خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان پسر همسایه / رمان پسر همسایه پارت 3

رمان پسر همسایه پارت 3

رمان پسر همسایه

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

ماهیار درست روبروم ایستاده چشم بمن دوخته بود.

منهم بی اختیار و بدون حرف چشم به عروسکها دوخته، بشدت ته دلم لرزه ای افتاده بود.

درحالیکه یخ دستامو کم کم حس میکردم، داشتم فکر میکردم.

فکر میکردم: خــــــــــدای من، ماهیار چه برنامه و ماجرایی رو از امشب میخواد شروع کنه که اصلا و ابدا در وسع من یکی نبوده و نیست!

خوش بحال خــــــــــودِ بیخیالش که هر چقدر میخواست، می تونست در این لحظات ادای مردهای باکیفیت رو در بیاره و دلی رو اسیر خودش کنه،………….

ولی بازم اون فرد من نبودم……….. نمی تونستم هم باشم…….. من نمیتونستم مثل خودش همراهیش کنم و ……… هرچه بود همین امشب و همینجا باید تموم میشد و هرکی دنبال کار خودش میرفت…….

نگاهم از عروسکها لیز خورد و پشت سرش در چشمان ماهیار نشست.

نگاهش بدون حرف به چشما و صورتم دوخته شده بود و فکر کنم جایی رو ندید نذاشته بود.

در نور روشن مهتاب، چشمم به ته ریش سیاهش افتاد که حالا جور دیگری از جذابیت رو بهش داده بود…… چشماش هاله ای از نور ماه رو منعکس میکرد و خدایا چقدر جذبه داشت……

از فکرم گذشت: تا اونجایی که امروز دیدم و چیزایی که از قبل شنیدم و حالا این پشت بام دستم اومده……… ماهیار قشنگ بود……… ماهیار خواستنی بود……… ماهیار بنظر میومد مــــــــــرد روزهای سخت باشه……..

ماهیار کسی بود هرکاری دلش میخواست میکرد و نظر بقیه براش هیچ اهمیتی نداشت………… ماهیار نیاز به تشکر و تشویق نداشت،………… حالا خالصانه هرچه در وسعش بود در طبق اخلاص میذاشت و بدون هیچ چشم داشتی انجام داده تقدیم میکرد………..

کم موند از فکری که تازه داشت به مغزم رسوخ میکرد لبخندی بزنم، ولی زود جمعش کردم.

ماهیار با این اسم خاص و جدای از اخلاقهای خاصــــــــــتر خودش، شاید برای بعضیــــــــــا میتونست ماه شب چهارده روزها و شبهاشون باشه و مهتاب زیباشو ازشون دریغ نکنه………..

میتونست همیشه حمایتگرشون باشه و چه مهربون حواسش به همچــــــــــی عشقش باشه……….

ولی حیف….. حیف برای من یکی که نمیتونست باشه…..

با پایین اومدن دستش حواسم جمع شد که عروسکهارو بطرف دستم آورد.

آهسته دستمو باز کردم و خرسی هارو گرفتم.

زبونم یارای حرفای زیاد رو نداشت……… حتی نمیدونستم چی باید بگم …….. فقط زمزمه کردم: خیلی قشنگند. دستتون درد نکنه!!

صداش بگوشم نشست که آروم چشم به خرسی ها دوخته بود و گفت: قابل تورو نداره ………….. ولی پارلا………. امروز با تمام دوندگیا و خستگیاش روز قشنگی برام بود………. نمیدونم چی داشت……… ولی دلم رضایت کامل داشت……….

مواظب خودت باش………. هرزمان هم کاری داشتی ……… یادت باشه ماهیار اونور دیوار آماده ست ……….. فقط کافیه صدام کنی…….. فقط کافیه یه تک زنگ بندازی……… فقط کافیه منو با تمام دلت صدا بزنی…….. هرجا که باشم خودمو میرسونم………

الان هم ……. هرچند دلم نمیاد ……. ولی برو که فکر کنم دیگه یه چاییدن رو طلب داری!! دوست ندارم صدای عطسه هات رو بشنوم و اونور دلم ضعف بره که باعثش من بودم مریض شدی……… برو عزیز نادرشاه و پسر همسایه……

لبخندی روی لبام نشست.

سری براش تکون دادم و با دلی لرزان قدمی عقب رفته، با شیطنت گفتم: همیشه اینجوری بعداز کلی داد و فریاد و فحش و ناسزا، حالا ردیف کردن اسم جک و جونورا و تقدیم کردنش به بقیه، مهربون و خوش اخلاق میشید؟؟؟؟؟

خندید…….. بزیبایی تمام خندید……… گفت: نه والا…. فکر کنم از من بدجنس تر خودم هستم و خودم……..

ما بداخلاقها هم فقط با یه عده ی خاص خوش اخلاقیم…………. همونایی که خودمون تشخیص میدیم لیاقت خوش اخلاقی رو دارن یا نه……… و مایه ش یه فداشدنِ جانانه ست………

فقط………. فقط ماجراهای امروز و ……… بافه ی موی قشنگ و ……. دیدن چهره ی زیبای بعضیا از نزدیک……. چشم من و…….. و این کوچهء بن بست….. عجب کاری باهام کرده و….. چه خاطره هایی برام ساخته……

دیگه نتونستم تحمل کنم و لبخندی کجکی با چشم غره ی نازدار چشمام تحویلش داده بطرف در راه افتادم.

پراز محبت گفت: همینجا ایستادم تا درو قفل کنی و خودتو به اتاقت برسونی……….. نترسی که خودم هستم دختر وروجکِ شیطون و ترسوی همسایه…..

پا به پاگرد گذاشتم و بطرفش برگشتم. همچنان داشت نگام میکرد.

سری براش تکون داده آروم شب بخیر گفتم. درو قفل کردم و با پاهایی یخ زده خودمو پایین و پایین تر کشوندم.

دیگه یارای راه رفتنم نداشتم. از خطر فهمیدن بابام جسته بودم و فقط چند قدمی با اتاقم فاصله داشتم…….

روی آخرین پله نشسته سرمو به نرده های چوبی تکیه دادم.

ماهیار تمام قد جلوی چشمام ایستاده بود……. لبخندی پراز افسوس روی لبام نشست…….. کاش…… کاش……… برای من……. از آنِ من…… مال من ….. میشد….

نفس عمیق و سوزانی فرو دادم………. ولی امکان نداشت……….. آسمون به زمین هم میومد…… تمام دنیا کن فیکون میشد……… امکان نداشتتتتت…..

فقط زمانی امکان داشت بابام به این کار رضایت داشته باشه که اونم………… اصلا شدنی نبود.

راه ما چنان از هم جدا بود که هیچ جوری نمی تونستیم یکجا جمع بشیم………. بابام همکه رسما کم مونده بود دشمن خونیش به حساب بیاد……..

دستمو روی قلبم فشردم……. البته به ماهیار علاقه نداشتم…………. عشق رو همکه کلا بیخیالش بودم……. ولی یه جورایی بودنش توی زندگیم میتونست عالی باشه…..

چشمم به خودکار گودزیلا افتاد که روی زمین افتاده بود. از بس با خشم و عجله رفته بودم، حتی افتادنشم حس نکرده بودم!

لبخندی روی لبام نشست. حالا اگه میخواست خودکارشم پشت بام تحویل بگیره تکلیف چی بود؟

صدای مامان از پایین بلند شد که صدام میزد برای میوه خوردن پیششون برم.

خودمو به اتاقم رسوندم و لباسهامو روی تخت انداختم.

دستام با گوشام که کلا یخ زده بود. کنار شوفاژ نشسته
بهش تکیه دادم و دستامو بهش چسبوندم.

دوباره لبخند زدم. امروز و امشب عجب برنامه هایی ساخته و ماجراهایی راه انداخته بودیم. ولی برای یه روزِ پر خاطره ساختن هم بد نشده بود! خب هرچی بود تموم شده و دیگه تکرار نمیشد.

نفس عمیقی فرو دادم و بلند شدم.

پرتقالی که مامان برام پوست گرفته بود رو خوردم و گوشه ای کتابمو دستم گرفتم. ولی راستش حواسم اصلا جمع نبود.

کلمات از جلوی چشمم می گذشتند ولی پشت بام و ماهیار، با حرفا‌ی قشنگش روبروم ویراژ میدادند!

وقتی خودمو روی تختم انداختم، گوشیمو از روی عسلی برداشتم و آنلاین شدم.

اولین پیامهایی که چشممو گرفت مال پسر همسایه بود.

نوشته بود: دخی بلا…….. خودکارمو یادت رفت بدی! میگم حق الناسه……. اگه دوست داری یه تک زنگ بزن خودمو برسونم پشت بام، تحویلم بدی و تا صبح بتونی بدون فکر با خیال راحت بخوابی!

حالا با استیکری دندوناشم بهم نشون داده بود!

خندیدم و پیام بعدیش رو خوندم که نوشته بود:

ما را؛
نگاهی از تو تمام است
اگر کنی…..

چراغ اتاقت روشن نیست. شاید خوابیده باشی.

بدترین جاے شــــب
آنجاست کہ کسی رو پیدا نمیکنــــے

بهش یہ شب بخیرِ ساده بگـــے

ولی تو بخواب نازنینم ….

به جان تمام دلواپسی هایم قسم،

که لحظه ای دیده بر هم ننهم

و نگهبان تمام غزل های بر باد رفته باشم                                 قول می دهم یک مو نیز از سر قاصدک رویاهایت کم نشود ،
تو بخواب نازنینم ……. شب به خیر …. آروم بخوابی جوجو طلا…….

و آهنگ لالایی قشنگی برام ارسال کرده بود…..

پشت میزم نشستم بلکه کمی درس بخونم، ولی امکان نداشت…..

فکرم پیش آهنگش جا مونده بود.

چاره ای نداشتم. تند آهنگ رو دان کردم و هندزفری رو توی گوشم چپوندم…..

آهنگ بحدی دلنشین بود که از شنیدنش سیر نمیشدم…..

آهنگ لالایی که برام فرستاده بود

ای عاشقان بلوا کنید ، امشب دلم سرزنده شد
امشب دلی ، دلبر رسید ، دلدار ما بر خانه شد

ای عشق ما ، بانوی ما ، ای مهربان مه روی ما
امشب نوید جان رسید ، میخانه ها بت خانه شد

ای مطربان چنگی زنید ، با شور اهنگی زنید
امشب نسیم شم وزید، دستان پراز مستانه شد

ای نازنین بانوی ما ، ای تو کمان ابروی ما
امشب چه کردی با امید ، جان بر سر پیمانه شد

ای سوفیان رقصی کنید یا هو یا هو دم زنید
امشب به لطف عشق ما جانان همه جانانه شد

ای شاعران با شاعری ، ای کاتبان با کاتبی
امشب هیاهویی کنید کینجا منی پروانه شد

اونشب با هزار زحمت و جمع کردن زور زورکیِ افکارم کمی درس خوندم و شب بازم با گوش کردن به لالایی زیبای گودزیلای دیوار بدیوار خوابم برد.

روز بعد رو کمی آرومتر بودم و حدودا اتفاقات دیروز برام جا افتاده بود. ولی بازم گاهی افکارم بطرف زغال اخته ی ترش و ملس دیشبی در پشت بام و حرفاش پرواز میکرد و لبام ناخواسته بخنده باز میشد.

دیگه ازش نه خبری داشتم، نه گوش بزنگ خبری ازش بودم.

سه روزی گذشت و کم کم ماجرا برام کمرنگ میشد، ولی گاهی جرقه ای از ذهنم میگذشت و منو به چند روز قبل وصل میکرد که ناخواسته ته دلم می جوشید و لبخندی میزدم !

فردا باز هم یه امتحان دیگه داشتم.

ساعت ۹ شب بود و پشت میزم نشسته کتابم رو مرور میکردم که چشمم به پرده ی اتاقم افتاد.

نور مهتاب بزیبایی روش افتاده کل پرده رو پوشونده بود و آدم دلش ضعف میرفت نگاهی به ماه دلربا بندازه!

روسری قرمزی دم دست داشتم که سرم انداختم و گوشه ی پرده رو کنار زدم…..

نگاهی به اطراف و خونه ی همسایه ها انداختم. هیچکس نبود. سرما همه رو بخوبی غارنشین کرده بود.

نگاهم بالا رفته روی هلال بزرگ ماه نشست. بزیبایی جایگاهشو داشت و مهتابش رو از هیچ کس و هیچ جایی دریغ نمیکرد….

آروم زمزمه کردم:

بابابزرگم یادش بخیر، می گفت یک شب تو آسمون،
ستاره ای میاد که فقط همون یه شب داریش!
اون شب سعی کن بقیه ستاره ها رو نشمری.
فقط به همون ستاره نگاه کنی؛
چون بعدش تو می مونی و یه آسمون پر ستاره
که هیچ کدوم برای تو نیستن و یاد و خاطره ی اون تک ستاره …….

لبخندی روی لبام جا خوش کرد و آروم ادامه دادم: ولی بابابزرگ……. حرفت متین……. اینجوری که من می بینم ماه با زیباییش ….. ماه با ابهتش….. ماه با مهتابش….. ماه با جلال و جبروتش….. کل ستاره های آسمون رو تحت الشعاع قرار داده و اصلا ستاره ها بچشم نمیان……. روحت شاد بابابزرگ…… ما به همین ماه زیبامون دلخوشیم…….. ستاره ها پیشکش کسایی که می خوانش……… من فقط و فقط عاشق ماه می مونم….. ستاره ها اصلا به کارم نمیان….

از افکارم لبخند روی لبم عمیق تر شد …….. دوباره تمام ماه رو با دقت نگاه کردم و چشمی در پهنای مخملگون و سیاه آسمون با ستاره هاش گردوندم!! خواستم عقب بکشم چشمم به ماهیار افتاد…….

درِ نفرروِ حیاط خونه شونو باز کرده بود و همچنان بدون بستن، درحالیکه دستشو به در گرفته بود ایستاده چشم بمن داشت.

لبخندم که درجا پریده بود!

تند خواستم پرده رو بندازم و خودمو عقب بکشم، که یاد حرفاش افتادم.

قرار نبود ادای گاو و گوسفندهارو دربیارم، قرار هم نبود و کسی هم درنظر نداشت منو بخوره……. فوقِ فوقش یه گــــــــــاز کوچول موچول……….

لبامو بزور جمع کردم نخندم و آروم سری برای ماهیار پایین آوردم که همچنان ایستاده بود و نگام میکرد…….

آهسته عقب کشیدم و خواستم پرده رو مرتب کنم که لحظه ای جمع شدن لباشو بوضوح دیدم که برام دورادور بوسه ای فرستاد!

چشام گرد و کل بدنم در آن واحد مور مور بود……

پسره ی مارمولکِ میمون صفتِ عین شامپانزه مثل اینکه امشب حالش خیلی خوب بود…….. شایدم به قول بابام این وقت شب دمی به خمره زده بود که اینهمه رو فرم بود………. ولی….. راستش خودمو به اون راه زدم که مثلا هیچی ندیدم…..

پرده رو تند انداخته هراسان با پاهای لرزانم پشت میز نشستم.

دستامو بهم گرفته دعا کردم: خداجوووووونم منو از شر این پسره یِ نترسِ لاابالی حفظ کن. فقط اگه دهن کسی بیفته داره چیکارا میکنه و چه جوری منو به پشت بام کشونده، آبرو برام نمی مونه…..

دستامو روی صورتم گذاشته از فکرم گذشت: ما قبلا همدیگرو بارها و بارها دیده بودیم. حتی من ماهیار با داداشهاشو خیلی دیده، حالا با سلام و گاهی بی توجه از کنارشون گذشته، دنبال کارهای خودم رفته بودم.

ولی اینبار اصلا سر در نمیاوردم چرا اینجوری میکرد و این رفتارهارو از خودش نشون میداد.

حتی باعث شده بود گاهی فکرم بطرفش پرواز کنه و تمام حرکات، رفتارها، شیطنتها و حرفاش با اون قیافه ی قشنگ و چلمنگش موبمو برام تداعی بشه!

حالا با تمام افکار خوب و بدم گاهی از بیاد آوردن حرفای خودِ بی شعــــــــــورش ته دلم غنج هم میرفت که امشبم این بوس فرستادنش هم قوز بالا قوز شده بود……

وووووآآآآآآآآایییییییی به روزی که بابام می فهمید ماجرا چیه و حالا امشب یه بووووووس ارسالی دبــــــــــش هم تحویل گرفتم!!!!

دیگه نمیتونستم حواسمو جمع درسم کنم! این گودزیلا کاری کرده بود کارستون،……. دیگه باید کتابو می بستم و کنار میذاشتم!

نیم ساعت بیشتر نگذشته بود. تا آنلاین شدم متوجه شدم پیامی از دیووونه ی پرروی همسایه دارم.                                      نوشته بود:
بوی گیسوی ات نمی آید فغان از روسری
باد را باید که بسپارم رضاخانی کند!

#حمزه_کریم_تباح_فر

انصاف ﻧﯿﺴــــﺖ
”ﻣـــــــــــﻦ”
اصلا در فکر و یادت هم نباشم

ولی”ﺗــــــــــــــــﻮ”
ﻫﻨـــﻮﺯ …
ﺩﺭ قلبم
با آن روسری قرمز و
بافه ی موی قشنگت
ﭘﺎﺩﺷــــــــﺎﻫـے کنــــــــــے

جوجو طلای ماهیــــــــــار که بوی عطر نفست
رايحه ی جانمه

وقتی جای چیزی امن است…
کمتر سراغش را می گیری؛

مثل یاد تــــــــــو…
در دل مــــــــــن…

چشام یهو باز شد. یعنیییییی چیییییی! یــــــــــاد تو در دل من دیگه چه صیغــــــــــه ای بود….. نکنه…….. نکنه…… این پسره ی خَرزَهره ی تلخ و مهربون و جذاب با پررویی خاص خودش میخواست …… عشق و عاشقی رو شروع کنه………

دستمو گرومبی روی سرم کوبیدم. با اون بوس راه دورش، حتما همچین تصمیمی داشت دیگــــــــــه!!!

چشام باز شده بود و همچنان از حدقه دراومده چشم به صفحه ی گوشیم داشتم که خودِ بیخیالش درحال تایپینگ بود!

یهو دیدم برام اومد:

بیقراری دل مــــــــــن؟؟؟ لحظه ای آرام بگیر
از دو صد یار مجازی همه شب کام بگیر

خاک عالم به سرت ، عرضه نداری ای دل
لااقل بوسه ای از جوجوطلا پشت تلگرام بگیر !!!

پارلا اگه بدونی چقده خسته ام!!! فقط عشقتو…….. ماهیارتو…….. جیگرتو……… قلبتو که من باشم…….. به بوسه ای مهمون کنی میرم تا کله ی سحر بکوب میخوابم……… فقط بوسش آبدار و محکم باشه و صدادار لطفــــــــــا!!! منتظرم زود بفرست…….. این آهنگ زیبارو هم از طرف من گوش کن که عالیییییییه……

سرمو از روی گوشی بلند کردم. موهای تنم سیخ ایستاده بودند و فقط تونستم از شرم چشمامو محکم بهم فشار بدم!!

وقتی با خشم چشمامو باز کردم با انگشت لرزانم نوشتم: آقای به ظاهــــــــــر محتررررررررررررررررممممم ……. شما واقعا خجالت نمی کشید!!!!……… والا همسایگی و ادب و احترامش حرمــــــــــت داره که شما مثل اینکه اصلا چیزی از این مسایل حالیتون نیست!

لطفا کمی در کلاسهای آداب و معاشرتهای اجتماعی شرکت کنید بلکه چیزهایی یاد بگیرید…….. حیفه اون پدر مادرتون، با داشتن فرزند ناخلفی مثل شمــــــــــااااا…….. حیــــــــــف…

درجا نوشت: با مــــــــــن بودییییی توووووووووو!

فقط اینو بهت قول میدم خفــــــــــه ت میکنم پارلآآآآآآآآآآ…… تا حالا کسی جرات نکرده بود بمن این حرفارو تحویل بده که توووووو از تخمت درنیومده برام شاخ شدی…………..

بلایی سرت بیارم و یه آداب معاشرت یادت بدم خودت حظ کنی دختره ی بی چشم و روووووووو…..

با لرزی که بجوونم افتاده بود فقط نوشتم: با نظر من باشه هییییییییچ غلطــــــــــی نمیتونید بکنید تمام……

نوشت: بچرخ تا بچرخیم……. فقط اون گیسهاتو دور گردنت پیچیده خفــــــــــه ات میکنمممم……. یه غلط کردنی نشونت بدم خــــــــــودت حظ کنی جوجو بی ادب…….

فقط بگم اونشبم کلا خراب شد! درس و کتاب که کلا رفت پی کار خودش…….. با افکاری درهم خودمو روی تخت انداختم و دعا کردم: خدا جووووونم بدجوری پا روی دمش گذاشتم……….. خودت شاهد بودی هیچ جوره تقصیری نداشتم ………. فقط کمکم کن…….

صبح با زنگ موبایلم چشم باز کردم. بشدت خسته بودم و حسم میگفت از نظر روحی براه نیستم….. چشمام اذیت میکرد.

خودمو به آشپزخونه رسوندم که بابام پشت میز نشسته بود و صبحانه میخورد.

گونه شو بطرفم گرفت و طبق معمول همیشه، بوسه ای روی چال گونه اش کاشتم. خودمو روی صندلی انداختم و بیحال شیرمو عسل قاطیش کردم…….

از حال داغونم متعجب بودم و داشتم جستجو میکردم که…….. لحظه ای سرم گیج رفت!!!

لیوانی که به لبم چسبونده بودم و کمی از شیر توی دهنم بود به گلوم پرید و ……. کم مونده بود خفه بشم…..

با ضربه های بابام به پشتم فقط تونستم نفس عمیقی فرو بدم، ولی قسمت نای گلوم بشدت میسوخت!!!

عجب غلطی کرده بودم خودمو با این پسره ی آسمون جل طرف کرده اینهمه رعب و وحشت به جوونم انداخته بودم!!

بازم هراسان اینبار از ته دلم دعا کردم: خدایا خداوندا شیطانِ رجیمت پیشکش درگاهت، اینبار خودت منو از شر این شرورِ بدذاتِ آدم نما حفظ کن!

آماده شده خودمو به پارکینگ رسوندم. ساعت 9 امتحان داشتم و خداروشکر این بار زود جنبیده بودم.

نگاهم کمی نگران به در کوچه ی پسره ی بدترکیب بود که خداروشکر ازش خبری نبود……… حتما زیر سایه ی خدا هنوز کپه ی مرگشو گذاشته بود….

ماشینو توی کوچه پارک کردم و برگشتم درهای پارکینگ رو ببندم.

در دولنگه ی بزرگ رو بستم و تازه خم شده بودم زبانه ی پایینی شو ببندم که وارد شدن عجولانه ی پاهایی رو به پارکینک دیدم و ………. همونجا خمیده سکته رو زدم…..

افتـاده دو چشمان تو در مــردمک من
انگار اثــــر کـــــرده دوباره کلـک من

تو کـودک گستاخ و منم ظرف سفالی
هی لــج نکن و سنگ نـزن بر ترک من

صدمرتبه در آبی چشمت شده ام غرق
افسوس کـه یک بــار نکردی کمک من

طی شد همه ی عمرم و افسوس نبوده
یک خاطــــره در زندگـــــی مشترک من

رفتی من ِ بی خاطره در خویش شکستم
درنامـه نوشتـــم نگزیده است کک من

باز آمــده ای ســـوی دلـم مثل گـذشته
آهنـگ جــدایـی نزنی نی لبـک من! ! !

هنوز فرصت نکرده بودن قدّم رو راست کنم، ولی چشمام به شلوار ورزشی طوسی رنگ نخی دوخته شده بود که بازوم گرفته شده محکم بطرف بالا کشیده شدم!!!

دستم محکم از در کنده شد!

نگاه هراسانم روی صورت ماهیار نشست که بطرفش چرخونده شدم!!!

منو کناری زده، در پارکینگ رو با یه دستش تند بست.

هنوز خودمو جمع نکرده بودم چی به چیه، که عصبانی از این حرکات زشتش، دستم ناخواسته بالا رفت و ضربه ای به سینه اش کوفتم!!

دهنمو باز کرده بلند گفتم: تو اینجا چه غلطییییییییی میکنی………..

که یک دستش محکم جلوی دهنمو گرفته، پنجه هاش بازومو محکم فشار داد!

فشار دستش بحدی زیاد بود فکر کردم استخوان بازوم بی بروبرگرد همین لحظه می شکنه!!

درحالیکه کاملا به در پارکینگ فشرده میشدم، صورتشو جلوتر آورده، لباشو نرسیده به صورتم، درست مقابل دستش که به دهنم فشرده میشد نگه داشت!

تقلا کردم خودمو نجات بدم………. ولی نفس داغ و سوزانش روی گونه هام نشست. بوی سیگاری که شدیدا ازش به مشام میرسید حالمو بهم میزد. مثل اینکه کل شب رو سیگار دود کرده بود!

از بین دندوناش گفت: گفتم حسابت رو میرسم یا نــــــــــه؟؟؟ گفتم کسی تا حالا جرات نکرده بمن از این اراجیف بگه یا نــــــــــه؟؟؟؟ گفتم نمیتونی جلومو بگیری یا نــــــــــه؟؟؟؟

فکر کردی خیلی زرنگی دختره ی سربه هوای شلخته، اونجوری بهم جواب پس میدی؟؟؟؟؟ مگه ازت چی خواستم اونجوری دور برداشتی…… یه استیکر مسخره فرستادن، اونهمه برات سخت بود؟؟!!! پارلا………. پارلا دفعه ی آخرت باشه بهم جواب پس میدی……. از این به بعد میدونم و بلدم تو دختره ی سرتق و بزمجه رو چطوری براه بیارم……..

داشتم خفه میشدم،…… داشتم می مردم…….. قلبم داشت از حرکت می ایستاد…….. ولی حرکتی هم نمیتونستم بکنم…… نای تکون خوردن نداشتم!!

سعی کردم سرمو تکونی بدم، که بدتر به در فشرده شدم و نگاهشو راست توی چشمام دوخته گفت: تکون بخوری که عمــــــــــرا ولت کنم!!!! بازم اگه آروم باشی شاید فرجی بشه و دلم به رحم بیاد……..

بهت اشاره شو داده بودم با من درنیفتی، ولی تو دختره ی لووووووووووس و بدردنخور نادرشاه، فکر کردی حرفام الکیه!!! دفعه ی آخرت باشه پارلا رو حرف من حرف میاری و حالا منو به غلط کردن هم مهمون میکنی………. وگرنه باور کن اینبار خلاصی نداری!

حرفا‌ش مثل آتیشی منو می سوزوند و از اینکه اینهمه ضعیف بودم نمیتونستم عین خودش باهاش رفتار کنم، داشت اشکم درمیومد!!!

بشدت احساس خفت و خواری میکردم، که توی پارکینگ خودمون باهام این رفتارو داشته باشن.

ولی من ……. من میتونستم کاری کنــــــــــم !!!

لحظه ای با فرمان یهویی مغزم، پامو بلند کرده با نوک چکمه ی لژدارم که خودمم میدونستم چقدر محکم هستن و قشنگ آدمو شل و پل میکنن، به ساق پاش کوبیدم !!!

صدای آخــــــــــششششش که بلند شد، دلنوازترین ملودی تمام عمرم بود به گوشم می نشست.

دستش از بازوم کنده شد، ولی جلوی دهنمو همچنان بشدت میفشرد!!!

حتما می ترسید جیغ بزنم و همه ی اهل محل رو بیدار کرده بیرون بریزم !!

تا بخودم بیام و دومین ضربه رو بهش بزنم، دستش که آزاد بود دورم حلقه شد و درحالیکه منو بین بازوش محکم به سینه اش می فشرد، با چشمان خشمگینش توی چشمام زل زد و لباشو به دستش که جلوی دهنم بود چسبونده گفت: ببین ایندفعه دستم مانعی برات هست و تونستی راحت قسر دربری! وگرنه چنان دهنت رو می بندم خودت حظ کنی و تا عمر داری یادت نره……

حرفامو یادت نگه میداری و لااقل پیامهامو دوست نداری، فقط جواب نمیدی و لآآآآآآآآآآآآآآآال!!!!! بلاکمم بکنی که دیگه کارت با کرام الکاتبین هستش…… ببین کی گفتم!!!!!

دیگه نه نای تکون خوردن داشتم، نه قدرت حرف زدن……..

لباش از دستش کنده شده، خواهان و دااااااااغ روی پیشونیم نشست!

سعی کردم پیشونیمو عقب بکشم ولی…… با دستش محکم گرفت و به لباش فشرده اجازه هیچکاری رو نداد!

داغ و پرحرارت بود و منم از درون فقط میلرزیدم.

وقتی لباش کنار رفت آروم ….. آروم….. پراز خواهشِ نگاهش گفت: پارلا…… تا قیــــــــــام قیامت مال خودمیییییییییی……… نادرشاه چه نظری در مورد من داره و چه کارایی میتونه برام بکنه اصلا برام مهم نیست……. اصلا نیست…… من بخوام تورو در آن واحد بدست میارم و احدی اگه حق داره فقط حرف بزنه……

سرمو محکم تکون دادم که گفت: اگه داد و هوار راه نمیندازی دستمو بردارم!

بیحال چشمامو به تایید بستم و گفت: سر حرفت نباشی که …..

کمی صبر کرد و درست نی نی چشماشو بهم دوخته گفت: بهت اعتماد میکنم…….

بعد آروم دستشو کنار کشید که محکم گفتم: کثــــــــــافت عوضییییییی….. بابام بفهمه که شکمتو سفــــــــــره میکنه ………. بوی گند سیگارتم داره حالمو بهمممممممممممممم میزنــــــــــه…… بکش کنــــــــــار….

دوباره دستشو محکم جلوی دهنمو گرفته گفت: بازم که فحش دادی دختره ی چمووووووش……..

لباشو نزدیکتر آورده گفت: یه بار دیگه دهنت چفت و بست نداشته باشه ……. دیگه گناه من نیست ها……. هرچی دیدی از چشم خودت دیدی………. بوی گند سیگارمم،………. حرفت خیلی بهم برخورد………. چون دوست نداری دیگه نمی کشم……. ترک میکنم دلت هرطوری میخواد راضی باشه……. همینجا بهت قول میدم عرووووس خوشگلِ خــــــــــودم…..

الانم ولت میکنم بری به امتحانت برسی…… ولی حرکت اضافه ای بکنی دیگه …….

اینو یادت نگه دار ……. با حرفات کل دیشبو دیوونم کردی همین…….. تازه عوضشو درآوردم و اعصابم کمی آروم گرفته میرم استراحت کنم……..

پارلا…….. اگه فکر کردی ازت خوشم میاد …….. اگه فکر کردی برام خیلی عزیزی ……. اگه فکر کردی دلـــواپست هستم …… اگه فکر کردی یه روز نبینمت دلم برات تنگ میشه و دلتنگی پدرمو درمیاره……… همش رو ‌‌‎‌‌‌‎‌‌درست فکر کردی ……..

ماهیار عاشقتــــــــــه…… برای تو یکی هم جوووووووونش رو میده………. عشق و دلدادگی منم حرف امروز و فردا هم نیست……… حرف خیلی وقتها پیشه……. همین….

آرام دستش از دورم باز شد…….

ایندفعه فقط مات و هنگیده بودم………. این لات آسمون جل منو از آن خود‌ش میدونست…….

عرووووووس خوشگلِ خــــــــــودش……… این لوطی سر گردنه عاشق من شده بود…….. اووووووووه شکر که از آسمون برام جرینگی رسیده بود………

اگه دخترداییم لیلا بود میگفت: خوووووووش بحال بخت بلنــــــــــدت، که دنیارو گز نکرده این زیباروی پری زاده رو پیدا کردی…………. برو در این عصرِ بی شوهری یه نون بخور یکیشم صدقه بده به فقیر فقرا سرت بی کلاه نمونده……

ماهیار انگشتشو روی لبش گذاشته گفت: صدات در نمیادها عشقمممممم……….

نگاهش همچنان بصورتم بود و وقتی دید واقعا هنگ کاملم و تا یه هفته صدا که سهله، از جام هیچ تکونی نمیخورم، خنده ای بصورتم کرده آهسته انگشتشو به گونه ام کشید و گفت: الان بحدی آرومم، میرم میگیرم تا شب میخوابم……….. دوستت دارم جوجوبلای نازِ خــــــــــودم!!!

بعد با آرامشی خاص و ریتمی جالب خوند:

گونه ات آلو، لبت انگور و اندامت هلو
خانه ات آباد بانو، ميوه هايت درهم است

خواستم شاخه ای گل با بــــــــــوسه ای شیرین تقديمت كنم
غيرتم آهسته مى گويد؛ نكن، نامحرم است…..

انشاا… به امید روزی می مونم که محرمم بشی و منم که از خداخواسته ……… فقط روی قلبم می نشونمت….

دیگه ادامه نداد و با لبخندی برگشت. آروم لای درو باز کرد و بدون دیده شدن سرکی بیرون کشید……

لباسهای ست ورزشی طوسی رنگی که به تن داشت مثل یه میخ توی چشمام فرو میرفت…

چشمکی حواله ام کرده گفت: هیشکی نیست…….. من میرم تو هم بدو به امتحانت برس……. آفرین دختر خووووووب……… کاش میتونستم خودم برسونمت……. ولی……

سری با تاسف تکون داد و از پارکینگ خارج شد……

دیگه پاهام نای نگهداری مو نداشت…… دستمو به در گرفتم و چشمامو که سیاهی میرفت رو بستم………

حسرتی در دلم بوجود اومده بود سوزنده……. الان اگه برادری داشتم …….. فقط یه اشاره کافی بود…… مگه میذاشت این پسره ی نکره اینهمه بهم توهین کنه…….. صدرصد خونش براه بود و امشب راس ساعت 9 شام غریبان این بدترکیب براه افتاده بود…….

بزور اشکامو جمع کردم و خودمو داخل ماشین انداختم.

با وضع و اوضاع بی ریختم کاملا مشخص بود امتحان امروز رو عمرا اگه بتونم پاس کنم ……… همچی از مغزم فرار کرده بود…..

هنوز بیحال بودم و حرکت نکرده بودم که لحظه ای نگاهم به درشون افتاد…… آهسته باز شد.

نگاهی پراز آرامش به اطراف انداخته رو بمن گفت: میخوای بیام برسونمت عــــــــــزیزدلللللللللم! هیشکی نیست ها!

چشمامو با حرص بستم. این پسر دیووووووووووونه بود اونم از نوع زنجیریش…….

با خشم چنان دنده عقب گرفته پامو روی گاز فشردم که این بار حتما کله پا سراز پذیرایی همسایه ی سرِ کوچه در میاوردم ………. شایدم راست وسط مغازه ی پتو فروشی آقانادرِ سرکوچه توقف میکردم……..

آمدی تا جان ببخشی شاخهٔ خشکانده را؟
یا بخشکانی زِ ریشه عشقِ باقیمانده را !؟

لرزه برپیکر نشانده خنده ات با این وآن
تا به کِی لرزانی اش این پیکرِ لرزانده را

بیمی ازمردن ندارم،ترس من دوری زِتوست
از چه با قهرت بترسانی دلِ ترسانده را

یا که بُگشا در به رویم از وفا و دوستی
یا بمیران این منِ از خانهٔ خود رانده را

رو گرفتم از همه عالم به عشق روی تو
سوی من اینک بچرخان صورتِ چرخانده را

جِور دنیا آتشم زد،جانِ من یکسر بسوخت
کنج آغوشت بسوزانش تنِ سوزانده را

پامو روی گاز می فشردم و رسما داشتم پس میفتادم. نفسهام در نمیومد…… با خس خسی آشکار هوایی پیدا کرده بزور و خفه فرو میدادم.

قلبم هم که اصلا باهام راه نمیومد و چنان می کوبید داشتم کم میاوردم.

این پسره ی الدنگ بدجوری افکارمو بهم ریخته بود و با کارش دیگه اعصابی هم برام نمونده بود. احساس میکردم اعتماد به نفسمو بشدت از دست دادم.

فکر کردم: يه رابطه هایی واقعا زورکی هست که نه با شخص خاص خودت طرف هستی ،نه بهش تعهدی دارى، نه دلت مياد با كس ديگه اى باشى، نه دوست داری تحملش کنی، ……

ولی اون ته ته تــــــــــه دلت یه جور خاصی بابت بعضی کارا و رفتاراش میلرزه که دوست داری گاهی دورادور ازش خبری داشته باشی،…….. و این از صد تا برزخ بدتره!! یعنی جهنم و قعر هاویه به تمام معنــــــــــا …… همین….

ولی ماهیــــــــــار جور خاصی با رفتارهای زورگویانه اش روی آکسون دندریتهای بدنم پا گذاشته بود و هرلحظه اعصاب بی ریختمو به لرزش درمیاورد ……

اصلا جور خاصی آدمو اذیت میکرد……… با حرفاش تا اون ته جیگرت رو می سوزوند……. حالا زورتم بهش نمی رسید که این ویرانتر از ویرانت میکرد……

میدونستم و مطمئن بودم هیچوقت نمیتونستم از این آدم برج زهرمارِ قلدر، برنده بشم که هیچ چیز در این دنیا واسش مهم نبود………..

چون رسما حیا رو خورده آبرو رو قی کرده بود،…….. اصلا هیچی و هیچکس هم براش اهمیت نداشت که حالا مهم هم باشه……….. فقط خودش بود و خودش با خواسته ها و حرفای صد من یه غاز و زور گفتنهاش…..

لحظه ای چشمامو با خشم بستم!! فقط میدونستم از کار امروزش دلم می سوخت می سوخت……. آتیشم هم سر به آسمون شراره می کشید همین……

لحظه ای از ذهنم گذشت: کاش بتونم و بخودم جرات بدم باهاش یه رابطه ی عاشقانه رو شروع کنم و وقتی واقعا وابسته اش کردم و جوونش بند جوونم شد حالا لحظه ای هم نتونست ازم دوری کنه، قشنگ کنار بکشم و……

اونوقت نوبت ماهیار میمونِ شبه شامپانزه بود بمونه سوزان سوزان و تا جایی که میتونست آتیش بگیره!!

آآآآآآآآاخخخخخخخ دلم تا میتونست خنک میشد و میتونستم نفس راحتی بکشم…..

دستی به چشمان خیسم کشیدم…… نباید جاری می شدند….. نباید گریه میکردم…… میتونستم انتقام بگیرم……….. میتونستم هرطور شده دق دلمو به هر راه ممکن سرش خالی کنم……

ولی…….. ولی …….. ولی واقعا اینکار از عهده ی من برمیومد اینکاره باشم؟؟؟؟ آیا میتونستم همچین بلایی سر پسر مردم اونم پسر همسایه مون بیارم؟؟؟ …….

امکان نداشت……… من اینکاره نبودم……… من اینچنین با این اخلاقهای گند از زیر دستِ نادرشاه و ملکه اش بیرون نیومده بودم بتونم پسر مردم رو دور بزنم……..

هرچند امروز ماهیار باهام بد تا کرده، خیلی ناراحتم کرده بود، ولی من……… من……. با دل و قلب پسر مردم بازی نمیکردم که بعدا هم راست راست جلوی چشماش ویراژ بدم و در نهایت آرامش، برای خودم از خدا عاقبت بخیری و خوشبختی بخوام …….

با این افکار داغووووونم خودمو سر جلسه ی امتحان رسوندم و تا نشستم ورقه هارو پخش کردند…..

مثلا جواب سوالات رو با هزار زحمت از مغزم بیرون می کشیدم و روی ورقه سرازیر می کردم، ولی خودمو به خدا سپرده بودم فقط بتونم پاسش کنم……… نمره ی زیاد گرفتن برام مهم نبود……

این مخل آسایش همه چیز زندگیمو داشت بهم میریخت…… حتی امتحانهامو ……

وقتی خسته از امتحانی در حد یه نمره ی ناپلئونی وارد کوچه مون شدم، چشمم به ماهیار افتاد که دا‌شت ماشینشو می شست.

الــــــــــدنگ بیشعــــــــــووووووور سر کارشم نرفته بود….

بلند توی ماشین گفتم: الهههههههههههههی با اون ماشینِ شسته و تمیزت زیر تریلر هیجده چرخ بری و با خاک انداز هم نتونن از آسفالت جمعت کنن پسره ی ارّه ماهی………

مثل اینکه قحطی آدم و جا بود باید از آسمون هفت رنگ خدا روی سر منِ بیچاره نازل میشدی……

آخــــــــــهههههههه خداجوووووونــــــــــم، از خدایی و کرامتت چیزی کم میشد یه پسر درست و حسابی و جنتلمــــــــن نصیبم میکردی؟

این چیه آخــــــــــههههه……….. والا پسش دادیم بخودت مال بد بیخ ریش صاحابش……. ما که کلا نخواستیم و بیخیییییییییال…..

ولی راستش چیزی اون ته سلولهای مغزم با اخم و لبخندی به لب بهم جواب داد: مگه چشه پسر به این قشنگی……… خوشگل که هست…… مهندس که هست….. خونواده دار هم که هست……. ماشینم که داره….. فقط حیف کمی زیادی لوطی و لات منش هستش که ………

بلند گفتم: که اونم بخوره توی سر بیِ مخِ بی ملاجش الهههههههههی …..

ماشینمو گوشه ای پارک کردم و پیاده شدم.

حس کردم نگاهش از اونور ماشینش بمن دوخته شده که صورتمو برگردوندم و دیگه اصلا بطرفش برنگشتم.

فقط با دیدنش با اون نگاههای تند و تیزش که ته خنده ای هم توش دیده میشد، به بدترین وضعیت ممکن احساس میکردم گلبولهای قرمزم داره از پلاسمای خونم جدا میشه و الانه که وسط کوچه گرومبی کله پا بزمین بیفتم.

با گونه های سرخ و پرحرارتم، تا کلید رو به ورودی انداختم از پشت سر آروم گفت: امتحانو چطور دادی؟ نگرانت بودم طلای ماهیار……

لحظه ای چنان موهای سرم سیخ ایستاد که بالا رفتن مقنعه مو قشنگ حس کردم………

بدون حرف یا حتی نگاهی بهش درو محکم کوبیدم که صداش بگوشم نشست گفت:

با این اوضاع قاراشمیش و قمر در عقرب عروس خانم، برای شادی روح وامونده ی ماهیــــــــــار، فاتحه مع الصلوات اونم با صدای بلنــــــــــد….

لبای بی صاحبم پرید ولی با حرص جمعشون کردم و خودمو به خونه رسوندم.

مامانم طبق معمول منتظرم بود و گزارشی از امتحانم گرفت که گفتم: مامان فقط دعام کن یه ده ناقابل بگیرم. الان کارم فقط گیر این یه نمره هستش بقیه ی نمرات خوب پیشکش……

در برابر چشمان متعجب مامانم خودمو بیحال به اتاقم رسونده، تمام لباسهامو کندم و روی صندلی ریختم.
روی تختم دراز کشیدم و تا آنلاین شدم، اسم گودزیلای همسایه بالا اومد و از خود کروکودیلش پیام داشتم. چشمام رسما دو دو میزد. نوشته بود……

آباد کن بانــــو ..
متروکه قلبــ♡ـــم را

سنـــــدِ دل مــی زنـــــم
به نامِ قداســـت چشمانـــت..

خوشــــــبــــــخــــــتی میدونی یعنی چی؟؟؟

یعـــــــنی….
فقط تــــــــــوووووووو بشی عروس مــــــــــن……
پارلای من، معذرتی بزرگ بهت بدهکارم، ولی باور کن دست خودم نبود! امروز صبح خراب بودم …..خــــــــــراب…..

این سوال که واقعا دوستم داری یا نه خیلی آزارم میده!!!
بشدت سردر گمم!!

دونستن این که کی واقعا دوستت داره کار سختیه؛
اما دونستن این که کی واقعا دوستت نداره کار زیاد سختی نیست…..

تو منو دوست نداری و این عذاب الیمی برای منِ عاشق هستش……. خواهش میکنم کمی ….. فقط کمی بمن فکر کن………….. کمی باهام مهربون باش…..

و این منم که همیشه بیقرار و عاشقت می مونم……… اینو بهت قول میدم……..

بوسه بر لبهای تو
چون آب روی آتش است
از قضا من چند ترم آتش نشانی خوانده‌ام…..

دوستت دارم خیلییییییییی زیــــــــــاد…….❤️❤️💋

آتش و جرقه هایی که از صورتم بیرون می جهید ناکار کننده بود….

نفسهای داغی که از درونم بیرون میومد و سوزش چشمام خبر از حال بدم میداد….

نگاهم چرخید و عاصی از دست پسر همسایه، پیامهامو با انگشتم بالا پایین کردم. لیلا دختر دایی شیطون و نابکارم که لیلون صداش میزدم پیامی داده بود……

چه می شد هستی ام گل بود تا ازشاخه بردارم
که محض لحظه ای لبخند، در دست تو بگذارم

جوانی ام، غـرورم، آبـرویم، آرزوهایـم…
تمام آنچه را که از خودم هم دوست تر دارم

اگر از من بپرسی، عشق “رازمطلق” است، اما
تماماً عـشق تو پـیداست در اجزای رفتارم!

یقین ای دورِ سوسوزن! تو هم دیری نمی پایی
چنان که من سراغ از آسـمان تار خود دارم

فقط در لحظه هایم باش،بی دیدار، بی منّت
نه اینکه آدمم؟ قدری هوا را هم سزاوارم!

بگو با که، کجا، سر می گذاری تا بدانم که
کجا، تنها، سری بر زانوان خویش بگذارم

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان پسر همسایه پارت 21

رمان پسر همسایه جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *