رمان صیغه اجباری

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت ۱۷

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان اغشام گلین ن.شته ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

نمیدونم چقدر طول کشید ولی برای من زمان طولانی بود درد شدیدی داشتم و آفتاب می خورد تو صورتم و نمی تونستم سرمو تکون بدم …
اصلا نمی فهمیدم کجام درد می کنه ..فقط مامانم رو صدا می کردم اونو می خواستم و دیگه به هیچی فکر نمی کردم …….
که صدای شیهه ی اسب رو از دور شنیدم که نزدیک می شد فکر کردم یودوش دوباره برگشته ..
و بعد صدای ماشین رو شنیدم ….
کمی بعد یودوش رسید کنارم پوزش رو مالید به پهلوم ..و بالافاصله قلیچ خان صدام کرد ..
گلین …گلین ..ای خدا …به من رحم کن ..و خودشو رسوند به …
دوباره صدام کرد ..
گفتم : درد دارم تکونم نده …همه جام درد می کنه ..سرم شکسته داره خون میاد .. کمرم ..مامان ..مامانم رو می خوام …..
قلیچ خان داد زد آلپ ارسلان برو زود زنگ بزن آمبولانس بیاد …
چیزی نیست عزیزم نترس من اینجام ؛ نمی زارم چیزت بشه ..خوب میشی ..
با ناله گفتم : به خدا تقصیر من نبود زین باز شد چرخید … نتونستم خودمو کنترل کنم …
گفت: باشه می دونم ..می دونم دیدم ..تو به این چیزا فکر نکن ..حرف نزن …
گفتم : مامانم رو می خوام …
گفت : باشه چشم هر چی تو بخوای فقط خودتو اذیت نکن …و شال کمرشو باز کرد و سر منو باهاش بست …
گاهی از لای چشمم بهش نگاه می کردم …
گفتم : خیلی درد دارم کاش بیهوش می شدم … دستم خیلی درد می کنه ….تکونم نده …
گفت : می دونم عزیز دلم؛؛ صدمه دیدی ولی زود خوب میشی صبر داشته باش آمبولانس زود میاد …

وقتی آمبولانس رسید دو نفر منو در حالیکه فریادهام به آسمون رفته بود بلند کردن و گذاشتن روی برانکارد ..
بردن توی آمبولانس و قلیچ خان در حالیکه از شدت اضطراب همش داد می زد گفت : تو با ماشین بیا بیمارستان ..من با گلین میرم …
و نشست کنارم ….
و در حالیکه دست راستم تو دست قلیچ خان بود و مدام باهام حرف می زد , تا خود بیمارستان از درد فریاد زدم و گریه کردم ….
اونجا فورا منو بردن اتاق عمل …و یک آمیول بهم زدن و چند دقیقه بعد دیگه چیزی نفهمیدم ….
وقتی به هوش اومدم رو تخت بیمارستان بودم و دست راستم تو دست قلیچ خان بود و دست چپم تا کتف توی گچ ..
دور تا دور کمرم باند گچی بسته بودن و سرم پانسمان داشت …
قلیچ خان فورا صدام کرد اغشام گلین ؟ ..خوبی ؟ صدامو میشنوی ؟
گفتم : چه بلایی سرم اومده ؟ بگو کجام صدمه دیده ؟
گفت : چیزی نیست خوب میشی …..
بزار دوتا خبر خوب و خوش بهت بدم ..اول اینکه ما داریم بچه دار میشیم ..و تو این حادثه براش اتفاقی نیفتاده خدا رو صد هزار مرتبه شکر ..
دکتر می گفت همینطور که استراحت کنی مشکلی پیش نمیاد …
گفتم : آخ …راست میگی ؟ من حامله بودم ؟ واقعا چیزیش نشده ؟
گفت : آره عزیزم ..این معجزه ی خدا بود با این شدت جراحاتی که تو بر داشتی میشه گفت معجزه شده …
فقط خدا به ما رحم کرده …

بی رمق بودم و دلم نمی خواست چشمم رو باز کنم …
خوابم می برد و دوباره بیدار میشدم و مثل اینکه هر بار به هوش میومدم از قلیچ خان می پرسیدم من چی شدم ؟مامانم ؛؛ ….
چرا نمی تونم حرکت کنم ؟…ولی دیگه صدای اونو نمی شنیدم و دوباره از هوش میرفتم …
نمی دونم چه مدت به این حال بودم ولی وقتی یکم اثر بیهوشی رفت احساس کردم یکی داره منو نوازش می کنه و دستم رو گرفته …
بدون اینکه چشمم رو باز کنم ..گفتم : مامان ..مامان جون …
گفت : جونم ؛عزیز دلم ؛مادر بمیرم برات ..من اینجام ..
من هستم اومدم ؛ قربونت برم ..نیلوفرم چشمت رو باز کن مادر ..بزار اون چشم قشنگت رو ببینم …
با شوق دیدن اون حالم بهتر شد و تونستم چشمم رو باز کنم …
مامان و ندا اومده بود ..دو طرفم داشتن گریه می کردن …
نگاه کردم آلماز خانم و آنه و قلیچ خان هم بودن ….
حالا تازه یادم اومده بود که قلیچ خان می خواست دوتا خبر خوب بهم بده …و یادم اومد که باردارم …با ناله گفتم ..مامان جون بچه دار شدم ..من حامله ام …
گفت : می دونم عزیزم ..خبر دارم مبارکت باشه اشاالله …
ندا همینطور که چشمش پر از اشک بود گفت : خبر داریم خانم خوشگله قلیچ خانت برای تو و بچه ات گوسفند کشت ….

هم اومدن مادر و خواهرم و هم خبر بچه دار شدنم باعث شد جون تازه ای بگیرم و سعی کنم زود تر خوب بشم ..
و چند روز بعد در حالیکه هنوز دستم تو گچ بود و نمی تونستم درست حرکت کنم منو با آمبولانس بردن خونه ..
مامان اصرار می کرد منو ببرن تهران و اونجا مراقبم باشن ….
ولی قلیچ خان به هیچ وجه زیر بار نمی رفت … که در این طور مواقع حرف نمی زد و از معرکه در میرفت ….
مامان و ندا پنج روزی هم تو خونه پیش من موندن و اصرارشون برای بردن من سودی نداشت …
و همین قدر که تونستم یکم راه برم خیالشون راحت شد و با بغض برگشتن تهران ….
و از اون روز به بعد آنه اومد خونه ی ما و پیش من موند ..
اون زیاد کار نمی کرد ولی می تونست خوب دستور بده و من می دیدم که چقدر قدرت رهبری داره در عین حال خیلی مهربون بود …
سفره های ما رنگ و بوی تازه ای گرفته بود اغلب آلماز خانم و دخترا و عروس هاش میومدن پیش ما و دور هم جمع می شدیم …
ولی من درد داشتم و نمی تونستم راه برم و این معذبم کرده بود و خیلی هم از آنه رو درواسی داشتم …..
خوب اوایل این درد ها عادی به نظر می رسید و فکر می کردم به زودی خوب میشم ….

حالا من بستری و یک عده خونه ی ما و همه به ترکی با هم حرف می زدن و من کلافه میشدم …
انگار یکی گلومو فشار می داد …
اما از حرفا یی که به ترکی بهم می زدن مخصوصا با قلیچ خان فهمیدم که : وقتی قلیچ خان مشغول کار بوده ؛؛ یودوش با هوش یکراست با زین کج شده میره پیش اون..
قلیچ خان از دور اونو می ببینه می فهمه که اتفاقی برای من افتاده …
با عجله میره سوار ماشین بشه …و در یک لحظه به آلابای میگه بیا با من بریم ..ولی به محض اینکه آلابای بهش نزدیک میشه …
دوتا محکم می کوبه تو صورتش و با یک مشت محکمتر اونو نقش زمین می کنه و داد می زدنه برو وسایلت رو جمع کن از اینجا گمشو برو .. دیگه نمی خوام ببینمت …
و بعد از اینکه خاطرش از من جمع میشه میره خونه ی آتا و یک لگد می زنه به درو و جلوی چشم آتا هر چی دلش می خواد به آی جیک میگه …
و شنیدم که اونشب آی جیک کتک مفصلی از آتا می خوره …طوری که آنه اونو از زیر دست آتا بیرون می کشه ..
چون آلماز خانم می گفت : بد کاری کردی باید می ذاشتی همون جا اونو بکشه ….

من تازه متوجه شده بودم که این آلا بای بوده که عمدا زین رو شل بسته..و احتمال می داده که باز بشه ..
پس حدس من در مورد اون بی جا نبود …..ولی اینو نمی فهمیدم که اون چرا حرف های مادرشو چشم بسته قبول می کنه …
ولی خوشحال بودم که تونسته بودم این جرات رو به قلیچ خان بدم ..و اینکه اون ماری که تو زندگی اونا هر روز یک فتنه به پا می کرد رو داشتم ضعیف می کردم …
و این یک حقیقت تو زندگی ماست که سکوت همیشه علاج درد نیست ….و من قصد داشتم تا آخر این ماجرا برم و دستشو برای همه رو کنم مخصوصا آتا …
اما مدتی گذشت و من هنوز درست نمی تونستم راه برم ..
حتما باید یکی کمکم می کرد ..کمرم درد می گرفت و نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم که ناله نکنم …
حتی از عهده ی کارای روز مره خودمم بر نمی اومدم ..
هنوز دستم تو گچ بود ودستشویی رو با فرخنده و حمام رو با قلیچ خان میرفتم …..و بیشتر استرسم این بود که به عروسی حامد نزدیک میشدیم و من با این حالم محال بود بتونم برم ….
و حالا حالت تهوع هم به دردام اضافه شده بود …

دیگه شور حال سابقم رو نداشتم ..
می ترسیدم از اینکه دیگه نتونم درست راه برم …اونقدر حالم بد بود که حتی قلیچ خان هم نمی تونست دلداریم بده ..بی حوصله و عصبی شده بودم …..
ولی نمی خواستم آنه رو ناراحت کنم ..همش جلوی خودمو می گرفتم تا اون تو خونه ی ما خوشحال باشه …
ولی یک روز که مامان زنگ زده بود این درد دل رو باهاش کردم و از دلتنگی هام و از اینکه نتونم تو عروسی شرکت کنم گفتم …
و فردا ی شب که با قلیچ خان و آنه داشتیم شام می خوردیم زنگ در خونه ی ما رو زدن …
قلیچ خان خودش در باز کرد و من حیرت زده بابا و حامد رو دیدم که اومدن تو …
از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم ..
باز جون تازه ای گرفتم …اما بابا خیلی قاطع اومده بود که منو ببره و اینطوری که معلوم میشد به هیچ وجه منصرف نمی شد …و قلیچ خان بالاخره انداخت گردن منو و گفت : من حرفی ندارم اگر خودش می خواد اشکالی نداره …و قتی نظر منو پرسیدن دیدم دلم می خواد برم می خواستم پیش مادرم باشم دلم می خواست خیلی راحت ناله کنم ..بدون اینکه فکر کنم کسی الان منو قضاوت می کنه …
پس گفتم : تو رو خدا قلیچ خان ناراحت نشو ولی با حالی که من دارم پیش مادرم راحت ترم اجازه بده برم واقعا حالم خوب نیست ..توام که به زودی برای عروسی میای …..
و اینجا اون مجبور شد موافقت کنه در حالیکه از صو رتش پیدا بود که نه تنها ناراحته عصبانی هم هست .

اونشب وقتی کنار هم خوابیده بودیم و باز قلیچ خان سکوت کرده بود گفتم : به خدا منم دلم نمی خواد برم ولی حالم خوب نیست اینو بفهم اخم نکن بزار با دل درست برم و برای تو ناراحت نباشم …
در حالیکه بغض کرده بود گفت : آخه قرار نبود از هم جدا بشیم …
بهم قول دادیم تا نفس آخر با هم باشیم …قول میدم کارامو که کردم خودم می برمت تو الان نرو ….
گفتم : عزیزم چند روز که بیشتر نیست من واقعا دیگه نمی تونم اینجا بمونم ..
برم تهران پیش یک دکتر خوب کمرم رو معالجه کنم اینطوری که نمی تونم بمونم ؟ فردا بچه مون به دنیا میاد من چطوری ازش مراقبت کنم؟ …
گفت : می کشمش ….من اون زن رو آخر می کشم ..بهت گفتم سر بسرش نزار گوش نکردی …
گفتم : ببین دوباره هم برگردیم به عقب من این کارو می کنم ..اگرم خوب بشم بازم زیر بار نمیرم که کسی بهم ظلم کنه …
فردا بعد ظهر یک ویلچر گرفتن و منو تا فرودگاه بردن ..
قلیچ خان دوباره به صورتم نگاه نمی کرد و غم از سر و کله اش می بارید …
ادامه دارد.

نوشته های مشابه

یک نظر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن