خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان شب سیاه / رمان شب سیاه پارت 41

رمان شب سیاه پارت 41

رمان شب سیاه

جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید

یه تای ابرومو بالا انداختم و چند دقیقه حرفی که زدوتوی سرم بالا پایین کردم

الان این چی گفت ؟؟

این پدرام نامرد وحشی خودمون بود !؟

لبخند دلنشینی زد و اروم گفت :

-چیه؟ چرا شکل وزغ نگاه میکنی

دیگه مطمعن شدم خودشه..آب دهنمو غورت دادم و گفتم

-چی گفتی الان ؟

شیطون خندید و گفت :

-همون که شنیدی..

بشگونی از بازوش گرفتم و به معنی قهر پشتمو بهش کردم ولی فقط خودم و خدا میدونست توی دلم کارخونه قندسابی هست

وایییی یعنی بعد از این همه مدت؟ اونم پدرام کوه سنگ شایدم یخ

با طپش قلب بالا چشم هامو رو هم گذاشتم و الکی قیافه گرفتم

پدرام اروم گوشمو بوسید و لب زد

-تا نگی که من دوباره تکرارش نمیکنم

خودمو به نشنیدن زدم و محکم پلک هامو فشار دادم

-یعنی الان خوابی!!!!!!!

-اهوم

خنده ای کرد و گفت

-حتی اگه یکم قلقلک هم باشه؟؟؟

با شتاب روی تخت نشستم و با ترس گفتم

-نه نه شکر خوردم

روم خیمه زد و همین طور که دستامو میبرد بالا گفت

-یالا بگو پس…بدوبدو

خنده ای کردم و شیطون ابروهامو بالا انداختم

-باشه پس خودت خاصی

تا خواست دستش سمت پهلو هام بره تند و سریع گفتم

منم دوســـــت دارم

همه چیز خیلی فوری داشت پیش میرفت

اعترافم پیش پدرام و اوردن حرف دوس داشتن
اینکه حس هامون مشترک بود … واقعا از خوش حالی حتی توی پوست خودمم نمی تونستم بگنجم

البته گاهی به حسش شک میکردم ولی یهو یه کاری میکرد که ادمو متنفر میکرد.. کلا پدرام پیچیده ترین آدمی بود که توی زندگیم دیدم

نا خودآگاه لبخندی زدم و چای به لب هام نزدیک کردم که با قرار گرفتن پتوی روی کتفم نگاهی به عقب انداختم و با دیدن پدرام تشکر کوچیکی کردم

نمیدونم چرا حالا ازش خجالت میکشیدم انگار که اولین باری بود داشتم باهاش رو به رو میشدم !

-میگم مـا که تا اینجا امدیم … نظرت چیه تور یه شهر دیگه هم بریم ؟؟

-خیلی خوبه !!

خندشو غورت داد و گفت

-تو که نمی خواستی این مسافرتم بیای.. حالا الان بریم ؟

-خب شرایط ها فرق داره

اهاااااان کشیده ای گفت و ریز ریز شروع کرد به خندیدن

کوفتی نثارش کردم که خندش پر رنگ تر شد و محکم بغلم کرد و سرمو روی شونش گذاشت

– بهت گفته بودم وقتی حرص میخوری خیلی خوردنی میشی؟

-نه این جوری نگفتی ! گفتی جذاب تر میشی!!

-اهان.. خب اینجا هم شرایط ها فرق میکرد دیگه

لبخندی به پررو بودنش زدم و با ارامش چشم هامو بستم

-میدونی چیه مانا؟

-هوم چیه؟؟

بوسه ای روی سرم زد و گفت

-هیچ وقت حتی فکرشم نمیکردم عاشق یه دختر پسر نما بشم ..

آرنجمو محکم کوبیدم توی شکمش که اخ بلندی گفت و بعد ادامه داد

-تازه دستشم بدجوری سنگینه .. اخ اخ

صبح با تکون های شدیدی عین برزخی ها از روی تخت پریدم پایین و با جیغ گفتم

-وایییی زلزله… پدراممممم … زلزلههههههه

تند تند جیغ میزدم و از این ور اتاق میپریدم اون ور که یهو با صدای خنده هایی سر جام وایسادم و نگاه مشکوکی به عقب انداختم ..

با دیدن پدرام که لبخند گله گشادی روی لبش بود و داشت روی تخت بپر بپر میکرد چشم هامو اندازه قابلمه گشاد کردم

-وای مانااااا… خیلیییی….

بریده بریده حرف میزد و در آخر هم بلند زد زیر خنده و روی تخت ولو شد ..

اخم جذابی کردم و دستمو زدم به کمرم
از کی تا حالا اقا پدرام این روی شوخ و شنگول هم داشت و ما خبر نداشتیم !؟

ولی بازم جذبمو حفظ کردم و بالا سرش رفتم که یکم خندشو جمع و جور کرد و با لذت نگاهی به قیافم انداخت ..

نمیدونم اول صبحی قیافم چی داشت که این جوری زل زده بود

یه لحظه شک کردم و نگاهی به آیینه انداختم و بعد سریع دوباره طرف پدرام برگشتم

میشد گفت جرز موهای جنگلیم و مداد سیاهی که پخش شده بود بقیه چیز ها خوب بود

-چیکار کردی الان ؟

الکی آب دهنشو غورت داد و با ترس گفت

-ب..بخدا تقصیر من نبود.. یه چیزی توی بدنمه اسمش کرمه درونه تورو که میبینه یهو فعال میشه

اهانی گفتم و اروم اروم طرف بالشتم رفتم

-عشقم ببین ..

نزاشتم حرفش تموم شه و محکم بالشت کوبیدم توی سرش که اخ بلندی گف و سریع از تخت پرید پایین

عین بچه ها شده بودیم اون بدو و منم دنبالش

داشتم از نفس میوفتادم که یهو با صدای زنگ ویلا رومو طرف پدرام کردم ..

-یعنی کیه ؟

-سارا و بنیامین و و امیر

و بعد قیافش کج کرد ..

من نمیدونم چرا این سه تا آدم دست از سر ما بر نمیداشتن ..

کلافه پوفی کشیدم که سریع پدرام لپمو بوسید و گفت

-عزیزم این جوری نکن دیگه .. سارا امده هاااا سارررراااا

میدونست چقدر دوسش دارم .. لبخندی زدم و درو باز کردم

ولی خب ته دلم دوس داشتم این مسافرت تنها باشم با پدرام چون خیلی داشت خوش میگذشت مخصوصا که این سفر شده بود سفر اعتراف هامون

فقط چیزی که می خواستم بدونم این بود که پدرام چی می خواد بهشون بگه یعنی همه چیز مثل قبل بود یا اینکه ..

با صدای جیغ سارا و بعد پرت شدنش توی بغلم از شوک فکر هام بیرون امدم و نگاهی بهش انداختم

همین طور که جیغ میزد با لبخند گشادی گفت

-تبریککککککک میگم خواهری!!!!

یه تای ابروم بالا دادم و خواستم بگم چیو تبریک میگی که سریع پشت حرفش گفت

-نمی خواد بپیچونم مارو جوجه .. پدرام همه چیز به بنیامین گفته ..

با لپ های خجالت زده نگاش کردم که بعد از اون بنیامین داخل امد و شروع کرد

کلا زن و شوهر بهم می خوردند

بعد از کلی تشکر نوبت امیر بود ولی بر خلاف اون دوتا امیر اصلا حرفی نزد و با اخم های در همی وارد خونه شد

بیخیال شونه هامو بالا انداختم و پدرام دستمو گرفت و بی توجه به اونا طرف اتاق کشید

-چیکار میکنی پدرام ؟؟؟ زشته…

-هیسسسس بیا … چشم هاتم ببند

-باشه باشه عزیزم .. باز کن

اروم لای پلک هامو باز کردم که با دیدن پدرام رو به روم و لباس سفیدی که دستش بود خشک شدم یه لحظه

دوباره نگاهی به پدرام و بعد لباس انداختم و کمی توی ذهنم بالا و پایین کردم

با دیدن قیافه پدرام سعی کردم زود تر به خودم بیام تا قبل اینکه دوق بچه رو کور کنم ..

لبخندمو بزرگ تر کردم و جیغی کشیدم و محکم خودمو پرت کردم توی بغلش

-واییییییی پدراممممممم

توی اتاق بلندم کرد و یه دور کامل چرخوندم

با نفس نفس ازش جداش شدم و نگاهی با خجالت انداختم

که کمی لب هاشو تر کرد و گفت

-خب ببخشید که یکم یهویی میگم ولی دیگه طاقت ندارم

خانوم سروان مانا با من ازدواج میکنی !؟

دلم می خواست اون لب ها که این کلمات ازش بیرون می امد ببوسم ..

روی پنجه بلند شدم و بدون مکث لب هامو روی لب هاش گذاشتم و با ذوق گفتم

-معلوم که بعله دیونه ..

این چند روز عین برق و باد گذشته بود

پدرام سریع تر از اون چه که فکرشو میکردم همه چیز پیش برده بود و تو این چند روز بز خلاف تصورم همه چیز اوکی کرده بود

یکم دو دل بودم بین اینکه واقعا می خوام چیکار کنم
عقلم میگف یکم دارم زود پیش میرم و دلم بر عکس اونو داد میزد

حتی اگه خودمم می خواستم دیگه داشت پیش میرفت ..

و خیلیم از این بابت خوش حال بودم …

-اه مانا لعنت بهت انقدر تکون نخور دیگه

اخمی کردم و روبه سارا که داشت آرایشم میکرد گفتم

-خب سه ساعته منو نشوندی اینجا ..خسته شدم اه

-الحق که رفتارت عین پسر هاس.. ولی عزیز من چهار روز دیگه میری خونه شوهر این جوری رفتار کنی پرتت میکنه بیرون

خواستم بگم خیلیم دلش بخواد

که یهو بنیامین در اتاق باز کرد و با هول گفت

-خانوما حاضرید؟؟؟ عاقد امده

با شنیدن اسم عاقد قلبم یهو ریخت و با ترس نگاهی به سارا انداختم

یعنی واقعا همه چیز داشت تموم میشد؟

با استرس تند تند پوست لبمو میکنیم و چشم دوخته بودم به دهن عاقد

یعنی جدی من و پدرام !؟؟؟؟ واقعا داشتیم ازدواج میکردیم !!

کلافه نفسی کشیدم و چشم دوختم به دست هام ..
وقتی به شرایطم فکر میکردم به اینکه حتی دیگه دختر هم نیستم و تنها راه چارم پدرام بود

پدرامی که هنوز کامل نمیشناختمش فقط میدونم توی فرصت کمی شده بود دنیا و قلب من

با اه نفسی کشیدم که پدرام نگاهی بهم انداخت

لبخند مسخره ای بهش زدم و دوباره سرمو انداختم پایین

کاش مامان و بابا هم الان اینجا بودن !! مثلا الان باید به اجازه کی میگفتم !؟ کیو داشتم اخه

با فکر بهش اشک گوشه چشممو پاک کردم دماغمو بالا کشیدم

-مانا خوبی؟؟ عاقد با تو هست..

-آیا وکیلم شمارو به عقد پدرام رادمنش در بیاورم؟؟

چقدر از پدرام ممنون بودم که حداقل عقد کاملا به روش سنتی داشت بر گزار میکرد

دهن باز کردم تا با توکل به خدا بله رو بدم

ک یهو چشمم به دفترچه پدرام توی دست امیر افتاد

دفترچه دست اون چیکار میکرد ؟؟؟

بی فکر سریع بله ای گفتم و سرمو پایین انداختم

همه انگار اولش توی شوک بودن که چرا عروس انقدر زود بله رو داد

ولی برای خودم فقط مهم این بود که دفترچه دست امیر چیکار میکرد .. اونم دقیقا الان ک پشیمون بودم و می خواستم سر جاش بزارم

با دست و کل کشیدن بقیه از توی فکر بیرون امدم و به پدرام نگاه کردم که اخم بدی روی پیشونیش بود

یعنی فهمیده؟؟؟ یعنی دیده بود اونو دستش؟؟؟

با استرس آب دهنمو غورت دادم و اروم دستمو برای گرفتن دست هاش جلو بردم ..

بی حرف دستشو عقب کشید و لبخند تلخی تحویلم داد

دیگه مطمعن شده بودم یه چیزی شده !!

خدا منو مرگ بده که همش مایه بدبختی هستم

خواستم حرفی بزنم که با پریدن سارا توی بغلم ..

دستمو مشت کردم و به ارومی توی بغلش جا گرفتم

اما همش توی فکرم یه چیز بود که بعد از این پدرام قراره چیکار کنه ..

-بسه دیگه سارا بیا کنار ما هم به عروس خانوم می خوایم تبریک بگیم

-راست میگه زن داداش بیا کنار که منم باید کادو خاص خودمو بدم

اول به بنیامین بعد به امیر که با پوزخند زل زده بود بهم نگاه کردم

توی ذهنم با حرفش جرقه ای خورده بود کادوی خاصش

بد جوری استرس گرفته بودم .. طپش قلبم روی هزار بود و هر کاری میکردم پایین تر هم نمی امد

از یه طرف دفترچه و از طرف دیگه رفتار پدرام اونم دقیقا روز عقد

سر سری جواب بقیه مهمون ها که شامل دوست های پدرام بودن دادم و در آخر دستم توی دست گرم مردونه ای قرار گرفت

سرمو بالا اوردم تا مخاطب دست ببینم که با امیر چشم تو چشم شدم

-تبریک میگم مانا جان .. خیلی با پدرام بهم میاید

و بعد دوباره پوزخند تلخشو روی لبش نشوند ..
از اون پوزخند ها که تا فیها خالدونت میسوخت

نفسی گرفتم و خیلی خشک گفتم

-ممنون ..

چشمک ریزی زد و کمی بیشتر خودشو بهم نزدیک کرد و اروم گفت .. بابت اون امانتی هم ممنون خیلی به موقع به دستم رسید .. در اضای کاری هم که کردی فعلا به داداشت راجب این ازدواج چیزی نمیگم .. چون حتم دارم نمی تونی این طور که وانمود میکنی عاشق اون اشغال باشی

دهنم باز مونده بود کلا .. همه چیز داشت خراب میشد .. حتی جون نداشتم پلک بزنم .. فقط صدای پدرام از پشت شنیدم که کمرمو گرفت و با حرص گفت

-مشکلی پیش امده عزیزم ..

سرمو پایین انداختم و چیزی نگفتم .. چیزی هم نداشتم که بگم .. خیلی ازش خجالت میکشیدم
اگه همه چیز میفهمید چی راجبم فکر میکرد!؟
چه بلایی سر خودش می امد،؟

میرفت زندان !؟ تا کی .. چطور دووم بیارم بدون اون

-نه اقا پدرام فقط داشتم به مانا جان تبریک میگفتم

امیر خوب بازیگری بود ولی دیگه حوصله اونم نداشتم

بغض بدی توی گلوم داشت خفم میکرد .. قطر اشک گوشه چشممو پاک کردم و بدون توجه به اون دوتا طرف اتاقم رفتم

www.60tip.ir

Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان شب سیاه

رمان شب سیاه پارت آخر

رمان شب سیاه جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید با …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *