رمان پسر همسایه

رمان پسر همسایه پارت 5

Rate this post

رمان پسر همسایه

جهت مشاهده پارت اول تا اخر بدون معطلی از اینجا کلیک کنید

در حالیکه میخندیدم و لیلون هم کیفش کوک بود تند نوشت: آقاههههههههه جووووووون من یکی بلاک نکنین الان میرم دنبال کارم، فقط یه لطفی بکنین، لااقل بگین کجایین بلکه تونستم بیام پیشتون از نزدیک با هم صحبت کنیم!

مثل اینکه اینجوری دورادور اصلا همدیگه رو نمی فهمیم! رو در رو و فیس تو فیس بهتره!!!!

ماهیار تند نوشت: گفتم فضولی کارام به هیشکی نیومده!!! شــــــــــاید الان درحال رانندگی هستم تمومش نمیکنین و اینهمه گیر دادین…….. عزت زیاد…

لیلون: اِی واااااای خدا مــــــــــرگم بده…… نصفه شبی درحال رانندگی هستین پس چت نکنین….. خدای نکرده بعدا مجبور میشم با روحتون چت کنم که اصلا دلم نمیخواد و عذاب وجدان میگیرم…..

خدایا اینور غش کرده بودیم از خنده ، و از اینکه ماهیار اینهمه رفتار تندی با بقیه داشت ته دلم فقط و فقط ضعف میرفت.

ماهیار: زبونتووووووو گاز بگیر دختره ی الدنگِ پرروووووووو……… ایشالا خودم بعدا سرِ مزارت با روح نحست رابطه برقرار میکنم……….

تو هنوز منو نشناختی کی هستم و چیکارا بلدم!! بودن کنار من کار هرکسی نیست و فقط صاحبشو میخواد، برووووووو ردِ کارت!!!

لیلون: به روی چشمان چپ اندازم جناب آقاههههههههههه!!! الان میرم ردِ کارم!!!!!! ولی شمام کمتــــر به خـــودت بــبال جناب…….. یادتم قشنگ باشه بــودن بـــا تـو لیاقـــــت نمیــــخواد ….. یه اعصـــــاب گنده میـــــخواد…….

ماهیار:  واقعا کــــــــــه…….. الهی پیویت بسوزه رو سرت هوار بشه پررووووو خانم، ما هم خلاص بشیم به حق این چراغ عزیز که دست از سرمون برنمیداری……..

لیلون: این چه جور نگاه کردنه!!!! الهههههههی پیوی خــــــــــرِ خودتون بسوزه با اون چشمای ورقلمبیده تون…………. عجب دعایی حالم گرفته شد……..

فقط میگم من دکترم ها، میتونم اون چشمای وق زده تون که داره از حدقه بیرون میاد رو درمان کنم…… فقط باید تیپ بزنین و تشریف بیارین مطبم …… که در خدمتتون هستم…..

ماهیار: اوه اوه اوووووووووه ….. یهو کم نیاری هاآاااآآآااا !!! تو تا امروز خوش سلیقه ی کی بودی که الان مثلا دکترای آواره و سرگردان توی پیوی ها هستی فسیل بانو ……….. حالا احساس میکنم از عهد دایناسورها جا موندی نه؟ شایدم بازسازی شده اونا هستی؟؟؟

لیلون:  نه خیرم پسره ی گودزیلا اندر دراکولای بی مودب………. لباتو غنچه کن بهم بگو پرنسس تا اون زبونت یاد بگیره………. فسیل چیه حالا اسم گذاشتی روم!!!

ماهیار: بــــــــــه بــــــــــه، ناز نفست پرنسس خانم که چه خودتونم قشنگ تحویل میگیری……

فقط بگم یه عزیزِ جان و دلی هم بود که من خیلی دوستش دارم، روزی از حیاطشون منو گودزیلا صدام کرد، اونموقع واقعا بهم چسبید و مزه داد………. ولی تو یکی لطف کن دست از سر کچلمون بردار و بیخیالم شو……. آفرین دختر خوب…… برو بخواب مثل اینکه این وقت شب زده به سرت……

لیلون: لطفا بمن یاد ندین و نگین چیکار کنم که خودم خوب بلدم باور کنین!!!!

ماهیار: ببین دخترِ بدِ باباش…… من سعی نمیکنم بهت راه و چاه رو نشون بدم، چون در نهایت هر کی میره دنبال لیاقتش ……… ولی سعی کن همین الان دختر حرف گوش کنی باشی و بری دنبال کارت……….. دخترای حرف گوش کن رو زود انتخاب میکنن و رو دست می برن ها اینو یادت باشه…….

دیگه صدای خنده مون اتاق رو برداشته بود و منکه شکمم رو گرفته بودم….

لیلون: ببینین آقا گودزیلا……. آخه من هی خواستم و تلاش کردم به زبون بی زبونی بهت بگم دوستت دارم…….. عاشق اون چشم و ابروی کت و کلفتتم……… بیا با هم دوست بشیم و ببینیم میتونیم با هم کنار بیایم یا نه ………

مگه میشه بارها و بارها برای کسی بمیری، بدون اینکه حتی چیزی بگی تا بفهمه……….. خب آدما باید احساساتشونو بروز بدن…… نگه دارن و چیزی نگن که چی مثلا؟ میخوان نو و تازه و دست نخورده بمونه؟

ماهیار: پرروووووووووو، چرا من هی دمتو قیچی میکنم تو باز مثل مارمولک دم درمیاری……….. واقعا رابطه ات با همه ی پسرا اینهمه خوبه که به این راحتی پیشنهاد دوستی میدی؟؟؟؟ ایووووووووول داری به مولاااااااااا!!!

لیلون: وای لطفتون چقدر زیاده!!!!! والا من با همه اینجوریم و رابطم حرف نداره………. حتی با خدای خودم……. من رابطم با خدا خيلي خوبه، يعنی انقده صمیمی هستیم هرچی من ميگم اون انجام نميده….. هرچيم اون ميگه من انجام نميدم…..
ولی الان دلم براتون خیلی تنگولیده آخــــــــــه………. میگین چیکار کنم؟؟؟

واااااااااای خــــــــــدای من، فکر کنم صدای خنده هامو هفت تا کوچه اونورتر همسایه ها می شنیدن….

ماهیار: دختره ی دیوووووونه!!! اصلا از هیچی هم ابایی نداری!!! هرزمان دلتون تنگ شد این عکسارو نگاه کنین!!!

و درجا چندتا عکس جک و جونور اجق وجق و بیریخت دریایی رو برای لیلون فرستاد. بعد نوشت ….. شب بخیر…… پیام دیگه ای بدین در جا بلاکتــــــــــون میکنم قســــــــــم میخورم……

لیلون خندان گوشیشو خاموش کرده روی تخت انداخت و گفت: دیگه پیام دادن خطریه و ریسک کردن به حساب میاد، فعلا که باید بیخیالش بشیم! برای امشب کافیه!

ولی بترکییییییییییییییی پارلا، این لواشک ترشک تلخ رو از کجا پیداش کردی………… قحطی آدمممممم بود؟ کم می مونه آدم رو پشت گوشی درسته قورت بده حتی با چت توی پیوی خــــــــــرش!!!

درحالیکه قاه قاه میخندیدم گفتم: باور کن من این لــــــــــواشکوووووو پیداش نکردم! بابای فولاد زرهم ندونسته کاری کرد و با بابای ماهیار دست به دست داد، اینم منو جرینگی وسط خیابون توی ماشینی داغون پیدا کرد!

وگرنه تا قبلنها در حد همون پسر همسایه مون بود و یه سلام، شایدم فقط تکون سری والسلام…….. اصلا توجهی به هم نمیکردیم که….

لیلون سری تکون داده با مزاح گفت: کاملا مشخصه هیچی بین تون نبوده چلمن……….. این پسره هم فکر کنم بخاطر تو جواب هیشکی رو نمیده، وگرنه پسرا دارن خودشونو می کشن یکی بره پیویشون اونام خوش بگذرونن!!

دستامو بالا برده گفتم: باور کن راست میگم. والا….. بِلا…….. تازگیا داره جای پا‌شو محکم میکنه و هی عشقم عاشقم شده ورد زبونش همین……….. یهویی چه جرقه ای توی مخش زد و چه اتفاقی افتاد رو اصلا و ابدا نفهمیدم………. انگار تا اون روز تو خیابون منو ندیده بود و یهویی براش رونما شدم……

حالا باید رنگ و رومو میدیدی چه وضعیتی داشتم……. بخاطر دیر کردنم فکر کنم دست و صورتمم نشسته بودم و شفته و شله زرد بهتر از من بود بخدا……….
ولی به چشم این خوشگله چی دیده شدم رو فقط و فقط خدا عالمه…..

لیلون لبخندزنان خودشو روی بالش جابجا کرده گفت: دور از جوونت، دور از وجود عزیزت، تو از اولشم نفهم بودی…………. کمی کودن بودنم قاطی داشتی……. الانم بدتر از بد شدی….

حتما این ته دیگ مهربون و خوشمزه ی رنگ و لعابدار، با اون هیکل قشنگ و صورت خوشگلش، از قبل گوشه ی چشمی به شما دا‌شتن و بعدا دیگه توی خیابون نتونستن خودشونو نگه دارن، شدن مجنون کوچه محله تون………….

آخه عشق که قیافه ی شفته براش مهم نیست….. فقط و فقط دل و جیگر یــــــــــار با حضورش مهمه همین………

حالا لطفی بکن از اولش تعریف کن ببینم چطور با بابات دست بدست هم دادن و این آبزی دریایی با اون عکساش تورو پیدا کرد !!؟؟؟؟

خندان تمام ماجرارو از اول براش تعریف کردم و دونه دونه تا تهش گفتم. فقط ماجرای پارکینگ رو بیخیال شدم که دیگه تا از دهنم در میرفت صدرصد و بدون استثنا گوشیشو برمیداشت پای محسن رو وسط می کشید……..

به قول خودش همه چی رو با ذوق تعریف کردم و با یادآوری اون روزا و ماجراها ته دلم غنج ….. غنج…… غنج رفت………… نــــــــــه ته دلم ریزش میکرد اونم شدید…..

بعداز تموم شدنم لیلون که خنده به لب فقط گوش کرده بود گفت: جلبک جان من چند ترم روانشناسی خوندم؟؟؟؟

فکری کرده گفتم: تو دو ترم از من جلوتری! خب شش ترم…….

آروم گفت: خودتم میدونی چقده به رشته ام علاقه دارم و با ایده هایی که میدم کم مونده جزو صاحبنظران در روانشناسی بشم……..

من با این عقل نصفه نیمه ام که کلشو از بحثهای روانشناسی و نظراتش پر کردم و حدودا به اندازه ی خیلی کم، میتونم بگم دور و برم توی قلب بقیه چی میگذره، میگم و مطمئنم تو ……. تو ……. تووووووووووو ته دلت داره برای این پسر میلرزه…….. تو بهش علاقه داری…….. فقط جلوی خودتو با خواسته هات میگیری چون شرایط براتون جور نیست و فعلا ایجاب نمیکنه عشقتو رو کنی……….

حالا ……… اینو گوش کن…….. یه چیزی از ذهنم گذشت که جوووووووونم بگه برات………… میترسم این ماهیار با اون اسم قشنگ و قیافه ی ماه مانندش، با لوطی گری هاش، با اون حس مسوولیتی که داره و اینجوری برای تو نقشه های عالی کشیده……… تو هم اینجوری با بدذاتی میخوای دورش بزنی و از خودت دورش کنی…….. بشه مــــــــــاه مهربان تووووووووو که فقط بتونی از دوردستها نگاش کنی و حسرت به دلش باشی……..

کمی بیشتر فکر کن پارلا………. من تلاشمو میکنم برای دور کردنش ازت، ولی قول نمیدم این پسره رو بتونم از راه بدرش کنم و قالش بزاریم………

از نوشته هاش حس کردم خیلی سرسخته که شاید دستم به جایی بند نباشه…….. حالا تا فردا صبر کنیم ببینیم چه اتفاقی میفته. ولی میدونم نوددرصد، آخرش بلاکم میکنه پشت بندشم برام میخونه

گاوان و خرانِ بار بردار
به ز آدمیان مردم ‌آزار

حالا اسم یه اسب و الاغی هم تحویل میگیرم……. فقط دعا کن نفهمه من کی هستم……. وگرنه……

با لرزش ته دلم از حرفهای لیلون که درست روی رگ احساسم انگشت گذاشته بود بزور خنده ای روی لبام نشونده گفتم: خودتم کاملا خوب میدونی چرا اینکارارو میکنم، انشاا… که نمی فهمه! حالا کمی هم ادامه بده شاید موفق شدی …… خدارو چی دیدی!!!

و یاد ورود ماهیار به پارکینگ افتادم که با رفتارهاش باعث شده بود ترس از وجودش به جانم ریشه بزنه که مسبب تمام ماجراها بود!

تو حجم ساکت و دلمرده ی قصه
تو این ویرونه ی آروم بغض آلود

یکی دنبال دیو قصه میگشتو
یکی دنبال آواز پری ها بود

خراب عشقمو مغلوب بازی هاش
اسیر چارچوب بسته ی زندون

اگه درمون من با مرگ احساسه
رفاقت میکنم با درد بی درمون

میون هی هی پر رنگ این مردم
فقط تو از نگاه شهر،زیبایی

تو هم اندازه‌ی من دلخوری داری
توهم اندازه‌ی این مرد تنهایی

اونشب لیلون روی تخت خوابید و منم کنارش روی زمین برای خودم رختخواب پهن کردم.

تا مدتی به حرفاش فکر کردم و حق رو به لیلون می دادم. اگه روزی ماهیار می فهمید لیلا کیه…… اوضاع بدی راه میفتاد…… پسره غد و لجباز تا حدودی شناخته شده بود و اخلاقهاش تا جایی که وسعم می رسید دستم بود ……..

شاید با این فهمیدن بهش برمیخورد و برای همیشه منو ندید میگرفت که منم بیشتر این هدف رو داشتم …… ولی ……. ولی…….

چشمامو محکم بستم……… اصلا نمیدونستم به چی راضی هستم و به چی راضی نیستم….. فقط سردرگــــــــــم……

نفس بلندی کشیدم و سعی کردم بخوابم……

صبح که چشم باز کردم با لبان خندان لیلون مواجه شدم.

نگاهم بطرف ساعت رفت. 10 صبح بود. گفتم: چه خبره کیفت اول صبحی کوکه؟ گوشی که دستته!

خندان گفت: بیشتر از یه ساعته به پسر همسایه تون سلام صبح بخیر گفتم که پیامهامو دیده و بازم جواب نداده.

آقاهه مارو قابل نمیدونه به سلاممون یه علیک بگه…… راستش کم مونده افسردگی مزمن بگیرم از دستِ خودِ خرمگسش……… پسره ی بی شعــــــــــوووووور، یه عکسایی هم برای پروفش گذاشته مــــــــــاه….. انقده قشنگن که نگووووووووو…..

بلند شدم و آرام کنارش روی تخت خزیدم که زود خودشو جمع کرد و برای منم جا باز شد.

سرامونو به هم چسبوندیم و چشم به گوشیش دوختم که عکسهای ماهیارو نشونم داد.

واقعا عکسای قشنگی بودن و با دیدنش اون ته ته های دلم غلغلکی کرد……..

با نگاهی به چشمان براقش توی عکس، لبخندی گل و گشاد روی لبام نشست که تند جمعش کردم………. لیلون می دید منو می کشت و بعد زیرِ ذره بین روانشناسانه کنکاشم میکرد که حالشو نداشتم.

لیلون از پروفایل ماهیار خارج شده گفت: بیشتر نگاه کنی کار دستت میده!!! فعلا پسره ی خل و روانیِ تیمارستان رو بیخیال شو ببینم جواب منو داد یا نه!

صفحه رو برام بالا پایین کرد. برای ماهیار نوشته بود:

سلام صبح قشنگتون عاشقانه……. خوبید؟ آقاهــــــــــه …….. دیدین دختر خوب و حرف گوش کنی شدم و شب دیگه براتون پیام ندادم؟ خودتون گفتین اینجور دخترارو رو هوا می برن ها…… منم منتظرم که یا حق مددی……

الانم فقط پیام دادم صبح بخیر بگم و حالتونو بپرسم وگرنه منظوری نداشتم. فقط …..

این مرضی که دلم میخواد
به هر بهونه ای باهات حرف بزنم
و توی پیوی شما باشم
درمان که نداره، داره؟!

ماهیار پیامهارو دیده جواب نداده بود.

لیلون گفت: بریم صبونه مونو بخوریم. از این پسره ی مارمولک چیزی به ما نمیرسه! پاشو پارلا که تویِ دیوونه ی آسایشگاهی هم خوب بساطی برام راه انداختی! خداروشکر برای من خوش شانس تاس انداختن، روزیم با دوتا دیووووووونه افتاده …….

خندان خودمونو پایین رسوندیم که بابام هم دیشب دیروقت رسیده بود و با مامان توی آشپزخونه بودند.

صورتشو بوسیدم و صبح بخیر و خسته نباشیدی گفته کنارش نشستم.

بابا لیلارو قشنگ تحویل گرفته صحبتهاشون گل انداخت. میگفتن و می خندیدند. ولی من فکرم فقط پیش ماهیار بود!

مطمئن بودم صدرصد دخترایی هستند بخاطر تیپ و قیافه اش بخوان باهاش ارتباط برقرار کنند و دوستی راه بندازن! ولی آیا با تمامشون همین رفتارارو داشت، یا لیلون شانس نیاورده بود و اینهمه بی اهمیت ازش میگذشت!

ولی راستش منکه از این کارش ته دلم قرص شده بود و حالا کمی هم از اینورِ دیوار بهش افتخار میکردم.

پسره ی خرزهره با کاراش کم کم برای خودش جای پایی توی قلبم درست میکرد و اصلا هم خبردار نبود داره چه اتفاقی توی دلم میفته!

بابام دست دور شونه ام انداخته گفت: خوشگل خانومی ما توی فکره!!! چیزی شده؟؟

لبخندی زده گفتم: نه چه اتفاقی! دارم به حرفاتون گوش میدم.

لیلون رو به بابام گفت: آقانادر، خداروشکر تازه از دیروز سرمون خلوت شده و میتونیم بدون درس و کتاب نفسی بکشیم. من کمی خرید دارم. اجازه بدید با پارلا دوتایی بریم. قول میدم ته تغاری خل و چل تون رو صحیح و سالم برش گردونم!

بابام فکری کرده خندید و به لیلون گفت: برین فقط مواظب خودتون باشین. زیادم دیر نکنین. پول هم خواستین از کارتهای بانکیم بردارین که دست عمه جونت هستش!

لیلون درحالیکه از پشت میز بلند میشد کشیده گفت: جووووووونزززززز آقا نادر، دستتون درد نکنه با این عمه خانم مهربون مــــــــــا!!!!

و رو به مامانم ادامه داد: ای عمه پاستیل، ای لواشک، ای ترشک، ای قرقوروت، ای آلبالوخشک که دلم هرلحظه تورو با خوردنت اونم دولپی میخواد، من عاشقِ تمام قد شما عمه جووووووونم با کل کارت بانکی هاتون هستم و قربونتونم میرم!

میشه لطف کنی یه سه چهارتایی کارت پروپیمون برامون ردیف کنی که اووووووووووه بازارو بترکونیم عمه ناناز مــــــــــن؟؟؟

صدای خنده هامون بلند بود که بابام رو به مامان گفت: هرچی میخوان در اختیار‌شون بزار. بزار برن خرید کنن که خستگی امتحانا از تنشون دربره! واقعا حق دارن.

لیلون گفت: باور کنین شوخی کردم. من خودم بحد کافی پول دارم. فقط شما دخملی کم حرفتون رو دریابید!

خندان در جمع کردن میز به مامان کمک کردیم و خودمونو به اتاقم رسوندیم کم کم آماده بشیم.

قبل از لیلون من آنلاین شدم که ووووووآاآآآآآآییییییی تازه دیدم، ماهیار برام صبح اول وقت، یه عکس زیبا از طلوع آفتاب با متنی دل انگیز از صبحت بخیر عزیزم برام فرستاده بود!

تا نشون لیلون دادم شاکی و دادزنان گفت: یهویییییی خاک تو سرش کنن خبر مــــــــــرگش! می مرد از اونا برای منم بفرسته؟؟؟ اصلا منو به حساب نیاورده حالا جوابمو بده!

خندان گفتم: به قول خودت حرص نخور شیرت خشک میشه! نگاه کن ببین شاید جوابتو داده!

لیلون خندان آنلاین شد که گفت: اوووووه جواب داده! چه تیرو تفنگشم برام پره! بینوا لیلون مظلووووووووووم!!!

ماهیار نوشته بود: سلام صبح بخیر………. شما هنوزم پیوی من پلاس هستین؟ مگه نگفتم مزاحم نشین! اینجا هیچ خبری برای شما نیست دست بردار هم نیستین!

لیلون نوشت: سلام بروی ماهتون! یعنی……

تو میگویی پیوی جیز و داغ است..!
ولی پیوی شما چون کوچه باغ است!!!

خبر ندارین پیوی جنابعالی چی هستش، کاش خودتونم دل به دلم میدادین و اینجا خوش بودیم!!! فقط آقاهــــــــــه?? نکنه میخوای بگی از آشنایی با من بدبخت شدی، گریه م میگیره ها!!

راستی قبل از دعوا و کتک کاری، لطف کن بگو با این عکس خوشملت تک شاخِ دلربای کی هستی تو؟؟؟؟؟ خوش بحال طرف خاصت…… آخه منم تک شاخ میخوام اونم فوری و فوتی……

ماهیار: ?? دیشب گفتم فضولیش به شما نیومده! چرا یکی اون اطراف نیست شمارو به چهار قسمت مساوی تقسیم کنه هان؟؟؟

اگه شما اینهمه بیکارین، ولی من کلــــــــــی کار دارم که باید تا غروب تحویل بدم………… الانکه به پیوی من علاقه دارین بلاکتون میکنم اونو نگه دارین برای خودتون و توش خوش باشین….. چون به درد من نمیخوره…..

لیلون: دستتون درد نکنه از اینهمه لطف جناب، که دوست دارین سر به تنم نباشه! پیوی شما هم بدون خودتون که مزه نمیده!!! حالا اونوقت شما چیکاره تشریف دارین با اینهمه کــــــــــار که باید تحویل بدین؟؟؟

ماهیار: فضول بانووووو بنده چوپان هستم و بس!

لیلون: ووووووووووویییییییی من میمیرم برای گاو و گوسفندا و برّه هاشون!!!! الان کروکی محل رو بکشین بیام گوسفنداتونو ببینم باهاشون عکس بندازم!

منم میشم دهقان فداکار شما و براتون ناهار میارم…… شما فقط آدرس بدید، بهانه های ماندن و عاشقی هاتون با من!!!

ماهیار:? حواست باشه اصلا کم نیاری ها پرروووووو!!! ما نخوایم کنار گوسفندامون شمارو ببینیم و عاشقی کنیم چیکار باید بکنیم؟؟؟؟ خدا به راه راست هدایتتون کنه!!!

لیلون: نگران من نباشین. من از بس همچی رو با چشمان چپ اندازم به چپ گرفتم، خدا هم دلش نمیاد منو به راه راست هدایت کنه…….

ماهیار: توصیه میکنم شما قرصهاتونو حتما و دقیقا سروقتش بخورید!

و درجا آفلاین شد.

درحالیکه غش غش می خندیدیم، لیلون گفت: منکه گفتم از این پسروی خرچنگ چیزی به من نمی ماسه! همون بهتر که بیخیالش بشیم و بریم به خریدامون برسیم! آخرش اسم مریض هم رومون گذاشت. فقط بزار یه پیام براش بزارم آنلاین شد خوشش بیاد پسروی زرزروووووو…

براش نوشت: والا خوش اخلاقی هم چیز خوبیه که شما از دریچه شم نگاه نکردین!

خبر مرگم عاشقت شده ام وسط این همه گرفتاری
حرف حرفِ تو است بعد از این،
گور بابای زن سالاری …

خــــــــــدا رحمــــــــــت کند من را،
در آن روزی که رو در رو….
به چشمانت شوم خیره، بگویی: دوستت دارم…!

#محسن_صحت

مواظب خودت باش گودزیلاجانِ بدخلق….

بعد خندان گفت: ببین الان چی میگم! فکر کنم از بازار که برگردیم من بلاکم، بجان خودم و خودت و خودِ مارمولکِ بدقلقش هم میتونم قسم بخورم!!!

با خنده هامون آماده شدیم و اول من از خونه خارج شدم.

خداروشکر کسی نبود. لیلون هم بیرون اومد و درحالیکه شالش رو جلوی صورتش کشیده بود کنارم راه افتاد.

وقتی علتش رو پرسیدم گفت: دیشب که میخواستم به ماهیار پیام بدم، اول تمام عکسهای پروفمو پاکیدم. ولی بعدا متوجه شدم یه عکس کمی نیمرخ که بیشتر صورتمم مشخص بود، یادم رفته بین عکسها مونده.

میترسم دیده باشه و کار دستمون بده. هرچند بعدا یادم افتاد حذفش کردم ولی بازم احتیاط شرط عقله!

فقط از این بی احتیاطی لبی براش ورچیدم و دستمو به عنوان خاک و خل عالم بر سرت، بطرفش حواله کردم.

بعد گفتم: دعا کن فقط ندیده باشه. ولی از یطرفم اونا در طول روز خیلی کم به خونه شون برمیگردن. احتمالش خیلی کمه تورو رو در رو ببینن. راحت باش.

راه افتادیم. برای اینکه مشکل پارک خودرو نداشته باشیم ماشینمو نبردیم و با تاکسی رفت و آمد کردیم.

لیلون واقعا خرید داشت و هرچی دستش میرسید انتخاب میکرد.

منم داشتم عین اسکلا نگاه میکردم که آروم گفتم: لیلون چه خبرته؟؟؟ با این وضع خرید کردنت ، احساس میکنم تصمیم دارن کل تولیدیهای شهرو تعطیل کنن!

لیلون خندان چشم غره ای بهم رفته گفت: جلبک چاقالوی حسووووود به تو چــــــــــه!!! خب تو هم بخر بمن چــــــــــه…….. چشاشو ببین عین گربه شرک داره منو نگاه میکنه…..

فقط خندان نگاش کردم و حتی نتونستم جوابشو بدم!

ساعت 5 بود که عزم برگشتن گردیم. ناهارمونم بیرون خورده بودیم و از تاکسی سر خیابونمون پیاده شدیم.

درحالیکه تمام خریدهامونو بزور حمل میکردیم وارد کوچه مون شدیم و من با دیدن ماشین ماهیار جلوی در خونه شون قلبم ایستاد.

تند گفتم: لیلون بدو تا از خونه شون بیرون نیومده، بریم داخل مارو نبینه….. بدوووووووو!!!!

هنوز تکون زیادی نخورده بودیم ماهیار از درشون خارج شد درحالیکه دستکشهاشو دستش میکرد………

وای اگر یک شب در آغوشم بگیری محشر است
تنگ بین ِ بازوان ِ تو اسیری محشر است

تا تویی ماه ِ تمام ِ هر شب ِ این آسمان
حال و روز ِ کهکشان ِ راه ِ شیری محشر است

شاهبانو! میشود باشم وزیر ِ عاشقت؟
شاهنامه گاه در قطع ِ وزیری محشر است

طرح ِ اسلیمی ِ گُل از خوشخرامی های ِ توست
نقش ِ جای ِ پات بر فرش ِ کویری محشر است

تا بیایی می پرد از سر خماری ِ بهار
دستمالی پشت ِ “شیشه” “گرد”گیری محشر است

کاش میشد پابه پایت از جوانی بگذرم
دست ِ تو باشد عصای ِ دست ِ پیری محشر است

با دیدن ماهیار ………. منکه کلا پاهام به آسفالت یخی کوچه مون چسبید و قلبم …….. اصلا از قلبم خبری نبود……. یا سکته کرده بود، یا احتمالا از سینه ام بیرون جهیده جایی دیگه می تپید……. منکه کلا حسش نمیکردم!!

دستان یخزده ام از زیر دستکشها هم بیحس شده بود و نایلکسهای توی دستمو بزور نگه داشته بودم.

ماهیار هنوز بطرفمون برنگشته بود که لیلا تند زمزمه کرد: اووووووووووووووووه چیکار کنیم الااااااااان؟ چه خاکی به سرمون بریزیم هــــــــــااااااان؟؟؟؟؟؟ ولی مثل اینکه مارو ندیده! من برمیگردم سر خیابون و هرزمان رفت میام خونه. تو راحت برو خونه تون و اصلا بطرفم هم برنگرد!!

با دهن خشکم گفتم: کجا داری میری؟؟؟؟ چرا خیابون؟؟؟

عاصی جواب داد: نه پس سرِ سر قبرم ایشالاآآآآآآآآآآآآآآا ………. اونم با دسته گل و کلی خرید!!! خب کجارو دارم برم، دوری توی خیابون با کوچه هاش میزنم و برمیگردم. تووووووو بروووووووو…

چنان سرجام میخ شده بودم که فکر کنم لیلون با وسایل دستش منو بجلو هل داد که راه افتادم، وگرنه همچنان هنگیده وسط کوچه می ایستادم که می ایستادم!!!!!

تا قدم اول رو بزور جلو گذاشتم و لیلون درحال برگشتن بود، ماهیار بطرفمون برگشت.

نمیدونم چی دید و چه جوری دید، فقط میدونم نگاهش بطرفمون بود و منم آرام و بیحال به آهستگی جلو رفتم و دیگه نایستادم!!!!

حالی داشتم انگار کار خلافی کرده بودم و درحال لو رفتن بودم.

فقط جلو میرفتم. از پشت سرم و لیلون خبری نداشتم در چه اوضاعی هستش! نگاهم به ماهیار بود که هم بمن نگاه میکرد و هم نگاهش در سرِ کوچه می چرخید. حتما به لیلون نگاه میکرد.

پاهام چنان لرزش داشت کم موند وسط کوچه داد بزنم: دختره ی الآآآآآآآآآآآآآآآآآغ، خوبه تو رو ببرن دزدی و غارت……… همون اول ورود که خودتو زرد میکنی، این چه وضعشههههه آخهههههههههههه!!! حالا به کسی چه مربوطه تو داشتی با یکی از دوست و فامیلات میومدی خونه تون……… خاک اونم از نوع نرم و سیاهش بر گور نداشته و نیم متری تنگ و تاریکت بکنن دختره ی دست و پاچلفتی چلمــــــــــن………

در همین فحش دادنهام بودم که کم کم به ماهیار نزدیک میشدم.

دیگه نزدیکتر بودم و نگاهم بهش نبود! ولی در اون سرما از گونه هام که گزگز میکرد آتیش بیرون می جهید!

دل توی دلم نبود و همچنان کنار ماشینش ایستاده بود.
سری به آهستگی برا‌ش پایین آورده لبام تکونی خورد و صدای سلامی ازشون بیرون اومد.

با متانت تمام جواب سلاممو داده گفت: پارلا؟؟؟؟

بطرفش برگشتم. نگام توی چشماش افتاد که در کنار اونهمه مهر و محبت، پراز سوال بود!!!!

چیزی نگفتم و فقط نگاش کردم.

ابرویی بالا انداخته پرسید: کی بود یهویی برگشت؟ همون لحظه که می چرخید، حس کردم یه جورایی آشناست و جایی دیدمش!

فقط نفس گره خوردمو بزور فرو دادم و دندونامو بهم فشردم.

یعنی دختر گیج هم نوبر بود بخدا!!!! اصلا از لیلا اینهمه انتظار نداشتم سوتی بده که ……..

ولی بجای جواب جفت ابروهامو شاکی براش بالا بردم و لبامو ورچیدم یعنی جــــــــــان؟؟؟؟؟؟؟

لبخندی زده گفت: اینجوری نگام نکن. توی دلتم داد نزن چقده فضولم ها!!! ولی خب…… کمی به اونایی که اطراف تو میچرخن حساسم همین……… میگی کی بود؟

در همین لحظه صدای باز شدن در یکی از همسایه ها بلند شد که تند کلیدمو به در انداخته، درو باز کردم و وارد خونه شدم.

درو که بستم نفسمو محکم بیرون دادم. خوب جسته بودم………. شکــــــــــر…..

همونجا پشت در ایستاده بودم که صدای سلام احوالپرسی توی کوچه بگوشم رسید! ماهیار و همسایه ی چند در اونورترمون بودند. بعد صدای بسته شدن در ماشینش بگوشم خورد که حتما سوارش شده بود.

لحظه ای نگذشته بود گوشیم زنگ خورد.

با دیدن اسم گودزیلای همسایه لرزشهای قلبم دوباره بدتر شد. این چــــــــــرا دست بردار نبود آخهههههههه…. یکیم نبود بهش بگه به تو چه من دارم چیکار میکنم، کجا میرم با کی میرم …….

جواب دادم که گفت: بابت مزاحمتم پوزش، ولی دختر همسایه جوابمو ندادی! کی بود اون دوستت که بنظرم خیلی آشنا اومد! باور کن بدجور رو مخم داره قدم رو میره که باید جوابشو پیدا کنم……. وگرنه آروم نمیگیرم!!!

چشمامو محکم بهم فشردم. آهی از درونم سر بر آورد! ووووووووآآآآآآآآیییییییی خدای من، تا شناختن لیلا فقط چند قدم کوچولو مونده بود!

آب نداشته ی دهنمو قورت داده شاکی گفتم: آخه چرا؟؟؟؟؟؟ یعنی من حق ندارم با یکی از دوستام بیرون برم و باید اینجوری سین جیم هم بشم، حالا به پسر همسایه هم جواب پس بدم؟؟؟

لحظه ای سکوت کرد…… سکوت….. بعد جواب داد: الان فقط دلم میخواد بهت بگم دررررررررد و وررررررررررم و کوووووووفت……… منکه بهت گفتم علت سوالم چیه تو باز ناراحت میشی! بــــــــــابــــــــــا این دختر کمی برام شناسه و من دیدمش! کجا دیدمش رو دارم دنبالش میگردم، با تو و دوستات کاری ندارم که!!!!

تو میتونی تا قیام قیامت راحت باشی با دوستات، ولی من میخوام و باید بدونم تو با کی می پری، کجا می پری، چه جوری می پری، چه زمانی می پری ……. که اینم اخم و تخم و دعوا و ابرو پریدن لازم نداره، یه گریه ی بلندبالا با جیغ و داد لازم داره همین…….

خندیدم. خودشم خندید. گفت الان جوابمو میدی عسل ماهیار؟؟؟؟

راستش از حرفش دل ضعفه گرفتم! 
ولی تند حواسمو جمع کردم که الان باید یه دروغ مصلحتی روبراه میکردم! خیلی بهمون نزدیک بود……. خیلیییییییی!

گفتم: هرچند خودم بچه نیستم و اختیار کارامو دارم، پدر مادرمم شکر خدا حی و حاضر و سلامت هستن که به دخترشون و رفت آمدهاش رسیدگی کنن ولی خب اینبار جوابتونو میدم……. فقط اینبار……!

دوستم بود خونه شون چند کوچه بالاتره که هم دانشگاهی هم هستیم. همدیگه رو بیرون دیدیم و با هم برگشتیم خونه! الانم داشت میرفت خونه شون همین!

سکوت کرد! ……. بازم سکوت…… حتما داشت فکر میکرد…..

با ‌شیطنت گفتم: حتما آمار تمام دخترای محل، باضافه ی دخترای کل شهرو دارین که اینجوری سرچ میکنین. موفق باشید. بااجازه تون، یادتون افتاد کیه به منم خبر بدین!!!

بدون حرف اضافه ای جواب داد: خدا نگهدارت…….. ولی چرا…….. بیخیال…….

و گوشیش قطع شد.

خداروشکر فعلا خوب دررفته بودم، ولی نگران لیلا بودم کجاست و با وسایل دستش کجاها آواره شده!

صدای دنده عقب رفتن آژان محله مون به گوش خورد. داشت میرفت.
آروم از چشمی در نگاهی به کوچه انداختم که رفتن ماهیارو دیدم و جای بسی خوشبختی بود.

همون پشت در منتظر لیلا شدم. هرجا بود الان پیداش میشد. نمیتونستم تنهایی وارد خونه بشم و جواب مامانو ندم!!! چیزی نداشتم بگم آخه……..

به لیلون هم اگه زنگ میزدم باید تمام وسایلشو زمین میذاشت تا جواب بده! پس فقط منتظر موندم ببینم آخر عاقبت این کار چی میشه!!!

کمی گذشت و از هیشکی خبری نشد.

اجبارا زنگ زدم که لیلون درجا جواب داد. گفتم: کجایی آخه تووووووو! گودزیلا رفته برگرد!

عاصی و کمی دادزنان گفت: ببخشید دیوووووووونه خودتــــــــــی ها، کجــــــــــا رفتــــــــــه!!!! سر کوچه توی ماشینش نشسته، مثل اینکه منتظره برم خودمو بهش معرفی کنم، حالا کارت ملی خودمم نشونش بدم!!!

تا بره میام خونه نگران نباش. یه گوشه ای پیدا کردم و دارم دیدش میزنم که تو چشم هم نباشم!

دوباره پاهام به لرزه افتاده بود که گفت: آاآآآهــــــــــان مثل اینکه راه افتاد……… رفــــــــــت! خداروشکر. درو باز کن که رسیدم.

دقیقه ای نگذشته بود زلزله ی خودم خندان وارد شد.

تا درو بستم گفت: بابا این دیگه کیه تورو پیدا کرده از آسمون رو سرت خراب شده!!!! اصلا نمیشه پیچوند و سرشو کلاه گذاشت!!! عجب گیری میده به آدم!!!! حالا خوبه قیافه مو خوب ندید وگرنه رودرو که آبرو واسمون نمی موند و هزارتا لاتاییلات برامون ردیف میکرد.

گفتم: بله دیگه، با گیج بازی توووووووو قشنگ عکس جنابعالی رو دیده و کم مونده بفهمه چی به چیه!!!! ولی لیلا ووووواآآآآآآآآآآایییییی به روزیکه بفهمه چیکار کردیم! فکر کنم از راه دور ترورم کنه!

لیلون خندان راه افتاده گفت: والا من به ترورت خیلی خیلیممممممممم راضیم که یهویی چند گلوله و تماممممم میکنی و آسوده. میترسم یه کار دیگه بکنه که…….. واویلآآآآآآآآآآ تحملشو نداریییییییییی که !!!

چشمام گرد شد!!! گفتم: خجالت بکش لیلون………. این چه حرفیه!!!

خندان بطرفم برگشته گفت: خــــــــــاک تو سر منحرفت بکنم! منظورم این بود بفهمه ناراحت بشه و خودشو ازت دریغ کنه، دور نگه داره که اونوقت تو کارت زاره تا فراموشش‌ کنی!

من کور نیستم و می بینم تو این مدت عادت کردی شب با شب بخیرها‌ و آهنگا‌ش بخوابی و صبح با صبح بخیرها و آهنگا‌ش بیدار بشی……. کارت سخت میشه این مارمولک نباشه….

سری تکون داده گفتم: همش خیالات تو هستش و اصلا هم همچین چیزی نداریم. بیخیال بابا!!!!

وارد خونه شدیم. ولی فکرم فقط پیش حرفهای لیلون بود……… راست میگفت…….. اولین پیوی که بعداز آنلاین شدن سرک می کشیدم مال ماهیار بود…….. پیامهاشو بارها و بارها میخوندم و آهنگاشو از بس گوش میکردم حفظ بودم……… ولی خب با تمام اینا راهمون جدا بود……….

فقط وای به روزیکه می فهمید………… بی اختیار سرمو تکون دادم……..

خریدهامونو وسط پذیرایی تلمبار کردیم…………

لیلون آواز سر داد: عمه اعظمی جووووووووووونم سرِ خرمنه که خدا رسونده……….. خودتو برسون هرچی لازم داشتی بردار…….
خــــــــــونه دارو بچــــــــــه دار،
زنبیلو بردار و بیارررررررررررر ……..

مامان که به خریدهامون……. البته خریدهای لیلون نگاه میکرد متعجب گفت: ببینم توی اخبار خبری از کن فیکون شدن بازار و ……. شنیدین شما؟؟؟ چه خبرت بود عزیز عمه!!! تو که کل بازارو جمعش کردی!!!

لیلون گفت: والا عمه دروغ چرا، اولا درسهام فشرده هستش زیاد وقت نمیکنم برم بازار، دوما این بار تونستم اخوی گرام شمارو خوب تیغ بزنم گفتم دلی از عزا درآرم همین……. خیلی وقت بود خرید نکرده بودم دلم داشت رسما می پوسید…….. خودتون که میدونین دخترجماعت هستش با خریدهاش که تنها دلخوشی شونه…..

مامان کمک کرد تمام خریدهاشو مرتب جمع کردیم و به اتاقم بردیم.

تا رسیدیم روی تخت تلپ شدیم که اول از همه آنلاین شد ببینه بلاکش کرده یا نه؟

بلاکش نکرده بود ولی جوابی هم نداده بود!

لیلون گفت: ما که فعلا به حول و قوه ی خدا از خطر جستیم. ولی ادامه دادنش اونم با ترس و لرز کار بیهوده ای هستش، خودت میدونی با پسر همسایه تون بمن چهههههههه!

حالام فقط من ماتم چرا این پسره قسمت کرم خورده و خرابش نصیب من شده که اصلا به حسابم نمیاره، یه پیام هم بهش میدم و دیگه تمــــــــــام!

منکه داشتم قاه قاه به حرفش میخندیدم نوشت:

دلتنــگی یـعنـی
تـو صفـحہ چتـش منتظـرش باشی
ولـی پیــامـی نیــاد …

امــــــــــا…..

تنها ماندن با خود مزخــــــــــرفم…..
بهتر از بودن با بعضیــــــــــاس….

خدا نگهدارتون جناب گودزیلا…..

بعد برگشته رو بمن با چشم و ابرویی کج گفت: هی خله……. وقتی دیدی کسی مثل نوک پرگار همه جوره پات وایستاده ، دورش نزن……… دورش بگرد…… تنها وصیتم اینه برات……. تمام…….

دلم …… قلبم……. روحم…… تمام وجودم……. با این حرف لیلون به لرزه دراومد……. ولی بابام ……… اونو باید چیکارش میکردم…….

صورتمو برگردوندم و اشکای جمع شده توی چشممو با نوک انگشتم ستردم……

کلماتم را
در جوی سحر می‌شویم
لحظه‌هایم را
در روشنی باران‌ها

تا برای تو شعری بسرایم، روشن
تا که بی‌دغدغه بی‌ابهام
سخنانم را
در حضور باد
این سالک دشت و هامون
با تو بی‌پرده بگویم
که تو را
دوست می‌دارم تا مرز جنون .

حق با لیلون بود…… ماهیار کسی بود که باید پاش می ایستادم…….. ولی……. ولی…….. کو چاره ای…..

صدای لیلون بلند شد که ادامه داد: ولی با تمام تفاسیر قشنگ من در مورد گودزیلای همسایه تون، لطفا هرزمان بهش راه دادی و باهاش حرفیدی، از عوض من بهش بگو خیلیییییییییییییی خرررررررررررررررره…….. خیلی دلمو شکوند که اصلا توجهی بهم نکرد پسره ی بزمجههههههههههه……..

خندیدم……… بلند خندیدم……… از ته دلم خندیدم……… جوری خندیدم که اشکای راه افتاده ام به حساب خنده گذاشته شد و لیلون هم همراه من خندید…….. و ذوق کرد………

اونشب هم بنا به توصیه و خواست لیلون، گوشه ی نورگیرم رو کنار زدیم و اومدن ماهیارو در تاریکی نگاه کردیم.

وسط حیاطشون ایستاد و نگاهشو به اتاق تاریکم دوخت!!! نگاه کرد و نگاه کرد ……. بعد آروم به طرف خونه شون راه افتاد……..

موقع خواب بود که در جواب لیلون فقط یک کلمه نوشت: خدانگهدارتون……..

که لیلون با خشم تمام اینجور معنی کرد و با حرص بهم گفت: دیدی به زبان خودش بهم گفت گورمو گم کنم پسره ی بی تربیت بی ادب……….. که الههههههههی کله پا زمین گرم بخوره و خبر رگ به رگ شدن تمام بدنش با آخ و اوخش به گوشمون برسه بلکه دلمون خنک شه و آروم بگیره……..

اما ماهیار برای من نوشت: دیدنت امروز مهمترین اتفاق و پیشامد زندگیم بود که روزها در آرزویش بودم……… اگه بدونی با رخ به رخ شدنِ چهره ی نگارم و دیدنش چه آروم گرفته بودم………

بعداز دیدن چهره ی ماه وَشت، هرچند سوالهای زیادم بی جواب موند، ولی بحدی آرامش داشتم که تمام کارام بروفق مرادم می چرخید و من چه خوشحال بودم از داشتن……. بودن…… دیدن…… و قیافه ی دلربای تو نازنینمممممممممممممم……

الان که به خانه برگشته ام طبق معمول اولین نگاهم در بدو ورود به اتاقت بود که ……… خاموش بودی! و من چه دلتنگانه امید نوری از این بتکده ی خودم را داشتم

یک نفر نیست بپرسد از من …

که تو از پنجره‌ عشق

چه‌ها می‌خواهی؟!

#قیصر_امین_پور

کاش همیشه همیشه………. همیشه چراغ اتاقت روشن باشد و امیدی بیدار در من مایه ی آسایشم که هستی و هستی و خواهی بود برای ابد………….

‌‌ﻣﻦ ﭼﻪ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ
ﺩﺭﮎ ﮐﻨﻨﺪ ﺁﺱ ﺗﻮﯾﯽ

ﻣﺎﻩ ﺗﻮﯾﯽ، ﺷﺎﻩ ﺗﻮﯾﯽ
ﻧﮕﯿﻦ ﻭ ﺍﻟﻤﺎﺱ ﺗﻮﯾﯽ

ﺍﺯ ﺳﺮ ﺧﻮﺩ ﺑﺪﺭ ﮐﻨﻨﺪ
ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﺨﺎﻃﺐ ﻣﻨﻨﺪ

ﺑﯿﺎ ﺑﮕﻮ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻭ ﺁﻥ
ﻣﺨﺎﻃﺐ ﺧﺎﺹ ﺗﻮﯾــــــــــﯽ …..

عشق ماهیار……. آروم و قرار ماهیار……. همه ی ماهیار…… آروم بخوابی ……. فقط اینو بدون دیدار لحظه به لحظه ات تمام آرزوی منه…….. 

آهنگ قشنگی برات میفرستم گوش و بخواب قلب من

و آهنگ قشنگی فرستاده بود که درجا زدم دانلود بشه!

نگاهی به لیلون انداختم که گفت: بازم به شدیدترین وجه ممکن سر حرفم هستم. دیدیش حتما از طرف من، اون کلمه زیبای بالایی که روش گذاشتم رو تقدیمش کن پسره ی بیریخت بدردنخور روووووو……..

ولی خودمونیم، همینجام همچی تموم بشه بازم ما چند قدم جلوتریم قبل از اینکه جنگ جهانی راه بیفته و اعصاب همه داغون بشه……. پس دیگه بیخیال ماهیار و پیام دادن…….

دیگه لیلون به ماهیار پیامی نداد و به خیال خودمون همچی به خوبی و خوشی تموم شد!!!

با لیلون که چند روزی مهمونمون بود، کنار هم خوش بودیم. میگفتیم ….. میخندیدیم……. میخوردیم….. میخوابیدم……

فقط تنها چیزی که اصلا در موردش حرفی نمیزدیم و کلا نظری در موردش نداشتیم بیرون رفتن و خارج شدن از خونه بود که در کل بیخیالش بودیم…….

با کاری که کرده بودیم و ماهیارو حساس، خونه مون امن ترین جای دنیا برامون بود و همون بهتر کنار هم بیرون دیده نمی شدیم که گاهی تمام امار و ارقاممون غلط از آب در میومد و ماهیار درجا سر می رسید…..

5 روز از بودن لیلون خونه مون میگذشت و کنارش روزهای فرح بخشی رو می گذروندیم.

اونروز عصر لیلون پیشنهاد داد: جلبک جان، اون لاکهایی که تازه خریدیم رو بیار امتحانشون کنیم! از بیکاری که بهتره…….. دیگه ماهیاری هم نداریم بهش پیام بدیم و صداشو دربیاریم……… تو همکه همچنان روزه ی سکوت گرفتی و اجازه نمیدی اون بیچاره آهش در بیاد کمی بیشتر خودنمایی کنه……

لاکها رو کنار هم چیدیم و در انواع و اقسام رنگها امتحان میکردیم……… حالا هی پاک کرده دوباره طرح های جدیدی ابداع میکردیم و می خندیدم……..

مامانم که با ظرفی میوه وارد اتاقم شده بود اخمهاشو در هم کشیده بلند گفت: فقط زمین و زمان رو بهم بدوزین ها!!!!! ببینم شما واقعا می تونید در همچین هوای مسمومی نفس بکشید؟؟؟؟؟ این چه وضعیه راه انداختید آخه…….

لیلون خندان گفت: اووووووووووخ عمه جووونی، تولــــــــــوخدا ناراحت نشید…… شمام بیاین کمی لاک بزنین ببینین چه کیفی داره و آدم چقده با ذوق کردناش جوونتر میشه………… باور کنین راحت هم پاک میشن که اصلا جای نگرانی نیست.

مامان میوه هارو روی میزم گذاشته گفت: والا فعلا که من دارم با بوی زمخت لاکهاتون خفه میشم…… حالا ذوق و جوون شدنش پیشکش که دیگه به اونجاها نمیکشه……..

بعد دست برد و قشنگ پرده های اتاق منو باز کرده ادامه داد: امروز هوا بحدی خوب و ملایم بود، فقط جان میداد برای قدم زدن…….. ولی نمیدونم شما دوتا تنبل چرا فقط چپیدین توی اتاقتونو و اصلا بیرونم نمیرین……..

لیلون تند گفت: باور کنین عمه با درس و دانشگاه، بحدی روزهامون بیرون از خونه میگذره که من یکی حاضر نیستم دیگه اسم بیرونو بیارم مخصوصا توی این سرما با شالاپ شلوپ خیابونای برفی……

مامانم که پرده هارو کنار زده پنجره رو طاق به طاق باز میکرد گفت: کدوم شالاپ شولوپ لیلاجان!!!! هوا بحدی عالیه اصلا حسی از زمستان توش نیست!

امروزم شما از بس نشستین توی اتاقتون، حتی به حیاط هم سری نزدین چه برسه به خیابونا……….. انگاری هوای عید می مونه …….. آدم فقط میخواد بره بیرون برای قدم زنی و نفس کشیدن…..

و پنجره های اتاقم قشنگ باز شد……

هوایی که داخل اتاق پیچید واقعا عالی و نفسگیر بود!
انگار روح تازه ای در زندگیم دمیده شد.

دستامو باز کردم و با نفس عمیقی، قشنگ خستگی رو از تنم دور کردم.

مامان گفت: بلند که شدین، فقط شالی سرتون بندازین از بیرون دیده نشین. بزارین کمی پنجره باز باشه و هوای اتاق عوص بشه……. بعدا می بندین!

مامان از اتاق خارج شد و من شالی سرم انداخته جلوی پنجره رفتم.

اول از همه نگاهی به حیاط ماهیار اینا انداختم که با منظره ی زمستانیش سوت و کور بود.

نگاهم جایی جلوی درشون نشست که همیشه از اونجا به اتاقم نگاه میکرد و ……..

دلم از دلتنگی لرزید…….. درسته پیامهاش هر صبح و شب می رسید و لحظه ای ترک نشده بود، ولی آخرین باری که دیده بودمش………..

کاش کمی بیشتر نگاش میکردم و الان………. دلم تسکینی میخواست بیشتر از جنس دیدار و آرامش!

از دلم گذشت:

اين هوای زیبا و دلفریب

حوصله ای مي خواهد از جنس تــــــــــو

كه بی تــــــــــو ندارمش

باز شدن چشامو حس کردم. یعنی اوضاعم کم کم به شاعری هم کشیده بود!!!!!

لیلون کنارم ایستاد. بطرفش برگشتم. شال قرمزرنگی سرش انداخته بود که خیلیم بهش میومد.

خندان خودشو بهم چسبونده ناخنهاشو نشونم داد و گفت: هی دیوونه، من شالمو با لاکم ست کردم ……. یاد بگیر شاید روزی به دردت بخوره…….
و خوند:

دامن قرمز به تن کن، دلرباتر می شوی
باز موها را دو گیس بافه کن، زیباتر می شوی

سرمه مشکی، سایه آبی، لاک ناخن جگری
وای اگر اینگونه باشی تو، بلاتر می شوی

می خندیدم که لحظه ای چشمم به ناهید خانم مامان ماهیار افتاد به حیاطشون اومده بود.

مانتو شلوار تنش و کیف دستش بود. مثل اینکه بیرون میرفت. زن پنجاه ساله ی مهربون، با قیافه ی قشنگ و خواستنیش که کمی هم قیافه ی ماهیار در چهره اش نمود داشت.

بینی و لبهای ماهیار خیلی شبیه مامانش بود.

نگاهش بالا اومد و به ما دوتا افتاد. لبخندی بهمون زد که سلام دادیم.

جوابمون رو داد و شروع به احوالپرسی کرد، منم همچنان درحال پاسخگویی بودم…………….

نگاهم چرخید…… آخرین پله رو یکی از پسرا پایین اومد و بطرفمون برگشت……..

ووووووووووووآآآآآآاییییییی خدای من کامیار…….. نــــــــــه….. نــــــــــه ماهیــــــــــار بوووووووود…..

تا ما بتونیم خودمونو جمع کنیم در آنی بطرفمون برگشته بود و در لحظه ای نگاهش ……….. فکر کنم اصلا منو ندید……. چون نگاهش روی صورت لیلون زوم شد……….

جمع شدن ابروهاش……… به خشم نشستن نگاهش…… مشت شدن آنی انگشتاش…….. به سیاهی زدن صورتش………..

آروم چشمامو بستم…….. خارج از تحملم بود……

دست سرد و یخزده ی لیلون انگشتامو پشت پنجره فشرد…….

هرکاری کردم دستم جمع نشد جوابشو بدم…. …….. دیگه تموم بودیم………. دیگه همچی لو رفته بود……… اینبار……… ماهیار ……….. کاملا شناخته بود……… دیگه دروغ مصلحتی هم جوابگو نبود…….. کاش………… کاش فرصتی برای دفاع از خودم داشتم که …….. اونم نداشتم………..

ماهیار نگاهش روی صورتم نشست……. فقط سری آرام….. آرام….. در نهایت تاسف….. پراز غم……. غم…… اندوه برام تکون داد و دیگه هیچییییییی….

ناهید خانم چرخیده گفت: ماهیارجان دیرمون شد بریم پسرم…..

همه ی این اتفاقها فقط در نصف دقیقه ای براه شده بود و در همون چند ثانیه همچی بهم ریخته بود……

راه افتادند……. ماهیار دیگه بطرفم برنگشت…… ماهیار دیگه نگام نکرد……..

فقط میدونم نگاهم…… چشمان سوزانم به دنبالش خیره مونده بود…….

پیامکی برام رسید. توی ماشین برام نوشته بود:

گاهی فقط باید گفت افســــــــــوس…..

تا پیامشو خوندم کم موند زانوهام تا بشه……. داشتم خفه ….. خفه….. خفه میشدم…

نگاه اشکیم روی صورت بهتزده ی لیلون نشست که با رنگی پریده نگام میکرد…..

آروم گفتم:
بگو شده تاحالا از بُغضِ زیاد، پاهات شُل بشه نتونی وایسی؟؟؟؟……

شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی‌ست
که آنچه در سر من نیست بیم رسوایی‌ست

چه غم که خلق به حسن تو عیب می‌گیرند
همیشه زخم زبان خون‌بهای زیبایی‌ست

اگر خیال تماشاست در سرت بشتاب
که آبشارم و افتادنم تماشایی‌ست

شباهت تو و من هرچه بود ثابت کرد
که فصل مشترک عشق و عقل، تنهایی‌ست

کنون اگرچه کویرم، هنوز در سر من
صدای پر زدن مرغ‌های دریایی‌ست

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن