خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان عشق مظلوم / رمان عشق مظلوم پارت آخر

رمان عشق مظلوم پارت آخر

رمان عشق مظلوم

جهت مشاهده به ترتیب رمان عشق مظلوم از اینجا کلیک کنید

این قدر تو بغل راضیه جون گریه کردم که مامان من و ازش جدا کرد و همین طور که دستمالی رو به دستم می داد، با صدای لرزونی گفت:  

_چی شد دریا؟ چی شد دخترکم؟

 

هق هق هام اجازه ی حرف زدن رو بهم نمی دادند. احساس می کردم بغضی که تو گلومه داره خفم می کنه، چون حتی نفس کشیدن هم برام سخت شده بود. با قرار گرفتن لیوان آبی جلوی روم، سرم رو بالا آوردم و چشم های اشکیم رو به چشم های نگران بابا دوختم و با این که میلی به آب نداشتم، اما لیوان رو از دست بابا گرفتم و جرعه ای ازش نوشیدم که کمی حالم بهتر شد و هق هق هام هم کمتر شدند .

با پرسیدن دوباره ی همون سوال مامان که این بار توسط راضیه جون ازم پرسیده می شد، به زور لب باز کردم و همین که خواستم جریان رو تعریف کنم در اتاق عمل باز شد و دکتر ی ازش خارج شد.

همگی با دیدن دکتر سریع به سمتش رفتیم؛ اما انگار من لال شده بودم چون هر چی تلاش کردم، صدایی از گلوم خارج نشد تا حال عشقم رو بپرسم. تا اینکه پدرجون به دادم رسید و از دکتر پرسید:  

_چی شد آقای دکتر؟ حال پسرم چطوره؟

 

دکتر کمی مکث کرد و سپس با تاسف سر ی تکون داد. با دیدن حرکات دکتر، احساس کردم روح از تنم جدا شد و سپس به بدنم برگشت. احساس می کردم اون لحظه همه ی بدنم گوش شده تا بفهمه حال رایان، حال زندگیم چطوره.

 

 

 

بالاخره دکتر لب باز کرد و اون جمله ی کذایی رو گفت. جمله ایی که با شنیدنش و حلاجی کردن کلمه ی«کما» نفس کشیدن رو از یاد بردم.

چهره ی رایان و اون تیله های سبزش که ممکن بود برای همیشه از دست بدمشون ،یک لحظه از جلوی چشم هام رد شدند و روحم رو با خودشون بردند. نمی خواستم باور کنم که رایان من، عشق من، تمام زندگی من الان بی جون روی تخت بیمارستان افتاده و داره با مرگ دست و پنجه نرم می کنه.

 

با تکون های شدیدی چشم های سرد و اشکیم رو به چهره ی نگران بابام دوختم. تکون خوردن لب های بابا رو حس می کردم، اما هیچ کدوم از صدا های اطرافم رو نمی شنیدم.

فقط صدای یک زنگ آزار دهنده و ممتد اون قدر توی گوشم پیچید که کم کم چشم هام تار شد و سپس توی تاریکی مطلق فرو رفتم.

 

با احساس سوزش خفیفی توی دستم چشم هام رو به آرومی باز کردم و با یک پرستار جوون که داشت به دستم سرم وصل می کرد روبرو شدم. احساس می کردم هیچ چیز یادم نمیاد؛ یعنی نمی دونستم چرا این جام چشم هام رو که بخاطر نور شدید توی اتاق کمی جمع شده بودند، بهش دوختم تا شاید حرفی بزنه .

پرستار هم با دیدن چشم های بازم با خوشحالی گفت:

_ خانومی بالاخره بیدار شدی؟ همه رو ترسوندی که .

 

با تموم شدن حرف پرستار، ناگهان همه ی اتفاقات به سرعت نور از جلوی چشم هام رد شدند و اون کلمه ی منفور یعنی«کما» توی ذهنم چندین بار تکرار شد.

با بی قرار ی از روی تخت بلند شدم و بدون هیچ توجهی به التماس های پرستار که ازم می خواست از جام بلند نشم، سرم رو از توی دستم بیرون آوردم و بی توجه به سوزش خیلی بدی که توی دستم پیچید و همچنین سرگیجه ی وحشتناکی که داشتم، از اتاق بیرون دویدم و به سمت اتاقی که روش اسم دکترِ  رایان رو زده بودند رفتم.

توی راه مامان و بابا با دیدنم سریع به سمتم اومدند تا جلوم رو بگیرند؛ اما من فقط به این فکر می کردم که هر چه سریع تر وضعیت فعلی رایان و همچنین روزهای آینده اش رو بفهمم. پس به زور دست مامان و بابا رو پس زدم و خودم رو به اتاق دکتر رسوندم و بدون در زدن وارد اتاق شدم.

 

 

 

با ورودم به اتاق دکتر ابروهاش بالا پرید و با چهره ی متعجبی بهم نگاه کرد .

می خواستم هر چه سریعتر از دکتر حال رایان رو بپرسم، اما هق هقم بهم این اجازه رو نمی داد. هیچ کنترلی روی اشک هام نداشتم و اونا هم در کمال نامردی از هم سبقت می گرفتند.

انگار دکتر حالم رو فهمید چون به یکی از صندلی ها اشاره کرد و با لحنی پدرانه گفت:

_ بشین دخترم، بشین تا یه کم حالت بهتر شه .

 

به تبعیت از دکتر روی صندلی نشستم. به زور هق هقم رو کنترل کردم و سپس با چشم های اشکی به دکتر زل زدم و بریده بریده پرسیدم:

_ آقای دکتر… من نامزد رایان سلطانی هستم… لطفا بهم بگین چه بلایی… چه بلایی سر رایان میاد؟  

 

دکتر سرش رو پایین انداخت و نفس عمیقی کشید؛ سپس با کمی مکث سرش رو بالا آورد و گفت:  

_ببینید خانوم سلطانی، بیمار شما ضربه ی شدیدی به سرش وارد شده و سطح

هوشیاریش پایین اومده و در نتیجه باید بگم که الان بیمارتون در حالت کما هستند؛ اما در این چند ساعت عکس العملش به محرک های اطرافش بد نبوده و گاهی حرکات خیلی جزئی انجام داده که باعث امیدوار ی ما شده .

ما با توجه به ضریب هوشی ایشون و وضعیت فعلیش می تونیم این احتمال رو بدیم که توی همین هفته از حالت کما خارج بشن ولی خب این احتمال صد در صدی نیست، چون ممکنه ضریب هوشیش پایین بیاد؛ اما بازم همه چیز دست خداست. شما براش دعا کنید انشالله هر چه زودتر بیمارتون از حالت کما خارج می شن.

 

با تموم شدن حرف های دکتر، نفس عمیقی کشیدم و در حالی که اشک هام رو با پشت دستم پاک می کردم آروم رو به دکتر گفتم:  

_ممنونم دکتر، امیدوارم همین طور که شما می گین باشه. فقط می شه ببینمش؟  

 

دکتر در حالی که عینکش رو بیرون می آورد جواب داد:  

_فعلا امکانش نیست؛ ولی شاید فردا با توجه به وضعیت بیمارتون، بتونید ایشون رو ببینید.  

 

سر ی تکون دادم و سپس با لحنی شرمنده گفتم:

_ ببخشید که اون جور ی وارد اتاق شدم؛ آخه واقعا کنترلی روی کارهام نداشتم. اون موقع وضعیت رایان از همه چیز برام مهم تر بود .

 

دکتر سر ی تکون داد و سپس با لحن مهربونی گفت:

_ عیبی نداره دخترم درکت می کنم .

 

به زور لبخندی روی لب هام نشوندم و از دکتر تشکر کردم. از جام بلند شدم و بعد از گفتن «با اجازه» از اتاق بیرون رفتم.

 

 

 

همزمان با خارج شدنم از اتاق دکتر ،یک نفر با صدای بلند اسمم رو صدا زد. به سمت صدا برگشتم و در کمال تعجب غزل رو با چشم های اشکی دیدم.  

با دیدن اشک های غزل، حال رایان و تمام اتفاقات دوباره توی ذهنم مرور شد و باعث شد تموم حس و حالم تبدیل به یک بغض بشه .

سریع به طرف غزل رفتم و همین که خودم رو توی بغلش انداختم، بغضم ترکید و چشمه ی اشکم شروع به جوشیدن کرد .

بالاخره بعد از چند دقیقه با دلدار ی های غزل و حرف هاش آروم شدم و از بغلش جدا شدم. سپس به طرف صندلی ها رفتم و نشستم تا به درخواست غزل، جریان رو براش تعریف کنم .

بدون مقدمه شروع به تعریف کردن ماجرا کردم و ناگهان در آخر با یادآور ی چیز ی سریع از جام بلند شدم و گفتم:

_ غزل، فهمیدم اون پست فطرتی که با ماشین به رایان زد کی بود؛ فهمیدم غزل .

 

غزل با نگرانی بهم نگاه کرد و گفت:

_ کی؟  

 

در حالی که کل بدنم از خشم می لرزید، زیر لب گفتم:

_ ماهان شجاعی.  

 

غزل با تعجب گفت:

_ چی میگی دریا! مطمئنی؟  

 

سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم و گفتم:

_ چند بار دیدم که تعقیبم می کنه؛ در ضمن اون ماشینی که به رایان زد، همون ماشینی بود که من چند بار ماهان رو داخلش دیدم.  

 

غزل چشم های نگرانش رو بهم دوخت و گفت:  

_دریا پس بیا زودتر بریم به مامان و بابات و خانواده ی رایان همه چیز و بگیم؛ چون تا دیر نشده باید به پلیس خبر بدیم.  

 

سرم رو تکون دادم و به غزل گفتم:

_ من الان با پدر و مادر رایان می رم به پلیس خبر بدم، تو هم این جا پیش مامان و بابام بمون .

 

غزل هم باشه ای گفت و سپس با هم به طرف قسمتی که مامان اینا و پدر و مادر رایان نشسته بودند راه افتادیم.  

وقتی بهشون رسیدیم، سریع جریان رو براشون تعریف کردم و به پدر جون و راضیه جون هم گفتم که تا دیر نشده بریم کلانتر ی اما در کمال تعجب دیدم که پدر رایان و راضیه جون خیلی راحت روی صندلی نشستند و عجله ای برای رفتن به کلانتر ی ندارند .

خواستم یک بار دیگه بهشون تاکید کنم که تا دیر نشده بریم کلانتر ی، که پدر جون گفت:  

_دخترم بشین، نیاز ی نیست. وقتی ماشین به رایان زده، چند نفر پلاکش رو برداشتند و به کلانتر ی دادند و خداروشکر اون ها زود گرفتنش.

 

به آرومی گفتم:

_ راننده ی ماشین ماهان شجاعی بوده؟  

 

این بار بابا سر ی تکون و گفت:

_ آره دخترم، من واقعا نمی دونستم پسر شجاعی در این حد کینه ای و بد ذاته .

 

بخاطر شنیدن این خبر کمی خیالم راحت شده بود، پس کنار راضیه جون که از نگرانی و دلشوره یک لحظه هم دست از گریه کردن بر نمی داشت نشستم و با گرفتن دست هاش آروم حرف های دکتر رو براش تکرار کردم و بهش دلدار ی دادم و اون هم کمی حالش بهتر شد.

 

 

چند دقیقه ای از دلدار ی های من و بهتر شدن حال راضیه جون گذشته بود، که بابا و مامان به من و پدر رایان و راضیه جون اصرار کردند که بریم بیرون و هم یک هوایی بخوریم و هم چیز ی برای خوردن بگیریم. اولش هم من هم پدر و مادر رایان مخالفت کردیم، ولی بعد از اصرار های زیاد مامان و بابا قبول کردیم و از بیمارستان بیرون زدیم.  بعد از این که چند دست غذا برای همه گرفتیم، به اصرار راضیه جون که نگران حال رایان بود سریع به بیمارستان برگشتیم، اما همین که وارد شدیم با چشم های قرمز غزل و همچنین پر ی که نمی دونم کی اومده بود بیمارستان روبرو شدیم. راضیه جون و پدر رایان با دیدن حال اون دو تا، منتظر توضیحی ازشون نشدند و با نگرانی به طرف اتاق دکتر دویدند.  

اما من به سرعت به طرف غزل رفتم و شونه هاش رو گرفتم و با صدایی لرزون پرسیدم:  

_غزل چی شده؟ برای رایان اتفاقی افتاده؟  

 

با این سوالم غزل و پر ی هر دوشون زدند زیر گریه و پر ی با صدایی که لرزش شدیدی داشت گفت:

_ دریا حال رایان خوب نیست، سطح هوشیاریش پایین اومده. دکتر گفت اگر تا فردا یا دو سه روز آینده سطح هوشیاریش بالا نیاد…  

 

ادامه ی حرفش میون هق هق های خودش و غزل گم شد و من هم گیج و مبهوت، فقط تونستم اسم رایان رو به زبون بیارم و بعد زانوهام سست شدند و توان نگه داشتن این تن بی جون رو از دست دادند.

نمی دونستم اطرافم چی می گذره. نمی دونستم قراره چه بلایی به سرم بیاد؛ فقط می دونم که با کمک غزل و پر ی روی یکی از صندلی ها نشستم و بعد از چند دقیقه دکتر رو بالای سرم دیدم.

چشم های بی رمق و سردم رو به دکتر دوختم که دکتر هم آهی کشید و گفت:

_ دخترم همه چیز دست خداست. نگران هیچی نباش و همه چیز رو به خودش بسپار حالا هم بلند شو بیا اتاقم؛ باید باهات صحبت کنم .

 

سر ی تکون دادم و به زور از جام بلند شدم و پشت سر دکتر به طرف اتاق حرکت کردم.

با نشستنم روی یکی از صندلی های اتاق، دکتر شروع به صحبت کرد:

_ ببینید من ازتون می خوام که امروز و همچنین چند روز آینده، برید و رایان رو از نزدیک ببینید و باهاش صحبت کنید؛ شاید با شنیدن صدای شما سطح هوشیاریش بالاتر بیاد و واکنشش نسبت به محرک های اطرافش بیشتر بشه و به امید خدا هر چه زودتر به زندگی برگرده. فقط این نکته رو باید بگم که وقتی می رید ملاقاتش، نباید حرف های ناراحت کننده و غم انگیز بزنید و اون حس ناامیدی و غم رو به ایشون هم منتقل کنید، بلکه باید اون رو تشویق به برگشتن کنید و از آینده ی خوبی که در انتظارتون هست حرف بزنید و همچنین خاطرات خوب گذشته رو براش مرور کنید. همه ی این چیزها باعث بهبود عملکرد مغز بیمار می شه و احتمال به هوش اومدنش رو افزایش می ده. امیدوارم که همه ی این ها نتیجه بده و هر چه زودتر شاهد بهبود ایشون باشیم. فقط شما امیدتون رو از دست ندید و به خدا توکل کنید؛ مطمئن باشید هر چی خودش صلاح بدونه همون می شه.

 

 

 

با اتمام حرف های دکتر، نفس عمیقی کشیدم و از جام بلند شدم. با راهنمایی دکتر به طرف اتاقی رفتم و روپوش مخصوصی که برای رفتن به اتاق رایان بود رو پوشیدم و همراه با پرستار وارد اتاق رایان شدم .

همین که چشمم به اون همه دستگاهی که به رایان وصل بود افتاد تمام حرف های دکتر از یادم رفت و بغض سنگینی که بلافاصله بعد از ورودم به اتاق توی گلوم جا خوش کرده بود، بی اختیار شکست و سیل اشک هام و کمی بعد هم هق هقم شروع شد.

نمی تونستم خودم رو کنترل کنم. در واقع نمی تونستم باور کنم که اون فردی که زیر این همه دستگاه روی اون تخت خوابیده، رایان من باشه عشق من باشه، تموم زندگی من باشه .

با تذکر پرستار در مورد کنترل خودم و گریه و زار ی نکردن، حرف های دکتر همه توی ذهنم تکرار شدند و باعث شدند که بتونم تا حدودی خودم رو کنترل کنم.

با خارج شدن پرستار از اتاق آروم آروم پاهای بی جونم رو تکون دادم و به طرف رایان قدم برداشتم و روی صندلی کنار تختش نشستم. آروم دست هاش رو توی دستم گرفتم و بوسه ای روشون زدم. سپس نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم:  

_سلام رایانم. خوبی آقایی؟ می دونی چند روزه چشم های قشنگت رو به روم باز نکردی؟ دلم خیلی براشون تنگ شده، رایانم تو که بد قول نبودی! پس چی شد؟ چرا زدی زیر قولت؟ مگه قرار نبود تا آخر عمر باهام بمونی؟ مگه بهم قول ندادی که هیچوقت تنهام نذار ی؟ من طاقت دوریت رو ندارم رایان! پاشو، پاشو که هنوز خیلی از کارهای عروسیمون مونده. پاشو تا اون دو تا کلمه ای که همیشه انتظارش رو می کشیدی رو از زبونم بشنوی، پاشو تا بهت بگم دوستت دارم.

 

به این جا که رسیدم، گریه ام شدت گرفت و با هق هق ادامه دادم:

_ رایان، خیلی دوستت دارم خیلی…

 

صدای هق هقم دیگه اجازه حرف زدن رو بهم نداد. ناگهان با شنیدن صدای بوق ممتد یکی از دستگاه ها، با ترس به طرفشون برگشتم. انگار خط ها داشتند صاف می شدند. با وحشت از جام بلند شدم و به سرعت از اتاق خارج شدم و پرستارها رو صدا زدم که اون ها هم همراه با دکتر سریع به طرف اتاق دویدند و وارد شدند .

با بسته شدن در، گوش هام دیگه صدای گریه و شیون راضیه جون و صدای نگران بقیه رو نشنیدند و زانوهای سست شده ام، توان تحمل کردن وزن بدنم رو از دست دادند.

جلوی در اتاق روی زمین افتادم و با صدای بلند شروع به گریه کردن کردم و از خدا خواستم که عشقم رو ازم نگیره. دیگه نمی تونستم تحمل کنم، دیگه بسم بودم.

نمی دونم چند دقیقه یا چند ساعت با گریه و شیون همگی ما گذشت و خبر ی از رایان نشد؛ اما بالاخره دکتر از اتاق بیرون اومد و ما همگی سریع از جامون بلند شدیم و به طرف دکتر رفتیم که با حرفی که زد، تمام غم هایی که داشتم و سختی هایی که تا امروز کشیدم، همه از یادم رفتند.  

 

 

 

«پنج سال بعد»

 

 

 

با پشت دستم اشک هایی که روی گونه ام به رقص در اومده بودند رو آروم پاک کردم و به این فکر کردم که چقدر زود گذشتند همه ی اون خاطرات خوبی که باهاش داشتم . با خم کردن سرم خواستم که بوسه ای روی قبرش بزنم، اما با شنیدن صدای زنگ گوشیم سرم رو بالا آوردم و با صاف کردن صدام جواب دادم:  

_الو سلام پر ی.  

 

پریسا در حالی که انگار یک هیجان نهفته تو صداش بود جواب داد:  

_سلام دریا خوبی؟ چه خبر؟ چیکار می کنی؟ کجایی الان؟  

 

در حالی که بینیم رو بالا می کشیدم، گفتم:

_ قبرستون .

 

پر ی هم با لحن اعتراض گونه ای جواب داد:  

_اه دریا خیلی بی مزه ای؛ جدی کجایی الان؟ مگه بیمارستان نیستی؟  

 

نگاهی به قبر انداختم و سپس کیفم رو برداشتم و در حالی که از جام بلند می شدم، به پر ی جواب دادم:

_ پر ی شوخی نمی کنم؛ من الان واقعا تو قبرستونم. امروزم زیاد حالم خوب نبود، واسه همین یه ساعت پیش که از دانشگاه برگشتم زنگ زدم از بیمارستان مرخصی گرفتم .

 

پر ی هم که انگار هیجان توی صداش یه کم کمتر شده بود، آروم گفت:

_ بازم دلت براش تنگ شده بود؟  

 

همین طور که به سمت ماشینم حرکت می کردم، نفسم رو همراه با یک آه بیرون دادم و سپس جواب دادم:

_ آره؛ خیلی سخته که همه ی اون خاطرات خوبی که باهاش داشتم رو فراموش کنم.

 

پر ی هم یک آه کشید و بعد از یه مکث کوچیک با صدایی که انگار دوباره هیجان داشت گفت:

_ خب دیگه دریا، گریه و زار ی و این چیزا دیگه بسه؛ بلند شو برو خونه تون که من و رها و اون گودزیلاش یکی دو ساعت دیگه می خوایم بیایم خونتون .

 

با این حرف پر ی یک لبخند نشست روی لبم و سپس در حالی که سوار ماشین می شدم ،به پر ی گفتم:

_ باشه، من الان راه میفتم.  

 

پر ی هم سریع خداحافظی کرد و منم بعد از قطع کردن گوشی استارت زدم و به طرف خونه حرکت کردم .

توی راه به این پنج سالی که گذشت فکر کردم. بعد از اون اتفاقات تلخ، من دوباره دانشگاه رفتن رو شروع کردم و هنوز هم دارم ادامه می دم که پزشکی عمومی و بعدشم تخصصم رو بگیرم. یکی دو سال پیش هم توی یه بیمارستان استخدام شدم و الان اونجا مشغول به کارم.

پریسا هم یک سال بعد از اون اتفاقات، با سپهر عروسی کرد و رفت سر خونه و زندگیش.

ناگهان با یادآور ی غزل یک آه کشیدم. چقدر دلم براش تنگ شده بود. اونم یک مدت بعد از عروسی پر ی متوجه شد که یک تومور سرطانی بدخیم توی سرش داره و مجبور شد که همراه با خانواده اش بره خارج از کشور برای درمان؛ که خداروشکر اونجا تونستند درمانش کنند، ولی خب اونا دیگه برنگشتند ایران و الان از آخرین بار ی که من غزل رو از نزدیک دیدم، حدودا چهار سال می گذره .

 

خلاصه اون قدر به گذشته ها و تمام اون اتفاقات فکر کردم، که نفهمیدم کی به خونه رسیدم. با ترمز کردن جلوی درب خونه، ریموت رو برداشتم و بازش کردم و بعد از پارک کردن ماشین توی حیاط به طرف در سالن راه افتادم .

کفش هام رو بیرون آوردم و وارد خونه شدم و همین که چراغ خونه رو روشن کردم ،صدای جیغ و دست یه عالمه آدم که روبروم ایستاده بودند، باعث شد که در همون حالتی که بودم خشکم بزنه .

بعد از چند ثانیه با شنیدن صدای بلند آروشا که بعد از گفتن:

_ مامانی…  

به طرفم دوید و بغلم کرد، از شوک بیرون اومدم و آروشا رو محکم توی بغلم فشردم.

 

 

 

کمی بعد آروشا رو از خودم جدا کردم و به چشم های خوشگلش که به رایان کشیده بود و رنگش سبز بود، خیره شدم که اونم با دیدن نگاهم با لحن بچه گانه ای گفت:  

_مامانی تولدت مبارک.

 

بوسه ای روی لپ های صورتی و تپلش کاشتم و گفتم:  

_مرسی دختر قشنگم .

 

اونم لبخند نمکینی زد و یهو گفت:

_ راستی مامانی چرا وقتی اومدی چشم هات قرمز بود؟ گریه کرده بودی؟  

 

موهای فر و بلندش رو آروم نوازش کردم و گفتم:  

_آره عزیزم، آخه رفته بودم پیش مامان بزرگم .

 

چشم های خوشگلش از تعجب گرد شدند و در حالی که لب هاش رو غنچه کرده بود گفت:

_ پس چرا من وقتی می رم پیش مامان جون مریم«مامان من» و مامان جون راضیه گریه نمی کنم؟

 

بخاطر حرفش لبخندی زدم و گفتم:

_ آخه من دلم خیلی واسش تنگ شده بود، واسه همین گریه ام گرفت .

 

آروشا خواست چیز ی بگه که یهو پر ی با صدای بلند گفت:  

_بابا مادر و دختر ی دارین چی بهم دیگه می گین که تموم نمی شه؟ این همه آدم رو این جا معطل خودتون کردین و دارین قربون صدقه هم می رین؟  

 

با این حرف پر ی بلند خندیدم و همون طور که آروشا تو بغلم بود، از جام بلند شدم و به طرفشون رفتم و از همه تشکر کردم .

خلاصه بعد از یک عالمه تبریک و ماچ و بوس، تازه یادم افتاد که از رایان که می دونستم همه ی این تدارکات کار خودشه تشکر نکردم. سرم رو بالا آوردم که صداش بزنم، اما هر چی با چشم دنبالش گشتم، پیداش نکردم.

با تعجب به پر ی و رها که با لبخند دندون نمایی بهم خیره شده بودند نگاه کردم و گفتم:

_ پس رایان کجاست؟  

 

اون ها هم یه کم با چشم دنبالش گشتند و وقتی به نتیجه ای نرسیدند، از سپهر و آراد پرسیدند که اونا هم گفتند نمی دونیم کجاست.

خواستم از چند نفر دیگه هم بپرسم رایان کجاست، که ناگهان در سالن باز شد و اشکان و رایان با یک کیک سه طبقه ی بزرگ توی دستشون وارد شدند .یهو دارا و رومینا هم از پشت سرشون بیرون پریدند و فورا به سمت من اومدند و دو تا بمب شادی رو روی سر من و همچنین روی سر بقیه خالی کردند و همین طور که دورم می چرخیدند و قر می دادند، همراه با بقیه شعر تولدت مبارک رو هم می خوندند .

از رقصیدن مسخره ی دارا و همچنین دلقک باز ی های اشکان که با وجود این که کیک به اون بزرگی توی دستش بود بازم قر می داد، خنده ام گرفت و بلند خندیدم.

ناگهان چشمم به رایان افتاد که مثل همیشه سرش رو پایین انداخته بود و هی به اشکان غر می زد که این قدر قر نده چون ممکنه کیک از دستش بیفته؛ ولی اشکان اصلا به حرف هاش توجهی نمی کرد و به تکون دادن دست و کمرش ادامه می داد .

خلاصه بعد از چند دقیقه که دلقک باز ی دارا رو تماشا کردیم و حسابی خندیدیم، بالاخره صدای اشکان و رایان بخاطر خسته شدن دستشون در اومد و ما هم تازه به خودمون اومدیم و رفتیم کنار تا کیک رو روی میز بذارند .

 

با گذاشتن کیک روی میز، یهو پر ی صدای آهنگ رو زیاد کرد و همه از پیر و جوون ریختند وسط و شروع به رقصیدن کردند .

فضای پر هیجان و خیلی شادی بود و منم به زور خودم رو نگه داشته بودم تا نپرم وسط و قر ندم، اما اول باید از رایان بابت این جشن تشکر می کردم. با چشم دنبالش گشتم و با دیدنش توی آشپزخونه، با یک لبخند ملیح عاشقانه به سمتش رفتم.

همین که بهش رسیدم، دست هام رو دور گردنش حلقه کردم و تمام عشقی که بهش داشتم رو توی نگاهم ریختم و به چشم هاش خیره شدم و آروم لب زدم:

_ رایانم مرسی بابت همه چیز، مرسی بابت این جشن، مرسی که هستی، مرسی که با وجودت این قدر خوشبختم کردی بابت همه ی این ها ازت ممنونم .

 

رایان هم خواست لب باز کنه و چیز ی بگه، که ناگهان صدای داد و فریاد چندین نفر از توی سالن اومد. ما هم به سرعت از هم جدا شدیم و طرف سالن دویدیم، که اون جا با صحنه ی خنده دار و همچنین اعصاب خرد کنی روبرو شدیم؛ که اونم چیز ی نبود جز دست ها و صورت کیکی آروشا و رادوین«پسر رها و آراد» و همچنین نبودن نصفی از طبقه ی اول کیک خوشگل من .

تو اون لحظه نمی دونستم به صورت کیکی و بامزه شون بخندم ،یا بخاطر نابود شدن کیک عصبانی باشم. فقط تنها کار ی که تونستم بکنم این بود که با کمک رها، اون دو تا گودزیلا رو بردارم و ببرم بندازم توی حموم.

 

 

 

تمام اون روز ها، چه شیرین و چه تلخ، چه شاد و چه غم انگیز، همه و همه گذشتند و من فقط تنها کار ی که می تونستم بکنم این بود که هر بار که خندیدن آروشا رو می دیدم؛ هر بار که به چشم های رایان خیره می شدم و عشق رو توشون می دیدم و با هر بار که خانواده و دوست هام رو کنار هم شاد و خوشحال، بدون هیچ غم و غصه ای می دیدم، خدا رو از ته دل شکر کنم و ازش بخوام که این آرامش و خوشبختی رو هیچوقت از من و خانواده ام نگیره.

 

« ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست               هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام»

 

«پایان»

17 بهمن 1396

 22:40

به قلم زیبای آرزو دهقانی و همکار ی تاثیرگذار زهرا.ض

Rating: 2.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان عشق مظلوم

رمان عشق مظلوم پارت 18

رمان عشق مظلوم جهت مشاهده به ترتیب رمان عشق مظلوم از اینجا کلیک کنید یهو …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *