خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان صیغه اجباری / رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 22

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 22

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان اغشام گلین ن.شته ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

از جام بلند شدم و گفتم می خوام برم گنبد ..اگر کسی می خواد همراهم بیاد وگرنه تنهایی میرم …
بابا گفت : تو می خوای چیکار کنی با این کمرت بشین سر جات ….
گفتم : لطفا ..لطفا هیچ کس سعی نکنه جلوی منو بگیره ….چون فایده نداره …
بابا گفت : دخترم بایرام خان و برادر های دیگه شون هم رفتن ..تو می خوای چیکار کنی کسی به حرف تو گوش نمی کنه بالاخره آتا می دونه اون پسرشه نمی زاره اونجا بمونه …
تازه نه من و نه حامد نمی تونیم باهات بیایم درست هم نیست ما دخالت کنیم ….
گفتم: اصلا موضوع این نیست؛؛ من نمی خوام برم قلیچ خان رو از باز داشت در بیارم باید کار نیمه تموم اونو تموم کنم …
اینطور که پیداست یکی باید ضربه ی آخر رو بزنه ..وگرنه دوباره بر می گردیم سر جای اول ….
آرتا خیلی محکم گفت : من باهاتون میام ….
ندا گفت چی میگی تو؟ ما می خوایم نیلوفر نره تو پیش قدم میشی ؟…
آرتا گفت : شما ها نگران نباشین من خودم می برم و میارم صحیح و سالم شما ها که نمی تونین جلوشو بگیرین ..منم می دونم که چقدر عمو از دیدنش خوشحال میشه ..پس دو روزه میریم و برگردیم ..
نیلوفر قول بده همین کارو بکنی من سه روز دیگه توی بیمارستان دوره دارم و باید حتما حاضر باشم …

بطور باور نکردنی راه افتاده بودم ..و با اینکه درد داشتم هیچی برام مهم نبود …
یک ساک کوچک بر داشتم و چند لقمه به اصرار مامان و به خاطر بچه ام خوردم وآرتا هم زنگ زد به مامانش که می خواد بره گنبد و در میون نارضایتی ندا و مامان و بابا با آرتا رفتیم فرودگاه ….
فصل سرما بلیط برای گنبد زود پیدا میشه و بر عکس بهار و تابستون پیدا کردنش چیزی شبیه به معجزه اس …
این بود که زیاد معطل نشدیم و منم تونستم جایی بشینم که راحت تر باشه …
وقتی هواپیما از زمین بلند شد آرتا گفت : نیلوفر می دونی چرا با شما اومدم ؟
گفتم : دلت برام سوخت ؟
گفت : نه بابا این چه حرفیه ..من تازه فهمیدم جریان چیه نمی دونم چرا خانواده ما اینقدر به آبروشون اهمیت میدن که حتی از ما که بچه هاشون بودیم پنهون می کردن؛؛ هیچ کس دلیل اینکه از هم جدا شدن در حالیکه هنوز اینقدر بهم وابستن رو به ما نگفت …
گفتم : تو جریان عمه آوا ی خودتو می دونی ؟
گفت: شنیدم خود کشی کرده ولی کسی دلیلش رو نمی دونه …
گفتم : همین نگفتن حقیقت باعث شده کار به اینجا بکشه ..حالا من همه چیز رو روشن می کنم ..
دیگه باید همه بدونن واقعا چه کسی مقصر این ماجرا هاست …
شایدم خودکشی کرده باشه ..ولی همون طور که گفتی دلیلی برای این کار وجود نداشته,, میگن زیبا بوده ؛ نامزد داشته و مورد توجه برادراش …

یک مرتبه از خواب بیدار میشه و می ببینه یک لیوان سر شیر تازه براش آماده کردن ..می خوره و همون شب تمام می کنه ..
در حالیکه چند شب قبل با چشم خودش دیده که آی جیک رفته سراغ قلیچ خان و ازش خواسته با هم رابطه داشته باشن و تازه چند ساعت تو حال بدی بوده اگر خودش خورده بود به قلیچ خان می گفت یا وصیت می کرد ..
در حالیکه تا آخرین لحظه برای زنده موندن دست و پا زده بود …حالا نظرت چیه ؟
با تعجب و کنجکاوی گفت : کی اینا رو به شما گفته ؟ عمو ؟ حقیقت داره ؟ این کار آی جیک بوده ؟ اون به عمو نظر داره ؟ چرا کسی حرفی نمی زنه ؟
گفتم : اول اینکه نمی تونن اثبات کنن ..دوم اینکه از آبروشون می ترسن ..
سوم اینکه آتا پشت اونه و نمی خواد از دستش بده ..دوستش داره حرفشو باور می کنه …
من دیدم بد جوری گریه الکی می کنه و با قیافه ی حق به جانب از خودش دفاع می کنه و صورت مظلومانه اش هم خیلی بهش کمک می کنه ….
گفت : اصلا فکرشم نمی کردم آی جیک خانم همچین آدمی باشه …
گفتم : من خیلی در موردش فکر کردم ….شاید یک جایی بهش حق بدم ولی نمی تونم قبول کنم که آدما به بهانه ی خوب نبودن زندگیشون اجازه دارن دیگران رو این طور آزار بدن …. یک دختر بچه فقیر بوده که اومده خونه ی آنه برای اینکه تو اون خونه بمونه مجبور شده به آتا التماس کنه که محرمش بشه و برای به دست آوردن قدرت سعی کرده همخوابه ی خوبی براش باشه …
و برای نگهداری اونچه که بدست آورده دست به کارای بدی زده ..

گفت : من به ذات آدما اعتقاد دارم ..آدمی که بدی تو وجودش نباشه در هر شرایطی نمی تونه بدی بکنه نمی تونه قبول کنه جون یک انسان رو بگیره ..
این شرایطی که شما میگین برای همه ی ما پیش میاد ..اون زمان هست که ذات خودمون رو نشون میدیم ..
به خاطر منفعت خودمون پا روی وجدانمون می زاریم یا نه؟ ..فرق نمی کنه مرد و زن نداره ..
خیلی دخترا هستن که شرایط بدتر از اون داشتن ….
این زن اگر پادشاه بود قتل عام می کرد چون رحم نداره ….
گفتم: منم همین طور فکر می کنم …حالا میگم وقتشه این موضوع تموم بشه و من این کارو می کنم …
تو می تونی یک ویلچر برای من تهیه کنی ؟
گفت : چیه درد دارین ؟
گفتم : واقعا زیاد نیست می تونم راه برم ..ولی باید آتا ببینه که قلیچ خان رو تو چه شرایطی قرار داده ..
در واقع مقصر اصلی به نظر من خود خواهی آتاست ..اونه که برای عوض نشدن موقعیت خودش ظلم اطرافیانش رو نمی ببینه ..و این گناهش کمتر از ظالم نیست …..
پرسید چیکار می خواین بکنین ؟
گفتم : کنارم بمون و تماشا کن …فقط کمکم کن ..چون یک دست صدا نداره همه باید با هم باشیم …
رسیدیم بهت میگم چیکار کنی ..
گفت : تا آخرش باهاتون هستم ….
گفتم ممنونم آقای دکتر …

سرمو گذاشتم رو پشتی صندلی …از پنجره بیرون رو نگاه می کردم ..آسمون قرمز شده بود غروب بی نظیری جلوی چشمم بود ..یاد قلیچ خان افتادم و اسمی که روی من گذاشته بود عروسی که با غروب اومده؛؛ آغشام گلین؛؛ ..و من یکبار بار دیگه داشتم می رفتم پیش مردی که سالها بود منتظرم شده بود ..وقتی به کاری که کرده بود فکر می کردم یادم افتاد از همون لحظه ای که دکتر با لحن بدی اونو شماتت می کرد که چرا به فکر من نبوده احساس کردم یک حال بدی بهش دست داد و خیلی ساکت شده بود و حرف نمی زد شاید توی اون چند روزی که پیشم بود ده تا جمله از دهنش بیرون نیومد …حتی شب ها که منو می گرفت توی بغلش فقط موهامو نوازش می کرد و تو فکر بود .. اگر اون تونست به خاطر من این کارو بکنه منم می تونم؛؛ چون به اندازه ی اون عاشق هستم …
بعد از مدت ها وقتی می خواستم از هواپیما پیاده بشم راحت راه میرفتم درد زیادی نداشتم ..اولش اصلا حواسم نبود ولی وقتی به آرتا گفتم : می تونی از یک بیمارستان برای من ویلچر بگیری ؟ تازه یادم افتاده بود که واقعا احتیاجی بهش نداشتم و این قدرت از کجا اومده بود خودمم نمی دونستم ….
آرتا گفت : بله براتون چند ساعتی اجاره می کنم دیگه چیکار کنم ؟ گفتم به بابا و عمو ها و عمه هات که اینجا هستن خبر بده بیان خونه ی آتا …می تونی همه رو جمع کنی ؟ گفت : البته خبر دارن شما اومدی شاید الان تو فرودگاه منتظر مون باشن ..گفتم چه بهتر ……

www.60tip.ir
www.60tip.ir
Rating: 4.7/5. From 3 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان آغشام گلین

رمان آغشام گلین پارت آخر

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار جهت مشاهده به ترتیب رمان اغشام گلین ن.شته ناهید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *