خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان دنیای کژال / رمان دنیای کژال نوشته غزل.ش پارت 85

رمان دنیای کژال نوشته غزل.ش پارت 85

رمان دنیای کژال نوشته غزال.ش

برای خواندن رمان دنیای کژال به ترتیب کلیک کنید

کارن کنارم نشسته بود و داشت درباره چیدمان باغ صحبت میکرد…اما اصلا نمیشنیدم چی میگه…به ظاهر نگاهش میکردم اما تمام تنم دوتا چشم بود که به کاوه خیره شده بود.
کاوه ای که درست روبه روی ما با اخم نشسته بود، به حرفای بی سر و ته کارن گوش میداد و حرص میخورد.
با دست کارن که جلوی چشمم تکونش میداد به خودم اومدم و نگاهش کردم.
با لبخند گفت:به چی فکر میکردی هزار بار صدات زدم.
لبخند مصنوعی زدم و گفتم:هیچی.
کارن-شنیدی چی ازت پرسیدم؟
بی حوصله سری به علامت منفی تکون دادم که گفت:پرسیدم لباس عروست چه شکلیه؟ کمند که نزاشت لباستو ببینم.
زیر چشمی کاوه رو نگاه کردم…دستاش رو مشت کرده بود و تمام وجودش انگار منتظر حرف زدن من بود!
-دیدن عروس توی لباس عروسی شگون نداره.
کارن تو گلو خندید و گفت:میدونی به این چیزا اعتقاد ندارم.
شونه بالا انداختم و گفتم:پیشگیری بهتر از درمان است. ما که شانس نداریم یهو دیدی برای ما بدشگون شد.
بلند خندید…گونه ام رو بوسید و گفت:با تو نمیشه بحث کرد.من یکمی تو اتاقم کار دارم توام زود بخواب.
خم شد و توی گوشم آروم گفت:فردا روز خیلی مهمیه دلم نمیخواد هردومون خسته باشیم.
بازم به کاوه نگاه کردم…تمام ری اکشن چند روز من لبخند های الکی زدن و کاوه رو پاییدن بود…انگار هیچ کار دیگه ای بجز اینا نداشتم…یه زندگی مصنوعی پر از حسرت…و این…انگار پایان داستان من و کاوه بود!
کاوه هم…انگار اونم فقط دوتا چشم بود که مو به موی حرکات منو میبلعید‌.
لبخندی به کارن زدم و گفتم:باشه…منم میرم بخوابم دلم نمیخواد توی عکس های عروسیم صورتم پف کرده باشه.
منتظر واکنشی از کسی نموندم و با یه شب بخیر بلند گفتن خودمو به اتاقم رسوندم.
انگار تنها جای امن توی زندگیم اتاقم بود…جایی که فقط من بودم و خاطرات شیرین کاوه!

خودمو روی تخت پرت کردم و نفس عمیقی کشیدم.
انگار باورم نمیشد قراره فردای اون شب عروسی کنم…اونم با مردی که نه شناختی به اندازه کاوه ازش داشتم نه عشقی به همون اندازه.
ازش بدم نمیومد اما به اندازه کاوه نمیتونستم کسیو دوست داشته باشم…کارن یه مرد بی نظیر بود…در صورتی که من عاشق برادرش نبودم!
چند ساعتی گذشت که در اتاقم زده شد.
پوفی کشیدم و از روی تخت بلند شدم.
در اتاق رو باز کردم و با چهره خندون کارن مواجه شدم.
لبخندی بهش زدم و تکیه به در دادم تا حرفش رو بزنه.
حتی حوصله نداشتم به حرفاش گوش بدم ولی میخواستم زنش بشم!
واقعا نمیدونستم دارم چیکار میکنم…انگار برام یه بازی بود…یه لجبازی بامزه نسبت به کاوه اما اونقدری به خودم نیومده بودم تا بفهمم این یک عمر زندگیه بازی با احساسات کاوه و لج کردن به اون نیست…ولی انگار نمیفهمیدم. انگار تمام جونم فقط میخواست به کاوه لج کنه.
کارن سرش رو خاروند و گفت:بیدارت که نکردم؟
-نه بیدار بودم چیزی شده؟
کارن-نه…فقط امروز زیاد وقت نشد همو ببینیم. برای فردا استرس داری؟
لبخندي زدم سری به علامت منفی تکون دادم و گفتم:نه. خوبم.
این پا و اون پا میکرد تا حرفی بزنه…متنفر بودم از این بحث های بیخودی که فقط برای وقت گذروندن گفته میشن.
کلافه گفتم:کارن طوری شده؟ برای چی اومدی اینجا؟
کمي اينور اونورو نگاه کرد و گفت:نه طوری نشده فقط…امیدوارم نخوای جواب منفی بدی.
توچشماي آبی رنگش خيره شدم و حرفي نزدم.
نوک موهام رو به بازی گرفتم و سرم رو انداختم پایین که ادامه داد:اميدوارم نخواي لج منو در بیاری…ميدوني که قلبم باطري خوره!
نگاهم رو بیشتر انداختم پايين…حتی اگر میخواستم جواب منفی بدم با حرفی که زد به من اونقدر عذاب وجدانی که نمیدونستم دقیقا به چه دلیله منتقل کرد که نتونم حرفی روی حرفش بزنم…لعنتی! دلم نمیخواست به چشمای آبی مظلومش نگاه کنم تا بیشتر تحت تاثیر قرارم نده.
با همون لحن مهربون همیشگیش شب بخیری گفت ورفت.
انگار فلج شده بودم…به زور ديوار خودمو نگه داشتم…از احساس درموندگی بغض کردم…در رو بستم و تکیه دادم به در.

اشک هایی که از وجود گرم ام میومد پوست سرد ام رو داغ کرد.
روی در سر خوردم و زانوهام رو توی دلم به یک عادت قدیمی جمع کردم.
سرم رو روی زانوهام گذاشتم و مثل قدیما بی صدا اشک ریختم…چون باز هم کسی نبود بشنوه…کسی نبود ببینه و من رو آروم کنه.
هیچکس نبود…فقط من بودم و خاطرات کاوه!
خاطراتی که حتی به یاد اوردنشون هم باعث میشد لبخند بزنم اما…با دیدن شرایطی که درونش قرار داشتم لبخندم تبدیل به مروارید های گرمی به نام اشک میشد.
طولی نکشید که دوباره صدای در اومد…فکر کردم شاید کارن یا کمند باشن برای همین سریع اشکام رو پاک کردم…دستی به لباسم کشیدم و با ماسک لبخند همیشگی ام در رو باز کردم اما با دیدن صورت اخمو و عصبانی کاوه لبخندم جمع شد و دلم پیچید.
حتی وقتی عصبانی میشد هم توی قلبم توفان به وجود میاورد.
ناباور و ناخواسته لب زدم:تو اینجا چیکار میکنی؟
پوزخندی زد و گفت:فکر کردی کارن عزیزته که اینطوری لبخند میزدی؟ منو دیدی تو ذوقت خورد که مثل احمقا نگاهم میکنی؟!
از تعجب اخمی میکردم…واقعا درک نمیکردم چی میگه…کاوه اون روزا اونقدر عصبانی بود که حتی نمیشد باهاش حرف زد…فقط میتونستم از حرف های نامفهومش تعجب کنم.
منو کنار زد…داخل شد…در رو بست و منو به محکم به در کوبید.
بین حصار دستاش زندانی ام کرد و با صدایی که از عصبانیت خفه شده بود گفت:کژال داری زیاده روی میکنی. اصلا میفهمی داری چه گ*هی میخوری دختر؟! تا اینجا همش گفتم داره به من لج میکنه چند روز دیگه درست میشه ولی نشد که هیچ بدترم شد. خودت میفهمی چه راهیو داری میری؟
انگشتش رو به پیشونی ام کوبید و ادامه داد:احمق دیوانه داری بخاطر لج کردن با من با برادرم عروسی میکنی میفهمی؟ دیگه لج نیست…دیگه بازی نیست. خسته شدم از بس به سازت رقصیدم. همین امشب از اینجا میریم من و تو باهم!

با اخم نگاهش کردم…نمیدونستم جدی میگه…شوخی میکنه یا اینکه داره منو دست میندازه.
فقط میدونستم حرفاش باور پذیر یا اینکه قابل اجرا نیست.
من چطور میتونستم کارن رو با قلب مریضش ترک کنم؟
کارنی که چند لحظه پیش در واقع به من گفته بود بدون من قلبش می ایسته.
کاوه دستاش رو از دورم برداشت و مچ دستم رو گرفت…دستم رو کشید و سعی کرد منو با خودش ببره اما من سر جام ایستادم.
حالا دیگه بجای قلبم توی بدنم زندگی میکرد…و این وجدان لعنتی نمیتونست کارن و اون عمارت لعنتی رو رها کنه و با عشقش برای همیشه بره.
کاوه با اخم نگاهم کرد و گفت:بهت گفتم مسخره بازیو تموم کن کژال. این چه برنامه ایه سر من در اوردی؟ هنوزم داری فیلم بازی میکنی نه؟ میخوای مثلا بگی منو دوست نداری تا انتقام بگیری؟ اخه احمق نمیدونی چشمات ترو لو میدن؟!فکر میکنی کورم نمیبینم همیشه خدا داری اشک میریزی؟!
چیزی نگفتم…فقط چشمام باز هم اشک ریخت…کاوه پوزخند زد و گفت: چیه نکنه اینم از هیجان و خوشبختی زیاده؟!
آب دهنمو قورت دادم…نمیتونستم کاوه رو بلاتکلیف نگه دارم.
-نه کاوه…از غم نیست.
منو به سمت خودش چرخوند…صورتم رو بین دستاش گرفت و گفت:کژال…چرا داری سعی میکنی من ازت دور بشم؟ من که میدونم اونو دوست نداری.
مجبور بودم…مجبور!
مجبور بودم…بخاطر قلب برادرش.
-چرا دارم…دارم کاوه!
کاوه-تو…تو چی داری میگی؟ دیوانه شدی نه؟ زده به سرت.
-کاوه ولم کن…از اینجا برو من چاره دیگه ای ندارم.
کاوه-پس دوسش نداری!
چرا نمیشد به کاوه دروغ گفت؟چرا؟!
اینبار به چشماش نگاه کردم…چشمای عصبانی بی فروغ و کلافه اش.
-نه ندارم…اما…نمیتونم نمیتونم رهاش کنم.
کاوه-چرا؟ مگه بدون اون میمیری؟!
لبخند تلخی زدم و گفتم:نه ولی اون بدون من میمیره!

چیزی نگفت…انگار اونم به اندازه من به پوچی رسیده بود و میدونست کاری برای این اتفاق نمیشه کرد…پس رفت!
صدای بسته شدن در و دور شدن گام های بلندش منو به خودم اورد…دیگه تموم شده بود. پایان داستان من و کاوه همین بود و بس!
پایان دردناکی برای یک عشق و آغاز زیبای برای یه مرد عاشق…مردی که هیچ حسی نسبت بهش نداشتم…مردی که فقط عذاب وجدان باعث میشد کنارش بمونم.
وضعیت ما مثال این شعر بود:
سال‌هاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرارکنان می‌دهد آزارم
و من اندیشه‌کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت!
#حمید‌مصدق
☆☆☆☆☆☆☆☆☆
تور و تاج لباسم رو به سرم وصل کرد و گفت:یه مثل قدیمی هندی هست که میگه شوهر شب عروسی نه خودش میخوابه نه میزاره عروسش بخوابه! با این اوصاف آقای سلطانی هم امشب تا صبح بیداره و شمام باید همراهیش کنید!
و بعد هر دو خندیدن و با شادی به نتیجه کارشون که آرایش و موهای من بود خیره شدن.
به آیینه نگاه کردم…این کی بود؟!
این دختر افسرده زیبا که آرایش شده منتظر بود تا عروسی کنه.
من بودم؟! نمیدونم…من انگار هنوز توی اون محله کوچیک با خونه های کثیف زندگی میکردم…من انگار هنوز توی اون مهمونی در آغوش کاوه اسیر شده بودم…انگار دیروز بود که کاوه نجاتم داد…انگار دیروز بود که به من گفت دوستت دارم و امروز…روز عروسی من با برادرش بود!
صدای بستن شدن در اتاق اومد و من فهمیدم بجز اون مثال عجیب هندی چیزی از حرفای اون دوتا دختر نفهمیدم.
بهت زده به تصویر خودم که توی آیینه نقش بسته بود نگاه میکردم. انگار همش یه خواب بود…یا به قول کاوه یه بازی مسخره بود که من بیش از اندازه پیش برده بودمش…ولی حالا نمیشد پا پس کشید.
اشک میریختم اما نمیفهمیدم…قلبم میسوخت اما احساس نمیکردم…چه احساس عجیبی بود!
انگار میون بیداری بدترین کابوس زندگیتو تجربه کنی.
در که اتاق زده شد اشکم رو پاک کردم و دولا شدم تا کفش هام رو پام کنم.
به خیال اینکه کمند برای بار هزارم اومده تا بهم بگه دیر شد و کارن منتظره گفتم:الان میام کمند دارم کفشامو میپوشم.
صدایی نیومد.
بی توجه داشتم بند کفش سفیدم رو میبستم که دستی روی دستم نشست.
دست هایی داغ و کشیده که ندیده میتونستم حس کنم صاحبش کیه!
صاحبش کسی بود که قلب منو به صدا در میاورد و باعث میشد وسوسه بشم تا همه چیز رو فراموش کنم و باهاش برم!
کاوه!
نفس عمیقی کشیدم و بهش نگاه کردم.
بغض چشم های آبی رنگش داشت دیوونم میکرد…بغضی که برق چشماش رو هزار برابر میکرد و من رو توی دریای چشماش غرق.

واقعا داشتم چیکار میکردم؟ داشتم زن برادر کسی میشدم که عاشقشم؟!
اصلا ما چطور به اینجا رسیدیم؟ نمیدونم…لعنت به سرنوشت لعنتی ما.
نگاهش رو از چشم های بهت زده ام دزدی و همونطور که بند کفشمو میبست گفت:با لباس عروسی زیاد تصورت کرده بودم اما…این یکی از همه زیبا تره…توام از همیشه زیباتری.
دامن لباسم رو توی دستم مچاله کردم…لعنتی میخواست با این حرفاش منو دیوونه کنه.
با کت شلوار آبی نفتی اش…انگار که اون مرد من بود! انگار قرار بود با اون عروسی کنم انگار همه بجای کارن قرار بود به کاوه تبریک بگن…البته توی روهای من!
آب دهنشو به سختی قورت دادو گفت:کاش الان یک سال پیش بود…کاش الان میتونستم تو بغلم بگیرمت و تا میتونم ببوسمت…
ای کاش
ای کاش
ای کاش
تازه امروز معنی واقعی ای کاش رو از نزدیک لمس کردم…
ای کاش زودتر بهت گفته بودم چقدر عاشقتم کژال!
اشکام تمام صورتم رو خیس کرده بود اما به آرایش اهمیت نمیدادم…حتی اگر کارن اون لحظه در رو باز میکرد و مارو باهم میدید هم اهمیت نمیدادم.
دیگه هیچی برام مهم نبود…مهم فقط غرور کاوه ی مغروری بود که تمامش رو برای من خرد کرد!
حالم از خودم بهم میخورد…از وجودم…از وجودی که باعث میشد کاوه اشک بریزه.
از هرکسی که کاوه رو عذاب میداد متنفر بودم…بیشتر از همه از خودم…چون انگار توی این دنیا کسی که حالش رو خوب میکرد و به همون اندازه شکنجه اش میداد من بودم…من لعنتی و اون برادر عوضیش!
میخواستم خودش و قلب لعنتیش برن به درک.
کفشم رو بست…دستمو گرفت بوسیدو مجبورم کرد بایستم.
دستی به اشک روی گونم کشیدو گفت:نمیخوام غمگین باشی…ادم روز عروسیش گریه نمیکنه دختری با چشم های زیبا!
هیچی نمیتونستم بگم فقط در برابرش سکوت کردم…انگار تمام وجودم سر شده بود و بهت زده.
صورتم رو با دستاش قاب گرفت و گفت:امیدوارم خوشبخت باشی زن داداش!
و رفت!

 

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

رمان دنیای کژال نوشته غزل.ش پارت 86

رمان دنیای کژال نوشته غزال.ش برای خواندن رمان دنیای کژال به ترتیب کلیک کنید به …

2 دیدگاه

  1. سلام مرسییییی که پارت جدیدگذاشتین😊😊

    No votes yet.
    Please wait...
    • متاسفانه این رمان پارت گذاریش دست نا نیست بمحض اینکه نویسنده قسمت های جدید رو بفرسته ماهم انتشار میدیم ممنون از نظرتون و همراهیتون

      No votes yet.
      Please wait...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *