رمان تاریکی

رمان تاریکی پارت 16

رمان تاریکی

جهت مشاهده به ترتیب رمان تاریکی از اینجا کلیک کنید

مهرداد: درست می گی، هدف من هم از برگزاری این مراسم این نیست! 

از بین تمام افرادی که اونجا شرکت کنند، نهایتا یک یا دو نفر اعلام همکاری کنند که به اون ها هم اعتباری نیست افرادی که میان دو دسته اند؛ اونایی که اومدند تورو بسنجند و بشناسند، دوم اونایی که میان تا تورو از سر را بردارند.

_آها و من چرا باید این کارو بکنم؟ چرا بیام جایی که زنده بودنم تضمینی نداره؟  خیره نگاهم کرد: 

_هیچ کس از یه آدم ترسو فرمان نمی بره! کم ترین چیزی که باید سرش ریسک کنی جونته .

با قاطعیت می توانم بگویم که در تمام عمرم هیچ وقت اینقدر قانع نشدم! 

حرف های دیگری زده شد و بحث های دیگری کردند و در نهایت مکان مراسم که همان ویلای شمالی مهرداد بود گفته شد. در تمام این مدت من فقط سکوت کرده بودم و گوش می دادم. با خلوت شدن اطرافم به خودم آمدم و تازه آن موقع بود که فهمیدم جلسه تمام شده و تعداد کمی باقی مانده اند. 

شانه ای بالا انداختم و خواستم از روی مبل بلند شوم، که دستی پشت شانه ام قرار گرفت و به پایین فشارش داد .

پریسا دستش را از روی شانه ام برداشت و کنارم نشست و با اخم گفت: 

_باید بهم کمک کنی.

من که کاملا گیج شده بودم گفتم:

 _چه کمکی؟ 

نفسش را با حرص بیرون داد و سرشش را پایین انداخت: بهزاد من هیچ وقت نخواستم بهت خیانت کنم.

با تعجب و شک گفتم:

_ منظورت چیه پریسا؟ 

سرش را بلند کرد و با چشم های اشکی نگاهم کرد: 

_من یه اشتباه بزرگ کردم، همون چیزی که همه بهش می گن خیانت.

چشم هایم تا آخرین حد گشاد شده بود و حتی نمی دانستم چه بگویم. 

با لکنت گفتم:

_ یع… یعنی چی؟ 

مستاصل به اطراف نگاه کرد و با تردید گفت:

_ باید یه چیزی نشونت بدم؛ دنبالم بیا.

قبل از اینکه اجازه ی گفتن حرفی را به من بدهد از روی مبل بلند شد و سراسیمه به سمت اتاق خودش که کنار اتاق پریناز بود رفت. مهرداد هنوز مشغول صحبت با چند نفر از همان مردان درشت هیکل بود و اثری از رسول دیده نمی شد. بدون جلب توجه، سریع از روی مبل بلند شدم و با قدم های بلند خودم را به اتاق رساندم .

در را آرام پشت سرم بستم و به سمت پریسا برگشتم:

_ چی شده دختر؟

مشغول زیر و رو کردن کشوهای میز تحریر بزرگ صورتی رنگش بود بر خلاف پریناز، چیدمان و طراحی اتاق او خیلی دخترانه و گرم بود! 

نامطمئن به سمتش رفتم و با چشم های ریز شده به حرکات دستش نگاه کردم؛ دنبال چه بود که داشت به دیواره های کشو ضربه می زد و دست می کشید؟

کنارش ایستادم و به میز تکیه زدم: _پریسا دنبال چی داری می گردی؟  بدون اینکه سرش را بلند کند، با کلافگی گفت:

_ یه بسته با پست برای تو اومد اما پدرم بسته رو تحویل گرفت و خب… راستش بسته رو باز کرد اما…

سعی کردم شگفتی از این رفتار پریسا را فراموش کنم و فقط به مسئله ی اصلی بپردازم.

_اما چی؟ چرا درست حرف نمی زنی؟ 

بالاخره چیزی که می خواست را از ته کشو بیرون کشید و در حالی که نفس نفس می زد، نامه ای را به طرفم گرفت .

پریسا: من قبلش بسته رو باز کرده بودم این رو برات از توش در آوردم .

با تردید پاکت را از دستش گرفتم نه هیچ تمبری نه هیچ نام و نشانی! رنگ پاکت از کهنگی به زردی می زد و خیلی شکننده به نظر می رسید. کمی در دستم چرخاندمش اما چیزی دست گیرم نشد: 

_توش چیه؟ 

شالش را روی سرش مرتب کرد و گفت:

_ نگاه نکردم؛ آخه روش نوشته فقط به دست تو باز بشه .

در حالی که به سمت تختش می رفتم و دنبال نوشته ای با متنی که او گفت می گشتم، طعنه زدم: 

_چه قدر هم که شما به حقوق شخصی افراد احترام می ذارید!

با اجازه ای گفتم و روی تختش نشستم نامه را در دستم جابه جا کردم که نگاهم روی نوشته ی کمرنگ درش ثابت ماند .

« فقط به دست فرزندم، بهزاد باز شود »

با خواندن همین یک جمله انگار چیزی در قلبم زیر و رو شد حسی جدید شکوفا شد و مفهومی را درک کردم که تا امروز نمی دانستم! 

بعد از سال ها بالاخره کسی مرا فرزندش خطاب کرده بود! 

من بهزاد همیشه تنها!

انگشتم را لای در پاکت انداختم و رو به بالا پاره اش کردم به محض اینکه باز شد چند عکس کوچک از پاکت بیرون افتاد ،سریع خم شدم و یکی از آن ها را برداشتم. پشت عکس تاریخی ذکر شده بود که بر اثر گذر زمان محو شده بود اما تصویر.

دو پسر بچه که در دو طرف زن زیبایی قرار داشتند، زنی با موهای مشکی براقی که تا روی کمرش رسیده بود و ابرهای کمانی و مرتب زیبایی داشت، اما هیچ کدام از این ها به اندازه ی چشم هایش تنم را نلرزاند .

آن دو پسر که به یقین من و شاهین در سن هفت یا هشت سالگی بودیم اما این زن…

چشم هایم نوید هویت شخصی را می داد که در آرزوهایم همیشه می خواستمش! این زن با این زمر های سبز و این حجم از شباهت به ما دو نفر… فقط می توانست، مادرمان باشد! 

عکس را روی تخت گذاشتم و با عجله نامه را بیرون آوردم کاغذش آن قدر سست بود که بیم فرو ریختنش را داشتم.

« بهزاد جان، سلام

نمی دونم این نامه کی به دستت می رسه یا اصلا هیچ وقت به دستش میاری یا نه؛ حتی نمیدونم وقتی که بخونیش چه تصوری از من داری اصلا من رو به یاد داری یا نه؟ 

اما یک چیز رو خوب می دونم!

این نامه رو وقتی دارم برات می نویسم که چیزی به قطع شدن نفس هام نمونده، امروز درست سه سال و هجده روزه که از پیشم رفتی و خبری ازت ندارم. دارم از دوریت دق می کنم پسرکم و تو اینجا نیستی! 

هر نفسی که می کشم می ترسم که فرصت دوباره دیدنت رو نداشته باشم و این ترسم درست تر از امید داشتن به دیدنته! 

می ترسم، می ترسم وقتی بیای که من نباشم که ببینمت، که وقتی برسی که مادرت از ضعف اعصاب و تومور مغزی، مرده باشه!» 

چشم هایم را بستم و نامه را در دستم تا کردم، کلاف محکمی در گلویم جمع می شد راه نفس را تنگ می کرد .

پریسا نگران گفت:

_ بهزاد؟ حالت خوبه؟ 

آب دهانم را به زور قورت دادم و با تمام توان باقی مانده ام گفتم: _تنهام بذار پریسا. 

پریسا: اما…

_برو.

با بسته شدن در اتاق دوباره چشم هایم را باز کردم و نامه را ادامه دادم: 

« بگذریم. می خوام برات چیز دیگه ای بگم، اتفاقایی که افتاد اینقدر طولانیه که یه کتابم براش کمه؛ اما الان وقتش رسیده که برات از نامردی بابات بگم، بابایی که توی آخرین روزای زندگی همسرش پیشش نیست! 

بابایی که هنوز احتمالا زنده است و تو… پسرم باید تو انتقامم رو از بگیری.»

نفس هایم انگار نا منظم بودند، نمی دانستم. درک درستی از خودم و شرایطم نداشتم؛ تنها جمله ای که مدام در ذهنم تکرار می شد این بود که احتمالا باید پدری که تمام این مدت دنبالش می گشتم را هم از دست بدهم. با این وجود به خواندن ادامه دادم مرگ یک بار، شیون هم یک بار!

« از وقتی که خودم رو شناختم توی یه کاخ زندگی می کردم، البته نه توی خود کاخ! 

انتهای باغ عریض و طویلی که از هر درخت میوه ای توش بود یه خونه ی کوچیک سرایداری وجود داشت. من اونجا زندگی می کردم! با پدر و مادر و خواهر و برادرم.

خواهرم توی سه سالگی سل گرفت، اما ارباب خونه اجازه نداد ببریمش پیش دکتر و دوا و درمونش کنیم. هنوزم که هنوزه ،زجه ها و التماس های پدرم رو یادمه؛ یادمه که چطور به پای اون مرد از جنس سنگ افتاده بود و می خواست که جون دخترش رو نجات بده اما نشد که نشد! 

خواهرم رفت و من موندم و برادری که روز به روز بیش تر از کینه و نفرت اون خونواده پر می شد، از همون نوجوونی ازاسم نامدارا متنفر بود. به خون اون خونواده تشنه بود و می خواست سر به تنشون نباشه! به خصوص تنها پسر اون خونواده، ولیعهد ضیاء الدین نامدار پدر بزرگت!»

بازدمم را بریده بریده بیرون دادم بدبختی در خاندان نامدار موروثی بود و به یک نسل قبل از من نمی رسید؛ بدبختی من قبل از اینکه پا به این جهان بگذارم رقم خورده بود. دقیقا از همان زمانی که خاله ام به دست پدر بزرگ پدریم کشته شد.

«فرزند خلف ضیاءالدین، پسری بود که هر دختری توی رویاهاش اون رو با اسب سفید تصور می کنه .یادمه اولین باری که توی حیاط خونه دیدمش، وقتی بود که سرگرم پهن کردن رخت های شسته شده روی طناب بودم اون من رو ندید و رفت اما من با نگاهم بدرقه اش کردم. همون موقع بود که برای اولین بار دل بسته ی یه مرد شدم دل بسته ی پدرت!

از اون به بعد هر روز اخبار جدید مربوط به اون رو از بقیه ی خدمتکارا می شنیدم و با علاقه پی می گرفتم، هر کلمه ای که از امیرعلی می شنیدم بیشتر مهرش به دلم می نشست. امیر علی فرق داشت! رفتارش دقیقا مثل یک خان زاده بود، اما همه از مهر و محبتش به اعضای خونه حرف می زدند. امیر علی بین دو برادر دیگه اش که هر دو توی دستگاه حکومت پهلوی بودند گیر کرده بود، این مرد اصلا فرق داشت! این رو زمانی فهمیدیم که دزدکی توی اتاقش رفتم و دست نوشته هاش رو خوندم .یه نیمچه سوادی برای خودم دست و پا کرده بودم و بخشی از نوشته هاش رو می فهمیدم اما بخشی رو هم نه .یک بار هم دقیقا سر همین فضولیم گیر افتادم و اون اولین باری بود که باهاش حرف زدم! 

کل تنم ترس از این بود که به پدربزرگت بگه که من چی کار می کردم اما نگفت؛ در عوض ازم درمورد چه طور سواد داشتنم پرسید و حتی تشویقم کرد که بیشتر بخونم و بنویسم. پسرم باورت نمیشه اگه بهت بگم که بهم کتاب قرض داد تا بخونم!

عشق پدرت روز به روز توی دلم بیشتر می شد و من غافل بودم از اینکه این مرد درس خونده و تحصیل کرده دلش هیچ وقت به یه دختر خدمتکار بی چیز وابسته نمیشه!

من توی خواب خرگوشی بودم و اون دلبسته ی یه دختر از ما بهترون شده بود. شب عروسیشون شب مرگ من بود، نمی دونی چه قدر قربون صدقه ی قد و بالاش رفتم توی لباس دامادیش اما توی اون سور و شادی، من فقط خودم رو قایم کردم و اشک ریختم برای داماد شدن مردی که عاشقش بودم! من زودتر از اون دختر اجنبی خاطرش رو می خواستم، اختلاف سنی من و پدرت دو سال بود و اون دختر دوسال از من بزرگ تر، با این من امیر رو زودتر می شناختم؛ اما… از هر نظر که بگی اون دختر سرتر بود! فرنگ رفته بود و تحصیل کرده… نه مثل من!

چند ماه گذشت و توی بگیر و ببند های انقلابی، ضیاءالدین که از نجات دادن دو تا پسر ساواکیش ناامید شده بود، امیر علیش رو همراه همسرش مهرنوش فرستاد فرنگ.

انقلاب پیروز شد و کل خاندان نامدار به واسطه ی گند کاری هاشون اعدام شدند، برادرم سیاوش که وکیل دادگاه انقلاب بود به اندازه ی کافی انتقامش رو گرفته بود اما با فهمیدن این خبر که امیر علی و مهرنوش دارند بر می گردند براشون دندون تیز کرد و به نصیحت های منم توجهی نکرد. رفت پی امیر علی و در نهایت چوبشم خورد!

بالاخره امیرعلی رو دیدم، بعد از دو سال اونم وقتی که دیگه هیچ شباهتی به اون آدم قبلی نداشت. مرد شده بود و جا افتاده سنی نداشت، بیست ودو سالش بود اما داغ برادراش و پدرش پیرش کرده بود! تنها وارث خاندان نامدار برگشته بود تا انتقام بگیره و من این رو نفهمیدم.

بنای خواستگاری گذاشت و اینقدر رفت و اومد که پدر از دنیا بی خبر منم رضایت داد و منی که داشتم پر در می آوردم تا از خونه ی اجاره ای خودمون برم به اون کاخ، بی چون و چرا قبول کردم .

اما رسیدن به اون خونه تازه اول بدبختی هامون بود!

امیر علی از همون شب اول بهم گفت که برای چی من رو می خواد تعریف کرد که فهمیده برادرم چه بلایی سر خونوادش آورده و می خواد به وسیله ی من انتقام بگیره. اینارو همه وقتی گفت که زنش بودم ودستم به هیچ جایی بند نبود، ومن دوباره خدمتکار خونه ی نامدار شدم .

خیلی زود پسر اول نامدار به دنیا اومد، اسمش رو گذاشتند مهرداد به معنی زاده شده از عشق! من شدم له له ی اون!

مهرداد نامدار روز به روز قد می کشید و بزرگ تر می شد و من روز به روز پیر تر و شکسته تر می شدم. از یک طرف اون عفریته عذابم می داد و از طرف دیگه فهمیدم که نازام! 

اما پدرت راضی نشد، دوا و درمونم کرد؛ می گفت که می خواد ازم بچه داشته باشه و وقتی ازش پرسیدم چرا گفت می خواد بچه های خواهر سیاوش رو طوری بار بیاره که دقیقا شبیه برادر های خودش بشند. که مایه ی عذاب خانواده ی من بشند. که خودم و اون بچه ها زجر و درد بکشیم.

از اون به بعد بود که من هرکاری کردم تا بچه دار نشم، خودم درد می کشیدم و به خاطر عذابایی که اون زن بهم می داد ضعف اعصاب گرفته بودم اما نمی خواستم یه موجود پاک دیگه ای که هیچ گناهی نداشت هم اینطور عذاب بکشه ولی وای به روزی که امیر علی فهمید چی کار می کردم! 

هنوزم که هنوزه، بعد از این همه سال از به یاد آوردن کتکی که از دستش خوردم دردم می گیره اصلا انگار نمی فهمید که من یه آدمم.

 انگار کل دق و دلی این چند سال رو می خواست سر من خالی بکنه و کرد. اما عمق فاجعه وقتی بود که بعد از یک هفته توی بیمارستان به هوش اومدم؛ تازه اونجا بود که فهمیدم بدبختی واقعی چیه! من باردار شده بودم!» 

نامه را در دست مچاله کردم و با تمام توان پرتاب کردم و از روی تخت بلند شدم .

حالم دست خودم نبود؛ قلبم آن قدر تند می زد که انگار می خواست سینه ام را بشکافد؛ حالم بد بود، بدتر از هر وقت دیگر!

شقیقه هایم نبض می زد و نفسم به سختی بالا می آمد کل تنم داغ بود و از گرمایی درونی می سوخت. حرارت و درد را با تک تک سلول هایم احساس می کردم .

این نامه قرار بود چه چیز را به من بگوید؟ اینکه چه قدر بدبختم؟ 

مگر بدبخت تر از این هم می شد؟

بعد از این همه سال بالاخره نامه ای از مادر فراموش شده ام دریافت کرده بودم و در آن نامه چه نوشته بود؟ داستان عشق یک طرفه ی مادرم به پدرم! 

اما این نامه نه مادرم را به من برگرداند، نه پدرم را! 

او چه با خودش فکر کرده بود که از من می خواست از پدرم انتقام بگیرم؟ در این زندگی چه کسی برایم مانده بود، که حالا باید از پدرم می گذشتم؟ 

موهایم را با تمام توان از ریشه کشیدم و محکم به صورت ملتحبم سیلی زدم! 

این چه زندگی نکبت باری بود که داشتم؟ 

چرا هیچ چیز من مثل مردم عادی نبود؟ چرا پدر من باید بچه ای بخواهد که عذابش دهد؟ که او را یک جنایتکار بار بیاورد؟ که شکنجه گری برای مردم تربیت کند؟  و مادرم …

موجوداتی که همیشه در بحث عاشق بودن ردیف اول می نشستند! 

چرا مادر من هر کاری کرده بود، تا بچه دار نشود؟ چرا هیچ کس مرا در این دنیا نمی خواست؟ چرا؟ چرا؟

با یک حرکت هر دو ادکلنی که روی میز آرایش پریسا بود را با تمام قدرت کنار زدم که محکم به در چوبی اتاق برخورد کرد و با صدای بلند شکست اما به جای اینکه شنیدن این صدا آرامم کند، وحشی ترم کرد. انگار جنونی داشتم که جز با شکستن و خرد کردن پایان نمی پذیرفت.

فریادی از اعماق سینه ام بیرون آمد و مشت راستم را محکم به آینه کوبیدم.

در حالی که نفس نفس می زدم و یک دستم را به میز تکیه داده بودم به تصویر هزار تکیه شده ی خودم در آینه نگاه کردم .

اشک درون چشم های آشفته ام را می دیدم و اجازه ی فرو ریختنشان را نمی دادم. تنها یک سوال بود که مثل خوره مغزم را می خورد و وجودم را تحلیل می برد .

چرا من؟

این را بار ها و بارها از خودم پرسیدم و در نهایت به یک نفر رسیدم؛ به یک نفری که برای همه تکیه گاه بود و برای من همیشه دشمن!

چشم هایم را محکم بستم با توان اندکی که داشتم زمزمه کردم 

_خدایا؟ می شنوی؟ منم، بهزاد بدبختی که براش یه تقدیر پر از درد رقم زدی! 

بیست و نه سال حرف نزدم اما حالا می خوام بدونم، چرا من؟ هان؟ چرا من؟ گناه من چی بود؟ من که به قول اون زن مثلا مادر، فقط یه بچه ی بی گناه و معصوم بودم! پس چرا اینقدر عذابم می دی؟ آخه چرا؟

سرم را بالا گرفتم و به سقف نگاه کردم؛ کجا بود؟ بالا؟ بالاتر از سقف؟ اصلا وقتی داشت که بخواهد به من گوش دهد؟ اصلا مرا می دید؟ 

سرم را دوباره پایین انداختم که در اتاق با شتاب باز شد و خیلی سریع صدای سراسیمه ی پریسا را شنیدم: 

_بهزاد چی ش… وای خدا چی کار کردی؟ 

پوزخندی زدم و بی کلام با او که احتمالا حتی نمی شنید حرف زدم: می شنوی؟ می گه وای خدا، همه تورو صدا می کنند و تو به همه کمک می کنی الا من! یا بکش و تمومش کن یا کمکم کن، اگه واقعا برای همه هستی برای منم باش! التماست می کنم برای منم باش! برای گناهکاری که داره زیاد تر از ظرفیتش تحمل می کنه.

پریسا به سمتم آمد:

_ بهزاد چی شده؟ چی کار کردی با خودت؟

قبل از اینکه دستش به من بخورد خودم را با خشونت کنار کشیدم و دستم را از شکاف آینه بیرون کشیدم، که روی مچم خراش های عمیقی افتاد و خون از آن ها بیرون زد؛ اما چه اهمیتی داشت؟ 

پریسا با وحشت جیغ کشید: 

_چی کار می کنی دیوونه؟ 

بدون اینکه به او توجه کنم با چشم های نم ناکم اطراف اتاق را گشتم و سریع به سمت نامه ی مچاله شده رفتم و برداشتمش و با بیشترین سرعتی که می توانستم از اتاق بیرون رفتم .

صدای جیغ های نگران پریسا را می شنیدم اما توجه نکردم؛ مادر پریسا با حیرت به سمتم آمد اما قبل از اینکه او به من برسد کنار کشیدم و از سمت دیگری رفتم که مهرداد و رسول توجهشان به من جلب شد.

مهرداد با تعجب گفت: 

_بهزاد چی کار کردی؟ 

جلویش ایستادم: 

_سوییچ ماشینت.

نگاهی به دستم انداخت و با حیرت ادامه داد:

_ دستت چی شده؟ 

تقریبا عربده کشیدم: 

_سوییچ ماشینت!

مستقیم نگاهم کرد:

_ تا نفهمم چی شده و برای چی می خوای بهت…

با صدای بلندی گفتم به درک و بی توجه به آن ها به سمت در خروجی رفتم، صدای حرکت مهرداد را پشت سرم شنیدم و شروع به دویدن کردم. از اتاق بیرون زدم و پله ها را دوتا یکی پایین رفتم و با یک نگاه متوجه شدم که در حیاط باز است و دویست و شش مشکی مهرداد نزدیک به در پارک شده. نگاهی به پشت سرم انداختم و خیلی سریع به سمت ماشین دویدم که مهرداد تازه از خانه بیرون آمد. دست گیره را کشیدم اما قفل بود .

نگاهی به مهرداد انداختم و دستم را بالا بردم، که فریاد زد: 

_نه بهزاد! 

اما مشت من خیلی سریع تر از صدای او روی شیشه فرود آمد و زخمی تر از قبل شد، در را باز کردم و سریع سوار شدم و داشبرد را باز کردم و سوییچ زاپاسش را در آوردم. قبل از اینکه او بتواند به من برسد استارت زدم و با یک فرمان از حیاط خارج شدم و مسیر ابتدای کوچه را در نظر گرفتم و دقیقا زمانی که او به در ماشین رسید با آخرین توان پدال گاز را فشار دادم که جیغ لاستیک ها در سکوت کوچه پیچید و ماشین کنده شد و لحظه ای بعد …

ماشینی بود که من هدایتش می کردم و مهردادی که نا امیدانه به دور شدنم نگاه می کرد.

اما من نمی توانستم صبر کنم، باید می رفتم و از این مخمصه دور می شدم، حالا باید انتقام دو نفر را می گرفتم؛ اول زندگی از دست رفته ی برادرم شاهین و دومی آینده ی تباه شده ی خودم!

تمام حرص و خشمم را روی پدال گاز خالی می کردم؛ قلبم دیوانه وار در سینه ام می تپید و احتمال هر لحظه بیرون آمدنش از سینه ام را می دادم. کل تنم را عرق سردی فرا گرفته بود که منشا مشترکی با لرزش بی کنترل دست ها و بدنم داشت! 

ترس و خشم! 

کل مشکلات من از همین دو کلمه نشات می گرفت.

با تمام قدرت روی فرمان کوبیدم و فریاد زدم: 

_خدایا، چرا من؟ 

چرا من؟ آن قدر این سوال را با خودم تکرار کرده بود که دیگر حتی اهمیتی به جوابش نمی دادم، فقط دوباره و دوباره مرورش می کردم تا یادم نرود که چه قدر سرگردان و حیرانم. 

با سرعت از بین ماشین ها لایی می کشیدم و سبقت می گرفتم، نه به بوق ها اهمیت می دادم نه به فحش ها و نه به هر چیز دیگر. حتی به این هم اهمیت نمی دادم که اگر فقط برای یک صدم ثانیه کنترل این ماشین افسار گسیخته از دستم در برود بهترین حالتی که برایم پیش می آید مردنم است! 

نمی دانستم! 

حتی نمی دانستم کجا دارم می روم، اصلا چرا دارم می روم؟ می رفتم که برسم یا می رفتم که نباشم؟ که فرار کنم؟ 

سرم درد می کرد و هیچ تمرکزی روی تصاویری که می ذیدم نداشتم، همه چیز با سرعت سرسام آوری از مقابل چشمانم عبور می کرد؛ همه چیز از من فرار می کرد و من از همه چیز! 

و فقط یک لحظه کافی بود تا عقلم سر جایش بیایید و عابر پیاده ی بیچاره ای که با وحشت به نزدیک شدنم نگاه می کرد را ببینم. 

با تمام استعداد رانندگی که داشتم پایم را محکم روی ترمز فشار دادم و فرمان را چرخاندم، ماشین دو دور دور خودش چرخید و در نهایت کنار پیاده رو ایستاد. 

با هر دو دست محکم فرمان را چسبیده بودم و سیخ شده سر جایم نشسته بودم، کل تنم لرزش خفیفی داشت که نمی دانم ازچه بود و باز هم تمام مشکلات به بی خبری من مربوط می شد! بی خبری که شامل حال آن عابر بیچاره هم می شد … همه اش تقصیر من بود! فقط من!

با چند ضربه که به شیشه ی کنارم خورد از جا پریدم و با تاخیر و تردید به سمتش برگشتم؛ مرد میان سالی مرتب با دست اشاره می کرد که شیشه را پایین بدهم. دستان یخ زده و صد کیلوییم را حرکت دادم و به شیشه را پایین زدم .

مرد بلافاصله شروع به صحبت کرد: 

_مرد حسابی چی کار می کنی؟ این جارو با پیست اشتباه گرفتی؟

زبانم سنگین بود و قاصر از پرسش اما دهان خشکیده ام را باز کردم: _اون… مرده؟

قلبم با هر تپش عاجزانه تمنای نفس کشیدن او را داشت، نفس کشیدن مردی که حتی نمی شناختمش و درست ندیده بودمش!

مرد با کلافگی گفت: 

_نخیر بعد از اینکه امواتت رو قرین رحمت کرد راهش رو کشید و رفت تو چرا با این وضع زخم و زیلیت پشت فرمون نشستی آخه پسر جون؟ جون مردم هیچی، حال خودتم برات مهم نیست؟ اصلا تو…

اما من ادامه ی حرففش را نشنیدم و فقط روی یک چیز تمرکز کردم .

« جون مردم هیچی، حال خودتم برات مهم نیست؟ »

جان مردم مهم نبود؟ مهم نبود و من برای مرگ یک غریبه کل تنم عرق کرده بود؟ اصلا جان مردم کجای زندگی من بود و خودم کجا؟ خودم جایی داشتم؟ و مردم.

ناگهان مثل وقتی که بعد از چند دقیقه انگشتت را از گوشت بیرون بکشی همه چیز برایم واضح شد نگاهم مستقیم روی دست خونیم ثابت ماند، من اینجا چه می کردم؟ با یک دست خونی و زخمی که دردش حالا در تنم می پیچید، من اینجا چه می کردم؟

مرد: هی آقا تو…

قبل از اینکه بتواند جمله اش را تمام کند شیشه را بالا دادم و پدال گاز را زیر پایم فشردم و دوباره به راه افتادم .

علاوه بر درد شدید دستم که به بینیم چین انداخته بود موقعیتم برایم واضح شده بود و از خودم تعجب می کردم!

چه طور این کار را کردم؟ از شکستن ادکلن های پریسا تا دزدیدن ماشین مهرداد و فرار از چیزی که نمی دانم چه بود، من آدمی بودم که سعی می کردم همیشه خودم را کنترل کنم و حالا چه کرده بودم؟ به غیر از اینکه بار دیگر ترسو و بزدل به نظر بیایم هیچ کاری نکرده بودم! 

با شنیدن صدای زنگی سرم را به کنار چرخاندم که صندلی و موبایلی که رویش داشت همزمان با هم چرخیدند؛ جلوی چشم هایم برای لحظه سیاه شد و سرم گیج رفت صدای بوق ممتدی را شنیدم و فرمان را چرخاندم و با دید محی که داشتم کنار پارک کردم .

افت فشار بر اثر خون ریزی! 

کاملا طبیعی بود و باید انتظارش را می داشتم، با دست سالمم موبایل را برداشتم و نگاهی به اسم شماره انداختم 

« پریناز خونه»

این موبایل چه کسی بود؟ برای حماقت خودم سری تکان دادم که سر گیجه ام بیشتر شد؛ داخل ماشین مهرداد موبایل چه کسی به غیر از خودش جا می ماند؟ 

موبایل را روی صندلیی پرت کردم و در جعبه ی عقب را زدم و پیاده شدم، خودم را به بدنه ی ماشین تکیه دادم و کشان کشان به سمت جعبه ی عقب رفتم و جعبه ی کمک های اولیه را بیرون آوردم دوباره با زحمت داخل ماشین برگشتم و شروع به بازرسی زخم کردم .

دیدم تار بود و تمرکزی نداشتم تا دقیق ببینم اما وقتی هم برای بررسی دقیق نداشتم، برای همین با این این استدلال که شیشه خورده ای وجود ندارد بتادین و باند را بیرون آوردم و شروع به پانسمان کردم. فعلا که تنها مزیت پزشک بودن من همین شده بود .

پانسمان که تمام شد با بی حالی چشم هایم را بستم و سرم را به صندلی تکیه دادم؛ خوابیدن احمقانه بود اما من هم خسته بودم .

با بی حالی خودم را جلو کشیدم و به دنبال خوراکی پوچکی داشبرد ماشین را زیر و رو کردم و یک بسته شکلات تخته ای بیرون کشیدم و شروع به خوردن کردم. انگار مهرداد می دانست که ممکن است چنین شرایطی برای خودش یا بقیه پیش بیاید، مهرداد همه چیز  را می دانست و من نه! 

کم کم حالم جا آمد و سر گیجه ام از بین رفت اما صدای زنگ موبایل روی اعصابم بود .

بدون اینکه چشم هایم را باز کنم موبایل را برداشتم و اتصال زدم: _بله؟ 

صدای گریان پریسا با حیرت گفت: _وای بهزاد! 

اما قبل از اینکه بتواند ادامه دهد صدای کلفت و خشمگین مهرداد در گوشم پیچید: 

_بهزاد کدوم گوری هستی؟ 

خسته بودم:

_ نمی دونم، خیابون چطور؟ 

انگار داشت دندان بر هم می سایید:

_ همین الان هرجا هستی برمی گردی خونه، تو یه فراری هستی اگه بگیرنت بیرون آوردنت کار من نیست! 

انگار تازه یادم افتاد که شرایط یک آدم عادی را ندارم و فراری هستم قوز بالا قوز! 

_بر نمی گردم توی گوشم عربده نکش مهرداد به اندازه کافی خسته هستم.

تن صدایش را آرام تر کرد:

_ برگرد پسر لجبازی نکن! الان وقتش نیست…

بین حرفش پریدم:

_ هیچ وقت، زمانش نیست! 

بدون کلام اضافه ی دیگری تلفن را قطع کردم و در آرامش به صدای حرکت ماشین ها گوش سپردم؛ مسئولیت جان افرادزیادی با من بود و من اینجا چرت می زدم. شدیدا حس بی کفایتی داشتم! 

دوباره موبایل را برداشتم و با زحمت شماره ی خانه ی پریناز را گرفتم؛ باید خدا را شکر می کردم که موبایل مهرداد رمز نداشت و البته این کمی هم شک بر انگیز بود. او آدمی نبود که تلفنش را جا بگذارد و رمزی برایش نگذاشته باشد، پس…

مهرداد: بهزاد؟ مرتیکه ی نفهم فقط دستم بهت برسه! خودم می کشمت.

_نقشه نکش داداش، البته چون هم خونیم بهت می گم داداش کجا می تونم با گروه سناتور قرار بذارم برای اتحاد و این چیزا؟

چند لحظه سکوت کرد و متفکر جواب داد: 

_تنهایی خطرناکه! 

با طعنه گفتم: 

_خطرناک تر از یه فراری توی خیابونای تهران اونم این موقع روز؟ 

با قطع کردن تلفن چند دقیقه ی دیگر هم آنجا ماندم و بعد از اینکه کمی حالم بهتر شد دوباره استارت زدم، قبول این مقام و انجام وظایفش به انتخاب من نبود اما حالا که رهبر این گروه بودم باید نهایت تلاشم را می کردم؛ حتی اگر قلبی که در سینه ام بود، داشت از اندوه و غم منفجر می شد!

)سوم شخص(

نگهبان با دیدن ماشین مشکوکی که به در ویلا نزدیک می شد حواسش را جمع تر کرد. این دویست و شش مشکی از ماشین های کادری آن ها نبود پس متعلق به چه کسی بود؟ 

سریع از جا پرید و پلاکش را با سیستم داده های غیر قانونی خودشان مطابقت داد و تا بالا آمدن صفحه، با انگشتان دست راستش روی میز چوبی ضرب گرفت .

کامپیوتر صدای کوچکی داد و صفحه ی اطلاعات صاحب پلاک مقابلش شکل گرفت .

مهرداد شیخی، سی و هشت ساله و فرمانده ی اسبق بخشی از تکاوران پلیس ویژه. 

برق از کله اش پرید و دوباره اطلاعات را مطابقت داد و وقتی که مطمئن شد با نهایت سرعت به سمت اتاق رییسش دوید و بدون در زدن داخل رفت .

_قربان، شخصی به نام مهرداد شیخی اومده اینجا …

با دیدن چشم های بادامی و اندام تکیده ی اربابش، حرف در دهانش ماسید و به او خیره شد .

مرد چشم بادامی جوان، در حالی که از پنجره بیرون را نگاه می کرد و قهوه اش را با آرامش هم می زد به سمت نگهبان برگشت .

مرد: گفتی مهرداد شیخی؟ آدمی مثل اون چرا باید بی خبر بیاد اینجا وقتی که می دونه به خونش تشنه ام؟ 

رییس بعد از بررسی دوربین ها از روی لپ تاپش سر بلند کرد و رو به مرد جوان گفت: 

_فکر نمی کنم راننده ی ماشین مهرداد باشه! 

لپ تاپ را که تصویرش زوم شده بود به سمت اربابش گرفت و او با علاقه به صفحه نگاه کرد؛ کم کم لب هایش به خنده ای شکل گرفت و قهوه اش را روی میز گذاشت .

مرد جوان: پس بالاخره اومد! همونطور که گفتم اون مهرداد نیست، فقط بهزاد نامداره که می تونه تا این حد کله شق باشه که تنهایی بیاد توی دهن شیر.

پوزخندی زد و رو به نگهبانی که مات حرکاتش بود گفت: 

_بهش اجازه ورود بدید. 

نگهبان با تردید اطاعت کرد و از اتاق خارج شد. مرد جوان قهوه اش را مزه مزه کرد و خیره به منظره ی مقابلش گفت: 

_تنها اومده و نمی دونه اینجا چی در انتظارشه ،یعنی حتی حدس هم نمی زنه؟

مکثی کرد و با صدایی خالی از هر حسی ادامه داد:

_ بیا بهزاد بیا، من برای قاتل پدرم  نامه های مفرحی دارم همون طورکه تو پسر امیر علی نامداری، منم پسر سناتور هستم!

بهزاد

بار دیگری شرایط و جوانب امر را در نظر گرفتم، ناچارا نفسم را بیرون دادم و از ماشین پیاده شدم .

دو محافظی ورزیده اندامی که برای بدرقه ی من آمده بودند دو طرفم قرار گرفتند و به در اشاره کردند؛ ظاهرشان آن قدر خشک و بی احساس بود که شک داشتم حتی بتوانند مزه ی غذایی که می خورند را بفهمند .

به سمت در ورودی نرده ای حرکت کردم و آن ها هم با فاصله ی اندکی از من راه افتادند اجازه ندادند ماشین بدون شیشه ی مهرداد را داخل ببرم.

« خودشان دلایل امنیتی را بهانه می کردند و من از این خوش حال بودم که از من می ترسند!

با گام های استوار از در ورودی گذشتم و اطرافم را رصد کردم حیاط خلوت بود و تنها جایی که گل و گیاهی نبود همین مسیر ماشین روی باریکی بود، که حرکت کفش هایم روی سنگ فرشش صدا می دادند. اینجا آن قدر سر سبز بود، که محسور می شدی و حتی قصدت را فراموش می کردی.

 درخت های بلند و پر ساخ و برگی که در بالا ترین نقطه بهم پیوسته بودند و منظره ی حیاط را در وسط یک ظهر پاییزی تاریک می کردند، صدای پرنده های مختلفی می آمد و در کمال تعجب غالب ترین صدا، قار قار کلاغ بود! 

با نزدیک شدن به ساختمان سرم را بلند کردم که نگاهم به ایوان و پله هایش افتاد؛ اولین بار سناتور را در همین خانه دیدم و اخرین صحبت بی قصدمان روی همین پله ها اتفاق افتاد .

و حالا آن مرد مرده بود به دست من! فقط وانمود می کردم که فراموشش کرده ام اما هر بار که چند ثانیه پلک هایم روی هم می افتاد آن صحنه ها دوباره جلوی چشمم جان می گرفت، برای همین بود که بعد از قتل او، بیشتر از نیم ساعت نمی خوابیدم. 

جلو تر از آن دو نفر از پله های سنگی بالا رفتم که در چوبی بزرگ که کنده کاری های عجیبی داشت روی پاشنه چرخیدو یکی از لنگه هایش باز شد. دروغ بود اگر بگویم که استرس نداشتم، به خصوص حالا که می دیدم تعداد محافظان اینجا چند نفر است و من تنها هستم؛ گاهی اوقات از خودم تعجب می کردم! 

چه طور جرئت کردم تنها بیایم؟ حماقت از این بیشتر؟ 

اما حالا برای این افکار دیر شده بود بنابراین همچنان با اعتماد به نفس ساختگی مسخره ام به راه رفتن ادامه دادم .

وارد ویلا شدم و نگاهی به سالن شیک و تمیز مقابلم انداختم، راه پله ی مارپیچی از سمت دیوار پایین آمده بود و کنار پله ها و مقابل در ورودی سه در مشکی رنگ قرار داشتند که روی هر کدام کدی نوشته شده بود علاوه بر این ها در سمت مقابل راه پله قفسه های مشبک باریک و فلزی قرار داشتند که از چند طبقه تشکیل شده بودند و روی هر طبقه سلاح های مختلفی قرار داشت.

یکی از قفسه ها کلا به انواع شمشیر ها مزین شده بود و در قفسه ی پشت سرش، انواع چاقو ها و کارد های جنگی قرار داشت. روی دیوار های اطراف این دو قفسه کمان های چوبی مدرن و قدیمی نصب شده بود.

همه و همه ی این نقش و نگار ها مرا به تعجب می انداخت که چه طور دفعه ی قبلی متوجه شان نشده ام؟ 

خودم جواب خودم را دادم:

_ اینقدر که حواست پیش پریناز بود جلوی پاتم نمی دیدی چه برسه به این چیزا!

پریناز؟ بله این دختر عامل حواس پرتی همیشگیم بود!

_چه چیزی توجه لرد تاریکی رو جلب کرده؟ 

به خودم آمدم و به سمت صدا برگشتم و مرد جوان بلند قدی را دیدم که اندام ورزیده اش در کت و شلوار مشکی رنگی قاب شده بود و با قدم های آرام اما شاهانه از پله ها پایین می آمد .

ابرویی بالا انداختم و با بی تفاوتی پرسیدم:

_ لرد تاریکی؟

آخرین پله را پایین آمد و در حالی که یک دستش در جیب شلوارش بودم، دست دیگرش را تکان داد.

مرد جوان: به فارسی چی می گن بهش؟ ارباب یا یه همچین چیزی؟

نگاهم بین چشم های بادامی تیره رنگ و ابروهای کوتاه و مرتبش چرخید؛ صورت دو تیغه شده اش خالی از مو بود و همین امر معمولی بودن لب ها و بینی متوسطش را بیشتر نمایان می کرد .

_بله معنی لرد همینه، ایرانی نیستید اما فارسی رو خوب صحبت می کنید!

طرح لبخندی روی لب هایش شکل گرفت که البته کاملا ساختگی بود:

_ بالاخره هرکسی توی یه چیزی استعداد داره یکی توی یادگیری زبان های دیگه و یکی هم… تو رهبری و اتحاد!

با چشم های ریز شده نگاهش کردم که حرکتی به سرش داد و موهای مجعدش را که بالا زده بود عقب فرستاد:

_ البته بعضی ها هم تو مخفی شدن پشت گروه دوم استعداد دارند، بعضی ها همیشه سایه ی قدرت هستند.

من را سایه ی قدرت می دانست؟ تشبیه هوشمندانه ای کرد اما نمی دانستم چرا این حرف را زد، با این حال تصمیم گرفتم من هم مثل او مرموز باشم.

_همین طوره! با این حال من ترجیح می دم به اصل مطلب برسم؛ از شما به من پیامی رسیده بود.

سرش را آرام تکان داد: 

_بله باید صحبت کنیم، خدایا ادبم کجا رفته؟ باید بریم بالا .

با دستش به پله ها اشاره کرد و منتظر ماند که من با تردید جلو بیفتم؛ با سر تایید کردم و به طرف پله ها رفتم من حتی نمی دانستم این مرد کیست! فکر می کردم قرار است با خواستگار سابق پریناز وارد بحث شوم که البته اسمش راهم به یاد نداشتم، اما حالا اتفاق دیگری افتاده بود .

همان طور که از پله ها بالا می رفتم به سمت او برگشتم: 

_رییس جدید گروه کیه؟ محافظ جناب سناتوره؟

از آخرین پیچ پله ها گذشتم و وارد سالن باریکی شدم که دور تا دور خانه را در بر می گرفت و هر دو طرفش در های تیره رنگ متعددی قرار داشت؛ از آنجا که این بخش از خانه پنجره ای نداشت، چراغ های دیوار کوب روشن بودند . 

تقریبا از جواب دادنش نا امید شده بودم که به حرف آمد:

_ محافظ ایشون دو روز بعد کشته شد .

با تعجب به سمتش برگشتم که با دست به در اتاقی اشاره کرد. به آن سمت رفتم و پرسیدم: 

_چرا؟ کی این پار رو کرد؟

در اتاق را با کلیدی که از جیب شلوارش بیرون آورده بود باز کرد و منتظر ماند تا من داخل بروم وارد شدم که او هم پشت سرم داخل آمد .

مرد جوان: راستش رو بخوای قاتلش من بودم .

من که داشتم اطراف اتاق کم نور را دید می زدم، با این حرفش حواسم جمع شد و به سمتش برگشتم که همان موقع در صدای تیک مانندی داد و قفل شد کلید را با لبخند داخل جیبش گذاشت و مقابلم ایستاد.

حس بدی درونم موج می زد که قصد کنترلش را داشتم اما خیلی سخت بود، حسم به من می گفت انجا اتفاقات خوبی نمی افتد .

_چرا؟ 

انگار که مورد طبیعی و ساده ای را بیان کرده باشد جواب داد:

_ چون که کاری کرده بود و من به عنوان رییس جدید گروه باید مجازاتش می کردم؛ انتظار نداشتی که از خون پدرم بگذرم؟ 

شانه بالا انداختم و حرفش را تایید کردم: 

_نه، انتظار نداشتم شاید اگه…

چشم هایم تا آخرین حد گشاد شد و شوک زده گفتم:

_تو… تو پسر سناتوری؟

بر خلاف دفعات قبل این بار لبخندش واقعی بود؛ واقعی، پلید و شیطانی!

دستش را جلو آورد تا با من دست بدهد: 

_مگنس هستم، از دیدنت خوش حالم… قاتل پدرم.

پریناز

با بی حالی قاشق دیگری سوپ را بلعیدم و سعی کردم چشم هایم را باز نگه دارم. این مدت آن قدر ضعیف شده بودم که به زور مسافت اتاقم تا پذیرایی سنتیمان را آمدم .

مامان قاشق دیگری را جلو دهانم نگه داشت و گفت: 

_بخور عزیزم، بخور گل دخترم .

با خستگی گفتم: 

_نه مامان جان، دلم نمی کشه .

با دلخوری نگاهم کرد:

_ ضعیف شدی دختر جون بخور جون بگیری!

سرم را به طرفین تکان دادم و همین یک حرکت ساده هم کلی انرژی از من گرفت:

_ نمی تونم دستت درد نکنه مامان.

دهان باز کرد تا حرفی بزند که صدای مردانه ای مانع شد:

_ شما برو، من خوردم می دم به خوردش.

مهرداد در حالی که آستین پیراهن قهوه ای رنگش را بالا می زد به این سمت آمد و کنار من روی دو زانو نشست نه مهرداد که هر روز یک رنگ می پوشید، نه به بهزادی که لباس های تنش هم از پول دیگران بود!

بهزاد! حتی به یاد آوردن اسمش هم کافی بود تا دوباره یاد دیشب بیفتم و تک تک سلول هایم تمنای آغوشش را داشته باشد.

مامان با خوش حال بلند شد: _دستت درد نکنه مهرداد جان، راستی! از آقا بهزاد خبری نشده؟ 

مهرداد در حالی که داشت سوپ جو را با قاشق هم می زد جواب داد:

_ حالش خوبه، فقط در همین حد می دونم .

مامان سری تکان داد و بدون حرف دیگری از ما دور شد و به سمت اتاقش رفت؛ این دو روز آن قدر از من مراقبت کرده بود که می ترسیدم خودش مریض شود .

با قرار گرفتن قاق جلوی دهانم با تعجب به مهرداد نگاه کردم:

_ نگو که می خوای بهم غذا بدی!

لنگه ای از ابروهای پر پشتش را بالا انداخت: 

_مگه از دست من غذا خوردن عیبی داره؟  با طعنه جواب دادم:

_ کم نه!

پوزخندی زد و قاشق را داخل بشقاب ریخت و غذا را کنار گذاشت:

_ از بهزاد نمی پرسی؟ 

مشکوک نگاهش کردم اما طبق معمول از چهره اش چیزی قابل خواندن نبود، با این حال می دانستم که حرف هایش را از روی برنامه می زند .

_باید بپرسم؟ چه دلیلی داره؟ 

مهرداد: چه دلیلی داشت په خودت رو انداختی جلوش و شدی سپر بلاش؟ چه دلیلی غیر از اینکه بین شما رابطه ای هست؟ با تعجب نگاهش کردم و در نهایت خونسردی پاسخ دادم:

_ دلایلی مثل انسان دوستی که تو نمی تونی درکش کنی، چون توی قلب سیاهت جایی براش نیست. 

پوزخندی زد و تهدید آمیز گفت:

_ من قلبی ندارم که بخواد سیاه باشه یا سفید اما بهزاد داره! 

اون الان دشمن زیاد داره و اگه تو بخوای بهش نزدیک بشی، سعی می کنند از طریق تو بهش صدمه بزنند پس…

_بازم داری سعی می کنی ازش مراقبت کنی؟ تو که اینقدر مراقبشی چرا بهش نگفتی برادرشی تا اینقدر عذاب نکشه؟ می دونی وقتی فهمید چه حالی داشت؟ 

چند ثانیه فقط بهم خیره بودیم، او احتمالا خیلی چیزها را از چشم هایم می خواند اما من از نگاه یخ زده ی او هیچ برداشتی نداشتم .

پوزخندی زد:

_ پس اینقدر بهم نزدیک هستید که بهت گفته! خیلی جالبه؛ دیگه ازش چیا می دونی؟ مثلا می دونی که امروز به جنون رسید؟ می دونی ماشین من رو برداشت و رفت و الان از وضعش هیچ خبری ندارم؟ می دونی تنهایی رفته ویلای سناتور اونم پیش کی؟ پیش پسرش؟ 

او می گفت و من لحظه به لحظه متعجب تر می شدم، نه من هیچ کدام از این ها را نمی دانستم و قلبم از همین ندانستن و بی خبری تند می زد .

مهرداد: تو خیلی چیزارو نمی دونی پریناز! خیلی چیزا مثل علاقه ی دوتا به تو که اگر رو در روی هم قرار بگیرند دنیا به کام جفتشون تلخ می شه وقتش رسیده انتخاب کنی پریناز، بین آرش و بهزاد.

بهزاد 

آن قدر دستش روی هوا ماند که خسته شد و انداختش، نگاه خیره اش را از من گرفت و از کنارم عبور کرد اما من هنوز خشک شده همان جا ایستاده بودم، چهره ی مگنس را چند بار در ذهنم مرور کردم و وقتی که شباهتی نیافتم با خشم به سمتش برگشتم.

_داری دروغ می گی! اون پسری نداشت.

وسط اتاق صندلی های چوبی به شکل دایره ای چیده شده بودند که او روی یکی شان نشسته بود .

پا روی پا انداخت:

_ از کجا می دونی نداشت؟ چون تو نمی دونستی؟ خب تو نمی دونستی که یه برادر دو قلوی دردسر ساز و پر شر و شور داری. این دلیل می شه که نداشته باشی؟ 

اخمم غلیظ تر شد و بین حرفش پریدم:

_ با بازی با کلمات می خوای چی بدست بیاری؟

از جیب داخل کتش سیگار برگی بیرون کشید و با فندک زیپوی طلایی رنگ آتش زد، پک عمیقی به سیگار دراز زد و دودش را با ژست خاصی بیرون فرستاد .

مگنس: کسی که قراره به دست بیاره تویی نه من! اول زمان بعد زندگیت اصلا می دونی چرا خواستم ببینمت؟

سکوت کردم که او ادامه داد:

_ شاید از نظر تو مسخره باشه اما می خوام ببینم قاتل پدرم چند مرده حلاجه مرد جوانی که بالاخره بعد از این همه سال موفق شد اون روباه پیر رو بکشه، چه توانایی هایی داره؟

به پدرش می گفت روباه پیر؟ من که هیچ خاطره ای از پدرم نداشتم او را با همچین لقبی صدا نمی زدم پس این پسر یا با پدرش خصومت شدیدی داشت ،یا اینکه مدل تعریف کردنش اینطوری بود!

به صندلی مقابل خودش اشاره کرد: 

_بیا بشین آقای نامدار سرپا خسته می شی. 

با تردید قدم برداشتم و روی صندلی مقابلش نشستم و دست به سینه شدم:

_ ازم چی می خوای؟

پوک محکمی به سیگار زد:

_ حرف بزنیم، می خوام بشناسمت! 

پوزخندی زدم و با تمسخر گفتم:

_ و چرا فکر می کنی من برای چنین کار بیخودی وقت دارم؟ 

سیگار را در جا سیگاری روی میز تکاند و لب برچید:

_ کار بیخود؟ انگار من رو خیلی جدی نگرفتی! جونت الان توی دست های منه، می تونم بکشمت.

_ولی نمی کشی نه به این خاطر که نخوای به این که توانش رو نداری تو مثل پدرت نیستی.

با دهان نیمه باز و اخم نگاهم کرد بعد از چند ثانیه نگاه مستقیم گلوییش را صاف کرد و اعتراف کرد:

_ حق باتوئه، من نمی تونم و دلیل زنده بودنت همینه! 

جمله اش را با لبخند پیروز مندانه ای ادامه دادم:

_ ازش بدت میاد، چیزی فراتر از این تو ازش متنفری چون احتمالا یا توی بچگی ولت کرده یا اینکه بهت ظلم کرده مگه نه؟ 

لب های معمولیش را روی هم فشرد و با نوعی تحسین که سعی در مخفی کردنش داشت، گفت:

_ از زمانی که در موردت شنیدم فکر می کردم یه بی عرضه ی تنبلی که پشت مهرداد شیخی سنگر گرفتی حالا می بینم که چنته ات خالی نیست!

بعد از هزار سال بالاخره یک نفر از من تعریف کرد همین را به فال نیک گرفتم و سوال اصلی را پرسیدم.

_ازم چی می خوای؟ نگو آشنایی که قانعم نمی کنه!

سیگار را بین انگشتانش چرخاند و چشم هایش را ریز کرد:

_ اما جواب همونه! می خوام بشناسمت ولی نه به این دلیل که بکشمت؛ می خوام بشناسمت برای اتحاد.

ابروهایم از تعجب بالا پریدند و ناباورانه گفتم:

_ اتحاد؟ با یه بازنده ی ترسو که پشت دیگران سنگر می گیره؟  سرش را به طرفین تکان داد:

_ نه، اتحاد با مردی که همه قبولش دارند الا خودش! حتی اگر نصف کارایی که توی این مدت کردی رو بذاریم به حساب کمک بقیه و اون پسره، بازم نصفش برات می مونه که به تنهایی خیلی ارزش منده.

سکوتی برقرار شد و به من این فرصت را داد که چهره ی غرق شده در دودش را کاوش کنم، به نظر می رسید که صادق باشد اما من در این موارد خیلی تجربه نداشتم؛ کل عمرم بیشترین معاشرتم با کتاب هایم بود و در زمینه ی اجتماعی خیلی تخصص نداشتم.

_از اتحاد با من، چی بهت می رسه؟ 

سیگار تمام شده اش را در جا سیگاری له کرد اما اینطور به نظر می رسید که کل حرصش را روی آن خالی کرده.

مگنس: خودت نمیدونی که چقدر مشهور شدی! همین شهرت و تصوراتی که بقیه ازت دارند، همینا برای قدرتمند شدن من کافیه. 

با شک پرسیدم: 

_چرا به قدرت نیاز داری؟ 

سیگار دانهیلی از جیب کتش بیرون کشید و با فندکش روشن کرد:

_ همونطور که گفتی از پدرم متنفر بودم، اما این دلیل نمیشه از پولی که اون بدست آورده و حقمه بگذرم بعد از مرگ اون گروه ما خیلی ضعیف شده من به کمک تو نیاز دارم و تو هم به کمک من .

چانه ام را به دستم تکیه دادم و نگاهش کردم؛ چهره اش خیلی بیخیال بود اما زیر چشمی به من توجه داشت. خب همیناحتمالا کافی بود که بتوانیم باهم یک مشارکت را آغاز کنیم. 

_این مدت کجا بودی؟ منظورم کدوم کشوره.

مگنس نیم نگاهی به من انداخت: _کره ی جنوبی، راستی اون سامورایی می دونست داری میای اینجا و تنها فرستادت؟ 

_سامورایی؟ 

طوری نگاهم کرد که انگار خیلی احمقم:

_ آقا مهرداد شما پیش ما به سامورایی معروفه، منظورم از ما هم رزم های قدیمیشه. من و اون باهم آموزش می دیدیم.

باز هم اطلاعات جدیدی از مرد مرموز! 

هر جا که می رفتم او مدتی قبل از من آن جا بود؛ از آریا تعجب می کردم که چه طور مرا به عنوان برگزیده انتخاب کرد که حتی خودم را به یاد نداشتم!

_نه نمیدونست، از کی می شناسیش؟ 

سریع نگاهم کرد و یک دفعه زد زیر خنده، حالا نخند، کی بخند! 

با اخم نگاهش کردم که به صورت نمادین اشک چشم هایش را پاک کرد:

_ اوه خدای من، اون به تو هم چیزی نگفته نه؟ هنوزم مثل قدیماست؛ مرموز و جالب!

نگاهی به ساعت دیواری پشت سرش انداختم و از روی صندلی بلند شدم: 

_به هرحال بهم می گه؛ من خیلی چیزارو فراموش کردم اما برادرم نه! 

با تعجب گفت: برادرت؟ 

به سمت در رفتم و سر تکان دادم: _برادرم، مهرداد… هم رزمت.

در یک آن انگار که برق گرفته باشدش از روی صندلی بلند شد و فریاد زد: 

_شما برادرید؟ یعنی تو همون رقیب مهردادی که…؟ وای خدای من، باورم نمیشه! 

با تردید نگاهش کردم که دستی به صورتش کشید و هیجان زده گفت: _بلک باکس پیداش کردید؟ استاد آریا کدومتون رو انتخاب کرده؟ مهرداد؟ آره؟ 

دست گیره در را پایین کشیدم و وقتی که باز نشد دوباره به سمتش برگشتم و جواب دادم: 

_اگه منظورت همون مقام شامخ ارباب تاریکیه، بدبختانه به من رسیده! حالا بیا در این خراب شده رو باز کن تا من برم .

دهانش مثل ماهی باز و بسته شد اما حرفی نزد، هنوز هم نفهمیده بودم این مقام احمقانه چه بود که همه اینقدر از آن تعجب می کردند.

به محض رسیدنم به خانه موج اعتراض ها و سرزنش ها شروع شد، از مادر پریناز گرفته تا پریسا و حتی پرهام که مدام غر غر می کرد. این وسط فقط پریناز بود، که با سکوت و نگاه دزدیدنش مرا عصبی می کرد. کم کم داشتم از اینکه بغلش کرده ام پشیمان می شدم اما پشیمانی دیگر سودی نداشت چون از همین حالا داشتم به دوباره چشیدن گرما و آرامش آغوشش فکر می کردم .

 بالاخره بعد از تمام شدن موج شماتت ها، مهرداد فرصتی پیدا کرد تا با اخم غلیظش به من برسد  بدون اینکه حرفی بزند به سمت اتاق پریسا رفت و به من هم اشاره کرد که دنبالش بروم، ناگزیر از جمعی که همه در تکاپوی چیدن وسایل شام بودند کناره گرفتم و پشت سرش رفتم .

در را پشت سرم روی هم گذاشتم و دست به سینه گفتم: 

_چی شده؟ 

به سمتم برگشت و قبل از اینکه بتوانم از چهره اش چیزی بخوانم، سیلی محکم و سنگینش برق از سرم پراند .

صدای بلند سیلی در اتاق پیچید و من برای اینکه زمین نیفتم دستم را به دیوار گرفت و با حیرت به زمین خیره شدم. او الان چه کرد؟ به من سیلی زد؟ چه طور به خودش جرئت داد؟ 

مهرداد: زدم نه به عنوان کسی که هزار بار نجاتت داده و تو با بی مسئولیتی زحماتش رو به باد می دی. زدم به عنوان برادرت که از برادری فقط اسمش برات مونده! 

با خشم به سمش برگشتم و دندان بر هم ساییدم: 

_به چه حقی؟ 

بین حرفم ورید:

_ به حق برادری! اجازه نمیدم حالا که تا اینجای کار پیش اومدیم همه چیز رو خراب کنی؛ زندگیت دست خودت نیست که بزنی و هر بلایی سر خودت بیاری، تو نسبت به ما مسئولیت داری ومن نسبت به تو.

پوزخندی زدم و پرخاش کردم: 

_پس بذار منم برات روشن کنم که توی سالای اول بلوغم نیستم که برای شب دیر کردن کتک بخورم! بیست ونه سالمه مهرداد، من و تو فقط چند سال اختلاف سنی داریم! 

متقابلا پوزخند زد: اما رفتارت مثل بیست ونه ساله ها نیست! مسئولیت کارهات رو بپذیر بهزاد، همون طور که گفتی سنت خیلی زیاده و پدر ما وقتی هم سن تو بود یه پسر هفت ساله داشت.

خواست از کنارم عبور کند که بازویش را گرفتم و عقب کشیدمش:

_ من مسئولیت چی رو به عهده نگرفتم؟ 

 مستقیم نگاهم کرد و با جدیت گفت: 

_علاقه ات به پریناز، الان وقت این نیست که درگیر حسی بشی اما اگه شدی پاش بایست!

دستش از دور بازویش شل شد، او از کجا فهمیده بود؟ اصلا چه می دانست؟ 

_کدوم علاقه؟ علاقه ای درکار نیست . 

ابروهایی پهنش را بالا داد و با تمسخر گفت: 

_پس توصیه می کنم با یه هوس بی اساس نصفه شب نری توی اتاق یه دختر تا مثلا به عنوان دکترش معاینه اش کنی،چون عواقب بدی داره.

سرش را کنار گوشم آورد و زمزمه کرد: 

_اگه علاقه ای نیست و فقط بحث یه هوس زودگذره، کنترلش کن وگرنه با من طرفی! من نمی ذارم کسی به زن برادرم بی احترامی کنه؛ حتی اگه اون شخص داداشم باشه .

تنه ای به من زد و از اتاق بیرون رفت؛ از کجا فهمیده بود؟ چطور؟ دست هایم ناخوداگاه مشت شد و شروع به خط و نشان کشیدن کردم .

وای به حالت پریسا، تاوان فضولیت را پس می دهی.

چند دقیقه بعد از اصطکاکی که بین ما دو نفر ایجاد شده بود از اتاق بیرون آمدم و بدون حرف به سمت سفره ی در حال پهن شدن رفتم و گوشه ای نشستم .

دست هایم را بهم چفت کردم و به پارچ شیشه ای دوغ که وسط سفره ی آبی رنگ بود، خیره شدم .

چرا همه چیز داشت پیچیده می شد؟ رابطه ی من با پریناز حس داشتن یک برادر که یک دفعه وسط زندگیم افتاد و دنیایی از مسئولیت هایی که نه تنها تخصصی برایشان نداشتم، بلکه اولین بار بود که اسمشان را می شنیدم از همه ی این ها بدتر نامه ی عجیبی بود که بد موقع به دستم رسید و البته نه کامل ای کاش قبل از اینکه با فندک ماشین بسوزانمش کامل خوانده بودمش!

با برخورد جسم محکمی به زانویم از جا پریدم و نیم خیز شدم .

پرهام با اخم نگاهم کرد و گفت:

_ به خودت یه تکونی بده، اینجا پانسیون نیست پسر جون

گل بود به سبزه نیز آراسته شد. مشکلات خودم کم بود حالا دشمنی بی ریشه این جوانک خام هم اضافه شده بود! جوانک خام؟ 

No votes yet.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن