خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان من بد نیستم / رمان من بد نیستم پارت12

رمان من بد نیستم پارت12

رمان من بد نیستم

جهت مشاهده پارت های پخش شده این رمان از اینجا کلیک کنید.

قلبم تند تند میزد نمیدونم چرا ولی حس خوبی نداشتم هروقت بهم نزدیک میشد انگار تو قلبم قند اب میکردن ولی الان نه انگار دارن نمک میپاشن
برای اولین بار دلم نخواست پیشش بمونم قدمی به عقب گذاشتم ولی چیزی عوض نشد اون فاصلشو باهام دوباره کم کرد

_میخوام برم

_کجا؟ نیاوردمت اینجا که بذارم بری میخوام باهات حرف بزنم

استرس بدتر به جونم افتاد شروع کردم به جوییدن پوست لبم که نگاهش روی لبام نشست ولی سریع چشماشو به چشمام دوخت

_یه چیزی ازت میخوام بعدش ازادی هرجا که بخوایی میتونی بری درکنارش بهت پول میدم و یه کار…انقدر بهت پول میدم که بتونی یه جای خوب واسه خودت خونه بگیری و…

حرفشو ادامه نداد چی ازم میخواست که درمقابلش حاضر بود اینکارا رو بکنه
میدونستم چیزی خوبی درانتظارم نیست که همچین حرفی میزد
خدایا خودتت به دادم برس اخمی میون ابروهام نشست با دقت نگاهش کردم منتظر بودم بقیه حرفشو بگه

_کار سختی نیست خودم مواظبتم نمیذارم اتفاقی برات بیوفته

وای خدای من چرا اینجوری میکرد؟

_میشه حرف اصلیتو بگی و انقدر حاشیه نچینی؟

سرشو تکون داد دهنشو باز کرد ولی بست چشماشو بست انگار وقتی بهم زل میزد نمیتونست حرف بزنه

_میخوام با کیارش باشی!

حس کردم زمان متوقف شد البته فقط زمان نه همه چیز متوقف شد بدون اینکه پلک بزنم بهش نگاه میکردم هنوزم چشماش بسته بود
حتما اشتباه شنیدم! اون ازم نخواسته که با تجاوزگر بچگیم باشم!

شاید داره امتحانم میکنه ولی چرا؟ یه قدم عقب گذاشتم اینبار فاصله رو از بین نبرد
بهش نگاه کردم نگاهش به زمین بود

_باشه

سرشو اورد بالا یه شوقی داشت فکر میکردم الان عصبی میشه ولی اون خوشحال شده بود
با صدایی که موجی از شادی داشت گفت

_واقعا قبول کردی؟ مرسی مرسی

به سمتم اومد محکم بغلم کرد یعنی انقدر خوشحال شد؟
دیگه نتونستم خودمو نگهدارم مثل همیشه اشکای مزاحمم روی گونم نشست چند دقیقه که گذشت ازم فاصله گرفت
سرمو چرخوندم

_روش هات برای گول زدن دخترا عالیه…خوب میدونی باید چکار کنی…لابد برای خرکردن یه دختر باید موهاشو بو کرد و ازش تعریف کرد! درسته؟

پشتم بهش بود نمیتونستم عکس و العملش رو ببینم ولی صدای من کاملا معلوم بود که بغض کردم
حرفی نزد دستی به صورتم کشیدم برگشتم سمتش نگاهش بهم بود

_میخوای منو بازیچه کنی؟ چی بهت میرسه؟ چرا از شکستن دیگران خوشحال میشی؟ بازی کردن با احساسات دیگران بهت لذت میده؟

اگه بهش میگفتم دوستش دارم شاید نظرش عوض میشد اگه میگفتم یا اونم اعتراف میکرد یا اخراجم میکرد یا نشنیده میگرفت
چکار کنم؟ بگم یا نه؟ منکه دارم به بدبختی میرم پس میگم که بعدا پشیمون نشم میگم که بعدا تو خلوتم خودمو لعنت نکنم که شاید اگه میگفتم همه چیز عوض میشد!

_دوستت دارم

هیچی نگفت فقط نگاهم کرد نگاهی که اصلا نمیتونستم تشخیص بدم معنیش چیه
سرمو انداختم پایین حسابی خجالت میکشیدم چرا چیزی نمیگه؟
خدایا یه کاری کن این حرف بزنه اینجوری بدتره
همچنان سنگینی نگاهشو حس میکردم ولی جرعت بالا اوردن سرم رو نداشتم
چند مین گذشت که بهم نزدیک شد کفشاشو جلو پام دیدم ولی سرمو بالا نیاوردم

_تو چی فکر کردی؟ بهم بگی عاشقمی منم بگم منتظر همین جمله بودم و عاشقتم؟ اشتباه فکر میکنی خانوم کوچولو خیلی خودتو دست بالا گرفتی من فقط به اندازه همون خدمتکار بهت بها میدم شاید کمتر باشه ولی بیشتر نیست

صدای شکستن قلبم خیلی بلند بود جوری که از شدت زیادش اشک به چشمام هجوم اورد
من ارزش نداشتم براش! چرا انقدر احمق بودم که فکر میکردم اونم دوستم داره؟
تا کی میخواد این وضع باشه؟ حتی الانم نتونستم ازش متنفر باشم
دیگ از تاریکی نمیترسیدم برگشتم سمت درختا فقط میخواستم برم

_خواستم بهت اهمیت بدم خودتت انتخاب کنی ولی ارزش اینم نداری…من حوصله این لوس بازیا رو ندارم از وقتی که کیارش برگشت نقش دوست دخترش رو بازی میکنی فهمیدی؟

دلم میخواست برگردم بگم اگه نکنم چی میشه؟ ولی دیگه نایی برای خورد شدن نداشتم دیگه توان نداشتم دیگه چقدر خورد شم؟ چرا دق نمیکنم؟
بدون توجه به تاریکی راه افتادم بین درختا
برام مهم نبود هوا تاریکه و ممکنه سگا بسته نباشن حتی برام مهم نبود از ترس بلایی سرم بیاد
اتفاقا چه بهتر کاش یه بلایی سرم بیاد فردا بیدار نشم!

با طلوع خورشید دست از فکر و خیال برداشتم انقدر اشک ریخته بودم که حس میکردم چشام دیگه باز نمیشه اصلا حوصله هیچی نداشتم کاش میشد ازش متنفر میشدم حداقل اینجوری دلم اتیش نمیگرفت
اینکه بعد اون حرفاش هنوزم عاشقشم داره عذابم میده
من بهش گفتم دوستش دارم غرورم رو پیشش شکستم ولی اون با بی رحمی پا گذاشت روش
حالا با چه رویی به چشماش نگاه کنم؟

_مهرسا

صدای متعجب نازنین نگاهمو به سمتش جلب کرد ولی چشمامو سریع ازش دزدیم
نمیخواستم برام ترحم کنه
ازم خودم متنفر شدم من داشتم چکار میکردم؟ نازنین عاشق کیارش بود
من داشتم با نازنین کاری رو میکردم که سمیرا باهام کرد
تنها فرقمون این بود که من بازیچه ام و مجبورم این کارو کنم ولی سمیرا با خواست خودش و علاقه دوطرفه به سمت کیان رفت
حالا چکار کنم؟ به نازنین بگم؟
نازنین تنها کسی بود که همه دردام رو میدونست پس نمیذارم ازم متنفر شه

_نازنین

نگران کنارم نشست بلند شدم بدون هیچ حرفی بغلش کردم فقط گریه میکردم از شونه های لرزشونش میشد فهمید که اونم گریه میکنه
چند دقیقه ای هیچکدوممون حرفی نزدیم همونجور که محکم بغلش کرده بودم گفتم

_نازنین من مجبور به خدایی که میپرستی مجبورم

منو از خودش جدا کرد دستی به صورتم کشید اشکام پاک کرد بعدش دستشو به صورتش خیس خودش کشید

_چرا مجبوری؟ مگه چی شده؟

_اون بهم گفت دوست دخترش شم…بهم گفت بشم عشقش

سمیرا با تعجب نگاهم کرد اشکام بیشتر ریخت ته نگاهش نگرانی موج میزد

_کی گفت؟

_کیان…اون ازم خواست بشم دوست دختر کیارش

نازنین سکوت کرد هیچ حرفی نمیزد چند دقیقه که گذشت لبخند زد
دستی به بازوم کشید
چرا چیزی نمیگفت؟ چرا ازم نمیخواست اینکارو نکنم؟ مگه کیارش عشقش نبود؟
شاید بغض بهش اجازه حرف زدن نداد چون سریع بلند شد رفت بیرون
وقتی میرفت دیدم شونه های ظریفش چجوری لرزید

_خدا ازت نگذره کیان…خدا خودش تقاص اشکایی که ریختم میگیره…هیچوقت از قلبم بیرونت نمیکنم ولی حالالتم نمیکنم نه تورو میبخشم نه اون داداش بی شرفتو

هق هقم گوش فلک کر میکرد ولی برای کی مهم بود؟
برای هیچکی مهم نبودم
مادری نداشتم که برام دل بسوزونه
خواهر و برادری نداشتم که غم خوارم باشن
فقط یه پدر داشتم که نبودنش بهتر بود

_پاشو بریم باید صبحونه اقا رو حاضر کنیم

سرمو اوردم بالا به نازنین نگاه کردم رنگش پریده بود دور چشماش قرمز شده بود معلوم بود رفته حسابی گریه کرده ولی چرا الان انقدر بیخیاله؟

_باشه

سعی میکردم با کیان چشم تو چشم نشم سه روز بود که ازش فراری بودم دیگه کاراشو انجام نمیدادم نازنین براش میزش رو میچید و لباساش رو اماده میکرد
دلم براش تنگ شده بود اما رویی نداشتم که جلوش ظاهر شم
تشنم شده بود کم کم کیارش برمیگشت باید میشدم عشقش
نازنین چیزی به روم نمیاورد ولی میدیم چقدر تو خودشه و روز به روز بیشتر نابود میشه

_نازنین…نازی

انگار خوابیده بود چون جواب نداد از روی تخت بلند شدم رفتم بیرون کمی فضا روشن بود به سمت اشپزخونه رفتم اب خوردم لیوانی هم پراز اب کردم که ببرم ممکن بود باز تشنم شه حوصله اینکه دوباره بیام رو نداشتم
از اشپزخونه هنوز بیرون نرفته بودم که در پذیرایی باز و بسته شد بعدشم صدای خنده مستانه سمیرا به گوش رسید
اروم رفتم جلو دیدمشون از مهمونی میومدن
انگار سمیرا حسابی مست بود چون کیان محکم گرفته بودش که نیوفته

_کیان دوستم داری؟

کیان حرفی نزد لبخندی روی لبم نشست حتما دوستش نداره که جوابش رو نمیده خیره بهشون بودم که انگار کیان نگاه سنگینم رو حس کرد سرشو اورد بالا نگاهش بهم گره خورد
چشم از هم برنمیداشتیم چقدر دلم براش تنگ شده بود

_کیانم جواب نمیدی؟

کیان همونطور که به من خیره بود دستاشو دور سمیرا محکم تر پیچید و گفت

_معلومه که دوست دارم عزیزم

سمیرا خنده ای کرد و لباشو به لبای کیان گذاشت
لیوان از دستم افتاد و با صدای بدی شکست از هم جدا شدن برگشتن سمتم اشکام ریخت
کنترلی روشون نداشتم
بدون توجه به چیزی سریع به سمت اتاق دویدم خداروشکر شیشه تو پام نرفت
وارد اتاق شدم درو بستم پشتش نشستم سرمو رو زانوم گذاشتم هق زدم

اصلا مهم نبود که نازنین خوابیده و ممکنه بیدار شه
ازش متنفرم دیگه هیچ حسی خوبی تو قلبم نسبت بهش ندارم اشکام از چشمام با سرعت میریخت و همینطور هم کیان از چشمم میرفتاد
نمیفهمیدم قصدش از اینکه اینکارا رو میکرد چیه؟
چرا وقتی نگاهش به من افتاد اون کارو کرد؟

_مهرسا…مهری…مهری

سرمو اوردم بالا به نازنین نگاه کردم دلم براش میسوخت ولی دیگه نمیخوام اون دختر سابق باشم اون احمقی که دیگران بهش ترحم میکنن پسش زدم و از جام بلند شدم به سمت تختم رفتم
خودمو روش انداختم و پتو روی سرم کشیدم نازنین پاپیچم نشد واقعا برای این کارش ازش ممنون بودم

★★★★★

دیدم که نازنین میخواد برای چیدن میز کیان بره جلوش رو گرفتم

_چیدن میز اقا با منه خودم میتونم انجامش بدم

نازنین مظلوم ترین فرد این بازی بود و دلیل اینکه اینجوری داشتم باهاش حرف میزدم رو نمیفهمیدم
لبخندی زد رفت کنار
از لبخندش شرمنده شدم ولی به روی خودم نیاوردم بدون اینکه تغییر حالتی به چهرم بدم از کنارش رد شدم
درحال چیدن میز بودم که صدای پاش رو شنیدم ولی اهمیتی ندادم قلبم اشوب بود و میگفت برگرد ببینش ولی نفرتش تو قلبم بیشتر از عشقش بود

_استراحت کردنت تموم شد بالاخره برگشتی سرکارت

پوزخندی زدم با سردی بهش نگاه کردم حس کردم شکه شده خودمم باورم نمیشد انقدر نسبت بهش سرد شم

_استراحت نبود…حماقت بود! خداروشکر خیلی زود متوجهش شدم و جلوش رو گرفتم

سرشو تکون داد پشت میز نشست مشغول خوردن صبحونش بود منم همونجا موندم که صبحونش تموم شه جمع کنم

رو تخت نشسته بودم حسابی خسته شده بودم خیلی زور بود هر روز تمیز کردن عمارت به این بزرگی…
روی تخت دراز کشیدم که کمرم تیر کشید اخی گفتم که همون لحظه در باز شد
کسی جز نازنین نمیتونست باشه

_مهرسا اقا کارت داره گفت بهت بگم خیلی سریع بری اتاقش

ابروهام بالا پرید استرس به جونم افتاد اب دهنمو قورت دادم بی توجه به درد کمرم بلند شدم چرا صبح به خودم نگفت؟
با نگرانی به نازنین نگاه کردم انگار اونم هول شده بود
حتما وقتش رسیده!
از اتاق زدم بیرون و رفتم بالا پشت در اتاقش ایستادم چندتا نفس عمیق کشیدم در زدم

_بفرمایید

با پاهای لرزون رفتم داخل پشت به من ایستاده بود و زن دیگه ای هم داخل اتاق بود
نمیشناختمش و تا حالا اینجا ندیده بودمش

_سلام با من کاری داشتید

برگشت ولی بدون اینکه به من نگاه کنه رو به زنه گفت

_همینه…زود امادش کنید کم کم میرسه

از حرفاشون چیزی نمیفهمیدم اینکه کیان انقد محترم با این زنه حرف میزد برام عجیب بود
بازم نگاهم نکرد از کنارم رد شد رفت بیرون دلم یک جورایی از این برخوردای سردش گرفت

_خب خانوم بیا اینجا

با من بود؟ حتما با من بوده چون غیر من هیچکی اینجا نبود رفتم نزدیک تر قیافش جدی بود ولی لبخند مهربونی رو لبش نشسته بود

_میخوایید چکار کنید؟

جواب سوالمو نداد دورم چرخید

گیج شده بودم خانومه با اخم نگاهم میکرد چند دور که دورم چرخید بالاخر ول کرد و به سمت تخت رفت روی تخت کاور لباس بود برش داشت به سمتم اومد

_این لباس رو باید امشب بپوشی بپوش بیا امادت کنم

_تا نگید قضیه چیه من‌ از جام تکون نمیخورم

زنه عصبی بهم نگاه کرد از نگاهش ترسیدم اخه ممکنه یه زن تا این‌ حد خشن باشه؟
بازوم تو دستاش گرفت به سمت اونطرف حولم داد

_یکبار گفتم برو لباسو بپوش بیا اینجا هر سوالی داشتی میتونی بعدا از اقا کیان بپرسی

خیلی ترسیده بودم احساس میکردم الان میاد منو میخوره بدون هیچ حرفی رفتم داخل حموم مشغول پرو لباس شدم
لباس خیلی نازی بود دکلته بود و قسمت بالای سینش طرح سلطنتی کار شده بود طرحش بالای سینه میومد تا وسط قفسه سینه
رنگش ترکیب قهوه ای و کرم و شکلاتی بود
بالای لباس ساتن بود و پایینش تور و حریر بود
یه کفش ست با طرح قسمت سینه لباس هم بود

_وقتش رسیده مهرسا وقتش رسیده….

پوشیدم عالی بودن مطمئنن کیارش با دیدنم قبولم میکنه
راستی چجوری میخوان منو به کیارش بچسبونن؟ میخوان بگن کیارش بیا از این به بعد این دوست دخترته؟ اونم بگه باشه؟ یا شایدم بهش بگن بیا با این دختر تا وقتی میخوایی بازی کن وقتی واست تکراری شد بندازش دور…
غرق افکارم بودم که در به صدا دراومد

_بیا بیرون دیگه چقدر طولش میدی؟

ترسیده حینی کشیدم رفتم بیرون راه رفتن با کفش پاشینه بلند برام خیلی سخت بود ولی مجبور بودم!
رفتم بیرون روی صندلی که بهش اشاره کرد نشستم اونم با کلی وسایل به سمتم اومد مشغول ارایشم شد…

نمیدونم چقدر گذشت فقط حس میکردم تموم بدنم از بی حرکت بودن خشک شده بود دلم میخواست بلند شم یکم راه برم خیلی وقت بود که بدون ذره ای حرکت نشسته بودم

_بلند شو

چشمامو باز کردم سنگینی مژهای مصنوعی که گذاشته بود خیلی اذیتم میکرد
احساس بدی داشتم میدونستم ارایش غلیظی روی صورتمه وسایلشو جمع کرد از اتاق رفت بیرون
بلند شدم رو به روی ایینه ایستادم میترسیدم چشمامو باز کنم خودمو تو ایینه ببینم
هیچوقت نمیخواستم بازیچه دست مردا بشم نمیخواستم به اون مهرسایی تبدیل شم که…
ولی نخواسته داشتم میشدم مهرسایی که میخواستن بین دستای چندتا مرد بچرخوننش

_داری میبازی دختر…داری میبازی…چرا اجازه میدی بازیت بدن؟

رژ لبم خیلی پررنگ بود قرمز اتیشی…
ابروهامو مرتب کرده بود حتی دیگه خبری از موهای صورتم نبود! پس اون درد شدید برای اصلاح بوده…
سایه تیره ای بهم زده بود و زیر چشمامو سیاه کرده بود
داخل چشمام رو سفید کرده بود
موهامو خیلی جالب فر کرده و دورم ریخته بود
در باز شد همون خانومه دوباره اومد داخل

_بیا این کت رو بپوش بریم

به کت سفید تو دستش نگاه کردم جلوی ریزش اشکام رو به زور گرفته بودم
کت رو پوشیدم از اتاق رفت بیرون بعد از چند دقیقه منم دنبالش رفتم به بالای پله ها رسیدم که…

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان من بد نیستم پارت24

رمان من بد نیستم جهت مشاهده پارت های پخش شده این رمان از اینجا کلیک کنید. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *