خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان دنیای کژال / رمان دنیای کژال نوشته غزل.ش پارت 84

رمان دنیای کژال نوشته غزل.ش پارت 84

رمان دنیای کژال نوشته غزال.ش

برای خواندن رمان دنیای کژال به ترتیب کلیک کنید

با تعجب نگاهش کردم…
یعنی چیزی فهمیده بود؟ یا صرفا منظورش به کدورت بین من و کاوه بود؟
خانواده ی لعنتیشون هر لحظه ادمو گیج تر میکردن!
اصلا نمیشد حرکاتشون رو پیش بینی کرد.
آب دهنم رو قورت دادم و با احتیاط پرسیدم:منظور از مشکل چیه؟
کمند لبخند زد موذیانه نگاهم کرد و گفت:واقعا متوجه نشدی؟
نا مطمئن سرم رو به علامت منفی تکون دادم. اصلا نمیدونستم برای اینکه به شک نندازمش چه واکنشی باید نشون بدم.
اصلا نمیشد با این خانواده عجیب و کوچیک زندگی کرد!
کمند به سمتم برگشت دستش رو زیر چونه ام گذاشت و گفت:کاوه ادم بد خلقیه. بد نیست دلش نمیاد کسیو ناراحت کنه اما بلد نیست محبتش رو نشون بده قطعا اینو خودت فهمیدی درسته؟
-اینارو میدونم ولی چرا اینارو به من میگی؟
کمند-میدونم با کاوه دعواتون شده…کاوه ادمیه که حرف نمیزنه نمیزنه یهو همه چیزو به هم میریزه. دلم نمیخواست کدورتتون باعث بشه زخم کاوه سر باز کنه اونم روز عروسی تو.
نفس راحتی کشیدم…یا ما زیادی توی روابط مخفی داشتن ماهر بودیم یا کمند و کارن زیادی خنگ بودن!
مسلما مشکل از اونها بود چون ممکن نبود خودم به چشمام توی آیینه نگاه کنم و چیزی بجز چشم های کاوه رو بین مردمک چشمام ببینم!
اما این برادر و خواهر…انگاری واقعا تمام جسم…روح و عقلشون توی سرزمین رویاها دائم درحال پرسه زدن بود که اتقدر دنیای اطرافشون رو نمیدیدن!
اگر نگاه میکردن به چند ثانیه نمیکشید تا متوجه عشق بین من و کاوه بشن.
لبخند مسخره ای زدم که هیچ شباهتی به لبخند نداشت!
با لبخند جوابم رو داد و دستش رو برداشت.
همونطور که آروم آروم به سمت ورودی بوتیک میرفت و لباس های پشت ویترین رو بر انداز میکرد گفت:و چون میدونستم شما دوتا اونقدر سرتق هستید که باهم آشتی نکنید امروز کاوه رو به اینجا دعوت کردم تا تلکیفتونو روشن کنید!
با چشم های گرد شده خواستم حرفی بزنم که صدایی از پشت سرم گفت:منتظر من بودید؟به سمت صدا برگشتم.
خودش بود…خود کاوه که با خونسردی هرچه تمام تر به من نگاه میکرد.
انگار که روز قبل هیچ اتفاقی بین ما نیوفتاده.
نمیدونم چرا اما دلم میخواست همش پسش بزنم و اون بیشتر جذبم بشه…دلم میخواست تا ابد ناز کنم و اون نازم رو بکشه اما کاوه…اونقدر مغرور بود که اگر من ابراز علاقه نمیکردم هرگز بهم نمیگفت دوستم داره. اونقدر مغرور بود که سالهای سال عذاب بکشه و از احساسش حرف نزنه.
سعی کردم مثل خودش بس تفاوت باشم اما فقط خودم میدونستم درونم چه آشوب بزرگیه.
کمند با کاوه رو بوسی کرد و گفت:چرا دیر کردی؟
کاوه-معذرت میخوام کارای زیادی تو شرکت داشتم. پارسا رو که میشناسی.
کمند-حالا اشکالی نداره الان که اومدی نباید وقت رو تلف کرد.
من و کاوه همزمان گفتیم:یعنی چی؟!
و بعد از گفتن این حرف به هم نگاه کردیم…دلم نمیومد از چشم هاش دل بکنم…اون چشم های آب لعنتی پر شور و خونسردش.
کمند نگاهی به من و کاوه انداخت و گفت:تا شما دوتا میرین لباس عروس رو انتخاب و پرو کنین منم میرم گل برای باغ سفارش بدم.
کاوه سعی میکرد خونسرد باشه اما دستپاچه شد شد و گفت:ولی تو باغ که گل زیاد هست بگو…
کمند-کارن اجازه نمیده به گل های باغ دست بزنیم.
اینبار من به کمک کاوه رفتم و گفتم:حالا گل نبود مهم نیست تو باغ گل زیاد هست همونا برای تزئین…
کمند-اونا فرق داره میخوام چند مدل دیگه سفارش بدم.
انگار هرچقدر تلاش میکردیم تنها نباشیم نمیشد!
اما نمیدونستم چرا نمیخوایم تنها باشیم…چرا جرات نداریم دیگه تو چشمای همدیگه نگاه کنیم.
شاید بخاطر این بود که کاوه نمیتونست با من لباس عروسی که من رو عروس برادرش میکرد انتخاب کنه و من…شاید دلیلم این بود که نمیخواستم کاوه تا این حد عذاب بکشه.
کاوه خواست چیزی بگه که کمند کلافه گفت:چقدر شما دوتا حرف میزنید! اگر این انرژی رو گذاشته بودید برای خرید تا الان لباس رو خریده بودیما. من میرم شما دوتام برید لباس رو انتخاب کنید.
و فرصت حرف بیشتری به کسی نداد و رفت!

به رفتنش نگاه کردم…این دختر توی ناخودآگاهش انگار علاقه عجیبی به عذاب دادن ما داشت!
هرچند که نمیدونست بین من و کاوه چی گذشته و هنوزم داره میگذره.
هرچند که نمیدونست هرچقدر هم از کاوه دور باشم علاقه ام نسبت بهش کم نمیشه…چون کاوه درون قلبم زندگی میکرد…فرقی نداشت جسمش کجای این دنیای بزرگ باشه. هرکجا که بود هر لحظه میتونست کنار من باشه…هر وقت که اراده میکردم.
کاوه-خب؟!
هل شده به سمتش برگشتم و نفسم حبس شد…چرا انقدر جلوی این پسر دست پاچه میشدم؟ چرا؟!
-خب؟که چی؟!
کاوه-برو تو لباس انتخاب کن من همین دورو برا راه میرم هر وقت کمند اومد میام تو.
دلم نمیخواست بره.
میدونستم ته بدجنسیه اما دلم نمیخواست بره.
دلم میخواست لباس عروسم انتخاب کاوه باشه…دلم میخواست مثل انتخاب کیکمون که مارو به هم نسبت دادن اینجا هم فکر کنن ما قراره عروسی کنیم.
دلم میخواست لااقل توی رویاهام عروس کاوه باشم…توی خیالم دست اون رو بجای مرد زندگیم بگیرم.
خواسته زیادی بود؟!
برای این عشق لعنتی خواسته زیادی بود؟!
خواست بره که بازوش رو گرفتم. نگاهی به بازوش انداخت و بعد چشماش رو به درون قلبم سوق داد…انگار با نگاه کردن به چشمام دوباره توی وجودم نفوذ کرد و من رو عاشق تر…دیوونه تر!
-نرو. دوست ندارم بری.
کاوه-خودت میدونی چقدر برای جفتمون سخته کژال. نمیتونی تصور کنی چقدر برام سخته.
-میدونم…اما…
کاوه-اما چی؟
-این اخرین خواسته من از توئه. به احترام احساسی که نسبت بهت دارم…میشه این خواسته کوچیک رو برام انجام بدی؟!
ممکن نبود توی چشمام زل بزنه…حسم رو درک کنه…تمام وجودم رو بفهمه و بهم بگه نه!
چیزی که خودمم تجربش کرده بودم…چشماش قدرت نه گفتن رو از ادم میگرفت.
و این بود عشق…این یعنی عشق!
یعنی برخلاف چیزی که از درونت عذابت میده کاری که طرف مقابل میخواد رو انجام بدی و نتونی بگی نه.
عشق…
عشق است بلای من و من عاشق عشقم!
این نیست بلایی که سپر داشته باشد!

کمی تو چشمام زل زد پوفی کشید و گفت:لعنت به چشمات دختر!
دختر!
حاضرم قسم بخورم اون لحظه قلبم میخواست پرواز کنه.
لبخند نامحسوسی زدم و دستش رو رها کردم که گفت:خیلی خب…برو تو. کمکت میکنم باهم برای عروسیت لباس انتخاب کنیم.
☆☆☆☆☆☆
لباسی رو به دستم داد و به اتاق پرو هدایتم کرد.
یه لباس ساده بلند و سفید که جذب تنم بود.
آنچنان مراسم هیجان انگیز و دلپذیری نبود که بخوام بخاطرش زیباترین لباس توی رگال رو انتخاب کنم.
راستش حتی برام مهمم نبود.
مهم فقط چشمای خسته کاوه بود از همیشه غمگین تر بنظر میرسید و بدتر از اون این بود که هیچ کمکی نمیتونستم به غم چشماش بکنم
توی اتاق پرو ایستادم و لباسمو در اوردم.
از پایین در سایه پاهاش رو میدیدم.
لباس رو از روی صندلی کوچیک اتاق پرو برداشتم که گفت:سخت نیست؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم:چی؟
با صدای خونسردش تو گلو خندید و گفت:اینکه لباسو تنت کنی!
لبخندی زدم و گفتم:سخت که هست ولی میپوشم مسئله ای نیست.
کاوه-زندگی ای که داری چطور؟ تو مثل بقیه زنا آرزوی خونه و بچه یا مردی که از سر کار بیاد رو نداری؟
سکوت کردم…آرزوی چنین چیزیو نداشتم اما با کاوه…آرزوهام همیشه تغییر میکرد.
وقتی پای اون وسط بود…از مردایی که نفرت داشتم عشق رو فهمیدم.
از مردی که همجنساش دیوانه ام میکردن محبت دیدم.
کاوه-گوش میدی؟
سر تکون دادم و گفتم:آره گوش میدم
زیپ لباس رو پایین کشیدم و گفتم:زندگی من و تو روی برنامه ریزی نبود.
کاوه-بدون برنامه ام مگه میشه؟
لبخند تلخی زدم و گفتم:میشه…زندگی دو راه پیش روت میزاره و تو یکیشو انتخاب میکنی.
کاوه-درک میکنم. اما هیچوقت فکر کردی اگه راه دیگه رو انتخاب میکردی چی میشد؟
با بغض لبخند زدم…اشک توی چشمام دیدم رو تار کرد و گفتم:آره. هر روز…
دستی به چشمم کشیدم و لباس رو تنم کردم که کاوه گفت:بعضی وقتا ادم باید همه چیزو پس بگیره.
-درسته ولی غیر ممکنه.
کاوه-اگر ممکنش کنم…همه چیزو از اول شروع میکنی؟

حرف های لعنتیش…امید های شیرینی که بهم میداد همه باعث میشد نتونتم درست تصمیم بگیرم…همش باعث میشد وسوسه بشم تا بگم گور پدر کارن و قلب مریضش…باعث میشد دست کاوه رو بگیرم و تا میتونم از اون شهر لعنتی دور بشم…لعنت به تو کاوه.
دستم رو روی در چوبی اتاق پرو گذاشتم…انگار اونم همینکارو کرد…حتی مانع بین ما هم نمیتونست باعث بشه همدیگه رو لمس نکنیم…هیچ چیزی توی این دنیا قدرت اینو نداشت که نزاره ما عاشق هم باشیم…انگار هیچ مانعی بین ما نبود…انگار چوب رو نه دست کاوه بود که لمس میکردم!
نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو ندادم.
چون جوابش به اندازه یک زندگی طول میکشید!
و شاید در واقع جوابی نداشتم که بهش بدم…چون وجدانم قبول نمیکرد یه قلب مریض رو با بی رحمی بشکنم.
طول میکشید تا همه چیزو بهش بگم و شاید اخرش هم همه چیز مثل اولش نمیشد.
نفهمیدم چطور لباس رو پوشیدم…لبخند مصنوعی روی لبام کاشتم و در رو باز کردم
نگاهش خیره به چشمام بود…حتی نیم سانت هم تکون نمیخورد. انگار از پشت در بسته هم داشت به چشمام نگاه میکرد!
با لبخند پرسیدم:چطور شدم؟
نگاهش رو از چشمام روی لباس سفید به تنم سوق داد…کمی نگاهم کرد و در حالی که به لباس خیره بود با لبخند گفت:زیبا.
-بهم میاد؟
کاوه سرشو تکون داد و گفت:خیلی.
از کنارش به آرومی گذشتم و رو به روی آیینه قدی بوتیک ایستادم.
یه لباس خیلی خیلی ساده تو تن یه دختر خیلی خیلی ساده تر…که زندگی و عشقی پیچیده و دردناک داشت!
تضاد زندگیم حتی با لباس پوشیدنم هم فریاد میزد.
کاوه کنار گوشم تو گلو خندید و در حالی که نفس های داغش رو توی گوشم آزادانه رها میکرد گفت:چه خصوصیت خوبیه که وقتی کنار منی همیشه با صدای بلند فکر میکنی!

مردمک چشمام از لذت بالا رفت و بی اختیار لب هام رو بین دندون هام اسیر کردم.
نفس های گرمش که به گوشم میخورد…کمتر از بوسیدنش نبود…تمام وجودش برای من لذت خالص بود!
دست های داغ اش رو روی شونه های سردم گذاشت که چشمام رو بستم…پاهام توان نگه داشتن وزنم و قلبم توان تحمل اینهمه لذت رو نداشت!
لمس دستای لعنتیش…انگار تمام زخم های عمیق و قدیمی من رو میپوشوند.
لاله گوشم رو بوسید و توی گوشم گفت:دوست دارم کژال!
اینبار بهمراه نفس عمیقی آه کشیدم…نمیدونم از اینهمه نزدیکی یا حرف شیرینش.
میخواستم بگم تمومش کنه…تنم تحمل اینهمه لذت رو نداره لعنتی.
کاوه دستاش رو پایین تر برد… دور کمرم حلقه کرد من رو در آغوش کشید…روی موهام رو عمیق بوسید و گفت:نمیتونم تمومش کنم…دلم میخواد همین جا همین لحظه اونقدر ببوسمت تا نفس کم بیاری اما باید تو بخوای.
چرا کنار اون فقط بلند حرف میزدم…چرا؟!
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:نمیتونم کاوه.
کاوه محکم تر بغلم کرد و پرسید:چرا؟
-برادرت…
کاوه-مهم نیست.
-قلبش؟
کاوه-مهم نیست.
-خانوادت رو دیگه نمیتونی ببینی.
کاوه-اونم مهم نیست.
-پس چی مهمه؟
کاوه گردنم رو بوسید و روی پوستم لب زد:بودن با تو…حس کردنت…لمس کردنت…بوسیدنت…دیدن چشمات هر روز صبح…اینا مهمه کژال.
-خیلی دیره کاوه.
کاوه-هنوز دیر نشده میتونی…
ادامه حرفش رو با صدای بلند کمند که اسمش رو صدا میزد خورد.
چشمام اتوماتیک باز شد و با ترس به سمت صدای کمند برگشتم

نگاهش خیره به کاوه بود اما چیزی توی چهره اش معلوم نبود.
نمیدونستم از کی اونجا ایستاده…چیا دیده و چیا شنیده فقط سعی کردم به خودم مسلط باشم تا اگر نفهمیده با رفتار من مشکوک به چیزی نشه.
کمند لبخندی زد کمی نزدیک تر اومد و گفت:بالاخره انتخاب کردید؟
نفس عمیقی کشیدم و با لبخندی مصنوعی سر تکون دادم که رو به کاوه گفت:خدا خیرت بده…از صبح داریم میگردیم از چیزی خوشش نیومده…ماشالا خیلی سخت پسنده!
کاوه تو گلو خندید…نیم نگاه پر معنایی به من انداخت و گفت:بله…البته گاهی اوقات زیادی بد سلیقه ست!
منظورش به کارن بود!
خنده ام رو با پایین انداختن سرم پنهان کردم.
حق با اون بود…اما کارن که انتخاب من نبود. کارن…سرنوشت من بود!
بعد خرید لباس…تور و تاج عروس…کفش و سفارش یه دسته گل رز آبی نهار خوردیم و برگشتیم خونه.
هیچ اتفاقی تا شب نیوفتاد…بجز نگاه های گاه و بی گاه کاوه از توی آیینه به من و تپش قلب لعنتی من که انگار قسم خورده بود آبروی منو با عشقش نسبت به کاوه ببره!
☆☆☆☆☆☆☆
یک روز به عقد مونده بود!
هر یک دقیقه ای که میگذشت احساس میکردم به قتلگاه نزدیک میشم!
احساساتم بهم ریخته بود…همش تصویر کاوه جلوی چشمام میچرخید…وقتی میدیدمش که کنار بقیه با سلیقه ی خاص اش کمک میکنه و حرص میخوره قلبم تند تند میزد.
کارن بیش از همیشه خوشحال بود و به من توجه میکرد اما من حتی نمیشنیدم چی میگه…یک جفت چشم بودم که رفتار های کاوه رو میبلعید…دست خودم نبود چیکار میکردم؟!
همه توی تکاپو بودن. انگار تمام دنیا و ادماش دست به دست هم داده بودن تا این عروسی لعنتی زودتز سر بگیره.
کمند خوشحال و سرخوش به خدمتکارا بر اساس طرح دکوری که کاوه داده بود دستور میداد و از جا به جایی وسایل ایراد میگرفت.
و من…من یه دختر غمگین و افسرده تر از همیشه بودم که تمام درد های درونم رو پشت نقاب لبخند های مصنوعی ام به کارن پنهان میکردم.

 

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

رمان دنیای کژال نوشته غزل.ش پارت 86

رمان دنیای کژال نوشته غزال.ش برای خواندن رمان دنیای کژال به ترتیب کلیک کنید به …

3 دیدگاه

  1. سلام رمان رزخاکستری ادامه نمیدین؟؟؟؟

    No votes yet.
    Please wait...
    • سلام نویسنذه هروقت پارت بذاره ماهم قرار میدیم رمان آنلاینه در حال تایپه

      No votes yet.
      Please wait...
  2. سلام رمان رزخاکستری ادامه نمیدین؟؟؟

    No votes yet.
    Please wait...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *