خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان دالیت / رمان دالیت پارت 2

رمان دالیت پارت 2

پارت اول تا اخر رمان دالیت نوشته نیلوفر قایمی فر

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دالیت از اینجا کلیک کنید

عرق رو پیشونی علیرضا نشسته بود با صدای لرزون درحالی که نگاهش به پائین بود گفت:

-نگــار بس کن

مشتش کنار پاش گره شده بود و میلرزید،سر شونه هاش به وضوح میلرزید،گوشاش سرخ شده بود،رگهای کنار گردنش و کنار شقیقه ش متورم شده بودن

-تنت میلرزه علیرضا

بلوزمو که پرت کردم روی سینه اش تو چنگش گرفته بود،صداش ملتمسانه تو فضا پیچید:

-نگار با من اینطوری نکن نامروتّ!

به جلو رفتم و آروم گفتم:

-من زنتم حلالتم

دیگه علیرضا رفیق بچگی تا بزرگی و کنونی هرمان نبود،همونی که سر و تهشو میزدن با داداشش امیرعلی خونه ی ما بود،همون علیرضایی که تمام دوران مدرسه م هرمان با اون می اومد دنبالم،تمام جاهای تفریحی ای که خواهرا و برادرا میخواستیم بریم اون وبرادرش پایه ما و جمعمون بودن..دیگه اون علیرضایی که هجده نوزده ساله بود و به م ن  هفت هشت ساله دیکته میگفت و تیکه کلامش این بود که«نگار سر به هوا نباش،حواستو جمع کن دختر»

به م ن  نگار هفت هشت ساله دیکته میگفت و هی حرص میخورد و میگفت«نگار دقت کن،چرا اینقدر سر به هوایی؟!من گفتم”کوکب” نه “کوتب”!نکنه من لهجه دارم هان؟!»من هم با تموم بچگیم میخندیدمو میگفتم«آره تو لهجه

داری»امیرعلی و هرمان هم همیشه میگفتن«علیرضا چه حوصله ای داری تو دیگه..سر و کله زدن با نگار..نچ نچ نچ»علیرضا هم رو به هرمان میگفت«تو هم اگه خواهر نداشتی و آرزو داشتی یه نگارکوچولو داشته باشی الأن باهاش سر و کله میزدی»

علیرضای بیچاره ای که شب کنکورم تا صبح بیدارش نگه داشتم تا تست ریاضیات گسسته و هندسه ی تحلیلی و جبر خطی باهام کار کنه،حالا…حالا من براش این حال و روزو ساختم..گریشو درآوردم.. با زاری گفت:

-نگار هم با خودت بد کردی هم با من.

«من راضی بودم چون از اول هم همینو میخواستم»

نگام کرد و گفت:

-نکن نگار،تو نگار کوچولوی رفیقمی

-ولی همین چند دقیقه پیش نگا ر  تو شدم.

اشکاش رو صورت خودم میریخت،تا حالا مردی به با وجدانی علیرضا ندیده بودم..توی قلبم انگار آتیش روشن کرده بودن،انگار تمام جراحتهاش به واسطه ی علیرضا مرهم میخورد،..حس تازه ای داشتم..یه حس پیروزی بالأخره تصمیمی بزرگ برای زندگیم گرفتم اونم با علیرضابودن..همیشه اینو میخواستم..تو تمام رویاهام علیرضا بود،خواسته و ناخواسته تموم فکر و ذکرم خواه ناخواه به سمت اون سوق میخورد….از روم بلند شد و منو تو بغلش کشید و سریع دستمو تو موهاش بردم و نوازشش کردم،تو چشمام خیره بود ..گفت:

-نگار تو خراب کردی و من آتیش زدم،لعنت به من لعنت به تو نگار

-شب منو خراب نکن،امشب عروسیمه حتی اگه جشنی نباشه،اگه کسی برام آرزوی خوشبختی نکه،اگه منو از زیر قرآن رد نکنن یا پشت سرم آب نریزن و آرزوهای قشنگی بدرقه م نکنن….بذار..بذار این دو روز رو اندازه ی بیست سال زندگی کنم،مامان اینا فکر میکنن با دوستای دانشگاهم رفتم مشهد،خیالشون راح ت،خیا ل  من راحت تر از هر لحظه ی زندگیمه،کنار توئم..تو تندیسی از اونی هستی که من میخواستم و میخوام..دارم نفس راحت میکشم عذابم نده،کار از کار گذشته پس حداقل آزار نده

-وجدانم داره میکشتم

-میخوابونم وجدانتو

وقتی صبح شده بودبارون دیشب هم بند اومده بود،صدای پرنده ها به گوش میرسید،خوابم سبک بود،تا صدای پرنده ها رو شنیدم بیدار شدم؛اولین چیزی که به یادم اومد علیرضام بود،خوا ب  خواب بود،فقط نگاش کردم،میخواستم با اون قیافه ش کنار خودم با شرایطی که داشتیم تو ذهنم حکش کنم،موهای مشکی،ابروهای بلند و مرتب که خیلی پهن نبودن ولی نه پهن بودن!!پوست سفید گندمی،چشماش که قربونشون برم الان زیر پلکشن و بسته وی درشتن و مشکی..حالت چشماش فقط با رنگ و طرز نگاهش لعاب میگرفت،بینیش عملی بود!چقد هرمان مسخرش میکرد،علیرضا هم با حرص میگفت«انحراف بینی داشتم هرمان نفهم،دکتره گفت اینهمه خرج میکنی خب ریختشم درست کن وگرنه عمل نمیکردم»به هرحال به زیبائیش افزوده بود،نگاهم روی لبهاش موند یادمه از یکی تو دانشگاهمون خوشم اومده بود که دوستم هستی ازم پرسید:

-چرا ازش خوشت میاد؟!آنقدرها هم آدم باحالی نیست که!

با یه شعف و ذوقی خاص گفتم:

-آخه مدل لب و دهنش منو یاد علیرضا میندازه

هستی عاصی نگاهم کرد و زد به بازومو گفت:

-کاش بجای اینکه دنبال مشابه علیرضا باشی آستین بالا بزنب و بری زن خود علیرضاخـان بشی.

افسوس وار گفتم:

-علیرضا منو نمیخواد،هرگز نمیاد جلو چون رفیق صمیمی هرما ن؛میدونه هرمان چه تعصبی روی من داره،از هرمان شنیدم رفته خواستگاری….بعد بی اختیار چشمام پر اشک شد و گفتم«خوشبحال دختره علی خیلی آقاسـت..»

دلم میخواست به هستی بگم دو روزه زنشم،دو روز خدایا این دو روز رو اندازه ی صد سال طول بده قد هزار سال،قد عمر حضرت نوح،قد بلندی آسمونات…

انگار روی احساسی که نسبت به علیرضا داشتم نفت ریختن تا گـرُ بگیره از دیشب تا حالا اینطوری شدم،از کنارش بودن غرق   یه حالی شدم که توصیف ناشدن ی،قلبم انگار هی آب میشه و از نو ساخته میشهو هربار با یه آغاز کارش شدت و سرعت بیشتری میگیره وقتی که میبوسیدمش انگار زمان می ایسته،حتی صدای پرنده ها هم به گوش نمیرسه،حتی نفس کشیدن هم سخت میشه و یادم میره.. و تمام من و تمام احساس و ادراکم در اون لحظه خلاصه میشه،ازش دور نشدم ولی انگاری دلتنگ تر از لحظه ی قبل میشم اینو قبلا با هیچکس حس نکرد بودم،چطوری اینطوری شدم؟!

چون میدونم چهل و هشت ساعت دیگه از دستش میدم؟!حالا ثانیه ها هم برام ارزشمند شدن،هر ثانیه شماری که یه دونه حرکت رو به جلو میکنه انگار یه سال از عمر منو کم میکنن..به انگشتاش نگاه کردم حتی دلم میخواست با کسی ازدواج کنم که مدل ناخون های علیرضا رو داشته باشه،تا این حد؟؟!

از جا بلند شدم،یکی از لباس هایی که گذاشته بودم تا تو خونه ی آینده م برا شوهرم بپوشم رو با خودم آورده بودم،پوشیدمش..با یکم رسیدگی بیشتر از حد معمول چقدر قیافم عوض شده

آرایش کردم اونقدری که همیشه دوست داشتم ولی ترس از بقیه نمیذاشت..به حدی تأثیر داشت که به جرئت میتونم بگم زیبائیمو دو برابر کرد..کمالا شبی ه  یه زن شده بودم.همون صندل های سرخابی و قشنگی که با تموم سلیقه م خریده بودم رو هم پا کردم

توی ویلائی ای که کرایه کرده بودم همه چیز بود،تمام پس اندازمو خرج این دو روز کرده بودم تا این دو روز استثنائی واسم همه چی تموم باشه،تمام پولی که بابت ارث پدری پدرم به من رسیده بود چیزی حدود دوسه میلیون تومن بود..از توی اینترنت پیداش کرده بودم..یه معامله ی تمیز تلفنی و نتی که بابت هرشب اونم توی آذرماه سیصد چهارصد تومنی پیاده شده بودم تا شبیه خونه ی رویاهام باشه…

سفره ی صبحونه رو همونطور که دوست داشتم،با همون تدارکاتی که میخواستم فراهم کرده بودم،بوی کیک تاوه ای شهددار فضای خونه رو پر کرده بود..بوی نون تست داغ بوی شیر داغ..مربای بهار نارنج.

علیرضا توی راهروی اتاق ها که روبروی آشپز خونه بود ایستاده بود بی اختیار زیر لب براش خوندم«ماشاءلاله ماشاءلاله لا حول ولا قوهّ الاّ  بلاعلی عظیم»

قدبلند،چهارشونه..هیکلش نقص نداشت انگار خدا قالب زده بود..از نظر من اندامش تک بود..

-سلام

-نگـار!!!…

هاج و واج نگاهم میکرد،تا حالا فقط با حجاب و بدون آرایش و پوشیده منو دیده بود،جز دیشب!البته نه با این لباس و قیافه که به زیبایی هر کسی می افروخت.

با ذوق گفتم:

-بیا صبحونه بخور

رفتم جلو که با خودم ببرمش سر میز که دستمو کشید طرف خودش و صورتمو موشکافانه نگاه کرد و آهسته گفت:

-نگار چقدر عوض شدی؟!!!یه لحظـه..یه لحظه نشناختمت دختر!!!

-واسه خاطر همسرم واسه خدا هیچ چیز زیباتر از این نیست

دستشو گرفتم و به طرف میز هدایتش کردم،به میز نگاه کرد و با دهن باز گفت: -نگار چه خبره؟!

-امروز اولین روز متأهلیمه،میخواستم هر روز این کار رو بکنم هر رو ز  من توی این زندگی بیست سال میگذره.

براش توی فنجون چای ریختم،هنوز خیره به سفره بود،نشوندمش رو صندلی و خودمم روی پاش نشستم،با تعجب نگاهم کرد براش یه لقمه کره و مربا گرفتم که گفت:

-خودم میخورم،تو غذاتو بخور

-من میخوام برات لقمه بگیرم

دیگه درک کرده بود،لقمه رو ازم گرفت،دست انداختم دور گردنش ولی خودمو بهش نزدیک تر نکردم و خیره نگاهش کردم که گفت:

-تو هم بخور دیگه!

-وقتی تو رو میبینم سیر میشم

جرعه ای از چای خورد و گفت:

-چقدر خوش طع م !

-با خودم بهار نارنج آورده بودم،اینو غائم کرده بودم که کسی تو خونمون مصرف نکنه!برای تو کنار گذاشته بودم..میدونستم بهار نارنج خیلی دوست داری!پات درد نگرفته؟!

علیرضا آهسته گفت:

-نه

تا لقمه ی آخر صبحونشو خودم گرفتم،توی چشمام نگاه کرد و گفت:

-مرسی

لبخندی زدمو گفتم:

-نوش جونت،میخوای یه چای دیگه برات بریزم؟!

-میخوام برم یه دوش بگیرم

گفت:

-چقدر موهات بلنده!آخرین بار که دیدم خیلی کوتاه بود!

-اون وقت نه سلام بود،الأن نوزده بیست سلامه ها!؟

-موهای قشنگی داری

-پیشکش   عزیزم

علیرضا توی چشمام با کمی جاخوردگی نگاه کرد ولی بعد نگاهش آروم و نرم شد

از جا بلند شدم و گفتم:

-صدام کن تا حوله برات بیارم

علیرضا سری تکون داد و هنوز قدم برنداشته بود که گفت:

-نگـار!«رنگش پریده بود قلبم هری ریخت»نگــار!وای نگار

-چیشده؟!

-نگار من چرا یادم رفت!؟وای خدایـا..

رفتم جلو مستأصل گفتم:

-چیشده علیرضــا؟!

-نگار حامـله..«این حرفو که زد نفسش تو سینه ش موند»

با آسودگی گفتم:

-نترس قرص خوردم

کمی مکث کرد و انگار دوباره یه لامپ بالا سرش روشن شده باشه گفت:

-از کی؟!

-سه ماهه

وا رفته توی چشمام نگاه کرد و گفت:

-نگار!!

-بهت که گفتم این تصمیم امروز و دیروز نیست،تموم که شد صدام کن حوله برات بیارم،ناهار چی میخوای برات درست کنم؟!هر چی بخوای بلدم،قیمه،قرمه سبزی،فسنجون،کشک بادمجون،لوبیاپلو،استامبولی پلو،ماکارونی،…مراعاتمو نکنی ها من یه پا استادم..!

علیرضا هنوز همونطور وارفته نگاهم میکرد با غم گفتم:

-علـــی!

-غذا از بیرون…

-همونطور که شروع میکردم برا اینکه وسایلو از کابینت و یخچال بیرون بیارم گفتم:

-نه اصلا!میخوام خودم برات درست کنم،تو عاشق لوبیاپلوئی از تهران لوبیا آوردم جون میدونستم دوس داری؛همون مدلی که دوس داری لوبیاهاشو ریز ریز کردم،هویج هاشم همینطور،میدونم که با گوشت گوسفند دوس داری،دیروز قبل اینکه بیای رفتم خریدم،تو لوبیاپلو رو با سالاد شیراز دوس داری،سالادی که با آبغوره… -نگار!

نمیدونم حس و حالش چی بود؛یکه خورده،ترحم،غم،یا حسی ناشناخته بهرحال نمیتونستم نگاهشو حالتشو بفهمم..آهسته گفت:

-نگار من حتی خودم هم نمیدونم چی رو جطوری دوس دارم تو مگه چقدر به من توجه میکردی که تا اینجا هم میدونی که من با چه سالادی و چه مدلیش این غذا رو دوس دارم!؟

خودمم از کارم موندم!!!علیرضا راست میگفت!چطوری اینقدر دقت کردم؟!!سر به زیر انداختم و گفتم:

-نمیدونم علیرضا..نمیدونم!

علیرضا یخورده نگام کرد و بعد بدون هیچ حرفی رفت و من ناهار درست کردم اونم با یه حالی که نظیر نداشت!میگفتن اگه غذا رو با عشق درست کنی خیلی خوشمزه میشه،با عشق آشپزی کردم که هرگز علیرضا دست پختمو یادش نره..چقدر دیر کرده بود!رفتم توی اتاق..صدای آب می اومد در زدم و گفتم:

-علیرضا

-بله؟!

-علی عزیزم نگران شدم چرا نمیای بیرون؟!

-تمومه کم کم

-پس بیا حولتو بگیر

-من که حوله نیاوردم

-من آوردم

در حموم رو باز کرد و به حوله نگاه کرد و گفت:

-این حوله که ن و !

-آره میدونم،حوله ای که برای همسر آینده م خریده بود م !الأن دیگه مال ت و

حوله ی سورمه ای رو پوشید و دمپائی هایی همرنگ حوله ی تنشو جلوی پاش دم در حموم جفت کردم و علیرضا گفت:

تو با چقدر اثاث اومدی؟!!

-با هرچی که برا ی زندگیم کنار گذاشته بودم چند روز قبل مامانم چند ساعتی رو رفت خونه ی دوستش منم اثاثا رو بردم گذاشتم تو ماشین

علیرضا روی صندلی جلوی میز توالت نشست و کلاه حوله ایش رو روی سرش کشیدم تا موهاش خشک بشه و کیف لوازم بعد از اصلاح و حمومش رو آوردم،آنقدر تا حالا تعجب کرده بود که کارام براش عادی شده بود،افترشیوشو به صورتش زدم و گفتم:

-از بوش خوشت میاد؟!این بو رو خیلی دوس دارم

علیرضا فقط نگاهم میکرد و گفتم:

-ادکلن هرمان هم همین بو رو میده،خوشت نیومده که داری اینطوری نگام میکنی؟!

-نه«افسوس وار گفت»تا کجا رو فکر کردی نگار؟!

-تا روزی که بمیرم

موهاشو سشوآر کردم و گفت:

-موهامو خشک نمیکردم

-برا همین همیشه سینوزیت داری دیگه آقای دکتر،لباساتو گذاشتم روی تخت برم برات آب میوه بریزم،بپوش بیا

علیرضا به لباسا نگاه کرد و گفت:

-لباس آورد…

***

-اونا رو بذار واسه بعد اینا رو تازه خریدم اونم با سلیقه ی خودم

براش آب میوه ریختم توی یه لیوان بلند و استوانه ای،بعدش هم غذامو دم کردم و علیرضا هم اومد،لباسایی که گفتمو تنش کرده بود،آبی خیلی بهش میومد خندیدمو گفتم:

-همشون اندازت بودن؟!

سری تکون داد و گفت:

-دستت درد نکنه

-خواهش میکنم آقـا،بیا آب آلبال و  همونطور که دوس داری،با خودم دو تا فیلم آوردم که با هم ببینیم یکی  درام یک اکشن!دومی رو بخاطر تو آوردم که حوصله ت سر نره عزیزم ولی اول باید درامه رو ببینیما!!

-موضوعش چیه؟

-قصه ی هزار و یک شب ولی از نگاهی دیگه،این بار قصه ی خود شهرزاد قصه گوئه نه قصه هاش،نمیگم به چه دلیل که مزه ش نره ولی پادشاه میخواد تمام دخترا رو بکشه،شهرزاد به پادشاه میگه قبل اینکه کشته بشم بذارید یه قصه براتون بگم بعد منو بکشید پادشاه هم قبول میکنه هر شبی که قصه میگفته آخر قصه رو تعریف نمیکرده و میگفته فردا شب میگم؛به همین منوال قصه های دنباله دار تا هزار و یک شب طول میکشه،شب هزار و یکم شهرزاد پسر پادشاه رو به دنیا میاره و پادشاه وقتی میبینه که مادر پسرش   اونو نمیکشه

علیرضا باز توی چشمام با غم و غصه و افسوس وار ولی آروم نگاه میکرد وقتی نگام میکرد انگار توی چشمام مینشست،آروم گفت:

-نکنه تو هم شهرزادی؟!

-هزار و یک شب من دو ش ب،حتی توی این دو شب نمیتونم برات یه بچه به دنیا بیارم تازه این تو نیستی که منو میخوای بکشی خونواده ی شهرزاد هستن که قلبشو میشکنن و میکشنش!

علیرضا بدون اینکه چشم ازم بگیره گفت:

-پادشاه عاشق شهرزاد شده بود؟

لبمو زیر دندون کشیدم و گفتم:

-نمیدونم،ندیدم

-پس چه جوری تا اینجای داستان رو میدونستی؟!

-چون..چون شنیده بودم! و … و حس میکردم من هم شهرزادم ولی قصه بلد نیستم تا قلببمو نجات بدم..

علیرضا بهم نگاه کرد و گفت:

-آفرین واقعا لوبیاپلو به این خوشمزگی تا حالا نخورده بودم!!

سر بلند کردمو توی شهر چشماش نگاه کردمو گفتم:

-واقعا؟!یا برا دل خوشکُنکم میگی؟!

-وقتی برا تحصیل رفته بودم خارج از کشور امیرعلی بیشتر خونتون میومد،اون دست پختتو خورده بود،زیاد هم تعریفشو میکرد ولی سعادتشو نداشتم

-علی!؟ به سمانه چی گفتی؟

علیرضا نگام کرد،انگار تازه یادش افتاد و گفت:

-گفتم دارم میرم مالزی سمینار،تنها کسی که میدون ایرانم امیرعلیه

-نیومد باهات فرودگاه؟!

-نه اونطوری نیست

-چطور دلش آروم و قرار میگیره؟!

علیرضا نگام کرد و گفت:

-بهتر که نیومد وگرنه میفهمید با ماشینم اومدم شمال

-اگر من جای سمانه بودم تا وقتی هواپیما از جا بلند نمیشد تا وقتی به گوشم نمیرسید که سلام رسیدی عین مرغ سرکنده میشدم و خدا رو با ثنا و دعا عاصی میکردم

علیرضا لبخندی زد و لقمشو قورت داد و گفت:

-تو همیشه خیلی نگرانی

بعد از ناهار به علیرضا گفتم:

-میخوام برات چنتا شعر بخونم،حوصله داری؟

علیرضا خندید و گفت:

-نکنه خودت گفتی؟!

با جدیت دفترمو تو دستام سفت گرفتمو گفتم:

-معلومه علـی

علیرضا یکه خورده گفت:

-مگه تو شعر میگی؟!

-میشه نگم؟!م ن  رویاپرداز و احساسی و عاشق پیشه

علیرضا لبخندی زد و گفت:

-بخون ببینم

علیرضا لبخندی پر رنگ زد و دراز کشید..بالاسرش نشستم..خوندم:

نمیترسم از عشق

اگه این دل رسوا  شه

اگر قراره قلبم فدای چشمای تو  شه

نمیترسم از اینکه

قصه ی عشقم مثل فرهاد  شه

به عشقت راه خدا رفتم

به سمت کعبه دل

به هرجا که خدا دیدم

تو رو از خدا خواستم

یه بند سبز از سوز

به ضریح دلم بستم

به نیت رسیدن به تو

خودمو نذر خدا کردم

برای به تو رسیدن عشقم

هر دم خداخدا کردم

شاید به عشق تو بود

که من زندگی کردم

علیرضا چشم از چشمام برنمیداشت،دست رو سرش کشیدم و گفتم:

-مثل سعدی و حافظ که شعر نمیگم،درپیته ولی شعر ن و

-خیلی هم خوب بود،واسه من بود یا معشوق خیالیت؟!

-از دیشب فقط تو هستی عزیزم،برای من دیگه مردی جز تو نیست

-نگار از بعد از اتمام این سفر میترسم،تو ساده ای و لطیف،پر از احساس

-گفتم که قلبمو خاک میکنم،تو از من نترس،عادی رفتار کن،هر چی پیش میاد رو توی این خونه و این شهر به جا میذاریم -نگار کاش زمان به عقب برمیگشت

-کاش دیگه حرکت نکنه،کاش وقتی زمان صیغه تموم میشه،عمر منم به سر بیاد -نگار!

جدی و محکم صدام زد،چشمای خیسمو باز کردم و اخماشو دیدم،اخماشو باز کرد و گفتم:

-علیرضا وقتی هفت سال دعا کنی و خدا فقط دو روز فقط دو روز بهت حاجت بده چی باید بگی؟!آخه به خدا نباید گلایه کرد؟!باید بگم خدا رو شکر؟

علیرضا با غم نگام کرد و گفت:

-مگه نگفتی شبیه آرزوتم؟!

-تو تمام آرزوم شدی

علیرضا جا خورده گفت:

-نگار!

-نترس پس فردا میشی علیرضا دوست هرمان،میشی هم محلمون؛نترس تو خیابون که ببینمت فقط ازت میپرسم«خوبی؟مامان اینا خوبن؟سمانه جون خوبه؟سلام برسون!»

چشمام پر اشک شد و گفتم:

-نمیگم علیرضا منو تو خاطرت یاد میکنی؟نمیگم علی امروز ماه گرد صیغه ی دو روزمونه یا امروز شد یکسال؛وقتی ببینمت و تو حواست نباشه از یه راه دیگه میرم«اشکام فرو ریخت اونم روی علیرضا»شب محرم یا قدر اگه تو کوچه دیدمت فقط نذری رو دستت میدم و از قصد از سمانه میپرسم که بدونی یادمه من تو رو از سمانه قرض گرفتم..

آشکارا زدم زیر گریه علیرضا بلند شد و صدام زد:

-نگار!نگار؟!..بسه نگار

همیشه بهش بی اجازه فکر میکردم و میگفتم مثل علیرضا قد بلند مثل علیرضا پزشک حالا نشد مهندس،مثل علیرضا اینطوری مثل علیرضا اونطوری خب لامصبّ اینها که همه یعنی علیرضا! مثل مثل مثل یعنی خو دخو دخودش که!این عشق م ن،چیکار کنم که فردا آخرین رو ز  و این عشق میمیره…

-نگار من از این میترسیدم

-نترس تو زندگی لحظه های خنده و عشق و غصه و گریه زیاد هست

-نگار تو خوب فکراتو نکردی من میدونم،این س ن  تو اوج عواطف و احساساته،نگار به زودی عاقل میشی و منطقی تر؛اون موقع هس که میفهمی چه اشتباه مهیبی کردی،نگار هر عشقی طول عمرش دو ساله بعد اون به احساس منطقی نگاه میکنی

-علی،عشق تو،تو،اسمت،وجودت…برام از پس فردا میشه تابـو،میدونی تابو چیه؟یعنی خطا یعنی ممنوع اگر صورت بگیره مجازات میشم از طرف نیروهای نامرئی این یه جور آیی ن ….

خیالت جمع من به کسی نمیگم که نگام کردی

خیالت جمع نمیگم که به دلم سری زدی و

خیلی زود وداع کردی

وقتی با یارت زیر نو ر مهتاب قدم میزنی

از پشت پنجره نگات نمیکنم عشقم

که یادت بیفته که یه روز با من

روی جاده ی خیالم قدم زدی

نمیذارم دیگه مرغ عشق روی پنجره م لونه کنه

یه وقت دوباره عشق تو توی سینه خونه کنه

من میسوزم تک و تنها

با یه باری پر از غم و دردام

اون شب تا صبح بیدار بودم و بیداربودنم نمیذاشت علیرضا هم بخوابه

علیرضا-بگیر بخواب

-تو بخواب

-تو که بیداری منم نمیتونم بخوابم

-چرا؟!حالت خوش نیست؟

-بع د  فردا میتونم سال ها بخوابم،فقط امشبو فرداشب بیدارم،دارم با قلبم احیاء میگیرم

علیرضا نیم خیز شد و به آرنجش تکیه زد و با یکه خوردگی گفت:

-نگار!!

دست رو سرش کشیدم و گفتم:

-علیرضا،با من کاری نداشته باش فقط تحملم کن

علیرضا تو چشمام عمیق نگاه کرد و گفت:

-نگار مریض میشی

-نمیشم تو نمیدونی من چه عشقی میکنم تو که مثل من نیستی،تو ساعتو نگاه میکنی که کی زمان میگذره من نگاه میکنم که چقدر دیگه تو رو دارم!

عاصی شده و نگران گفت:

-نگار دیوونه میشی من میدونم،چه غلطی کردم…

بی تاب و بیقرار نگاهش کردم؛نگار خوب ببینش میخوای یه عمر با این چشمای خیالی زندگی کنی ها!چرا نفهمیده بودم این عشق تو وجودم که همه رو مثل اون میخواستم،علیرض ا؟!الأن تنها زمان ی  که حلال م ن،سر بلند کردم و با چشمای عاشقم عشقمو نگاه کردم،نگرانیش کم شده بود..چشمم که به چشماش افتاد تازه یادم اومد که بعد از فردا تازه گریه هام شروع میشه میخوام بیوه ی عشق   علیرضا بشم وقتی که بچه های علی و سمانه به دنیا بیان من عین قالب یخی که تو حرارت زیاد آب میشه،آب میشم و تموم میشم..عین شمع میسوزم و از افسوس دق میکنم نه از حسادت نه از غبطه…

علیرضا با صدای خفه و اروم گفت:

-نگار

-سیسسسس،سسسیسسس

….مثبت81!!!…..

بی حال گفت 🙁

-نگار بخواب تو بخوابم نیاز داری

بوسیدمشو گفتم:

-به تو نیاز دارم حتی به نفس کشیدنم بی تو نیازی نیست

نفسی کشیدم علی آنقدر به طوافم عادت کرده بود که دیگه بیدار نمیشد ولی خواب من در برابر هیجان و نیازم محو شده بود؛تا خو د  اذان صبح علی برام شده بود کعبه «استغفرلاله» رفتم دوش گرفتم و وضو گرفتم و نمازمو خوندم و بعد علیرضا رو صدا کردم که نماز خوندشم تو یادم جا بیوفته و حک بشه!

علیرضا-نگار بخواب،آنقدر گریه نکن چشمات بدجوری قرمز شدن

با یکدنگی گفتم:

-چشمام وقتی تو رو میبینن گلگون میشن

علیرضا توجیه گرانه گفت:

-نگار مادرت میفهمه تو این دو سه روزی که به اصطلاح رفتی مشهد حالت خراب شده

-فکر میکنه از دعا و ثن ا،عادت دارن به اینکارام،نگران نباش

-هوا که روشن شد بهشون زنگ بزن

امروز صبح هوا آفتابی تر بود،به علیرضا گفتم که بریم توی ساحل صبحونه بخوریم؛زیرانداز رو توی ساحل پهن کردم و بساط صبحونه رو چیدم و دوربینم رو آوردم که علیرضا گفت:

-عکس؟؟!!!نگار میخوای سرتو به باد بدی؟!

-نمیفهمه کسی،یه کمد دارم که قفل داره توی اتاقم طبقه بالاست،کسی هم نمیره سروقتش،نترس عزیزم

تلفنم زنگ خورد دیدم مامانمه و گفتم:

-مامانمه،الأن صدای آب رو میشنوه

علیرضا از این طرز تفکرم با تعجب نگاهی به موج های دریا کرد و برگشت بهم گفت:

-خب برو توی ویلا حرف بزن!

تا برسم به ویلا قطع شد و شمارشو دوباره گرفتم و مامانم جواب داد:

-الو نگارجان چرا تلفنتو جواب نمیدی؟!

-ببخشید تا اومدم بردارم قطع شد،سلام

لباس علیرضا رو برداشتم و مامان گفت:

-مشهد خوش میگذره؟!

-تا حالا اینجوری خوش نگذشته بود!

-خوب زیارت کردی؟

-اونطور که سیر بشم نه

-خب هنوز امروز رو وقت داری،شب هم میری حرم؟

-حرم؟آره میخوام تا صبح توی حرم بیدار باشم و نگاش کنم و هی طوافش کنم  و قربون صدقه ی آقا برم

مامان خندید و گفت:

-خیله خوب انقدر سوسو به ما نده،بازار نرفتید؟

-نه هنوز شاید هم نریم

-آره نمیخواد چیزی بخری ها!

-باشه،کی پیشته؟

-مریم و اکرم

-حالا چرا هردو اونجان

-خب من تنها نباشم دیگه،دوتا پسرا گفتن تو نیستی بیان اینجا

پوزخندی زدم و گفتم:

-چرا نینا نیومد؟

-نینا اینا هم تا دیشب بودند

-اگر می دونستم نبودنم دورت آنقدر شلوغ می کنند زودتر می رفتم

-نه دیگه بهت استراحت دادن

-که اینطور!

لباس علی رو به بینیم چسبوندم و گفتم:

-می خواستم بیشتر بمونم

-نه دیگه بسته زیادیت میشه،بیا بچه ها دیگه چند روز موندن خسته شدن و می خوان برن خونشون

-دو روز نمی تونند جای منو پر کنند خوبه همه ی کارا رو خودت میکنی و رو پایی مادر شوهر پیر و دور از جون ذلیل ندارن؟!

-خوب دیگه،همه که تو نمیشن دلم تنگ شده

-پس یاد دلتنگی هم افتادی؟!

-یعنی چی؟چرا اینطور حرف میزنی؟

نفسی کشیدم و گفتم:

-هیچی کاری نداری؟

-نه فردا کی حرکت میکنی؟

-ساعت پنج شش

-صبح راه بیفت تا شب برسی،خطرناکه جاده!

-نترس علاوه بر من سه تا راننده ی دیگه هم هستند

-مامان ساعت 9 صبح راه بیفت

-خیله خب خداحافظ

– خداحافظ

از پنجره به علیرضا نگاه کردم روی زیرانداز نشسته بود و به دریا خیره شده بود

به علیرضا گفتم که برای ناهار توی رستورانی معروف جا رزرو کردم

یادمه اون روز یه مانتوی گلبهی ساتن پوشیدم که خودم طراحی کرده بودم با یه شلوار سفید و شالی گلبهی که روش با مروارید و نگین طراحی شده بود سر کردم مدل لبنانی بستم و چادر عربی برای اولین بار سرم گذاشتم وقتی علیرضا منو با اون لباسا دید لحظه ای فقط و فقط خیره نگاهم میکرد،آنقدر که خنده ام گرفت، تحسین وار و برازنده،عمودی و افقی وارسی گرایانه نگاهم کرد و گفت:

-نگار!چقدر با چادر خوشگل میشی! دنبال هر واژه ای گشتم پیدا نکردم جز این جمله! خیلی بهت میاد انگار یه زن لبنانی زیبایی!!!! هرگز با چادر ندیده بودمت حالا چرا چادر سر کردی؟!

-خواستم اولین باری که با هم بیرون میریم یه تیپ خاص داشته باشم

علیرضا لبخندی زد و گفت:

-خیلی این رنگ بهت میاد!

-این لباسا رو طراحی کرده بودم و دوخته بودم واسه عقدکنونم که توی محضر بپوشم،روی تمام این شالو خودم مروارید دوختم و نگین چسبوندم؛وقتی دو سال پیش اولین بار یان لباس رو دوختم یه برق عجیبی از چشمای بابام رد شد و زیر لب فقط قربون صدقه م میرفت،علی خوبه پوشیدم که برای یکبار هم که شده منو توی این لباس ببینه و فکر کنه این لباس عقدکنونمه ولی حالا که از اون بالا منو میبینه حتما غصمو میخوره نه علیرضا؟!

علیرضا لبخند غمگینی زد و اشکامو پاک کردم و گفتم:

-از این به بعد چون تو دوس داری چادر سرم میکنم،اینطوری واسه همیشه فکر میکنم به خاطر عشقم اینطوری میپوشم

علیرضا دوباره لبخندی زد و گفتم:

-بریم،می ترسم دیر بشه نباید زمان بگذره و هدر بره

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان دالیت پارت آخر

پارت اول تا اخر رمان دالیت نوشته نیلوفر قایمی فر جهت مشاهده پارت های منتشر …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *