خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان عشق مظلوم / رمان عشق مظلوم پارت 15

رمان عشق مظلوم پارت 15

رمان عشق مظلوم

جهت مشاهده به ترتیب رمان عشق مظلوم از اینجا کلیک کنید

دریا هم که از حرکاتش معلوم بود خیلی استرس داره، دیگه تعارفی نکرد و از سالن بیرون رفت .

یک لحظه با دیدن استرس دریا با خودم گفتم:  

_اگر حالا دریا این قدر استرس داره، معلوم نیست روز ی که بیام خواستگار ی چقدر استرس بگیره.

 

از فکر خودم لبخندی روی لبم نشست و دلم هوای در آغوش کشیدن دریا و بی مانع نگاه کردن به اون دو تا تیله ی مشکیش رو کرد.

 

 

 

چند دقیقه ای که گذشت، دست بردم سمت پیش دستی سیبم رو بردارم و بخورم که ناگهان صدای زنگ موبایلم مانع این کار شد .

دست توی جیبم کردم و گوشی رو بیرون آوردم و با دیدن اسم اشکان روی صفحه ی گوشی فهمیدم جواب دادن توی جمع اون هم با کسی که پشت خط بود، جایز نیست و با یک ببخشید از جام بلند شدم و به سرعت از خونه بیرون زدم و رفتم تو حیاط و بعد جواب دادم.

 

_الو سلام اشکان .

 

اشکان با صدای خیلی بلند و با هیجان گفت:

_ به به سلام آقا داماد گل؛ فهمیدم می خوای مثل سپهر بر ی قاطی مرغا .

 

با صدا خندیدم و همین طور که روی تخت آهنی بزرگی که توی حیاط بود می نشستم ،گفتم:

_ بله داداش پس چی؟ تو هم کم کم باید یه نفر رو واسه خودت پیدا کنی که از ما عقب نمونی.  

 

_ من غلط بکنم از این غلطا بکنم. همین بابام که زن گرفته و بدبخت شده هر روز جلو چشم هامه .

 

تک خنده ای کردم و گفتم:  

_خاک تو سرت اشکان اگه بدونی عشق چقدر شیرینه، تا تجربه اش نکنی نمی فهمی من چی می گم.

 

_خب حالا تو هم واسه ما فاز عشق و عاشقی بر ندار؛ در ضمن تو که این قدر از عشق تعریف می کنی، قربون دستت بیا یکی هم واسه ما جور کن تا این عشقی که از صبح تا شب خودت و سپهر دارین در موردش بلغور می کنین رو ما هم تجربه کنیم بخدا مردیم از سینگلی.  

 

_ چقدرم که تو سینگلی از بس با این دخترا حرف زدی، لحنتم شده مثل خودشون سینگل چیه پسر!  

 

_نخیرم؛ اونا دوست های اجتماعی اند .

 

_بله بله .

 

_راستی رایان هنوز به همون دختر ی که عاشقشی، اعتراف نکردی؟  

 

_ نه ولی الان تو حیاط خونشون نشستم .

 

یهو اشکان با تعجب گفت:

_ خدا وکیلی؟

 

_ آره ولی هیچ فرصتی برام پیش نیومده که تنها باهاش حرف بزنم؛ البته می دونم اگر هم پیش بیاد من نمی تونم بهش بگم .

 

_تو غلط می کنی. دیگه واسه اعتراف به عشقت هم می خوای خجالت بکشی؟ کی می خوای به این حس خجالتی و کم رو بودنت غلبه کنی؟

خواستم جواب اشکان رو بدم، که دریا از خونه بیرون اومد و با یک سینی چای تویدستش به طرفم اومد.

خداروشکر از در سالن تا تخت خیلی فاصله بود و دریا هم آروم آروم می اومد. منم سریع به اشکان گفتم:

_ اشکان دریا داره میاد.  

 

_کجا میاد؟  

 

_ واسم چایی آورده .

 

_رایان همین الان از فرصت استفاده می کنی و بهش اعتراف می کنی.  

 

دریا داشت نزدیک می شد و اشکان هم هنوز می خواست حرف بزنه، که تند تند گفتم:

_ اشکان باید قطع کنم خدافظ .

 

بدون این که منتظر جوابی از اشکان باشم، گوشی رو قطع کردم و توی جیبم گذاشتم. سرم رو بالا آوردم، که هم زمان دریا بهم رسید و با خجالتی که ازش بعید بود سینی چای رو جلوم گرفت و گفت:  

_بفرمائید.  

 

تشکر ی کردم و یکی از دو تا استکان چایی که توی سینی بود رو به همراه یک قند برداشتم.

دریا هم خواست عقب گرد کنه و بره که با شجاعتی که نمی دونم یهو از کجا اومده بود گفتم:

_ دریا خانوم می شه یه کم بشینید؟

 

دریا با چشم های گرد شده به سمتم برگشت و گفت:  

_ها؟  

 

از لحن جواب دادنش خنده ام گرفت اما فقط ی: لبخند محو زدم و گفتم:

_ می خوام باهاتون یه کم حرف بزنم؛ البته اگر شما اجازه بدید.  

 

دریا هم که هنوز از چهره اش معلوم بود تعجب کرده، سینی توی دستش رو روی تخت گذاشت و بعد با فاصله کنارم نشست و گفت:  

_بفرمائید.  

سرم رو پایین انداختم. نمی دونستم چجور ی شروع کنم؛ یعنی هیچوقت بلد نبودم خوب مقدمه چینی کنم .

یه کم با خودم کلنجار رفتم اما در آخر تصمیمم رو گرفتم. شاید اگر نسبت به حس دریا مطمئن نبودم، این تصمیم رو نمی گرفتم ولی حالا که می دونستم اون هم دوستم داره ،نباید فرصت رو از دست می دادم.

پس نفس عمیقی کشیدم و با شجاعت گفتم:

_ دریا خانوم ما تو این مدت چندین بار خیلی اتفاقی همدیگر رو دیدیم و می دونم که الان تا یه جاهایی هم و می شناسیم. من اسم این دیدار های اتفاقیمون رو تقدیر می ذارم یعنی شاید واقعا خدا می خواسته که ما این قدر همدیگه رو ببینیم و …

 

به این جای حرفم که رسیدم، کمی مکث کردم و سپس با بالا آوردن سرم و نگاه کردن به چشم های منتظر درا، ادامه دادم:

_ و مهر شما به دل من بیفته.

 

با گفتن این حرف نفس عمیقی کشیدم؛ انگار یک بار سنگین از روی دوشم برداشته شد اما دریا با بهت نگاهم می کرد، انگار هنوز نتونسته بود جمله ام رو هضم کنه و البته حقم داشت.

می دونستم که حسی بهم داره، اما می خواستم از زبون خودش هم بشنوم. انگار دیگه جلوی دریا خجالت نمی کشیدم چون آروم صداش زدم:

_ دریا!؟

فکر کنم با شنیدن اسمش بدون هیچ پسوند و پیشوندی، بهش شوک وارد شد چون با صدای بلند گفت:

_ بله؟   

 

لبخندی به صورتش پاشیدم و گفتم:

_ می خوام بدونم چه حسی بهم دار ی. یعنی… یعنی در واقع می خوام جوابت و سر انجام این عشقی که توی قلبم ریشه کرده رو بدونم.

 

 

 

دریا دو سه بار تند تند پلک زد و یهو از جاش بلند و گفت:  

_ببخشید من باید برم .

 

و سپس بدون برداشتن سینی چای به طرف در سالن دوید و وارد شد؛ اما هنوز چند قدم نرفته بود، که با سرعت برگشت و با گفتن یک ببخشید دیگه، سینی چای رو برداشت و برد.

از هول بودن و حرکات بامزه اش خنده ام گرفته بود و انگار از وقتی بهش ابراز علاقه کرده بودم دلم بی حیا شده بود چون به شدت هوای بغل کردن و فشار دادنش رو کرده بود . با لبخندی که از موقع اومدن دریا به حیاط روی لبم جا خوش کرده بود و قصد رفتن نداشت، از جام بلند شدم و به طرف سالن راه افتادم و وارد شدم .

 

دریا

 

نمی تونستم حرف های رایان رو باور کنم و هضمش برام خیلی سخت بود .

اون هم هنوز داشت نگاهم می کرد و منم که توی شوک بودم، دو سه تا پلک زدم و سپس از جام بلند شدم و با هول گفتم:

_ ببخشید من باید برم .

 

و بدون این که منتظر جوابی ازش باشم، به سرعت به طرف خونه دویدم و وارد شدم اما قبل از این که چند قدم بردارم یادم اومد که سینی چای رو نیاوردم و دوباره مثل منگولا از خونه بیرون زدم و با سرعت به طرف تخت رفتم .

با برداشتن سینی یک ببخشید گفتم و همین طور که تند تند قدم بر می داشتم به سمت خونه راه افتادم .

با اون سینی چای و اون نوع راه رفتنم، هر لحظه ممکن بود پاهام توی همدیگه پیچ بخورند و با کله برم رو زمین.  

خداروشکر بدون هیچ آسیب دیدگی به خونه رسیدم و وارد شدم. خواستم سینی رو به آشپزخونه ببرم که یهو مامان با دیدنم گفت:  

_دریا دخترم واسه آقا رایان چایی بردی؟  

با شنیدن اسم رایان هول شدم و نزدیک بود سینی توی دستم چپ بشه، که سریع گرفتمش و تند تند گفتم:  

_ها؟ آره آره بردم .

 

مامان هم بخاطر حواس پرتیم و همچنین لحن جواب دادنم چشم و ابرویی اومد و منم بی توجه به آشپزخونه رفتم و بعد از گذاشتن سینی روی کابینت پریدم رو یخچال و دو سه تا لیوان آب خوردم تا یه کم حالم بهتر بشه.

 

 

 

بعد از چند دقیقه که داخل آشپزخونه ایستادم و التهاب درونم کمی کمتر شد، از آشپزخونه بیرون رفتم و وارد سالن شدم که سنگینی نگاه کسی رو حس کردم و سریعا فهمیدم که اون نگاه متعلق به کسی جز رایان نیست.  

با شرم سرم رو پایین انداختم و همین طور که به خجالتی بودن رایان و همچنین سر به زیر بودنش در گذشته و در مقابل، حرف های چند دقیقه پیشش و نگاه های الانش فکر می کردم به سمت یک مبل تک نفره رفتم و وقتی نشستم زیر چشمی به مادر رایان نگاه کردم، که دیدم با یک نگاه منظور دار به من و رایان خیره شده .

منم با خجالتی که خیلی وقت بود باهاش غریبه بودم و جدیدا زیادی باهاش آشنا شده بودم چشم از مادر رایان گرفتم و همین طور که به حرف های رایان فکر می کردم، به رومینا خیره شدم که در کمال تعجب دیدم که اونم دست هاش رو زیر چونه اش زده و هی یک نگاه به من می کنه بعد یک نگاه به رایان و همین طور این کارش رو تکرار می کنه .

خواستم توی دلم به رایان که باعث و بانی این نگاه ها بود، چند تا فحش آبدار بدم اما با یادآور ی دوباره ی حرف هاش توی حیاط پشیمون شدم و به جای فحش دادن، توی دلم کارخونه ی قند آب کنی راه انداختم .

 

با بلند شدن دارا و رومینا دست از افکار منگول گونه ام کشیدم و به دارا که داشت از مامان اجازه می گرفت، نگاه کردم .

_مامان می شه من و رومینا بریم توی حیاط تبلت باز ی کنیم؟  

 

مامان هم که مشغول صحبت با راضیه جون بود، نگاهی بهش انداخت و گفت:

_ باشه عزیزم برید.  

 

دارا و رومینا هم با ذوق از جاشون بلند شدند و از خونه بیرون رفتند. ده دقیقه ای گذشته بود و هنوز همه مشغول صحبت بودند. بابا و پدر رایان که در مورد کار و پروژه و شرکت صحبت می کردند، مامان و راضیه جون هم در مورد مسائلی که معمولا خانم ها صحبت می کنند حرف می زدند.  

اما یهو صدای بالای رفته ی رومینا و دارا که از توی حیاط شنیده شد حواس همه رو به خودش جلب کرد .

مامان خواست از جاش بلند بشه که من سریع گفتم:

_ مامان شما بشینید من خودم می رم؛ حتما یه دعوای بچگانه اس .

مامان سر ی به نشونه ی باشه تکون داد و من هم با عجله از خونه بیرون رفتم.

 

 

 

با دنبال کردن صداشون دیدم که درخت های توی حیاط ایستادند و دارند با هم دعوا می کنند .

اما من فقط از بین حرف هاشون:

_تو خیلی بیشعور ی  

 

_تو هم خیلی خلی

 

 و همچنین:

 _نوبت من بود

  

_نخیر نوبت من بود

 

رو شنیدم و سپس گفتم:  

_بچه ها ساکت شید.  

 

اما اون ها بی توجه به حرف من هنوز داشتند دعوا می کردند؛ که ناگهان با داد بلند که زدم، هر دوشون ساکت شدند و با تعجب به من نگاه کردند .

منم با یک اهم اهم صدام رو صاف کردم و گفتم:  

_ببینم شما بخاطر باز ی دارید دعوا می کنید؟  

 

هر دوشون سرشون رو به نشونه ی آره تکون دادند و من ادامه دادم:  

_و آیا دارا خیلی بیشعوره؟  

 

این بار رومینا سرش رو تکون داد، که ادامه دادم:

_و رومینا هم خیلی خله؟  

 

با این حرفم دارا سرش رو تکون داد و منم که فهمیدم اوضاع از چه قراره، گفتم:

_ شما جنبه ی نوبتی باز ی کردن رو ندارید و دیگه هم حق ندارید با تبلت باز ی کنید.

حالا هم بلند شید برید تو خونه که یه کم دیگه می خوایم شام بخوریم.  

 

هر دو با شنیدن این حرفم خواستند اعتراض کنند، که با بالا آوردن دستم و سپس اشاره به خونه بهشون نشون دادم که جای هیچ اعتراضی نیست.

دارا و رومینا هم مطیعانه سرشون رو پایین انداختند و به طرف درب سالن حرکت کردند. توی دلم خودم رو بخاطر جذبه ای که داشتم، تحسین کردم اما بعدش یه کم یک کوچولو اندازه ی یه نخود دلم براشون سوخت .

 

از افکارم دست کشیدم و با دیدن دارا و رومینا که وارد سالن شدند؛ به سرعت خودم رو به در سالن رسوندم و وارد شدم و پشت سرشون حرکت کردم .

توی جمع هم برای همه توضیح دادم که یک دعوای کوچولو بخاطر باز ی بوده و اون ها هم دیگه چیز ی نگفتند .

 

بابا هم که انگار بخاطر هم صحبتی با پدر رایان، کمی از حال و هوای عزادار ی و اون جو غمگین بیرون اومده بود؛ از جاش بلند شد و به رستورانی که معمولا ازش غذا سفارش می دادیم زنگ زد و سفارش هشت پرس چلو کباب رو داد و من و دارا هم که می دونستیم چقدر چلو کباب این رستوران خوشمزه اس، کلی زیر پوستی ذوق کردیم.

 

 

 

روی تخت دراز کشیدم و همزمان با گذاشتن دو تا دستم زیر سرم، به سقف خیره شدم و اتفاقات امروز رو توی ذهنم مرور کردم. حرف های رایان ذهنم رو خیلی مشغول کرده بود .

نمی دونستم چی باید بهش بگم ولی این رو می دونستم که از وقتی که بهم ابراز علاقه کرده بود، دلم بیشتر از قبل به دلش بند شده بود.

ناگهان بین همه ی این فکرها به یاد رها افتادم که الان یک نی نی کوچولو توی شکمش بود. از یک ماه پیش که خبر فوت مادربزرگم بهش رسیده بود و بهم زنگ زد و تسلیت گفت، دیگه ازش خبر ی نداشتم .

خلاصه اونقدر به اطرافیان و همچنین حرف های رایان و سرانجام این عشق فکر کردم؛ که بالاخره چشم هام گرم شدند و عالم خواب من رو در آغوش کشید.

 

 

صبح با صدای زنگ پیامک گوشیم بیدار شدم و بعد از شستن دست و صورتم گوشیم رو از روی عسلی کنار تخت برداشتم و همین طور که روی تخت می نشستم، پیامک ناشناس رو باز کردم.

_سلام دریا خانم، خوبید؟

 

با تعجب به شماره اش که اصلا آشنا نبود نگاه کردم و بعد براش نوشتم:

_ سلام، شما؟  

 

چند ثانیه گذشت که جواب داد .

_ببخشید یادم رفت خودم رو معرفی کنم .

من رایانم؛ نمی خوام مزاحمتی ایجاد کنم، فقط می خوام بدونم که به حرف هام فکر کردین یا نه؟  

 

با خوندن پیامش به فکر فرو رفتم. نه من نمی تونستم به این زودی و بدون هیچ مشورت و فکر ی حسم رو بهش بگم؛ پس سریع تایپ کردم:

_ الان نمی تونم چیز ی بگم یه هفته بهم فرصت بدید لطفا .

 

انگار از دیشب تا حالا دیگه خجالتی نبود؛ چون سریع نوشت .

_باشه من صبر می کنم؛ ولی این دلم طاقت نداره .

 

با خوندن پیامش لبخندی روی لبم نقش بست و دیگه بهش جوابی ندادم و فقط به یک «فعلا» اکتفا کردم .

گوشیم رو روی عسلی گذاشتم و از جام بلند شدم و یک نگاه به ساعت انداختم اوه ،یازده رو نشون می داد .

به سرعت از اتاقم بیرون زدم و از پله ها پایین اومدم، که مامان رو تلفن به دست توی سالن دیدم.

سر ی به نشونه ی سلام واسش تکون دادم و سپس به آشپزخونه رفتم و از توی جا میوه ای روی میز یک سیب برداشتم و گاز زدم؛ که همزمان مامان به آشپزخونه اومد و منم سریع گفتم:

_ سلام، صبح بخیر.  

 

مامان هم چپ چپ نگاهم کرد و گفت:  

_علیک سلام صبح بخیر یا ظهر بخیر؟

 

یک گاز دیگه از سیبم زدم و گفتم:  

_حالا چه فرقی می کنه. راستی با کی حرف می زدی؟  

 

مامان هم که انگار چیز ی یادش اومده باشه، سریع روی یکی از صندلی های میز، کنار من نشست و با تردید گفت:

_ دریا فردا شب قراره واست خواستگار بیاد.  

 

تیکه ی سیبی که توی دهنم بود رو قورت دادم و بی تفاوت گفتم:  

_خب بیاد؛ مثل همیشه جواب رد می دیم و بهشون می گیم که می خوام درس بخونم .

 

مامان هم که تردید توی چشم هاش بیشتر شده بود گفت:

_ ولی این یکی خواستگارت با بقیه فرق داره.

 

 

 

با تعجب گفتم:  

_وا، چه فرقی؟

 

مامان هم نفس عمیقی کشید و گفت:  

_خواستگارت پسر آقای شجاعیه.  

 

اسمش رو که شنیدم با لحن تندی گفتم:

_ منظورت اون گوساله ی نکبته؟ همون ماهان شجاعی که هر یک ساعت یه دوست دختر عوض می کنه؟

 

مامان هم سریع جبهه گرفت و گفت:

_ دریا درست صحبت کن؛ تو از کجا اون رو می شناسی!

 

یک پوزخند عصبی زدم و گفتم:

_ آره من اصلا اون رو نمی شناسم ولی شما هر کار ی هم کنید من جواب مثبت به اون ایکبیر ی نمی دم .

 

واسه این که بیشتر از این با مامان بحث نکنم، از جام بلند شدم و گفتم:

_ من می رم درس بخونم عصر دانشگاه دارم .

 

و قبل از اینکه مامان چیز ی بگه، از آشپزخونه بیرون زدم و به سمت اتاقم رفتم.

توی اتاق هم فورا کتاب هام رو برداشتم و مشغول خوندن شدم تا حرف های مامان رو از یاد ببرم و همچنین واسه کلاس عصر آماده باشم.

آن قدر توی درس هام غرق شدم، که ساعت از دستم در رفت و وقتی متوجه شدم که ساعت دو رو نشون می داد .

سریع بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم تا ناهار بخورم و بعدش حاضر شم تا حداقل نیم ساعت قبل از کلاسم که ساعت چهار شروع می شد، توی دانشگاه باشم.

 

وارد آشپزخونه شدم و یک بشقاب پر از برنج و خورش فسنجون واسه خودم کشیدم و پشت میز نشستم. من عاشق فسنجون بودم و به همین دلیل بعد از نیم ساعت، هم اون بشقاب اولی و هم یک بشقاب پر دیگه رو تمام کردم و بعد از جمع کردن ظرف های غذام ،به طرف اتاقم رفتم و سریع حاضر شدم.  

از اتاق که بیرون اومدم به طرف سالن رفتم و بعد از خداحافظی کردن از مامان و دارا از خونه بیرون زدم، ماشین رو روشن کردم و پام رو روی گاز گذاشتم و به طرف دانشگاه روندم.

 

 

 

یک ربع مونده به چهار بود که به دانشگاه رسیدم و تصمیم گرفتم تا کلاس شروع نشده ،یک زنگ به پر ی بزنم .

وقتی پر ی گوشی رو جواب داد بعد از سلام و احوال پرسی سریع شروع کردم جریان دیشب و حرف های رایان و همچنین حرف های چند ساعت پیش مامان در مورد خواستگار ی رو براش تعریف کردم و اون هم در سکوت فقط گوش داد.

با تموم شدن حرف هام یک نگاه به ساعتم انداختم و سریع به پر ی گفتم:

_ اوه اوه پر ی الان کلاس شروع می شه؛ کار ی ندار ی؟  

 

_ داشته باشمم نمی تونم بگم .

 

_بعدا بگو سلام برسون، خداحافظ .

 

منتظر خداحافظی پر ی نشدم و سریع گوشی رو قطع کردم و به طرف کلاس دویدم و وارد شدم. خداروشکر هنوز استاد نیومده بود و منم با خیال راحت روی یکی از صندلی ها نشستم و همزمان استاد وارد کلاس شد و بعد از چند دقیقه صحبت کردن، درس رو شروع کرد.

 

کلاس ها همین طور پشت سر هم گذشتند و نتیجه اش یک مشت دانشجوی خسته شد که با مغز های هنگیده، از دانشگاه بیرون می زدند و من هم یکی از اون ها بودم.

همین طور که مطالبی که استاد ها گفته بودند رو توی ذهنم تجزیه و تحلیل می کردم ،سوار ماشین شدم و روشنش کردم و بعد از پلی کردن یکی از آهنگ های خواننده ی مورد علاقم یعنی شادمهر راه افتادم.

 

  

 

 

 

به خونه که رسیدم، با ریموت در رو باز کردم و ماشین رو بردم تو حیاط و پارکش کردم .

از ماشین پیاده شدم و ریموت رو زدم تا در بسته بشه و خودمم تا وقتی به در سالن رسیدم آهنگ خوندم و قر دادم .

وارد خونه شدم و در سالن رو بستم. کفش هام رو توی کمد جا کفشی گذاشتم و همین که خواستم به طرف پله ها برم، اسم ماهان رو شنیدم و راهم رو به طرف سالن کج کردم و وارد شدم.

با دیدن مامان و بابا که روی مبل نشسته بودند سلامی کردم و اون ها هم جوابم رو دادند.

بابا لبخندی که می دونستم واسه خر کردنمه به روم زد و گفت:

_ دریا بیا اینجا بشین.  

 

و به مبل تک نفره ی کنارش اشاره کرد من هم آروم رفتم سمتشون و روی مبل نشستم.

بابا بعد از نشستنم کمی مکث کرد و بعد گفت:

_ ببین دخترم، ظهر مامانت در مورد پسر آقای شجاعی باهات حرف زده و می دونی که جریان چیه؛ اما فهمیدم که با اومدنشون مخالفت کردی چرا؟  

 

نفس عمیقی کشیدم تا به اعصاب خودم مسلط بشم و صدام بالا نره و سپس گفتم:  

_آخه من اصلا از پسر آقای شجاعی خوشم نمیاد در ضمن، من می خوام درس بخونم .

 

یهو مامان پرید وسط بحث و گفت:

_ من عصر با مامانش صحبت کردم گفت که با درس خوندن تو مشکلی ندارند، در ضمن مگه پسرشون چشه؟ خوشتیپ که هست، پولدارم که هست، اخلاق هم که داره، تازه تحصیل کرده ی خارج هم هست .

 

_آها یعنی بخاطر همه ی این چیزا من باید بهش جواب مثبت بدم؟ پس عشق و علاقه چی؟ من نمی تونم با کسی که ازش بدم میاد ازدواج کنم .

 

_بابا جان ما که نگفتیم همین فردا شب بهش جواب مثبت بده که بذار بیان، با هم دیگه صحبت کنید، شاید نظرت عوض شد.

 

با حرص پوفی کشیدم و همین طور که از جام بلند می شدم گفتم:  

_باشه بیان؛ ولی من عمرا بهش جواب مثبت بدم.

 

منتظر حرفی از طرف اون ها نشدم و با سرعت به اتاقم رفتم و همین که وارد شدم ،گوشیم رو برداشتم و به پر ی زنگ زدم.

 

 

بعد از چند تا بوق پر ی با خوشحالی جواب داد و گفت:

_ الو سلام دریا.  

 

بی حوصله جواب دادم:  

_سلام پر ی، چی شده این قدر خوشحالی؟  

 

با همون ذوق و شوق اولش گفت:

_ وای دریا سپهر و خانواده اش چند روز دیگه می خوان بیان خواستگار ی.  

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان عشق مظلوم

رمان عشق مظلوم پارت آخر

رمان عشق مظلوم جهت مشاهده به ترتیب رمان عشق مظلوم از اینجا کلیک کنید این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *