رمان دالیت

رمان دالیت پارت 3

پارت اول تا اخر رمان دالیت نوشته نیلوفر قایمی فر

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دالیت از اینجا کلیک کنید

انگار تمام زندگی منو رو دور تند گذاشتند با ماشین تو بریم می خوام ببینم وقتی همسر کسی مثل تو باشم و کنارت توی ماشینت نشسته باشم چه حسی میشه داشت

از ویلا اومدیم بیرون و گفتم:

-آروم تر راه بریم تا به ماشین برسیم،فاصلمون تا ماشین علیرضا یه کم زیاد بود تو حیاط قدم زنان رفتیم وگفتم:

-علیرضا اگر یه بچه داشتی اسمشو چی می ذاری؟

علیرضا دیگه سوالی واسه سوالم نپرسید،تعجب نکرد،نگاه ابهام انگیز ننداخت و فقط جوابمو داد و گفت:

-سام

لبخندی زدمو گفتم:

-پس تو پسر دوست داری؟

علیرضا خندید و گفت:

-آره فکر کنم برمیگرده به نژادم

-من اسم پسر دو اسمه دوست دارم مثل علیرضا،امیرعباس و….. دوست دارم

تنگ هر اسم پسری یه امیر یا محمد بچسبونم

-ولی اسم من که نه محمد داره نه امیر

-چون اگر من قرار بود پسری داشته باشم اون پسر از تویی بود که اسمت علیرضاست من اسم بچه هامو انتخاب کردم نه اسم آقامو

علیرضا عمیق نگاهم کرد وقتی عمیق بهم چشم می دوخت انگار ته دلش برام می سوخت بهش گفتم:

-علیرضا اگر با سمانه یه پسر داشتید اسمشو میذاری محمد سورن؟اگر سمانه نذاشت به زور بذار،اینطوری اگه یه وقت با پسرت اومدی خونمون میتونم بغلش کنم و توی خلوت ترین جای قلبم بگم می تونست پسر من و علیرضا باشه علیرضا سری تکون داد وگفت:

-نگار،اگر برات یه شرایطی پیش بیاد که ازدواج کنی چیکار میکنی؟

-وقتی چهل سلام میشه فقط میتونم زن یه مرد شصت هفتاد ساله بشم که یا زنش مرده یا طلاقش داده،اونوقت اگر ایرادی ازم بگیره میگم اگر قرار بود دوشیزه نگار فرخنده

می بودم زن تو نمی شدم،تو همون بیست سال قبل شوهر می کردم خندیدم و گفتم:

-کی مرده کی زنده؟من با کسی زیر هیچ سقفی نمیرم،خدا یکی یار یکی

سوار ماشین که شدیم از کیفم یه سی دی درآوردم و علیرضا گفت:

-سی دی هم زدی؟

بهش نگاه کردم و گفتم:

-می خواستم این آهنگ رو باهات گوش بدم…

اولین آهنگو که پلی کردم گفتم:

-همشو به خاطر مفهومش رایت کردم

می خوام در بزنم ببینی باز منو منو می خوام بهت بگم جا گذاشتم دلمو دلمو

می خوام سرزنش کنم دنیا رو می خوام تمدید کنم فردامو بذار همه بدونن غممو غممو……

بذار پروانه شم دورت بگردم عزیزم عشقم برات بترسم از روزی که منو نداریو

ببخش از چیزایی که که من نداشتمو تو عشق واسه تو کم نگذاشتمو……

آخه لحظه های من پر غم بود بودنم باتو خیلی کم بود

کاش می شد دنیا مال من بود زمین و آسمون مال من قدرت خدا مال من بود و که نریو نریو

یا برمیگردی و دست تو میگیرم یا خدا میشم و دنیاتو میگیرم…………….

امیرعباس گلاب

ماشین پشت چراغ قرمز ایستاد و بارون نم نم می بارید

علیرضا فقط همون نگاه عمیق و پر از مفهومشو به چشمام دوخته بود،آهنگ عوض شد و زمزمه وار با خواننده خوندم:

عزیزم بدون منتظرتم تولد عشقو تنها دارم جشن میگیرم هرجا هستی عزیزم

علیرضا بهم نگاه کرد زیر لب زمزمه می کردم و گفتم:

-هر روز این آهنگ میشه کار شب و روزم علی

و راه میرم اونجایی که چشام تو رو دید دلت اومد کلید این قلبمو دزدید

میرم که شاید بتونم آروم بگیرم دلم خوشم می یای تو رو اونجا میبینم

علیرضا حرکت کرد نمی دونم چرا عصبانی شده بود وقتی دستش روی دنده بود دستمو روی دستش گذاشتم و با صدای دورگه گفت:

-نگار!تو باری رو روی دوشم گذاشتی که هرگز برداشته نمیشه

-فقط چند ساعت دیگه تحمل کن

-من دارم الآن هم میبینم که تو از بین میری

-علیرضا غصه منو نخور من رمانمو قبلا نوشتم راهتو برو و آروم باش

رسیدم به رستوران،بهترین نقطه رستورانو رزرو کرده بودم غذا هم قبلا سفارش داده بود،ماهی با تمام مخلفاتش

-علیرضا بذار من برات درست کنم ظرفشو جلو کشیدم ماهیشو براش درست کردم و علی گفت:

-نگار همه دارن نگاهمون میکنند حتما میگن چقدر بی عرضه ام که که تو داری ماهیمو درست میکنی بده به خودم

-میگن چقدر لوسش می کنند حتما خیلی دوسش داره ها،تازه عروس دامادند واسه همین دختره ناز شوهرشو میخره،دخترا هم میگن کوفتش بشه چه شوهری،پسرا هم میگن اگر زن ما بود ما باید براش درست می کردم

علیرضا خندید و گفتم:

-نوش جان غذات یخ کرد

-نترس همین که کنار توام لذیذترین غذا رو می خورم

وقتی که غذا می خوردیم گفتم:

-علیرضا کی فهمیدی عاشق سمانه ای؟

-عاشق نیستم،یعنی……..منظورم اینکه عاشقش نشدم……..

-چطور طی سه سال نفهمیدی که به دخترخالت علاقه داری؟

-چون همیشه سمانه دخترخاله ام بودنه چیزی فراتر،مادرم گفت:دختر خوبیه…..

نگار چرا میپرسی؟

-سمانه عاشقته؟!

علیرضا نگام کرد و گفتم:

-بهم بگو وقتی بزنه به سرم یاد حرفات میفتم و آروم میگیرم من جسور و خودخواه نیستم که بگم:علیرضا اول مال من بود،حق منه،من اول زنش شدم حتی دو روز علیرضا من ساده وتو سری خورم وگرنه این کار رو نمی کردم جلوی همه خونواده می ایستادم و می گفتم:من میخوام شوهر کنم، این حق منه؛من اول زنش شدم حتی دو روز!علیرضا من ساده و توسری خورم وگرنه اینکار رو نمیکردم جلوی همه ی خونواده می ایستادم و میگفتم:من میخوام شوهر کنم،این حق منه مامان هم این ترسو بازی هاشو میذاره کنار زندگیشو میکنه،نه زبونم لال مری  ض  نه پی  ر این همه آدم تنها زندگی میکنن مامان ما هم

روش،والاآ،خودش ازدواج کرده بچه دار شده زندگیش رو کرده حالا به هوای اینکه تنهام و میترسم وای اگه یه شب حالم بد بشه و ال و بل داره منو از زندگی میندازه،این نهای  ت مسخره بازیه..مگه از اول نمیدونست همه یه روز تنها میشن؟!من الأن کنارشم صدسال دیگه دور از جون زبونم لال خودش رفت چی؟!من اونموقع تنها باشم اشکلا نداره؟!من آدم نیستم؟!وقتی پیر و ذلیل بشم دیگه اونی که من میخوام سراغم نمیاد،کی یه پیرزن رو میخواد؟!اونوقت باید نامزد عزرائل بشم..

علیرضا خندید و گفت:

-استغفرلاله

با ابروهای تو هم رفته و دست به سینه گفتم:

-والـله علیرضا من پیش روانشناس رفتم«گفته که با خودم لج کردم،گفت کارم جز یه لج باز ی  ساده نیست،یه انتقام از خونوادم!میخوام پنهانی ثابت کنم که باید تو وقتی که خودم صلاح میدونم ازدواج کنم،میخوام حرف خودم سبز بشم من فقط حماقت به خرج میدم»خودم میدونم علی به خدای احد و واحد میدونم

به علیرضا چشم دوختم و گفتم:

-ولی این زندگ ی  منه،میخواستم حتی یک روز هم که شده کنار تو باشم

علیرضا وارفته گفت:

-نگــار!!

-من یه ماه قبل تمام جهیزیمو که جمع کرده بودیمو شیکوندم،میدونی چرا؟!چون مامانم از پولی که بخاطر میراث پدربزرگم بهمون رسیده بود فقط دو میلیونشو به خودم داده بود و بقیشو مثلا برام تو بانک گذاشته بود تا با سودش برام کل جهیزیمو بخره ولی میدونی چیکار کرده؟!رفت برای خودش یخچال فریزر و دستگاه ظرفشوئی و گا ز  نو و مایکرو ویو و چی و چی خرید خرید!!!انگار

عرو    س،علی من خر نیستم میفهمم قصد و غرضشون چیه..بهم گفته بود که اون پول رو میذاره بانک و دوبرابرشو وام میگیره و پیش قصد جهیزیه م رو میده بعد رفت همه ش رو برا خودش خرید کرد وقتی هم گفتم چرا اینکارو کردی میگه«حالا کو شوهر؟!کو تا تو شوهر کنی؟!هروقت خواستی شوهر کنی ماشینتو میفروشی»!!!!

علی من با پنج شیش میلیو ن  اون پرای د  درب و داغون میتونم شوهر کنم؟!من گاگولم یا شاسکول گیرم آوردن؟تازه هنوز نصف پول قصد ابوطیارمو ندادیم اونوقت میخوان با یه پراید فکسّنی قصدی به من جهیزیه بدن؟!

-علی من با پنج شیش میلیو ن  اون پرای د  درب و داغون میتونم شوهر کنم؟!من گاگولم یا شاسکول گیرم آوردن؟تازه هنوز نصف پول قصد ابوطیارمو ندادیم اونوقت میخوان با یه پراید فکسّنی قصدی به من جهیزیه بدن؟!یه دختردایی داشتم که تا سی و هفت سالگی شوهر نکرد،هرمان میگفت:«دیدی یاد بگیر بخاطر زن دائی سی و هفت سال شوهر نکرد بعد تو راست برو چپ برو بیا بگو ازدواج حق مسل مّ  منه!کی گفته حقته؟!مامان پس چی؟گناه نداره؟نمیبینی تنهائی میترسه؟نمیبینی سنش رفته بالا؟…

(»علیرضا حسین کیانی رو میشناسی؟همون که با دخترعمه ش ازدواج کرد؟مادرش هم دوست ماد  ر منه هم ماد ر  تو…

-خب؟!از دوستای منو هرما ن

-مثل تو بود،چون مثل تو بود ازش خوشم می اومد،اونم از من خوشش می اومد؛مامان فهمید و گذاشت ک ف  دس ت  هرمان!این مادر پسر کاری با این حسی ن  بدبخت کردن که یه هفته ای رفت دخترعمه ش رو گرفت و عقد و کرد و….صدبار هم همه جا اعلام کرد که من .. خوردم که نگار رو خواستگاری کردممامانم هرجا که میشینه میگه:«از خدا خواستم یه داما د  خوب نصیبم کنه!»علی نمیدونی باپا چه پسی میزنه و با دست چه پیشی میکشه،آدم و عالم از نظرش در حد من نیستن..!حتی اگه بابام هم زنده بود مامان و هرمان نمیذاشتن من ازدواج کنم،من عقده ای شتم،مهم نیست واسه خیلی ها مهم نیست..هرکی بشنوه میگه اووه تحفه ست شوهر شوهر؟!؟!آقابالاسر میخواست چون معنی عشق رو نمیفهمند،چون ساخته نشدن که زندگی کنند،خدا با این عظمتش نمیتونست بگه «من از هر چیز یکی آفریدم» همه رو یه جنس بیافره،تازه توصیه کنه ازدواج جز مکروهاته،نمیتونست توی این قلب و حس دادن و این حال غریب و عزیز نداره،عقل انسان بیشتر از خدا میرسه

هرمان چرا زن گرفت؟!چرا عزب اقلی نموند؟به گناه می افتاد؟من به گناه نمی افتم علی؟!هرمان انسانه من معصوم؟!یا شاید خدا احساسات   منو فاکتور گرفته؟!علی مسخره حرف میزنم مگه نه؟میدونی چون باورم قو ی  وقتی جدّت همه جا گفته:«از من نیستن کسانی که تار ک  دنیا هست»وقتی گفتن«دین منو وقتی کامل میکنن که ازدواج کنن»وقتی گفتن«نماز یه آدم متأهل چقدر با ارزش تر از نماز یه آدم مجر د »….من ایمان آوردم و با جون و خون پذیرفتم چون علی این همه آدم دورم بود ولی هیچکسی نتونست،اجازه ندادم به من نزدیک بشه،تو میدونی که فقط سه مرد تو زندگی من بودن«بابام،هرمان،بهزاد»..علیرضا تو تا حالا نگاهمو توی چشمات دیده بودی؟!

-نه

-تا حالا شده بود این همه خونمون میای این همه با هم صمیمی هستیم بیش از حد معمول باهات حرف بزنم؟!تنها وقتی که طولانی باهات حرف زدم ش ب  کنکورم بود که تما م  حوا س  منو داغون کرده بودی چون قانون هام بهم اجازه نمیدادن باهات راحت باشم..علیرضا برای دختری مثل من که دربن د  روابط هس ازدواج نکردن یعنی گنااه،نینا و مامانمو هرمان باعث شدن من یه زن صیغه ای باشم!

بهم نخند،ازم ایراد نگیر،بهم توهین نکن،علیرضا تو خیلی مر د  خوبی هستی واسه همینه که انتخابت کردم،چون پر از تو بودم و لبرز از انکارهای خونوادم

علیرضا با حسی ناخوش گفت:

-غذات یخ کرد

-چه فکری درموردم میکنی؟!

-که تو بچگی کردی و من یه لحظه لغزیدم و زندگی و آیندتو گرفت

-علیرضا درکم کن

-تو چرا درکم نکردی؟!

-تو نارو نمیزدی وگرنه اگر نمیترسیدم میرفتم سراغ   یکی دیگه

عصبی و با صدای آروم گفت:

-تمومش کن من از فردای تو میترسم

بعد از غذا یه جعبه از تو کیفم درآوردم و گذاشتم روی میز و گفتم:

-بردار برای تو ا

-هدیه برای چی؟!

-چون آرزمو برآورده کردی

علیرضا با حرص و ناخشنودی با دستمال دور دهنشو پاک کرد و گفت:

-نگار تو رو بخاط ر  خدا!هدیه خریدی که آتیش زدم و زندگیتو نابود کردم؟! کادوشو بز کردم،یه ساع ت سه زمانه ی استیل سفید از مار ک  FOCE بود،تویدستش انداختم و گفتم:

-علیرضا از دستت درنیار،فقط همین یکار رو ادامه بده

علیرضا توی چشمام وارفته نگاه کرد و گفت:

-این خیلی گرونه،بهترین مار ک  جهانیه!!

اخمی کردمو گفتم:

-تو چیکار داری؟جای تموم وقت هایی که میخواستم هدیه بخرم و نشد؛بلندشو بریم میخوام بریم مرداب،میخوام عکس بگیریم

به مرداب رفتیم بارون عین اپره ی آب ریز و نرم روی صورت میریخت،دستای علیرضا رو گرفته بوتم هرچی تستای من سرد بود دستای علی گر م  گرم بود کاش میشد همیشه این دستا تو ی  دستام میموندن…

علیرضا-سردته؟

-فقط یه کم

منو توی آغوش کشید و آسوده گفتم:

-علی،فردا دیگه توی توی دنیا مال هم نیستیم ولی قول میدی اون دنیا که رفتم یادت باشه که به خدا بگی فقط یه دوروز دیگه با هم باشیم؟!تو اولاد پیغمبری،خدا روتو زمین نمیندازه

-نگار یه لحظه آروم باش،اینجوری پیش بری که تا فردا هم دووم نمیاری

-منن با یادآوری خاطره ی این دو روز هفتادسال دووم میارم چون از تو یه توهم میسازم و کنار خودم قرارت میدم،من بچه هم که بودم یه گردان دوس ت  خیالی داشتم،عادت دارم به خیال بافی،خدا خودش میدونست که تقدیر چه شکلیه که یه کلاف بزرگ  خیال بهم داده که هرچی دلم میخواد ببافم و تموم نشه!

علی به این گل نگاه کن توی این فصل گل کمی توی مرداب هست ولی این یه گل هنوز زنده ست!این مرداب به عشق   همین یه گل برپاست؛تو هم توی دل من مثل همین گلی!

برگشتمو دوربینو به قایقران دادمو گفتم:

-ببخشید آقا میشه یه عکس از ما بگیرید!؟

-اومدید ماه عسل؟!

یه نگاه با عشق و علاقه به علیرضا که بغل دستم بود انداختم و گفتم:

-بله

-خوشبخت بشید ایشلاله،خیلی بهم میاید،داشتن زن و شوهری مثل شما کههمدیگرو دارن توی این دوره زمونه نعمته،ایشلاله به پای هم پیرشین…

آهسته زیر لب گفتم:«من به عشقت علیرضا پیر میشم وقتی که تو منو فراموش کردی»

بعد از یه قایق سوار ی  موندگار اونم درحالی که دستام همش تو دتای گرم علیرضا بود دیگه هیچی از خدا نمیخواستم..اوج خوشبختیم بود..علیرضا از یه دستفروش چنتا صدف قشنگ خرید،دو سه تاشو خودش برداشت و دوسه تاشو هم من..

بعدشم از یه دکهّ دوتا ساندویچ فلاف ل  داغ خریدیمو کنار بولوار دریا خوردیم

از علیرضا خواستم برام یه هدیه بخره که گفت:

-پس هرچی خریدم هیچی نگو!

بعدشم از یه دکهّ دوتا ساندویچ فلاف ل  داغ خریدیمو کنار بولوار دریا خوردیم

از علیرضا خواستم برام یه هدیه بخره که گفت:

-پس هرچی خریدم هیچی نگو!

جلوی یه طلا فروشی ماشینو نگه داشت؛یه انگشتر با یه نگین شش ضلعی با سطحی صاف به رن گ  سبز خرید و به انگشتم انداخت و گفت:

-نمیخوام کسی بفهمه چه معنی ای داره،بگو از مشهد خریدیش!

از انگشتم درآوردم و به طلافروش گفتم:

-میشه پشتش برام یه تاریخ و اسم حک کنید؟!

طلافروش-یکم طول میکشها!چی بنویسم حالا؟!

-علیرضا!ولی اسمشو جدا بنویسید،تاریخ امروز رو هم بزنین لطفا

علیرضا-میفهمن!!

-میگم اسم امام رضا)ع(،علیرضا هر زنی اومد تو زندگیت مدل این انگشتر رو براش نخر!فقط واسه ی من…

علیرضا لبخندی کمرنگ زد و گفت:

-فقط واسه ی تو…

میدونستم خیلی از کارا و رفتارایی که علیرضا میکنه یا از س ر  ترحمه یا از سر عذاب وجدانش،حتی وقتی یک لحظه به حال خودش رهاش میکردم سخت میرفت توی فکر و قیافه ش داغو ن  داغون میشد مثل سربا ز  شکست خورده ای که تازه از خ ط  مقدم برگشته..!

دوربینو بردیم به یه عکاسی و گفتم:

-تا فردا ساعت پنج میخوام عکسا حاضر بشه،هرچقد هم بخاطر عجله ای بودنش پول بیشتر بگیرید مهم نیست!

عکاس-فردا چهار و نیم بعدازظهر حاضر و آماده س

سوار ماشین که شدیم دید علیرضا باز هم تو فکره،چرخیدم سمتشو گفتم:

-بریم ویلا؟

علیرضا با حرص و خشم کنترل شده برگشت نگام کرد و گفت:

-دوس نداری جای دیگه ای بریم؟!کار دیگه ای بکنی؟!یا به بدبخت کردن خودت اضافه کنی؟!

دستمو روی دست علیرضا که روی دنده بود گذاشتمو به آرومی گفتم:

-حرص نخور علی جون من خوبم و خوشحالم من خودم راضی بودم خودم ازت خواستم

-با همین دو جمله خودمو توجیه میکنم ولی میدونم که تقصیر منه اگر جلوی خودمو گرفته بودم اگر برگردونده بودمت اگر…«نفس عمیقی کشید و

گفت»حضرت یوسف هم تو همین امتحان قرار گرفته بود اون از اتاق رفت بیرون و من موندم و به خواست زلیخا رفتار کردم

-زلیخا مادرخونده بود نه زنش!من و تو محرم بودیم علی!!

-تو به من شاید به شرع عرف و قانون حلال بودی ولی هر دومون میدونیم که درست نبود

با حرص جیغ زدم و گفتم:

-درســت بود،هیچ چیز هرگـــز به این درستی نبوده و نمیـــاد

علیرضا هم با همون لحن من داد زد:

-نگار تو همیشه خواهر کوچولوی من بودی!

با حرص و خشم و اخم گفتم:

دیگه اینطوری صدام نکن،راه بیفت بریم

رفتیم ویلا ولی اون شب علاوه بر اینکه من نخوابیدم علیرضا هم نخوابید،تا صبح عین مار دور عصا دور علیرضا میچرخیدمو میبوسیدمش،این دو روز مثل یه رویا بود برام!همون ماه عسلی که بخاطر شیرینیش به عسل تشبیه کرده بودنش؛اینکه رویام تعبیر شده بود حتی در طی دو روز برام کافی بود،آهسته آهسته آفتاب خودنمایی کرد و بعد خیلی سریع ساعت ها گذشتن و مهلت رویام به سر رسید درست مثل جادو بود،همون جادویی که یه کنیز رو برای یک شب سیندرلا کرد و با سر اومدن یه تایم خاصی جادوش به سر میاد و دوباره میشه همون کنی ز  تنها و بی کس!

علی رو بغل کردم و گفتم:

-کاش از اول نبودی تا این دل من عاشق نمیشد!

دیگه هرگز این روزا برنمیگرده،علیرضائی که واسه من بود میمیره و تبدیل میشه به نامزد سمانه،دخترخاله ش و من درست مثل یه عروس بیوه میشم که در مدت کوتاهی عشقشو از دست میده؛برای آخرین بار بوسیدمش،دستمو دور گردنش حلقه کرده بودم و روی نوک پنجه م ایستاده بودم و با تموم وجود بوسیدمش،یه جوری که طعم لبهاش تا مغز استخوونم نفوذ کنه یه جوری که قلبم تا مدت ها با این طعم بوسه خوب نبض بزنه،علیرضا کمرمو گرفت و منو به طرف بالا کشید..وقتی همراهیم کرد حس کردم توی اون لحظه از من خوشبخت تر نیست..لبمو از رو لبش برداشتم و عمیق ترین نگاهشو به چشمام ریخت و دستامون از هم جدا شد و موهامو بستم و روسریمو سرم کردم،لباس مشکی پوشیدم و چادر سیاه سرم کردم و سوئیچمو برداشتم که علیرضا گفت:

-میرم کلید ویلا رو پس میدم

سوئیچ ماشین خودش رو هم داد دستمو و گفت:

-ماشین منم ببر بیرون

سوئیچو گرفتم،هر قدمی که ازش جدا میشدم انگار قلبمو میکندن و ذره ذره شدشو کف دستم میذاشتن!

سوار ماشین که شدم بوی علیرضا به مشامم رسید و مث ل  مایه ی مست کننده عمل میکرد و قلبمو چنگ مینداخت،نمیفهمیدم ولی صورتم خیس از اشک های داغم بود سرمو روی فرمون گذاشتم و های های گریه کردم..علیرضا تموم شد..کاش میشد باهاش فرار کرد،کاش سمانه رو پس میزد و می اومد دنبال من!کاش الأن واقعا من جای سمانه بودم و به من برمیگشت…هزار و یک خیال بافتم و حسرت خوردم و اشک ریختم و اشک ریختم و ریختم..ناله کردم،دیگه یه وقتی شد که زار میزدم…سر از روی فرمون که بلند کردم با چشمای تارم دیدم که علیرضا بغل در ماشین وایساده و نگام میکنه؛بی توان و زاران از ماشین پیاده شدم و علیرضا همینجوری که با قدمای سنگین روی ریگ های حیاط میومد سمت د ر  راننده با حرص و خشم و صدای خش دار گفت:

-از این به بعد همینطوری هستی دیگه؟!

بدون اینکه نگاش کنم چادرمو مرتب کردم و صورتمو با دستمال پاک کردم و گفتم:

-خداحافظ

-پشت سرت دارم میام،میتونی رانندگی کنی؟!

سری تکون دادم و رفتم پشت فرمون ماشین خودم نشستم درست عین یه مرغ پرشکسته شده بودم،اول عکسا رو گرفتم و اصلا نگاهشون نکردم با همون پاکت گذاشتم توی کیفم و به سمت ماشین برگشتم،جوری تو فکر بودم که یه خانمه بهم تنه زد و من اصلا نفهمیدم کی خوردم زمین!بلند شدم بدون هیچ حرفی درحالی که خانمه میگفت«مگه کوری؟!جلو چشتو نیگا کن

عــــاشق!»برگشتمو به علیرضا که توی در ماشینش پشت ماشین من وایساده بود و با ترحم نگام میکرد نگاه کردمو زیر لب و بی صدا

گفتم«عاشق..عشق..علیرضا»!!رفتم و سوار ماشین شدم و…تمام خاطرات این دو روز توی سرم پرسه زنان سوسو میداد و چشمامو خیس میکرد،چنان گریه میکردم که انگاری واقعا علیرضا مرده،صدای بوق های ماشین هایی که از جلوشون توی جاده سبقت میگرفتم گو ش  جاده رو کر کرده بود،صدای موبایلم تو فضای ماشین موزی ک  متن صدای گریه هام شده بود..ماشین علیرضا جلوی ماشینم اومد و فلاشر خطرشو زده بود و با دست اشاره کرد نگه دارم همین که نگه داشتم اونم بغل زد و عصبانی از ماشین پیاده شد اونقدر که حتی د ر  ماشین رو هم نبست،در ماشینمو باز کرد و داد زد:

-دیوونه شدی؟!از خط ممتد اونم توی این جاده ی خیس داری سبقت میگیری؟! زده به سرت؟!رفتیم که خل و چل تر بشی؟!این اوضاعت فکر بکری بود که کرده بودی؟!نگار!به من نگاه کن،با توأم..

آهسته و کوتاه نالیدم:

-باشه آروم رانندگی میکنم

با عصبانیت گفت:

-نمیشنوم

بلندتر با صدای گرفته گفتم:

-باشــه

-سرعتت از صدتا بالاتر نمیره فهمیدی یا نه؟!

سر تکون دادم و رفت پشت رول نشست و اشاره کرد که راه بیفتم،راه افتادم علیرضا پشت سرم بود،اونم خیلی عصبی و داغون بود،دلم میخواست جاده رو دور بزنم و برگردم ویلا ولی فقط به مسیر برگشت حرکت میکردم،انگار آسمون دلش به حال من سوخته بود که اینطوری میبارید و نعره میزد!!

وقتی رسیدم تهران ساعت ده شب بود،علیرضا تا س ر  کوچمون اومد و تا وقتی که داخل خونه نرفته بودم همون جا بود…

===

مامان و هرمان و اکرم،بهزاد و مریم اومدند به استقبالم و بغلم کردن و کلی سر به سرم گذاشتن که امید نداشتن منو ببینن،چون رانندگی افتضاحمو باید تو کتاب گینس ثبت کنن و دیگه ازین ببعد مشهدی نگار صدام میکنن و….

مامان-نگار چرا حالت اینقدر گرفته است؟!

اکرم-تو راه هم انگاری دست از سر امام رضا برنداشته بوده و گریه میکرده!

مریم-آره چشمات چقدر سرخ و متور م !!؟

مامان-همش تو پش ت  فرمون بودی؟

-آره واسه خستگیه!

مامان-هستی و فروزان اینا چیکاره بودن؟

-خودم رانندگی میکردم خیالم راحت تر بود

هرمان-نکه “مایکل شوماخری” واسه همین!

مامان-دیدی که تا مشهدم رفت و اومد

هرمان-آره دیگه همینطوری پیش بره تا تابستون سر از دبی درمیاره،ماشینه رو گرفته اینور اونور…

مامان پری تو حرفشو گفت:

-چرا که نه؟!من که اطمینان دارم!!

هرمان-تا وقتی که تو پشتشی انتظار دیگه ای هم نباید داشت

بهزاد-حالا ول کنین این حرفارو،خوش گذشت؟ماها رو هم دعا کردی؟

-جای شما خالی..آره

مامان-ایشلاله عید دسته جمعی میریم

مریم-ایشلاله ایشلاله

بهزاد-من که با ماشین نگار میام ببینم رانندگیش چطوره

اکرم-مگه از جونمون سیر شدیم؟!من که میگم ما با ماشین خودمون میایم هوز از جوونیم و مادر ی  بچه م سیر نشدم

مامان-کسی هم تو رو نمیبره تو با ماشین شوهرت بیا

اکرم پشت چشمی نازک کرد و توی جاش جابجا شد و اومد حرف بزنه که تلفن به صدا دراومد و مامان گفت:

-حتما نین ا،از صبح ده بار زنگ زده

اکرم قری به گرنش داد و گفت:

-خوبه مکه نرفته!

مامان همونجوری که میرفت به سمت میز تلفن گفت:

-اونجا هم میره ایشلاله

هرمان با اکرم پچ پچی کرد و مریم گفت:

-بریم سفره رو بندازیم شام بخوریم

اومدم از جام بلند بشم که مبین پس ر  بهزاد و مریم اومد و گفت:

-عمه برام چی خریدی؟!

«رفته بودیم امامزاده ای که اون اطراف بود چندتا مهر و تسبیح و جانماز خریده بودم و برای هرکی یه بسته زعفرون و زرشک و نبات هم از بازار تهران خریده بودم!»

-عمه جان سوغاتی ها به درد تو نمیخوره همش برای مامان و باباته

-یعنی به یا د  من نبودی؟!

«به یاد هیچکس نبودم تو که ریز و کوچیکشونی»

مریم-مگه عمه رفته بوه برای تو سوغاتی بیاره؟!هفعه آخرت باشه که هرکی از سفر میاد ازش سوغاتی میخوایا!

بهزاد-خیله خب مریم بچه که حرفی نزد

مریم-بچه باید تو بچگی باید تربیت بشه،اکرم جون شما نمیای کمک؟!

اکرم بالأخره از روی مبل کنده شد و با قر و قمیش رفت تو آشپزخونه

هرمان-ماشینو که به جایی نکوبوندی؟!اگه مالیدی یا طوری شده بگوها

-نه

بهزاد-فدای سرت ماشین واسه تصادفه دیگه)یعنی این تفکرش منو کشته ها!(

هرمان-ولی همینطوری به در و دیوار بزنی کم کم دیگه صدتومن هم نمیخرنش

بهزاد-حالا مگه میخواد بفروشه؟!

هرمان-نه گفتم اگر بخواییم بفروشیم،شاید بفروشیم براش 602 بخریم

-من هنوز قسطای اینو ندادم 602 پیش کش

مامان-نگــــار بیا نینا

اکرم-خوبه از صبح ده بار زنگ زده اینقدر درد و دل داشتی مامان؟!

مامان-مادرم دیگه صدبار هم زنگ بزنند کمه

اکرم-پس همینطوری پو ل  قبضتون پنجاه شصت میاد

عاصی شده به بهزاد نگاه کردم دیدم بدتر از من عاصی شده به اکرم نگاه میکنه«به همه چیز کار داشت کدخدای خونه بود عفریته»

گوشی رو برداشتم و نینا گفت:

-سلام مشهدی نگار،خوبی فدات شم؟

-سلام ممنون

نین-زیارت قبول،راحت اومدی؟

-آره شکر خدا

نینا-سیروس هم بهت “زیارت قبول” میگه

-ممنون خدا قسم ت  شما کنه

نینا-خسته ای؟

-آره خیلی

نینا-معلومه از صدات برو خواهر برو بخواب مزاحمت نشم سلام برسون به همه

-سلامت باشی آنیسا رو هم ببوس،خداحافظ از جا بلند شدم و مامان گفت:بیا شام

-نمیخورم میرم دوش بگیرم

اکرم-بیا ببینیم انگشترتو خانوم!!؟

اکرم-بیا اینجا ببینم انگشترتو..؟!

دستمو بردم جلو و نگاش کرد و همونجوری که یه تیکه کوچولو کاهو میذاشت دهنش گفت:

-طلاست؟!

هرمان-طلا خریدی؟!

بهزاد-ببینم..مبارکه..چه قشنگه!

مریم-سنگش چیه؟زمرد؟!

اکرم-نه بابا زمرد خیلی گرونه..از این شیشه هاست

هرمان-شیشه؟!رو طلا شیشه میندازن؟!

بهزاد-اتم ی  بابا

اکرم-مگه اتمی رنگی داریم؟!دربیار ببینم

-اندازه دستت نمیشه

اکرم-نترس نمیخورمش

انگشترمو درآوردم و ز تو دستم قاپید و انداخت تو انگشتشو گفت:

اکرم-آره حــیف..!

بهزاد-مثلا اندازت بود ازش میگرفتی؟!

اکرم مثلا با شیطنت گفت:

اکرم-حالا چی میشد مگه؟!زن داداشش نیستم؟!

مامان-بدید منم ببینم

مریم-مبارکت باشه ایشلاله حلقه ی عروسیتو بندازی

هرمان-حلقه ی عروسی چیه؟!بیا همینو بنداز تو دستت

حلقه رو با حرص گذاشت تو دستم و وقتی داشت از کنارم رد میشد شاکی تر گفت:

-حلقــــه عروسی!

مامان-بذار عینکمو بزنم..آره چه خوشگله نگار..چند گرفتی؟!

-یه مقدار پس انداز داشتم بقیه ش هم هدیه دوستا..

اکرم با تصنعی ناباورانه گفت:

اکرم-دوستات پول گذاشتن انگشتر بخری؟!!

-واسه خاطر تولدم

مریم-آره تولدشم نزدیکه

بهزاد-چقدر هم به دستت میاد..ایشلاله به خوشی بکنی دست

مامان-همینو خریدی؟

هرمان از اونور اپن با یه خنده ی مسخره گفت:

نه یه سرویس طلا هم خریده..مگه بانک زده بود؟!

-شب بخیر

رفتم به اتاقم..دیروز این موقع پیش علیرضا بودم..الأن کجاست؟!

بگذریم که چقدر زیر دوش گریه کردم..چقدر موقع خوابیدن..!

No votes yet.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن