خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان ماه تلخ / رمان ماه تلخ پارت 11

رمان ماه تلخ پارت 11

رمان ماه تلخ

جهت مشاهده به ترتیب رمان ماه تلخ از اینجا کیلیک کنید

بعداز ارضا شدن سیاوش به حمام رفتم .
وقتی از حمام در اومدم سیاوش خیلی مهربون رفتار می کرد .
این رفتارش یکم ناراحتم کرد انگار بهش خوب سرویس داده بودم خودمو به چشم وسیله استفاده حس کردم .

سیاوش ازم تشکر کرد بخاطر سکسمون
و از اینکه باهاش همکاری کردم گرچه سکس کامل نبود و هنوز به اوج لذت نرسیده ولی احساس سبکی می کرد.

نتونستم خودم و کنترل کنم و گفتم:

+ واقعا که سیاوش مگه من اسباب بازیتم که رفتارت قبل و بعد سکس عوض شد .

_نسیم جان الان من چه حرکتی و یا چه رفتاری نشون دادم که بهت برخورده ، عزیزم ازت تشکر کردم بخاطر اینکه با اینکه شرایطت خاصه ولی بهم حال دادی گرچه خودتم حال کردی .

+ سیاوش لطفا تیکه نندازا من احتیاجی نداشتم خودت تحریکم کردی .

_نسیم چقدر رفتارت خشن شده ، مشکلی نیست ایندفعه ازت درخواست سکس نمی کنم اینقدر تو خیابون ریخته اراده کنم برام صف می کشن .

+ سیاوش خفه شو ، خجالت بکش این چه حرفیه می زنی برای اینکه منو بچزونی حاضری هر حرف کثیفی و به زبونت بیاری، واقعا برات متاسفم .

_نسیم جون برای خودت متاسف باش بخاطر اینکه هنوز محبتو تشخیص نمیدی نمی فهمم کجای کارم اشتباه بود اون از سکسی که خونه مادرت داشتیم با کمال سردی ازم در می رفتی اینم از سکس امشبت .

+ سیاوش منو آوردی خونه که با حرفهات اذیتم کنی چرا درک نمی کنی حامله ام حال و حوصله سکس ندارم بدنم گرایش نداره حسش نیس ولی با همه این وجود سعی کردم ازم لذت ببری سمت کسی کشش پیدا نکنی گرچه قبلا تو گذشته ات از این کارا زیاد انجام دادی …

_ نسیم خوابم میاد حوصله جرو بحث با تو رو هم ندارم بهت چنتا حرف می زنم توام که بی جنبه ای
می زنی زیر گریه یهو حالت بد میشه به صد نفر باید جواب پس بدم ، بگیر بخواب
از این به بعدم سمتت نمیام تا اذیت نشی.

سیاوش طبق معمول بالش و پتو رو برداشت و رفت اتاق بغلی درو بست و خوابید.

هر وقت ازم ناراحت میشد یا دعوامون می شد کارش همین بود .

بغضم ترکید شاید منم زیاده روی کردم حرفهام خیلی تند و زننده بود ولی رفتار سیاوشم درست نبود .

به من میگه میرم تو خیابون ریخته .

مگه برای من نریخته ؟ نه به این همه محبتی که میکنه نه به اینکه با یه جمله همشو خراب میکنه .

من گله کردم میتونست جور دیگه برخورد کنه ولی اون اینجوری شاکی شد و هر چی هم خواست گفت .

مرور که کردم دیدم من بحث رو شروع کردم ، برای همین حق رو به سیاوش دادم که عکس العمل نشون بده .

رفتم آروم در اتاقشو باز کردم و کنارش دراز کشیدم .

خواب بود آروم بغلش کردمو شروع به بوسیدنش کردم …

انگار خیلی خسته بوده چون هر چی باهاش ور رفتم بیدار نشد که نشد . همونجا تو بغلش خوابم برد .

عادت به خواب دیدن نداشتم ، اما از وقتی حامله شده بودم فکر و خیال منو ول نمیکرد . جالب اینجاست که همش هم خوابای بد میدیدم .
از فرط تشنگی از خواب بیدار شدم . سیاوش مثل بچه ها خوابیده بود . اروم از رو تخت بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه . یه لیوان آب خوردم و برگشتم سمت اتاق . نگاهم به در ورودی که افتاد یاد همسایه افتادم . رفتم و از چشمی در نگاه کردم . در واحدشون بسته بود . صدایی هم نمیومد .سیاوش بهم گفته بود دیگه مشکلی پیش نمیاد و کنجکاو بودم ببینم چی شده . گوشیمو نگاهی انداختم . خوابم نمیبرد . پیام ها و تلگرامو و همه چیو چک کردم .یهو یاد عرفان افتادم . شمارشو گذاشته بودم توی لیست سیاه . ولی پیامی اگر داده بود میرفت یکجا و میتونستم ببینم . رفتم چک کردم . حدسم درست بود . چند تا پیام داده بود . نوشته بود دلش برام تنگ شده و از حس اون روزی که با هم بودیم نوشته بود . یادم به اون روز افتاد . نمیتونستم خودمو گول بزنم . اون روز واقعا لذت برده بردم . ولی به تکرارش هرگز فکر هم نمیکردم . سیاوش پدر بچه ام بود . بد قلقی میکنه گاهی ولی در کل باید باهاش بسازم . شاید اگه من اذیتش نمیکردم اون اتفاقات هیچ وقت نمی افتاد . رفتم سمت اتاقش و دوباره کنارش دراز کشیدم . خونه رو اگه دزد می برد هم عین خیالش نبود . دلم برای شیطونی تنگ شده بود . برای یه رابطه کامل .. ساعتو نگاه کردم چیزی به ۶ نمونده بود . سیاوش هم باید کم کم بیدار میشد . داشتم باهاش بازی میکردم که بیدار شد و خمیازه ای کشید و با چشم های نیمه باز نگاهی بهم انداخت . پرسید چرا بیداری . گفتم تشنه ام بود رفتم آب خوردم .ساعت هم ۶ شده ها باید بلند شی کم کم . دست هاشو باز کرد و بدنشو کش داد . نزدیکم اومد و بغلم کرد . گفت ببخشید عزیزم اگه دیشب تند رفتم و ناراحتت کردم . سکس کامل که نداشتیم عصبی بودم . معذرت میخوام فدات شم . لبهامو بوسید . گفتم به جاش یه کم دیگه صبر کنی ماهتیسا به دنیا بیاد بعدش بهت حسابی حال میدم .
خندید و گفت بزک نمیر بهار میاد کمبزه با خیار میاد …
لپشو بوسیدمو گفتم قربون شوهر حشری خودم برم ..
الارم گوشیش زنگ خورد و بلند شد که حاضر شه بره سر کار . منم که کاری نداشتم صبحانه سیاوشو حاضر کردم و بهش دادم . سیاوش که رفت رفتم سر گوشی و پیامای عرفانو دوباره خوندم …

پیامهای عرفان مشخص بود ، میخواست دوباره با هم باشیم . اگه برمی گشتم دوباره به اون روز ، اینکار رو نمیکردم . نه بخاطر سیاوش . بخاطر شخصیت خودم که بعد از اون اتفاق زیر سوال رفت . اون اتفاق بخشی از گذشته ام شده بود که دفنش کرده بودم . هر وقت یاد عرفان می افتادم عذاب وجدان می گرفتم . چون من سیاوش رو بخاطر همین قضیه محکوم میکردم . وقتی کسی اشتباهی میکنه تو با اشتباه جوابش رو بدی چیزی رو اصلاح نکردی . مقصر خیانت سیاوش خودم بودم . خوشبختانه زندگیم دوباره به شرایط نرمال خودش برگشته بود . باید قدر این روز ها رو بدونم و کاری نکنم که برگردم به اون روزهای بد و پر استرس . بی صبرانه انتظار تولد ماهتیسا رو می کشیدم . تصمیم گرفتم با الناز هم رابطه ام رو ردیف کنم . شماره اش رو اوردم و بهش زنگ زدم . چند تا بوق خورد و جواب داد . من من میکرد و باورش نمیشد که من زنگ زدمو جویای احوالش شدم . بهش گفتم چند روز اینده یه سر بهم بزن با هم صحبت کنیم . خیلی خوشحال شد و گفت حتما میاد پیشم . تلفن رو که قطع کردم بلافاصله زنگ زد و گفت دلم برات تنگ شده اگه الان بیکاری و تنهایی بیام . کار خاصی هم نداشتم قبول کردم . به مامانم زنگ زدم و حالشو پرسیدم ، سراغ نسا رو گرفتم و حال بابا رو پرسیدم و ازش خواستم که بهم سر بزنن . که گفت تو چند روز آینده حتما میان و باز قضیه خانواده سیاوش رو یادآوری کرد . بعد از خداحافظی از مامان به سیاوش زنگ زدم و گفتم فردا باید بدون هماهنگی قبلی سرزده بریم دیدن خانواده اش . سیاوش هم با خوشحالی قبول کرد . از بس با این و اون تلفنی حرف زدم فکم خسته شده بود . تلفن رو کنار گذاشتم و داشتم با سیاوش و ماهتیسا تو ذهنم خیالپردازی میکردم که موبایلم زنگ خورد . الناز بود . جواب دادم سلام کرد و گفت دم در خونه است . رفتم ایفون رو زدم در رو باز کردم و لای در واحد رو هم باز گذاشتم . الناز اومد تو … دو شاخه گل دستش بود . تا منو دید اشکاش سرازیر شد . اومد و بغلم کرد .. وقتی بغلش کردم حس بدی که نسبت بهش داشتم به یکباره از بین رفت . الناز بهترین دوستم بود . از اتفاقی که بین ما افتاده بود گذشتم . وقتی لبخند منو دید برقی تو چشماش اومد . دلمو با الناز صاف کردم . با دلخوری و کدورت و گله کردن از اتفاق های منفی زندگی ، کسی راه به جایی نبرده . من تصمیم گرفتم تهدید ها رو به فرصت تبدیل کنم . برای همین از خطای سیاوش و الناز گذشتم ولی اگه سیاوش بفهمه من با عرفان بودم ، سیاوش هم گذشت میکنه ؟ به ذهنم رسید قضیه عرفان رو به الناز بگم …

Siavash

طبق معمول همیشه کارهام روی هم تلنبار شده بود . فکرم درگیر بود و دست و دلم به کار نمی رفت . خانم واعظی رو صدا کردم و ازش خواستم قرارهای فردا رو کنسل کنه چون باید برم خونه پدرم . برخورد خانواده ام رو تو ذهنم مرور میکردم و با توجه به اینکه داشتن نوه دار میشدن حدس میزدم که خوشحال باشن ، رابطه ام قبل از ازدواج با نسیم هم با خانواده ام زیاد گرم نبود . شاید چون پدر و مادرم از هم جدا شده بودن هیچ وقت محبت خانواده رو حس نکردم . با سیامک تماس گرفتم و برای فردا قرار گذاشتم . برگه های روی میزم رو مرتب کردم و قبل از اینکه از دفتر بزنم بیرون به نسیم زنگ زدم که اگه چیزی لازم داره سر راه بگیرم . گفت که الناز رو دعوت کرده و با الناز مشغول صحبت هستش . کمی دلم شور زد . دوس نداشتم دوباره جو خونه متشنج بشه . برام جای تعجب بود که نسیم بعد از اون قضایا چطور حاضر شده دوباره الناز رو ببینه . البته از قضایا هم خبر نداشت . نمیدونست که چیز خاصی هم بین من و الناز رخ نداده بود . تو اون برهه میخواستم که با الناز باشم ولی وقتی خواست که با الناز خوب باشم و در این صورت بین ما رابطه ای خواهد بود پا پس کشیدم ، چون متوجه شدم که الناز ته دلش راضی به این کار نیست . نفهمیدم چه اتفاقی افتاد که نسیم یهو از این رو به اون رو شد و خیانت منو نادیده گرفت . من برای خیانتی که نسیم نکرده بود تنبیهش کردم ولی نسیم ساده از خیانت من گذشت . اگه من جای اون بودم هیچ وقت دلم صاف نمی شد . وضعیت بارداری نسیم و طبع خیلی گرم من توی سکس اذیتم میکرد . چند بار به این فکر افتادم که آب از سرم گذشته و برم با الهام ولی پا روی هوسم گذاشتم و سعی کردم رابطه ای که خراب کردم رو ترمیم کنم . گاهی به این فکر می کردم که اگه من با کسی رابطه داشتم به نسیم خیانت نکردم چون تو اسلام به مرد اجازه داده شده که با هر چند نفر که خواست رابطه جنسی داشته باشه . ولی شاید خوشبختانه اعتقاد من متفاوت بود .درسته که انجام دادم ولی اون رو حق شرعی و قانونی خودم نمیدونستم . چون از انسانیت بدوره که پا روی احساسات شریک زندگیم بزارم و با کسی بخوابم که هوسمو تطمیع کنم . ولی برام همیشه جای سوال بود که چرا هوسبازی مرد رو مجاز میدونن اما زن نمیتونه با بیشتر از یه نفر باشه . تصور اینکه نسیم با کسی رابطه داشته باشه داغونم می کرد ، طبعا نسیم هم چنین چیزی براش به مراتب سخت تر از من بود . و همین چیزا فکر منو درگیر کرده بود که چی شد که نسیم از خطای من گذشت . الناز خونه بود و من معذب بودم که الناز رو ببینم . کمی خرید کردم و برای نسیم هم چند شاخه گل گرفتم . ماشینو پارک کردم و رفتم بالا .در واحد رو که باز کردم الناز رو مقابل خودم دیدم . هر دو از خجالت رنگمون سرخ شده بود و سکوتی که بینمون بود با صدای نسیم شکست :
+ سیاوش جونم خسته نباشی عزیزم …

– مرسی نسیم جون …

سلام خوش اومدی الناز خانوم . ببخشید اگه مزاحم محفل دوستانه تون‌شدم .
* سلام سیاوش . چه حرفیه شرمنده ام نکن با حرفات . خوشحالم که می بینم زندگیتون آرومه و براتون آرزوهای خوب خوب دارم .
– مرسی . همچنین شما
+ سیاوش زنگ میزنی ناهار بیارن ؟ ببخشید
– چشم حتما خانومم . خب بگین چی بگیرم .
نسیم زبونشو در آورد و رو به من گفت :
+ هر چی گرفتی بگیر ولی ماهی باشه بهتره
هر سه خندیدیم . به الناز اشاره کردم و پرسیدم ببینم الناز چی میخواد . گفت فرقی نداره نسیم گفت ماهی منم هوس ماهی کردم . تابع نظر نسیم ۳ پرس ماهی سفارش دادم . رفتم لباسامو عوض کردم و خودمو با لب تاپ سرگرم کردم تا غذا برسه . نیم نگاهی هم به الناز و نسیم داشتم که گرم صحبت بودن . یه سکس درست و حسابی نداشتم این چند وقته برای همین به الناز که نگاه میکردم تحریک می شدم ولی قصدی برای رابطه داشتن باهاش دیگه نداشتم . لیاقت محبت های نسیم خیانت نبود . الهام هم پیش اومد . برای خودم توجیهی داشتم و واقعا تو شرایطش قرار گرفتم و شاید هر کسی جای من بود همون کار رو میکردم . بهر حال یه چیزی رو مطمئن بودم که مقصر تمام این اتفاقات خودم بودم و بس . اوایل نسیم رو شماتت می کردم اما وقتی خودمو جای نسیم گذاشتم حق رو به نسیم دادم . خیانت و طلاق زیاد شده . اگه من نسیم رو از دست بدم بعد این میخوام با کی باشم خب ؟ چرا هر مشکلی رو باید با خیانت و طلاق حل کنیم . این چیزا فکرمو درگیر کرده بود . ولی یکبار خواستم سر گوشیش برم و نذاشت . باید توی یه فرصتی به گوشیش بندازم ببینم چه خبره . بهش اطمینان دارم اما میخوام مطمئن تر شم . یه ذره شک تو دلم افتاده که اذیتم میکنه . یه شب که خوابه میرم سر گوشیش ببینم که چیزی نیست و نگرانیم بیجاست . ناهار رو آوردن و دور هم ناهار رو خوردیم . جو خونه سنگین بود و نمیتونستم ببینم . هوس قلیون کرده بودم . بعد از ناهار به نسیم و الناز گفتم تنهاتون میزارم که با هم راحت حرف هاتون رو بزنین منم میرم یه قلیون بکشم .
+ نسیم جان کاری داشتی یا چیزی لازم داشتی زنگ بزن عزیزم .
– یه کمی میوه بگیر . لواشک هم برام بگیر . طعم انار …. دلم چیز ترش میخواد .
+ چشم اطاعت میشه سلطانم .
به حالت تعظیم و عقب عقب از در خونه رفتم بیرون . نسیم قهقهه خنده سر داده بود و از خوشحالیش خیلی خوشحال بودم . با دست باهاشون بای بای کردم و زدم بیرون . رفتم کافه نشستم و قلیون و چای سفارش دادم . یه خانمی تنها نشسته بود و دلش هم خیلی پر بود . پک های عمیقی به سیگارش میزد . متوجه نگاه هاش روی خودم شدم . دیگه خیانت بسه . نگاهمو ازش دزدیدم و مثل بچه های خوب سرمو پایین انداختم …

سر خودمو با گوشی گرم کردم تا قلیون آماده شه . قلیون رو آوردن و مشغول شدم . نگاهی کردم به اون خانم . سرش توی گوشی بود و حواسش به دور و برش نبود . دوره زمونه بدی شده تا بخوای خیانت کنی فورا همه چی برات ردیف میشه . سالم بودن الان تو این جامعه واقعا هنر میخواد .‌ هر خانواده ای به نوعی مشکل داره . من به آمار های دولت کاری ندارم ، فکر نمیکنم ۵ درصد از زوج ها هم زندگی سالمی داشته باشن و معنی تعهد رو میفهمن و از زندگیشون لذت میبرن . نمونه اش خودم … فکرشو هم نمیکردم که همچین اتفاقاتی تو زندگیم پیش بیاد . نگاه جنسیت زده ای داریم به اطرافمون و وقتی یه جنس مخالف رو میبینیم اولین چیزی که به ذهنمون میاد جنسیت اونه نه انسانیتش . منم ناخواسته خلاف اعتقادم وارد رابطه هایی شده بودم ولی الان مطمئنم که دیگه به نسیم خیانت نمیکنم و بخاطر الهام هم عذاب وجدان دارم . سخته برام که به نسیم بگم که با الهام بودم و بهش خیانت کردم . بخاطر خودش بهتره که سکوت کنم و بنوعی دروغ بگم . چون اگه بفهمه دلش میشکنه . گر چه در مورد الناز هم بهش خیلی برخورد و شخصیتش زیر سوال رفت . هر کار اشتباهی تاوانی داره . نمیدونم تاوان خیانتم به نسیم رو باید چطور بدم . اما از خودم بخاطر اتفاقات پیش اومده دلخور بودم و تنبیهی بالاتر از این نیست که مدام خودت رو شماتت کنی و عذاب وجدان داشته باشی . نیم ساعتی سرمو توی کافه گرم کردم . چنان توی فکر فرو رفته بودم که متوجه رفتن اون خانوم هم نشده بودم . کیفمو برداشتم که برم که یهو دیدم یه کارت کنار کیفم افتاده و روش شماره موبایل نوشته شده و کنارش هم نوشته شده مهسا . کارت رو مچاله کردم و رفتم سمت صندوق . حتما همون خانمی که نزدیکم نشسته بود کارت رو پیش من انداخته بوده . صورتحسابم رو پرداخت کردم و از کافه زدم بیرون . کارت مچاله شده توی دستم بود ، کسی هم پیشم نبود ، خودم بودم و خودم و وجدانی که بخاطر اتفاقات قبلی منو سرزنش میکرد . اما نمیدونم چرا یه حسی تو وجودم بود که مانع از دور انداختن کارت می شد …

نیاز به یه مشاوره داشتم . زندگیمو دوس داشتم ولی خطاهایی داشتم که میتونست منجر به خراب شدن زندگیم بشه . رابطه ای که با یه نگاه شکل بگیره و برای هوس بازی باشه چه لذتی میتونه داشته باشه . سکس وقتی لذت بخشه و آرامش میده که از روی علاقه باشه . اون هم با کسی که نسبت به هم تعهد داشته باشن . شاید حتی این تعهد خارج از ازدواج باشه ولی دو طرف بهش پایبند باشن . برعکس خیلی ها که در ظاهر زن و شوهر هستن و مثلا به هم تعهد دارن اما خیلی کارا میکنن . تنوع طلبی رو میشه توی رابطه با یه نفر هم ایجاد کرد . این چیزا که از فکرم گذشت حتی خودمو شماتت کردم که چرا شماره رو برداشتم . کارت رو پاره کردم و ریختم دور . نسیم انتخاب اول و آخرم بود . رفتم خرید و برای نسیم هم لواشک خریدم . توی بازار که میچرخیدم چشمم به ویترین موبایلی خورد . یه گوشی خیلی قشنگ دیدم . برای نسیم خریدمش و از فروشنده خواستم کادوش کنه . ولی کاغذ کادویی نداشت . گوشی رو گرفتم و رفتم دنبال کادویی یا لوازم التحریر . چند دقیقه ای گشتم تا یه لوازم التحریر پیدا کردم . کاغذ کادو انتخاب کردمو و گوشی رو کادو کردم . یه شاخه گل هم خریدم و راه افتادم سمت خونه . به خونه که رسیدم الناز رو دیدم که از خونه زد بیرون . متوجه من شد و اومد سمتم . هدیه نسیم رو توی دستم دید و بهم برای باردار شدن نسیم تبریک گفت .
+ مرسی الناز جان . هر وقت حالشو داشتی به نسیم سر بزن . ممنون که اومدی و خوشحالم که شما رو دوباره با هم دیدم .
– منم خوشحالم که میبینم زندگیتون خوب پیش میره و شما دو تا رو خوشحال میبینم . فقط کاش …
+ کاش چی ؟
– ولش بیخیال
+ بگو نترس نسیم نیست
خندیدم و نگاهش کردم .
– فقط کاش نسیم نمی فهمید . تو چشماش خجالت میکشم نگاه کنم . اون صمیمی ترین دوستمه .
+ آره سوتی بدی بود . بهر حال خدا رو شکر به خیر گذشت .
– به چه قیمتی ؟ آبروی من رفت . الان نسیم در مورد من چی فکر میکنه ؟ کاش باهات رابطه داشتم دلم نمی سوخت .
+ اوخ نگو که دلم کبابه . بد موقع فهمید کاش یکم دیرتر میفهمید .
خندیدم و گفتم شوخی میکنما . اشتباهی بود که از سرمون رد شد .
– آره کاش یکم دیرتر می فهمید . چون من خیلی انتظار بودن با تو رو کشیدم و همون لحظه که داشت همه چی اوکی میشد نسیم فهمید .
+ الان فرض کن نسیم نفهمیده . دوست داری باهام رابطه داشته باشی ؟
– خب آره چون من حتی گاهی اشتباه کردن رو دوس دارم . میدونی چیه سیاوش . من شهامت اینو دارم که چیزی که میخوام رو به زبونم بیارم .
اینو گفت و خداحافظی کرد و رفت .
حرفش تلنگری بهم زد . حق با الناز بود . من خواسته و عملم یکی نبود . من رابطه با الناز رو میخواستم ولی بخاطر نسیم این کار رو نمیکردم . در واقع تمایلی که هست ولی سرکوب میشه . فکرمو بهم ریخت و رفت .. در رو باز کردم و وارد خونه شدم ..

وارد خونه شدم . نسیم مشغول شستن ظرفا بود . وسایلی که خرید کرده بودم رو گذاشتم روی میز و رفتم شیر آب رو بستم و به نسیم گفتم :
+ سیاوش مرده باشه که نسیم جونش دست به سیاه و سفید بزنه
– ووی نسیم جونشو کی بخوره ؟
+ من من
– باز حشری شد
+ ههههه . خب خودت گفتی . من نخورم کی بخوره آخه ؟ فدات شم برو بشین اونجا . من ظرفا رو میشورم . تعریف کن ببینم الناز چی میگفت . چی شد که اومد خونه پیش تو ؟
– خودم بهش زنگ زدم . دلم نمیخواد کدورتی بین من و کسی باشه . حرف خاصی نزد ، خیلی عذرخواهی کرد از دسته گلی که به همراه شما آب داده بود و گفت که مقصر خودش بوده و تو هیچ تقصیری نداشتی . منم برات جایزه یه دارکوبی در نظر گرفتم که هر وقت خواستی دو دستی تقدیمت کنم .
از خنده نمیتونستم حرف بزنم . بزور گفتم :
+ دو دستی رو خوب اومدی . پرتف دارکوبی ها . بزار ظرفا رو بشورم الان میام هنرتو ببینم .
نسیم هم خنده ای تحویلمو داد و گفت بچه پر رو با دوستم ریخته بودین رو هم حالا جایزه هم میخوای ؟ روتو برم پرروووو . راستی زنگ زدی خونه تون ؟ برای فردا اوکی کردی بریم بهشون سر بزنیم ؟
+ آره عزیزم . فردا میریم . خوب بحثو عوض میکنیا . اوکی نزن من میرم به جای دارکوبی خودم یه کاری میکنم . فیلم دانلود میکنم میشینم میبینم . شما هم زحمت نکش …
– آخی دلم سوخت . باشه عزیزم تو جون بخواه . بعد زایمان هر شب بهت میدم .
+ بزک نمیر بهار میاد کمبزه با دارکوبی میاد
– حالا چه گیری دادی به دارکوبی . مجلسی دوست نداری ؟
+ مجلسی چجوریه اونوقت ؟ پرحوصله و درآرامشه ؟
– آره . آخ گفتی . اصلا خودمم هوس کردم بیشرف . ظرفا رو ول کن بیا اینجا ببینم ..
+ الان آمادگیشو ندارم . بزار ظرفا رو بشورم . تمومه دو تا تیکه دیگه مونده آ آ …
– شام چکار کنیم ؟
+ میریم بیرون . چی دوس داری ؟
– حالا کو تا شام . فعلا بیا یکم شیطونی کنیم . دهنم آب افتاده بدجور ..
ظرف ها رو شستم و پریدم تو حموم . یه دوش فوری گرفتم و همینجوری بدون لباس رفتم پیش نسیم ..

از حموم که اومدم بیرون دیدم نسیم لخت دراز کشیده رو کاناپه و تا تعجبمو دید زد زیر خنده . رفتم کنار کاناپه نشستم و سینه شو کردم تو دهنم . گفت سینه مو نه تو رو خدا . دکتر گفته نه . پاشو من میخورم ، من نمیخوام ارضا شم عزیزم .
+ فقط بخوریش ؟ نامردو ببین . بلد شدم جلوش ایستادم . دو دستش رو به کمرم گرفت و با زبونش سر آلتمو لیسی زد که پام سست شد . زبونشو چرخوند روی آلتمو میک محکمی زد . صحنه ای که میدیدم خیلی لذت بخش بود ولی سکس کامل دوس داشتم که نسیم می گفت امکانش نیست . بیضه هامو با دستاش که تفی کرده بود می مالید و آلتمو تا ته میکرد تو دهنش . صدای ساک زدنشو دو دستی مالیدن آلتم حسابی تحریکم کرده بود ‌. از پایین بیضه هام لیس میزد تا سرش و لباشو میزاشت رو آلتمو همشو میکرد تو دهنش . با لباش آلتمو ماساژ میداد . دلم برای لیسیدن آلتش لک زده بود . ازش خواستم که کمی اینکارو کنم . تحریک شده بود و بدون کوچکترین حرفی قبول کرد . پاهاشو باز کرد و زبونشو دور لبش چرخوند و گفت ارضا نشما فقط یکم بخور . نفسم به آلتش خورد آهی کشید و دستشو خیس کرد و مالید به چوچوله اش . دستشو کنار زدمو و چوچوله اش رو لیسیدم . لبامو روی لباش میمالیدم . سوراخ آلتشو بوسیدم . بوییدن آلتش هم تحریکم میکرد . آلتش باد کرده بود و مشخص بود که حسابی تحریک شده . از طرفی دکترش ارضا شدن رو براش ممنوع کرده بود و از طرف دیگه ارضا نشدنش باعث میشد که درد بکشه . برای همین بلند شدم و گفتم بسه . اخمی کرد و گفت :
زودتر این دوره رو رد کنیم حسابی از خجالت هم در بیاییم . دو دستی آلتمو مالید و سرشو بوس میکرد . حس کردم چیزی به ارضا شدنم نمونده ، ازش خواستم که مکش بزنه . این کارو که انجام داد نفسم تند تر و تند تر شد . التمو از دهنش بیرون کشیدمو همه آبمو روی صورتش خالی کردم . چشماشو بسته بود که آبم توی چشماش نپاشه . نفس عمیقی کشیدمو خندیدم و عذرخواهی کردم . رفتم و دستمال کاغذی آوردم که صورتشو تمیز کنم . آبم اومده بود ولی دلم سکس میخواست . با خنده نگاهم کرد و گفت چه داغ بود آبت ، دوس داشتم توی ک..ص.م خالیش کنی . بغلش کردمو بوسیدمش . گفتم :
بزار نتیجه قبلی بیاد بیرون چشم هر سال یه بچه برام بدنیا بیار . حسابی خندید و گفت وای نه عذای همینو گرفتم که چجوری میخواد از ک..ص تنگم بیاد بیاد بیرون .
+ تنگگگ ؟ اوف نگو که دلم کباب شد .
– بازم میخوای ؟
+ نه عزیزم مرسی ببخشید تو اذیت شدی .
– نه اذیت نشدم . آخه هنوز سیخه طفلکی
نگاهش کردم . راست میگفت ولی خب شدنی نبود . یک لحظه یاد حرفای الناز افتادم و تو دلم خودمو بخاطر تمایل به سکس با الناز نهیب میزدم . نسیم بلند شد و دستمو گرفت و گفت بریم یه دوش بگیریم . بعد از دوش گرفتن لباسامو پوشیدم . برای خرید شام از خونه زدم بیرون . از فکر الناز نمیتونستم بیرون بیام . شماره الناز رو گرفتم …

چند تا بوق خورد ولی الناز گوشی رو جواب نداد ، دلیلی برای قهر کردن نداشت . با خودم گفتم شاید دستش بنده و متوجه که بشه خودش تماس می گیره . رفتم رستوران و برای شام سفارش غذا دادم . رفتم و دم در رستوران ایستادم و منتظر شدم تا سفارشم آماده شه . کنار رستوران سوپر مارکت بود . سیگار گرفتم و روشن کردم . شماره الناز رو دوباره گرفتم . باز هم جواب نداد . فکرم درگیرش شده بود . گوشیم زنگ خورد . پک عمیقی به سیگار زدم و با تصور اینکه الناز تماسمو دیده و زنگ زده سیگار رو انداختم و گوشی رو جواب دادم .

تا میخواستم دهن باز کنم که بگم : ” چرا جواب نمیدی ؟ ” متوجه شدم که پشت خط نسیمه نه الناز .. سراغمو گرفت و گفت که حوصله اش سر رفته ، منم کمی قربون صدقه اش رفتم و گفتم چشم بهم بزنی با شام اومدم خونه . حین صحبت با نسیم رفتم داخل سالن رستوران و با اشاره فروشنده رفتم و غذا رو تحویل گرفتم . از نسیم خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم . مسیری که رفته بودم فاصله کمی تا خونه الناز داشت . غذا هم سرد میشد ولی یه حسی منو به سمت خونه الناز کشوند . دوباره به الناز زنگ زدم باز هم جواب نداد . تماس می گرفتم که بهش بگم با اینکه منم به رابطه تمایل دارم ولی حق نسیم نیست که بهش خیانت کنم و ازش بخوام که با کاراش و حرفاش منو تحریک به خیانت نکنه . رسیدم به خونه الناز . داشتم رد می شدم که متوجهی چیزی شدم که باورش برام سخت بود . چیزی که دیدم منو شوکه کرد …

ماشین بهروز کنار خونه الناز پارک شده بود . حتما الناز و بهروز با هم دوست شده بودن .. اون هم بدون اینکه به ما چیزی در این باره بگن . دیدم نسبت به الناز و بهروز عوض شد . حس خوبی به این اتفاق نداشتم . حس کسی رو داشتم که دورش زدن . از طرفی هم خوشحال شدم . چون تمایلم به رابطه با الناز هم به یکباره فروکش کرد . ذهنم پر علامت سوال شد . مونده بودم چه عکس العملی نشون بدم . به سمت خونه راه افتادم و با خودم گفتم بعدا سر حوصله فکر میکنم و یه کاریش می کنم . چشمم به گوشی موبایلی خورد که برای نسیم خریده بودم . یادم رفته بود بهش هدیه اش رو بدم . پاکت گوشی و پلاستیک غذا رو برداشتم و وارد خونه شدم . توی آسانسور که بودم گوشیم زنگ خورد ، الناز بود …

گوشی رو جواب دادم . الناز عذر خواهی کرد و گفت که متوجه تماسم نشده . به روش نیاوردم که ماشین بهروز رو دم در خونه اش دیدم . گفتم که میخواستم همو ببینیم و راجع به چیزی صحبت کنیم که جواب ندادی ، باشه برای یه وقت دیگه . الان پشت در خونه ام و میخوام برم تو و نمیخوام نسیم رو حساس کنم . گفت پس هر وقت تونستی تماس بگیر . خداحافظی کردیم . کلید زدم و رفتم تو . نسیم مشغول صحبت با نسا بود . برام دست تکون داد و به صحبتش ادامه داد . بلند گفتم به نسا سلام برسون . رفتم توی آشپزخونه و میزو چیدم . گوشی که برای نسیم خریده بودم هم گذاشتم کنار دستم . صحبت نسیم تموم شد و اومد پیشم .
+ سلام آقایی ببخشید . نسا سلام رسوند . پس فردا میاد خونه مون که چند روزی بمونه .
– سلام خانمی بیا بشین که غذا سرد شد . قدمش رو چشم . بیا ببین برات چی خریدم .
+ کو ببینم
– ایناهاش . امیدوارم بپسندی
گوشی رو دادم دستش . خیلی خوشحال شد و کلی تشکر کرد . شام رو خوردیم و از هر دری حرف زدیم تا ساعت ۱۲ شد . گوشی جدیدشو برداشت و سیم کارت رو جابه جا کرد و گوشی قبلیش رو گذاشت توی کشوی میز آرایش . کنارش دراز کشیدم . ناز و نوازشش میکردم و اون هم سرگرم گوشی بود . خیلی خسته بود طولی نکشید که خوابش برد . فکرم درگیر الناز و بهروز شده بود و خوابم نمی برد . چشمم به گوشیش خورد و یادم به اون روز افتاد که وقتی دستمو سمت گوشیش بردم گوشی رو از دستم کشید . ازش رفتاری ندیده بودم که بخوام شک کنم ولی بهر حال بخاطر اون روز کمی ذهنم مشغول شده بود . گوشی رو برداشتم و رفتم تو پذیرایی که بیدار نشه و متوجه کار من نشه …

اول رفتم توی مخاطبین رو نگاه کردم . چیزی نبود ، همه رو میشناختم . تلگرام و اینستا رو هم چک کردم خبری نبود . انتظاری جز این هم نداشتم . بلند شدم که گوشی رو بزارم سر جاش که یهو یادم افتاد که من شماره الهام رو توی بلک لیست دارم . رفتم بلک لیست رو آوردم . خالی بود . البته گوشی جدیدش بود و مسلما چیزی توش نبود . رفتم و گوشی رو گذاشتم سر جاش و گوشی قبلیش رو از توی کشوی میز آرایشی برداشتم . پیامها و مخاطبین و همه جا رو چک کردم . خبری نبود . رفتم توی بلک لیست . یه شماره اونجا بود . چرا نسیم این شماره رو بلک لیست زده بود ؟ حتما مزاحمش میشده طرف و حتما که مثل من که الهام رو زده بودم بلک لیست که نبود . برای اینکه خیالم راحت شه شماره رو یادداشت کردم که فردا آمارشو در بیارم . گوشی رو بردم و گذاشتم سر جاش . دراز کشیدم که بخوابم ولی خوابم نمیبرد .
نفهمیدم کی چشمام گرم شد و خوابم برد . خواب بدی دیدم و از خواب پریدم . نسیم در حال سکس با یه نفر بود و من چشمام بسته بود . فقط صدای نسیم بود که میومد . از خواب پریده بودم و نفس نفس میزدم . رفتم یه لیوان آب خوردم . کمی آروم شدم . حتی با اینکه میدونستم خوابه اذیت بودم . فردا اون شماره رو چک میکنم تا از کار نسیم سر در بیارم . توی همین فکرا بودم که خوابم برد . با صدای نسیم که آروم صدام میزد از خواب بیدار شدم . بلند شدم صورتمو شستم و مسواک زدم . صبحانه هنوز آماده نشده بود .
+ خوب خوابیدی سیاوش جونم ؟ چرا اینقدر گرفته ای ؟
– کابوس می دیدم . چه خوابی .
+ آخی . چه خوابی دیدی عزیزم ؟
– یادم نیست فقط وقتی بیدار شدم خیلی آشفته و بهم ریخته بودم .
+ وا هیچیش یادت نیست ؟
– چرا اما خب فکر کردن بهش هم اذیتم میکنه چه برسه بخوام راجع بهش صحبت کنم .
+ باشه عزیزم . ببخشید . امیدوارم که زندگیت سراسر آرامش باشه . چون خواب بازتاب اتفاقایی هست که تو بیداری برامون پیش میاد .
– قربونت برم . کنار تو همیشه آرامش دارم .
صبحانه رو خوردم و رفتم که لباس هامو بپوشم که برم سر کار ..
نسیم صدام کرد و گفت مگه امروز رو مرخصی نگرفتی که بریم خونه بابات ؟
دکمه های پیراهنم رو دوباره باز کردم و لباسهامو عوض کردم . رو به نسیم گفتم پس من یه دو ساعت دیگه بخوابم که خیلی خوابم میاد .
+ باشه بخواب فدات شم . منم لباس هاتو میشورم و اتو میکنم که مثل دسته گل باشی خونه بابات …
تشکر کردمو رفتم روی تخت خواب ولو شدم …

چشمهای سیاوش ورم کرده بود بنظرم چهرش مشکوک بود یکم براندازش کردم و رفتم سراغ کمد لباسهام یکی دو دست لباس راحتی برای خودو سیاوش برداشتم گذاشتم داخل کیف دستیم .

حولم و برداشتم و رفتم حمام دوش گرفتم .
از حمام که اومدم موهام و سشوار کردم موچین رو برادشتم و یکم زیر ابروم و تمیز کردم و شروع کردم به آرایش کردن

دلم میخواست پیش خانواده سیاوش خیلی تمیز و مرتب به نظرشون بیام .

صورتم ورم داشت ولی کاریش نمی شد کرد حاملگی همین چیزارو هم داره دیگه .

سیاوش همچنان خواب بود چند بار به گوشش اسمس اومد ولی سیاوش غرق خواب بود.

رفتم بالا سر گوشیش یه نگاهی انداختم به گوشیش .

سیامک برادرش بود .

چند پیام پیاپی فرستاده بود که چرا نیومدین خیلی زشت بود اگه دم ظهر برای نهار می رفتیم .

نشستم لبه تخت آروم سیاوش رو تکون دادم با صدای آهسته ای صداش زدم .

+سیاوش جان !
+سیاوش عزیزم نمی خوایی بیدار بشی ؟
+عشقم خیلی دیر شده بی احترامیه اگه موقع نهار برسیم .

سیاوش چشمهاش و بزور باز کرد و پرسید ساعت چنده مگه ؟

+عزیز دلم نزدیک ظهر من حمام رفتم و امدم یک سری کارا م و هم انجام دادم
ولی همچنان خواب بودی .

سیاوش از جاش نیم خیز شد گوشیش
رو عسلی کنار تخت بود برداشتش یه نگاهی به گوشیش انداخت و بلند شد رفت سمت حمام .

سیاوش از حمام اومد و آماده شدیم ولی خیلی دیر شده بود .
سرراه به سیاوش گفتم دست خالی نریم بهتره یه جعبه شیرینی خریدیم .

رسیدیم به خونه پدر سیاوش .

زنگ در رو زدیم وارد خونه شدیم پدر سیاوش از مادرش جدا شده بود و بعداز جدایش ازدواج مجدد کرده بود.
یه خانوم آروم و مسنی کنار پدر سیاوش ایستاده بود سیامک هم در کنار شون .

پدر سیاوش با دیدن سیاوش اشک تو چشمهاش جمع شد سیاوش رو محکم تو بغلش کشیدو و پشت هم بوسه می زد به صورت سیاوش .

سیاوش همچنان غرور خودشو حفظ کرده بود.
من هم با با بقیه سلام و احوالپرسی کردم .
سفره ناهار آماده و چیده شده بود .

سیامک برای اینکه جو عوض بشه به شوخی گفت امروز خیلی خسته شدم
کلی کباب و جوجه رو منقل گذاشتم و کبابشون کردم .

پدر سیاوش خندید و گفت :

_تو خودت و بزور تکون میدی اگه اینهمه کباب تو درست می کردی من برات یه رستوران می خریدم .

همگی خندیدیم و زن بابای سیاوش گفت؛

حالا بشینید سر سفره تا غذا از دهن نیفتاده .
مشغول خوردن غذا شدیم.

به خاطر حاملگیم زمین نشستن برام خیلی سخت بود راحت نمی تونستم غذام و بخورم مهری خانوم زن بابای سیاوش بهم گفت بیا باهم دیگه بریم آشپز خونه اونجا میز نهار خوری هست
منم میام پیشت تا تنها نباشی به سیاوش نگاهی کردم و یه عذر خواهی گفتم و ظرف غذا م و برداشتم با مهری خانوم به سمت آشپز خونه رفتم .

احساس کردم با این کارم باعث میشم سیاوش وجود پدرش رو بیشتر درک کنه
شاید این غرور لعنتیش باعث بشه قلبش نرم بشه و پدرو مادرش رو ببخشه .

سر میز من و مهری خانوم هم غذا می خوردیم هم صحبت می کردم که متوجه
شدم گوشی سیاوش زنگ خورد .

و سیاوش با کلمات کوتاه انگار می خواست یجوری حرفش رو قطع کنه.

خیلی حساس شدم ..

گوشام و تیز کردم بهتر بشنوم که متوجه شدم سیاوش به حیاط پشتی خونش رفت ..

خیلی دگرگون شدم.

مهری خانوم با مهربونی دستهام و تو دستهاش نگه داشت و گفت؛

_دختر عزیزم دوست داری برای شام چی بپزم برات .

_چی هوس کردی بگو تا همون و بپزم .

تمام فکرم پیش سیاوش بود انگار مدت زمان تلفنی حرف زدنش خیلی زیاد شده بود یه حس بدی بهم دست دادکه با تکون دادن دست هام از طرف مهری خانوم به خودم اومدم و گفتم :

+جانم ببخشید حواسم جای دیگه بود .

مهری خانوم دوباره همون سوالهارو پرسیدو من بدون اینکه نظر سیاوش رو بپرسم گفتم ، باید شب برگردیم .

یه حسی مثل خوره افتاد به جونم که پاشم برم حیاط ببینم چخبره و سیاوش با کی تلفنی حرف میزنه ، و اینکه از سر سفره بلند شده و همچنان مشغول صحبت کردن هست.

مهری خانوم هم همش سوالهای مختلف ازم می پرسید که مثلا احساس غریبی و خجالت نکنم و من هم با جوابهای کوتاه دادن ادامه حرف رو قطع می کردم .

غذام رو زود تموم کردم که به بهانه صدا کردن سیاوش به حیاط پشتی برم ، همینکه تشکر کردم و از جام بلند شدم صدای درو شنیدم .
انگار صحبت هاش تمام شده بود .

حس کنجکاویم بدجور اذیتم می کرد هرجور می خواستم خودم و قانع کنم ولی ته دلم آشوب بود.

اومدم سمت سیاوش چشم تو چشم شدیم سیاوش نگاهش رو از من دزدیدو با عذر خواهی از پدرو برادرش نشست کنار سفره تا غذاش رو تمام کنه.

بابای سیاوش صدام زد :

_عروس غذا خوردی؟
_امشب مهری خانوم یه غذای محلی درست می کنه دست پختش عالیه .

سیاوش رو کرد به پدرش و گفت :

+بابا یادمه اون موقع ها که ما بچه بودیم موقع غذا خوردن اگه بهانه ای می آوردم یا ایرادی از غذا می گرفتیم بهمون میگفتی مادرتون کدبانوست بهترین دستپخت و داره نمونه این غذا رو هیچ جایی پیدا نمی تونید کنید .

یهو جو سنگین شد ، سیاوش متلک گنده ای پروند به پدرش در حضور مهری خانوم دقیقا مثل بچه ها رفتار کرد خیلی ناراحت شدم به خاطر حرفش .

پدر سیاوش سرش رو پایین انداخت و سکوت کرد و سیامک شروع کرد به تیکه پرونی و شوخی کردن تا جو رو تغییر بده .

یه چشم غره به سیاوش رفتم که خودش و جمع کنه برای اینکه مهری خانوم ناراحت نشه گفتم :

+آقا جون از الان بگم من دست پختم مثل مهری خانوم عالی نیست باید خیلی چیزا ازشون یاد بگیرم .

بابای سیاوش گفت:

_عروس . شما که هنوز دست پخت مهری خانومو نخوردی امروز غذا آماده تهیه کردیم تا برای شام نظر خودتونو بپرسیم باب میل خودتون مهری خانوم زحمت بکشه آماده کنه .

سیاوش برای اینکه بی ادبیشو جبران کنه گفت ؛ هرچی درست کنید ما میخوریم ..

این حرف سیاوش یعنی اینکه ما شام می مونیم منم از فرصت استفاده کردم و گفتم ؛ من عاشق آش رشته ام ولی برای شب خیلی سنگینه سیاوشم گفت وای هیچی مثل آبگوشت بز باش نمیشه یا باقالی پلو با ماهیچه .

سیامک خندید و گفت ؛ لطفا صبر کنید تا منوی اصلی و براتون بیارم بعدشم بلند شد و رفت رو یه ورقه کاغذ لیست غذاها رو نوشت سیامک خیلی شیطون بود یه نفره یه ارتشی بود واسه خودش کلی از کارهاش و حرفهاش می خندیدیم بر خلاف سیاوش که خیلی جدی و خشک شده بود .

بابای سیاوش گفت : شما قول بدین تند تند بیایین پیش ما من خودم به مهری خانوم کمک میکنم مهری خانومم بنده خدا آروم می خندیدو میگفت قدمتون سر چشم منو حاج آقا منتظر شنیدن صدای بچه تو این خونه هستیم تا باشه از این رفت و آمدها …

به مهری خانوم گفتم اینجوری قبول نیست و هر رفتی یه آمدی داره ..

بابای سیاوش :

_عروس الان شما شرایطت خاصه ایشالله هروقت بار شیشه تو زمین گذاشتی ما هم مزاحمتون میشیم .

مهری خانوم اومد کنارم نشست آهسته بهش گفتم ؛ مهری خانوم انگار بچه خیلی دوست دارین چرا خودتون بچه نیاوردین
صورتش سرخ شداز خجالت ، گفت:

حاج آقا بچه خیلی دوست داشت منم همینطور ولی هرچی دوا دکتر رفتیم افاقه نکرد قسمت نبود .

با مهری خانوم گرم صحبت کردن بودیم که دوباره موبایل سیاوش زنگ خورد سیاوش یه نگاهی به گوشیش انداخت و سریع رفت سمت حیاط پشتی .
رنگ از صورت سیاوش پریده بود ته چهره اش عصبانی به نظر میومد .
کاملا حس کردم موضوع خاصی در میونه . به عنوان یک زن حس ششمم خبر حادثه ای تلخ رو میداد.

این بار تصمیم گرفتم ناغافل به حیاط برم و مچش و بگیرم .

منتظر یه فرصت بودم تا صحبت مهری خانوم رو قطع کنم و به سمت حیاط پشتی برم تا بتونم سراز کار سیاوش در بیارم مهری خانومم نطقش گرم شده بود حرفهاش شیرین بود خیلی شمرده شمرده و مهربون صحبت میکرد لفظ بیانش به دل مینشست ولی از طرفی رفتار سیاوش بدجور تو مخم بود.

به ساعت نگاه کردم و الکی گفتم ؛ آخ سیاوش باید به یکی از دوستاش تلفن می کرد یادم رفت بهش بگم از جام بلند شدم که برم حیاط مهری خانوم گفت ؛ خیر باشه دخترم تو بشین من میرم بهش میگم .
+نه . ممنون مهری خانوم خودم بهش میگم یکمی هم تو حیاط راه میرم غذام هضم بشه.

رفتم سمت در ، درو باز کردم سیاوش یه گوشه حیاط ایستاده بود و با عصبانیت حرف میزد به ذهنم رسید آهسته به سمتش برم تا حداقل از حرفاش بفهمم جریان از چه قراره ..
همینکه داشتم میرفتم یهو پشت سر من مهری خانوم اومد و گفت:

_نسیم جان بیا تا باغچه رو بهت نشون بدم ببین من و حاج و آقا چه گلهای قشنگی کاشتیم و قلمه زدیم ..

با اومدن مهری خانوم سیاوش متوجه ما شد و سریع تماسش رو قطع کرد .

خیلی حرصم گرفت ، تیرم به سنگ خورده بود سیاوش از کنارم رد شد و یه مکثی کرد و گفت ؛ نسیم من یکم می خوابم سرم بدجور درد میکنه ..

همون لحظه یه فکری به ذهنم خطور کرد که زمانی سیاوش میخوابه گوشیش رو چک کنم .

مهری خانوم هم گفت ؛ سیاوش جان چایی تازه دم بخور بعد بخواب .
با حرف مهری خانوم سیاوش انگار بدش نمی اومد چایی بخوره بعد بخوابه،
برای اینکه نظر سیاوش تغییر نکنه یا خوابش بپره سریع گفتم :

+قربون دستت مهری خانوم من و سیاوش بعداز غذا اصلا عادت به خوردن چایی نداریم ….

سیاوش هم دیگه حرفی برای گفتن نداشت رفت به اتاق خواب تا استراحت کنه ، من و مهری خانوم یکم تو حیاط موندیم و قدم زدیم حیاط مرتب و تمیزی بود گلدونهای مختلف با گلهای خیلی زیبا دور باغچه با سلیقه چیده شده بود.

ترجیح دادم یکم وقتم و تو حیاط بگذرونم تا سیاوش بخوابه و خوابش سنگین بشه . حواسم اصلا به حرف های مهری خانوم نبود و فقط تو فکر تماس سیاوش بودم .

سر یه فرصت مناسب به اتاق سیاوش رفتم . گیج خواب بود . آهسته گوشیش رو برواشتم و تماس های اخیر رو آوردم ..

شماره الناز بود . دست و پاهام یخ شد داشتم سکته می زدم یه بغضی تو گلوم نشست با نفرت به سیاوش نگاه کردم .

چطور ممکن بود الناز بمن قول داده بود سیاوش ..
سیاوش …
سیاوش چطور تونست باز هم بمن خیانت کنه یعنی تو تمام این مدت بازی میدادنم ..

تف به ذات کثیف جفتشون بغضم ترکید اشکم سرازیر شد ..

قطره های اشکم روی گوشی سیاوش می چکید .
قلبم بدرد اومد من واقعا از گذشتم پشیمون بودم سعی می کردم به سیاوش وفادار باشم یاد حرفهای سوگند دوستم افتادم که میگفت تو هرسنی عاشق شدی باید به تصمیم دلت و عقلت احترام بذاری ولی من به حرف سوگند می خندیدم و برعلیهش جبهه گرفتم ولی مثل اینکه درست می گفت .

دوباره گوشی سیاوش رو نگاه کردم ببینم چند بار با هم در تماس بودن که یه شماره ای منو کاملا متعجب کرد .

اشک چشمهام و پاک کردم تا با دقت ببینم ..

یه شماره سیو شده بود به اسم بلک لیست نسیم …

سریع شماره رو تو گوشیم زدم مطابقت کردم.

وای باورم نمی شد وای ، وای ، وای چطور ممکن بود چطور سیاوش به این شماره دست پیدا کرده قلبم از سینم داشت در می اومد .
نفسهام به شمارش افتاد باورش سخت بود حالا باید چکار می کردم پای آبروم در میون بود یعنی سیاوش فهمیده یعنی لو رفتم..

شاید پیش سیاوش دستم رو شده بود که سیاوش هم برای تلافی با الناز رابطه برقرار کرده بود .

باید هرچه زودتر به عرفان تلفن می کردم باید جریان رو از زبون عرفان می شنیدم ..

دوباره با دقت نگاه کردم آره خودش بود شماره عرفان بود .

تصمیم گرفتم به عرفان زنگ بزنم گوشی سیاوش رو کنارش گذاشتم و گوشی خودم رو برداشتم از اتاق سیاوش اومدم بیرون و یک راست رفتم سمت حیاط . شماره عرفان رو گرفتم ..

چنتا بوق خورد ، عرفان جواب داد .

به اطرافم نگاه کردم اگه می خواستم تو خونه با عرفان صحبت کنم صددرصد میفهمیدن .

برای همین رفتم حیاط ..
گوشی عرفان چند بوق خوردو جواب داد..

_جانم !

+سلام ، عرفان . منم نسیم شناختی ؟

_به نسیم خانوم راه گم کردی از این ورا خانوم خوشگله یاد ما افتادی …

+ممنون عرفان حقیقتش یه خبر بد دارم ..

_ ای بابا ،، دلم برات تنگ شده بود بعداز این همه مدت پیدات نبود هرچی بهت پی ام دادم تلفن کردم ازت خبری نبود که نبود ..

منم فک کردم یکی بهتراز منو پیدا کردی دیگه دنبالتو نگرفتم ..

حالا خبر بدت چیه؟

+ببخشید عرفان شرایطم اوکی نبود . بهت گفته بودم که دیگه نمیخام …

عرفان ،، الان گوشی سیاوش دستم بود یهو چشمم به شماره تو افتاد باورت نمیشه نزدیک بود سکته کنم ،، کسی بهت تلفن نکرده ؟ احیانا از من بپرسه !؟

_ن والا ، شماره من دست سیاوش چجوری افتاد من حوصله دردسرو دعوا مرافعه ندارم حرف عوضی بزنه جوابش و بدجور میدم تا آخر عمرش من و فراموش نکنه ..

+خوب حالا ،، الان وقت خط و نشون کشیدن نیست منو درک کن اصلا دلم نمی خواد ازم آتویی بگیره و همون رو هرسری بهانه کنه ..

فکری به ذهنم رسیده لطفا انجامش بده ،، برا هر دو تامون مشکل میشه ها . تو سیاوشو نمیشناسی خیلی حساسه روی من ..

خطتت و خاموش نکن بذار روشن بمونه ،، سیاوش به زودی باهات تماس می گیره یا شایدم گرفته تو جواب ندادی
ولی در هر صورت لطف کن وقتی شماره
سیاوش رو دیدی گوشی رو بده یه خانوم جواب بده ..

_ جوک میگیا نسیم ، من از کجا بدونم سیاوش کی تماس میگیره شاید اون لحظه جایی باشم که هیچ آدمیزادی کنار من نباشه ..

البته این خطمم دست چند تا دختر افتاده یه جورایی اذیت می کنن ..

یه کاری می کنم خطمو موقت میدم دست دوست دختر یکی از دوستام بهشم یاد آوری می کنم هرکسی تلفن کنه لو نده این خط قبلا دست یه آقا بوده ..

+آره عالیه منم به همین فکر می کردم واقعا ازت ممنون فقط اینکه من الان جایی ام نمی تونم زیاد صحبت کنم
خط جدید تو بفرست برام تو اولین فرصت تماس بگیرم خبر بگیرم ازت ..

_نسیم دلم بغلتو میخواد هنوز یاد بدن نرمت می افتم بدجور حشری می شم
سکس تو بهترین سکسی بود که داشتم یاد سینه های گرد تپلت که میفتم … اووف ..

نسیم یه برنامه بچین همدیگه رو ببینیم
دلم بدجور بغلتو میخواد ..

با صحبت هایی که عرفان می کرد عذاب وجدان نمی گرفتم وقتی یاد این میفتادم که هنوز با الناز در تماسه حرصم می گرفت ولی نمیخواستم هم دوباره بهش خیانت کنم . اصلا شاید من اشتباه میکردم و الناز و سیاوش دلیل تماسشون با هم چیز دیگه ای باشه ..

عرفانو پیچوندم . تازه فکش گرم شده بود شرایط مساعدی برای صحبت کردن هم نبود ، هی ازم قول و قرار ملاقات دوباره میخواست . بهر زحمتی بود دست به سرش کردم و قطع کردم .
برگشتم داخل خونه . هزار تا فکر از مغزم میگذشت . عرفان سیاوش الناز …

تمام مدت فکرم درگیر سیاوش و الناز و عرفان بود تحمل این خیانت سیاوش برام خیلی سخت بود .
آتیش نفرت وجودمو گرفت ، بغض لعنتی داشت خفه ام می کرد …

سوالهای زیادی تو سرم میگذشت داشتم دیونه میشدم ..

چرا ، آخه چرا ؟ چرا سیاوش باید به سمت الناز کشش داشته باشه ..

مگه الناز چی داشت که من نداشتم یا سیاوش خیلی مرد هوس بازی بود یا الناز زن بی بندباری بود ..

عطر غذای آبگوشت فضای خونه رو پر کرده بود ، مهری خانوم انگار برای شام آبگوشت بار گذاشته بود ..
مهمونی خیلی خوبی بود ولی بخاطر اتفاق هایی که برام افتاد کل روزم خراب شد…
شب شد و یه سفره سنتی مفصل پهن شد دقیقا مثل قدیما سیامک حیاط رو آب پاشی کرد سفره شام رو تخت کنار باغچه انداختن خیلی فضای سنتی و قشنگی بود ..
آبگوشت عالی بود با نون سنگگ و ترشی و سبزی خوردن با دوغ ترش محلی واقعا لذت داشت .

چند ساعت بعد از خوردن شام از خانواده سیاوش تشکر کردیم و راهی خونه شدیم توی راه اصلا با سیاوش حرف نزدم سیاوشم تو حال خودش بود …
وقتی رسیدیم خونه زن همسایه رو دیدم یه آقایی کنارش ایستاده بوده انگار داشتن جایی می رفتن …
بعداز اینکه داخل خونه شدیم لباس هامون رو عوض کردیم به سیاوش گفتم ؛ فردا نسا میاد خونم تا زایمانم یک ماه بیشتر نمونده کارهای خونه خیلی برام سخته یه مدت پیشم بمونه تا قبل شروع امتحاناتش ..

سیاوش گفت ؛ باشه بهتر بمونه تو هم از تنهایی در میایی منم خیالم بابت تو راحته چند هفته دیگه هم می برمت خونه مادرت برای زایمانت تا اونجا باشی .
وقتی سیاوش اینو بهم گفت ، یکم عصبانی شدم و گفتم: جلو جلو تصمیم نگیر معلوم نیست برم خونه مادرم
بنده خدا خودش حال نداره اوضاع دست و پاهاش اصلا مساعد نیست من کجا برم؟! حالا یه تصمیمی میگیرم ..
راستی سیاوش این آقایی که دیدیم کی بود کنار اون زن همسایه ..

سیاوش گفت ؛ اون زمان که تو خونه مادرت بودی با صاحب خونه صحبت کردم و حسابی گِله کردم صاحب خونه هم برای اینکه براش شَر درست نشه پولشون رو برگردونده و ازشون خواسته هرچه زودتر تخلیه کنن ..
ولی تا جایی که من فهمیدم البته صاحب خونشون گفت اینکه این زنه یکم شیرین عقله مثل اینکه تو یه تصادف دخترش و شوهرش رو از دست داده خودشم بر اثر ناراحتی اعصاب افسردگی حاد گرفته در کل این حرکاتش باعث می شد تو برداشت اشتباه کنی و ازش بترسی و فقط یه پسر داره که مثل اینکه عروسش راضی نبوده باهاشون زندگی کنه پسره هم دلش نیومده مادرش و بفرسته آسایشگاه براش خونه اجاره کرده ولی با این شرایطی که بوجود آومده بنظرم باید تجدید نظر کنه چون مادرش به تنهایی نمی تونه زندگی کنه ..

بعداز شنیدن این حرفها خیلی دلم برای زن همسایه سوخت از اینکه انقدر زود قضاوتش کردم پشیمون شدم .

قبل از خواب فکرم درگیر کابوس سیاوش و الناز و عرفان و در آخر زن همسایه بود خیلی با خودم کلنجار رفتم تا خوابم برد ..

چون دیر وقت خوابیدم تا ظهر خواب بودم که با صدای زنگ در بیدار شدم .

نسا خواهر گلم اومده بود پیشم بمونه با دیدن نسا خیلی خوشحال شدم ..

از اینکه نسا پیشم بود قوت قلب گرفتم
ماه آخرم بود.
پاهام خیلی ورم کرده بود کارهامو به سختی انجام می دادم .نسا کمک حالم بود .

اتاق ماهیستا رو چیده بودیم و هر از گاهی به اتاق ماهتیسا می رفتم و با دیدن وسیله های دخترم دلم غش می رفت .
ولی افسوس که دیگه دل و دماغی نداشتم برای زندگیم انگار پشتم خالی شده بود.
تمام امیدم به سیاوش بود ولی دیگه اعتمادی بهش نداشتم محکمترین دلیل ها رو برام بیاره هم باز هم باورش برام غیر ممکن بود ..

بعد از موندن نسا همه چیز عادی بود تا اینکه سیاوش چند شبی پشت سر هم به بهانه های مختلف دیر به خونه می اومد و زمانی که به خونه می رسید خسته و کوفته یک راست به اتاق می رفت و می خوابید ..

دیگه مطمئن بودم بقیه ساعتها رو در کنار الناز می گذرونه این قضیه بدجور آتیشم میزد.
اولش اعتراض نکردم ولی یکی دوبار سرش غر زدم و سیاوش هم بدجور تند اخلاق می شد ..

این موضوع بدجور ذهنم و درگیر خودش کرده بود تا اینکه یه نقشه جدیدی تو ذهنم جرقه زد .

شب قبل از اینکه سیاوش بخوابه بهش گفتم :

+ سیاوش جان یه تصمیمی گرفتم ؛ اینکه نسا چند روز دیگه باید برگرده خونه کمک حال مامان و اینکه امتحان داره با بدنیا اومدن ماهتیسا میترسم از درس و امتحانش بمونه ..

از طرفی هم مامان بدجور پاهاش و کمرش درد میکنه دکترش بهش گفته حتما باید عمل کنی در نتیجه نمی خوام مزاحمش بشم ..

به این فکر افتادم به الناز بگم بیاد یه مدت پیشم بمونه اون که بیکاره از خداشم هست رابطمونم که خوب شده

موافقی؟؟؟

_ نسیم مطمئنی ؟؟

آخه الناز بیاد اینجا دوباره الم شنگه جدید راه نندازی من حوصله این حرفها و کارها رو ندارم ..

اصلا ولش کن نمیخواد برات پرستار می گیرم ..

+نه سیاوش خواهش می کنم واقعا از اینکه الناز پیشم باشه احساس راحتی می کنم به پرستار اعتماد ندارم ..

یه مدت پیشم باشه رو پا می شم بچه هم از آب و گل در میاد ..

_ باشه ، خودت می دونی بهر حال حسابی در این مورد فکر کن ..

+باشه ، فردا تماس میگیرم با الناز و موضوع رو با هاش در میون میذارم
ولی مطمئنم الناز قبول میکنه آخه عاشق بچه ست ..

اینجوری با اومدن الناز توی خونه سر از کارشون در میاوردم …

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان ماه تلخ پایان جلد اول

رمان ماه تلخ جهت مشاهده به ترتیب رمان ماه تلخ از اینجا کیلیک کنید خودمو …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *