خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان همسر دوم من / جلد دوم رمان همسر دوم من پارت 11

جلد دوم رمان همسر دوم من پارت 11

جلد دوم رمان همسر دوم من

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

آرسام با صدای گرفته ای لب زد
_آرشام هم اون جاست فرشته !آروم باش من از حال آرسین خودم بهت خبر میدم تو که نمیخوای همه چیز بدتر از این بشه؟!
با شنیدن این حرف آرسام سر جام ایستادم و با بغض بهش خیره شدم راست میگفت نباید سر خود عمل میکردم اینجوری برای همه دردسر درست میکردم اما نگران پسرم بودم
همش تقصیر من بود شاید اگه من نمیومدم اینجا آرسین هم من و نمیدید و عصبانی نمیشد تا بره این کار و انجام بده قطره اشکی روی گونه ام جاری شد که صدای تقریبا عصبی آرسام بلند شد
_گریه نکن فرشته!

سرم و بلند کردم و به چشمهای عصبی و ناراحتش خیره شدم و لب زدم:
_میشه بری پیش آرسین مواظب پسرم باش تو رو خدا کمکش کن نزار اونجا بمونه.
_باشه تو استراحت کن نمیخواد گریه کنی من خودم هواسم به آرسین هست
_ممنون داداش

نگاه طولانی بهم انداخت و نفس عمیقی کشید با گفتن مواظب خودت باش اتاق و ترک کرد فاطمه هم دنبالش همراه شد روی تخت نشستم و با درد داشتم به اتفاق هایی که افتاده بود فکر میکردم این اتفاق ها که میفتادن داشتن دیوونم میکردن

#آرسام

از عصبانیت دلم میخواست آرسین رو بگیرم و تا سر حد مرگ کتکش بزنم چقدر بچه بود بعد از اینکه فرشته رو دیده و فکر کرده فرشته عاشق یکی دیگه بوده و بخاطر اون رفته و حالا بچه هم داره رفته تا خرخره مشروب خورده تو اون
مهمونی لعنتی و بعدش اون تجاوز حتی فکر
بهش هم عصبانیم میکرد لعنتی دلم میخواست اول از همه آرشام رو بزنم انقدر بزنمش تا خون بالا بیاره بعدش اون نیایش عوضی رو که بخاطر هرزه بازیاش زندگی همه رو خراب کرده بود مقصر تموم این اتفاقات آرشام و نیایش بودند به وقتش
آبروی جفتشون رو میبردم ولی فعلا باید ساکت میبودم تا وقتش برسه وقتی رسیدم ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم نگاهم به آرشام و وکیلش افتاد که بیرون ایستاده بودند و مشغول حرف زدن بودند به سمتشون حرکت کردم وقتی بهشون رسیدم لب زدم:
_سلام

آرشام خسته جوابم و داد
با ناراحتی لب زدم
_خبری نشد؟!
آرشام کلافه لب زد
_تا اون دختر به هوش نیاد خبری از آزادی نیست و بعدش معلوم نیست چی بشه چون آرسین به اون دختر تجاوز کرده.
از شدت عصبانیت و کلافگی محکم دستم و داخل موهام کشیدم حالا چی میشد اگه اون دختر به هوش میومد و رضایت نمیداد چی این فکر ها داشت دیوونم میکرد با عصبانیت لب زدم:
_میشه آرسین رو ببینم؟!
_فعلا نمیزارن
حالا به فرشته چی میگفتم.
***
#فرشته

چند ساعتی میشد که از رفتن آرسام میگذشت و من از شدت استرس و دلشوره حالت تهوع بهم دست داده بود و چند بار بالا آوردم
داخل سالن راه میرفتم که صدای عصبی فاطمه بلند شد:
_کشتی خودت و داری چیکار میکن!؟
_نگرانم فاطمه اگه اتفاق بدی برای پسرم بیفته چی
_عزیزم تو اول آروم باش بشین نترس اتفاقی نمیفته آرشام هست آرسام هست عمو هست بهترین وکیل و گرفتن اتفاقی نمیفته پس نترس
شاید حق با فاطمه بود اما من نمیتونستم آروم بگیرم دلشوره امونم رو بریده بود همش منتظر بودم یکی از این در بیاد داخل و یه خبری بهم بده از آرسین با بیقراری به در سالن خیره شده بودم که با قرار گرفتن دستی رو بازوم نگاه درموندم به فاطمه دوختم ک گفت:
_زود باش بشین تا به زور مجبورت نکردم
روی مبل نشستم که فاطمه هم اومد و کنارم نشست و با صدای آرومی لب زد
_چرا داری خودت و نابود میکنی؟
بهش زل زدم و با درد لب زدم:
_تقصیر من شد فاطمه
_تو تقصیری نداری
_کاش هیچوقت پام نمیزاشتم اینجا شاید این اتفاق برای پسرم نمیفتاد.

_فرشته این اتفاقات تقصیر تو نیست انقدر خودت و سر زنش نکن!
با درد فقط بهش خیره شده بودم هر فاطمه میگفت من بازم خودم رو مقصر میدونستم چون بعد از اومدن من این اتفاقات افتاد
چند ساعتی گذشته بود که منتظر اومدن آرسام نشسته بودیم اما خبری از ارسام نشد دیگه داشتم نگران میشدم از روی مبل بلند شدم که صدای فاطمه بلند شد:
_کجا؟!
_میخوام برم دیدن پسرم
_فرشته وایسا جایی نرو الان آرسام میاد برای خودت دردسر درست نکن

_نمیتونم صبر کنم فاطمه دیگه واقعا دارم دیوونه میشم درکم کن!
_میدونم عزیزم اما تو که این همه صبر کردی یکم دیگه هم صبر کن
خواستم اعتراض کنم که صدای باز شدن در سالن اومد نگاهم و به عقب چرخوندم که با دیدن آرسام حس کردم برای یه لحظه نفسم بند اومد از شدت استرس دلشوره داشتم بالا میاوردم آرسام با قدم های کوتاه داشت به سمتمون میومد با دیدن صورت گرفته اش دلشوره ام بیشتر میشد اومد

کنارم ایستاد نگاهی بهم انداخت نفس عمیقی کشید و گفت:
_خوبی؟!
بدون توجه به سئوالی که پرسیده بود لب زدم
_آرسین چیشد؟!
کلافه دستی داخل موهاش کشید و با صدایی که سعی میکرد اروم باشه لب زد:
_دختره هنوز بهوش نیومده دو تا راه بیشتر نداره یا قصاص یا با دختره ازدواج کنه
با شنیدن این حرفش تنها کلمه ی قصاص تو گوشم زنگ خورد و دنیا جلوی چشمام تیره و تار شد و سیاهی مطلق
با شنیدن صدا هایی کنار گوشم آروم چشمام و باز کردم آرسام و فاطمه کنار تخت ایستاده بودند گیج نگاهی به اطراف انداختم چرا من روی تخت خوابیده بودم الان!
با یاد آوری حرف های آرسام اشک داخل چشمهام جمع شد و روی گونه هام جاری شد خدایا پس کی میخواد تموم بشه من دیگه طاقتش و ندارم!
_فرشته گریه نکن!

www.60tip.ir

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

جلد دوم رمان همسر دوم من پارت 19

جلد دوم همسر دوم من جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید #فرشته با خوشحالی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *