خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان صیغه اجباری / رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 18

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 18

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان اغشام گلین نوشته ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

.مامان اومد به استقبالم ..اونو که بغل کردم بغضم ترکید ..
تو این مدت که آنه ازم مراقبت می کرد صدامو تو گلوم خفه کرده بودم ..و حالا پیش خانواده ام می تونستم هر چی دلم می خوام ناله کنم …
اون درد داشت منو می کشت و فکر اینکه ممکنه همیشه اینطور بمونم روح و روانم رو بهم ریخته بود …
اتاق من حالاشده بود برای ندا و آرتا و چون زیر زمین رو برای حامد و سوگل درست کرده بودن….
اتاق اونو برای من گذاشتن …
خانم جان هم اومده بود خونه ی ما دلم برای اون و دستوراش و محبت هاش تنگ بود …
همینطور که حیرون به در و دیوار خونه نگاه می کردم …
بر خلاف تصور من مامان می گفت قلیچ خان هر دو دقیقه یکبار زنگ می زنه ببینه تو رسیدی یا نه ..
به محض اینکه اینو گفت تلفن زنگ خورد و ندا گوشی رو برداشت و گفت : سلام قلیچ خان نگران نباشین رسیدن همین الان اومدن تو خونه …
گوشی رو گرفتم ..
در حالیکه ذوق زده شده بودم گفتم: سلام …. جوابی نداد ..دوباره گفتم سلام ..خوبی صدات نمیاد …
گفت : خوبم تو چطوری راحت رسیدی ؟ درد نداشتی عزیز من ؟
گفتم : یکم داشتم ولی راحت بود نگران نباش ..لطفا دست به کاری نزن تا من بیام خواهش می کنم ..وگرنه از دستت ناراحت میشم …
گفت: گلینم تو به هیچی فکر نکن فقط زود خوب شو مراقب بچه مون باش ..تازه از راه رسیدی استراحت کن دوباره زنگ می زنم …

ندا طبق عادتی که داشت با شوخی گفت : وای خدا حالا باید شاهد تلفن های عاشقانه ی این دونفرباشیم ..
تو رو خدا یک قیف برای من بیارین که اگر حالم بهم خورد دم دست باشه …
گفتم : نه بابا قلیچ خان اهل تلفن کردن نیست ببین حالا چقدر نگران بوده که زنگ زده …
ندا خندید و گفت : تو رو خدا نیلو پشت سرش اقلا بگو قلیچ …یکم دلم خنک بشه …
وقتی اون خان رو می زاری پشت اسمش انگار یک سوزن به من فرو می کنن …
گفتم : دیوونه ..ولم کن بزار از راه برسم …بعد شروع کن ..
گفت : به خاطر من چند بار بگو قلیچ …به خدا عادت می کنی …
گفتم : نمی خوام عادت کنم …
اون قلیچ خانِ اصلا طور دیگه ای نمیشه صداش کرد …
آرتا گفت : راست میگه عمو رو حتی آنه و آتا همینطور صدا می کنن ..از بس ابهت داره …
البته پدر بزرگ هم همینطوره اونم یک روز یکه تاز سوار کاری گنبد بود …..
حالا من میون خانواده ام بودم و مامان تند و تند ازم پذیرایی می کرد و خانم جان هزاران سئوال در مورد قلیچ خان داشت ..
اذیتت نمی کنه ؟ اصلا باهات حرف می زنه مادر ؟ نکنه کار خودش باشه تو رو زده زمین که بفرسته تهران و از سرش باز کنه؟ …
کاش طلاهات رو با خودت میاوردی ..به مردا نمیشه اعتماد کرد مخصوصا که دستشون به دهنشون برسه …

خانم جان همینطور می گفت و مامان با چشم و ابرو منو به آرامش دعوت می کرد و خودش جواب خانم جان رو می داد ….
و من درد می بردم …حتی نتونستم برم پایین و جهاز سوگل که هنوز ندیده بودمش رو ببینم ..
و این درد تا صبح شدید تر شد و فکر می کنم به خاطر سفری بود که انجام دادم ..
مامان بالای سرم نشسته بود اشک می ریخت و می گفت : الهی مادرت بمیره تو اینطوری بودی به من نگفتی ؟
جواب دادم نه به خدا قسم وقتی دراز می کشیدم آروم می شدم نمی دونم امشب چرا اینطوری شدم …
دمدمه های صبح خوابم برد ..
نمی تونستم به خاطر بارداریم مسکن بخورم و همین باعث می شد دردم آروم نگیره …هر چقدر دردم بیشتر میشد کینه ای که از آی جیک داشتم زیاد تر ؛؛؛و مدام تو ذهنم باهاش در گیر می شدم و براش نقشه می کشیدم …
وقتی بیدار شدم مامان پیشم بود .
دستی به سرم کشید و گفت : پاشو قربونت برم بهتری ؟
قلیچ خان پاشنه ی تلفن رو بر داشته …
گفتم : واقعا ؟ فکر نمی کردم زنگ بزنه …حالا شما بهش چی گفتین ؟
گفت : راستشو گفتم تا صبح نخوابیده گفتم : وای اون حالا غصه می خوره ..
مامان گفت : ولش کن به تو چه اون غصه می خوره می خواست جلوی زن باباش رو بگیره این بلا رو سر تو نیاره ……
حالا پاشو قربونت برم ببرمت دست و صورتت رو بشور صبحانه بخور ..تا جون بگیری اون بچه ی تو شکمت هم اینقدر غصه نده امروز برات وقت گرفتم بعد از ظهر میریم پیش متخصص …

خودم زنگ زدم و با قلیچ خان حرف زدم از صداش معلوم بود که زیاد روبراه نیست …
ولی چیزی نگفت و فقط سفارش کردمراقب خودم باشم ..و گفت : این اسب هایی که برای سواری شدن قبول کردم راه بیفتن فورا میام ..ولی الان نمی تونم چون بهشون قول دادم …
دکتر رفتن ما هم فایده ای زیادی نداشت نه می تونستن از من عکس بگیرن که وضعیتم معلوم بشه و نه می تونستم با مسکن آروم بشم ..
همون حرفی که دکتر گنبد زده بود باید تا بعد از زایمان صبر کنم …
ولی برای من که مدام در حال حرکت و جنب و جوش بودم خیلی سخت بود که نمی تونستم تا دستشویی برم ….
وقتی برگشتیم خونه سوگل نامزد حامد اومده بود به دیدن من …
تعریف هایی که ازش می کردن درست بود و خیلی به دلم چسبید ..
ظاهرا مهربون و مادب بود ….بعدم پدر و مادر آرتا اومدن و خواهرش ..و از اون روز به بعد یک دست مامان به کارای عروسی بود و یک دستش به مهمون داری و مریض داری ..و می دیدم که از خستگی نای راه رفتن نداره …..
یک هفته گذشت و عروسی نزدیک شد ..
قلیچ خان روزی چند بار از اصطبل به من زنگ می زد و شب ها موقع خواب ..از بس درد می کشیدم نمی تونستم باهاش حرف بزنم و جواب دلتنگی اونو بدم ….
اینو می فهمید و گاهی گوشی رو نگه می داشتم برام ساز می زد و می خوند تا آروم بشم و بخوابم ..
صدای سوز ناک آواز اون واقعا آرومم می کرد …
گاهی خوابم می برد و مامان گوشی رو از دستم می گرفت و باهاش خدا حافظی می کرد .امیدم این بود که تو عروسی می ببینمش …

تا روز عروسی ..از روز قبل قلیچ خان اصلا بهم زنگ نزده بود …منم که زنگ می زدم فرخنده می گفت خبر ندارم کجاست …..
نمی دونستم چمدون به ترکی چی میشه تا بپرسم چمدونش رو بر داشته و رفته یا نه …..
کلافه بودم و خوب دردم هم بیشتر شده بود …همه آماده می شدن برن عروسی و کار زیاد بود ..
و عمه اومده بود و از من مراقبت می کرد …با دستی که توی گچ بود لباس پوشیدم و سر و صورتم رو ندا درست کرد و با ویلچر منو که چشمم به در و تلفن بود بردن باشگاه نمی خواستم برم دلم می خواست منتظر قلیچ خان می موندم …
ولی دیگه چاره ای نبود و عقد ساعت چهار بر گزار میشد …..
به محض اینکه خطبه خونده شد بغضم گرفت یاد عروسی خودم افتادم که مثل هیچ کس نبود ..
دلم برای قلیچ خان تنگ شده بودو از اینکه پیشم نبود ناراحت بودم …و احساس عجز و نا توانی می کردم ….
همه یکی یکی می رفتن و کادو هاشون رو می دادن ..
تا نوبت من شد ؛ ندا ویلچر منو برد جلو تا منم هدیه خودمو بدم ….وقتی پیش عروس و داماد رسیدم …
حامد به جای من به پشت سرم نگاه می کنه …و دستی روی شونه هام احساس کردم ….
برگشتم دیدم قلیچ خان اومده …
چنان فریادی زدم وگفتم : عزیزم اومدی ؟ و مثل یک بچه لب ورچیدم و گریه کردم طوری که همه متوجه ی ما شدن و با من چشمشون نمناک شد….
حتی خود قلیچ خان ..
ادامه دارد

www.60tip.ir
www.60tip.ir
Rating: 2.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان آغشام گلین

رمان آغشام گلین پارت آخر

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار جهت مشاهده به ترتیب رمان اغشام گلین ن.شته ناهید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *