خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان همسر دوم من / جلد دوم رمان همسر دوم من قسمت 9

جلد دوم رمان همسر دوم من قسمت 9

جلد دوم رمان همسر دوم من

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

#آرسین

رفتار مشکوک آرمین اون دختر عمه ی مرموز سحر که حس عجیبی بهش داشتم همه و همه جمع شده بودند تو مغزم مغزم داشت میترکید میخواستم همه چیز رک بفهمم یه چیزایی داشتم حدس

میزدم اما امیدوار بودم که اونجوری نباشه وقتی دیروز اون پسره ی عوضی میخواست به زور سحر رو ببوسه دیوونه شده بودم نمیدونستم این حس عجیب چیه چرا روی اون دختر حساس شده بودم

حتی آرمین هم حساس شده بود همه ی این ها رو باید میفهمیدم آرمین سحر و طناز رو برده بود خونه ی دایی آرسام و هنوز نیومده بود دلم میخواست بیاد تا ازش بپرسم بفهمم

با شنیدن صدای قدم های کسی از افکارم خارج شدم سرم و بلند کردم و به آرمین که داشت به سمتم میومد خیره شدم‌ با صدای گرفته ای لب زدم:
_اونارو رسوندی خونه؟!

با صدای خشدار شده ای لب زد:
_آره.
متعجب از صداش لب زدم:
_گریه کردی؟!
به سمتم برگشت و با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد و لب زد:
_آره.
_چرا؟!
_نمیدونم.
دیگه سئوالی نپرسیدم نمیخواستم‌اذیتش کنم آرمین هیچوقت دروغ نمیگفت ولی اگه بیشتر اصرار میکردم حتما میگفت اما نمیخواستم اذیتش کنم حالش خوب نبود و این واضح بود
_داداش؟!

با شنیدن صدای آرمین به سمتش برگشتم و لب زدم:
_جانم؟!
_دلت برای مامان تنگ نشده؟!
با شنیدن حرفش دستام مشت شد من شاید به زبون میگفتم از اون زن متنفرم دوستش ندارم اما اینجوری نبود من دوستش داشتم اما ازش ناراحت بودم دلشکسته بودم چرا ما رو ترک کرده بود

بدترین روزهای زندگیمون روز های بچگیمون بود حتی فکر کردن بهش هم عصبیم میکرد با چشمهایی که شک نداشتم حالا از عصبانیت و درد قرمز شده بود بهش خیره شدم و لب زدم:
_نه

ساکت شد بدون حرف بهم خیره شد وقتی نگاه سرد و یخ زده ام رو دید نگاهش و ازم گرفت و با صدایی که غم به خوبی داخلش حس میشد لب زد:
_شاید مامان مجبور شده ترکمون کنه داداش انقدر کینه از مامان نداشته باش!

با شنیدن این حرفش تیز بهش خیره شده بودم شک نداشتم که یه چیزایی رو شنیده و میدونه که این حرف و میزنه با عصبانیت و صدایی که سعی میکردم کنترلش کنم از لای دندونای چفت شدم ام لب زدم:
_چرا داری اینارو میگی تو چی فهمیدی؟!

_نمیدونم داداش!
بلند شد و خواست بره میخواست فرار کنه و حرفی نزنه من خوب داداش خودم رو میشناختم با صدایی که بشدت حالا داشت میلرزید لب زدم:
_اون زن برگشته!؟

با شنیدن این حرفم به وضوح لرزید و این یعنی اینکه درست حدس زده بودم بلند شدم روبروش ایستادم با صدای خشدار شده ای لب زدم:
_کجاست؟!

_داداش تو…

با عصبانیت داد زدم:
_کجاس؟!
_خونه ی دایی آرسام
با شنیدن حرفش هیستیریک خندیدم اون زن برگشته بود و خونه ی دایی آرسام بود با صدای خشدار شده ای لب زدم:
_چرا نگفتی؟!

با صدای گرفته ای لب زد:
_داداش من!
_خیلی نامردی.

بعد از گفتن این حرف سوئیچ رو برداشتم و از خونه زدم بیرون سوار ماشین شدم و با سرعت به سمت خونه ی دایی حرکت کردم دلم میخواست اون زن رو ببینم ازش بپرسم چرا ترکمون کرد

چرا رفت تمام این سال ها من و داداشم و خواهرم تو بدترین شرایط ممکن بزرگ شدیم پدری که اصلا نبود و فقط خودش و تو کار غرق کرده بود اما میدونستم چقدر عاشق مامان و بخاطر دوری از مامان این شکلی کرده بود خودش و.

نگاهی به خونه ی دایی آرسام انداختم دو دل بودم شاید میترسیدم از دیدن اون زن حس عجیبی داشتم اما یه کششی داشتم که داشت من و به سمت اون خونه میکشوند داخل خونه شدم داخل خونه شدم هر چقدر جلو تر میرفتم استرسم بیشتر میشد ولی سعی کردم کردم آروم باشم

اون زن باید دلیل رفتنش رو برام توضیح باید توجیه میکرد من و این حق من بود بدونم چرا ما رو ترک کرد و این همه سال گذاشت بدون مادر بزرگ بشیم!

در خونه رو زدم که صدای شاد طناز بلند شد:
_بله بفرمائید؟!
با صدای خشداری لب زدم:
_طناز منم آرسین در و باز کن.

با باز شدن در خونه به سمت در ورودی حرکت کردم با رسیدن به در ورودی طناز رو دیدم که صدای شادش بلند شد
_سلام خوبی؟!

_سلام.
با صدایی که به سختی شنیده میشد لب زدم:
_عمه ات داخل خونه اس؟!
متعجب لب زد
_آره.
داخل خونه شدم و به سمت سالن نشیمن حرکت کردم با دیدن زن دایی فاطمه و زن مسنی که کنارش نشسته بود برای لحظه ای حس کردم نفسم بند اومد پس اون زن مادر من بود.
_سلام پسرم آرسین کی اومدی تو بیا بشین!

با شنیدن صدای زن دایی فاطمه اون زن هم به سمتم برگشت و بهم خیره شد با دیدن صورت شکسته و غمگینش حس کردم چیزی داخل قلبم تکون خورد فکر میکردم به یه زن خوشحال و آرایش کرده و جوون مثل نیایش روبرو میشم

اما انگار اشتباه فکر کرده بودم زن روبروم هیچ شباهتی به چیزی که فکر میکردم نداشت.
_سلام!
با شنیدن صدای لرزون اون زن سرم و بلند کردم و بهش خیره شدم چشمهاش پر از اشک شده بود و با دلتنگی و حسرت بهم خیره شده بود بی اختیار پوزخندی زدم اون زن ما رو ترک کرده بود اگه دوستمون داشت نمیرفت.

با صدای خشدار شده ای لب زدم:
_تو فرشته ای؟!

www.60tip.ir

Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

جلد دوم رمان همسر دوم من پارت 19

جلد دوم همسر دوم من جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید #فرشته با خوشحالی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *