سرنوشت آهکی

رمان سرنوشت آهکی پارت 20

Rate this post

رمان سرنوشت آهکی

جهت مشاهده به ترتیب رمان سر نوشت آهکی از اینجا کلیک کنید

همون جور که میخندیدم دست هامو از هم باز کردم و گفتم: چرا بد باشم؟مگه نمیبینی چقدر خوشبختم؟دوتا خودکشی نا موفق نشانه ی خوشبختی نیست پس نشانه ی چیه؟

و قهقهه ایی زدم و گفتم: عشقم اون پایین داره شکنجه ی جسمی میشه من این بالا شکنجه ی روحی. خوشبختی از این بالا ترم مگه هست؟

یک قطره اشکم چکید روی گونه ام. بغض بزرگی تو گلوم نشست. با درد گفتم: آره خوشبختم. زمانی حس خوشبخت بودن رو حس کردم که تو عمارت کوروش تمام دوستام تنهام گذاشتن.باهام مثل یک چیز نجس رفتار کردن. بهم تهمت زدن. اون روز فهمیدم خیلی خوشبختم.

و درحالی که قطرات اشکم به سرعت روی گونه ام راه گرفته بودن گفتم: یادت اون روزی که برف بازی میکردین؟ 

میون خنده ادامه دادم:اون هویجه که نجس شد رو یادته جمیله؟

جمیله سرش رو پایین انداخت که گفتم: چرا سرت رو پایین میندازی؟مگه حقیقت رو نگفتی؟

تا خواست دهن باز کنه و چیزی بگه،سایمون وارد اتاق شد. جمیله صاف مرتب ایستاد و گفت :سلام آقا.

سایمون همون جور که چشمش روی من بود گفت: بیرون باش جمیله تا صدات کنم.

-بله چشم.

با خروج جمیله نگاهم رو زوم کردم روی سایمون. خیلی ریلکس به سمتم اومد و کنارم روی تخت نشست.با چشم های سیاهش خیره شد تو صورتم و گفت :صدای خنده هات تا پایین میومد. داشتی خوشبختی هاتو برای جمیله تعریف میکردی؟

سرم رو خیلی آروم به نشونه ی آره تکون دادم که گفت: 

زبون نداری؟ -چرا دارم.

-خوبه. دلم میخواد برای جواب دادن بهم از زبونت استفاده کنی.نه برای کل کل کردن. فهمیدی؟

-آره.

از جاش بلند شد و به سمت پنجره رفت و گفت: قوانین جدید این خونه. تا من بهت دستور ندادم حرف نمیزنی،غذا نمیخوری، آب نمیخوری،پاتو حق نداری از اتاق بیرون بذاری،حتی برای حموم و دستشویی رفتن از من اجازه میگیری،حق اینکه پشت پنجره بری رو نداری،بعد از این جمیله تو این خونه مسئول نگهداری از تویه. پس هر چی که گفت گوش میکنی بدون هیچ کم و کاستی، حق نداری باهاش یکی به دو کنی،حق نداری از کاراش معترض بشی.

برگشت سمتم و ادامه داد: و از همه مهمتر حق نداری روی حرف من حرف بزنی. یعنی اگه بهت گفتم بمیر همین لحظه میمیری،اگه بهت گفتم کسی رو بکش همون لحظه میکشی،شیرفهم شد؟

بدون هیچ حسی گفتم :آره.

-خوبه پس حالا فهمیدی جایگاهت کجاست. در ضمن دو ماه دیگه مهلت صیغمون تموم میشه. تو باید با من بدون هیچ محرمیتی باشی. یعنی دیگه نه از صیغه خبریه، نه از عقد دائم .

چشم ازش گرفتم که گفت: الان هم پنج روزه که حموم نرفتی.بوی گندت کل اتاق رو برداشته.بلند شو برو حموم که بهت نیاز دارم.

بدون هیچ اعتراضی از جام بلند شدم و به سمت حموم رفتم. چرا بیخود اعتراض کنم؟اون که کار خودش رو میکنه. چه من راضی باشم چه نباشم. فقط این وسط الکی الکی کتک میخورم که ارزش نداره.حوصله ی وان رو نداشتم. زیر دوش ایستادم و با لبخند تلخی که روی لبهام بود،چشم دوختم به تصویر خودم تو آینه. با دیدن چهره ی تکیده ی خودم، یاد گذشته افتادم. یاد زمانی که تو فقر غلط میخوردم اما اگه لبخندی روی لبهام بود از شادی بود نه تلخی. یا شراره که بهترین دوستم بود و همه

جوره رفاقت رو در حقم تموم کرد. جوری که هیچ وقت اون دوست خطاب نمیکردم. اون رو خواهر خودم میدونستم. یاد بابام افتادم که هر چند خیلی نامردی ها در حقم کرد اما دوستم داشت و دوستش داشتم.یاد خیلی چیز ها افتادم. روزهایی که مینشستم با دستم تک تک لباس کهنه های دیگران رو سایز خودم میکردم. یا شبهایی که از شدت گرسنگی چند بار از خواب میپریدم.

بهترین غذایی که اون زمان خورده بودم استانبولی بود. اونم خونه ی شراره. ما که وسعمون نمیرسید برنج یا گوشت بخریم .

همیشه در حسرت خوردن همچین غذاهایی بودم. اما الان جلوم پر بود از این غذا ها ولی هیچ میلی به خوردنشون نداشتم.

نفسم رو فوت کردم و شامپو رو برداشتم و مشغول شستن موهام شدم. بعد از شستن موهام،کمی از شامپو بدن به بدنم زدم و دوباره زیر دوش ایستادم. چشم دوختم به کف هایی که زیر دوش از بدنم شسته میشدن. ای کاش میشد یک جوری این زندگی لعنتی رو هم شست یا حتی پاک کرد. اونوقت من یک پاکن برمیداشتم و تمام قسمت هاشو که مربوط به سایمون بود رو پاک

میکردم. جز یک قسمت.آشنایی با بنیامین.ولی خوب اگه سایمون نامی نبود که من هیچ وقت با بنیامین آشنا نمیشدم. ولی خوب

چه فایده همون سایمون دستور قتل بنیامین رو داد. شاید اگه من نبودم بنیامین هم داشت عملیاتش رو به خوبی انجام میداد.همیشه و همه جا سر بارم. تنها کسی که بهم حس سرباری نداره ظاهرا سایمونه.حوله ی تن پوشمو پوشیدم و از حموم خارج شدم .

سایمون روی تخت نشسته و مشغول ور رفتن با موبایلش بود. جلوش یک سینی غذا بود .نگاهی به شیشلیک ها انداختم.

پوزخندی زدم و با خودم گفتم: بیچاره تا یک سال گذشته نمیدونستی شیشلیک چی هست بعد الان

برات وعده به وعده میارن.

افکارم رو پس زدم و به سمت کمد رفتم تا یک دست لباس تمیز بردارم و بپوشم.

سنگینی نگاه سایمون رو کاملا حس میکردم اما سعی کردم نادیده بگیرمش. لباسم رو عوض کردم و برگشتم تا برم سمتش که یهو باهاش سینه به سینه شدم .

جیغ خفه ایی کشیدم و دستم رو جلوی دهنم گذاشتم. تره ایی از موهام رو که تو صورتم افتاده بود کنار زد و گفت: نمیخواستم برسونمت فقط میخواستم بگم چی میشه اگه همیشه همین جور حرف گوش کن باشی؟ میبینی الان چقدر آرومم؟ تو فقط با رفتارت میتونی آرومم کنی.

تلخ خندیدم و گفتم: پس کی منو آروم کنه؟منم انسانم ها.

تو صورتم خم شد و گفت: آروم میشی. با آرامش من تو هم آروم میگیری.

و بیشتر هم شد تا لبهام رو ببوسه که صورتم رو به یک سمت کج کردم و لبهای داغ سایمون روی گونه ی سرد و مرطوبم نشست.

بوسه ی آرومی به گونه ام زد و دستم رو گرفت و گفت: بیا بریم شام بخوریم که از دهن افتاد.

به دنبالش به سمت تخت رفتم و کنارش نشستم. سایمون بدون هیچ تعارفی مشغول شد منم شونه ایی بالا انداختم و قاشقم رو برداشتم و مشغول شدم .

باید بگم که طعم غذا فوق العاده بود. اما همون جور که گفتم دیگه هیچ میلی به غذا های رنگارنگ این عمارت نداشتم. فقط میخوردم تا شکمم سیر بشه همین.

بعد از شام سایمون جمیله رو صدا زد تا بیاد و سینی خالی رو ببره .

منم روی تخت نشسته بودم و گردنم رو ماساژ میدادم. بعد از حموم گردنبند رو نبستم و حالا درد گردنم زیاد شده بود.

سایمون کنارم نشست و لب تاپش رو باز کرد و گفت: من چند تا کار دارم که باید انجام بدمشون اگه تو خوابت میاد میتونی بخوابی.

انگار دنیا رو بهم دادن. پس امشب سایمون نمیخواست باهام باشه. خدا رو شکر. روی تخت دراز کشیدم و پتو رو تا صورتم بالا کشیدم و سعی کردم هر چه زودتر خوابم ببره تا سایمون باز از تصمیمش پشیمون نشده.

*****

سوم شخص 

سایمون با لبخند به این عکس العمل بچگانه ی یسنا نگاه میکرد. جوری خودش رو زیر پتو مخفی کرده بود تا مثلا به سایمون ثابت کنه خوابه که هر کس ندونه فکر میکنه سایمون چه بلاهایی سرش آورده.هر چند درک این همه مصیبت برای یک دختر هجده ساله خیلی سخته. اما اینا برای سایمون خیلی مسخره به نظر میرسید.

چند دقیقه ایی رو با لب تاپ کار کرد که صدای داد و فریادی رو از بیرون شنید. متعجب در لب تاپ رو بست و با دقت به صدا گوش کرد .

صدای داد و فریاد نگهبان ها با صدای جیغ یک دختر قاطی شده بود.

از جاش بلند شد و به سمت پنجره رفت ولی از اونجا چیزی مشخص نبود.

خواست از اتاق بره بیرون که در اتاق به صدا در اومد. به سمت در رفت. یکی از نگهبان ها پشت در بود. سایمون با اخم گفت:

چه خبره اینجا؟این سر و صداها برای چیه؟

نگهبان در حالی که نفس نفس میزد گفت: قربان یک دختر اومده بیرون سر و صدا راه انداخته و مدام میگه میخواد شما رو ببینه.

سایمون متعجب گفت:یک دختر؟

-بله آقا.

-کی هست؟ 

-نمیدونم تا بحال ندیدمش.

-ردش کنید بره.

-نمیره به هیچ عنوان جیغ و داد راه انداخته که یا شما رو باید ببینه یا خودش رو میکشه.

سایمون عصبی گفت :این دیگه کدوم احمقیه نصف شبی؟

-میخواین بیاین پایین ببینید کیه.

سایمون نگاهی به یسنا که با کنجکاوی نگاهش میکرد انداخت و گفت: من برم پایین ببینم چه خبره برمیگردم.

-باشه.

سایمون همراه نگهبان از اتاق خارج شدن و به سمت در خروجی عمارت رفتن.

سایمون تو تاریکی شب دختری رو تشخیص داد که شدیدا با نگهبان ها درگیر شده بود. یا جیغ میزد یا فحاشی میکرد یا میگفت میخواد سایمون رو ببینه.

کنجکاو بود هر چه زودتر بفهمه اون دختر کیه.

متوجه سنگینی نگاه کسی از پشت سر شد. برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. یسنا رو پشت پنجره دید که نظاره گر او بود .

لبخندی رو لبهاش نشست. این دختر هر چه قدر هم ترسو باشه دست از فضولی برنمیداره .

دوباره به سمت رو به رو برگشت و سرعت قدم هاشو بیشتر کرد. بالاخره رسید به محل دعوا. با داد رو به دختری که پشتش به او بود و از لباس های تنش مشخص بود وضعیت مالی مناسبی نداره فریاد زد:اینجا چه خبره؟

دختر به سرعت به سمت سایمون و تو چشم هاش خیره شد.سایمون با دیدن دختر چشم هاش گرد شد. فکر هر کسی رو میکرد جز…..جز….

دختر با بغض گفت :سایمون …

و سایمون با بهت گفت:الهه….

هرگز فکرش رو هم نمیکرد که یک روز الهه رو دوباره تو همین خونه ببینه.الهه یک گام به سمتش برداشت و همون جور که مثل ابر بهاری اشک میریخت گفت: سایمون من…..من اومدم تا…..

با دیدن چشم های به خون نشسته ی سایمون، باقی حرفش رو خورد.سایمون یک گام محکم به سمتش برداشت که الهه از شدت ترس دو گام عقب رفت و با زجه گفت: سایمون بذار برات توضیح بدم.

سایمون در حالی که از شدت خشم میلرزید گفت: چی رو میخوای برام توضیح بدی؟دلیل خیانتت رو؟

خیانت رو فریاد زد و هم زمان سیلی محکمی به گوش الهه نواخت.ازشدت ضربه الهه روی زمین افتاد. دستش رو به گونه اش گرفت و با ضجه گفت: التماست میکنم

بزار برات توضیح بدم.

با لگد سایمون که تو پهلوش نشست،نفسش از درد رفت. سایمون بیش از حد عصبی شده بود و میدونست اگه با این شدت عصبانیت وارد اتاق خواب مشترکش با یسنا بشه حتما بلایی سر یسنا میاره. بنا بر این ترجیح داد مقصر اصلی عصبی شدنش رو شکنجه کنه نه یسنای بی گناه رو.

یقه ی لباس کهنه ی الهه رو گرفت و تو صورتش فریاد زد: بگو برام. چه توضیحی داری که بدی؟

الهه با ضجه گفت: من تقاص پس دادم. از روز اول تقاص پس دادم.اون…اون عوضی سرم رو کلاه گذاشت. تمام پول ها رو بالا کشید. منو مجبور به هرزه بودن کرد.منو مجبور کرد با هرزه بودن براش پول دربیارم. بچه ام رو ازم گرفت و فروخت.

و سپس با لحنی که دل سنگ رو آب میکرد گفت: عذابم داد. حتی یک آب خوش هم از گلوم پایین نرفت.

سپس دست سایمون رو تو دستش گرفت و گفت: میدونم نامردیه ولی تو تنها کسی هستی که دارمش.

با مشت محکم سایمون که تو دهنش فرو اومد ترجیح داد سکوت کنه.

سایمون موهای پریشون الهه رو تو دستش گرفت و به شدت کشید و فریاد زد: به من پناه آوردی؟آره؟ چه فکری پیش خودت

کردی؟ فکر کردی با یک غلط کردم میبخشمت؟ نه احمق من تمام این مدت منتظر شدم ببینمت تا انتقام بگیرم.تنها راه انتقام از توی حروم زاده هم تو وهنم این بود که زجرت بدم. اینقدر زجرت بدم تا بمیری. ولی حالا یک نفر زحمت کشید و به اندازه ی کافی زجرت داده فقط زحمت کشتنت میفته به گردن من.

و از جاش بلند شد و کلتش رو به سمت الهه گرفت. الهه با جیغ گفت :سایمون التماست میکنم، کلفتی تو میکنم، اصلا هر کاری که بگی میکنم. فقط ازت خواهش میکنم منو ببخش…

سایمون با عربده گفت: بخششی در کار نیست. منو با رفتنت کشتی،منم تورو امشب میکشم.

و ماشه رو کشید….. 

*******

یسنا 

مشغول ور رفتن با انگشت های دستم بودم که صدای وحشتناکی رو از بیرون شنیدم. وحشت زده از جام پریدم و به سمت پنجره رفتم. اما متاسفانه تو اون تاریکی شب هیچ چیزی مشخص نبود .

این صدا عجیب برام آشنا بود. مثل. همون صدایی که وقتی رفته بودم سر خاک بابا و سعی کردم از دست سایمون فرار کنم شنیدم.

آره این صدا، صدای شلیک گلوله بود. یعنی اون بیرون چه خبره؟ اون دختری که اومد دیدن سایمون کیه؟الان چرا این صدای شلیک گلوله رو شنیدم؟ نکنه بازم سایمون کسی رو کشت؟

با باز شدن در اتاق، پرده رو انداختم و برگشتم سمت در. سایمون با سر پایین افتاده وارد اتاق شد. دستاش غرق خون بود. با وحشت نگاهش میکردم. آروم سرش رو بلند کرد و تو چشمام خیره شد. چسبیده بودم به پنجره و خیره بودم به چشم های خونین رنگش. با لحن ترسناکی گفت: دیگه نیازی نیست از من بترسی.همه چیز تموم شد. کابوس های شبانه ی هر دو مون امشب مرد. اون دختری که تو بجای اون تنبیه میشدی امشب با دست های من مرد.

هراسون گفتم :الهه اومده بود؟

سرش رو به نشونه ی آره تکون داد.اگه بگم اون لحظه لال شدم دروغ نگفتم. اون دختر احمق با چه جراتی برگشت؟

سایمون به سمتم اومد که با ترس گفتم :سایمون …

از حرکت ایستاد. چند دقیقه ایی نگاهم کرد و دوباره با چند گام بلند خودش رو بهم رسوند. با دست های خونیش صورتم رو قاب گرفت و گفت: دیگه نیازی نیست ازم بترسی. دیگه الهه ایی وجود نداره که بخاطرش تنبیه بشی.

با بهت گفتم: تو الهه رو کشتی؟

-آره باید میمرد.

-ولی… ولی..

-ولی چی؟

-ولی تو عاشقش بودی؟

-آره عاشقش بودم اما قبل از خیانتش.

-خودت گفتی هنوز هم دوستش داری.

پیشونیش رو چسبوند به پیشونیم و گفت: دیگه مهم نیست. دیگه هیچی مهم نیست. الان فقط تو مهمی.

-سایمون .

-جانم.

چشمام گرد شدن. یعنی با یک مرگ الهه سایمون اینقدر تغییر کرد؟اگه میدونستم اینجوری میشه که خودم الهه رو میکشتم .

سایمون ولم کرد و همون جور که به سمت حموم میرفت گفت: من دوش میگیرم. تو هم بخواب. نصف شبه.

نگاهی به ساعت انداختم. راست میگفت ساعت پنج دقیقه به یک بود. اول رفتم تو دستشویی و صورتم رو با آب و صابون شستم و بعد برگشتم به تخت. ولی اصلا تو کتم نمیرفت که سایمون الهه رو کشته باشه. اون عاشق الهه بود چطور همچین چیزی ممکنه؟

دلم میخواست از اتاق برم بیرون و از اوضاع و احوال تو باغ باخبر بشم. ولی فعلا ترجیح میدادم همین جا بمونم و جایی نرم .

سایمون معلوم نیست وضعیتش چطوره.

خودم رو پرت کردم روی تخت که درد بدی توی گردنم پیچید. آخی از درد گفتم و دستی به گردنم کشیدم و به پهلو چرخیدم. پتو رو تا گردنم بالا کشیدم. خیلی میترسیدم از این تغییر رفتار سایمون، از کشته شدن الهه، از بی خبری از بنیامین، از همه چیز و همه کس. فقط خدا میتونست آخر عاقبتم رو بخیر کنه.

پس آروم زیر لب گفتم :خدایا به امید تو….

******

با چند تقه ایی که به در خورد، بیدار شدم. به پهلو چرخیدم که جای سایمون رو خالی دیدم.

دوباره چند تقه ی دیگه به در خورد. آروم گفتم :بیا تو.

جمیله با یک سینی صبحانه که شامل آب پرتقال، املت و کره و مربا بود،وارد اتاق شد. همون جور که به سمتم میومد گفت :سلام

صبح بخیر.

سرم رو به نشونه ی سلام تکون دادم. سینی رو روی تخت گذاشت و گفت: آقا سایمون گفتن تا آخرش رو باید بخورین .

نگاهی به محتویات سینی انداختم.مطمئنا نمیتونستم همه اش رو بخورم. اما حرفی به جمیله نزدم. سینی رو جلو کشیدم و مشغول خوردن شدم.اول کمی از آب پرتقال رو خوردم و بعد مشغول نیمرو شدم. تمام مدت جمیله بالای سرم ایستاده بود و لقمه هام رو میشمرد .

وقتی صبحانه ام تموم شد، سینی رو به عقب هل دادم و گفتم: سیر شدم.

نگاهی به سینی انداخت و گفت: ولی تموم که نشده.

-دیگه نمیخوام .

-اما آقا گفتن….

حرفش رو قطع کردم و گفتم :گفتم نمیخوام هر حرفی رو چندبار باید تکرار کنم؟

با عصبانیت سینی رو برداشت و گفت: پس جواب آقا رو خودت بده.

و از اتاق بیرون رفت و در رو محکم بهم کوبید. از جام بلند شدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم. آبی به دست و صورتم زدم و اومدم بیرون.

دوباره برگشتم روی تخت نشستم. حالم از این زندگی بهم میخورد. نه وره ایی تنوع،نه وره ایی شادی،فقط غم و قصه و بدبختی .

کی بشه من روز خوش رو ببینم خدا میدونه.

******

بنیامین 

با استشمام بوی تند الکل چشم باز کردم. متعجب از جایگاه جدیدی که توش بودم، چشم تو اتاق چرخوندم. با دیدن سرمی که به دستم وصل بود و فضای اتاق، متوجه شدم تو بیمارستانم .

متعجب شدم چرا تو بیمارستانم؟آخرین چیزهایی که یادم میومد این بود که تو زیرزمین خونه ی سایمون بودم.

کمی سر جام جا به جا شدم که در اتاق باز شد.با دیدن میثاق لبخندی زدم و گفتم :سلام داداش.

میثاق با چند گام بلند خودش رو بهم رسوند و منو تو آغوشش گرفت و گفت :سلام دیونه.این چه بلایی بود که سر خودت آوردی؟

خنده ایی کردم و گفتم: دیونه شدم خودزني کردم.

-راستش رو بگو کی زده ات؟

-کی میخواستی بزنه؟سایمون و دار و دسته اش.

-پس چرا اومدن جلوی بیمارستان پرتت کردن؟

شونه ایی بالا انداختم و گفتم: دیونه اند دیگه دیونه که شاخ و دم نداره.

دوست نداشتم به میثاق از حرف هایی که کوروش بهم زد بگم. دلم نمیخواست از این موضوع چیزی بفهمه.

میثاق کنارم نشست و گفت :خوب چه خبر چجوری موضوع پلیس بودنت رو فهمیدن؟  -بعد از لو رفتن اون محموله شون بهم شک کردن.اما بعدش رو نفهمیدم چجوری فهمیدن.

-ولی خوب با اینکه مدت زمان کمی اونجا بودی اطلاعات خوب و مفیدی بهمون دادی. جناب سرهنگ خیلی ازت راضی بود.

زیر لب خدا رو شکر کردم و فکرم رفت سمت یسنا. تک و تنها اسیر دست سایمون. خدا میدونست چه بلایی سرش میاره.فکر کنم کمترین بلا کتک و شکنجه بود.

با حرکت دست میثاق به خودم اومدم: چیه؟ -چته کجایی یک ساعت دارم صدات میزنم؟

-هیچی همین جا.

-راستش رو بگو به کی فکر میکردی؟

-به هیشکی.

-گفتم راستش رو بگو.

نگاهی بهش انداختم و گفتم: راستش آره به کسی فکر میکردم.

با لحن شیطونی گفت:به کی ناقلا؟

-به دختری که اونجا برای این عملیات بهم کمک کرد.

-آره یادمه بهم میگفتی اسمش چی بود؟

-یسنا .

-خوب الان چی شده؟

-سایمون فهمیده که یسنا بهم کمک میکرده. ولی من نتونستم یسنا رو از اونجا فراری بدم و الان یسنا شده اسیر دستشون.

-واقعا؟ 

سرم رو به نشونه ی آره تکون دادم و گفتم: حالا نمیدونم چیکار کنم.یسنا تنهاست کاری هم نمیتونه انجام بده. اگه تنها راه ممکن رفتن من به اونجا باشه میرم.

-مگه دیونه ایی؟اینبار بری اونجا اعدامت حتمیه .

-پس میگی چیکار کنم؟دست رو دست بذارم تا بکشنش؟ 

-نه اما باید با یک نقشه ی عاقلانه پیش بریم.

-چه نقشه ایی؟

از جاش بلند شد و گفت :الان استراحت کن.بعدا در این باره حرف میزنیم.اگه لازم شد مجددا کسی رو نفووی میفرستیم بینشون .

پوزخندی زدم و گفتم: بچه شدی؟اونا از یک سوراخ دوبار نیش نمیخورند .

-گفتم اگه لازم شد.

و همین جور که به سمت در میرفت گفت: میتونی برای شکایت بیای. بخاطر ضرب و شتم.

سرم رو تکون دادم و گفتم: بزار بهتر که شدم میام.

-من فعلا میرم خداحافظ .

-خداحافظ .

از اتاق خارج شد منم مجددا روی تخت دراز کشیدم. چشم دوختم به سقف سفید اتاق. یاد شعر یسنا که برام خوند افتادم: ازم نخواه با تو بمونم 

تو هیچی از من نمیدونی 

اگه بگم راز دلم رو

توهم کنارم نمیمونی.

چقدر اون روز براش سخت بود که برام از بلاهایی که سایمون سرش آورده بود بگه. مگه تقصیر اون چی بود؟

*****

سوم شخص 

دود سیگارش رو روی پنجره فوت کرد. نگاهش خیره به باغ سرسبز بود. باغی که براش هیچ جذابیتی نداشت .

پوک دیگری به سیگارش زد. حرف های الهه تو سرش اکو شد:من تقاص پس دادم. از روز اول تقاص پس دادم.اون… اون عوضی سرم رو کلاه گذاشت. تمام پول ها رو بالا کشید. منو مجبور به هرزه بودن کرد.منو مجبور کرد با هرزه بودن براش پول دربیارم. بچه ام رو ازم گرفت و فروخت …

بچه…. نکنه منظورش همون نطفه ایی بود که زمانی که نامزد سایمون بود با اون پسره رابطه داشت ایجاد شده بود؟اره حتما همون بوده.

پوزخندی روی لبهای سایمون نشست و با خودش گفت: خوشحالم در تمام این مدتی که من زجر میکشیدم تو هم زجر میکشی.

 جر میکشیدی .

با ورود جمیله به پذیرایی، سیگارش رو تو جا سیگاری خاموش کرد و برگشت سمتش. جمیله سینی صبحانه رو سمت سایمون گرفت و گفت: یسنا بیشتر از این نخورد.

سایمون نگاهی به محتویات سینی انداخت. ظاهرا یسنا چیز زیادی نخورده بود. اما دیگه دوست نداشت باهاش یکی به دو کنه .

تصمیم گرفته بود بعضی از جاها به یسنا حق انتخاب بده. شاید اینجوری نفرت یسنا از اون کم بشه.بنابراین سرش رو به نشونه ی فهمیدن تکون داد و گفت: عیبی نداره. تو میتونی امروز وسایلت رو جمع کنی و از اینجا بری. من یک خدمتکار دیگه برای یسنا میارم.

-بله چشم آقا .

و به سمت آشپزخونه رفت. سایمون مجددا برگشت سمت پنجره و خیره شد به باغ. پوزخند نفرت انگیزی روی لبهاش نشست و با خودش گفت: یک خدمتکار درست و حسابی برات پیدا کردم یسنا….

******

وارد زیرزمین شد و کلید برق رو زد. الهه درحالی که از شدت درد و خونریزی رنگش به سفیدی میزد در حال جون دادن بود .

نگاهی به دستش انداخت. اول میخواست گلوله رو تو مغز الهه شلیک کنه اما بعد تصمیم گرفت اول عذابش بده بعد حکم مرگش رو صادر کنه.بنابراین گلوله رو به دست الهه شلیک کرد.

یک گام بلند به سمت الهه برداشت و دست زخمیش رو فشاری داد. الهه ناله ی از درد کرد و چشم های مملو از اشکش رو نیمه باز کرد.

سایمون پوزخندی بهش زد و گفت :به جهنم خوش اومدی الهه خانم .

و موهایش رو شدیدا کشید که باعث شد سرش همراه موهاش به سمت بالا کشیده بشه.

نگاهی تو چشم های دریایش که یک روز دنیاش توش نهفته بود انداخت و گفت: جوری عذابت میدم که هر روز آرزو کنی ای کاش به اینجا نمیومدی.

و همون جور که موهایش رو میکشید، کشون کشون به سمت در خروجی زیرزمین برد.

الهه مدام ناله و التماس میکرد اما سایمون وره ایی بهش توجه نداشت.از پله های زیرزمین به سمت بالا برد و سپس به سمت عمارت رفت.

در خونه رو باز کرد و الهه رو تقریبا پرت کرد وسط پذیرایی. الهه نتونست تحمل کنه و شروع کرد به گریه کردن. سایمون دوباره از موهاش گرفت و شدیدا کشید و گفت: از امروز، از این ساعت تو میشی کلفت عشق من…

با شنیدن کلمه ی عشق من رعب و وحشت به دل الهه نشست. حتی فکرش رو نمیکرد که سایمون عاشق کس دیگه ایی شده باشه.

سایمون که ترس رو از نگاه الهه خوند پوزخندی زد و گفت: چیه توقع داشتی تا آخر عمرم به پای تو بمونم؟نخیر خانم از این خبرا نیست. تو سر سوزنی برام ارزش نداری که بخوام باهات زندگی کنم چه برسه به اینکه بخوام به پات بمونم.

و محکم موهای الهه رو رها کرد جوری که سرش به شدت به عقب برخورد کرد. دستش رو داخل جیبش برد و با همون پوزخند گفت: تا به امروز یک دختر بیگناه به پای تو تنبیه شد. حالا وقتشه که تو تقاصش رو پس بدی. نمیزارم به هیچ عنوان یک آب خوش از گلوت پایین بره.

و نگاهی به دست زخمی الهه انداخت. وقتی یادش اومد همون شب بدون هیچ داروی بیهوشی یا بی حسی گلوله رو از تو دست الهه که شدیدا داد میزد در میاورد، حس خوبی بهش دست میداد.بعد هم چند تا بخیه و یک پانسمان الکی. بدون هیچ تشکیلاتی .

میدونست این دختر الان چه دردی رو متحمل میشه اما سر سوزنی براش ارزش نداشت.

الان تنها چیزی که براش مهم بود این بود که دل یسنا رو به دست بیاره و کاری کنه که اون عاشقش بشه.

حتی اگه این وسط یسنا حکم مرگ الهه رو صادر کنه .

*****

یسنا

جلوی آینه دراور نشسته بودم خیره بودم به صورت خودم. اما فکرم اینجا نبود. فکرم هول و هوش دو نفر چرخ میخورد.یکی بنیامین، و یکی محمد .

نمیدونستم سر این دو چه بلایی اومده. دلم هم شدیدا براشون شور میزد.از جمله برای بنیامین. اگه بلایی سرش میومد هیچ وقت خودم رو نمیبخشیدم هیچ وقت.

با چند تقه ایی که به در خورد چشم از تصویر خودم گرفتم و برگشتم سمت در و گفتم :بفرمایید .

با ورود سایمون به اتاق، دهنم از تعجب باز موند. سایمون از کی تا بحال یاد گرفته بود در بزنه؟

جفت دست هاشو داخل جیب شلوارش کرده بود. با چند گام بلند خودش رو بهم رسوند و گفت :بیا بریم پایین کارت دارم.

از جام بلند شدم و همراهش از اتاق رفتم بیرون. از پله ها پایین رفتیم و وارد پذیرایی شدیم.

به محض ورودمون به پذیرایی، دختری رو دیدم که روی زمین افتاده بود و مثل جنین خودش رو جمع کرده بود.

سایمون با بیرحمی تمام به سمتش رفت و لگدی به پهلوش زد. ناله ی دختر از سر درد بلند شد. متعجب به این رفتار نگاه میکردم که برگشت سمتم و گفت: میدونی کیه؟ 

سرم رو به نشونه ی نه تکون دادم که گفت: این دختر مسبب تمام بدبختی های تویه.

با تعجب گفتم: یعنی چی؟ -این همون الهه است.

چشمام گرد شد. اینبار با دقت بیشتری به دختر نگاه کردم. مثل مار تو خودش میپیچید و با چشم های اشکیش منو نگاه میکرد .

چیز زیادی از صورتش مشخص نبود.اما چشم های زیبایی داشت. مژه های بلند که بخاطر اشک خیس و براق شده بود و صورتی استخوانی.

سایمون دست الهه رو گرفت و کشید و وادارش کرد بشینه. الهه خواست پای سایمون رو تو دستش بگیره

 و التماسش کنه که سایمون لگد محکمی به صورتش زد و گفت :بعد از این الهه میشه کلفت تو. جمیله رو بیرون کردم چون میدونستم رابطه ی خوبی با تو نداره.اما الهه جرات نمیکنه بهت بگه بالای چشمت ابروست. 

الهه آنچنان با غم نگاهم میکرد که دلم براش سوخت. رو به سایمون گفتم: من نیازی به خدمتکار ندارم من….

نذاشت حرفم رو تموم کنم و به میون حرفم پرید و گفت: من تعیین میکنم تو به خدمتکار نیاز داری یا نه.

-ولی من میتونم خودم کارهای خودم رو بکنم.

به سمتم اومد که از ترس یک گام به عقب برداشتم. دستم رو تو دستش گرفت و گفت: تو به خدمتکار نیاز داری چون من میگم.

با لحن ملتمسی گفتم: سایمون خواهش میکنم .

تو صورتم خم شد و بوسه ایی روی پیشونیم گذاشت و گفت: هرچند الهه حتی لیاقت نداره کلفتی تو رو بکنه اما سعی کن باهاش کنار بیای. 

سپس ولم کرد و به سمت الهه رفت و با داد گفت: بلند شو خودت رو جمع و جور کن. دیگه خبری از بخور و بخواب نیست. تو باید مثل سگ تو این خونه کار کنی پس زود بلند شو.

بلند شو رو جوری فریاد زد که الهه وحشت زده از جاش بلند شد. با پاهای لرزون جلومون ایستاد. سایمون پوزخندی بهش زد و ازش فاصله گرفت. به سمت من اومد و گفت: حالا تو میدونی و این. هر کاری که دلت میخواد باهاش بکن. وره ایی برای من مهم نیست .

و از پذیرایی رفت بیرون. با چشم هام رفتنش رو دنبال کردم و بعد نگاهم رو انداختم به الهه که با نگاهی مظلوم منو دید میزد .

جوری تو نگاهش غم بود که دلم براش سوخت.

به سمتش رفتم و دستش رو تو دستم گرفتم و کمکش کردم روی یکی از مبل ها بشینه.

منم رو به روش نشستم. سرش رو انداخت پایین و گفت: من باید چیکار کنم؟ -فعلا کاری نیست. برو یکم استراحت کن یک دوشم بگیر تا کمی سر حال بشی.

-چشم.

درست مثل یک خدمتکار حرف میزد. از جاش بلند شد تا بره سمت اتاق که گفتم :راستی…

برگشت سمتم که ادامه دادم: چرا ولش کردی؟

سرش رو پایین انداخت و گفت: حماقت کردم.

-چرا حماقت؟

-عاشق شدم.

-عاشق؟ 

سرش رو به معنی آره تکون داد. دوباره پرسیدم: مگه عاشق سایمون نبودی؟

پوزخندی زد و گفت :نه.

-پس چرا بهش قول ازدواج دادی؟

سرش رو بلند کرد و گفت: به همون دلیلی که تو اینجایی.

-منظورت رو نمیفهمم .

با پوزخند گفت: مگه تو هم بخاطر پول سایمون رو انتخاب کردی؟ 

لبخند تلخی زدم و گفتم: پس تو بخاطر پول سایمون رو انتخاب کردی؟

-تو بخاطر چی انتخابش کردی؟

-بخاطر برادرم.

با تعجب گفت: برادرت؟

-آره.

-متوجه منظورت نشدم.

نفسم رو فوت کردم و گفتم: مهم نیست فراموشش کن .

و از جام بلند شدم و ادامه دادم: برو تو اتاق یکم استراحت کن تا باز سایمون رو سرت خراب نشده.

و به طرف آشپزخونه رفتم تا یک ناهاری برای خودمون درست کنم. با حال و روزی که این الهه داشت مشخص بود امروز نمیتونه برامون کاری کنه.

یک بسته گوشت از تو فریز بیرون آوردم و گذاشتم تا یخش باز بشه. برنج هم خیس کردم تا برای ناهار استانبولی درست کنم.

مشغول خورد کردن پیاز بودم که کسی وارد آشپزخونه شد. سر بلند کردم که سایمون رو دیدم. با اخم وحشتناکی نگاهم میکرد .

ترسیده چاقو رو انداختم تو سینی.

به سمتم اومد و گفت: میبینی سعی میکنم باهات خوب باشم ولی تو دوست داری ازم کتک بخوری. چرا مثل آدم کاری که میگم رو نمیکنی؟

با لکنت گفتم :آخه…اخه دوست داشتم امروز من ناهار درست کنم.

حالت نگاهش تغییر کرد. پوزخندی زد و گفت: ملاحظه ی کسی رو میکنی که عامل بدبختی هات بوده.

-عامل بدبختی های من الهه نیست، فکر اشتباه توست.

-منظورت چیه؟

-تو همیشه منو با الهه اشتباه میگرفتی.میتونستی اینجوری فکر نکنی.

-افکار من دست خودم نبود.

-پس به این هم فکر کن که رفتار الهه دست خودش نبوده.

و دوباره مشغول خورد کردن پیاز ها شدم. سایمون هم کنارم نشست و به حرکت دستم که پیاز رو خورد میکرد، نگاه کرد.

بعد از خوردن کردن پیاز ها، اونا رو تو ماهیتابه ریختم و گوشت رو بهش اضافه کردم. سایمون هم تمام مدت بالای سرم ایستاده بود .

با اخم برگشتم سمتش و گفتم: اگه کاری نداری میشه بری بیرون؟حواسم پرت میشه.

لبخند محوی زد و تره ایی از موهام رو که تو صورتم افتاده بود کنار زد و گفت: دوست دارم کنارت باشم بده؟

-پس روی صندلی بشین تا حواسم پرت نشه.

-باشه.

سایمون به سمت صندلی ها رفت و روی یکی نشست.منم مشغول آشپزی شدم. اما متوجه سنگینی نگاهش بودم.

سعی کردم نادیده بگیرمش و خیلی زود شام رو درست کردم. بعد از شستن دست هام به سمت سایمون رفتم و گفتم: کارم تموم شد.

یکی از صندلی ها رو برام عقب کشید و گفت: بشین کارت دارم.

پشت صندلی نشستم و بهش نگاه کردم. نفسش رو فوت کرد و گفت: نمیخوام به الهه آسون بگیری. سخت گیری کن.

-من بیرحم نیستم.

-باش.بیرحم باش.

-چرا؟

-مگه یادت رفته بخاطر اون…

حرفش رو قطع کردم و گفتم: الهه تو کارهایی که با من کردی بیگناهه.

سایمون چند لحظه خیره خیره نگاهم کرد و گفت: تو خراب شدن حال من چی؟ تو اونم بیگناه بود؟

-سایمون میتونم یک چیزی بگم؟

-چی؟

-میخوای از الهه انتقام بگیری؟ 

-آره صد البته.

-میخوای با انتقام گرفتن آروم شی؟

-آره چطور؟ 

-هیچ کس با انتقام آروم نمیشه.

-پس با چی آروم میشم؟ 

-با بخشش؟

صدای بلند قهقهه اش منو ترسوند.جوری میخندید که انگار جنون بهش دست داده بود. آب دهنم رو با ترس قورت دادم و گفتم:

چی شده؟

به سختی خنده اش رو کنترل کرد و گفت: ب…. بخشم؟….هه…جالبه…ببخشم….

و دوباره زد زیر خنده. دستش رو تو دستم گرفتم و گفتم :لذتی که تو بخششه تو انتقام نیست.

خنده اش قطع شد. با نگاه جدی نگاهم کرد و گفت: تو منو میبخشی؟

-منظورت چیه؟

-تو حاضری منو ببخشی و باهام ازدواج کنی؟ میتونی؟ 

سرم رو پایین انداختم و سکوت کردم.دستم رو فشار داد و گفت: اگه تو منو ببخشی، منم الهه رو میبخشم و آزادش میکنم.

-ولی تو عاشقش الهه ایی.

-نه نیستم .عاشقش نیستم. ازش بیزارم.بیزار بیزار.

-سایمون .

-بله.

-تو فکر میکنی من بتونم ببخشمش؟ 

-اگه نمیتونی چرا به من همچین پیشنهادی میدی؟

-به فرض اینکه اون خدمتکار من بود و منم با بی رحمی تمام باهاش رفتار کردم بعد چی میشه؟ الهه عذاب بکشه روز های گذشته ی تو برمیگرده؟

سایمون کمی تو فکر فرو رفت. از جام بلند شدم و به سمت در خروجی آشپزخونه رفتم.به سمت پنجره رفتم و پرده رو کنار

زدم. از فضای باغ خیلی خوشم میومد. حس خوبی بهم میداد. یک آرامش خاص.دستی دور کمرم حلقه شد.بوی عطر سایمون رو به راحتی تشخیص دادم. سرش رو داخل گردنم فرو برد و گفت: هر روز که تو منو ببخشی، من الهه رو آزاد میکنم.

دستی روی پنجره کشیدم و گفتم: الهه برای من وره ایی ارزش نداره. من برای خودت میگم. اینجوری کمتر عذاب میکشی.

-یسنا.

-بله.

-ای کاش فقط یک لحظه جای من بودی تا بفهمی چی کشیدم.عاشق نشدی تا اینا رو درک کنی.

تو دلم گفتم: عاشق شدم. بدم عاشق شدم. الان هم هیچ نشونی ازش ندارم.

کمی از سایمون فاصله گرفتم و گفتم: شاید درک کردنت برام سخت باشه چون مرد نیستم و درکی در رابطه با غیرت ندارم .

میدونم تاوان خیانت زن به شوهر سنگساره اما بخشش لذت بخشه.

و خواستم ازش فاصله بگیرم که صورتم رو بین دست هاش گرفت و گفت: دیگه ازم اینو نخواه. این کار غیر ممکنه یسنا.

و ولم کرد و به سرعت از عمارت خارج شد. منم شونه ایی بالا انداختم و زیر لب به من چه ایی گفتم و به سمت اتاق رفتم .

روی تخت نشستم و اون رمانی که چند وقت پیش داشتم میخوندم رو برداشتم تا ادامه اش رو بخونم. بعضی از قسمت هاش اینقدر خنده دار بود که بلند بلند میزدم زیر خنده. اما بعضی از جاهاش اینقدر غم انگیز بود که منو یاد زندگی مجردیم می انداخت.محو رمان بودم بودم که سر و صدایی از پایین شنیدم. صدای جیغ های بلند الهه و عربده های سایمون رو تشخیص دادم. هراسون کتاب رو به گوشه ایی پرت کردم و از اتاق رفتم بیرون. سایمون داشت الهه رو در حد مرگ کتک میزد. سریع خودم رو بهشون رسوندم و دست سایمون رو که کمربندش رو بلند کرده بود تا تو کمر الهه بکوبه گرفتم و گفتم: چی شده سایمون؟

سایمون نگاه وحشتناکی بهم انداخت و گفت: بزار بکشمش این عوضی رو.

-چرا چی شده؟

هلم داد به کناری و ضربه ی محکمی کمر الهه زد. الهه جیغ بلندی زد و پاهای سایمون رو تو دستش گرفت و گفت: التماست میکنم منو ببخش .

سایمون شروع کرد به لگد زدن و گفت: ببخشمت حروم زاده؟اره ببخشمت؟

یهو برگشت سمت من که از ترس یک گام به عقب رفتم. یک تیکه کاغذ جلوم پرت کرد و گفت :ببین. اینو ببین بعد بهم از فواید بخشش بگو.

کاغذ رو برداشتم و نگاهی بهش انداختم. یک عکس بود. عکس یک مرد که کنار الهه ایستاده بود.

با تعجب گفتم: این عکس کیه؟

سایمون عربده زد: معشوقشه. میبینی؟هنوز هم به اون فکر میکنه.

الهه با التماس گفت: باور کن میخواستم پاره اش کنم قسم میخورم.

سایمون دوباره لگد محکمی بهش زد و همزمان با عربده گفت: جهنمی برات میسازم که حتی خدا هم نتونسته بسازه فقط صبر کن.

و دست منو گرفت و به سمت اتاق برد. به حدی عصبی بود که خیلی ازش میترسیدم. وارد اتاق شدیم و در رو محکم بست.نگاهی بهم انداخت و گفت: باید آماده بشی.

با تعجب گفتم: برای چی؟

-ازدواج .

چشم هام از تعجب گرد شد.با بهت گفتم: منظورت چیه؟

-از فردا میریم دنبال کار های عروسی.

-سایمون .

-همین که گفتم. من دیگه نمیخوام منتظر بمونم.

و ازم جدا شد تا از اتاق بره بیرون که گفتم: بخاطر زجر دادن الهه میخوای همچین کاری کنی؟

از حرکت ایستاد.برگشت سمتم و گفت: امشب حکم مرگ الهه رو صادر میکنم. ازدواج من و تو ربطی به الهه نداره.

یک گام به سمتش برداشتم و گفتم: پس دلیلش چیه که اینجوری میگی؟

-چجوری؟ 

-تا چند وقت پیش میگفتی حتی حاضر نیستی منو صیغه کنی حالا میگی میخوای عقدم کنی؟ به نظرت این حرف هات با هم میخونند؟ 

یک گام به سمتم برداشت و دست هامو گرفت و گفت: الان که الهه برگشت فهمیدم چه اشتباهی کردم که از دست دادمش .

نمیخوام تو رو هم به همون روش از دست بدم.

-چه اشتباهی؟ 

ولم کرد و گفت: مهم نیست. فقط همین

قدر بدون که به زودي مراسم عروسی برگزار میشه.پس آماده باش.

و بی توجه به صورت بهت زده ام از اتاق خارج شد.

روی زمین نشستم و سرم رو تو دستهام گرفتم. وای نه فکر اینجا رو نکرده بودم. ازدواج، اونم با کسی که قاتل پدر و دوستمه .

آخه مگه همچین چیزی با عقل جور درمیاد؟ 

سایمون، بنیامین، و محمد.سه پسری که وارد زندگی من شدن و هر کدومشون یک مدت منو داشتن. اما من فقط و فقط عاشق بنیامین شدم. حالا چجوری بنیامین رو فراموش کنم؟چجوری عشقم رو فراموش کنم و با یک قاتل و خلافکار زندگی کنم؟

اشکم چکید روی گونه ام.توی دلم گفتم: خدایا اگه من با سایمون ازدواج کنم خودم رو از زندگی خلاص میکنم. من از این مرد متنفرم. خدایا من عاشق کس دیگه اییم. التماست میکنم منو به بنیامین برسون نه سایمون .

خودم رو پرت کردم روی زمین و سرم رو تو دست هام گرفتم. از این همه فشار عصبی سرم رو به انفجار بود.چشم هامو بستم تا کمی وهنم رو آزاد کنم. دیگه نمیخواستم به چیزی فکر کنم .

اما یاد و فکر بنیامین به هیچ عنوان از تو وهنم بیرون نمیرفت.آروم زیر لب گفتم: بنیامین نجاتم بده.التماست میکنم….

******

بنیامین 

میثاق رو به روم نشست. سریع گفتم: خوب چی شد؟ 

میثاق نفسش رو فوت کرد و گفت: هیچی.

-یعنی چی هیچی؟

-هیچ راه ورودی به اون عمارت پیدا نکردیم.

با داد گفتم: منظورت چیه؟

انگشت اشاره اش رو روی بینیش فشار داد و گفت: هیس چه خبرته؟اینجا بیمارستانه ها.

صدام رو کمی پایین آوردم و گفتم: یعنی بذارم اون دختر بیچاره اونجا عذاب بکشه؟

-باور کن تمام تلاشم رو کردم اما راهی پیدا نکردم. الان هم توی موقعیتی نیستیم که ریسک کنیم.

-ریسک کردن یعنی اینکه اجازه بدیم اون دختر اونجا بمونه و به دست اون عوضی ها بمیره. به این میگن ریسک.

-این دستور سرهنگه کاری هم از دست ما برنمیاد. سعی کن کمی آروم بگیری.بالاخره به یک روشی اون دختر رو نجات میدیم.

دست هامو از شدت خشم فشار دادم و گفتم: خودم میرم سراغش.

-بنیامین دیونه شدی؟

داد زدم: آره دیونه شدم. تا اونو نجات ندم آروم نمیگیرم. بزار هر کس هر چیز میخوان درباره ام بگن. اصلا بگن دیونه ام. ولی باید هر جور که شده نجاتش بدم.

-بنیامین جان با عصبی شدن و کار عجولانه هم جون خودت رو به خطر میندازی هم اون دختر رو.

-جون من وره ایی ارزش نداره اما تمام تلاشم رو میکنم که یسنا رو نجات بدم.

-بنیامین .

با خشم گفتم :بسه دیگه. همین که گفتم. نمیذارم وره ایی به یسنا آسیب برسه.

میثاق لبخند برادرانه ایی زد و گفت :راستش رو بگو خبریه؟

-چه خبری؟

-این همه بالا و پایین پریدن بخاطر نجات جون یک دختر نیست.

-پس بخاطر چیه؟

-بخاطر نجات جون عشقته درسته؟

سرم رو پایین انداختم که با لحن خندونی گفت: پس آقا بنیامین ما هم دم به تله داد آره؟

-آره بدجور هم دلم به تله داد.

دستم رو تو دستش گرفت و گفت: پس الان دنبال راهی هستی که زن داداش رو از اونجا نجات بدی؟

من که از لفظ زنداداش خوشم اومده بود لبخندی زدم و گفتم: آره باید زن داداشت رو نجات بدی.

دستش رو روی چشم هاش گذاشت و گفت: چشم عزیز.هر جور که شده نجاتش میدم. تو فقط خوب شو با هم یک نقشه ایی میریزیم.

-من حالم خوبه.امشب درخواست مرخصیم رو بده. میریم سراغشون. یسنا رو از دستشون نجات میدیم. همین امشب.

-دیونه ایی؟اول باید یک نقشه ی درست و حسابی بریزیم بعد.

نفسم رو فوت کردم و گفتم: هوف.باشه. اما درخواست مرخص شدنم رو بده.

-باشه همین الان میرم درخواست میدم تو نگران نباش .

مگه میشد نگران نباشم؟میثاق هم حرف هایی برای خودش میزد. درک میکرد که عشقم دست یکی دیگست؟میفهمید این یعنی چی؟میفهمید غیرت داره خفه ام میکنه؟نه نمیفهمید چون عاشق نشده بود و عشق رو تجربه نکرده بود.

میثاق از جاش بلند شد و گفت: من میرم درخواست بدم.تو هم سعی کن به چیزی فکر نکنی.

-نمیتونم.ای کاش میتونستم .

سری تکون داد و از اتاق رفت بیرون. با خودم گفتم: خوش بحالش که غافل از همه ی دنیا داره زندگی میکنه.

******

سوم شخص 

الهه در حالی که از شدت ترس و درد میلرزید، جلوی سایمون ایستاده بود. سایمون با نگاه مملو از نفرتش که روی الهه زوم بود گفت: چند شب دیگه عروسی من و یسناست.

تمام این خونه رو برای جشن آماده می کنی.وای بحالت اگه چیزی کم و کاست باشه.

الهه با چشم های اشکی نگاهی به سایمون انداخت و با لحن ملتمسی گفت: سایمون ازت خواهش میکنم این کار رو با من نکن.

سایمون یک گام به سمت الهه برداشت و سیلی محکمی تو گوشش کوبید و فریاد زد: تو کدوم خری هستی که به من امر و نهی کنی چیکار کنم چیکار نکنم؟ تو فقط کلفت من و یسنا هستی. هیچ ارزش بیشتری نداری.این خونه رو برای جشن آماده میکنی فهمیدی؟

الهه با اشک سرش رو به نشونه ی آره تکون داد. سایمون هم خوبه ایی گفت و ادامه داد:وای بحالته جشن بد برگذار بشه یا یسنا از چیزی راضی نباشه. اونوقت حکم مرگت صادر میشه.

الهه سرش رو پایین انداخت تا نگاه نفرت انگیز سایمون رو نبینه. هیچ وقت نگاه سایمون

 رو اینجوری ندیده بود.همیشه نگاهش مملو از عشق بود. درست مثل زمانی که به یسنا نگاه میکرد. ای کاش میتونست یک جوری یسنا رو از سر راهش برداره. یسنا دختری که وره ایی بدی بهش نکرده بود اما رقیب سرسختی براش بود .

پوزخندی به افکارش زد و زیر لب گفت: رقیب… من کلفت اونم بعد خودم رو رقیبش میدونم؟ جالبه.

با خروج سایمون از اتاق به خودش اومد. با غم به سمت آینه رفت و نگاهی به خودش انداخت. نمیدونست چرا همچین حماقتی کرد و برگشت. هرچند امیر عوضی بدجور عذابش داد اما نباید پاشو به این عمارت باز میکرد تا هر روز تهدید به قتل رسیدنش رو بشنوه.

هرچند کاری که با سایمون کرد بدترین کار بود. خودش میدونست اگه سایمون الان بهش اجازه داده زنده بمونه فقط برای اینه که یک روزی بهش علاقه داشته. وگرنه همون روز اول بجای شلیک گلوله به دستش به مغزش شلیک میکرد.

از آینه فاصله گرفت و به سمت آشپزخونه رفت. باید یک چیزی برای شام درست میکرد. زحمت ناهار رو که یسنا کشید.مسلما دیگه کاری به شام نداشت.

*****

یسنا 

داشتم لباس های تو کمد رو مرتب میکردم که سایمون وارد اتاق شد و گفت: یسنا الان کاری نداری؟

-نه چطور؟

-آخه آرایشگر اومده.

با تعجب گفتم: آرایشگر برای چی؟ 

-به هر حال باید از الان کم کم برای آخر هفته آماده بشی.

آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: آخر هفته چه خبره؟

-مراسم عروسیمونه .

حس کردم قلبم از حرکت ایستاد. دستام خشک کنارم افتادن و چشم هام خیس شد. اما سایمون بی توجه به حال و روز من گفت:

الان یک نفر برای کار های اولیه اومده.آخر شب هم از مزون میان تا لباس عروست رو انتخاب کنی.

و خواست از اتاق بره بیرون که گفتم: چرا اینقدر عجله داری؟

برگشت سمتم و با عصبانیت گفت: به تو هم باید جواب پس بدم؟هر چی میگم فقط یک کلام بگو چشم.

و رفت بیرون و در رو محکم بهم کوبید. با غم سر جام نشستم و لباسم رو که داشتم تو کمد میذاشتم توی دست هام فشردم. با چند تقه ایی که به در خورد سر بلند کردم. دوتا دختر جون وارد اتاق شدند. هر دو شون لبخندی بهم زدن و سلام کردن. اما من فقط با غم نگاهشون کردم.

یکیشون به سمتم اومد و گفت: من میخوام موهاتو رنگ کنم .

و یک کاتالوگ رنگ جلوم گذاشت و گفت: از کدوم خوشت میاد؟

بدون اینکه نگاهی به کاتالوگ بندازم گفتم: هر رنگی که خودت دوست داری بزن .

-چرا خوب یک زنگ انتخاب کن.

-برام مهم نیست پس هرچی دوست داری بزن.

دختر هم شونه ایی بالا انداخت و بیخیال مشغول رنگ درست کردن شد.

اون دختر دوم هم کنارم نشست و دستم رو تو دستش گرفت و مشغول طراحی و سوهان کشیدن به ناخن هام شد. حوصله ام

داشت کم کم سر میرفت و شدیدا اعصابم خورد شده بود.باور نمیکردم که آخر همین هفته میشم زن دائمی سایمون. پس عشقم چی میشد؟بنیامین ….

چرا دیگه سراغی ازم نگرفت؟یعنی براش مهم نیست که چه بلایی سرم بیاد؟

با برخورد مایع سرد رنگی به موهام از فکر خارج شدم. دوست نداشتم موهام رو رنگ کنم. اما خوب این درخواست سایمون بود و منم جرات مخالفت نداشتم. پس سکوت کردم تا کارشون تموم بشه.

حدود نیم ساعت طول کشید تا کار رنگ و طراحی ناخنم تموم شد .

دختری که رنگ موهام رو زد کلاهی روی سرم گذاشت و گفت: نیم ساعت تا چهل دقیقه رنگ باید روی موهات باشه.بعد با آب بشور.

جوابی بهش ندادم اونم منتظر جواب من نموند. همراه دوستش وسایلشون رو جمع کردن و با یک خدا حافظی ساده از اتاق بیرون رفتند.

دستم رو بالا آوردم و نگاهی به ناخن هام انداختم. روی یکی از ناخن ها نگین قشنگی چسبونده بود و به ناخن انگشت کوچکم گوشواره ی ریزی وصل کرده بود .

تو آینه نگاهی به بازوم انداختم. اسم سایمون رو به لاتین با تتو ی موقت نوشته بود.دستم رو بلند کردم و محکم روی بازوم کشیدم تا این اسم نحس پاک بشه. انگار با این کارم میخواستم اسمش رو برای همیشه از سرنوشتم پاک کنم. اما حتی از روی بازوم هم پاک نشد.

سرم رو روی دیوار گذاشتم و شروع کردم به گریه. چطور میتونستم با قاتل پدرم یک عمر زندگی کنم؟ با مردی که از بچه بیزاره در حالی که من آرزوی مادر شدن رو دارم. بچه ی اولم رو که از دست دادم حس میکردم یک تیکه از قلبم کنده شد .

حتی با وجود اینکه اون بچه بچه ی سایمون بود.برام فقط مادر بودن خودم مهم بود همین و بس.

با سوزش شدید موهام،سرم رو بلند کردم. ای وای دختره گفت سر نیم ساعت بشور. اینقدر حواسم پرت شد که نفهمیدم کی یک ساعت گذشت .

از جام بلند شدم و حوله ایی برداشتم و به سمت حموم رفتم.حالم داشت از این بوی رنگ بهم میخورد. به سختی رنگ رو از روی موهام شستم. بعد از خشک کردن موهام از حموم خارج شدم تا لباس عوض کنم. درست همون لحظه در اتاق باز شد .

الهه با چشم هایی که مشخص بود شدیدا گریه کرده وارد اتاق شد. نگاه کوتاهی بهش انداختم و گفتم: کاری داری؟

با غم گفت:شام حاضره.

سرم رو به نشونه ی باشه تکون دادم و به سمت کمد رفتم. یک بلوز بلند مشکی همراه با شلوار مشکی از کمد بیرون کشیدم که صدای پوزخند الهه

رو شنیدم.

متعجب برگشتم سمتش و همون جور که دست هامو باز میکردم گفتم: چیز خنده داری دیدی؟ 

اشاره ایی به لباس های توی دستم انداخت و گفت: الان چرا میخوای مشکی بپوشی؟ناسلامتي تو عروسی .

عروس رو با تمسخر بیان کرد. دست به کمر ایستادم و گفتم: برای لباس پوشیدنم باید از تو اجازه بگیرم؟ 

-هه نه نیازی به اجازه ی من نیست شما خانم این خونه ایی.خوب تونستی جای منو غصب کنی. فقط دلیل این لباس مشکی پوشیدنت رو نمیفهمم .

منم متقابلا پوزخندی زدم و گفتم: من جای کسی رو غصب نکردم. تو اگه هرزه بازی درنمیاوردی الان زن سایمون بودی نه کلفت معشوقه اش.

اخم وحشتناکی کرد و انگشت اشاره اش رو به نشونه ی تهدید تکون داد و گفت: مواظب حرف زدنت باش.

-نباشم چی میشه؟

خواست از اتاق بره بیرون که بازوشو محکم تو دستم گرفتم و فشاری دادم.از درد ناله ایی کرد اما من توجه نکردم.از لای دندون های کلید شده ام گفتم: بخاطر تو،بخاطر توی عوضی من زجر کشیدم. زجر کشیدم و دم نزدم. مجبورم تن به ازدواج با کسی بدم که بهم تجاوز کرد. که هنوز که هنوزه ازش ترس دارم. شبها کابوسش رو میبینم. مجبورم تن به ازدواج با کسی بدم که قاتل پدرمه. قاتل بهترین دوستمه،قاتل بچمه، قاتل روح و جانمه .

دستش رو ول کردم و با بغض گفتم: کابوس رویاهامه. رویا هایی که هر دختری تو وهنش میسازه. حالا تمام اون رویاها برام دست نیافتنی شد. حالا من موندم و یک زندگی پوچ. بدون عشق، بدون عاشقی، فقط بخاطر هرزه بازی تو من باید این همه زجر بکشم و دم نزنم. پس بیخود خودت رو برای من نگیر یا منو دشمن خودت ندون. من از خدامه آخر این هفته یک بلای آسمونی نازل بشه و این مراسم بهم بخوره.

الهه نگاه خیره اش رو ازم گرفت و بی هیچ حرفی از اتاق رفت بیرون. حس کردم کمی خالی شدم. همیشه دوست داشتم این دختر رو ببینم و تمام این حرف ها رو بهش بزنم.

لباس ها رو برداشتم و به سمت آینه رفتم تا عوضشون کنم که چشمم به تصویر خودم تو آینه افتاد و بغض بدی تو گلوم نشست .

رنگ موهام عسلی شده بود.با اینکه خیلی بهم میومد اما از این رنگ متنفر شدم.دلم میخواست یک قیچی بردارم و تمام موهام رو از ته بزنم .

لباس هامو عوض کردم و شال مشکی رنگی رو روی سرم کشیدم. بدم میومد با این موها جلوی کسی برم. از اتاق خارج شدم و به سمت پذیرایی رفتم. سایمون پشت میز نشسته بود و منتظر من بودند. کنارش نشستم و تو سکوت زل زدم به طرف غذام. اما سنگینی نگاه سایمون رو روی خودم حس میکردم .

دستش رو زیر چونه ام گذاشت و وادارم کرد سرم رو بلند کنم. با نگاه مغرورش زل زد به چشم هام و گفت: چیزی شده؟

-نه چطور؟ 

-چرا سرت رو پایین انداختی؟ 

-همین جوری…

-چرا شال سرت کردی؟

-خودت گفتی تو خونه با حجاب باشم.

-اون مال زمانی بود که اون محمد و بنیامین حروم زاده زاده تو این خونه بودن.

نه الان که هیچ مردی تو این خونه رفت و آمد نداره.

و دست انداخت و شالم رو از سرم کشید. موهای عسلیم آزادانه دورم ریختن. چشم های سایمون برقی زدند.لبخند مهربونی زد و گفت: خیلی خوشگل شدی.

جوابی بهش ندادم و سرم رو دوباره پایین انداختم. سایمون هم سکوت کرد و مشغول غذا خوردن شد. اما من میلی به خوردن نداشتم.فقط با غذام بازی میکردم.

بعد از چند دقیقه عقب کشیدم و گفتم: من سیر شدم.

سایمون نگاهی به ظرف غذام که تقریبا دست نخورده بود انداخت و دوباره مشغول غذا خوردن شد.

تو دلم خدا رو شکر کردم که سایمون گیری بهم نداد. وقتی غذا خوردن خودش تموم شد گفت: بریم تو اتاق کارت دارم.

همون جور که با انگشت های دستم بازی میکردم گفتم: خوب همین جا بگو.

اشاره ایی به آشپزخونه کرد و گفت: فضول او این خونه زیاده.پس بیا بریم تو اتاق.

نگاهی به در آشپزخونه انداختم.کسی نبود اما سایه ایی رو دیدم که انگار داشت حرف های ما رو گوش میداد. از جام بلند شدم و پشت سر سایمون راه افتادم به سمت اتاق.

وارد اتاق شدیم.سایمون همون جور که پشتش به من بود گفت: در رو ببند.

در رو بستم که گفت: چرا اینقدر تو خودتی؟

جوابی بهش ندادم که گفت: از اینکه قراره با هم ازدواج کنیم ناراحتی؟ 

همون جور که سرم پایین بود گفتم: اگه راستش رو بخوای آره.

برگشت سمتم و گفت: چرا؟

سکوت کردم. به سمتم اومد و بازو هامو تو دستاش گرفت و گفت :شهامت داشته باش و بگو چرا از اینکه قراره باهم ازدواج کنیم ناراحتی؟ 

سرم رو بلند کردم و زل زدم تو چشم هاش و گفتم: اگه تو بودی حاضر بودی با قاتل پدرت ازدواج کنی؟

-اگه این اندازه ایی که من عاشق تو ام قاتل پدرم عاشقم بود، آره حاضر بودم باهاش ازدواج کنم.

-با قاتل بهترین دوستت و بچه ی چند روزه ات چی؟ با اونم حاضری ازدواج کنی؟

-آره حاضرم.

پوزخندی زدم و گفتم: چقدر بخشنده ایی. اگه میتونی الهه رو هم ببخش.

با خشم دستم رو فشار داد و گفت: من اگه هزار و یک خلاف رو کردم بدترین خلاف رو نکردم.

-بدتر از قتل چیه؟

-خیانت .

-از نظر تو خیانت از قتل بدتره؟

-نه تنها از نظر من بلکه از نظر تمام مرد های روی کره ی

زمین خیانت از قتل بدتره. چون با قتل جون انسان یک بار گرفته میشه اما با خیانت جون انسان روزی هزار بار گرفته میشه.

-این نظر شخصی تویه نه همه.

-میخوای بهت ثابت کنم؟

-آره ثابت کن.

-اگه ثابت کردم میتونی منو ببخشی؟ 

صادقانه گفتم: نمیدونم شاید.

-باشه. پس بذار برات یک مثال بزنم. وقتی یک نفر به قتل میرسه،قاتل رو محاکمه میکنند. حکمش هم اعدامه. اما خوب قانون از خانواده ی مقتول میخوان که قاتل رو ببخشن. یعنی قتل قابل بخششه. بعضی ها میبخشن، بعضی ها نمیبخشن. اما در مورد خیانت،اگه یک زن شوهر دار به شوهرش خیانت کنه محاکمه میشه.حکمش هم سنگساره. هیچ قاضی هم از مرد خیانت دیده نمیخواد که زنش رو ببخشه. حتی اگه مرد هم ببخشه قاضی بازم حکم رو صادر میکنه. پس ببین حتی قتل از نظر قانون قابل بخششه اما خیانت نه.

با خشم گفتم :الان با این حرف هات داری سعی میکنی خودت رو تبرئه کنی؟

-بحث تبرئه شدن نیست.بحث اینه که اینقدر از من نخوای الهه رو ببخشم.الهه یک فاسقه، یک هرزه. یکی که حتی اسم زن رو هم نجس میکنه. من نمیگم خودم انسان کاملی ام.اما میدونم که چیزی برای الهه کم نذاشتم. اما الهه رفت دنبال هرزگیش. با اینکه عاشق من بود رفت سراغ یکی دیگه.

-الهه عاشق تو نبود.

-منظورت چیه؟

-اون عاشق پول تو بود نه خود تو.

رنگ نگاه سایمون تغییر کرد.خشم تمام وجودش رو گرفت. با حرص گفت: تو از کجا میدونی؟ 

-خودش بهم گفت .

ولم کرد و خواست با عصبانیت به سمت در بره که جلوش رو گرفتم و گفتم: اینا رو نگفتم که عصبی بشی بری سراغش. گفتم که حساب کار دستت بیاد.

همون جور که از شدت عصبانیت میلرزید گفت: من تا این هرزه رو آدم نکنم ولکن نیستم.

-به قول خودت که زن فاسق درست میشه؟

چیزی نگفت. فقط تو سکوت بهم خیره شد.ازش فاصله گرفتم و گفتم: اگه نمیتونی الهه رو ببخشی بهتره از این خونه بیرونش کنی. و اگر هم میتونی ببخشیش بذار من برم.

با خشم به سمتم اومد و گفت: یک بار دیگه حرف رفتن بزنی دندون هاتو تو دهنت خورد میکنم.

با بغض نگاهش کردم که کلافه دستی تو موهاش کشید و گفت: الهه از روزی که رفت برای من مرد. الان هم اگه اینجاست فقط بخاطر اینه که میخوام زجرش بدم. وگرنه سر سوزنی برام ارزشی نداره.

سپس دستی به موهام کشید و گفت: الان تو فقط برام مهمی. فقط تو.

و خواست از اتاق بره بیرون که گفتم: برات مهم نیست که منم دوستت داشته باشم یا نه؟ 

سر جاش ایستاد. بدون اینکه برگرده سمتم گفت: میدونم که ازم متنفری. اما مطمئن باش من کاری میکنم که تمام این روزا رو فراموش کنی. کاری میکنم عاشقم بشی، تنفری که تو قلبته تبدیل بشه به عشق یا دوست داشتن.

و بدون اینکه اجازه بده حرفی بزنم از اتاق رفت بیرون. تو سکوت رفتنش رو نگاه کردم.نمیدونستم چه جوابی باید بهش بدم.

شاید هم من از اول راه رو اشتباه انتخاب کردم. آره درسته تمام تقصیر ها رو نمیتونم گردن سایمون بندازم. منم

مقصرم.میتونستم بجای لجبازي باهاش سعی کنم اعتمادش رو جلب کنم. یا با فرار بیخودم باعث مرگ نرگس و بچه ام نشم .

سایمون از روز اول پای کاری که کرد ایستاد. کارشو تایید نمیکنم چون اصلا درست نبوده.اما اگه سایمون گام اول رو اشتباه برداشت، من تمام گام هامو اشتباه برداشتم. حتی عاشق شدنم اشتباه بود. من درحالی که متعلق به سایمون بودم عاشق برادرش شدم .

آره مقصر بیشتر این اتفاق ها من بودم. میتونستم بجای تغییر دادن سایمون خودم رو تغییر بدم. من که میدیدم سایمون چه غیرتی داره. پس چرا مدام پا رو غیرتش میذاشتم؟من که از روز اول میدونستم سایمون زخم خورده است. خیانت دیده. پس چرا دوباره همون کار رو تکرار کردم؟ 

همیشه اونو مقصر صد در صد میدونستم و خودم رو تبرئه میکردم. سایمون زخم خورده بود. داشت سعی میکرد خودش رو از نو بسازه. اما من دوباره نابودش کردم.

شاید حق با سایمونه.شاید بعد از عقد من عاشقش بشم.

اما پس این وسط تکلیف بنیامین چیه؟بنیامینی که دیگه هیچ سراغی ازم نگرفت. من بخاطر اون تا پای مرگ رفتم اما اون….

زیر لب با خودم زمزمه کردم: نامرد،اینجوری میخواستی منو از اینجا نجات بدی؟اینجوری میخواستی منو از دست سایمون نجات بدی؟با رفتنت؟ خیلی نامردی خیلی…..

قطره اشک لجوجی روی گونه ام افتاد. با خشم اشک رو پس زدم و زیر لب گفتم: دیگه از هیچ کس کمک نمیخوام. همه خیلی راحت تنهام میزارن. این بار سکوت میکنم تا ببینم سرنوشت منو کجا میبره. حتی اگه تهش ازدواج با سایمونه….

******

سوم شخص 

سایمون مقابل کوروش نشست. کوروش لبخند. پدرانه ایی بهش زد و گفت: چه عجب از این طرفا. چرا چند وقته هیچ خبری ازت نیست؟ 

سایمون همون جور که دست هاشو توی هم قلاب میکرد گفت: راستش اومدم اینجا تا یک موضوعی رو باهاتون درمیون بذارم.

-حتما موضوع مهمیه که اومدی اینجا درسته؟

سایمون سرش رو به نشونه ی آره تکون داد. کوروش کمی به سمت جلو متمایل شد و گفت: خوب بگو پسرم میشنوم.

-من میخوام ازدواج کنم.

چشم های کوروش گرد شدن. متعجب گفت:

با کی؟ -با یسنا.

-کی؟ 

-آخر همین هفته.

پوزخندی روی لبهای کوروش جا خشک کرد. سایمون سر بلند کرد و گفت: چیزی شده؟

-یعنی دو شب دیگه مراسم عروسیتونه آره؟

-آره چطور؟ 

-اونوقت میشه بدونم من چه فرقی با مهمون های قریبه داشتم؟اصلا میزاشتی روز عروسیت بهم زنگ میزدی.

-همه چیز یهویی شد.

-اونوقت میشه بدونم چرا همه چیز یهویی شد؟

سایمون دوست نداشت قضیه ی بازگشت الهه رو برای پدرش بازگو کنه بنا براین گفت: دیگه چه فرقی برای شما داره؟

-من با این ازدواج مخالفم.

سایمون متعجب گفت: چرا؟ -یسنا به درد تو نمیخوره.

-و میشه دلیلش رو بدونم؟

کوروش همون جور که به پشتی صندلیش تکیه میداد ادامه داد: یسنا از قشر پایین جامعه است تو از قشر بالا.

-اینا ربطی به مخالفت شما نداره.

-تو از کجا میدونی؟ 

-اگه براتون مهم بود از روز اول عکس یسنا رو برام نمیفرستادین تا منو جذب خودش کنه و بخاطرش بیام ایران.

کوروش تو سکوت خیره شد به پسرش. سایمون هم همون جور که پوزخند میزد گفت: میشه دلیل اصلیشو بدونم؟

-دلیل اصلیش سامانه.

-ازدواج من چه ربطی به بنیامین داره؟

-اولا سامان نه بنیامین، در ثانی سامان هم به یسنا علاقه داره.

سایمون با خشم دسته ی مبل رو فشرد و فریاد زد: چیه نکنه میخواین من بیخیال یسنا بشم که آقا سامانتون باهاش ازدواج کنه آره؟

-نه. نه تو و نه سامان حق ازدواج با یسنا رو ندارین. یسنا داره بین شما دوتا برادر تفرقه میندازه.

سایمون درحالی که با خشم از جاش بلند میشد گفت: من اون بنیامین عوضی رو آدم حساب نمیکنم چه برسه به برادر. در ضمن آخر این هفته عروسی تنها پسرتونه اگه دوست داشتین شرکت کنید خوشحال میشیم.

تنها پسر رو با تاکید گفت تا به پدرش بفهمونه که بنیامین رو برادر خودش حساب نمیکنه. و با عصبانیت به سمت در رفت و اجازه ی هیچ حرفی رو به پدرش نداد .

کوروش درحالی که پیشونی اش رو تو دستش گرفته بود با خشم زیر لب گفت: یسنا منتظر باش که شب عروسیت شب اول قبرته .

و گوشی موبایلش رو برداشت و شماره ایرج رو گرفت. بعد از چند بوق صدای ایرج تو گوشی پیچید: بله آقا؟ 

-سریع بیا اینجا کارت دارم.

-چشم الان میام.

و گوشی رو قطع کرد. اعصابش شدیدا خورد شده بود. نمیتونست به سایمون اجازه بده که با یسنا ازدواج کنه. اما از اونجا که سایمون رو میشناخت و میدونست زیر بار حرف زور نمیره تصمیم گرفت یسنا رو همون شب از زندگی سقط کنه.این تنها راه ممکن بود.

******

سایمون به سرعت تو خیابون ها میروند. باورش نمیشد که پدرش اینقدر راحت از علاقه ی بنیامین به یسنا گفته باشه. هیچ کس جز سایمون حق نداشت به یسنا ابراز علاقه کنه هیچ کس. دوست نداشت به هیچ عنوان یسنا رو از دست بده.

با خشم دنده رو عوض کرد و زیر لب گفت:

میکشمت بنیامین اگه دور و بر یسنا ببینمت.زنده زنده آتیشت میزنم. نمیذارم یک لیوان آب خوش از گلوت بره پایین .

بی توجه به سرعت بالایی که داشت، از بین ماشین ها لایی میکشید تا زودتر به عمارت برسه. میترسید با دیر رسیدنش، بنیامین بره سروقت یسنا. حس های بد و متضادی درش ایجاد شده بود.اون لحظه فقط میخواست به عمارت برسه همین.

******

یسنا 

روزها از پی هم میگذشتن. توی یک چشم بهم زدن آخر هفته رسید. روز سرنوشت ساز من. روز ازدواجم. روزی که آرزوی هر دختریه اما برای من کابوس بود.

لباس عروسی که سایمون درخواست کرده بود صبح امروز به دستم رسید. برای اولین بار لباس عروسم رو دیدم. لباس بلند و پرنسسی. دقیقا همون لباسی بود که یک روزی آرزو داشتم هر وقت عروسیم بود مثل اینو بپوشم. اما الان هیچ علاقه ایی به پوشیدنش نداشتم .

استرس داشت خفه ام میکرد. هرچی به ساعت شب نزدیک تر میشدیم دلهره ی منم بیشتر میشد.ازدواج با سایمون، زن دائمیش، نه من هیچ وقت همچین چیزی رو نمیخواستم.

با ورود آرایشگر ها به اتاق، سعی کردم خودم رو کمی طبیعی نشون بدم. سعی کردم عادی باشم و استرسی بروز ندم.اما نمیتونستم. دستهام به وضوح میلرزید .

روی صندلی رو به روی اینه دراور نشستم. یکی مشغول اصلاح و پاکسازی صورتم شد،یکی هم مشغول سشوار کشیدن به موهام.

بعد از حدود یک ساعت که گذشت،یکیشون بهم گفت: برو صورتت رو بشور تا کار رو شروع کنیم.

به سختی از جام بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم. شیر آب سرد رو باز کردم و چند مشت آب پاشیدم توی صورتم. از لبه ی دستشور گرفتم و به سمت جلو خم شدم. تند تند نفس نفس میزدم. هر کاری میکردم نمیتونستم آروم شم. زیر لب با خودم زمزمه کردم: آروم باش یسنا، آروم باش. با این حال و روزت چیزی درست نمیشه. وقتی زور باشه زوره. کاری از دست تو بر نمیاد.

ولی نتونستم آروم شم. سر خوردم روی زمین و صورتم رو بین دست هام گرفتم و با ناله گفتم: بنیامین….التماست میکنم به دادم برس.دارم میمیرم. حالم بده، التماست میکنم این لحظه های آخر تنهام نذار ….

و شروع کردم به گریه کردن. صدای هق هقم بلند شده بود. چجوری میخواستم با سایمون زندگی کنم؟ چجوری میخواستم بنیامین رو از دست بدم؟

چجوری میخواستم عشقم رو فراموش کنم؟ نه نمیتونستم. هر چه قدر هم بنیامین بد باشه نمیتونم فراموشش کنم.

تمام حرف هایی که با خودم زده بودم دود شد رفت هوا. من نمیتونستم وانمود به خوشبختی کنم. سایمون هم نمیتونست منو عاشق خودش کنه. چون عشق من یکی دیگست.

با چند تقه ایی که به در خورد، اشکام رو پاک کردم و گفتم: بله.

صدای دختر جونی رو شنیدم که گفت: خانم مشکلی پیش اومده؟

-نه الان میام.

-پس لطفا سریع بیاین تا یک وقت، وقت کم نیارم .

-باشه الان میام.

از جام بلند شدم و مجددا صورتم رو آب زدم و خشک کردم و از دستشویی رفتم بیرون.

هر دو شون جلوی در دستشویی ایستاده بودند. رفتم دوباره روی صندلی نشستم. یکیشون به سمتم اومد و سرم رو چسبوند به پشتی صندلی و گفت: چشم هاتو ببند و تا من نگفتم باز نکن.

طبق گفته اش چشم هامو بستم. اونم مشغول آرایشم شد. حدود یک ساعتی طول کشید تا اینکه بالاخره گفت: تموم شد.

چشم باز کردم و خیره شدم به تصویر خودم تو آینه. باورم نمیشد اینقدر تغییر کرده باشم. آرایشگر با لبخند. گفت: خوشت اومد عزیزم؟ 

چیزی بهش نگفتم. فقط با غم خودم رو نگاه میکردم. آرایشگر با لحن ناراحتی گفت: خوشت نیومد؟

سرم رو تکونی دادم و گفتم: نه ممنون خوب شده.

-پس موهاتو درست کنم؟

-آره.

-باشه.

پشتی صندلی رو تنظیم کرد و مشغول فر دادن موهام با بابلیس شد. حدود یک ساعت هم کار موهام طول کشید تا اینکه بالاخره تموم شد. به کمک هردو شون لباس رو پوشیدم و دختری که موهام رو درست کرد،تور رو روی سرم تنظیم کرد.

رو به روی آینه قدی اتاق ایستادم و خیره شدم به عروسی که جلوی روم ایستاده بود. دو دختر آرایشگر شروع کردن به دست زدن و کل کشیدن اما من احساس میکردم قلبم داره از جا کنده میشه.با بغض خودم رو نگاه کردم و قلبم رو از روی لباس فشردم. زیر لب زمزمه میکردم: خدایا اگه امشب بنیامین تنهام گذاشت، تو تنهام نذار. حداقل کمکم کن اگه جواب بله رو به اجبار دادم بتونم پای بله گفتنم بایستم. اگر هم نمیتونم پاش بایستم کمکم کن جرات پیدا کنم و کلمه ی نه رو به زبون بیارم.

با صدای آرایشگر از تو آینه نگاهش کردم: عروس خانم آقا داماد منتظرتونه. نمیخواین برین پایین؟

لباسم رو بالا گرفتم و به سمت در رفتم. یکی از آرایشگر ها کمکم کرد تا بتونم از پله ها برم پایین.سایمون پایین پله ها منتظرم ایستاده بود. کت و شلوار مشکی با پیراهن سفید و پاپیون مشکی. تیپش در یک کلام محشر بود. اما برای من وره ایی جذابیت نداشت .

سرم رو پایین انداختم و به سمتش رفتم کنارش که ایستادم دستم رو تو دستش گرفت و آروم کنار گوشم گفت: اون فرشته ی کوچولویی که عکسش رو یک روزی دیده بودم باورم نمیشد یک روز اینقدر زیبا بشه.

سرم رو کمی بالا آوردم و نگاهی به چشم هاش که برق میزدند انداختم. شنلی که دستش بود رو روی سرم انداخت و گفت:

دوست ندارم اون مردهایی که اون بیرون نشستن زیباییتو ببینند .

و منو به سمت در خروجی عمارت هدایت کرد. وارد باغ که شدیم، صدای دست و سوت و جیغ بلند شد. سایمون دستم رو که تو دستش بود کمی فشرد و سرعت قدم هاشو بیشتر کرد.

پا به پاش با اون کفش های پاشنه ده سانتی میرفتم. خیلی سعی میکردم تعادلم رو حفظ کنم تا زمین نخورم. از زیر کلاه شنل مرد هایی رو میدیدم که سعی داشتن صورت منو به هر نحوی شده ببینند. پس به سایمون حق میدادم که اینجوری غیرتی بشه. وقتی مردهایی هستن که اینقدر فکرشون میریزه که حتی توجه نمیکنند زنی که مقابلشونه با حجابه یا بی حجاب، سایمون و امثال سایمون حق غیرتی شدن رو دارند.

به همراه سایمون وارد جایگاه عروس و داماد شدیم.سایمون کمکم کرد روی صندلی بشینم خودش هم کنارم نشست.سرم پایین بود اما متوجه سنگینی نگاه کسی بودم. به آرومی سر بلند کردم که کوروش رو دیدم. با نفرت زل زده بود بهم. نمیدونستم دلیل این نفرتش چیه. اون که خودش منو برای سایمون لقمه گرفته بود. خودش گفت که عکس منو برای سایمون فرستاده تا بتونه سایمون رو بکشونه ایران. یعنی فکر اینجاش رو نکرده بود که من و سایمون با هم بشینیم سر سفره ی عقد؟ 

سرم رو پایین انداختم تا نگاه نفرت انگیزش رو نبینم. اما سنگینی نگاهش اویتم میکرد. سعی کردم توجهی بهش نکنم.

سایمون دستم رو فشاری داد و سرش رو بهم نزدیک کرد و گفت: نمیدونم این عاقد کجا مونده. خیلی طولش داد.

برای منم عجیب بود که هنوز خبری از عاقد نشده. شاید هم خدا صدای قلبم رو شنیده و کاری کرده عاقد نیاد .

حدود نیم ساعت رو بیکار نشسته بودیم. فقط مهمون ها اون وسط قر های خشک شده تو کمرشون رو خالی میکردن.سایمون بدجور عصبی شده بود. اینو از حرکت تند پاش که روی زمین ضرب گرفته بود فهمیدم. منم داشت اعصابم خورد میشد .

نمیدونستم دقیقا تا کی باید بیکار بشینم. کمرم هم درد گرفته بود.خواستم تکونی به خودم بدم که صدای شلیک گلوله ایی رو شنیدم.

تمام مهمون ها وحشت زده از جاشون پریدن و شروع کردن به دویدن. ولی من مات و مبهوت مونده بودم.

با شنیدن صدا

ی شلیک دوم، سایمون دستم رو کشید که باعث شد پرت بشم تو بغلش. منو محکم به خودش فشرد و زیر گوشم با لحن عصبی گفت: معلوم نیست چه خبر شده.

با لحن ترسون گفتم: بیا از اینجا بریم سایمون خطر ناکه .

منو کمی از خودش جدا کرد و زل زد تو چشمام و گفت: تا من هستم از چیزی نترس.

-سایمون بهتره بریم.

و اشاره ایی به مهمون ها که در حال فرار بودن کردم و گفتم: ببین همه میخوان جونشون رو نجات بدن پس بیا بریم.

سایمون نگاه کوتاهی به مهمون ها که در حال فرار بودن کرد و گفت: باشه بیا بریم.

و دستم رو کشید و شروع کرد به دویدن. به سختی با اون کفش ها پا به پای سایمون میدویدم. چند بار سکندری خوردم و اگه سایمون منو نگرفته بود حتما زمین میخوردم .

رسیدیم پشت عمارت. سایمون اشاره ایی به در پشتی کرد و گفت: از اونجا میریم بیرون .

باشه ایی گفتم و خواستیم از در خارج بشیم که یهو کوروش جلومون قرار گرفت .

هین بلندی از ترس کشیدم و دستم رو جلوی دهنم گذاشتم. سایمون منو کمی به خودش نزدیک کرد و رو به کوروش گفت: چرا اینجایی بابا؟چرا از عمارت نرفتین بیرون؟

کوروش درحالی که کلتش رو به سمت من میگرفت گفت: امشب بخاطر این دختر عوضی اینجا اینجوری هرج و مرج شد.

سایمون اخمی کرد و گفت: منظورتون چیه بابا؟جریان امشب چه ربطی به یسنا داره؟

-امشب بخاطر این عوضی برادرت به کمک دوستاش اومد اینجا.فقط بخاطر اینکه یسنا رو با خودش ببره. حتی راضی شد تو رو بکشه.

سایمون منو محکم به خودش فشرد و از لای دندون های کلید شده اش گفت: بنیامین برادر من نیست اینو چندبار بگم؟

کوروش فریاد زد: اون برادرته. تو بخاطر این عوضی داری خط میکشی روی برادرت. برادرت بخاطر این عوضی اسلحه میکشه روی تو. پس باید این بمیره.

و ماشه رو کشید. سایمون تو یک حرکت منو به پشت خودش هل داد و خواست چیزی بگه که 

 گلوله از اسلحه ی کوروش شلیک شد .

با شنیدن صدای شلیک گلوله دست هامو روی چشم هام گذاشتم و جیغ بلندی زدم .

چند لحظه ایی گذشت. سکوت همه جا رو فرا گرفته بود. برام عجیب بود که چرا بعد از شلیک گلوله دردی رو احساس نکردم.با ترس و لرز دست هامو از روی چشم هام پایین آوردم. کوروش مات و مبهوت خیره مونده بود به سایمون.سایمون هم جلوی من ایستاده بود. با ترس اسمش رو صدا زدم: سا…. سایمون ….

هنوز حرفم رو کامل نزده بودم که سایمون افتاد روی زمین. با دیدن تن و بدن غرق خونش جیغ بلندی زدم و نشستم کنار پاش .

قلبش رو توی دستش گرفته بود و خون به شدت فواره میزد. از شدت درد چشم هاشو روی هم میفشرد و ناله میکرد .

دست خونیش رو توی دستم گرفتم و با جیغ گفتم: سایمون…. سایمون پاشو…..سایمون….

دستم رو فشاری داد و واسه یک لحظه چشم هاشو باز کرد.نگاهی به صورت اشکیم کرد و بعد دستش شل شد و چشم هاشو بست.

جیغی زدم و دوباره گفتم: سایمون پاشو التماست میکنم پاشو.

اما بی حرکت روی زمین موند. سرم رو بلند کردم و با گریه زل زدم به کوروش که با وحشت به سایمون نگاه میکرد. با جیغ گفتم: همین رو میخواستی؟اره همین رو میخواستی؟ میخواستی فقط پسرت رو بکشی؟

سرش رو بلند کرد و نگاهی به من انداخت. در حالی که مثل ابر بهاری اشک میریختم جیغ زدم: عوضی تو قاتل پسرتی قاتلش….

کلتش رو بالا آورد. فکر کردم که حالا میخواد گلوله رو به من شلیک کنه اما در کمال ناباوری دیدم اسلحه رو روی پیشونیش گذاشت و شلیک کرد.

چشم هامو بستم و دوباره جیغ زدم. باورم نمیشد کوروش جلوی چشم من خودکشی کرده باشه. دستام شدیدا میلرزید وقتی از روی چشمم آوردم پایین.

سایمون یک طرف،کوروش هم یک طرف روی زمین افتاده بود.پایین لباس عروسم غرق خون سایمون بود. دستم رو روی زخم سایمون گذاشتم و فشار دادم. انگار میتونستم با این کار اونو به زندگی برگردونم .

با صدای نزدیک شدن پایی ترسیده برگشتم پشت سرم. میثم داشت به سرعت به سمت ما میومد. از جام بلند شدم و جلوش ایستادم. میثم یک نگاه به کوروش و سایمون انداخت و بعد به من نگاه کرد و تقریبا داد زد: اینجا چه خبره؟

همون جور که اشک چشمم رو پاک میکردم گفتم: کوروش خواست منو بکشه اشتباهی به سایمون شلیک کرد.بعد هم خودش رو کشت.

دوباره فریاد زد: دروغ نگو احمق.

با جیغ گفتم: دروغ نمیگم.کوروش به سایمون شلیک کرد.

میثم به سمت سایمون اومد و نبضش رو تو دستش گرفت. با همون اخمی که بین دو ابروش بود گفت: هنوز زنده است باید نجاتش بدیم.

با شنیدن این جمله از زبون میثم نفس راحتی کشیدم. نمیدونم چرا اما حس میکردم اون حس تنفر از سایمون از بین رفته.آخه لحظه ی آخر نگاهش آنچنان غریبانه و بی کس بود که دلم براش سوخت. جوری بهم نگاه کرد انگار تنها کسی که داشت من بودم .

میثم نگاه بدی بهم انداخت و گفت: کمک کن ببریمش از عمارت بیرون.

و زیر بغل سایمون رو گرفت. منم پاهاشو گرفتم و کمک کردم از عمارت بریم بیرون. میثم ما رو جای امنی مخفی کرد و خودش رفت تا یک ماشین بیاره.

دست سایمون رو تو دستم فشار میدادم و خیره بودم به صورتش. دوست

 نداشتم اتفاقی براش بیفته. هرچی نباشه من و اون یک مدتی رو با هم زندگی کرده بودیم.الان هم اون شوهر من بود .

موهاش رو که پریشون روی پیشونیش ریخته بود نوازشی کردم و آروم گفتم: سایمون ازت خواهش میکنم اگه منو دوست داری تنهام نذار.ازت خواهش میکنم.

با صدای ترمز ماشینی چشم از سایمون گرفتم. میثم سریع به سمتمون اومد و گفت: باید زود از اینجا بریم تا پلیس ها متوجه ما نشدن.

و سایمون رو آروم بلند کرد و روی صندلی عقب ماشین خوابوند. در سمت کمک راننده رو باز کرد و به من گفت: بشین.

نمیتونستم قبول کنم با این وضع لباسم کنار اون بشینم پس گفتم :عقب راحت ترم.

پوزخندی زد و در رو محکم بهم کوبید و پشت فرمون نشست. منم روی صندلی عقب نشستم و سر سایمون رو بلند کردم و روی پام گذاشتم .

هنوز هم صدای شلیک گلوله رو به وضوح میشنیدم.اما برام طبیعی شده بود.موهای سایمون رو نوازش میکردم و اشک میریختم. دوست داشتم هر چه سریع تر برسیم به یک مکان امن تا جون سایمون رو نجات بدیم .

با صدای میثم چشم از سایمون گرفتم و به اون نگاه کردم که داشت با تلفن حرف میزد: سلام دکتر هوشنگی خوب هستین؟

چند لحظه سکوت کرد و بعد ادامه داد: غرض از مزاحمت میخواستم ازتون بیاین به این آدرسی که میدم.

دوباره سکوت کرد و بعد گفت: سایمون متاسفانه تیر خورده باید سریعا نجاتش بدیم.

بازم سکوت.بالاخره گفت: آدرس رو یادداشت کنید.

آدرس خونه ایی تو لواسون رو داد و گوشی رو قطع کرد. چون آخر شب بود و خیابون ها تقریبا خلوت، سر یک ساعت رسیدیم به آدرسی که میثم گفته بود. جلوی یک خونه توقف کرد و چندتا بوق زد. مرد پیری درها رو باز کرد میثم هم وارد خونه شد. به محض توقف ماشین پیاده شد و در سمت منو باز کرد و رو به پیرمرد گفت: کمک کن آقا رو ببریم تو.

پیر مرد و میثم به کمک هم سایمون رو بردن داخل. منم از ماشین پیاده شدم و دنبالشون وارد خونه شدم. یک خونه ی نقلی و جمع و جور. دیگه هیچ شباهتی به عمارت های سایمون و کوروش نداشت. کلا سه خواب داشت با یک آشپزخونه و یک پذیرایی .

میثم و پیرمرد سایمون رو بردن داخل یکی از اتاق ها منم  پشت سرشون رفتم داخل. سایمون رو روی تخت گذاشتن همون لحظه صدای زنگ بلند شد .

پیر مرد بی توجه به من از اتاق خارج شد و به طرف در رفت. میثم یک نگاه کوتاه به من انداخت و گفت: حتما دکتر هوشنگیه.تو برو تو اتاق کناری لباست رو عوض کن.

نگاهی به پیراهن عروسم که خونی شده بود انداختم و گفتم: ولی من جز این لباس لباس دیگه ایی ندارم.

-تو اتاق کناری هست.

با اخم گفتم: میشه بگی اینجا خونه ی کیه؟

-خونه ی سایمون. از اینجا هیچ کسی خبر نداره حتی کوروش.

متعجب گفتم: پس تو از کجا میدونی؟ 

-سایمون از من خواست این خونه رو بخرم.

-با لباس هاش؟

منظورم رو متوجه شد.دست به کمر ایستاد و گفت: بهتره بجای یکی به دو کردن بری تو اتاق کناری و یک دست از لباس های سایمون رو بپوشی. فکر کنم لباس سایمون مناسب تر از این تیپت باشه.

و اشاره ایی به لباس عروسم کرد. منم ترجیح میدادم لباس راحتی بپوشم بجای این.بنابراین به سمت اتاق کناری رفتم. جلوی در سینه به سینه ی دکتر هوشنگی شدم. بیچاره با چشم های گرد شده نگاهم کرد.

آروم بهش سلام کردم و به سمت اتاق رفتم. با باز شدن در اتاق، اولین چیزی که دیدم بنر بزرگی از چهره ی سایمون بود.

تیپ کاملا مشکی. پیراهن مشکی، کت مشکی، کروات مشکی، حتی ساعتی که دستش بود هم به رنگ مشکی بود. عکس فقط از بالا تنه اش بود و جذابیت خاصی بهش داده بود. لبخندی به این همه جذابتش زدم و به سمت کمد لباس ها رفتم .

تمام لباس های توی کمد رو زیر و رو کردم و از آخر یک دست بلوز شلوار اسپرت به رنگ سفید بیرون کشیدم و پوشیدمش .

لباس ها کمی برام گشاد بودن اما بهتر از اون لباس عروس بود. لباس عروس خونی ام رو هم تو سبد لباس های کثیف انداختم تا هر وقت فرصت پیدا شد بشورمش .

از اتاق خارج شدم و به سمت اتاقی که سایمون توش بود رفتم. رنگش سفید سفید بود و دکتر هوشنگی هم بالای سرش ایستاده بود. با ترس و لرز به سمتشون رفتم و گفتم: حالش چطوره؟ 

دکتر هوشنگی سرش رو بلند کرد و لبخند تلخی بهم زد و گفت: خطر رفع شده. فقط باید ببینیم تا صبح بهوش میاد یا نه. اگه بهوش نیاد باید ببریمش بیمارستان .

-گلوله به قلبش خورده؟

-نه به بالای سینه اش خورده .

نفس راحتی کشیدم. دکتر چند گام بهم نزدیک شد و گفت: خوب دخترم ظاهرا امشب عروسیتون بود درسته؟

و اشاره ایی به سر و صورتم کرد. سرم رو پایین انداختم و گفتم: بله.

-نگران نباش. امیدوارم شوهرت تا فردا بهوش بیاد.اگر. اما اگه بهوش نیومد میبرمش بیمارستان شخصی خودم.

ولی خواست از اتاق بره بیرون که پشیمون شد. برگشت سمتم و گفت: راستی آقا کوروش کجان؟ 

-مرد.

چشم هاش از وحشت گرد شدن. با تته پته گفت: م… مرد؟

سرم رو به نشونه ی آره تکون دادم.

نفسش رو فوت کرد و دستی داخل موهاش کشید و گفت: ولی چرا؟

-پلیس ها ….

نذاشت حرفم تموم بشه. سرش رو به

 نشونه ی تاسف تکون داد و از اتاق رفت بیرون. منم کنار سایمون نشستم و زل زدم به صورت مهتابیش .

امشب مثلا قرار بود عروسیمون باشه ولی یک قتل گاه راه افتاد معلوم نیست اونجا چه خبر بوده.راستی کوروش گفت بنیامین اومده سراغ من؟اره فکر کنم همین گفت .

بنیامین…. بنیامین امشب اومده بود دنبال من؟اما من… من….من چیکار کردم؟

یک حسی بهم گفت کار درستی کردی. سایمون بخاطر تو تیر خورد. تو باید نجاتش میدادی. دیگه نه بنیامین مهمه نه هیچ کس دیگه. الان فقط سایمون مهمه.

دستش رو تو دستم گرفتم و روی دستش رو نوازشی کردم. نه الان وقت مناسبی برای تنها گذاشتن سایمون نبود. باید پیشش باشم تا روزی که خوب بشه. حتی اگه اون روز تا ابد ادامه داشته باشه.

سرم رو لبه ی تخت گذاشتم و چشم هامو بستم. اونقدر خسته بودم که اختیار باز موندن چشم هامو از دست دادم. چشم هام روی هم افتاد و چیزی نگذشت که خوابم برد .

*****

با حرکت آروم چیزی روی دستم چشم باز کردم. حس میکردم یک موجود کوچیک روی دستم حرکت میکنه. با تصور سوسک یا هر حشره ی دیگه ایی ترسیده سر بلند کردم که با چشم های نیمه باز سایمون رو به رو شدم.

خیره بود به صورتم و انگشت شصتش رو نوازش وار روی دستم حرکت میداد.

با دیدن چشم های بازش لبخندی بهش زدم و گفتم: حالت خوبه؟ 

چیزی نگفت و همون جور تو سکوت نگاهم کرد. کمی بهش نزدیک شدم و گفتم: سایمون حالت خوبه؟ 

لبهای خشکش رو از هم باز کرد و اروم گفت: آره خوبم.

دوباره بهش لبخند زدم و آروم گفتم: خدا رو شکر.

اشاره ایی به در کرد و گفت: میشه برام یک لیوان آب بیاری؟

باشه ایی گفتم و از جام بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون. میثم تو پذیرایی روی مبل خوابیده بود خبری هم از دکتر هوشنگی نبود .

به سمت آشپزخونه رفتم و یک پارچ آب از یخچال برداشتم همراه یک لیوان به سمت اتاق رفتم. جلوی  اتاق خواستم در اتاق رو باز کنم که دکتر هوشنگی از اتاق کناری بیرون اومد. با دیدن من گفت: چیکار میکنی؟

لبخندی بهش زدم و گفتم :سایمون بهوش اومد.

-واقعا کی؟

-نفهمیدم وقتی بیدار شدم دیدم چشم هاش بازه. ازم خواست براش آب ببرم.

اشاره ایی به پارچ کرد و گفت: میخوای براش آب از یخچال ببری؟

-آره چطور؟ 

-نکنه میخوای بکشیش؟ 

-منظورتون رو نمیفهمم.

-سایمون تا یک مدت نباید آب از یخچال بخوره دخترم.

-واقعا؟ نمیدونستم.

دکتر به سمت اتاق رفت و گفت: عیبی نداره بیا تو اتاق. کمی آب بریز تو لیوان و پنبه رو خیس کن بزن به لبهاش. منم معاینه اش کنم ببینم وضعیتش چجوریه. 

-باشه چشم.

پشت سر دکتر وارد اتاق شدم. سایمون نگاهش به در بود. با دیدن دکتر سرش رو کمی برگردوند و گفت: فکر کردم پدرمه.

دستام شل شدن. حالا به سایمون چجوری بگم کوروش خودش رو کشت؟ نیم نگاهی به دکتر هوشنگی انداختم. اونم فقط سرش

رو به نشونه ی تاسف تکون داد و به سمت سایمون رفت. دستش رو روی نبض سایمون گذاشت و با لحنی که سعی میکرد توش شادی باشه گفت: حالت خیلی خوبه. فکر کنم اینقدر چسبیدی به دنیا که با تانگ هم بهت شلیک کنند ازش کنده نمیشی.

سایمون نگاه کوتاهی به من و دکتر انداخت و گفت: پدرم کجاست؟

آب دهنم رو با ترس قورت دادم و سرم رو پایین انداختم. نمیدونستم چه جوابی به سایمون بدم. سایمون دوباره سوالش رو تکرار کرد: گفتم پدرم کجاست؟

دکتر ملافه رو روی قفسه ی سینه ی سایمون مرتب کرد و گفت: الان وقت این حرفا نیست. بهتره استراحت کنی و به خودت فشار نیاری.

و خواست از سایمون فاصله بگیره که سایمون مچ دستش رو محکم گرفت و فشار داد و با لحنی که سعی میکرد خودش رو کنترل کنه گفت: تا نگی پدرم کجاست آروم نمیشم. بگو چه اتفاقی براش افتاده؟

دکتر ناامیدانه به من نگاه کرد. نگاه سایمون هم سر خورد روی من .

زیر نگاهشون داشتم ووب میشدم. همون جور که پارچ آب رو به خودم میفشردم با لکنت گفتم: پدرت خودش رو کشت.

نه تنها سایمون بلکه دکتر هم تعجب کرد. چون تا الان فکر میکرد کوروش به دست پلیس ها کشته شده.

سایمون سرجاش نیم خیز شد که دکتر محکم گرفتش و گفت: چه خبرته پسرم؟

متوجه اشکی که تو چشم های سایمون جمع شده بود، شدم. پس اونم از مرگ پدرش ناراحت شده بود. سایمون با لحن عصبی گفت: چی میگی تو؟ پدر من چرا باید خودش رو بکشه؟ 

با همون سر پایین افتاده گفتم: اون فکر کرد تو مردی. فکر کرد با دست های خودش تو رو کشته. برای همین خودکشی کرد.

با عربده ایی که زد تمام وجودم لرزید: دروغ میگی…. راستش رو بگو چه بلایی سر پدرم اومده؟

منم اشک تو چشمام جمع شده بود. سایمون باور نمیکرد که کوروش خودش رو کشته باشه .

دوباره فریاد زد: گفتم بابام کجاست؟

خواستم جوابش رو بدم که محل زخمش رو گرفت و آیی از درد گفت. دکتر به سختی سایمون رو روی تخت خوابوند و گفت:

الان وقت این حرفا نیست. حالت اصلا خوب نیست سایمون جان. فعلا استراحت کن.

سایمون دست دکتر رو فشرد و به سختی گفت: من… باید…بابام…رو…ببینم.

دکتر سر سایمون رو نوازشی کرد و گفت: منم دقیق نمیدونستم آقا کوروش کجان. به میثم میگم بره سراغشون و اگه پیداشون کرد بیارشون اینجا.

چشم های سایمون بسته شد اما من متوجه قطره اشکی که از گوشه ی چشمش چکید روی بالشت شدم. دلم براش سوخت. چقدر سعی میکرد غرورش رو حفظ کنه اما نمیتونست. به هر حال پدرش رو از دست داده بود اینم چیز کمی نبود.

هر چند که همیشه میگفت علاقه ایی به پدرش نداره اما الان دلش خون بود. منم این روزا رو گذرونده بودم پس حالش رو درک میکردم .

دکتر از کنار سایمون بلند شد و به سمت من اومد و آروم گفت: تنهاش نذار. ظاهرا الان قبل از هر چیز به تو نیاز داره.

سرم رو به نشونه ی باشه تکون دادم اونم از اتاق رفت بیرون. آروم آروم به سمت سایمون رفتم. پارچ آب رو کنارش گذاشتم و توی لیوان کمی آب ریختم. پنبه ایی رو برداشتم و کمی با آب خیس کردم و کشیدم روی لبهای خشکیده ی سایمون.

چشم هاشو به آرومی باز کرد. با چشم هایی که توش خیس از اشک بود زل زد به من. سعی کردم نسبت بهش بی توجه باشم و کارم رو انجام بدم که گفت: چرا اینجایی؟ 

دستم رو عقب کشیدم و با تعجب گفتم: منظورت چیه؟ 

-چرا ترکم نکردی؟

-باید میکردم؟

-تو مگه از من متنفر نیستی؟ 

-نه.

-خودت همیشه میگفتی از من نفرت داری.

-دیگه ندارم.

-چرا؟

پنبه رو به آرومی روی لبش کشیدم و گفتم: چون جونم رو نجات دادی.اگه نمیومدی جلو اون گلوله میخورد تو قلب من.

دستم رو گرفت و وادارم کرد بیارمش پایین. آب دهنش رو قورت داد و گفت: تو زنمی. اگه من نجاتت نمیدادم کی باید نجاتت میداد؟

سکوت کردم و چیزی نگفتم. با لحن غمگینی گفت: تو دیدی پدرم خودش رو کشت؟

سرم رو به نشونه ی آره تکون دادم.دندون هاشو روی هم فشرد و گفت: چرا جلوشو نگرفتی؟ چرا بهش نگفتی من زنده ام؟

صادقانه گفتم: اونقدر خونریزی داشتی که حتی منم فکر کردم که مردی. فکر کردم تیر خورده به قلبت. پدرت بدجور مات شده بود. باورش نمیشد که گلوله به تو خورده باشه.همه چیز یهویی اتفاق افتاد از زمانی که تیر خوردی تا خودکشی پدرت شاید چند ثانیه هم نگذشت. من چجوری باید جلوشو میگرفتم؟

سرش رو به جهت مخالف من برگردوند و با لحنی که بغض توش فریاد میزد گفت: باورش نمیشد یک پسرش به قصد کشتش اومده،یکی رو هم خودش کشته.

حس کردم داره گریه میکنه. اما نمیخواست من ببینم. برای همین سرش رو برگردوند .

دستش رو تو دستم گرفتم و گفتم: شاید اولین باری باشه که همدیگه رو درک کنیم. چون منم این روزا رو گذروندم. بهت نمیگم گریه نکن. چون مرگ پدر خیلی سخته. حالا هر چه قدر پدرت نامرد باشه.

پس بهت توصیه میکنم خودت رو خالی کنی.

دستش رو از دستم بیرون کشید و روی چشم هاش گذاشت. ترجیح دادم فعلا تنهاش بذارم. بهتر بود تنها باشه تا بتونه خودش رو آروم کنه. شاید با وجود من تو اتاق غرورش این اجازه رو بهش نده.

از اتاق خارج شدم و به سمت پذیرایی رفتم. میثم با دیدن من از جاش بلند شد و گفت: حالش چطوره؟ 

-نمیدونم. باید از دکتر بپرسی.

-منظورم اینه که تونست مرگ کوروش رو بپذیره؟

سرم رو به نشونه ی آره تکون دادم. نفسش رو فوت کرد و گفت: براش سخته که با این موضوع کنار بیاد. کوروش تنها کسی بود که تو این دنیا داشت.

دست به سینه شدم و گفتم: نه سایمون یک برادر هم داره.

میثم نگاهی بهم انداخت و پوزخندی زد و گفت: منظورت بنیامینه؟

-آره میدونستی؟

-من از روز اول میدونستم. آقا کوروش بهم گفته بود .

-خوب به هر حال بنیامین هست پس سایمون اینقدر ها هم بی کس نیست.

-مگه خبر نداری که دیشب بنیامین اون بساط رو راه انداخت.

-چرا میدونم.

و با تمسخر ادامه دادم: آقا کوروش بهم گفت .

-و حتما هم میدونی که بنیامین هم دیشب زخمی شد؟

با حیرت گفتم: چی؟ -واقعا خبر نداشتی؟ 

-درست بگو جریان چیه؟

-آقا سایمون به من گفته بودن هر وقت آقا بنیامین رو دیدم تحت هر شرایطی بهش امان ندم. بکشمش. منم دستور ایشون رو اجرا کردم.

-تو بهش شلیک کردی؟

-آره ولی خوب متاسفانه یا خوشبختانه تیرم خطا رفت. الان از شرایط جشمانیش شنیدم که خیلی وخیمه. از دیشب بیمارستان بستریه. هنوز هم بهوش نیومده.

تقریبا فریاد زدم: احمق فهمیدی چیکار کردی؟ بنیامین برادر سایمون بود.

میثم انگشت اشاره اش رو روی بینیش گذاشت و گفت: هیس چه خبرته؟ میخوای آقا سایمون رو بکشونی اینجا؟

دوباره فریاد زدم: احمق تو میفهمی کی رو کشتی؟

با یک گام بلند خودش رو بهم رسوند و سیلی محکمی به گوشم زد. دستم رو روی گونه ام گذاشتم و با خشم نگاهش کردم .

انگشت اشاره اش رو تهدید وار جلوم تکون داد و گفت: بار آخرت باشه به من گفتی احمق ها.

نتونستم تحمل کنم.دستم رو بلند کردم و جواب سیلیشو دادم.اینقدر محکم زدم که صورتش به یک طرف برگشت. منم متقابلا انگشت اشاره ام رو جلوش تکون دادم و گفتم: تو هم آخرین بارت باشه دست روی من بلند کردی. هرچی باشه من زن سایمونم.

پوزخندی زدم و ادامه دادم: و جنابعالی فقط زیر دستش.

انگار بدجور بهش برخورد. چنان با غیظ نگاهم کرد که یک لحظه ازش ترسیدم. اما توی دلم گفتم: بخاطر سایمون هم شده هیچ غلطی نمیتونه بکنه.

چند ثانیه ایی با غیظ نگاهم کرد و بعد عقب گرد کرد و از خونه رفت بیرون. منم خودم رو پرت کردم روی مبل و سرم رو تکیه دادم به پشتی صندلی.

حالم اصلا خوب نبود. نمیدونستم حال بنیامین چطوره. اصلا نمیدونستم این میثم عوضی راست میگه یا نه. اما اگه جدی جدی اتفاقی برای بنیامین افتاده باشه چی؟اگه مرده باشه….

وای نه دیگه تحمل این یکی رو ندارم .

اگه… اگه بنیامین بمیره… تکلیف من چیه؟ چه اتفاقی برای من میفته؟

با استرس به سمت پنجره رفتم و پرده رو کنار زدم. زل زدم به بیرون و آروم زیر لب گفتم: خدایا ازت خواهش میکنم اتفاقی برای بنیامین نیفته.

از طرفی هم نمیدونستم چجوری باید از حال و روز بنیامین خبر بگیرم. با وجود سایمون این کار غیر ممکن بود .

اعصابم شدیدا بهم ریخته بود. از طرفی هم ضعف بدی تو شکمم پیچید که باعث شد به سمت جلو خم بشم. از صبح که از خواب بیدار شدم چیزی نخوردم. یا بهتره بگم از دیشب چیزی نخوردم .

به سمت آشپزخونه رفتم تا ببینم چیزی برای خوردن پیدا میشه یا نه. در یخچال رو باز کردم و یک نگاه کلی به محتویاتش انداختم. ظرف پنیر رو از تو یخچال بیرون آوردم و گذاشتم روی میز. دوباره همون برگشتم سر وقت یخچال و دنبال نون گشتم .

اما هیچ نونی داخل یخچال نبود.

با عصبانیت در یخچال رو بستم و تکیه دادم بهش. گرسنگی شدیدا داشت بهم فشار میاورد. بهتره برم  به میثم بگم بره نون بخره .

از آشپزخونه رفتم بیرون و به طرف در رفتم. وارد حیاط شدم. میثم رو دیدم که به ماشین کیه زده بود و همون جور که سرش پایین بود سیگارش میکشید. ژست جالبی هم گرفته بود. دست به سینه ایستاده بود و پاهاشو روی هم انداخته بود.

به سمتش رفتم و اسمش رو صدا زدم: میثم.

سرش رو بلند کرد و با اخمی که مهمون صورتش بود نگاهی بهم انداخت. بهش نزدیک شدم و گفتم: میشه بری نون بگیری برای صبحانه؟

پوزخندی زد و گفت: من از تو دستور نمیگیرم از آقا سایمون دستور میگیرم .

-ولی من بهت دستور ندادم ازت خواستم بری نون بگیری همین.

سیگارش رو پرت کرد جلوی پای من و گفت: ازم خواهش کن .

با تعجب گفتم:  منظورت چیه؟ 

-مگه نون نمیخوای؟

-چرا.

-پس ازم خواهش کن تا برم برات نون بخرم.

دست به کمر ایستادم و با اخم گفتم: دیگه چی؟

-هیچی. اگه دلت میخواد برم نون بگیرم باید ازم خواهش کنی.

فکر کنم اون حرفم که داخل خونه بهش زدم باعث شده بدجور بهش بر بخوره.پوزخندی زدم و گفتم: وقتی میتونم بهت دستور بدم چرا خواهش کنم؟

از شدت خشم دستش رو مشت کرد فشار داد. از این حرص خوردنش لذت بردم. با همون پوزخند نگاهش کردم که یک نفس عمیق کشید و زیر لب گفت: بچه زدن نداره.

با چشم های گرد شده گفتم: چی گفتی؟

-به تو ربطی نداره.

و خواست سوار ماشین بشه که سریع گفتم: بچه زدن نداره یا جراتش رو نداری؟

تو یک حرکت آنی برگشت سمتم و دستش رو بلند کرد تو بکوبه زیر گوشم که با صدای یک نفر که گفت: داری چه غلطی میکنی؟ 

دستش بی حرکت موند. سرم رو چرخوندم سمت صدا. دکتر هوشنگی به سرعت به سمتمون اومد و با خشم رو به میثم گفت:

هیچ معلوم هست داری چه غلطی میکنی؟

میثم دستش رو مشت کرد و همون جور که با خشم نگاهم میکرد گفت: میخوام برم نون بگیرم.

و عقب گرد کرد و از خونه رفت بیرون. لبخند پیروزمندی روی لبهام نشست. دکتر به سمتم اومد و گفت: جریان چی بود دخترم؟

نگاهی بهش انداختم و گفتم: هیچی. چیز مهمی نبود. من بهش گفتم بره نون بگیره دیونه شد.

-واقعا قضیه فقط همین بود؟سرم رو به نشونه ی آره تکون دادم. نفسی گرفت و گفت: میتونم چند لحظه باهات صحبت کنم.

-بله بفرمایید .

-میخوام جریان دیشب یعنی تیر خوردن سایمون و کوروش رو بدونم.

-گفتم که.

-نه تو فقط گفتی پلیس ها همین چیز دیگه ایی نگفتی.

-خوب کوروش خودکشی کرد.

-چون به سایمون تیر زده بود؟

-بله.

-و میشه بدونم چرا به سایمون شلیک کرد؟

-اون میخواست منو بکشه اما سایمون خودش رو انداخت جلوی من تا تیر نخوره که این اتفاق افتاد.

-چرا میخواست تو رو بکشه؟

شونه هامو بالا انداختم و گفتم: نمیدونم. وقت نشد ازش بپرسم.

دکتر لبخند پدرانه ایی بهم زد و گفت: تا الان فکر میکردم کوروش همون اندازه ایی که سایمون رو دوست داره تو رو هم دوست داره.

-نه به من علاقه ایی نداشت من فقط یک وسیله بودم برای سنجش پسرش.

-منظورت چیه؟ 

-اول از همه از من سو استفاده کرد تا پسرش رو بکشونه ایران، دوم ازم استفاده کرد تا ببینه پسرش تا چه حد خوب شده، حالا هم که کارش با من تموم شده خواست از شرم خلاص بشه اما نمیدونست پسرش عاشق من شده.

-تو چی؟

-من چی.؟ 

-تو هم عاشق سایمون شدی؟

سرم رو پایین انداختم و گفتم: راستش رو بخواین نه.

-چرا نه؟

-خوب سایمون خیلی اویتم کرده. کتکم زده،بهم توهین کرده، اصلا بهم حق انتخاب نمیده، دوست داره خودش همه چیز رو برام انتخابات کنه. حتی برای لباس پوشیدنم هم حق انتخاب ندارم. خوب این شرایط زندگی خیلی سخته نیست؟

-نه نیست. بستگی داره دنیا رو از چه زاویه ایی ببینی. اگه فقط بدی هاشو ببینی، بد میشه. اما اگه خوبی هاشو هم ببینی،میبینی که زندگی چقدر جذابه.

پوزخندی زدم و گفتم: من هیچ خوبی از سایمون ندیدم.

-یعنی عشقش رو ندیدی؟

-منظورتون چیه؟

-میدونی من هم سایمون رو زمانی که با الهه بود دیده بودم هم زمانی که با تو بود. میتونم به جرات بگم اگه اون حسی که به الهه داشت عشق بوده،حسی که به تو داره دیونگی محضه. یسنا جان سایمون تو رو میپرسته. حتی نمیتونه یک ثانیه بدون تو باشه. یسنا سایمون عاشقته و این یکی از ویژگی های خوبشه. من دختر هایی رو میشناسم که در حصرت یک نگاه عاشقانه از طرف شوهرشونن. اما شوهر تو دیونه ی توست. اگه میگی هیچ جا بهت حق انتخاب نداده فقط یک دلیل داره. سایمون هنوز تو رو باور نداره. اون میخواد تو هم عاشقش باشی. اگه یک وره فقط یک وره بهش محبت کنی میفهمی که چقدر تغییر میکنه. بهت قول میدم که خودت تغییرشو میبینی.

تو سکوت به حرف های دکتر گوش میدادم. اون هم که سکوت منو دید، ادامه داد: یسنا دخترم منم جای پدرت. من میدونم

وضعیت قبلی زندگیتون چطور بود اما الان رو ببین. حتی همین خونه هم که یک چهارم عمارت سایمون نمیشه از خونه ی پدرت بزرگتره درسته؟

سرم رو به نشونه ی آره تکون دادم که لبخندی زد و گفت: خوب اینا حسن های سایمون نیست؟عشق و ثروت چیزیه که آرزوی هر دختریه .

-ولی آرزوی من اینا نبود.

-پس،چی بود؟

-من به دنبال یک زندگی آروم و بی دقدقه بودم نه این همه مشکل. از طرفی هم پدرم معتاد شد فقط بخاطر اینکه سایمون و امثال سایمون مواد رو بین مردم پخش کردن.

-اولا سایمون تو هیچ کدوم از کارهای پدرش دخالت نداشت. تا قبل از این دانشگاه میرفت،وقتی دانشگاهش تموم شد رفت لندن،از وقتی هم تو اومدی به این خونه سایمون هم اومد. کوروش به کمک افرادش اون محموله ها رو جابه جا میکردن. فقط تو یک دونه اش سایمون شرکت کرد. که خوب اونم دست پلیس افتاد.

با تعجب گفتم: واقعا سایمون تو هیچ کدومشون دخالت نداشته؟

-نه دخترم.

-پس میشه بدونم سایمون چیکارست؟ 

-مهندسه. یک شرکت مهندسی تو لندن داره.الان هم دنبال کارهای تاسیس شرکت دومش تو تهران بود که این جریان ها اتفاق افتاد.

-اما سایمون قاتله. قاتل دوستم و پدرم.

-منظورت از دوستت نرگسه؟ 

-آره شما میدونستین؟

-آره خودم اومدم بالای سرش. هم زمانی که خودکشی کرد هم زمانی که مرد.

-خودکشی کرد؟

-آره. خودش رو انداخت تو استخر آب یخ تا بمیره اما جای تو رو لو نده.

اشک تو چشمام جمع شد.

دلم برای نرگس

بیچاره و مظلوم سوخت. با بغضی که گلوم رو چنگ زده بود، گفتم: میبینید؟میبینید سایمون چقدر نامرده؟

دکتر پوزخندی زد و گفت: نامرد؟سایمون نامرده با اون نرگسه….

حرفش رو قطع کردم و محکم گفتم: نرگس فقط منو از دست سایمون نجات داد.

-نه کار نرگس این نبود.

دست به کمر ایستادم و گفتم: پس چی بود؟

-نرگس میخواست با این کارش انتقام مادرش رو بگیره.

-منظورتون رو متوجه نشدم .

-حتما خبر داری که زبون مادر نرگس بریده شده؟

-آره میدونم. ظاهرا کوروش خان همچین کاری رو کرده.

-و دلیلش رو هم میدونی؟ 

-نه دقیق. کسی به من چیزی نگفته .

دکتر اشاره ایی به پله های در ورودی کرد و گفت: بریم اونجا بشینیم تا برات بگم جریان چیه.

همراه دکتر به سمت پله ها رفتم و روشون نشستیم. دکتر نفس عمیقی کشید و گفت: راستش تو فرار الهه ثریا دخالت داشت .

-چجوری؟ 

-الهه به تنهایی نمیتونست حساب سایمون رو خالی کنه.بنابراین از ثریا کمک گرفت.

-یعنی ثریا حساب سایمون رو خالی کرده؟

دکتر سرش رو به نشونه ی آره تکون داد. سپس سرش رو به سمت آسمون گرفت و ادامه داد: قرار بود اون پول بین هر دو شون تقسیم بشه. یعنی اون دو میلیارد، یک میلیاردش مال ثریا باشه،یک میلیارد هم مال الهه.

پوزخند صدا داری زد و گفت: ولی خوب الهه سر ثریا رو هم کلاه گذاشت. دو میلیارد رو برداشت و رفت. نمیدونی چه ضرری به سایمون زد. علاوه بر ضرر مالی،روح و روان سایمون رو هم بهم ریخت. در حدی شده بود که اگه کوروش اجازه میداد حتما بستریش میکردم. اما کوروش چنین اجازه ایی رو بهم نداد. منم به سختی درمانش کردم. یک مدت هم برای درمان فرستادمش لندن ولی خوب اونجا ماندگار شد و برنگشت.

هنوز تو بهت حرف های دکتر بودم. ثریا به الهه کمک کرده؟ولی آخه چرا؟به چه قیمت؟

با همون بهت گفتم: برای همین زبونش بریده شد؟

دکتر دوباره نفس عمیق کشید و گفت: آره. البته زمانی بریده شد که ثریا داشت برای جمیله تعریف میکرد چیکار کرده و الهه چجوری سرش رو کلاه گذاشته. اونجا میثم حرف هاشون رو شنیده و به آقا کوروش گفته.آقا کوروش هم که وضعیت پسرش رو دید عصبی شد و اول دستور قتل ثریا رو صادر کرد. اما از بس همه التماس کردن تا ثریا نمیره اونو نکشت. ولی عذاب بدتری براش درنظر گرفت. کاری کرد ثریا تا آخر عمرش عذاب بکشه.

سپس برگشت سمتم و ادامه داد: یسنا جان دخترم منو جای پدرت بدون. نرگس در حق تو هیچ خوبی نکرد. اون فقط خواست از تو استفاده کنه تا اون خاطره دوباره برای سایمون تکرار بشه. خواست سایمون دوباره زمین بخوره. خواست مثلا با این کار بچگانه اش انتقام وضعیت مادرش رو بگیره. اما نمیدونست این سایمون، سایمون گذشته نیست. اینقدر مار خورده که افعی شده .

تا ضربه نزنه ولکن نیست. و ضربه هم زد. بدترین نوع تنبیه رو برای نرگس در نظر گرفت.در حدی که نرگس نتونست تحمل کنه و مرد.

-یعنی شما میگین سایمون بی گناهه؟

 -آره.

پوزخندی زدم و گفتم: سایمون یک قتل انجام داده بعد بی گناهه؟

-سایمون بیماره. یک بیمار روانی. من کارش رو تایید نمیکنم یا بی گناه جلوه اش نمیدم. اما نرگس که از وضعیت سایمون با خبر بود نباید اینجوری پا رو دم سایمون میذاشت .

-به هر حال نرگس هم عذاب کشیده.بخاطر مادرش.

-یادت باشه یسنا. تو قضیه ی الهه ثریا بیشتر از همه مقصر بوده. اون اگه به الهه کمک نمیکرد الان وضعیت سایمون این نبود.

-چرا همه رو مقصر دونستی و سایمون رو تبرئه کردی؟

از جاش بلند شد و گفت: نه یسنا تو داری حرف های منو اشتباه برداشت میکنی. من نه کاری به نرگس دارم نه ثریا. من دارم درباره ی تو میگم. ببینم دوست داری سایمون خوب بشه یا نه؟

-آره دوست دارم.

-پس از همین الان تمام بدی های سایمون رو فراموش کن. خوبی هاشو ببین. ببین از چی بدش میاد،از چی خوشش میاد .

اینجوری خیلی برات بهتره.

منم متقابلا از جام بلند شدم و گفتم: هر چیزی رو هم بتونم ببخشم، قتل پدرم رو نمیتونم.

شونه هامو توی دستش گرفت و گفت: حق داری. واقعا تو این مورد حق داری. سایمون اینجای کار رو خراب کرد. اما کاری نمیشه کرد. تو میتونی به سایمون بفهمونی که تمام کار ها با زور انجام نمیشه. گاهی با چیز های دیگه هم میشه مشکلات رو حل کرد.

قطره اشک لجوجی روی گونه ام افتاد. با بغض گفتم :بابام اومد منو ببره. اومده بود پول کوروش رو بده.اما سایمون …..

لبخند غمگینی زد و گفت: نمیدونم چی بگم دخترم. هر چی بگم میشه طرفداری از سایمون. پس سکوت کنم بهتره.

سرم رو پایین انداختم که گفت: همه چیز رو بسپار به زمان. شاید تمام این کابوس ها تموم بشه. شاید این کابوس تبدیل بشه به یک رویا. همون رویایی که هر دختری تو بچگیش داره. به هر حال زندگی تمام انسان ها پستی و بلندی داره.زندگی هیچ کس از ابتدا مثل قصر سیندرلا زیبا نیست دخترم. متوجه ایی که چی میگم؟

سرم رو به نشونه ی آره تکون دادم که ادامه داد: همون سایمونی که اینقدر تو رو اویت کرده شاید خیلی بیشتر از تو سختی کشیده باشه.برادرش رو تو بچگی از دست داد،

مادرش رو بچگی، کمی که بزرگ تر شد فهمید پدرش خلافکاره و بد ضربه خورد. تصمیم گرفت تا حد امکان از کار های پدرش دوری کنه. حس نفرت از پدرش پیدا کرد. زمانی که عاشق شد اینجوری ضربه خورد. یک سال رو تو غربت سپری کرد. وقتی برگشت به عشق یک دختر برگشت. اما اون دختر هم عاشقش نشد. حالا هم بخاطر اینکه جون اون دختر رو حفظ کنه، دراز به دراز روی اون تخت افتاد. پدرش خودکشی کرد، دیگه چه سختی از این بالا تر؟تازه الان هم که تحت تعقیب پلیسه.

با وحشت سرم رو بلند کردم و به دکتر نگاه کردم. با لکنت گفتم: چ…چی؟

-ظاهرا پلیس ها قبل از اینکه بریزن و مجلس عروسی شما رو بهم بزنند،رفتن خونه ی کوروش. تمام خونه رو بررسی کردن و کلی مدرک بر علیه کوروش پیدا کردن.

-خوب کوروش چه ربطی به سایمون داره؟

-اونا مدرکی بر علیه سایمون پیدا نکردن اما جمیله و ثریا جریان قتل نرگس رو به پلیس ها گفتن. الان ثریا از سایمون به جرم قتل نرگس شکایت کرده. سر این موضوع سایمون تهت تعقیبه .

آب دهنم رو با ترس قورت دادم و گفتم: ثریا تونسته ثابت کنه؟

-خودش نه. اما ظاهرا با مدارکی که پلیس ها پیدا کردن، بدجور به سایمون مشکوک شدن.

-حالا باید چیکار کنیم؟

-وقتی حالش خوب شد شما میفرستم برین.

-کجا؟

-اونور دیگه.میفرستم لندن.

-ولی…ولی من نمیخوام برم.

-چرا؟

-من دوست ندارم از اینجا برم.

-اینجا؟اینجا چی داره که اینقدر بهش علاقه مندی؟

-به هر حال اینجا زادگاهمه، محل دفن پدر و مادرمه، از همه مهمتر من فقط زبان اینجا رو بلدم.

-اینجا زادگاهته این چه ربطی داره؟تو میتونی اونور یک زندگی بهتری برای خودت بسازی.در کنار سایمون. میگی محل دفن پدر و مادرته خوب این چه ربطی داره؟اونا که مردن. تو چه اینجا باشی چه اونور اونا پیشتن. زبان هم که سایمون بهت یاد میده کاری نداره.

-چرا همه چیز رو الکی گرفتین؟ ما باید اونجا یک زندگی رو شروع کنیم در حالی که هیچی نه از فرهنگ مردمش میدونیم نه ادابشون .

-سایمون میدونه.

-سایمون…..

هنوز حرفم تموم نشده بود که میثم وارد حیاط شد. همون جور که سه تا نون سنگک دستش بود با عصبانیت به سمتم اومد و نون ها رو تقریبا پرت کرد تو بغلم و با تمسخر گفت: بفرمایید برید صبحانه تون رو میل کنید.

و با همون خشمی که اومده بود عقب گرد کرد و دوباره از خونه خارج شد .

زیر لب گفتم: یکی دوتا دیونه تو این خونه نیست.

دکتر با اخم گفت: چی گفتی؟

-هیچی.

و در حالی که نون ها رو به سمتش میگرفتم گفتم: بفرمایید .

-ممنون من خوردم. تو هم برو صبحانه ات رو بخور بعدا در این باره حرف میزنیم.

-نه الان بگید.

اشاره ایی به نون ها کرد و گفت: خشک میشن. برو تو. بعدا که حال سایمون بهتر شد به هر دو تون میگم.

-یعنی الان سایمون خبر نداره؟

-نه.

-پس خدا کنه قبول نکنه.

-تو مطمئن باش قبول میکنه.

شونه ای بالا انداختم و گفتم: من که راضی نیستم بیام.

و خواستم وارد خونه بشم که دکتر دستم رو گرفت. برگشتم سمتش.با لحن آرومی گفت: اما اگه سایمون قبول کنه تو هم قبول میکنی نه؟

خیره خیره نگاهش میکردم که خودش ادامه ی حرف خودش رو گفت: معلومه که قبول میکنی. چاره ایی نداری. اگه سایمون بره تو هم باید بری.

و دستم رو ول کرد با تعجب به این تغییر حالتش نگاه کردم. فکر کنم خیلی نگران حال و روز سایمون بود. درست مثل یک پدر واقعی. فکر نکنم به اندازه ایی که دکتر هوشنگی نگران سایمونه،کوروش نگرانش بوده باشه.

شونه هامو بالا انداختم و زیر لب یک به من چه ایی گفتم و به سمت خونه رفتم .

نون ها رو روی میز گذاشتم و شروع کردم به خوردن صبحانه. همون جور که برای خودم لقمه میگرفتم،حرف های دکتر

هوشنگی رو هم تو سرم مرور میکردم. نرگس بخاطر انتقام از من استفاده کرد. یعنی من یک وسیله ایی بودم تا بتونه انتقام مادرش رو بگیره. ولی چه انتقامی؟هر بلایی که سر ثریا اومده حقش بوده. اون حق نداشت الهه رو فراری بده. اون حق نداشت برای پول های سایمون نقشه بکشه .

چرا نرگس این ها رو نفهمید؟  چرا نفهمید مقصر اصلی مادرش بوده نه سایمون؟ سایمون به اندازه ی کافی از دست ثریا ضربه خورده بود. دیگه نرگس حق ضربه زدن دوباره رو نداشت .

دلم به حال سایمون سوخت. با حرف هایی که دکتر هوشنگی زد فهمیدم سایمون هم اونقدر ها که من فکر میکردم ترسناک نبود.اونم انسان بود. خیلی ضربه خورد. غرورش له شد. اونم به دست عزیز ترین کسش.

حتی منم آزارش دادم. منم نذاشتم یک آب خوش از گلوش پایین بره. حتی منم نامردم.

لقمه ایی که تو دستم بود رو پرت کردم روی میز و کلافه به عقب تکیه دادم. بدجور گیر کرده بودم بین یک دو راهی. دو راهی انتخاب سایمون یا بنیامین. بنیامین هم کم بهم کمک نکرد. اون باعث شد بفهمم پدرم مرده. اون عملیاتش رو به خطر انداخت تا منو نجات بده. اونم کم برای من کار نکرد .

اگه سایمون رو ول کنم و برم سراغ بنیامین،میشم یکی مثل الهه. یک زن خیانتکار.دوباره سایمون ضربه میخوره.

اگر هم بنیامین رو ول کنم و با سایمون بمونم، بنیامین

شکست میخوره. از همه مهمتر من خودم عاشق بنیامینم.چجوری این عشق رو فراموش کنم؟ از طرفی سایمون و بنیامین با هم برادر اند.پس با هرکدومشون بمونم با اون یکی دیگه بازم رو به رو میشم.

کلافه از این همه فکر و خیال از جام بلند شدم و به سمت پنجره رفتم. نگاهی به حیاط انداختم. با اینکه یک چهارم باغ عمارت نمیشد اما بازم زیبا بود .

یادش بخیر روز اولی که به عمارت کوروش اومدم. روزی که با خدمتکار ها آشنا شدم. نرگس، جمیله، ثریا و محمد.راستی

محمد.چه بلایی سرش اومد؟ چرا فراموشش کردم؟اون تیر خورد زخمی بود. چه بلایی سرش اومد؟ممکنه افراد سایمون گرفته باشنش؟ وای نه نکنه مرده باشه؟بهتره برم از سایمون بپرسم. هر چند که ریسک بزرگیه ولی باید بفهمم چه بلایی سرش اومده.

به سمت اتاقی که سایمون توش خوابیده بود رفتم. آروم در رو باز کردم. با باز شدن در،سایمون نگاهی به من که داشتم وارد اتاق میشدم انداخت.

همون جور که به سمتش میرفتم گفتم: فکر کردم خوابیدی.

سرش رو به معنی نه تکون داد و روشو از من گرفت. ولی من متوجه چشم های خیسش شدم. ظاهرا گریه کرده بود. ولی چیزی به روش نیاوردم. کنارش نشستم و گفتم: سایمون .

با صدای گرفته ایی گفت: بله.

-اگه ازت یک سوال بپرسم قول میدی عصبی نشی؟

-بستگی داره چه سوالی باشه.

-سوالم محض کنجکاویه همین.

-بگو.

همون جور که با انگشت های دستم بازی میکردم گفتم: سر… سر محمد چی اومد؟ 

سکوت بدی تو اتاق ایجاد شد. متوجه سنگینی نگاه سایمون بودم اما جرات نداشتم سرم رو بلند کنم. دست آخر نتونستم تحمل کنم و سرم رو آوردم بالا که با چشم های به خون نشسته ی سایمون رو به رو شدم.

آب دهنم رو با ترس قورت دادم و گفتم: فقط محض کنجکاوی بود همین.

از لای دندون های کلید شده اش گفت: فکر کن مرده.

-نمیتونم فکر کنم تو بگو چی شده.

-نمیدونم منم بی خبرم.

-چرا بی خبر؟

-فرار کرد هیچ کس هم نتونست پیداش کنه.

-ممکنه….ممکنه…..

-ممکنه چی؟

-ممکنه مرده باشه؟

بی خیال شونه هاشو بالا انداخت و گفت: چه بهتر شرش کم.

-سایمون ازت خواهش میکنم اینجوری حرف نزن.

با اخم گفت: چجوری؟ 

-همین جوری دیگه مثل یک انسان سنگدل .

-من همینم. سنگدل.

دلم میخواست یک جواب دندون شکن بهش بدم ولی حرف های دکتر هوشنگی تو سرم زنگ زد. درست نبود باهاش یکی به دو کنم. هر چند چیز زیادی درباره ی محمد نفهمیدم ولی همین که فهمیدم سایمون نتونسته پیداش کنه کمی آرومم کرد.

از جام بلند شدم که سایمون گفت: کجا؟

-میرم برات صبحانه بیارم.

-نیازی نیست نمیخورم .

-ولی از صبح چیزی نخوردی.

-گفتم که نمیخورم. بیا بشین.

دوباره سر جام نشستم اونم زل زد به من. بدون اینکه یک کلمه حرف بزنه. دست به سینه نشسته بودم و کلافه پامو تند تند تکون میدادم. بالاخره طاقت نیاوردم و گفتم: چیزی شده سایمون؟نه چی باید بشه؟

-آخه یک ساعته بی دلیل زل زدی بهم.

-دوست دارم زنم رو ببینم مشکلی داری؟

-نه فقط خسته شدم از این بی حرکتی.

خودش رو کمی روی تخت کنار کشید و گفت: پس بیا اینجا دراز بکش .

کنارش روی تخت دراز کشیدم اونم مشغول نوازش موهام شد.سرم رو گذاشتم روی سینه اش. کنار زخمش.عطر تنش رو بو کشیدم و چشم هامو بستم. متوجه نفس عمیقی که کشید شدم .

با یک دستش کمرم رو نوازش کرد و گفت: ازت یک خواهشی دارم.

متعجب سرم رو بلند کردم و نیم نگاهی به صورتش انداختم. سایمون از من خواهش داشت؟اون که تمام کار هاشو با زور پیش میبرد. با لحن متعجبی گفتم: چه خواهشی؟

خیره بود به رو به روش. با بغضی که دل سنگ رو هم آب میکرد گفت: تو دیگه تنهام نذار. نذار تنها تر از اینی که هستم بشم.

دوباره سرم رو روی سینه اش گذاشتم و چشم هامو بستم. هنوز تکلیف خودم رو نمیدونستم. پس سایمون چجوری همچین خواهشی ازم داشت؟

وقتی دید جوابی بهش نمیدم گفت: یعنی تحملم اینقدر سخته؟

-نه ولی خودت سختش میکنی .

سرش رو چسبوند به سرم و گفت: نمیدونم شاید واقعا تحملم سخت باشه.

جوابی بهش ندادم.گذاشتم خودش هر قضاوتی که دوست داره درباره ی خودش بکنه.و برای اولین بار تو عمرم به جا سکوت کردم.

*******

حدود دو هفته از عروسیمون گذشت. سایمون تقریبا خوب شده بود. به راحتی راه میرفت و غذا میخورد. فقط گاهی میگفت قفسه ی سینه اش درد میکنه که دکتر بهش گفت تا یک ماه این درد طبیعیه.

به هر حال کم چیزی نبود.گلوله درست تو چند سانتی قلبش فرو اومده بود. با اون همه خونی که از دست داد،این زنده موندنش تقریبا معجزه بود.

کنار سایمون سر میز غذا نشسته بودم. دکتر هوشنگی هم بود. گفت میخواد موضوع مهمی رو با سایمون درمیون بذاره که من فکر کنم اون موضوع همون قضیه ی مهاجرت بود .

سه نفری سر میز نشسته بودیم و من با استرس زل زدم به دهن دکتر. سایمون هم دست به سینه با اخم کوچکی که بین ابرو هاش بود دکتر رو نگاه میکرد. دکتر دست هاشو روی میز گذاشت و توی هم قلاب کرد و گفت: سایمون جان پسرم تو یک مشکل بزرگ داری.

سایمون متعجب گفت: چه مشکلی؟ 

-تو تحت تعقیبی.

-چرا؟

-متاسفانه جمیله و ثریا ازت به جرم قتل نرگس شکایت کردن.

سایمون نگاه معنی داری به من انداخت و گفت: مهم نیست .

-یعنی چی؟ 

-اونا نمیتونند جرم منو ثابت کنند.

-اگه تونستن چی؟ 

-اون موقع یک فکر دیگه برمیدارم .

-بهتر نیست که همین الان که هنوز چیزی ثابت نشده یک فکری برداری؟

-منظورت چیه؟ 

-من کمکت میکنم همراه یسنا بری لندن. به هر حال نصف زندگی تو اونجاست.

سایمون دوباره یک نگاه به من انداخت. با چشم هام التماسش کردم که قبول نکنه. اگه قبول میکرد برای همیشه از کشورم، پدر و مادرم،و عشقم دور میشدم.

سایمون چشم ازم گرفت و به دکتر دوخت و گفت: نه من برمیگردم لندن.

نفسم رو آسوده دادم بیرون. دکتر گفت: چرا؟ 

-چون لندن برای من یادآور خاطراتیه که دلم نمیخواد دوباره برام یادآوری بشه.

-پس میخوای همین جا بمونی تا دستگیر بشی؟ 

-نه.

-کجا میخوای بری؟ 

زل زد به من و همون جور که پوزخند میزد گفت: کالیفرنیا .

دهنم از تعجب باز موند. کالیفرنیا دیگه کجا بود؟ اصلا اسم شهره یا کشور؟ دکتر میون حرف سایمون پرید و گفت: کالیفرنیا؟ 

سایمون سرش رو به نشونه ی آره تکون داد که دکتر ادامه داد: حالا چرا کالیفرنیا؟ 

-برای گسترش شرکتم با یک نفر تو کالیفرنیا شریک شدم.قبل از اینکه بیام ایران تصمیم داشتم برم اونجا.حالا هم دیر نشده میرم و تمام کار های ثبت شرکت رو انجام میدم. در ضمن کالیفرنیا امکانت بهتری برای زندگی داره تا لندن.

-خوب به زبانش فکر کردی؟یسنا هیچی زبان بلد نیست.

-مشکلی نیست اونجا براش معلم خصوصی میگیرم.

دکتر نفس آسوده ایی کشید و گفت: خیلی خوب پس هر وقت خواستین برین بهم بگین تا کارهاتون رو انجام بدم.

سایمون خواست چیزی بگه که من نذاشتم و سریع گفتم: من نمیام.

اخم بدی روی صورت سایمون نشست. دکتر هم با لحن محکمی گفت: یسنا ما باهم حرف زدیم.

با عصبانیت از جام بلند شدم و گفتم: چرا من باید غلام حلقه بگوش شما باشم؟ چرا هر چی شما میگین من باید بگم چشم؟ چرا نمیخواین بفهمین منم انسانم،منم حق انتخاب دارم؟من نمیخوام بیام کالیفرنیا چون اینجا کشورمه .

و اشاره ایی به سایمون کردم و گفتم: تو هم هرجا دوست داری میتونی بری من نمیام. اگه منو میخوای باید ایران بمونی.

سایمون هم با خشم از جاش بلند شد و فریاد زد: برای من تکلیف تعیین میکنی؟ 

منم متقابلا فریاد زدم: چطور تو میتونی برای من تکلیف تعیین کنی من نمیتونم؟

مچ دستم رو توی دستش گرفت و فشار محکمی داد و فریاد زد:من شوهرتم احمق میفهمی شوهرت. هر چی که میگم باید انجام بدی.

خواستم دستم رو از تو دستش بکشم بیرون که محکم تر فشار داد و گفت: فهمیدی یا نه؟

از شدت خشم دستام میلرزید. دکتر هوشنگی از جاش بلند شد و مداخله کرد و گفت: سایمون جان آروم باش پسرم. تو هر جا بری یسنا باهات میاد. یعنی مجبوره بیاد.

چشم به دکتر دوختم و خواستم چیزی بگم که با چشم هاش بهم فهموند فعلا سکوت کنم.

سایمون دستم رو محکم ول کرد و انگشت اشاره اش رو تهدید وار تکون داد و گفت: اگه یک بار دیگه، فقط یک بار دیگه روی حرف من حرف بزنی دندون هاتو توی دهنت خورد میکنم فهمیدی یا نه؟ 

سرم رو به نشونه ی آره تکون دادم که داد زد: نشنیدم.

آروم گفتم: فهمیدم. 

خوبه ایی گفت و سر جاش نشست. دکتر با چشم هاش بهم اشاره کرد که بشینم. با غم نشستم و سرم رو پایین انداختم. بدجور

شخصیتم رو جلوی دکتر خورد کرده بود. اشک تو چشمام جمع شد. دلم میخواست بشینم یک جا و زار زار گریه کنم.دلم خیلی پر بود خیلی.

دکتر رو به سایمون گفت: مطمئنی مشکلی برای تاسیس شرکتت نداری؟ 

-نه. فقط هر چه زودتر اقدام کنم یک قدم جلو هستم. به شریکم تو کالیفرنیا میگم فعلا کار ها رو انجام بده تا من خودم رو برسونم .

-حالا این شریکت قابل اعتماده؟ 

سایمون پوزخندی زد و گفت: انگار منو نشناختی دکتر من اول طرفم رو میشناسم بعد انتخابش میکنم .

از جاش بلند شد و گفت: من میرم بیرون یکم هوا بخورم .

رو به من اشاره کرد و گفت: میز رو جمع کن.

و بی توجه به من از پذیرایی رفت بیرون. با خشم رفتنش رو نگاه کردم. انگار با کلفتش حرف میزد. میز رو جمع کن…. هه.

با صدای دکتر چشم از مسیری که سایمون رفته بودم گرفتم و به اون نگاه کردم: چرا اینقدر عصبیش میکنی؟ 

پوزخندی زدم و گفتم: من عصبیش میکنم یا اون؟ 

-مگه چی گفت؟ 

-چرا داره حق انتخاب رو ازم میگیره؟ 

-تو چرا فکر میکنی کالیفرنیا جای بدیه؟ 

-اصلا این کالیفرنیا کالیفرنیا که میگین کجاست؟ 

دکتر تکیه داد به صندلیش و دست به سینه شد و گفت: کالیفرنیا ایالتی تو غرب آمریکاست. مرکزش ساکرامنتو ست. شهر های مهمش هم لس آنجلس، سن دیگو، سن خوزه،و سان فرانسیسکو ست. حالا معلوم نیست سایمون بخواد تو کدوم شهرش اقامت بگیره. ولی حتما یکی از همین شهر هاست.این ایالت پر جمعیت ترین ایالت آمریکاست.بازم چیزی هست که بخوای بدونی؟

سرم رو به نشونه ی نه تکون دادم.

دکتر هم لبخندی زد و گفت: پس دیگه حرفی نمیمونه. فقط تو دخترم سعی کن اینقدر با سایمون یکی

به دو نکنی. میدونم خیلی سخته هرچی اون میگه چه به ضررت باشه چه به نفعت باشه باید بگی چشم. ولی خوب اینا گذریه همه اش یک روزی درست میشه.

با غم گفتم: کی درست میشه؟حتما اون روزی که من از دستش دق مرگ شدم.

-این چه حرفیه دخترم دور از جونت .

-اینقدر ها هم دور از جونم نیست. همین روزاست که از دستش دق کنم.

-ببین مگه من نگفتم یک مدت رو باهاش راه بیا هر چی گفت قبول کن؟

-چرا گفتین.

-پس چرا امشب باهاش لج کردی؟

سکوت کردم که خودش ادامه داد: سایمون مغروره. هر کاری که دوست داشته باشه انجام میده. حالا اگه تو هزار بارم با کارش مخالفت کنی. من برای خودت میگم دخترم.تو مجبوری به حرف سایمون گوش بدی. پس همون اول کار هر چیزی که گفت بی چون و چرا قبول کن. منم بهت قول میدم یک مدت که بگذره سایمون درست بشه.

و از جاش بلند شد تا بره که گفتم: چجوری به حرفتون اعتماد کنم؟

-منظورت چیه؟

-منظورم اینه که چجوری مطمئن شم سایمون خوب میشه؟

دکتر لبخند پدرانه ایی زد و گفت: من بهت قول میدم یک سال دیگه همین روز تو به سایمون میگی چیکار کنه و چیکار نکنه.

-خوب از کجا مطمئن باشم همچین چیزی میشه؟

-حرف منو قبول نداری؟

صادقانه گفتم: شرمنده ولی این روزا حتی حرف خودم رو هم قبول ندارم.

-پس بیا با هم یک شرط بزاریم .

-چه شرطی؟ 

-اگه تو مطیع بودی و سایمون هم حالش خوب شد، سال دیگه همین روز باید برام یک کاری کنی.

-چه کاری؟

لبخند مرموزی زد و گفت: باید برام زن بگیری.

با چشم های گرد شده گفتم: من؟ -آره تو. چون فقط تو میتونی.

شونه ایی بالا انداختم و گفتم: و اگه من مطیع بودم و سایمون خوب نشد چی؟

-من تو رو از دست سایمون نجات میدم.

-قول میدین همچین کاری کنید؟

-آره دخترم بهت قول میدم. قول مردونه. حتی اگه بخوای میتونیم این شرطمون رو روی یک تیکه کاغذ هم بنویسیم.

-نه نیازی نیست. من هیچ چیز تو زندگیم نمیخوام جز درست شدنش.

-برای درست شدن زندگیت خودت هم باید تلاش کنی. نه اینکه عقب وایستی تا مشکلات خودشون حل بشن.

و به سمت در خروجی رفت و وارد حیاط شد. منم از جام بلند شدم تا میز رو جمع کنم. تو این چهارده روز وظیفه ی پخت و پز غذا و جمع و جور کردن خونه بر عهده ی من بود.

حالا اگه غذا درست کردن فقط برای خودم و سایمون بود یک چیزی نه اینکه برای دکتر هوشنگی، میثم، نگهبان دم در،و هزار و یک نفر دیگه هم باید غذا میپختم .

تنها خوبی این خونه این بود ماشین ظرفشویی داشت. حداقل زحمت شستن اون همه ظرف گردن من بیچاره نمی افتاد .

هر چند اوایل بلد نبودم با اون ماشین کار کنم اما خوب خدا دکتر هوشنگی رو از من نگیره. درست مثل یک پدر که هوای دخترش رو داره، دکتر هوای منو داره.

ظرف ها رو توی ماشین گذاشتم و دکمه اش رو زدم میز رو تمیز کردم و باقی مونده ی غذا رو ریختم داخل سطل زباله. هر چند خیلی از این کار بدم میومد ولی دستور سایمون بود. بدش میومد غذای مونده رو بخوره.

اونوقت من بیچاره زمانی که خونه ی بابام بودم هر وعده ی غذایی رو تا چند بار گرم میکردم. دیگه خر پولی و هزار و یک ناز…

در سطل زباله رو بستم و برگشتم پشت سرم تا از آشپزخونه برم بیرون که سینه به سینه ی سایمون شدم.

سیگاری گوشه ی لبش بود و تمام حرکات منو زیر نظر داشت. سر جام ایستادم که سیگارش رو برداشت و دودش رو فوت کرد تو صورتم و گفت: کارت تموم شد؟

از بوی سیگار حس خفگی بهم دست داد. بینیم رو چینی انداختم و اخمی کردم و گفتم: آره چطور؟ 

-بریم تو اتاق کارت دارم.

پشت سرش راه افتادم سمت اتاق. وارد اتاق که شدیم، به سمت پنجره رفت و گفت: دکتر هوشنگی با دوستش که قراره ما رو از مرز رد کنه صحبت کرد. یعنی من ازش خواستم تا امروز باهاش تماس بگیره. دوستش گفت پنج روز دیگه این کار رو میکنه .

به کمک دوست دکتر میریم ترکیه،از اونجا هم یک راست کالیفرنیا. هیچ بار اضافی با خودت برنمیداری فقط در حد دو سه دست لباس و یک جفت کفش. همین فهمیدی؟ 

-بله.

برگشت سمتم و گفت: وقتی رسیدیم اونجا عقد دائم میکنیم.

-باشه.

نگاهش رنگ تعجب گرفت. حتما از این همه سر به زیر شدن من تعجب کرده بود. اما سریع رنگ نگاهش تغییر کرد و همون غرور همیشگی توش نشست و گفت: خیلی خوب دیگه حرفی ندارم. تو هم سوالی نداری؟

-چرا.

-چی؟

-کی میریم؟

پک محکمی به سیگارش زد و گفت: فردا.

-خیلی خوب باشه.

با چشم های ریز شده نگاهم کرد و گفت: مشکلی نداری؟

سرم رو به نشونه ی نه تکون دادم. سایمون همچنان با چشم های ریز شده نگاهم میکرد. حتما باورش نمیشد که من اینجوری شده باشم.

با یادآوری چیزی سریع گفتم: راستی سایمون .

-بله .

-سر الهه چی اومد؟از بعد از اون جریان هیچ خبری ازش نشد.

پوزخندی زد و گفت: میشه بدونم چرا این الهه اینقدر برات مهمه؟

-آخه اون تو عمارت بود. شب عروسی. بعد از اون همه اتفاق. تو برات مهم نیست بفهمی چی به سرش اومده؟

-نه وره ایی برام مهم نیست.

خواستم چیز دیگه ایی بگم اما ترجیح دادم سکوت کنم. همیشه یادم میرفت این مردی که رو به رومه یک

کوه غروره. هیچ جوری نمیشه ازش حرف کشید. وقتی برای سایمون وره ایی مهم نیست که چه بلایی سر الهه اومده،چرا باید برای من مهم باشه؟سایمون خودش میدونه و دوست دختراش….

******

سوم شخص 

میثاق پرونده رو روی میز گذاشت و بازش کرد. نگاه کوتاهی به دختری که جلوش نشسته بود انداخت و مجددا چشم به پرونده دوخت و گفت: خانم الهه شایانفر، فرزند رسول درسته؟

الهه سرش رو به نشونه ی آره تکون داد. میثم ادامه داد: بفرمایید شما تو خونه ی متهم چه کار میکردین؟

-خدمتکارشون بودم.

-از کی؟

-به تازگی.

-چرا استخدامت کردن؟

الهه شونه ایی بالا انداخت و گفت: حتما خدمتکار نیاز داشتن .

-معرفت کی بود؟

-هیچ کس.

میثم پوزخندی زد و گفت: من این افراد رو میشناسم. تا کسی معرف نداشته استخدام نمیشه. پس راستش رو بگو معرفت کی بود؟

-گفتم هیچ کس.

میثاق کلافه نفسش رو بیرون داد و گفت: خوب سوال بعد تو چی از سایمون میدونی؟

-هیچی.

-یعنی چی هیچی؟

-من تو خونه ی اونا فقط یک خدمتکار بودم همین و بس. هیچ کار دیگه ایی نمیکردم.

میثاق دست هاشو توی هم قلاب کرد و گفت: ببین خانم محترم،الان این آقا سایمون دختری رو گروگان گرفته. دختر بی گناهی که ما الان حتی نمیدونیم زنده است یا مرده. شما تنها کسی هستین که میتونید به ما کمک کنید تا اون دختر پیدا بشه.

الهه که متوجه شده بود میثاق از کدوم دختر حرف میزنه گفت: چه کمکی میتونم بهتون بکنم؟

-هر آدرسی که از سایمون یا کوروش داری رو بهمون بگو.

-من فقط همون خونه ایی که توش کار میکردم رو بلدم و خونه ی پدرش رو.

میثاق دستی به پیشونیش کشید و گفت: خونه ی پدرش به دست ما توقیف شده. ما یک آدرس جدید از اونا رو میخوایم. از همه مهمتر سایمون یک قاتله. باید دستگیر بشه.

الهه وحشت زده گفت: قاتل؟مگه….مگه کی رو کشته؟

-یکی از خدمتکار هاشو.

رعب و وحشت به دل الهه چنگ زد. نمیتونست باور کنه این همه مدت پیش قاتلی زندگی میکرده که ازش بیزار بوده. پس سایمون خیلی خودش رو کنترل کرده که الهه رو نکشته .

حالا خیلی نسبت به گذشته از سایمون میترسید. از طرفی هم هیچ خبری از سایمون نداشت. حتی نمیدونست زنده است یا مرده.

با بلند شدن میثاق، اونم سرش رو بلند کرد و گفت: حالا من باید چیکار کنم؟

میثاق همون جور که پرونده ی توی دستش رو مرتب میکرد گفت: فعلا شما آزادین. فقط حق خروج از شهر رو ندارین تا زمانی که این پرونده تکمیل بشه.

الهه سرش رو به نشونه ی فهمیدن تکون داد میثاق هم گفت: میتونید برید.

و اشاره ایی به در بسته ی اتاق کرد.

*****

از پنجره ی پذیرایی نگاهش رو به بیرون انداخته بود. دود سیگار هایی که پشت سر هم میکشید،کل فضای اتاق رو پر کرده بود .

امشب خیلی دلش گرفته بود. برای پدرش که چه غریبانه زیر خروار ها خاک خوابید و او حتی نتونست زیر تابوت پدرش رو بگیره. یا حتی نمیدونست قبر پدرش کجاست تا بره یک بار فقط یک بار بالای سرش زار بزنه.

کوروش با اون همه ابهت و ثروت درست مثل پدر یسنا زیر خاک رفت. وای که چقدر این دنیا تهی بود. تمام انسان ها چه ثروتمند و چه فقیر یک روزی در یک راس قرار میگرفتن .

نفسش رو فوت کرد که باعث شد دود سیگار از دو پره ی بینی اش به بیرون راه پیدا کند. از جاش بلند شد و خواست به سمت اتاق خواب که یسنا توش خوابیده بود برود اما بین راه نظرش عوض شد. دوست داشت کمی تو حیاط کوچک و باصفای خانه اش قدم بزند بلکه کمی از دلتنگی هایش کم شود .

از خانه خارج شد و به سمت باغ رفت. دومین بسته ی سیگارش رو باز کرد و با آتش سیگار قبلی،سیگار بعدیش را روشن کرد. این کار براش یک جورایی منبع آرامش بود. آرامشی که فقط از سیگار کشیدن به دست می آورد.

یسنا غرق در خواب قافل از اینکه کابوس بزرگی در راه است. کسی که قصد جون او را کرده، خود را از بالای در به داخل خانه انداخت. یک راست به سمت خانه دوید و واردش شد. از زیر نقابی که به صورتش داشت چشم دوخت به سه در بسته ی اتاق. توی هر یک از اینها ممکن بود یسنا خوابیده باشد .

به سمتی یکی از درها رفت و آروم بازش کرد. هیچ کس داخلش خواب نبود. در رو آروم بست و در اتاق دوم رو باز کرد. به نظر میرسید اتاق مورد نظرش است. به سمت کسی که روی تخت خوابیده بود رفت. دختر جوانی که او را در چند شب گذشته در کنار سایمون با لباس عروس دید. این دختر همان شکار امشب بود.

کلتش رو آروم از جیبش در آورد و اول صدا خفه کن رو روی اون نصب کرد و سپس مغز یسنا رو نشانه گرفت. ماشه رو کشید و اسلحه رو آماده ی شلیک کرد.

سایمون بعد از یک هوا خوری طولانی به سمت خانه بازگشت. تمام فضای پذیرایی تاریک تاریک بود. یادش نمیومد که کی برق ها رو خاموش کرده. به سمت اتاق خواب رفت تا امشب رو به خوبی استراحت کند. فردا روز مهمی برای او بود. در اتاق رو باز کرد و برق رو روشن کرد. اما با دیدن تخت خالی از یسنا چشم هایش گرد شد.

متعجب به سمت سرویس بهداشتی و حمام داخل اتاق رفت. اما برق اونا خاموش بود و خبری از یسنا نبود.

 نمیتونست باور کنه یسنا دوباره فرار کرده. چون تمام مدت داخل حیاط بود و اگه یسنا از خونه خارج میشد حتما میدیدش .

تازه یاد پذیرایی تاریک خونه افتاد. تا اون جایی که یادش بود لحظه ایی که از خونه خارج شد،برق پذیرایی روشن بود. اون موقع یسنا برای خواب به اتاق خواب مشترکشون رفته بود. پس خاموش شدن برق پذیرایی بر عهده ی نفر سومه .

از اتاق خارج شد و به سمت پذیرایی رفت. پذیرایی غرق در تاریکی بود. با دستش دنبال کلید برق گشت. زمانی که کلید رو پیدا کرد دکمه اش رو زد و کل فضای پذیرایی از نور لوستر روشن شد.

با دیدن صحنه ی رو به روش چشم هاش گرد شد. یسنا روی یک صندلی با چشم های اشکی سایمون رو نگاه میکرد. یک مرد سیاه پوشی که نقاب مشکی به صورتش داشت هم کنار یسنا نشسته بود و کلتش رو روی پیشونی یسنای لرزون گذاشته بود.

با اینکه نقاب روی صورت مرد بود اما سایمون به راحتی پوزخند تحقیر آمیز مرد رو تشخیص داد. اخم غلیظی کرد و خواست به سمت یسنا بره که با صدای مرد متوقف شد: چطوری آقا سایمون؟  قاتل حرفه ایی. تا بحال چند نفر رو کشتی؟یک نفر، دو نفر،صد نفر؟چند نفر هان؟

سایمون: ظاهرا اشتباه گرفتی.

صدای قهقهه ی مرد نه تنها به تن یسنا بلکه به تن سایمون هم رعشه انداخت. مثل انسان های روانی قهقهه میزد .

سایمون یک گام به سمتشون برداشت که مرد اسلحه رو روی پیشونی یسنا فشار داد و فریاد زد : یک گام دیگه جلو بیای یک گلوله حرومش میکنم.

سایمون از حرکت ایستاد و نگاهی به چهره ی وحشت زده ی یسنا انداخت. مرد که ترس رو تو چشم های سایمون دیده بود پوزخندی زد و سیگاری از جیبش بیرون کشید و گوشه ی لبش گذاشت. دود سیگار رو توی صورت یسنا فوت کرد و گفت:

راستی تو چطور میتونی با مردی که این همه قتل انجام داده زندگی کنی بدون اینکه ازش بترسی؟

یسنا سرش رو بلند کرد و نگاهی به سایمون انداخت و با چشم هاش التماس کرد تا اونو نجات بده. قافل از اینکه خود سایمون هم از این بازی عجیب این مرد متعجب بود.

سایمون با لحنی که سعی میکرد محکم باشه گفت: چی میخوای؟ هر چه قدر پول بخوای بهت میدم فقط زنم رو ول کن.

مرد در حالی که از شدت خشم دستش میلرزید فریاد زد: جون انسان ها رو با پول میخری و میگیری؟یادت رفته که عشق منو کشتی؟ اون روز که داشتی میکشتیش چقدر بهت التماس کرد تا ولش کنی هان؟

و اسلحه رو مجددا روی پیشونی یسنا فشار داد و گفت: چقدر التماست کرد.

صدای هق هق ترسیده ی یسنا بلند شد. سایمون که این حال یسنا رو دید فریاد زد: گفتم داری اشتباه میکنی. من کسی رو نکشتم .

چرا نمیفهمی؟ 

مرد بازوی یسنا رو تو دستش گرفت و فشرد و گفت: عیبی نداره الان برات یادآوری میکنم. یادته یک دختر بود که خدمتکار خونه ی شما بود؟دقیقا هم سن و سال زنت. اسمش هم نرگس بود یادته؟

با شنیدن اسم نرگس سایمون تازه فهمید چه مصیبتی دامن گیرش شده. یسنا هم با وحشت سایمون رو نگاه کرد. با توجه به بلاهایی که سر نرگس اومده بود،اگه اون مرد رحمی به یسنا میکرد،فقط یک گلوله تو مغزش شلیک میکرد. ولی اگر میخواست عادلانه قصاص کند،باید همون بلاها رو سر یسنا میاورد. چیز هایی که حتی تصورش برای سایمون هم ترسناک بود و مو به تنش سیخ میکرد.

مرد نیشخندی زد و گفت: یادت اومد یا بازم بگم؟ 

سایمون یک گام کوتاه به سمت مرد برداشت و گفت: اگه مشکلی هست بین ما دوتا هل میشه پس زنم رو ول کن.

مرد دوباره قهقهه زد و گفت: ولش کنم؟چرا باید ولش کنم؟ خیلی بهش رحم کنم اینه که بکشمش بقیه اش بماند. فکر کردی نمیدونم چه بلاهایی سرش آوردی؟ 

سایمون فریاد زد: همه اش دروغه. اصلا کی اینا رو به تو گفته؟

-جمیله. جمیله و مادرش ثریا. از مظلومیت نرگس. از بلاهایی که سرش آوردی.

و همون جور که فریاد میزد ادامه داد: از تجاوز چند نفرتون،  از گریه و التماس های نرگس، از خودکشیش، از کور شدنش و در نهایت مرگش.تمام اینها رو بهم گفتن. وقتی نرگس تنها و بی کس اسیر دستتون بود.

سایمون هم متقابلا فریاد کشید: اون خطا کرده بود باید تنبیه میشد.

دوباره صدای قهقهه ی مرد بلند شد. نگاه وحشت زده ی سایمون بین یسنا و اون اسلحه در حرکت بود. مرد همون جور که خنده اش رو کنترل میکرد گفت: خوب پس تو هم خطا کردی و باید تاوان پس بدی. تاوانش هم مرگ عشقت جلوی چشم هاته .

و ماشه ی اسلحه رو کشید. یسنا تا مرز سکته رفت و سایمون با لحن ملتمسی گفت: بهت التماس میکنم ولش کن. هر کاری بگی میکنم اما با زنم کاری نداشته باش.

مرد پوزخندی زد و گفت: بازی جالبیه .ولی جالب تر هم میشه زمانی که تو برای نجات زنت دست به اسلحه بشی.

و چاقویی از جیبش بیرون کشید و زیر گردن یسنا گذاشت. یسنا که سرمای چاقو رو حس کرد به وضوح لرزید.

مرد اسلحه رو روی میز گذاشت و گفت: سه شماره وقت داری این اسلحه رو از روی میز برداری و به سمت من شلیک کنی.

سایمون با چشم های از حدقه بیرون زده مرد دیوانه ی رو به رو اش رو نگاه کرد. مرد پوزخندی زد و گفت: اگه دیر بجنبی با این چاقو شاه رگ گردن زنت رو

میزنم.

و دست یسنا رو کشید و وادارش کرد از روی صندلی بلند شه.

یسنا با دست و پای لرزون کنار مرد ایستاد. مرد پوزخندی زد و گفت: اماده ایی سایمون؟  یادت باشه برای نجات جون نرگس کسی نبود که همچین فرصتی رو بهم بده اما من مردونگی کردم و همچین فرصتی رو بهت دادم.

سایمون در حالی که از شدت خشم دستانش رو مشت کرده بود و میفشرد گفت: مردونگیتو با اسیر گرفتن یک بیگناه نشون دادی؟ 

-همون جور که تو مردونگیتو با تجاوز به یک دختر بی پناه نشون دادی .

و ناگهان دست یسنا رو کشید و اونو وادار به دویدن به سمت در خروجی کرد. سایمون هم به سمت اسلحه ی روی میز یورش بود و سریع اسلحه رو به سمت مرد گرفت .

مرد از حرکت ایستاد و یسنا رو در حالی که چاقو اش زیر گلویش بود،سپر خود کرد و فریاد کشید: اولین گلوله ایی که شلیک کنی میخوره به عشقت پس حواست باشه چه غلطی میکنی.

سایمون هم متقابلا فریاد زد: خفه شو عوضی .

-یادت نره کافی یکم بیشتر این چاقو رو فشار بدم تا زنت جان به جان آفرین تسلیم کنه.

-گفتم خفه شه.

سایمون تمام مدت چشمش روی یسنای لرزون بود. یسنایی که به وضوح میلرزید و اگه دست های قدرتمند مرد دور بندش حلقه نبود،حتما روی زمین می افتاد. چون با اون پا های لرزون مسلما نمیتونست تعادل خودش رو حفظ کنه.

مرد چاقو رو از زیر گردن یسنا برداشت و پایین آورد. سایمون با اخم به حرکات مرد نگاه کرد. مرد همون جور که پوزخند نفرت انگیزی روی لبهاش بود چاقو رو روی رون پای یسنا گذاشت و گفت: پشیمون شدم. همون جور که نرگس با درد کشیدن مرد،زن تو هم باید با درد کشیدن بمیره.

و تو یک حرکت سریع چاقو رو با تمام قدرت روی رون پای یسنا کشید. یسنا فریاد بلندی از درد زد که باعث شد سایمون ماشه رو بکشه و به مرد شلیک کنه اما هیچ گلوله ایی تو اسلحه نبود.

صدای قهقهه ی مرد خط کشید روی اعصابش. در حالی که دستش رو به نشونه ی خداحافظی تکون میداد گفت: تا دیدار بعد خدا نگهدار .

و یسنا رو یهو ول کرد و به سمت در خروجی دوید. یسنا محکم زمین خورد. سایمون سریعا خودش رو به یسنا که از شدت درد جیغ میکشید رسوند و سعی کرد با قرار دادن دستش روی زخم جلوی خون ریزی رو بگیره. اما زخم اونقدر عمیق بود که به هیچ وجه نمیتونست کاری کنه. جیغ های یسنا هم بدجور روی اعصابش بود. سر یسنا رو به خودش فشرد و گفت: آروم باش نترس الان یک کاری میکنم.

اما به معنی واقعی کلمه دست و پایش رو گم کرده بود. فقط چشمش خورد به شال یسنا که روی مبل افتاده بود. سریع شال رو برداشت و محکم بست روی محل زخم که باعث شد فریاد دوباره ی یسنا بلند شه .

لعنت فرستاد به خودش که امشب از دکتر هوشنگی خواسته بود از اینجا بره. میثم هم همراه دکتر رفته بود و سایمون دست تنها کاری از دستش بر نمیومد .

تنها کار عاقلانه ایی که اون لحظه میتونست انجام بده تماس با اورژانس بود. سریع گوشی موبایلش رو برداشت و شماره ی اورژانس رو گرفت. رنگ یسنا رفته رفته سفید تر میشد کم کم داشت هوشیاریش رو از دست میداد و این موضوع شدیدا سایمون رو میترسوند. با برقراری تماس سریع گفت: حال همسرم خرابه.

تلفن چی که متوجه هول بودن سایمون بود گفت: آقا آروم باشید و مشکل رو بگید.

سایمون پاره شدن رگ پای یسنا رو بهانه کرد و اون خانم متصدی تلفن هم بعد از گرفتن آدرس گفت: تا یک ربع دیگه آمبولانس اونجاست فقط سعی کنید بیمار رو هوشیار نگه دارین .

و تماس رو قطع کرد. سایمون با دست هایی که از شدت استرس یخ یخ شده بود چند ضربه به گونه ی یسنا زد و گفت: یسنا جان….یسنا خانمی خوبی….یسنا صدامو میشنویی؟ 

اما جز ناله های ریز یسنا چیز دیگه ایی نشنید. این بار چند ضربه ی محکم تر زد و تقریبا فریاد کشید: یسنا تو باید بیدار بمونی…یسنا الان کمک میرسه پس نترس…. فقط هوشیار باش.

و بعد عربده زد: هوشیار باش …..

بدن یسنا که تو آغوشش میلرزید باعث شد چند قطره اشک از گوشه ی چشمش بچکد. تازه یاد دختر بیچاره ایی افتاد که یک روز به بدترین نحو ممکن شکنجه اش کرده بود. آره نرگس….نرگس بیچاره که به خاطر فقط و فقط فراری دادن یسنا بدترین درد ها رو کشیده بود. سه نفره بهش تجاوز کردن. اون روزا اونقدر غرور داشت که حاضر نشد واسه ی یک لحظه خودش رو بذاره جای اطرافیان نرگس تا ببینه چی به اونا میگذره .

اما حالا،حالا که دقیقا تو همچین موقعیتی بود،حالا که عزیز ترین کسش داشت جلوی چشم هاش پر پر میزد،حالا میفهمید حال و روز ثریا رو،حالا میفهمید حال و روز مردی رو که امشب برای انتقام اومده بود. حالا که یسنا داشت نفس های آخرش رو میکشید.

وقتی به یسنا حالت تشنجی دست داد،سرش رو بلند کرد و رو به آسمون در حالی که اشک میریخت فریاد زد: خدایا غلط کردم،خدایا عشقم رو ازم نگیر،خدایا التماست میکنم،

مگه نمیبینی چقدر تنهام؟ مگه نمیبینی که تنها کسیه که دارم؟ چرا میخوای اونو هم ازم بگیری؟ خدایا بهت التماس میکنم ،التماس میکنم یسنا رو ازم نگیر.

و پیشونی اش رو چسبوند به پیشونی

یسنا و اجازه داد قطرات اشکش روی سر و صورت یسنا بریزه.

درست همون لحظه صدای آژیر اورژانس رو شنید. صدایی که باعث شد نور امیدی توی دلش روشن بشه. سر یسنا رو آروم روی زمین گذاشت و از جاش بلند شد و به سمت در خروجی دوید. با تمام سرعت طول حیاط رو طی کرد و خودش رو به در رسوند و بازش کرد .

دو نفر مسئول سفید پوش همراه برانکارد وارد حیاط شدن. سایمون اونا رو به سمت جایی یسنا توش به حال مرگ افتاده بود راهنمایی کرد. به کمک اون دو نفر یسنا رو روی برانکارد گذاشتن و به سمت آمبولانس رفتن.

 سایمون هم همراه یسنا داخل آمبولانس نشست و دست یخ زده ی یسنا رو توی دستش گرفت. پرستار ماسک اکسیژن رو روی صورت یسنا گذاشت و سعی کرد با لوازم محدودی که داخل ماشین بود جلوی خون ریزی رو بگیره.

 تمام مدت سایمون دست های یخ زده ی یسنا رو به لبهای گرمش چسبونده بود و بوسه های ریزی بهش میزد .

نمیتونست باور کنه که این آخرین دیدارش با یسنا باشه. آمبولانس با تمام سرعت به سمت بیمارستان میرفت .

لحظه ایی که ماشین متوقف شد انگار دنیا رو به سایمون دادن. سریع یسنا رو به کمک پرستار ها همراه برانکارد از آمبولانس خارج کرد و به سمت بیمارستان بود .

تو طول راهروی بیمارستان سایمون تقریبا دنبال برانکارد میدوید. با ورود برانکارد به اتاق عمل، سایمون پشت در زانو زد .

دیگه بهش اجازه نمیدادن وارد اتاق عمل بشه .

دیگه نه پول میتونست یسنا رو برگردونه،نه سایمون میتونست جلوی مردن یسنا رو بگیره. دیگه همه چیز به دست خدا بود .

خدایی که سایمون تو این بیست و هشت سال که از عمرش گذشت حتی یکبار یادی ازش نکرد.ولی امشب عجیب یاد خدا افتاده بود .

به سختی از جاش بلند شد و به سمت صندلی های گوشه ی سالن رفت. تمام پرسنل و افرادی که داخل سالن انتظار بودن سایمون رو نگاه میکردن .

ولی اون شب دیگه غرور برای سایمون هیچ معنایی نداشت. تنها چیزی که مهم بود این بود که یسنا از پشت اون در های بسته زنده بیرون بیاد. فقط و فقط این براش مهم بود.

چشمش به در بسته ی اتاق بود و آروم آروم اشک میریخت. تمام اتفاقات جلوی چشمش رژه رفت. اگه یسنا امشب

میمرد،مظلومانه میمرد. اما وقتی یاد مرگ نرگس میفتاد قلبش تیر میکشید. به بدترین نحو ممکن نرگس رو هم شکنجه داده بود هم کشته بود. نرگس خیلی بیچاره تر از یسنا بود. تا به حال همچین حسی رو تجربه نکرده بود اما الان داشت این حس رو تجربه میکرد.عذاب وجدان.

عذاب وجدان بابت مرگ نرگس، عذاب وجدان بابت مردی که امشب برای انتقام عشقش جلو اومده بود،عذاب وجدان بخاطر یسنایی که روی تخت بیمارستان به حال مرگ افتاده بود.حتی عذاب وجدان بابت خودش،بابت اینکه این همه سال با غرور زندگی کرد و نتونست هیچ چیزی رو تو زندگی تجربه کنه. همیشه باید مراقب میبود که مبدا کاری انجام بده و غرورش زیر سوال بره. لعنت به این غرور لعنتی که همه ی هست و نیستش رو ازش گرفته بود.سرش رو چسبوند به دیوار پشت سرش و خیره شد به سقف. الان تنها چیزی که میخواست این بود که یسنا یک بار دیگه چشم باز کنه و به این دنیا برگرده. تمام چیزی که براش باارزش بود همین بود.اما اگه چیزی غیر از این اتفاق می افتاد حتما خودش رو میکشت. چون دیگه هیچ بهانه ایی برای زندگی نداشت. زیر لب با خودش میگفت: فقط یسنا برگرده،میدونم چجوری زندگی کنم.کاری میکنم بشه خوشبخت ترین زن روی کره ی زمین. کاری میکنم که همه چیز رو فراموش کنه. فقط ازش میخوام که برگرده.هیچ دعایی بلد نبود زیر لب بخونه پس ترجیح داد فعلا سکوت کنه. حدود دو ساعت از رفتن یسنا به داخل اتاق عمل میگذشت ولی هنوز هیچ خبری نشده بود .

کلافه از جاش بلند شد و شروع کرد به قدم زدن تو طول سالن که یهو در اتاق باز شد. سریع خودش رو به دکتر رسوند و گفت:

چی شد آقای دکتر؟

دکتر همون جور که ماسکش رو پایین میکشید گفت: خطر رفع شده اما خانومتون خون زیادی از دست دادن و نیاز به خون دارن.

سایمون ترسیده گفت: گروه خونیش چیه؟ -مثبتA.

-پیدا میشه؟

-آره جای نگرانی نیست سریع پیدا میشه. فقط شما لطف کن برو پذیرش و یک فرم بگیر و هزینه اش رو بپرداز تا خانمت رو بستری کنیم.

-بله چشم .

به سمت پذیرش رفت. خوشحال بود از اینکه یسنا زنده مونده. فقط امیدوار بود سریعا یک نفر پیدا بشه که بخواد بهش خون بده .

همون جور که به سمت پذیرش میرفت نگاهی به داخل اتاق هایی که درشون باز بود می انداخت. بیمار های زیادی رو داخل اتاق میدید. هر کدوم به یک دلیل داخل این بیمارستان بستری بود. هر کدوم به خاطر یک درد.همون جور که بی تفاوت اتاق ها رو ردمیکرد،کسی رو دید که داخل یک اتاق روی تخت بیمار خوابیده بود. متعجب نگاهی به اون فرد انداخت. چهره اش براش آشنا بود اما از اون فاصله ی دور نمیتونست درست تشخیص بده.

یک گام به داخل اتاق برداشت که با قرار گرفتن دستی جلوش از حرکت ایستاد. به مردی که لباس نظامی پوشیده بود نگاه کرد .

به نظر میرسید سرباز باشه.

مرد در حالی که اخم ظریفی بین ابروهاش بود و گفت

: اجازه ی ورود ندارین.

-چرا؟

-این آقا ممنوعه ملاقاته.

-خوب به نظر من آشنا اومد برای همین…

سرباز حرف سایمون رو قطع کرد و گفت: میشناسیش؟ 

-از اینجا که چیزی معلوم نیست. بذار برم داخل شاید شناختم.

سرباز دستش رو پایین انداخت و همون جور که به سمت اتاق میرفت رو به سایمون گفت: پشت سرم بیا. شاید یکی از آشناهاش در اومدی.

سایمون پشت سر مرد سرباز وارد اتاق شد. با دیدن محمد که روی تخت به حال مرگ افتاده بود، اخم بدی بین ابرو هاش نشست .

سرباز در حالی که محمد رو نگاه میکرد گفت: شهرداری بین چند کیسه آشغال پیداش کرد. بازوش تیر خورده و بخاطر فضای آلوده ی جایی که بوده زخمش شدیدا عفونت کرده. دکتر ها امیدی به زنده موندنش ندارن. میگن عفونت تو کل خونش پخش شده. چند باری خونش رو عوض کردن اما عفونت کامل از تنش خارج نشده.

و در حالی نگاهش رو از محمد به سایمون سوق میداد ادامه داد: میشناسیش.

مگه میشد سایمون همچین کسی رو نشناسه؟ از بچگی با محمد بزرگ شده بود. حتی محمد کسی بود که به اون موسیقی رو یاد داد.اما با ورود یسنا به زندگیشون، رابطه ی این دو به کل بهم ریخت. هرچند که قبلا هم رابطه ی خیلی خوبی با محمد نداشت .

نه تنها با محمد بلکه با هیچ کس. اما ازش حس نفرتی هم نداشت.

واقعا راست میگفتن که عشق زندگی انسان رو از این رو به اون رو میکنه.با صدای مجدد سرباز، چشم از محمد گرفت: آقا گفتم میشناسینش یا نه؟

سایمون در حالی که سرش رو به نشونه ی نه تکون میداد گفت: نه اشتباه گرفتم.

-مطمئنید؟

-آره. از دور شبیه یکی از آشناهامون بود ولی الان که از نزدیک دارم نگاهش میکنم میبینم هیچ شباهتی نداره.

و خواست از اتاق بره بیرون که مرد سرباز گفت: پس لطفا هرچی تو این اتاق شنیدین رو نشنیده بگیرین. یا اصلا فراموش کنید.

سایمون سرش رو به نشونه ی باشه تکون داد و یک نگاه دیگه به محمد انداخت و از اتاق رفت بیرون .

سعی کرد بی توجه به رنگ زرد و نزار محمد بره پذیرش و فرم درخواست بستری شدن یسنا رو پر کنه. اما تصویر محمد به هیچ عنوان از جلوی چشماش کنار نمیرفت.

مقابل پذیرش بیمارستان ایستاد و درخواست فرم کرد. همون لحظه صدای زنگ موبایلش بلند شد. موبایلش رو از جیب پشت شلوارش بیرون کشید و دکمه ی اتصال رو زد که صدای ترسیده ی میثم تو گوشی پیچید: الو سلام آقا سایمون شما کجایین؟ 

-سلام چطور؟

-آخه من الان اومدم خونه اما خبری از شما نیست. نه شما نه یسنا خانم.

-من بیمارستانم.

-بیمارستان چرا اتفاقی افتاده؟

-آره حالا بعدا برات توضیح میدم .

-کدوم بیمارستان هستین؟بگید تا منم بیام.

-بیمارستان ….

-چشم نیم ساعت دیگه اونجام.

-الان خونه ایی؟

-بله چطور؟ 

-ببین کارت عابربانکم داخل جیب کتم تو کمده. اونو حتما بیار.

-بله چشم چیز دیگه ایی نمیخواین؟

-نه. زود هم بیا.

-بله چشم آقا.

و تماس رو قطع کرد. بعد از دریافت فرم پذیرش روی صندلی نشست و مشغول پر کردن فرم شد. اما به هیچ عنوان اتفاقات امشب از جلوی چشماش کنار نمیرفت. اون مرد مرموز،نرگس،بلایی که سر یسنا اومد، محمد،و…..

خدا میدونست این شب اگه ادامه داشته باشه چند نفر دیگه رو هم قراره توش ببینه.

به محض تموم شدن فرم صدای پایی رو شنید که به سرعت به اون نزدیک میشد. سر بلند کرد و میثم رو دید. میثم مقابل سایمون ایستاد و در حالی که نفس نفس میزد گفت: آقا… آقا شما حالتون خوبه؟

-آره من خوبم.

-پس مشکل چیه؟ 

-قضیه اش مفصله. الان کارت رو بده به من تا برم هزینه رو پرداخت کنم.

میثم کارت رو به سمت سایمون گرفت. سایمون هم از جاش بلند شد و به سمت پذیرش رفت و هزینه ی بستری شدن یسنا رو پرداخت کرد. دوباره برگشت و روی صندلی کنار میثم نشست .

میثم گفت: آقا میشه بگین جریان چیه؟

سایمون تمام ماجرایی که اتفاق افتاده بود رو برای میثم گفت. میثم با دقت به حرف های سایمون گوش داد و در آخر گفت: حالا میخواین چیکار کنید؟ -چی رو چیکار کنم؟

-با اون مرد.

-فعلا اون برام مهم نیست. الان فقط وضعیت یسنا برام مهمه.

-خوب مگه دکترا نگفتن خطر رفع شده؟

-چرا ولی یسنا برای زنده موندن به خون نیاز داره.

-گروه خونیش چیه؟ 

-مثبتA .

-پس مثل گروه خونی منه.

سایمون برگشت سمت میثم و گفت: تو گروه خونیت Aست؟

-آره. اگه بخواین من خون لازم رو میدم .

سایمون سرش رو به معنی آره تکون داد و گفت: خیلی خوب پس بلند شو بریم اتاق دکتر.

-چشم.

سایمون و میثم از جاشون بلند شدن و به سمت اتاق دکتر رفتن. دیگه تقریبا خیالش راحت شده بود که یسنا زنده میمونه.

******

بنیامین 

پاک های دردناکم رو آروم از هم باز کردم. چند نفر بالای سرم بودن که قادر به تشخیص هویتشون نبودم. برام غریبه بودن .

یکی شون با لبخند به سمتم اومد و کنارم لب تخت ایستاد.

در حالی که دست بی حسم رو تو دستش میفشرد گفت: چطوری داداش؟

با تعجب نگاهش کردم. این کی بود که به من میگفت داداش؟ تا اون جایی که من یادمه هیچ خواهر یا برداری نداشتم.

وقتی نگاه متعجبم رو

دید رو به دکتر گفت: این چرا اینجوری نگاه میکنه؟نکنه مشکلی داره؟

مردی که لباس سفید به تن داشت و به نظر میرسید دکتر باشه، یک گام به سمتم برداشت و در حالی که مشغول معاینه ام بود گفت: پسرم مشکلی داری؟

آروم زیر لب گفتم: نه.

-میدونی اسمت چیه؟

-بنیامین .

لبخند دوباره روی لبهای اون مردی که کنارم بود و هنوز هویتش برام مخفی بود نشست. دکتر با لحن مهربونی گفت: میدونی الان چه سالی هستیم؟

رفتم تو فکر. دقیق نمیدونستم. اما فکر کنم سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت باشیم. آروم گفتم: هزار و سیصد و هشتاد و هشت.

چشم های دکتر و مردی که کنارم بود گرد شد. دکتر دوباره گفت: پسرم بیشتر فکر کن .

دستم رو به سرم گرفتم و گفتم: نمیدونم…. من نمیدونم…. اخ سرم.

دکتر سریع گفت: چیزی نیست .نیازی نیست به خودت فشار بیاری .

و رو به مردی که کنارم بود اشاره ی ضعیفی کرد. انگار میخواست چیز مهمی بهش بگه. چشم هامو بستم تا فکر کنند حواسم بهشون نیست اما گوشام رو تیز کردم تا بشنوم که چی میگن .

صدای اون مرد غریبه رو تشخیص دادم که گفت: چی شده حالش بده؟

-نه نترس حالش خوبه اما….

-اما چی؟

-فکر کنم یک مقدار از حافظه اش رو از دست داده.

-چقدر؟

-دقیق نمیدونم اما انگار رفته تو هشت سال پیش.

-یا خدا…

-نترس چیز زیاد مهمی نیست حافظه اش بر میگرده.

-مطمئنید؟

-آره. ولی به کمک شما نیازه .

-چرا؟

-باید با نشون دادن عکس و فیلم از گذشته اش کمکش کنی.

-یعنی باید گذشته اش رو براش مرور کنم؟

-آره آفرین. این خودش کمک بزرگیه.

-باشه من تا حد امکان هر کاری از دستم بربیاد انجام میدم.

چشم هامو کمی باز کردم و از لای پلک های سنگینم زل زدم به مرد غریبه ایی که خودش رو برادر من میدونست. هر چه قدر هم گذشته ام مرور بشه بازم کسی نمیتونه برادر من باشه. چون من تک فرزند بودم.

با خروج دکتر از اتاق، مرد بهم نزدیک شد و کنارم نشست. لبخندی بهم زد و گفت: بهتری؟

-تو داداشمی؟

لبخندش عمیق شد و گفت: نه من دوستتم. صمیمی ترین دوستت.

-پس چرا گفتی بهم داداش؟

-خوب ما همیشه اینجوری هم دیگه رو صدا میزدیم .

-میشه یک سوال بپرسم؟

-بپرس.

-من چند سالمه؟

-بیست و هشت سال.

-پس این دکتره درست میگفت.

-چی رو؟ 

-اینکه من هشت سال از حافظه مو از دست دادم.

-نترس برمیگرده.

-نمی ترسم چون میدونم مثل همین بیست سال زندگیم بیهوده گذشته.

-نه این چه حرفیه. میدونی چیکاره شدی؟

-نه.

-تو پلیسی.

با حیرت گفتم: واقعا؟

-آره وسط عملیات تیر خوردی. برای همین الان اینجایی.

-نمیدونی چرا پلیس شدم؟ 

-حتما دوست داشتی؟

-آخه قرار بود مهندسی بخونم.

شونه ایی بالا انداخت و گفت: تو از اول تکلیفت با خودت مشخص نبود بعد توقع داری من بدونم.

-نکنه اصرار پدرم بوده؟

سرش رو پایین انداخت. اخمی کردم و گفتم: چته چرا سرت رو پایین انداختی؟  

-راستش باید بگم که متاسفانه پدر و مادرت فوت شدن.

شک دوم بهم وارد شد. باورم نمیشد… پدر و مادرم؟…

آب دهنم رو به سختی قورت دادم و گفتم: چرا؟

-نمیدونم. فقط میدونم وقتی بیست سالت بود هر دو شون فوت شدن.

با دقت به چشم هاش که سعی میکرد از من پنهون کنه، نگاه میکردم. مطمئن بودم داره چیزی رو ازم مخفی میکنه. اما به روش نیاوردم و گفتم: میشه بدونم اسمت چیه؟

-من میثاقم. میثاق احمدی .

خنده ایی کرد و گفت: خوشبخت بودی. هفت سال پیش با هم دوست شدیم تو هم خوشبخت شدی.

لبخندی به این سرخوشیش زدم. مثل اینکه از این آدم هایی بود که تحت هر شرایطی شاد هستن. باید شخصیت جالبی داشته باشه .

تازه متوجه چیزی شدم. سریع گفتم: راستی.

-چیزی شده؟

-من ازدواج هم کردم یا نه.

-نه بابا. تو مگه دختر میپسندی.

-یعنی تا بحال از هیچ دختری هم خوشم نیومده؟

چند لحظه ایی سکوت کرد و بعد گفت: نه.

-مطمئنی؟

از جاش بلند شد و گفت: تا جایی که من میدونم از کسی خوشت نیومده. حالا اگه تو رابطه ی پنهانی بوده من خبر ندارم.

-رابطه ی پنهانی؟چی میگی تو؟

-بیخیال. من برم بیرون یکم هوا بخورم باز میام بهت سر میزنم.

و بدون اینکه اجازه بده من حرفی بزنم از اتاق رفت بیرون .

این رفتار های ضد و نقیضش بدجور منو برد تو فکر. چرا اینجوری حرف میزد و رفتار میکرد؟ مطمئنم چیزی رو میدونه اما نمیخواد من بفهمم .

ولی اگه دوست داره من حافظه ام برگرده باید همه چیز رو بهم بگه. یا دوست نداره من حافظه ام برگرده، یا چیزهایی وجود داره که میثاق صلاح نمیدونه به من بگه، شاید هم اصلا چیزی وجود نداره و من بیخودی اینجوری تصور میکنم.

بیخیال،الان بیشتر از کنجکاوی درباره ی میثاق دوست داشتم بخوابم. چشمام درد گرفته بود. فکر کنم هنوز هم آثار مسکن ها تو بدنم بود.

چشم هامو بستم و قبل از اینکه فرصت کنم به چیزی فکر کنم خوابم برد.

******

سوم شخص 

میثاق مشغول قدم زدن تو حیاط بیمارستان بود. نمیدونست چجوری باید این دو موضوعی که از بنیامین مخفی کرده بود رو بهش بگه.

یکی اینکه پدر و مادرش نمردن بلکه کشته شدن. و دوم اینکه عاشق دختری شده که

اسیر دست یک مرد بی رحمه. و هنوز مشخص نشده که آیا اون دختر زنده است یا مرده.

روی صندلی نشست و زل زد به بیمارانی که در حال رفت و آمد بودن. اینجا بیمارستان مخصوص پرسنل آگاهی بود و هیچ بیمار غیری رو درمان نمیکردن .

اکثر مردمی که در حال رفت و آمد بودن از همکار های بنیامین و میثاق بودن.

میثاق چشم از تمام مردم گرفت و رفت تو فکر. باید قبل از این بنیامین حافظه اش رو به دست بیاره، یسنا رو پیدا کنه. حتی اگه شده از زیر سنگ.

از جاش بلند شد و به سمت در خروجی بیمارستان رفت. باید هرجور که میشد از زیر زبون افراد سایمون بیرون میکشید که اونا کجا مخفی شدن.

اما هیچ کدوم حاضر نبودن حتی یک کلام حرف بزنند. تنها کسی که حرف زد الهه بود که اونم چیزی نمیدونست. دوباره باید بازجویی انجام میداد تا بتونه یک سر نخی پیدا کنه.

از بیمارستان خارج شد و به سمت ماشینش رفت. باید برمیگشت اداره و هرچه سریع تر به این مشکل رسیدگی میکرد.

*****

نگاه سایمون بین یسنا و میثم در حرکت بود. میثم مدام دستش رو باز و بسته میکرد تا جریان خونی که از بدنش خارج میشد سریع تر باشه.

و یسنایی که هنوزم که هنوزه بی هوش بود. چقدر دلش میخواست زودتر این دختر سرتق که به تازگی کمی سر به راه شده بود ،بهوش بیاد. یسنایی که عاشقش بود و عاشقانه براش جون میداد. اما الان روی تخت بیمارستان بین مرگ و زندگی دست و پنجه نرم میکرد. فقط و فقط بخاطر حماقت های سایمون. مرگ نرگس بدجور روی سرنوشت یسنا تاثیر گذاشته بود.

سرش رو تکیه داد به پشتی صندلی و توی دلش آرزو کرد که لحظه ایی که سرش رو پایین میاره یسنا چشم هاشو باز کرده باشه. اما میدونست این آرزو یک آرزوی محاله .

اما با این حساب بازم سرش رو آروم پایین آورد اما بازم با چشم های بسته ی یسنا مواجه شد. نفسش رو کلافه بیرون داد و از جاش بلند شد و از اتاق رفت بیرون. تکیه داد به دیوار و رفت توی فکر. اون مردی که یسنا رو زخمی کرد از کجا آدرس این خونه رو داشت؟آدرس این خونه رو فقط خودش و میثم میدونستن. خودش که تا بحال به کسی نگفته بود. میثم هم همچین آدمی نبود که یک چیزی از سایمون بدونه و بره همه جا جار بزنه.

یک جای کار میلنگید. این مرد اگه برای انتقام اومده بود،فرستاده ی یک نفر هم بود که وظیفه اش کشتن یسنا بوده.ولی کی؟ هیچ کس که با یسنا دشمنی نداره. فقط محمد و پدرش کوروش هستن. پدرش که مرده،محمد هم به حال مرگ افتاده.توانایی اینو نداره که بخواد کسی رو بفرسته تا یسنا رو بکشه.

باید هر چه سریع تر از این موضوع سر درمیاورد. وگرنه معلوم نبود دفعه ی بعدی وجود نداشته باشه.

با صدای نزدیک شدن پایی،سرش رو بلند کرد و به میثم که بهش نزدیک میشد نگاه کرد. میثم در حالی که ساعد دستش رو میفشرد،  گفت: کارم تموم شد .

-میثم.

-بله آقا .

-تو آدرس خونه رو به کسی ندادی؟

-کدوم خونه؟

-همین خونه ایی که الان توش زندگی میکنیم.

-نه آقا من به کسی نگفتم .

-پس اون کسی که همچین بلایی رو سر یسنا آورد از کجا تونست آدرس رو پیدا کنه؟

-نمیدونم آقا.

-حتما اون از طرف کسی فرستاده شده.

-مگه شما نگفتین اون دوست پسر نرگس بوده؟

-چرا اما از کسی آدرس گرفته. کسی که قصدش کشتن یسنا بوده.

-خوب کی؟

سایمون شونه ایی بالا انداخت و گفت: نمیدونم.

-به کسی مشکوک نیستین؟

-نه.

-آدرس این خونه رو شما احیانا به کسی ندادین؟ 

سایمون چپ چپ میثم رو نگاه کرد و گفت: بچه شدی یا منو چیزی فرض کردی؟

-ببخشید آقا قصد جسارت نداشتم .

-ولش کن مهم نیست. الان فقط باید دنبال اون مرد بگردیم. کسی که یسنا رو زخمی کرد. از طریق اون میتونیم به سر نخ اصلی برسیم.

-خوب اینجور که اون به شما گفته جمیله و ثریا براش گفتن که چه اتفاقی افتاده.

-آره.

-ثریا یک خواهر پیر داره.

-همونی که یسنا پیشش بود؟

-آره اما جمیله کسی رو نداره. پس باید بریم سروقت خواهر ثریا .

-خیلی خوب تو برو من خودم حواسم به شرایط اینجا هست.

-آقا شما به یک چیز هیچ دقتی نکردین .

-چی؟

-شما تحت تعقیب هستین. بدون هیچ گریمی اینجا اومدین اونم با یک دختر زخمی. همه بهتون شک میکنند.

-نترس با پول دادن به پرستار های بخش ساکتشون کردم.

-اما بهتره کمی ملاحظه کنید. بدون گریم تا حد امکان از خونه خارج نشین .

-یسنا داشت میمرد. هل کرده بودم. تکلیف خودم رو نمیدونستم. چه برسه به اینکه برم گیریم کنم.

میثم از جاش بلند شد و گفت: پس من میرم سراغ خواهر ثریا بعد دوباره یک سر میام اینجا.

سایمون سرش رو به معنی باشه تکون داد میثم هم از بیمارستان رفت بیرون.سایمون هم از جاش بلند شد و به سمت اتاق یسنا رفت.دلش پر میزد برای دیدن یسنا اما انگار یسنا تمایلی برای دیدن سایمون نداشت که حاضر نبود چشم هاشو باز کنه.

*****

یسنا 

آروم چشم هامو از هم باز کردم. فضای اطراف برام خفه بود. حس میکردم یک چیز روی صورتم قرار گرفته و باعث آزارم شده. کمی سرم رو چرخوندم تا متوجه بشم کجام .

با دیدن دیوار های سفید، پرده های سبز و چند دستگاهی که بالای سرم وصل

 بود، متوجه شدم بیمارستانم. تازه داشت وقایعی که برام اتفاق افتاده بود جلوی چشمم میومد .

اون مرد با نقاب سیاهش منو از روی تخت بلند کرد و کشون کشون برد از اتاق بیرون. هرچی جیغ و داد میزدم کسی به دادم نرسید. منو روی صندلی نشوند و گفت: صبر کن قراره جلوی چشمای عشقت پرپرت کنم.

چقدر از لحن حرف زدنش میترسیدم. از طرفی هم میترسیدم سایمون بیاد و ببینه من تو اتاق نیستم و باز یک تهمت بهم بزنه.

اما جریان اونجوری نشد. سایمون اومد و اون قضایا. دردی که لحظه ی بریدن پام حس کردم،لحظه ایی که رگ دستم رو زدم رو حس نکردم. بیشترین درد از این بود که اون مرد گفت عاشق نرگس بوده. بیچاره نرگس….بیچاره….

با حس حرکت چیزی کف دستم سرم رو برگردوندم. سایمون کنارم لبه تخت خوابیده بود و دستم توی دستش بود.

آروم دستم رو از تو دستش بیرون کشیدم که باعث شد تکونی بخوره و سرش رو از روی تخت برداره. با دیدن چشم های بازم برق شادی تو چشم هاش درخشید. لبخند قشنگی زد و گفت: یسنا خوبی؟

سرم رو آروم به نشونه ی آره تکون دادم که گفت: حرف بزن. بگو که خوب شدی.

دستم رو بلند کردم و اون حجم سنگینی که روی صورتم بود رو برداشتم و گفتم: خوبم.

با شادی که تا بحال ازش ندیده بودم گفت: الهی من فداي حرف زدنت بشم.

چشم هام از تعجب گرد شدن. سایمون داشت با من اینجوری حرف میزد؟شک داشتم. سرم رو برگردوندم تا ببینیم کسی غیر از ما تو اتاق نیست که با خنده ی سایمون مواجه شدم .

نه انگار این مرد کلا از این رو به اون رو شده بود. همون جور که سختی خنده اش رو کنترل میکرد گفت: دیونه مگه من غیر تو کس دیگه ایی رو هم دارم که بخوام فداش بشم.

با لحن متعجبی گفتم: سایمون حالت خوبه؟

-الان خوبم خیلی خوبم ولی تا قبل از اینکه تو بهوش بیای بد بودم.

-سایمون ….

نذاشت حرفم رو بزنم سریع گفت: الان هیچی نگو. فقط بذار یک دل سیر نگاهت کنم. وقت واسه حرف زدن زیاده.

چیزی نگفتم. ماسک اکسیژن رو دوباره روی دماغ و دهنم گذاشتم. سایمون دستم رو میون دو دستش گرفت و به لبهاش نزدیک کرد و بوسه ایی روش زد. هنوز هم تو بهت کار ها و حرف هاش بودم اما سایمون فقط با لبخند نگاهم میکرد. لبخندی که تا بحال ازش ندیده بودم.

با ورود کسی به اتاق، چشم از سایمون گرفتم و به در ورودی دوختم. پرستار با لبخند گنده ایی وارد اتاق شد و به سمت من اومد و گفت: حال مریض بدحالمون چطوره؟ 

آروم گفتم: خوبم.

در حالی که سرمم رو چک میکرد گفت: الان  دکتر می یاد تا  معاینه ات کنه.

و رو به سایمون گفت: اگه ممکنه چند لحظه از اتاق برین بیرون؟ 

سایمون اخمی کرد و  گفت: چرا؟

-دکتر میخوان همسرتون رو معاینه کنند اتاق نباید شلوغ باشه.

-حالا با حضور من اتاق خیلی شلوغ میشه؟

پرستار با لحن کلافه ایی گفت: لطفا بیرون باشید آقا تا مشکلی ایجاد نشه.

سایمون جوری به پرستار نگاه کرد که من تا مرز سکته رفتم چه برسه به پرستار بیچاره. زن پرستار آب دهنش رو با ترس قورت داد و گفت: اصلا بذارید دکتر بیاد این مشکل رو حل کنه.

همون لحظه در اتاق باز شد و دکتر وارد اتاق شد. یک راست به سمت من اومد و گفت: چطوری دخترم؟

دلم میخواست بگم تو دکتری تو باید بدونی من چطورم. اما به گفتن خوبم اکتفا کردم .

دکتر دستم رو تو دستش گرفت و مشغول چک کردن نبضم شد. تمام مدتی که دکتر منو معاینه میکرد، چشم های سایمون روی حرکات دست دکتر روی بدن من بود .

بالاخره کارش تموم شد و رو به سایمون گفت: خوب خدا رو شکر همسرتون هیچ مشکلی نداره اما بخاطر اینکه به پاش و بخیه هاش فشاری نیاد، باید یک مدتی رو با عصا راه بره.

سایمون سرش رو به نشونه ی فهمیدن تکون داد و گفت: دقیقا تا کی؟

-چیزی حدود دو هفته. تا اون زمان زخم جوش میخوره و باید بخیه ها کشیده بشه.

-باشه مشکلی نیست.

تو دلم گفتم: چی چی رو مشکلی نیست؟ من باید تا دو هفته مثل آدم های چلاق با عصا راه برم؟آخه این انصافه؟

با غم سایمون رو نگاه کردم که لبخند مهربونی زد و و چشم هاشو یک دور بست و باز کرد. انگار با این کارش میخواست به من قوت قلب بده .

چشم از سایمون گرفتم و به پرستار و دکتر که داشت چیزی یادداشت میکرد نگاه کردم. بعد از چند دقیقه دکتر و پرستار از اتاق خارج شدند و باز من موندم و سایمون.

سایمون دوباره کنارم نشست و گفت: پرستار های این بیمارستان فکر میکنند بیشتر از دکتر ها میفهمند.

ماسک رو برداشتم و گفتم: چرا؟

-ندیدی پرستاره میخواست بیرونم کنه؟ میگفت دکتر میخواد تو رو معاینه کنه. ولی دیدی که دکتر چیزی نگفت .

-خوب اونم داره کارش رو انجام میده.

-نه اون خودش رو خیلی بهتر و بالاتر از دکتر میدونه. دیدی که چجوری آدمش کردم.

میخواستم بگم تو کارت آدم کردن تمام مردمه. ولی حرفی بهش نزدم و رومو ازش برگردوندم. سایمون دوباره دستم رو فشرد و گفت: یسنا.

-بله.

-تو از من ناراحتی؟

برگشتم سمتش و گفتم: چطور؟ -آخه بخاطر من اینجوری شدی.

پوزخندی زدم و گفتم: کم بخاطر تو کارم رسیده به بیمارستان و دکتر؟

سرش رو پایین انداخت و گفت: میدونم. میدونم بخاطر من کلی بدبختی کشیدی و دم نزدی. ولی الان پشیمونم خیلی هم پشیمونم.

با همون پوزخند گفتم: حالا پشیمونی؟حالا که زندگیم رو نابود کردی؟ 

سرش رو بلند کرد و گفت: من زندگیت رو نابود کردم، خودم هم میسازمش .

-نیازی نیست تنها با یک کار میتونی کاری کنی که ببخشمت.

-چی کار؟

-بذار من برم.

اخم هاشو کشید توی هم و گفت: چی؟

-گفتم بذار برم.

با لحن عصبی گفت: دیگه همچین چیزی ازت نشنوم.

-ولی سایمون ….

انگشتش رو روی بینیش گذاشت و با غیض فشار داد و گفت: هیس…هیچی نگو یسنا.نذار مثل گذشته بشم.

-فکر میکنی الان تغییر کردی؟

با لحن خشنی گفت: یسنا…

-بذار بگم. بذار بگم و این عقده ی دلم خالی بشه. فکر کردی منو به زور نگه داری ولی بهم محبت کنی من عاشقت میشم؟ تو حتی حاضر نیستی به من اجازه بدی برای یک چیزی تصمیم بگیرم.

با خشم از جاش بلند شد و فریاد زد: بسه یسنا. بسه. بذار واسه یک بار هم که شده باهات مثل آدم رفتار کنم.

قطره اشکی از گوشه ی چشمم چکید. با بغض بدی که مهمون گلوم بود گفتم: خوبه خودت هم میدونی هیچ وقت رفتارت باهام مثل انسان نبوده.

و رومو ازش برگردوندم و اجازه دادم بقیه ی قطرات اشکم هم روی گونه ام بریزه.

چند دقیقه ایی تو سکوت گذشت تا اینکه دست های گرم سایمون دور بدنم حلقه شد. سرش رو گذاشت روی سینه ام و گفت:

بذارم بری؟کجا بری؟پیش کی؟ تو بری من پیش کی بمونم؟کی با من باشه؟ چرا درک نمیکنی یسنا که من و تو جز همدیگه کس دیگه ایی رو نداریم؟

-من و تو هیچ نسبت رسمی با هم نداریم. جز پیش خدا هیچ جای دیگه ثبت نشده که ما باهم زن و شوهریم .

سرش رو بلند کرد و گفت: الان مشکلت اینه؟ خوب کاری نداره عقد میکنیم.

-منظور من این نبود.

-ولی منظور من این هست. وقتی مرخص شدی عقد میکنیم.

دوباره پوزخندی زدم و گفتم: خدا هم راضی نیست ما باهم عقد کنیم.دیدی که تو مراسم قبلی چه بلبشویی راه افتاد.

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن