همه فهمیدن دارى گریه مى کنى، منم واسه اینكه یجورى جمعش کرده باشم گفتم از هیجان عقده!

روى پاهایم ایستادم و بافریاد گفتم :

_دروغ..خیانت ، توکارى غیر از این بلند نیستى ، کدام عقد؟!تو دارى مى میرى، نكند فكر کردى این راهم میتوانى پنهانش کنى.

_احسان_هیس، ممكنه بشنون

_برایم مهم نیست .. من نمیتونم این وضع را تحمل کنم..نمیتونم وقتى ازتودارم با آتیش خودم مى سوزم طورى رفتار کنم که هیچ اتفاقى نیفتاده..تو سرطان دارى، چرا نمیخواى اینو بفمهى! من گفته بودم بى تو مى میرم ، خدایادش رفته جونم را بگیره یا تو قراره کنارم بمونى؟!

هنوزحرفم تمام نشده بود که در اتاقم با شدت باز شد و یكى امد تو..من و احسان هردو باترس و چشمان از تعجب گشاد شده ى مان به طرف در برگشتیم..زبانم بند امد و پاهایم سست

شد..صداى کوبیده شدن در اتاق به دیوارپشت در بلند شد و صداى وحشتناکى تولید کرد..از قدرت صداى تولید شده بى اختیار جیغ بلندى کشیدم..واى خراب کردیم..ایمان بود که وارد اتاق شده بود..حتما همه چیز را شنیده…ایمان باقدم هاى بلند و استوار به سمت ما امد و روبه احسان برگشت و باصدایى که از ته چاه بیرون مى آمد غرید:

_ایمان_درست شنیدم احسان؟این چى داره میگه ..تو سرطان دارى؟!

احسان که از ترس به مِِن مِِن افتاده بود گفت :

_احسان_من..من..

_ایمان_جواب من را بده..بهار چى میگه..سرطان چى؟ احسان سعى برآروم کردن برادش داشت

_احسان_هیس داد نزن، بذار واسه ات توضیح بدم ، آره من سرطان دارم..دکترابهم گفتن اگه تاچهار روز دیگه عمل نشم وضعم بدتراز اینى که هست میشه و نهایتن مى میرم..از اون بدتر سرطانم خیلى پیشرفت داشته ، یعنى احتمال 01 درصد مرگ موقعه جراحى هست.

ایمان که لحظه به لحظه رنگش زرد ترمى شد با لحنى که غم و اندوه درآن موج میزد گفت:

_تو چطور تونستى این خبر را مهم را از مامان پنهان کنى!باید بهشون بگیم.

وبه دنبال حرفش خواست از اتاق خارج بشه که احسان اجازه نداد و راهش را سد کرد.

_احسان_نه..نه..نمیتونى…مامان حالش بدمیشه..خواهش مى کنم ایمان بخاطر من ، بذار این چند روز آخر عمرمم راحت باشم.

_ایمان_تو دیونه شدى؟آخرش که چى؟!

_احسان_اون بامن..اگه زیرعمل ازدنیارفتم قراره به مامان بگید که براى همیشه از ایران رفتم..اینطورى هم به نبودم عادت میكنه و هم عصباش خورد نمیشه.

_ایمان_بچه اى احسان ، خیلى بچه اى ..خیال مى کنى اگه مامان فكرکنه از ایران رفتى خیالش بابت تو راحته..اون مادره ..بازهم ناراحتى و دلشوره ى تورو داره.

_احسان_آره ، اما نه به اندازه ى اینكه بفهمه مردم!

_ایمان_از خر شیطون بیا پایین دروغ نگى بهتره ، مطمئن باش مامان بفهمه به سودته..دعاى مادر شفات میده ، بعدشم به چه بهانه اى میخواى عقدت با بهار رابهم بزنى..به هرحال تو لو میرى!

کنجكاوانه به احسان نگاه کردم تا ببینم باز چه جوابى داره بده ، حق با ایمان بود ، نمیتونست عقد را بهم بزنه..حتما همه مى فهمیدن.

_احسان_عقدر قرار نیست بهم بخوره!

با تعجب به سمتش قدم برداشتم و تقریبا فریاد زدم: چى ، تو رسماً دیونه شدى!

_ایمان_یعنى قصد دارى حتى با اینكه خبر از مرگت دارى بازهم بهار را عقدش کنى؟!

_احسان_من این را نگفتم..من فقط گفتم بهار قراره عقد کنه..نگفتم که باخودم!

_صبرکن ، توچى دارى میگى؟!

احسان به سمت برادرش رفت و دستش را گرفت و بالحنى که خواهش و التماس درآن موج میزد گفت :

_ازت میخوام تو بجاى من بهار را عقدکنى!

من و ایمان هردو باصداى بلندى فریاد زدیم : چى؟!

_ایمان_نه..نه احسان من اینكارو نمیتونم بكنم..نمیتونم با دخترى که برادرم عاشقش بود ازدواج کنم!

_احسان_ خواهش مى کنم ایمان..من قراره چهاروز دیگه بمیرم..براى خودم هیچ ناراحت نیستم ، خیال من فقط بابت بهار ناراحته..اما اگه تو اونو عقدش کنى و باهاش ازدواج کنى ، من خیالم راحت میشه..میدونم تو خوشبختش مى کنى ، میدونم کنار تو جاش امنه!من بهار رادوست دارم،واسه ى همین این کمك را ازت میخواهم دوست داشتن واقعى یعنى،حاضرم مال من نباشه، اما خوشبخت باشه!

_ایمان_چرا من؟!

_احسان_چون تو برادرمى..تنها کسى هستى که تو این دنیاى پرنقاب من بهش اعتماد دارم ، حالا میخوام یه امانتى بهت بدم و بهم قول بدى که ازش مراقبت کنى

احسان کنار رفت و با دستش به من که هنوز متعجب ایستاده بودم و به آن ها نگاه مى کردم اشاره کرد…

_احسان_از پسش برمیاى برادر؟!

ایمان که هنوز تو شوك بود به من نگاه کرد و با کمى مكث به سمت احسان که درست کنارش ایستاده بود برگشت و گفت :

_ایمان_خیالت از بابت بهارهم راحت باشه، قول میدم امانت دار خوبى واسه ات باشم .. مرد نیستم بذارم اشك به چشمانش بیاد.

احسان بلند خندید و بردارش را درآغوشش کشید و سفت بغلش کرد و درگوشش زمزمه وار گفت : ازت ممنونم ایمان..من به تو ایمان دارم!

 دوباره دلم هوس گریه کرد و بغض گلویم را گرفت ..ایمان از اتاق بیرون رفت و قول داد که راجب این موضوع باهیچكس صحبتى نكند..موقعه خوردن ناهار شد ..باوجود این همه خواهش و تمناى احسان همچنان ناراحت بودم و گریه مى کردم…صورتم را زیرشیرآب یخ شستم تا اثرات باقیمانده از گریه بر روى صورتم از بین برود و چهره ام به حالت اولش بازگردد.

سرمیز غذا حاضر نشستیم ..همه شاد بودن ، شوخى مى کردن و مى خندیدن ، به غیر از من و ایمان که از موضوع سرطان احسان آگاهى کامل داشتیم.

احسان هم سعى مى کردد بخندد و ناراحتى و غم هایش را درمیان لبخند روى لبش پنهان کند..اما بازهم چهره اش حس درونیش را لو میداد.

آن روزهم با اون همه غم و ماتم گذشت تا اینكه زمان خوردن شام فرا رسید ..با همان چهره ى ناراحتم از اتاقم بیرون امدم و به سمت میزشام رفتم..نیلوفر و ریحانه و نسترن که از ناراحتى در چهره ام آگاه شده بودن..کلى سعى بر فهمیدن رازدلم داشتند و با سوالات جور واجور سوال پیچم مى کردن ..اما هربار از زیرکار در مى رفتم و با جوابى سربالا گمراهشان مى کردم.

احسان دوست نداشت هیچكس از این موضع باخبر شود و من هم به اون قول داده بودم که رازدار خوبى برایش باشم.

بعد از خوردن شام و جمع کردن و شستن ظرف هاى کثیف شده از غذا به باغ پشت ویلا رفتم..وقتى دلم مى گرفت میومدم تو این باغ و با درختى که از بچگى به همه درخت خودم معرفیش کرده بودم درد و دل مى کردم!اون درخت تنها راز دار دل غریب من بود…طبق عادت همیشه ام شاخه هاى سفت و محكم درخت را گرفتم و به سختى ازش بالا رفتم و روى بالاترین نقطه ى درخت بر روى یكى از شاخه هاى پهن و سفتش نشستم…گیج و منگ به درخت نگاهى انداختم و زیرلب زمزمه کردم: آیا این درخت است که کوچكتر شده یا من نیز بزرگتر شده ام! قبلا بالا امدن از این درخت استوار برایم دشوارتر بود.

سرم را به سمت آسمان آبى و شفاف بلند کردم که چشمانم با دیدن ستاره هاى ریز و درشت که به دامن امن آسمان چسبیده بودن و مى درخشیدن ثابت ماند.

بازهم امده ام تا دردودل کنم ، باز آمدم تا در این نقطه که به خدایم نزدیكتر شده ام ازش چیزى را درخواست کنم ..بازهم من محتاج آغوش مهربان و بخشنده و گرم خداوندم شده ام ..از او سلامتى احسان را میخواهم..از او میخواهم عشقم را بهم برگرداند…خدایا ازت خواهش مى کنم احسان مرد رویاهایم را ازم نگیر..بگذار حداقل براى یك روزهم که شده باهم باشیم ، زن و شوهر باشیم ، بگذار این آرامش غربت را حتى براى یك لحظه ام که شده تجربه کنم..خداجون توکه همانند نامت بخشنده و مهربانى ، اینبار راهم رویم را زمین ننداز..هرچند من یك بنده ى گناهكار تو بیش نیستم اما ویرانم ، ویرانم از غم و ماتم ، آرومم کن!.

باگفتن این حرفا قطرارت گرم و داغ اشك از گوشه چشمانم تا زیرچونه ام را شست و شو دادن..چشمانم تار شد و صدایم گرفت..بازهم خواستم براى سلامتى احسان دعا کنم که صداى یكى از زیر درخت بلند شد و من را ازحالتم خارج کرد.

_احسان_میمون خانوم ، این وقت شب اون بالاچیكار مى کنى ، نكنه دنبال موز مى گردى. و ریز ریز خندید

این با این حالشم دست از شوخى برنمیداره! آه بلندى کشیدم

_من نمیدونم چراهرجاکه میرم باید قیافه تورم تحمل کنم..خوب بذار دو دقیقه بدون وجود حشرات موذى دوربرم راحت وقتمو بگذرونم!

احسان با خنده به طرف درخت امد و سفت شاخه اش را گرفت و سعى کرد ازش بیاد بالا و درهمان حال گفت : وایسا الان حالیت مى کنم حشره کیه!

_خوب معلومه دیگه تویى. نیا بالا احسان میفتى خونت میمونه رو دستمون.آخه توکه بلندنیستى چرا تلاش مى کنى…ببینم میتونى قبل از سرطان خودت خودتو به کشتن بدى یانه!

احسان که تقریبا به شاخه اى که من رویش نشسته بودم رسیده بود باخنده گفت : خوب معلومه نمیتونم بیام بالا ، منكه مثل تو میمون نیستم!

باتعجب نگاهش کردم.خودش را رساند به من و روى شاخه ، کنارم نشست.

با دست قوى اش چونه ام گرفت و دردستش فشرد و سرم را به سمت خودش برگرداند که متوجه تر بودن مژه هاى بلندم شد.

_احسان_دارى گریه مى کنى خانوم خوشگل؟!

درحالى که از شدت گریه به هق هق و فین فین افتاده بودم بازور رویم را از احسان برگردوندم و با دوتا دستام سریع اشكاى روپلكامو پاك کردم و کنارشون زدم و باغرور گفتم : نه..هیچم اینطور نیست.!

احسان خندید و دوباره سرم را به سمت خودش برگرداند: چرا دارى گریه مى کنى..اونم براى من!

داشتى واسه ام دعا مى کردى؟!

_آره واسه ات دعا مى کردم بلكه بخاطر منم شده شفا پیداکنى، همینجورى پیش برى باید ببریمت تیمارستان!

احسان بى توجه به حرف من به شیطنت گفت :

_احسان_نگاهش کن ..ببین چقدر عاشق منه!

_کى من؟! حالم ازت بهم میخوره الاغ!

_احسان_انقدر خودتو اذیت نكن، البته حقم دارى. شاعر میگه : مژده اى دل که مسیحا نفسى مى آید، شوهر خوب مگر گیر کسى میاد!. 

_آى قربون دهنت..تو کل زندگیت یه حرف درست زده باشى همین الآن بود. والا شوهر خوب گیر ماهم نیومد، تف توروزگار!

احسان بازخواست چیزى بگه که ناگهان پاهایش سرخورد و دریك لحظه از کمر به عقب برگشت و از درخت بر روى زمین افتاد..صداى آه بلند احسان و خنده هاى پیاپى من بلند شد..احسان درحالى که از درد کمر و پایش به خودش مى نالید وبه اینور و اونور قلط مى خورد بر روى زمین افتاده بود.

بلند خندیدم و درمیان خنده گفتم : حقته ..دروغ گفتى خدا گذاشت توکاسه ات!

احسان بدون اینكه جوابم را بدهد فقط با دستش کمرش را گرفته بود و چشمانش را بسته بود و مى نالید: آى کمرم.

دوباره صداى خنده ام بلند شد : آفرین احسان یكم دیگه تلاش کنى میتونى پروازکنى! و بازهم صداى کرکننده ى خنده ام بالارفت.

احسان باغرور و نفرت خودش را از روى زمین جمع و جور کرد و به من که همچنان بر روى شاخه ى درخت نشسته بودم نگاه کرد و دستش را بالا برد و انگشت اشاره اش را به نشانه ى تهدید چند بار روى هوا تكان داد.

_احسان_پس چرا تو هنوز میمونى؟!..احسان نیستم بذارم تو از دستم فرارکنى!

_باشه زنى، حالا برو اونور میخوام بیام پایین

احسان با شنیدن این حرفم آروم شد و با مهربانى گفت : کمك میخواى؟!

_نه ممنون..دیدم خودت چجورى امدى پایین، احتیاجى به کمك شما نیست ترجیح میدم به روال عادى بمیرم!

احسان خندید و سرشو چندبارى به اینور و اونور تكان داد : عجب رویى دارى، تقصیرمنكه خواستم کمكت کنم.

نیشخند مسخره اى زدم : یكى نالید از درد بینوایى ، یكى مى گفت خانوم زردك مى خواى؟!

_احسان_حالا زردك میخواى؟!

متعجب نگاهش کردم و زیرلب غریدم : بچه پرو!

درهمان حال که مشغول صحبت با احسان بودم همزمان از شاخه ى بلند درخت پریدم پایین و روى پاهایم فرود امدم..صداى احسان توجه ام را به خودش جلب کرد.

_احسان_میگم میمونى میگى نه..دیدى چه قشنگ پریدى پایین و چیزیت نشد..ولى من هنوزم کمرم درد مى کنه!

_خوب چونكه من پریدم تو افتادى! با یادآورى موضوع افتادن احسان بازهم خنده برلبانم نشست.

_احسان_کوفت..نكنه اینم قراره مثل جریان سونگرافى ام آتو بشه دستت!

درمیان خنده ام گفتم : نخیر .. قراره مثل اون قضیه اى که با این سنت جیشت تو خواب در رفته آتو بشه دستم و سوژه اى واسه عذاب دادن تو!

_احسان_حقا که عزرائیلى! خانوم خانوما..شما هنوز متوجه نشدى چون سرطان کلیه دارم و کلیه هام مشكل پیداکردن اون اتفاق ناخوشانید برایم افتاد؟!

_به هرحال اتفاقى بود که افتاد و بنده ام هرکارى مى کنم از یاد نمى برمش.

احسان امد چیزى بگه که صداى دلخراش و کر کننده ى رعد و برق در آسمان بلند شد..بازهم باران؟! اونم تو این موقعه شب و تو این فصل سال؟!

باران شروع به باریدن کرد..آره..ببار بارون ، ببار نم نم ، ببارآروم و بى غصه ، بزن باران خیسم کن..بزن باران!

احسان درحالى که توى خودش جمع شده بود بایك دست سرش را گرفته بود تا با قطرات ریز و درشت باران خیس نشود 

_احسان_زود باش بهار ، چرا وایسادى، بیا بریم تو تا بازهم سرما نخوردى!

دستم را به نشانه ى سكوت جلوى احسان بلند کردم و همزمان گفتم : هیس ..بگذار خیس شوم..بذار ببارد..دوست دارم زیر این باران اشك بریزم تا چشمانم بدون خجالت و غرور با خیال راحت غم هایشان را تخلیه کنند.

_احسان_آره اما همراه با اشكات ، آب بینیت هم مى بارد و خودش را تخلیه مى کند! به دنبالحرفش بلند و مستانه خندید..با تعجب به سمتش برگشتم.. این دیگه چجور بشرى بود حتى با این وضع هم شوخى مى کرد و سعى داشت من راهم شاد کند

_برو تو احسان..سرما میخورى ، واسه کلیه ات خوب نیست ، منم یكم دیگه میام

_احسان_نگاهش کن ..خیلى از آمپول زدن من خوشت امد که زیر بارون وایسادى تابازهم مریض شى و من بهت آمپول بزنم.خیالت راحت اینبار باید برى دکتر! و دوباره ریز ریز خنده هایش بلند شد..

_حق باتو اینبار باید برم پیش کسى که واقعا دکترباشه ، نه فقط اسم دکتر روش باشه ، هنوزهم از درد بد آمپول تو سوزش دارم الاغ!برو تو..برو!

احسان شانه هایش را بالا انداخت باخنده بدون حرفى به سمت ویلا برگشت.

زیر باران ، زیر شلاق هاى بى امان شدیدش ایستادم و به درختان سرسبز که درتاریكى باغ پنهان شده بودن و فقط صداى چك و چك قطرات باران که با برگ هایشان برخورد مى کرد و صداى بلندى تولید مى کرد نگریستم . دستانم را به جایى بند کردم که مبادا بیفتم و بیش از این خرد شوم ، بیش از این له شوم، بیش از این خراب شوم!

صداى غرش هاى رد و برق مثل سوهان یانه ، مثل تیغ ، یا از آن بدتر ، مثل شمیشیر زهرآلود روحم را خراش مى داد. سرم را به همان جایى که دستانم بند بود و نمى دانستم که کجاست تكیه دادم. آب از فرق سرم راه مى گرفت. از تیغه بینى ام فرو مى چكید و تا زیر چونه ام راهش را باز مى کرد! از آن به بعدش را نمى دانم به کجا مى رفت!

همهمه اوج گرفت. دهانم گس شد. عدسى چشمانم سوخت. گلویم آتش گرفت.خشكى گردنم

بیشتر شد. با اینكه تابستان بود و باید هوا گرم باشد اما زیر این بارانى که درحال باریدن بود سرما و لرزش برتمامى اندامم نفوذ کرده بود..دستانم را زیربغلم مى برم و چندبارى بالا و پایینشان مى کنم.

میتوانستم صداى قچ قچ داندان هایم را که درهنگام لرزش باهم برخورد مى کرد را متوجه شوم..زیرلب چندبارى زمزمه مى کنم : زندگى ، زندگى ، زندگى ، چه واژه ى عجیبى، زندگى یك پاى شكسته است که مسیرش را لى لى کنان طى مى کند ، زندگى رقصیدن زیرباران است ،

 

زندگى یك جاده ى کوچك است که ازدوطرف با دره محاصره شده است. اگر پایت را کمى کج بگذارى تو یكى از دره ها سقوط مى کنى و توى منجلاب عشق گیرمى کنى ، تبدیل میشى به یك گناهكار ، یك ویرانگر، یك روانى که تنها درکنارعشقش آروم مى شود. اگربازهم مسیرت را کج کنى در دره ى دیگرى میفتى بنام هوس! غرق درهوس و لذت هاى دنیا مى شوى و وقتى به خودت میایى که دیگر جز یك نام هیچ چیزى از انسانیت ندارى! زندگى زیباست ، باهمه گرفتارى ها و مشكلاتش..همه فكر مى کنند هرآنكس که زیباست مهربان است…دریا زیباست ولى سیلى به صخره ها مى زند! زندگى را یادمان ندادند.

نگفتند ، کسى که سیگار مى کشید ، معتاد نیست!

کسى که بلوند مى کند ، فاحشه نیست!

کسى که بنز سوار مى شود ، دزد نیست!

کسى که مى خندد ، بى غم نیست!

کسى که درس نمى خواند ، خنگ نیست!

کسى که سكوت مى کند ، لال نیست!

کسى که دست میدهد ، دوست نیست!

کسى که مى بوسد، عاشق نیست!

یادمان ندادند زود قضاوت نكنیم!

گوسفندان فكر مى کنند که چوپان دوستشان دارد؛ اما نمیدانند که چوپان ؛ دوست صمیمى قصاب است!

نباید خودمان را تسلیم زندگى کنیم و بگذاریم بر ضعف ما غلبه کنه.یك پایان تلخ بهتر از یك تلخى بى پایان است..ما میتوانیم پایان زندگى مان را خودمان انتخاب کنیم..باید از بین بد و بدتر، بد را ترجیح دهیم..باهمه چیز و همه کس مبارزه کنیم و براى رسیدن به هدفمان استوار تا آخرش وایسیم..نظرخیلى از مردم اینكه عاشق واقعى کسى است که هیچوقت به عشقش نرسد، اما به نظر من عاشق کسى است که باعشقش به همه چیز برسد..من براى رسیدن به عشقم بازمین و

زمان مبازه مى کنم و پیروز خواهم شد..من بهارم..زیبا، سرسبز،آرامش بخش..من کسى هستم که

121

نامش به همه قدرت مى دهد و همه را ازنو میسازد..من مى توانم به آنچه که میخواهم برسم و تنها راه براى پیروزى مبازه است ، مبارزه اى با زندگى!

سفت بر روى خاك هاى زیرپایم که حال به گِِل تبدیل شده بودن ایستادم و محكم و استوار باقدم هایى بلند  به سمت ویلا به راه افتادم…وارد ویلا شدم که صداى خاله سارا که داشت هیكل احسان را برانداز مى کرد توجه ام را به خودش جلب کرد

_خاله سارا_ آخه از کجا افتادى تو؟! هنوزهم کمرت درد میكنه؟!

پس قضیه افتانش را فهمیده بودن..باخنده چند قدمى به سمتشان رفتم.

_احسان_نه مامان جان ، باورکن که چیزى نیست. یه اتفاق بود دیگه ، حالم خوبه ، راست میگم.

_خاله سارا_چشمت زدن..میدونستم اینطورى میشه به دلم افتاده بود..بس که مشالا شمادوتا بهم میاید مردم چشم دیدنتون را ندارن و اینطورى چشمتون میزنن..بذار برم واسه تون اسفند دود کنم.

پشتش را به احسان کرد و خواست به سمت آشپزخونه برود که احسان مانعش شد: خواهش مى کنم مامان..فقط یه اتفاق بود، چرا موضوع را انقدر بزرگش مى کنى..

خاله سارا ناراحت به سمت احسان برگشت و درحالى که بغض گلویش را فشار میداد گفت : من مادرم..مادر..نمیتونم درد و عذاب بچه ام را تحمل کنم..بفهم. همش دلم شور میزنه…کى میشه این عقد تموم شه و خیال منم از بابت شما راحت بشه!

_احسان_به زودى انشالا، به زودى!

به احسان که انقدر مصمم حرف مى زد نگاه کردم و براى لحظه اى مردد ماندم که او چرا انقدر با قاطعیت حرف مى زند. چرا الكى مادرش را دلخوش مى کرد ، درحالى که این ایمان بود که قراراست چند روزدیگر من را عقد کند نه احسان!

دیگر نمى توانستم بنشینم و دروغ هاى احسان را بشنوم و چیزى نگویم..روى پاهایم ایستادم و باگفتن : با اجازه تون من میرم بخوام. از جمعشان خارج شدم و به طرف اتاقم رفتم.

در اتاق را باشدت بهم کوبیدم و صداى بلندى تولید کرد!

بدون مكثى به طرف تختم رفتم و بایك اشاره باپرشى بلند خودم را روى تخت ولو کردم و به کمر خوابیدم .. به لوستر اتاقم چشم دوختم…کارم شده بود گریه بازهم قطرات اشك از چشمانم به بیرون سرك کشیدن و به نوبت باریدن.

گریه ام پس از مدتى به هق و هق تبدیل شد ، هرچه فكر و سعى مى کردم بازهم نمى توانستم ایمان را به عنوان شوهرم بپذیرم ، اما از طرفى هم این قولى بود که به احسان دادم..لعنتى! چاره اى نداشتم..اگر شده تاآخر عمرم هم این وضع را تحمل کنم باید به خواسته اى که احسان ازم داشته وفادار باشم.

سرم را به بالشتم فرو بردم تا بتوانم صداى هق هق هاى بلند و غریب گریه ام که فضاى اتاق را پرکرده بود راخفه کنم..کمى کشید که بالاخره اشكام خشك شد و احساس خوابالویى بهم دست داد. پهلو به پهلو شدم تا اینكه بالاخره خوابم برد.

 ***

         فصل چهارم_4

هوا گرگ و میش بود و با این که خورشید هنوز دست سخاوتمندش را به روى آسمان نگشوده بود ، اما عصبى و کلافه از فكرهاى درهمى که شب قبل آرامش و خواب راحت را ازچشمانم گرفته بود ، ازجا برخاستم و از اتاق خارج شدم.

همه جا در سكوت محض فرورفته بود. پاوچین پاورچین از سالن گذشتم و وارد باغ شدم. صداى آرام جیرجیرك ها و رقص خوش آهنگ نسیم، درمیان درختان، آرامش بخش بود. براى لحظه اى چشمانم را روى هم فشردم و باتمام وجود ریه هایم را از عطر دل انگیز هواى سحرگاهى پرکردم و صلانه صلانه راه باغ را درپیش گرفتم تا به تخت چوبى وسط باغ رسیدم.

ناگهان با دیدن آنچه که روبه رویم بود براى لحظه اى ازخود بى خود شدم و بى اختیار چشمانم از تعجب گشاد شد…به طرف ایمان که لب تخت نشسته بود و باچشمانش به باغ سرسبز نگاه مى کرد رفتم…متوجه حضور من شد اما حتى به خودش زحمت نداد برگردد و نگاهم کند. همانطور که به درختان استوار و مرتفع خیره شده بود زیرلب گفت : سلام ، صبح بخیر

کنارش لب تخت نشستم و همزمان جوابش را دادم: صبح شماهم بخیر..سحرخیز شدید!

ایمان بلند آه کشید و انگار که دوست داشته باشد براى کسى دردودل کند با کلافگى گفت :

راستش دیشب اصلا نتوانستم بخوابم!همش دلشوره ى پسفردا را دارم! میدانید که چه روزیست ..

روزى که من باید به جاى برادرم شمارا عقد کنم!

انگار که به خوبى حسش را درك مى کردم با ناراحتى گفتم :

_شما چطور حاضر شدید این کار را انجام دهید..ازدواج با کسى که بهش هیچ حسى ندارید خیلى سخته!

ایمان بالاخره به طرفم برگشت و به چشمانم نگاه کرد : میدانم..اما چه میشه کرد، من به احسان یك قولى داده ام و تا آخرهم پاى قولم مى مانم!

_شما قصد دارید آینده تان را براى برادرتان نابود کنید! چقدر محبت بینتان قوى است

_ایمان_خود شما تحت چه شرایطى حاضر شدید دست به این کار بگذارید..شماهم مثل من قراره آینده تان را طبق خواسته ى احسان رقم بزنید

_من براى اینكه بتوانم احسان را خوشحال و راضى کنم حاضرم دست به هرکارى بگذارم..اینكه دیگر جاى خود دارد. از طرفى ، حالا که اون قراره بمیره..چرا آخرین خواسته اش را ردکنم!

_ایمان_دیدید؟!شماهم مثل من ، بخاطر احسان!

با یاد آورى احسان دوباره غم دنیاام را فرا گرفت ، چرا، کاش هیچكدام از این اتفاقات نمى افتاد ، اگر من و احسان دوباره بهم نزدیك نمى شدیم شاید الان جور دیگه اى زندگیم پیش مى رفت و این همه عذاب وجدان نداشتم.

صداى ایمان بلندشد: سوارکارى بلدید؟!

_آره، بچه که بودم بابام بهم یاد میداد، یه چیزایى را بخاطر دارم.

ایمان بلند شد و گفت : اگه دوست دارید و میخواید بریم یكم سوارى کنیم تا براى چند دقیقه ام که شده فكرنكنیم ، به تمامى این اتفاقات لعنتى!

_خیلى عالى میشه ، اما اسب که نداریم.

ایمان خندید و با مهربانى گفت : شمانگران اون نباشید..در خانه ى بغل ویلا پیرمردى زندگى مى کنم که بیشتر حیوانات اهلى مانند گوسفند و مرغ و گاواسب را درخانه اش نگهدارى مى

کند..پسرجوانش با چندتا از اسبایى که دارند کار مى کند و با کرایه دادن به مردم خرجى اش را در مى آورد. قبلا که آمده بودیم شمال با احسان چندبارى دوتا از اسبانش را براى یك ساعت کرایه کرده بودیم..اگر شما مایل باشید بازهم این کار را بكنیم.

_البته ، خیلى دوست دارم

ایمان خندید و با گفتن : پس لطفا دنبال من بیاید، به راه افتاد و از ویلا خارج شد و با زدن چندین حلقه به در خانه ى قدیمى که کنار ویلا بود منتظر ایستاد..دروخانه باز شد و پیرمردى مسن از خانه بیرون امد..یه کلاه قهواى بامزه محلى بایه پیرهن سفید و یه جلیقه مشكى رویش برتن داشت.

ایمان انگار که پیرمرد را شناخته باشد بالبخند گفت : به به مشت ابراهیم ، حال شما خوب هستید؟ بچه ها خوبن؟ شناختید؟!

مشت ابراهیم سرتا پاى ایمان را برانداز کرد و پس از مكثى کوتاه انگار که اورا به خاطر اورده باشد خندید و سیبیل هاى سفیدش را ازخشنى خارج کرد و به همراه تبسم لبش حالت مهربانى به خودش گرفت ، مشت ابراهیم بامهربانى و صداى گرفته اش گفت : سلام ایمان جان ، خوبى پسرم؟ مگه میشه نشناسم..چخبر برادرت احسان کجاست؟!

_ایمان_ممنونم سلامت باشید ، احسان هم خانه است..خوابه!

_مشت ابراهیم_چه شده پسرم، نكند بازهم اسب میخواید؟!

ایمان خندید و سرش را به نشانه ى تایید تكان داد و همزمان گفت : بله..اگه امكانش هست ، براى یك ساعت.

_مشت ابراهیم_باشه پسرم، خودت که جاى اسب ها را بلدى برو و هرکدام را میخواى بردار.

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان باغ عشق پارت آخر

رمان باغ عشق جهت مشاهده بترتیب رمان با غ عشق از اینجا کلیک کنید ویا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *