رمان صیغه اجباری

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 20

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان اغشام گلین ن.شته ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

در حالیکه من روی تخت خوابیده بودم و مسکن داشت اثر می کرد حرف های دکتر رو می شنیدم که با قلیچ خان و مامان دعوا می کرد که : شما چطور متوجه نیستین این دختر دردش خیلی زیاده قابل تحمل نیست ؟
چرا تا حالا براش فکری نکردین ؟
مامان گفت : چرا آقای دکترمگه میشه فکری نکرده باشیم .. هر کجا می بریم میگن باید تا زایمانش صبر کنیم ..
چیکار باید می کردیم ؟
گفت : نه خانم علم پیشرفت کرده راه های زیادی داره فیزیوتراپی .. طب سوزنی ..راه رفتن توی آبگرم باید یک طوری دردش رو تسکین می دادین چرا باید یک انسان این همه عذاب بشه ؟ …..
این درد باید یک طوری ساکت بشه یا نه ؟ این زن بیچاره بارداره نه ماه همینطوری بمونه ؟ برای بچه اش هم خوب نیست ..
من همین الان می نویسم طب سوزنی اونو شروع کنین باید برین ساختمون شماره سه پیش دکتر محرم زاده ..
بعدم هر روز باید بره استخر آب گرم و نیم ساعت تو آب راه بره …
از بس خوابیده و حرکت نکرده بدنش خشک شده و دردش بیشتر …
دوره ی طب سوزنی که تموم شد ببینیم حالش چطوره می تونه درد رو تحمل کنه یا نه ؟ اون زمان تا زایمان یک فکری برای تسکین دردش می کنیم ……
من دیگه خواب آلود شده بودم قلیچ خان از روی تخت بلندم کرد و گذاشت رو ویلچر و با مامان منو بردن ساختمون شماره ی سه ..
هنوز دکتر نیومده بود ….قلیچ خان یک تخت گرفت و منو خوابوند تا دکتر اومد … و کار رو شروع کردن….
برای من مثل خواب بود می دیدم که سوزن هایی که هر کدوم با یک سیم به یک دستگاه وصل بود به تنم فرو می کنن بعد ..
یک لرزش تو تنم حس کردم و خوابم برد …..و اصلا یادم رفته بود که ما اون ساعت قرار داشتیم بریم فرود گاه ..و اون زمان باید توی هواپیما می بودیم ….

حتی نفهمیدم منو چطوری بردن خونه بعد از مدت ها راحت خوابیده بودم …و وقتی چشمم رو باز کردم غروب شده بود ….ولی دردم کم بود و بطور عجیبی بهتر بودم …قلیچ خان دستم رو گرفت و راه رفتم ..خیلی خوب بود که دوباره می تونستم رو پای خودم راه برم …از خوشحالی اونو بغل کردم و اشک شوق ریختم …
اما قلیچ خان یک طوری صورتش غمگین بود که نمی فهمیدم برای چی …پرسیدم ولی جواب نداد ..فکر کردم چون من نمی تونم باهاش برم باز غمگین شده …
قلیچ خان سه روز دیگه پیشم موند و دلش نمی خواست بره و یکبار دیگه منو برد طب سوزنی ..و بار دوم خودم با پای خودم از بیمارستان اومدم بیرون در حالیکه قلیچ خان فقط دستم رو گرفته بود …و اونم وقتی دید که دردم کم شده و می تونم راه برم ..مجبور شد که باز بدون من برگرده گنبد تا من به معالجه م ادامه بدم …هیچ حرفی نزد و روز آخر خیلی ساکت شده بود و نگاهی داشت که برای من نا آشنا بود ..مدام ازش می پرسیدم به چی فکر می کنی ؟ چرا اینطوری شدی ؟ فقط نگاهم می کرد و سکوت …..اخلاق های خاصی داشت که شاید هر کسی نمی تونست باهاش کنار بیاد .. قلیچ خان صورتش با فکرش هماهنگ بود و نمی تونست به چیزی تظاهر کنه …و این حالت اون منو نگران می کرد و دلم می خواست بدونم اما نتونستم از ش حرف بکشم ..و در حالیکه هر دو بی نهایت ناراحت بودیم ..اون رفت و من دوباره چمدونم رو باز کردم و موندگار شدم به امید اینکه زود تر خوب بشم و با پای خودم برگردم به خونه ام …

قلیچ خان وقتی رسید گنبد به من زنگ زد ..و گفت : باید یک راست برم اصطبل شاید نتونم تا شب بهت زنگ بزنم نگران نشو اگر کار داشتی خودت بزن ….
بعد از ظهر استخر بودم و حواسم به قلیچ خان نبود ….وقتی هم که برگشتم بچه ها خونه ی ما بودن ..و چون حالا دردم کمتر بود می تونستم با اونا باشم اصلا به تلفنم نگاه نکردم …..آرتا می گفت : اگر بخوای من می تونم توسط یک آشنا کاری کنم که این ترم واحد های آخرت رو پاس کنی و درست تموم بشه ..منم استقبال کردم دیگه از این بهتر نمیشد ….خیلی دلم می خواست درسم رو تموم کنم …..همینطور گرم حرف زدن بودیم و یک مرتبه دیدم ساعت یازده شب شده …دلم شور افتاد ..پریدم گوشی رو آوردم و نگاه کردم ..کسی زنگ نزده بود …بی اختیار یک آه عمیق کشیدم …خواستم زنگ بزنم ولی فکر کردم نکنه خواب باشه ….گوشی رو گذاشتم زمین که دیدم زنگ می خوره زود جواب دادم ..آلماز خانم بود …اولین فکری که کردم این بود نکنه برای قلیچ خان اتفاقی افتاده …اما صدای آلماز خانم نگرانی توش نبود ..احوالم رو پرسید و خیلی گرم و مهربون با من حرف زد و اصرار می کرد برگرد گنبد من خودم ازت مراقبت می کنم ….گوشی رو که قطع کردم خودم به قلیچ خان زنگ زدم ..خاموش بود …با این حساب که خسته بوده و خوابیده ..بی خیال شدم …ولی صبح که می دونستم تا از خواب بیدار بشه با من تماس می گیره ..هیچ خبری نشد دوباره نگران شدم ..چند بار زنگ زدم ..ولی هنوز خاموش بود …از استخر رفتن منصرف شدم و منتظر موندم .

اون روز من و مامان تنها بودیم …هر جا میرفت آهسته دنبالش می رفتم و حرف می زدم که حواسم پرت بشه ..ولی دیگه دلم شور افتاده بود …که تلفن زنگ خورد ..آی گوزل بود ..حالم رو پرسید و اینکه طب سوزنی جواب داده یا نه ..از دانشگاه های تهران پرسید و می گفت دلم می خواد تهران قبول بشم ..و همینطور پر حرفی می کرد و من دلم مثل سیر و سرکه می جوشید ..نمی دونم چرا دلم نمی خواست اونا متوجه بشن که قلیچ خان به من زنگ نزده و من ازش خبر ندارم …اون که قطع کرد زنگ زدم به خونه ..فرخنده جواب داد به ترکی ازش پرسیدم ..قلیچ خان کجاست؟ گفت : رفته ..گفتم : کی رفته ؟ گفت : خانیم بهتر شدی کی بر می گردی ؟ دیدم مثل اینکه این عوض کردن حرف بین اونا رواج داره …
بعد مادر آرتا زنگ و احوال پرسی کرد …بعد از ظهر آنه زنگ زد ..و کلی ابراز ناراحتی برای من کرد و حرفی از قلیچ خان نزد ..حتی لحن حرف زدنش طوری بود که معلوم میشد ناراحت هم نیست ….و از اینکه یکی از دخترای آلماز خانم حرف های منو براش می گفت فهمیدم خونه ی اوناست …..

خوب طبیعی بود که فکر کنم اتفاقی نیفتاده ..چون می دونستم برای آنه دنیا یک طرف و قلیچ خان طرف دیگه است …و همه اینو می دونستن …ای خدا پس چرا تلفنش رو خاموش کرده و روشن نمی کنه …شاید از دستم ناراحته ؛؛ شاید از اینکه باهاش نرفتم دلخور شده ؟ مامان نصیحتم می کرد : که خوب یک هفته اینجا بوده باید به کاراش برسه تو آروم باش ….
روز تموم شد و از قلیچ خان خبری نشد تصمیم گرفتم زنگ بزنم خونه ی آلماز خانم …ولی پیش از اینکه تصمیم رو عملی کنم خودش زنگ زد ..اولین حرفی که زدم این بود که با نگرانی پرسیدم ..تو رو خدا بهم بگین قلیچ خان کجاست ؟ گفت : وای عزیزم نگران شدی ؟ قلیچ خان اصطبل مونده یکی از اسب ها زاییده و حالش خوب نیست ..گوشی خودشم تو خونه جا گذاشته ..به من گفت به شما بگم حالش خوبه و فردا زنگ می زنه ..نگران نباش …

www.60tip.ir
www.60tip.ir
Rating: 1.5/5. From 2 votes.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن