رمان صیغه اجباری

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 21

Rate this post

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان اغشام گلین ن.شته ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

گفتم : چرا به خودم زنگ نزد ؟ گفت : برای منم آلپ اسلان پیغام آورد …گفتم : تو رو خدا اگر اتفاقی براش افتاده به من بگین ..من می تونم الان راه برم خودمو می رسونم …گفت : نه جانم ..ببین الان آنه هم اینجاست همه دور هم هستیم اگر چیزی بود ما که طاقت نداشتیم ..خیالت راحت فردا بهت زنگ می زنه ….
تا فردا سرمو گرم کردم ولی فکر و خیال راحتم نمی ذاشت یک چیزی این وسط درست نبود …نزدیک ظهر یک شماره ی ناشناس افتاد رو گوشیم ..جواب دادم و گفتم : بله …..قلیچ خان گفت : گلین خانم سلام منم ..حال شما خوبه ؟ گفتم : قلیچ خان هیچ معلومه کجایی ؟ دلم هزار راه رفت چرا بهم زنگ نزدی ؟ گفت : از تهران مهمون داشتم ..برای کورس بعدی اومده بودن اسب می خواستن …راستش سرم شلوغ بود ..تو مراقب خودت باش …من یادم نیست گوشی مو کجا گذاشتم ..خودم با شما تماس می گیرم ..من سکوت کردم چون می فهمیدم که حرف زدنش با منم عادی نیست ..گفت ..گلین ؟ آروم گفتم : یا الان بگو چی شده یا فورا میام گنبد ..بی خیال معالجه میشم ..حرف بزن …آلو …آلو ؟ آلو …قطع کرده ..
و گوشی رو پرت کردم روی مبل …

حالا که صداشو شنیده بودم آروم تر شدم ..ولی از ضد و نقیضی که تو حرفای اون و آلماز خانم بود فهمیده بودم یک ماجرایی تو کاره ..کمرم دوباره از استرس زیاد درد گرفته بود ..روی مبل افتادم و فکر می کردم چیکار کنم تا از ماجرا سر در بیارم …ساعت از دو گذشته بود و مامان داشت ناهار رو آماده می کرد و منتظر بابا و ندا بود ..ولی می فهمیدم زیر چشمی مراقب منه ..مدام میرفت تو آشپز خونه و برمی گشت …..بابا که رسید اومد و دستی به سرم کشید و پرسید دختر من حالش چطوره ؟ گفتم خوبم بابا جون……؛؛ ولی تا بهش نگاه کردم دیدم به مامان اشاره کرد ؛؛ ….منظورشو از این اشاره نفهمیدم اما متوجه شدم که هر خبری هست اونا هم می دونن ……که آرتا و ندا از راه رسیدن …همین طور که درد داشتم بدون مقدمه به آرتا یک دستی زدم و پرسیدم …آرتا زود بهم بگو از گنبد تازه چه خبر داری ؟ قلیچ خان الان کجاست ؟ …با تعجب گفت : چرا به شما گفتن ؟ عمو چقدر سفارش کرده که کسی بهتون نگه ….چی بهتون گفتن ؟کی دهنشو باز کرده ؟ گفتم : حالا هرچی تو اصل ماجرا رو برام تعریف کن …..گفت : من نمی دونم به من ربطی نداره ..نمی خوام عمو رو ناراحت کنم ..از مامانم بپرسین …از جام بلند شدم و گفتم : باشه منو ببر پیش ایشون ..زود باش همین الان ….مامان که حیرون مونده بود با التماس به آرتا گفت : تو رو خدا هر چی می دونی بهش بگو این نیلوفری که من می شناسم دست بر دار نیست تا سر از قضیه در نیاره ول کن نمیشه …. دوباره کمرشم درد گرفته ….بگو مادر خلاص ؛؛ خیالشو راحت کن اینطوری زنده بلا ؛مرده بلا بد تره ..بهش بگو.

گفتم: پس شما هم می دونستین …همه می دونن جز من …گفت : چیکار کنم مادر تو بفهمی کاری از دستت بر نمیاد به جز اینکه خودت رو ناراحت کنی ..بعدم آروم نمیشی که ؛؛ باید یک قول بدی تا بهت بگیم؛ میشینی سر جات ,دکترت رو میری استخر هم میری …بدون اینکه اعتراض کنی …..در حالیکه از هیجان دستم می لرزید گفتم: باشه بگین دیگه کشتین منو ..ندا گفت : نه من نمی زارم بگه ..باید اول قول بدی …گفتم : آخه من بدونم چی شده بعد قول میدم ..اصلا نمی تونم حدس بزنم ….تو رو خدا اذیتم نکنین من که دیگه می دونم یک چیزی شده پس بگین خودتون رو بزارین جای من اصلا با خودتون فکر می کنین من چه حالی دارم ؟ بهم حق بدین نگران باشم …..بابا گفت : راست میگه بچه آرتا جان بگو بابا دیگه نمیشه بهش نگیم …
آرتا نشست رو مبل و به منم گفت :خوب شما هم بشین کمرت درد می کنه ..اقلا به من یک قول بده منطقی بر خورد کنی ….خواهش می کنم پشیمونم نکن برات تعریف کردم …گفتم تو رو خدا زود باش دیگه جون تو تنم نیست….. ندا بغلم کرد و گفت بیا بشین تا برات تعریف کنیم …
آرتا گفت : باشه ولی جواب عمو رو خودتون بدین اصلا از من نشنیده بگیرین ….

نمی دونم چرا عمو از اینجا که رفت میره خونه چمدونشو پرت می کنه تو اتاق و ماشین رو بر می داره میره خونه ی آتا …اتفاقا آی چیک تو حیاط بوده …اون بدون اینکه حرف بزنه میره توی خونه و شلاق آتا رو بر می داره بعد آلا بای رو صدا می زنه …از وقتی عمو بیرونش کرده همیشه تو خونه بود …اونم میاد تو حیاط ..و عمو در حالیکه نعره می زده و خون جلوی چشمش رو گرفته بوده …یک ستون کنار دیوار بود شما دیده بودی ..با طناب هر دوی اونا رو می بنده بهش ..و شروع می کنه به زدن … میگن صدای فریاد های عمو تا هفت خونه میرفته ..می زده و می گفته هر دو تای شما باید مثل آغشام گلین بشین … به آی جیک نسبت های بدی می داده و آتا سراسیمه میاد بیرون …می خواد جلوشو بگیره زورش نمی رسه ..عمه آلماز می گفت یک شلاق خورده تو صورت آی جیک و خون زیادی اومده …آلا بای هم بد جوری صدمه دیده ..بعد همون شلاق رو پرت می کنه تو سینه ی آتا و میگه تو این آفت رو به جون ما انداختی اگر وقتی دخترت رو کشت باور می کردی الان این ضحاک مار دوش هفت تا سر نداشت ….و از اونجا سوار میشه و میره اصطبل …یکساعت بعد مامور میاد جلبش می کنه الان عمو باز داشته ..آتا ازش شکایت کرده ….
ادامه دارد

احساسی که من با شنیدن این خبر داشتم قابل توصیف نبود …یک نیروی عجیب و باور نکردی تو وجودم پیدا شده بود چنان از خود بی خود شدم که درد کمرم رو فراموش کردم ….
می فهمیدم که چقدر به اون مرد فشار روحی اومده که دست به این کار زده ….
به جای هر عکس العملی ساکت مونده بودم و بقیه داشتن به من نگاه می کردن ..
هنوز خودمم نمی دونستم که چه کاری باید بکنم ..ولی راستش ته دلم یک رضایت خاصی بوجود اومده بود ..که اونقدر ی که همه فکر می کردن ناراحت نبودم ….
داشتم فکر می کردم این کار لازم بود برای از بین بردن آدم ظالم و نفهم باید کاری کرد ..
نشستن و تماشا کردن همونی میشه که قلیچ خان گفت میشه ضحاک مار دوش ….
هر چی زمان بگذره و ما ازش بترسیم قدرت اون بیشتر میشه ..شاید صدمه دیدن من ؛؛و یا باز داشت شدن قلیچ خان برامون کمی سخت بود ولی به نظرم ننگ زیر بار رفتن ظلمِ آدمِ بی ارزشی مثل آی جیک بدتر بود ….
بله چون من و قلیچ خان تنها بودیم صدمه می دیدیم ولی اگر همه ی خواهر ها و برادرای اون اعتراض می کردن و به جای فرار از خونه ی خودشون جلوی اون می ایستادن کار به اینجا نمی رسید …

نوشته های مشابه

یک نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن