خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان تاریکی / رمان تاریکی پارت آخر

رمان تاریکی پارت آخر

رمان تاریکی

جهت مشاهده به ترتیب رمان تاریکی از اینجا کلیک کنید

شاید هم باید… 

با شنیدن صدای بوق، به خودم آمدم و چند متر جلو تر رفتم. ترافیک این جور مواقع کرج، میلی متری باز می شد! 

به حرکت برف پاکن ها نگاه کردم. قطره های درشت باران با هر حرکت آن ها روی صفحه کشیده می شدند اما پاک نه این دقیقا وضعیت زندگی من بود هر چه قدر هم که از شغل و زندگی سابقم دور بوده باشم، باز هم نمی توانستم خودم را کامل پاک کنم اگر می توانستم، حتی برای یک لحظه هم به نفس نکشیدن این مرد فکر نمی کردم .

با بلند شدن صدای زنگ هشدار موبایلم، سریع و بدون تاخیر موبایل را به چنگ آوردن و محل هشدار را بررسی کردم. از دیدن نقطه ی قرمز رنگ روی لاویج و مختصات ویلای جنگلیم لبخندی به لب هایم آمد. به ندرت پیش می آمد که من حدسی بزنم و غلط از آب در بیاید! 

با باز شدن مسیر مقابلم سریع دنده را جا زدم و ماشین را به حرکت در آوردم، تا فرعی که کمی جلو تر بود با سرعت پیش رفتم و دقیقا قبل از اینکه یک ماشین بتواند از داخل فرعی بیرون بیاید با قطاع بلندی فرمان را چرخاندم و وارد کوچه فرعی شدم که چیزی محکم به شانه ام بر خورد کرد .

بهزاد سراسیمه چنگی به کتفم انداخت و با حیرت به اطراف نگاه کرد: 

_چی شده؟ دنبالمونند؟ گیر افتادیم؟ 

اهم را به جلو دادم و یک دیستم را روی سینه اش گذاشتم و به پشتی صندلی چسباندمش.

_اول اینکه کمر بندت رو ببند، دوم اینکه هیچی نشده سوم اینکه خیلی خوابیدی وقتش بود بلند شی! 

با غیظ نگاهم کرد و ابرویی بالا انداخت و بی حرف مشغول بستن کمر بندش شد .

ظاهرا ساکت بود اما دهانش دائما باز و بسته می شد و حرفی نمی زد. از این حالتش خنده ام گرفت اما به روی خودم نیاوردم:

_ بگو داداش کوچولو، حرف بزن  منفجر شد:

_ د آخه مرتیکه نفهم، نمی گی من خوابم این جوری می کنی زهره ترک می شم؟

الارم های مغزم به صدا در آمدند و لبخندم محو شد حق نداشت هیچکس حق نداشت به من توهین کند. کسی که به من توهین می کرد شایسته ی زندگی نبود و این قانون همیشگی مهرداد بود! 

_همینجوری هر چیزی به مغزت می رسه نشخوار نکن که برات عواقب بدی داره، برادرت هنوزم یه قاتله! 

پوزخند صدا داری زد و شاخ و شانه کشید: 

_همون برادری که دیروز گفت از مرگ نترسم؟ دست بردار بابا! 

فرمان را بین انگشت هایم فشردم که صدای چرم و لاستیکش بلند شد، خدایا صبر تا رسیدن به مقصد چه طور باید با او دوام می آوردم .

بعد از چند دقیقه سکوت مثل بچه های عنق گفت:

_ کجاییم؟ کجا داریم می ریم؟  خشک جواب دادم: 

_کرجیم، داریم می ریم جایی که من می خوام! 

با حیرت پرسید:

_ کرج؟… تو کجا می خوای بریم؟ 

وقتش رسیده بود که حقیقت را بداند، بالاخره او از الان مهره ی اصلی این قضیه می شدو… حقش بئد که بفهمد .

رک جواب دادم:

_ اداره ی آگاهی، می ریم که تحویلت بدم!

بدون اینکه نگاهش کنم می دانستم که دهانش باز مانده و نمی داند چه جوابی بدهد .

ناگهان منفجر شد: 

_این دیگه چه مسخره بازی ایه؟ مگه الان وقت شوخیه؟

بازدمم را با حرص بیرون دادم و فرمان را به سمت پیاده رو کج کردم و سریع پارک کردم. به سمت بهزاد عصبانی برگشتم و بی توجه به او که خواست چیزی بپرسد، خم شدم و در داشبورد را باز کردم و کارت پرسنلیم را بیرون آوردم و مقابلش گرفتم .

اخم کرد:

_ این چیه؟

کارت را روی پایش انداختم و دست به سینه نشستم:

_ سواد داری، بخونش!

اخمش غلیظ تر شد و کارت را برداشت. به چهره اش دقیق شدم تا ببینم چه قدر شبیه پیش بینی من عمل می کند. همان طور که انتظار داشتم اول تعجب کرد اما وقتی که مشخصات را خواند کم کم اخم کرد و بعد به من نگاه کرد. چند بار نگاهش بین من و کارتی که در دست داشت جابه جا شد و در نهایت با حیرت پرسید:

بهزاد: این… این تویی؟ تو…

سال ها  بود که منتظر گفتن این جمله بودم! سال ها بود که منتظر بودم یک نفر را پیدا کنم تا بتوانم از ماهیت شغلم با او حرف بزنم ولی حتی فکرش را نمی کردم که این محرم راز، برادری باشد که تمام این سال ها سعی در نابودیش داشتم! 

به چشم های سبز رنگش زل زدم و با جدیت گفتم:

_ من افسر سپاهم، واحد عملیات و اطلاعات .

منتظر به واکنشش نگاه کردم اما او فقط با حالت گنگی پرسید: _اسمت… مگه فامیلیت شیخی نیست؟ مگه عوض نکردی اسمت رو؟

با بی حوصلگی جوابش را دادم: 

_تو دومین نفری هستی که می دونه شغل من چیه! من مجبور بودم فامیلیم رو عوض کنم چون هم از طرف دشمنای پدرمون تهدید می شدم و هم اینکه …

بهزاد با تمسخر پرسید: 

_هم اینکه چی؟ تو همزمان داشتی دو جا کار می کردی مگه نه؟ اصلا شغل اصلیت چیز دیگه ای بوده، تو اول پلیس بودی! 

با حیرت نگاهش کردم. انتظار نداشتم او چنین حدسیاتی را بزند اما خب… برادرم همیشه بر خلاف انتظار همه رفتار می کرد .

_آره همین طوره. اول پلیس بودم ،یه پلیس معمولی! تازه بیست سالم شده بود که رفتم به اولین ماموریتم، من توی اون عملیات فقط یه نیروی معمولی بودم اما اتفاقی تونستم کلید اصلی حل معمای اون ماموریت رو پیدا کنم. اون قضیه که تموم شد فهمیدم دارند دنبالم می گردند و وقتی که متوجه هویتم شدند، خب… تازه اول مشکلات بود! 

خشک و بی انعطاف پرسید:

_ چرا؟ 

صحنه های آن زمان مقابل چشمانم شکل گرفتند. هیچ وقت آن حجم از استرس را تجربه نکرده بودم. می دانستم اگر پایم به دادگاه نظامی کشیده شود و مسئولین از موقعیت پدرم بویی ببرند، محال است که دست از سرم بردارند .

_من جعل اسناد کرده بودم و یه اسم جعلی به اونا داده بودم؛ مهرداد شیخی، اسمی بود که خودم با کمک یکی از دوستام مدارک و سوابقش رو ساختیم تا من وارد پلیس بشم و حالا همه فهمیده بودند تو از مقررات امنیتی اون موقع کشور خبر نداری، ممکن بود حتی تا پای اعدام هم برم.

بهزاد هیچ ابراز احساسی انجام نداد: 

_خب؟ چه اتفاقی برات افتاد؟ 

دست هایم را روی فرمان کشیدم و به پیاده رو خلوت کنارمان زل زدم: _نمراتی که توی دانشکده داشتم و امتیازایی که توی فعالیت بدنی حتی درجه های علمی گرفته بودم باعث شد از خیر اعدام بگذرند، ولی وقتی از موقعیت سابق پدرمون مطلع شدند راهی برام نموند جز اینکه به سپاه ملحق بشم .

بهزاد کارت را داخل داشبورد گذاشت:

_ و تو هم قبول کردی؛ یه اسم جعلی داشتی که چند سال قبل از اداره ی پلیس خودش رو بازخرید کرد و یه اسم واقعی که فقط توی چهارچوب این سازمان باهاش فعالیت کردی، با این حال همه تورو مهرداد شیخی می دونند. آفرین! نقشه ی فوق العاده هوشمندانه ای بوده! 

با تمسخر و طعنه شروع به دست زدن کرد. اگر چند سال قبل زیر آموزش های سخت نظامی قلب و احساسم را از دست نداده بودم، الان حتما دلم از این رفتار برادرم می گرفت. ولی من دلی نداشتم که بگیرد!

دست به سینه شد و گفت:

_ خب؟ حالا چرا اینارو به من گفتی؟ نمی ترسی با دشمنات متحد شم و لوت بدم؟ 

نفس عمیقی کشیدم تا به خودم مسلط شوم:

_ بهزاد این رفتارت احمقانه است قبلا هم بهت گفتم اگه چیزی رو بهت نمی گم به خاطر خودته، تو همین الان هم نباید می فهمیدی اما من نمی تونستم بذارم این چند ساعت عذاب بکشی اونم اا این وضع قلبت…

نگاهم کرد و با تمسخر خندید، عصبی بود و این را از قرمز شدن سفیدی چشم هایش می شد بفهمم.

بهزاد: خیلی جالبه از وقتی این قلب کوفتی من دیگه نزد همه مهربون شدند، نگران شدند! حتما باید می مردم تا حواست جمع بشه که منم حق دارم یه چیزایی بفهمم؟ 

_خفه شو!

از صدای فریادم شیشه های ماشین خیلی خفیف لرزیدند و بهزاد زبان به دهان گرفت. انگشتانم که دیگر داشت فرمان را خورد می کرد حرکت دادم و به بهزاد نگاه کردم.

_مهم نیست توی گذشته چی بوده! مهم الانه، وقت زیادی نداریم و باید بهت یه چیزایی رو بگم سازمان به من ماموریت دستگیری و تحویل تورو داده و من نمی تونم سرپیچی کنم.

بین حرفم پرید و مثل پسر بچه ها خندید:

_ تو هم می خوای عین پسرای حرف گوش کن، دو دستی من رو تقدیمشون کنی! 

از بین دندان های چفت شده ام گفتم:

_ ممکنم هست قبلش خودم یه بلایی سرت بیارم، نمی فهمی می گم بین حرفم نپر؟ جرئت داری یک کلمه دیگه بگو تا ببینی چه طور روی حرفم هستم .

با انزجار نگاهم کرد و بعد سرش را چرخاند؛ اختلاف سنی ما هشت سال بود، پس چرا حس می کردم او مثل فرزند نداشته ی حرف نشو خودم است؟

_از اول هم بهت گفتم اما تو طبق معمول به معنی حرفام توجه نکردی! ماموریت من حفاظت از توئه و الان هم برای حفاظتت باید تحویلت بدم، الان که همه تورو دیدند هرجا باشی برات خطرناکه به خصوص اگر کنار بقیه باشی؛ برای همین بقیه جدا برگشتند تهران و تو با من همین الان هم یه سری ارازل و اوباش توی ویلای من مشغول کند و کاو هستند تا یه ردیی ازت پیدا کنند و بیا سراغت الان امن ترین جا برای تو، جاییه که دقیقا جلوی چشمشونه.

نتوانست خودش را کنترل کند و با پرخاش پرسید:

_ کجا؟ زندان؟ 

سر تکان دادم که با خشم گفت: دیوونه ای؟ خب اون جا که راحت تر می تونند من رو بکشند! 

نیم نگاهی به چهره ی درهمش انداختم و دوباره استارت زدم و ماشین را حرکت دادم: 

_تو کم آدمی نیستی مثل دفعه ی اول که نمیفتی بازداشتگاه، احتمالا برات سلول اختصاصی در نظر دارند.

طعنه آمیز گفت:

_ احتمالا! یعنی مطمئن نیستی.

حرصم را روی پدال گاز خالی کردم و از سمت دیگر فرعی بیرون آمدم و وارد خیابان اصلی شدم:

_ هیچ وقت نمیشه از چیزی مطمئن بود! من فقط می دونم امنیتت تضمینه چون هم من حواسم بهت هست هم پدرمون .

موهای شلخته و حالتدارش را از ریشه کشید و مرا بیشتر از هر وقتی یاد این حرکت پدرمان انداخت، بهزاد شاید از ظاهر شبیه پدر نبود اما از نظر رفتار و حرکات کاملا مثل او بود.

بهزاد: به اونم گفتی ها؟ همه می دونند به غیر از من! 

راهنما زدم و مسیرم را به سمت قرارمان تغییر دادم: 

_من به اون چیزی نگفتم، اون روابط حیلی قوی داره و خودش فهمیده بهت گفتم دو نفر از راز هویت من خبر دارند ،یکی تویی اون یکی بابام

نگاه خیره اش را احساس کردم اما توجهی نکردم؛ همین الان هم از برنامه عقب افتاده بودیم و می دانستم این عقب افتادن ممکن است باعث ایجاد مسئله شود. برای یک نظامی یک ثانیه هم یک ثانیه بود! 

بهزاد بعد از چند لحظه سکوت گفت: 

_الان داری کجا می ری؟ قتلگاه؟ 

لب هایم را به سمتی کج کردم: _تقریبا همین جاست اما دارم تورو با این کار نجات می دم نه اینکه بکشم. راستی از مرخصی پریناز چه قدر مونده؟  بهزاد: اوهوم .

سکوت کرد و جوابی نداد. نیم نگاهی به سمتش انداختم که دیدم از آینه ی بغل ماشین به چیزی نگاه می کند .

اخم کردم: 

_جوابم رو ندادی پسر! 

با گیجی به سمتم برگشت:

_ ها؟ نمی دونم، مگه اصلا مرخصی گرفته بود؟

چرا اینقدر حواسش پرت بود؟ چه دیده بود که توجهش را جلب کرده بود؟ قبل از این که بپرسم خودش گفت:

بهزاد: می گم، به نظر تو اون موتور سیکلت داره مارو تعقیب می کنه یا من این طور فکر می کنم؟

از آینه ی جلوی ماشین به عقب نگاه کردم و با اخم گفتم:

_ موتور مشکی که مسابقه ایه؟ 

بهزاد با سر تایید کرد و من بیشتر روی موتور تمرکز کردم. حرکتش منظم و در یک لاین بود اما مشکوک نه! چشم هایم را ریز کردم و با یک حرکت سریع فرمان را به سمتی چرخاندم.

بهزاد که کمر بندش را دوباره باز کرده بود به جلو پرتاب شد و با عصبانیت داد زد:

_ می خوای به کشتنمون بدی؟ 

بی توجه به غر غر او، از آینه دیدم که موتور مسیرش همزمان با من تغییر کرد و دوباره به لاین اصلیش برگشت. زنگ خطر های مغزم به صدا در آمدو نگاهم روی دو سر نشین کاسکت به سر موتور، جا به جا شد .

سریع دنده را عوض کردم و پدال گاز را زیر پایم له کردم

_ سریع کمربندت رو ببند .

قبل از این که او خبری از وضعیتش بدهد ماشین از جا کنده شد که لاستیک هایش روی آسفال کشیده شدند و با پیچاندن فرمان وارد کمر بندی اصلی شدم .

سرعت موتور هم همزمان ما، زیاد شد و دور گرفت. بهزاد متحیر پرسید:

_ دنبالمونند؟ 

سریع جواب دادم:

_ آره هست، اون موبایل رو بردار و با شماره ای که به اسم« ساغی » تماس بگیر.

شتاب زده اما با دقت موبایل را برداشت و چون موبایل رمز نداشت سریع وارد لیست مخاطبین شد و شماره را پیدا کرد .

در تمام این لحظات حواس من به فاصله ی موتور بود، که با هربار بیشتر شدن سرعت من به ما نزدیک تر می شد و این اصلا خبر بودی نبود .

بهزاد ناگهانی گفت:

_الو؟ ساغی خانم؟ 

یک لحظه با تعجب نگاهش کردم اما سریع به موقعیت فعلی برگشتم  مثلا الان تحت تعقیب بودیم و او فرمانده ی عملیات را ساغی خانم خطاب کرد؟ چرا فکر کرده بود چون اسمش ساغی بود حتما زن است؟ 

با تعجب گفت:

_ ببخشید؛ ام… مثل اینکه اشتباه گرفتم .

از بین فک قفل شده ام گفتم: اشتباه نگرفتی مردک! 

متعجب نگاهم کرد و لب زد: آخه این مرده، ساغی مگه زن نیست؟

نمی دانستم بخندم یا محکم سرم را به شیشه ماشین بکوبم! در این وضعیت او خودش را به گیجی می زد یا واقعا گیج بود؟ 

موبایل را از دستش کشیدم و با یک دست فرمان را کنترل کردم: _قربان کد بیست و سه صفر نه هستم، دو نفر موتور سوار در حال تعقیب ما هستند و سوژه اصلی الان همراه منه؛ چه دستوری می دید؟

سرهنگ با آرامش جواب داد: _موقعیت اطرافت چیه؟ 

نگاهی به سمت بهزاد انداختم اما همین که خواستم چشم از او بگیرم، موتور سیکلت مشکی دیگری را دیدم که از سمت او به ماشین نزدیک می شد .

تنها یک لحظه طول کشید تا موتور سوار بتواند اسلحه اش را از پشت کمرش بیرون بکشد و من فقط همین مقدار وقت داشتم تا بهزاد را متوجه موقعیتمان کنم .

با بلند ترین صدای ممکن فریاد کشیدم:

_ سرت رو بیار پایین.

اما جمله ام با بلند شدن صدای اولین شلیک و خورد شدن شیشه نصفه ماند.

پریناز

مادرم را سفت در آغوش گرفتم و عطر تنش را تا انتهایی ترین نقطه ی ریه ام پایین دادم. آرامشی که از در آغوش گرفتن او به دست می آوردم، نزدیک هیچ شخص دیگری نداشتم .

خیلی آرام از هم جدا شدیم و او با چشم های مهربان و نگرانش به من خیره شد: 

_این دو روز، دلم هزار راه رفت! همش فکر می کردم اگه اتفاقی برات بیفته چی کار کنم؟ ببینم زخمات که بهترند؟

در حالی که متفکر به فرش خیره شده بودم، با سر تایید کردم. مادرم از روی رضایت لبخندی زد:

_ این پسره یه چیزایی بارش هستا! دست تنها و با کم ترین امکانات نجاتت داد. البته همه اش هم مسئولیت پذیری و این جور چیزا نیست! 

زیر چشمی نگاهش کردم که دیدم با لبخند مشکوکی نگاهم می کند. دیگر چه فرقی داشت که او چرا جانم را نجات داده؟ چه فرقی داشت وقتی که من دلش را شکسته بودم؟ از وقتی که از لاویج بیرون آمدیم دائما رفتار هایش را مرور می کردم. در نهایت به این نتیجه رسیدم که آخرین برخوردش دقیقا مثل اولین دیدارمان شده است، چشم هایش دقیقا به همان یخ زدگی و ترسناکی بود .

این مرد همزمان که نگاهی وحشی و پر خشم داشت اما معصومیت رقیقی هم داشت، که همیشه در انتهایی ترین قسمت چشم هایش وجود داشت .

با تکان خوردن چیزی مقابل صورتم حواسم به مادرم جمع د که با چشم های ریز شده صورتم را می کاوید:

_ ببینم تو چرا رفتی توی هپروت؟ نکنه داشتی به بهزاد فکر می کردی؟ 

بهزاد! اسم خوش آوایی داشت. هم آرام بخش بود هم مضطرب کننده! پارادوکس عجیبی که همزمان که قلبم را تپش می انداخت، روح سرگشم را آرام می کرد .

شنلم را از تنم درآوردم و روی دست تا کردم، به سمت اتاقم رفتم و گفتم: 

_نه بابا! بهزاد چرا؟ حواسم پرت چیز دیگه شد. راستی بابا کجاست؟ از پرهام چه خبر؟ 

در اتاقم را باز کردم و وارد شدم که مادرم پشت سرم آمد: 

_بابات رفته سرکار، پرهامم دانشگاهه .

با سر تایید کردم و درحالی که دکمه های مانتویم را باز می کردم چشمم به حلقه ی ساده اما شیکی که در انگشت دست چپم بود افتاد. قلب بهزاد را همین حلقه به درد آورد و به قول خودش همین حلقه باعث برداشت اشتباهش شده بود اما… اما بهزاد که اشتباه برداشت نکرده بود .

بی رمق لباس های خانگیم را پوشیدم، شاهین؟ این تاوان پس فرستادن عشق او بود؟ من که دوستش داشتم. صدایی از اعماق قلبم می گفت که او از من ناراضی نیست اما …

با بلند شدن صدای پریسا حواسم به در اتاق جمع شد: 

_مامان، این کنترل تلویزیون کجاست؟ 

از شنیدن صدای سراسیمه اش تعجب کردم اما این طبیعی بود که او هر چند وقت یک بار برای برنامه یا خبری ذوق کند! 

مادرم که نفهمیدم کی از اتاق رفته بود با صدای بلندی گفت: 

_نمی دونم عزیزم، همون جاست. بگرد پیداش می کنی. 

بلند شدم و شنل تا شده را داخل پایینی ترین کشوی کمد دیواری گذاشتم و همان جا روی زمین نشستم. نمی دانستم درست است یا نه اما… اما در یک لحظه تصمیم گرفتم حلقه را از دستم در آوردم و برای بار دیگری نگاهش کردم. این حلقه یک روز چه معناهایی برایم نداشت اما حالا …

_پریناز! 

با شنیدن صدای جیغ پریسا حلقه از دستم، روی شنل افتاد و سریع از جا پریدم:

_ چی شده؟

دوباره جیغ کشید:

_ سریع بیا.

کشو را بستم و با قدم های بلند عرض اتاق را طی کردم و بیرون رفتم. وارد نشیمن شدم که دیدم پریسا وسط سالن ایستاده و کنترل به دست خیره به تلویزیونی است که صدایش گوش فلک را کر می کند .

دو قدم جلو رفتم و پرسیدم: 

_چی شده توهم که …

با دیدن تصویری که تلویزیون نشان می داد خشکم زد! 

خبرنگاری که داشت گزارش می داد گفت:

_ بنا بر آخرین بررسی هایی نیروهای امنیتی و مراجع رسمی انجام داده اند، اقدام به ترور نامبرده بهزاد نامدار ،یک اقدام تروریستی بوده است اما هنوز اطلاعاتی مبنی بر هویت سوژه ی اصلی این حادثه وجود ندارد! پلیس و نیروهای امنیتی با خبرنگاران و مراجع اطلاع رسانی کمال همکاری را داشتند با این حال از نشر اطلاعات هویتی سرنشین دیگر خودرو ،پرهیز کرده اند و اعتقاد دارند که این افشاگری منحربه برهم خوردن توازن امنیتی می شود. هنوز خبری از وضعیت جسمانی دو سرنشین خودرو به دست ما نرسیده با این حال به دلیل شلیک های ممتد و انفجار بخشی از خودرو احتمال آسیب دیدگی شدید وجود دارد .

سخنگوی روابط عمومی پلیس اظهار داشته که قاتل سریالی، دکتر بهزاد نامدار اکنون در اختیار پلیس است و دیگر جای نگرانی نیست. 

دیگر نمی شنیدم. 

انگار کر شده بودم! صدای خبر نگار کم کم محو شد تا اینکه سوت ممتدی جای کلمات معنی دار را گرفت. با حالتی گنگ به پریسا که در بین گریه و ترس به سمتم می آمد و کلمات را هجی می کرد نگاه کردم اما نفهمیدم چه می گوید. تنفسم مختل شد و احساس کردم که زانوهایم در حال شل شدن هستند؛ برای لحظه ای جلو چشم هایم سیاه شد و تعادلم را از دست دادم که دست های محکمی تکیه گاهم شدند و مرا نگه داشتند .

حلقه ی دست دور کمرم تنگ تر شد و صدای آرامش بخشش را از پشت سوت بلند شنیدم.

بابا: پرینازم، آروم باش دخترم.

چشم هایم را باز کردم و در حالی که سعی می کردم ضعفم را پنهان کنم نگاهش کردم: 

_بابا، شنیدید… 

پیشانیم را بوسید:

_ شنیدم عزیزم، امین و بقیه دارند میان این جا تو چت شده دختر؟ 

سرم را به طرفین تکان دادم و حرفی نزدم. چه می گفتم؟ می گفتم خودم هم نمی دانستم! فقط وقتی شنیدم چه اتفاقی برای بهزاد افتاده. انگار روحم از تنم فاصله گرفت و … من دیگر خودم نبودم! 

با کمک بابا روی مبل نشستم و سرم را به شانه اش تکیه دادم: 

_بابا، بهم بگو دقیقا چی شده؟  مهرداد

با احساس تشنگی زیاد از خواب پریدم. چند بار پلک زدم و وقتی که چشم هایم را باز کردم دیوار های سفید رنگ را دیدم؛ خیلی سخت نبود که از بوی الکل بفهمم داخل بیمارستان هستم اما چرا؟ 

نگاهی به اطراف انداختم که متوجه سرم متصل به دستم شدم. چه اتفاقی افتاده بود؟ من چه بیماری داشتم که داخل بیمارستان بودم؟ اصلا …

با به یاد آوردن تمام صحنه هایی که اتفاق افتاده بود، مثل برق گرفته ها صاف روی تخت مجهز بیمارستان نشستم و در حالی که نفس نفس می زدم به اطراف نگاهی انداختم، اتاق سفید خالی که تنها تجهیزاتش یخچال کوچک و میز و دو صندلی اضافه بود .

با فکر به اسمش سریع ازروی تخت بلند شدم و بی توجه به سوزش خفیف دستم از تخت پایین آمدم. سر گیجه ی شدیدی داشتم طوری که هیچ جایی را ثابت نمی دیدم، زیر قفسه ی سینه و نزدیک معده ام به شدت می سوخت و سرم درد می کرد. با این حال و بی توجه به همه ی این ها خودم را به در اتاق رساندم و خواستم در را باز کنم که کسی پیشش دستی کرد و در اتاق از بیرون باز شد .

از دیدن او آن هم اینجا، تعجب کردم! اسمش چه بود؟ متین؟ مبین؟ آها معین!

سریع در را بست وو داخل آمد، زیر بغلم را گرفت و مرا به سمت تخت هول داد:

_ تو چه طور تونستی از روی تخت پاشی مرد حسابی همه جات که داغون شده! 

به روز مرا روی تخت نشاند که دستش را کنار زدم: 

_چرا آوردنم این جا؟ چی شده؟ 

گلوی خشک شده ام از همین دو جمله ی کوتاه به سوزش افتاد اما توجهی نکردم .

معین با تعجب نگاهم کرد:

_ یعنی یادت نیست؟ 

کلافه گفتم:

_ چرا یادمه چی شده، حالا بگو ببینم بهزاد کجاست؟ حال اون خوبه؟ 

جوابی نداد و فقط نگاهش را از من دزدید: 

_بدنت ضعیفه، نباید حرکت کنی بخواب .

خواست کمکم کند که او را با ته مانده ی قدرتم به عقب هول دادم: _من خوبم؛ پرسیدم بهزاد چی شده؟ حالش چه طوره؟ خیلی آسیب دیده؟ 

به چشم هایم زل زد و کم کم پلک هایش را روی هم فشرد:

_ خوب نیست در واقع، حالش بده! 

آب دهانم را فشار پایین دادم و سعی کردم بدون استرس بپرسم: _چه قدر بد؟ 

به چشم هایم خیره شد و با اکراه لب باز کرد اما چیزی نگفت؛ سرش را با تاسف به طرفین تکان داد و با صدای پر بغض به حرف آمد: _متاسفم اما… بهزاد مرده!

مات شدم! 

دهانم قفل شد و نتوانستم حتی یک کلمه به زبان بیاورم. او چه می گفت؟ درست شنیده بودم؟ چرا با همچین مسائلی شوخی می کرد؟ 

کم کم ابرو هایم به هم پیوستند و خشمی در وجودم زبانه کشید؛ با پرخاش گفتم:

_می فهمی داری چی می گی؟ آخه کدوم خری با این چیزا شوخی می کنه؟ جون بکن بگو ببینم بهزاد حالش چه طوره؟

سرش را به طرفین تکان داد و دستش را زیر پلک های تر شده اش کشید و جلو آمد:

_ استراحت کن مرد، باهم بعدا حرف می زنیم. 

شانه هایم را گرفت و به طرف تخت هول داد که با کف دست محکم به قفسه ی سینه اش زدم و او را به عقب هول دادم .سریع از روی تخت بلند شدم و بی توجه به گرمی مایع روانی روی شکمم به سمت در رفتم و قبل از اینکه او به خودش بیاید از اتاق بیرون زدم .

سالن بیمارستان بر خلاف انتظارم شلوغ بود اما چه اهمتی داشت؟ نگاه سرسری به اطرافم انداختم و همین که ایستگاه پرستاری را پیدا کردم، به آن سمت رفتم. همه جا دور سرم می چرخید و افرادی که می دیدم چند تصویر مجزا داشتند .

احتمالا به خاطر زخمی بود که داشتم. زخمی بودم دیگر، آره؟ آن دکتر ابله که همین را گفت .

در حالی که نفس نفس می زدم خودم را به ایستگاه پرستاری رساندم و روی پیشخوان لم دادم و یک دستم را روی شکمم فشردم تا درد عجیبش کم شود .

_خانم؟ توی این بیمارستان مریضی به اسم بهزاد نامدار دارید؟ اتاقش کجاست؟

توجهش که به من جلب شد، چشم هایش گشاد شد و با حیرت گفت: _آقا شما چرا از تخت پایین اومدید؟ اصلا چه طور به هوش اومدید؟

بی توجه به چرندیاتی که بلغور می کرد صدایم را بالا بردم که کل شکمم تیر کشید. با درد پرسیدم: _بهزاد نامدار این جاست؟ توی این بیمارستانه؟ اتاقش کدومه؟

همان طور مبهوت نگاهم می کرد که فریاد زدم: 

_مگه کری؟ دارم با تو حرف می زنم .

او که انگار همان لحظه از کما بیرون آمده بود سریع به سمت کامپیوتری که روی میز بود رفت و گفت: 

_الان می گم، اجازه بدید لطفا .

سطح شکمم هر لحظه داغ تر می شد و انگار میله ی فلزی داغی را داخل ماهیچه هایم فرو می کردند. از درد چشم هایم را بستم و سرم را به دستم که روی پیشخوان بود تکیه دادم. من مردی نبودم که این طور از پا در بیایم؛ چه بلایی سرم آمده بود؟ 

صدایی از دور اسمم را بلند گفت: _مهرداد، مهرداد… تو چرا اومدی بیرون؟ 

از گوشه ی چشم جوانک پزشک را دیدم که به سمتم دوید و با تشر گفت: 

_مرد ناحسابی بهت می گم زخمی هستی تو چرا…

پرستار با صدای ریزی گفت:

_ نه آقا همچین بیماری نداریم، شما بهتره که برگردید. 

نفهمیدم چه شد که در یک حرکت ناگهانی هر دو دست هایم دور یقیه ی روپوش سفید معین حلقه شد و او را محکم به پیشخوان پرستاری کوباندم .

از بین دندان های بهم چسبیده ام گفتم: 

_مثل آدم بگو کجاست؟ حرف بزن وگرنه یه بلایی سرت میارم. 

با التماسی آمیخته به ترس نگاهم کرد و گفت: 

_تو اجازه من چیزی بگم! با این کارا چیزی درست نمیشه. باید قبول کنی که …

با تمام توان عربده کشیدم: 

_که چی؟ که برادرم مرده؟

حس کردم چیزی از داخل شکمم جدا شد و دردی معادل نیش همزمان پنجاه مار را تجربه کردم. دستم به سرعت از یقه ی او جدا. شد و روی شکمم حلقه شد که حس کردم، پوست دستم خیس شد. با دیدن لباس آبی بیمارستان که حالا خونی شده بود تعجب کردم! 

زانوهایم سست شد و بی اختیار روی زمین افتادم. پلک هایم را روی هم فشردم، که شنیدم معین گفت: _برادرت؟ 

جوابش را ندادم و لب گزیدم تا دهانم به فریادی درناک باز نشود اما او دوباره تکرار کرد:

_ اون داداشت بود!؟ 

آمدم جمله اش را اصلاح کنم و بگویم او برادرم است، که صدایم تنها به صورت ناله ی خفه ای از دهانم خارج شد و روی زمین افتادم .

معین انگار تازه به خودش آمد که سریع روی سرم زانو زد و گفت: _روانی چی کار کردی؟ خون ریزی داره! پرستار! 

اما من بی توجه به عرق سردی که روی تنم نشسته بود به چراغ مهتابی بیمارستان خیره شدم. کم کم اطرافم شلوغ شد و افرادی جلوی نور را گرفتند، اما بین آن ها تنها یک نفر بود که توجهم را به خودش جلب کرد. رنگ مشکی پیراهنشش و چشمان قرمز شده اش مثل خاری نگاهم را خراش داد .

کنارم روی زمین زانو زد و رو به اطرافین چیزهایی گفت که متوجه نشدم. به سمت من خم شد و با نگرانی چیزی پرسید اما نفهمیدم چه گفت تا جوابش را بدهم، درد برای لحظه به اوج خودش رسید و حس کردم از ارتفاعی بلند سقوط می کنم .

در لحظه ی آخر قبل از بیهوشیم، تنها زبانم جرخید که بعد از این همه سال او را به این لقب صدا کنم. با درد زمزمه کردم:

_ پدر!

ده روز بعد… 

پریناز 

باران نم نم می بارید. صدای پاشنه های سه سانتی کفش های مشکی رنگم روی سنگ قبر ها، پژواکی عجیب و غم انگیز ایجاد می کرد .

آسمان این روزهای پاییز گرفته تر از همیشه بود. و حالا تیرگی آسمان قبرستان کم از گرفتگی قلب خودم نداشت .

با هر قدم که نزدیک تر می رفتم حس عجیبم عجیب تر می شد. چیزی درون قفسه ی سینه ام بالا و پایین می رفت و انگار روحم داشت از بدنم خارج می شد .

اگر یک هفته قبل مرگ خودم را به چشم ندیده بودم، محال بود که حالا بتوانم دوام بیاورم. 

قدم هایم روی زمین کشیده می شد؛ قفسه ی سینه ام خس خس می کرد و حتی قطرات باران یخ زده هم نمی توانست التهابم را کم کند .

به محض اینکه دیدمش نفسم گرفت. سنگ قبر نداشت! نه هنوز که خاکش این قدر تازه بود..گ خاکی که ناجوان مردانه تن پر شکوه بهزاد را در بر گرفته بود! 

بهزاد! 

بغضم بی صدا ترکید و اشک روی گونه های یخ زده ام جاری شد .

آخرین برخورد من با او چه بود؟ دعوا؟ رد کردنش؟… شکستن قلبش؟ آه… قلبی که دیگر نمی تپید! 

گام هایم سست تر از قبل شد. خنده هایش به یادم می آمد. چشم سبز وحشی و شرورش، هوش سرشارش، پزشک بودنش ،گریه کردنش! 

دستم را ناخوداگاه جلوی دهانم گذاشتم تا ناله ام بلند نشود! قفسه ی سینه ام می سوخت، درد می کرد جایی که قلبم باید می بود. قلب هزار بار شکسته ام! 

کنار قبرش زانو زدم، انگار که باران همراه با اشک های من شدت گرفت .

میان گریه زبان باز کردم:

_ نامرد… رفتی، نموندی که بهت بگم دروغ گفتم؟ نموندی که عذرخواهی کنم؟ نموندی که شرمنده بشم؟ تو دیگه چرا رفتی؟ بی لیاقت، من جونم رو برات فدا کردم. چرا این قدر ساده تسلیم شدی؛ چرا، چرا بهزاد؟

حنجره ام از جیغی که کشیدم خراشیده شد و بلافاصله طعم خون را درون دهانم احساس کردم .

مشت های بی جانم را روی خاک خیس شده ی قبرش با سنگ دلی کوبیدم. 

درمانده و بی کس، ناتوان از بلعیدن ذره ای اکسیژن هق زدم: _چرا بهزاد؟ ناامیدم کردی پسر! از مرگ شاهین گذشتم ،نامرد آخه چطور کنار بیام؟ همیشه کارای سخت برای منه؟ چی می شد که اگه من الان مرده بودم؟ هان؟ چی می شد؟

با بی حالی خودم را روی قبرش انداختم و سرم را روی خاک خیس خورده گذاشتم. بوی این خاک به هیچ عنوان با عطر تنش قابل قیاس نبود! 

فقط یک بار نزدیکم شد. چه بلایی سرم آورد که تمام مدت بودن با شاهین احساسش نکردم؟ 

مدتی گذشت، من همان جا روی خاک خوابیده بودم و منتظر بودم که شاید خدا دلش به رحم بیاید جانم را بگیرد. 

باران آرام شده بود. از دور صدای کفش های مردانه ای را شنیدم، یکی از صدا گنگ بود و دیگری محکم. اول فکر کردم دو نفر هستند اما بعد فهمیدم یک نفر است که روی یکی از پاهایش می لنگد .

به محض اینکه سیاهی کفش های مردانه اش در دیدم قرار گرفت، چشم های پف کرده ام را بیشتر باز کردم و دیدم که کفش ها مقابل من توقف کرده اند.

به آرامی بلند شدم و نشستم. با تعجب و غم به صورت گرفته اش نگاه کردم. رمگ پوستش به سفیدی می زد انگار که خونی در رگ هایش نبود! 

دستم را تکیه گاه کردم و بلند شدم. چند ثانیه به هم خیره نگاه کردیم. انگار که یک مرده مقابلم ایستاده بود! 

به زور دهان باز کردم: 

_اینجا چی کار می کنی؟

یقه ی پالتوی مشکی بلندش تا زیر گوشش بالا آمده بود و دست هایش در جیبش بود، مثل همیشه مقتدر اما غمگین و سوگوار! 

صدایش سخت بود، مثل سنگ! 

مهرداد به آرامی گفت:

_ برادرم این زیر خوابیده؛ من به غیر از اینجا کجا باید باشم؟

_زخمت چطوره؟ بهتر شدی که اومدی؟ رنگت پریده! 

پوزخند سردی زد، سرد تر از هوای اطرافمان.

گفت:

_ دکترا می گن نباید زنده می موندم! اونا نمی دونند که من هفت تا جون دارم.

دهان باز کردم حرفی بزنم که صدایی از دور ما را خطاب قرار داد:

_ با این حساب فرصت زیادی نداری؟ تا الان باید پنج یا شش تاش رو مصرف کردی باشی! 

امین در دو قدمی ما ایستاد. چتر مشکی رنگی روی سرش بود و کاپشن چرمی به تن داشت. از چهره اش نه غم پیدا بود نه حسی دیگر. 

جلو تر آمد و گفت:

_ گفتی هفت تا جون داری، احتمالا فقط یه فرصت برات مونده باشه! 

مهرداد با لحنی عجیب و بدون انعطاف گفت: 

_نباید الان پیش گروه شکارچیای شب باشی؟ اونا فرمانده می خوان …

امین پوزخند زد و گفت:

_ همون گروهی که منحلش کردند؟ 

هر دو نفرمان با تعجب به او نگاه کردیم که تلخ خندید:

_ این قدر درگیر سوگواری بودید که از اطرافتون غافلید  گروه منحل شده. همه رو دست گیر کردند، به غیر از من که دلیلش رو تو بهتر می دونی. انگار فقط منتظر مرگش بودند! 

با یاداوری دوباره مرگ بهزاد، اشک هایم جاری شدند. امین رو به من گفت:

_ اگه همین طوری گریه کنی خیلی طول نمی کشه که کور بشی خانم پلیس. همین الان هم می خوان معلقت کنند، چه برسه به اینکه ناقص هم بشی! 

بله! می خواستند معلقم کنند. بعد از تمام این اتفاقات یک چیزی هم به اداره ای که در راه خدمتش از جانم گذشته بود بدهکار شدم! 

مهرداد با کلافگی گفت: 

_الان چرا اینجایی؟ اون مردی که اون زیر خوابیده برادر خونی منه و عاشق سینه چاک این دختر! تو چیکاره ای؟ 

امین دوباره خشک خندید: 

_مهرداد خان احساسات کورت کرده اما وقتشه که واقعیت رو ببینی! 

لبخندش محو شد و گفت: برادرت یا هرکس دیگه ای که بود یه هدفی داشت که به خاطر اون جونش رو داد، بهزاد برای انتقام اون زندگیش رو از دست داد. وقتشه که این راه تموم بشه .

با تمسخر گفتم:

_ ماهم دنبال همین راه رو بگیریم؟ که ماهم بمیریم؟

امین به سمتم برگشت و گفت: _همین الان هم دارید خودکشی می کنید فقط تدریجی! دیگه بحث انتقام نیست، بحث عدالته .

یکی یه جای این کشوره و داره جوری همه چیزو کنترل می کنه جون کلی آدم بی گناه توی خطر بیفته! یکی باید پاسخ گند کاری هاش رو بده .

مهرداد سرش را به تاسف تکان داد و با مکثی کوتاه گفت: 

_لابد ما؟

امین با اشتیاق جواب داد:

_ بله هم انگیزه داریم هم توانایی  می تونید قبول کنید یانه اما بدونید که هدف انتقام نیست، پای قانون وسطه! اگه همراه من هستید، باهام بیاید اگرهم نه… احتمالا چند وقت دیگه همین جا میام ملاقاتتون و فاتحه می خونم.

بی توجه به برگشت و راه افتاد و با صدای بلند گفت:

_ ماشین من اونجاست، اگه تا دو دقیقه ی دیگه سوار شده بودید باهمیم بعد از دو دقیقه من می رم .

با دور شدن او دوباره تنها صدای اطرافمان بارش باران بود. لرز بدی به کل تنم افتاد.

شاید حق با امین بود! شاید باید عدالت را اجرا می کردیم، بس بود هرچقدر که قربانی دادیم.

نگاهی به قبر بهزاد انداختم و چشم هایم روی عکس خندانش ثابت ماند. با بغض گفتم: 

_تورو نمی دونم اما من واقعا چیزی ندارم که از دست بدم. شاید بعد از اینکه روح بهزادو به آرامش رسوندم و دست خلافکارا رو شد خودم زندگیم رو تموم کنم؛ شاید هم بقیه ی عمرم رو با یه درد و مجازات زندگی کنم، اما حالا همراه امینم. 

بدون حرف دیگری راه افتادم و مهرداد را پشت سر گذاشتم و گفتم: 

_با اون زخم خیلی دووم نمیاری حواست به خودت باشه! 

همان طور که دور می شدم باران دوباره سریع شد، احساس کردم صدای قدم های محکم مردانه ای را پشت سرم می شنوم. انگار که خودم هم قوت قلب گرفتم.

صدای مهرداد از نزدیک گوشم آمد، این دفعه محکم و با اعتماد به نفس! 

_فکر کنم باید خودت ازم مراقبت کنی، من بلد نیستم مراقب سلامتیم باشم.

بدون اینکه نگاهش کنم شانه به شانه ی یکدیگر با قدم های محکم به سمت ماشین امینی می رفتیم که داشت با لبخند ملایمی نگاهمان می کرد .

ناخوداگاه لبخند تلخی زدم و گفتم: _حواسم هست.

هنوز هم چیزی قلبم را می لرزاند، با این تفاوت که این بار قلبم را گرم می کرد. درست مثل دیشب وقتی که خوابش را دیدم. 

خواب بهزادی که می خواست به من بفهماند، هنوز زنده است!

سوم شخص

مثل تمام روز های گذشته، روی تختش نشست و به دیوار خیره شد. از افرادی که وارد اتاق می شدند شنیده بود که می گویند زندانی سلول انفرادی دیوانه است! 

او می دانست سلول انفرادی کجاست، و می دانست که آن زندانی خود اوست.

با این حال این ها تنها چیزهایی بود که به یاد داشت، البته به غیر از تصاویر محو گذشته اش!

از روی تخت بلند شد و به سمت آینه ی کوچک سلولش رفت. کدام زندان انفرادی آینه داشت؟ کدامشان یخچال و میز مطالعه و کتابخانه داشت؟ 

بار ها این سوال را از خودش پرسیده بود و به این جواب رسیده بود که هیچ کدام، انگار او شرایط ویژه ای داشت! 

روبروی اینه ایستاد و به خودش خیره شد. بارها و بارها این چهره را دیده بود و هربار خاطرات بیشتری را به یاد آورده بود. صدای مرموزی از انتهایی ترین بخش مغزش به او یادآوری می کرد که او همه ی گذشته اش را به یاد می آورد و می داند که کیست و چرا اینجاست. تنها نمی خواهد مرورش کند تا برایش مسئولیتی ایجاد نشود! 

که اگر مسئولیت داشت باید می رفت و دنبال خانواده اش می گشت، پس چه بهتر بود که همه فکر کنند او دیوانه است! 

پوزخندی به چهره ی زخمی و خسته اش زد و پشت میز تحریر نشست و سعی کرد با دستی که پر از پلاتین شده بود بنویسد؛ هر چند که باز هم بی فایده بود .

او هر روز فقط یک جمله را می نوشت که مبادا فراموشش کند! دست خطش به دلیل آسیب دیدگی دستش افتضاح بود، اما خودش می توانست بفهمد چه نوشته است: 

من بهزاد نامدار، ارباب تاریکی هستم! 

 و مثل هر روز بعد از نوشتن این جمله، چشم های سبز رنگش را بست و با دست سالمش موهای پر پشت آشفته اش را چنگ زد.

پایان جلد اول.

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان تاریکی پارت 19

رمان تاریکی جهت مشاهده به ترتیب رمان تاریکی از اینجا کلیک کنید رایان: بهزاد، بهزاد. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *