خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان باغ عشق / رمان باغ عشق پارت 17

رمان باغ عشق پارت 17

رمان باغ عشق

جهت مشاهده بترتیب رمان با غ عشق از اینجا کلیک کنید ویا به قسمت منو یا دسته بندی سایت رفته و اسم رمان مورد نظرتون را پیدا کنید با تشکر

احسان با جدیت نگاهم کرد و گفت : خودت کردى که لعنت برخودت باد!. و اینبار اون شروع کرد به خندیدن.

_من نمى خواستم وقتى دارم درس میخوانم تو کنارم باشى و یا توبهم آموزش بدى! دلیلش همین بود که کمكت را رد مى کردم!.

احسان یكى از ابروهایش را بالا انداخت و متعجب گفت : چرا؟!

_خوب وقتى تو پیشم باشى و بخوام درس بخوانم، چیزى از درس نمى فهمم!

همین یك جمله براى خوشحال کردن احسان کافى بود، درحالى که تبسم روى لبش لحظه به لحظه باز تر مى شد سرتا پایم را برانداز کرد و با همان برق خاصى که درچشمانش خودنمایى مى کرد گفت : چرا، فكرت به جاهاى دیگه مى ره!. و ریز ریز خندید

دهانم باز ماند و مردود ماندم و سپس با مِِن و مِِن گفتم : چه ربطى داره آخه، هیچم اینطور نیست!

اینبار بلند و مستانه شروع کرد به خندیدن، حالا نخند کى بخند!. با عصبانیت غریدم :

احسان؟..بس کن

 اما اون بى توجه به من قاه قاه مى خندید و هیچكس جلودارش نبود. کمى گذشت که صداى خنده هایش بند امد و با مكثى کوتاه گفت :

 

_احسان_دیرم شدم، من باید برم.

چشمكى شیطون برایم زد و همانطور که با خنده عقب عقب به طرف در رفت ، همزمان گفت : توام نگران نباش قول میدم به توام تو درسات کمك کنم و یكبار دیگر به کمك من  در کنكور شرکت کنى، شاید اینبار به رشته ى موردعلاقه ات برسى. البته اگر تا اون موقعه درکنار من بودن عقل را  از سرت نپراند!

و ریز ریز خنده اش بلندشد. با عصبانیت به طرف صندلى فلزى روى ایوان دویدم و بالشت روشو برداشتم و به طرف احسان پرتش کردم! او بایك حرکت بالشت را روى هوا قاپید و درحالى که دستانش را به نشانه ى تسلیم بالا گرفته بود در میان خنده، بریده بریده گفت :

باشه..باشه..ببخشید. حواسم نبود چى گفتم!

و بازهم صداى خنده اش بالا رفت و سوت زنان با خوشحالى از اتاق خارج شد. احمق!. ببین تورو خدا من مغرور ، من پرجذبه و مرموز بخاطر یه پسر به کجا رسیدم که اعتراف  به عشق مى کنم!.

نكنه بخاطر این نچسب مجنون شدم!. وایى خداجون خودت کمكم کن!

 ***

_غروب قشنگیه،نه؟

با شنیدن صداى دل انگیز احسان از افكار دور و درازم بیرون امدم و نگاهم را از پرترۀ جادویى و بى نظیر خالق نقش آفرین بر او گرفتم و از زیرچشم به سوى او نظر انداختم که در نزدیكم ایستاده بود و نگاهش در سایه روشن نارنجى غروب و آبى دریا گم شده بود. از دیدن این صحنه بى اختیار قلبم در سینه لرزید و دچار هیجان شدم!

_احسان_نمیخواى جواب بدى؟!

من از ترس آن که مبادا احسان پى به حالم ببرد، سرم را زیر انداختم و سكوت اختیار کردم.

_احسان_چقدر سربه زیر و کم حرف شدى؛ تا چند ساعت قبل که نگاه بران و نطق گویایى براى سخنرانى داشتید.

من که دیگر نمى توانستم طاقت بیاورم و بى دلیل زیربار این همه تهمت و مهملات خرد شوم ، بالاخره زبان باز کردم و گفتم : میشه حداقل واسه پنج دقیقه ام که شده حرف از سیما نزنیم؟ بگذار فقط بخاطر چند دقیقه ام که شده به خودمون فكر کنیم و دور از زندگى باشیم.

251

احسان باخنده خودش را بهم نزدیكتر کرد و بوسه اى بر فرق سرم زد و همراهش بر موهاى بلند بلوندم دستى کشید.

_احسان_گر دهى بوسه به لب هاى اسیرى چه شود گردهى هدیه گلى را به کویرى چه شود خادم طرز نگاه تو و چشمان توام ندهى راه به هر شاه و وزیرى چه شود مملو از عاطفه ام مهر در اندیشه بكن بوسه را از من مرغوب بگیرى چه شود

سال ها در طلب بگذرد و پیر شدم، گر جوانى بدهى حال به پیرى چه شود.

به چشمانش که در نور نارنجى خورشید درحال غروب و پنهان شدنش پشت آب دریا، رنگ عسلى خاصى از خودش گرفته بود زل زدم. وقتى به چشمانش نگاه مى کردم تنم مى لرزید و در حدقه براق چشمانش عكس خودم را میدیدم. نمیتونستم باهاش صادق نباشم. نمیتونستم عشق و علاقه اى که نسبت بهش داشتم را پنهان کنم!. بادى که از لابه لاى موج هاى شدید دریا مى وزید دلچسب بود و با موهاى بلندم بازى مى کرد و همانند دریاى خشن موج و پیچ و تاب بهشون میداد.

سرم را بر روى شونه ى احسان تكیه دادم و به دریاى بى امان خیره شدم که باعصبانیت به کمك موج هاى شدیدش سیلى به صخره هاى لب ساحل مى زد و صداى وحشت ناکى از خودش تولید مى کرد و گاهى هم انقدر شدت موج ها زیاد بود که قطرارت شور و خنك آب به هوا پرتاب مى شدن و بر روى لبان خشك و چهره ى من و احسان فرود مى آمدند!.براى لحظه اى چشمانم را برهم فشردم و نفس عمیقى کشیدم. صداى مرغان دریایى همچون لالایى گوش نواز همه جارا فرا گرفته بود و محیط دریا را رویایى تر کرده بود. بوى بد ماهى و آب شور دریا بینى ام را آزار. اما واقعا همین بوام برایم لذت بخش بود!. کنار احسان بودن حتى در سخت ترین و بدترین شرایط هم لذت داشت!.

کمى گذشت که بایاد آورى ساعت و زمان سرم را از شونه اش کندم و به چشمانش نگریستم.

خورشید کاملا غروب کرده بود.

_داره دیر میشه. پدربزرگ گوشزد کرد که حتما همه براى مهمانى امشب آماده باشیم.

به دنبال حرفم خواستم از جایم بلندشوم که احسان مانعم شد و با هردو دستاش دستانم را گرفت.

کمى مكث کرد و یكى از دستاشو بالا اورد و روى پیشانى و ابروهایم گذاشت و آروم آروم لمسشون کرد.

_احسان_وقتى باتوام آرزو مى کنم زمان متوقف شود. نگذرد. وایسه!. دوست ندارم هیچوقت لحظه اى که کنارمى به اتمام برسد. هرچقدرم نگاهت کنم بازهم واسه ام تازگى دارى و هیچوقت از نگاه کردنت خسته نخواهم شد. تو بهارى. پر از رنگ و شور هیجان!.

به دنبال حرفش همانطور که ابروهامو لمس مى کرد گفت : ابروانت همانند کمانى است و مژه هایت تیرى زهرآلود که باهربار پلك زدنت، تیرهاى شدیدى را به سمت قلب من پرت مى کنند و روحم را خراش میدهند!.

دستش را پایین تر آورد و روى پلك هایم کشید و درهمان حال گفت : چشمان عسلى افسونگرت هر چیز و هرکسى را جادو مى کند و تحت تاثیرخودش قرار میدهد. همانطور که نوك انگشتانش را روى صورتم پایین ترمى اورد روى گونه ام ثابت نگهداشت: گونه هاى برجسته سرخ ات ، که وقتى میخندى و دندان هاى سفیدت بیرون مى آیند حرکت مى کنند و دل هرکس را به دنبال خودش مى کشد، مى لرزاند، مى رنجاند!.

دستش را روى لبانم گذاشت و آب دهانش را باصدا قورت داد و اینبار گفت : لب هاى شیرون و به طعم عسلت همانند غنچه ى گل سرخ و زیباست که بر روى پوست سفید تو خودنمایى مى کند!.تو بهارى. تو لطافت هوارو درخودت دارى، تو لطیفى مثل بارون. رنگین کمان من!. 

دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و تبسم شادى برلبانم نقش بست!. براى آنكه تحت تاثیر نگاه و حرفاى زیبایش قرار نگیرم رویم را ازش برگرداندم و از جایم بلند شدم. گونه هام آتش گرفته بود و حرارت بدنم بالا رفت. میتونستم حرکت قطرات عرق را بر روى کمر و پیشانى ام احساس کنم.

دستى بر صورتم کشیدم و با یك نفس عمیق گفتم : بهتره بلندشى. هوا داره یواش یواش تاریك میشه!.باید قبل از تاریك شدنش برسیم خونه!

و درادامه سلانه سلانه مسیر دریارا به سمت جاده پیش گرفتم و به سختى بر روى شن و ماسه ها به راه افتادم.

وارد ویلا شدیم و مستقیم به طرف اتاقم رفتم و سریع مشغول اماده شدن واسه رفتن به مهمانى امشب شدم. احسان یك دست کت و شلوار مشكى خوش دوخت بایك پیراهن سفید جذب که اندامش را به خوبى درخودش نمایش میداد پوشیده بود و دراخر کربات قرمزى که زده بود صدهزاربرابر تو زیبایى اش کمكمش کرده بود!. بوى ادکن تخلش که همه جا پیچیده بود!. من هم یك لباس مجلسى شیك آبى فیروزه اى تنم کردم که تا نوك پاهامو پوشونده بود و از پایین تا زیر باسنم پر از چین و طبقه طبقه بود؛ روى کمرش کش کار شده بود که اندامم را همانند مدل ها نشان میداد و دوباره از زیرسینه هام تا زیرگردنم پر از چین و پف بود!.موهاى طلایى ام را باز کردم به کمك بابیلیسم فرشون کردم و بایك کلیپس زیبا شینیونشون کردم بالاى سرم و یه قسمت از فرجلوى موهامو توى صورتم باز نگهداشته ام. لاك فیروزه اى مو به ناخن هاى بلندم کشیدم و بایك روژلب صورتى و کمى ریمل و خط چشم ارایشم را تكمیل کردم. هیچوقت از سایه استفاده نمى کردم، اما اینبار بر روى پلك هایم سایه ى فیروزه اى کشیدم که درشتى چشمانم را چند برابر کرد. دراخر شیشه شفاف ادکنم را در دست فشردم و از سرتاپایم خالیش کردم.

سرویس فیروزه ام را انداختم که گردنبندش روى گردن لختم خودنمایى مى کرد. با یك لبخند خودمو برانداز کردم و با تحسین خواستم از جلوى میزتوالتم بلندشوم، اما یكباره احسان به طرفم امد و از پشت شالى طلایى بلندى را بر رویم انداخت و دور گردنم یكدور پیچیوندش!. بهت و حیرت به سمتش برگشتم.

_احسان_لباست یكم جلو باز بود. حالا بهترشد!

نفسى با کلافگى بیرون دادم :

_تمامى زیبایى لباس به همان یقه اش بود که به لطف تو پوشیده شد!

_احسان_اگر فكر مى کنى حالا که یقه اش مشخص نیست لباس زیبایى اش را از دست داده پس یك لباس دیگر بپوش!. میدانى که من دوست ندارم لباس تنگ و باز تنت کنى.

با کلافگى شانه هایم را بالا دادم  _چه میشه کرد، هرچى شمابگى

احساس با خنده بازوشو به سمتم اورد و لبخندى مهربان برایم زد. با امنیت کامل دستم را دور بازوش حلقه کردم و به کمك ناخن هاى لاك زدۀ بلندم قفلش کردم تا مبادا دستم از بازوش ول شود. هردو باقدم هایى آروم به راه افتادیم و به طرف باغ پشت ویلا مسیرمان را کج کردیم.

صداى دست و سوت زدن ها و گاهى هم صلوات هایى بلند به گوشمان مى رسید!.کاملا به باغ نزدیك شده بودیم که با دیدن آن چه که روبه رویمان بود حسابى تعجب کردم و بلند زدم زیرخنده. احسان هم دست کمى از من نداشت و خیلى سعى بر کنترل خودش داشت تا مبادا بخندد و همه چیز را خراب کند. تمامى مهمان ها از مسیر عبور عروس داماد کنار رفته بودند و کوچه اى بزرگ را باز کرده بودند. خانواده ى داماد که بسیار مذهبى بودند یك طرف، و خانواده عروس که بسیار جلف و بى حجاب بودند طرف دیگر کوچه ایستاده بودند و جلوشون هم فرشى قرمز پنهن بود که محل عبور عروس داماد است!. فقط خدا به دادمون برسه که امشب دعوا نشه!.

خانواده ى عروس دست و سوت و جیغ مى زدن و آهنگ هاى باحال و بكوب بكوب پخش مى کردند، اما خانواده ى داماد با صلوات و اسفند مراسم را گرم نگهمیداشتند!. هردو خانواده ام از دیگرى میخواست که کارشان را تمام کنند و به حرف همدیگه گوش کنند!. یكم از مراسم گذشت که عاقد شروع کردن به خواندن عقد. با احسان مسیر باغ را پیش رفتیم و بر روى نزدیكترین صندلى به عروس و داماد نشستیم. هنوز بار اول عقدنامه را کامل نخوانده بود که صداى  اعتراض پدر عروس بلند شد :

_این دیگر چجور وضعیتى هستش که درست کردید؟!. امدیم عروسى یا مجلس عزا، یه اهنگى چیزى پخش کنید حوصله مون سر رفت!.

در همین موقعه صداى پدر داماد بلند شد :

_مجلس عروسى باید با اسم و یاد خدا شروع بشه و پایان بیابد، اگر شما بخاطر آهنگ امدید، پس بهتره تشریف ببرید فحاش خانه!

پدر عروس که کارهم میخورد خونش درنمى امد گلدان روى میزش را برداشت و با نفرت به طرف پدر داماد پرتاب کرد و بلند فریاد زد : مرتیكه ى عوضى ، مگر من با تو شوخى دارم که اینطورى حرف میزنى؟!

پدر داماد با یك اشاره سرش را پایین برد و جا خالى داد و گلدان  بلورى با شدت از کنارش گذشت و پشت سرش بر درختى خرد و تیكه تیكه شد و هر تیكه اش با صدا به گوشه اى افتاد.

فریاد هایشان تمام باغ را گرفته بود. پیچیده و پیچیده و پیچیده و مثل یك سیلى محكم خورد به گونه ام . متعجب نگاهشون کردم. ناباورانه براى آسیب رساندن به یكدیگر تلاش مى کردند و بشقاب ، لیوان، صندلى! و هرچیز دیگرى که دم دستشون بود را به سمت یكدیگر پرت مى کردند!.خون توى رگ هایم منجمد شده بود!. فریادشان همراه شد با میز بزرگى که پدر عروس برداشته بود و قصد داشت به سمت خانواده ى داماد پرت کند!. بدو بدو از جایم بلند شدم و به گوشه اى آرام پناه بردم تا مبادا آسیبى ببینم. صداى جیغ دلخراش زن ها مثل چاقواى تیز زخمى بزرگ بروجودم مى زد!.بلند فریاد زدم و با التماس گفتم : تورو خدا بس کن، به آینده ى این دوتا جوان هم فكر کنید!.

اما همه انقدر به تلاش و مشقت براى زدن یكدیگر افتاده بودند که گویا هیچكس صدایم را نمى شنید. احسان به طرفم امد و نگاهى کلى از ساتا پایم انداخت و وقتى خیالش راحت شد که خوبم آب دهانش را قورت داد و گفت : بیا..بیا از اینجا بریم! ممكنه صدمه ببینى!

خواستم چیزى بگویم که ناگهان با صحنه عجیبى مواجه شدم. پدر داماد چاقو اى را برداشت و صاف فرو کرد توى درخت من ، درخت بچگى هام، درخت خاطراتم!. چاقو تا نوك دسته اش توى تن محكم درخت فرو رفته بود. انگار یك پارچ آب یخ روى سرم خالى کرده باشند، نفسى با عصبانیت بیرون دادم و احسان را از جلویم کنار زدم. با قدم هاى نا استوار به طرف شیرآب توى باغچه دویدم و فقط درلحظه ى آخر صداى احسان را مى شنیدم که با فریاد مى گفت : وایسا بهار، نرو اونجا. خطرناکه!. اما من بى توجه بهش مسیرم را طى کردم. شیر آب را تا اخر باز کردم و شلنگ کلفت و محكم مخصوص شستشوى باغ را ازتوى باغچه برداشتم و بدو به سمت اون وحشى ها که همچان باهم دعوا داشتند دویدن. شلنگ را به سمتشون گرفتم که همه شون از سرتا پاشون خیش شد. انقدرى فشار آب زیاد بود که هیچكس قادر نبود بهم نزدیك بشه!. صداى جیغ و جیغ زنهاى مهمان بلند شد و بدو بدو به سمت درب خروجى باغ رفتند تا من خیسشون نكنم اما مردها همچنان با تعجب ایستاده بودند و من را نگاه مى کردند. صداى خنده هاى نیلوفر و نسترن و ریحانه و حتى سیمارا از اونور باغ مى شنیدم.

همینطور که به سمت مهمان ها مى رفتم و سعى داشتم از باغ بندازمشون بیرون ، به کمك شلنگ توى دستم خیسشون مى کردم و فریاد مى زدم : برید گمشید بیرون. شما با چه حقى به درخت من آسیب رساندید، قاتلااااا!

همه درحالى که دستانشان را به نشانه ى تسلیم بالا گرفته بودند بدو از باغ خارج مى شدند و درهمان حال مى گفتند : باشه، باشه..خیسمون نكن!

اما من بى توجه شلنگ را روشون گرفته بودم که مثل موش آب کشیده شده بودند!. درعرض یك دقیقه دیگر هیچ اثرى از هیچ غریبه اى در باغ نبود. با نفرت شیر آب را بستم و شلنگ را به زمین کوبیدم و با گفتن : من میرم لباسامو عوض کم ؛ بارى دیگر به سمت ویلا برگشتم!.

صداى قاه قاه خنده ى تمام جمعیت را حتى از این همه فاصله بازهم مى شنیدم.

هر کس که میخواست باشد ، حق نداشت به اون درخت آسیبى برسونه!. درخت خاطراتم. همدم مشكلاتم! اون کسى بود که من را در روزهاى خوب وبدم یارى مى کرد و دراغوشش آرام مى شدم!. اون رازدار دل غریب من بود!.

اونشب هم با کلى خنده و گریه و ناراحتى به اتمام رسید و با خوابیدن در رخت خواب نرم مان به این فكر کردیم که فردا چه مى شود! دست تقدیر و سرنوشت ساز زندگى براى فرداى من چه نقشه اى کشیده است. 

 ***

       فصل دهم_11

تمام شب را انتظار کشیدم و براى خودمان، آینده مان را نقشه کشیدم.تا صبح از راه رسید؛ روى تختم دراز کشیده بود و از پنجره روبه رویم به سپیده ى صبح چشم دوخته بودم. فكرم درگیر بود، بابت همه چیز.

ساعت ها به همین شكل پشت سرهم مى گذشت تا اینكه خورشید طلایى کامل درآسمان ظاهر شد و نور داغش به کف زمین مى تابید. اصلا متوجه گذر زمان نبودم. باخند از جایم بلند شدم و با نگاهى به ساعت فهمیدم که عقربه ها از 9 گذشته اند و وقت صبحانه فرا رسیده. بدو کارمو کردم و سپس احسان راهم از خواب بیدار کردم و به همراه هم سرمیز پر جمال وپر تدارك  صبحانه حاضر نشستیم. بعد از خوردن صبحانه مستقیم به اتاقمان باز گشتیم ؛ من مشغول جمع و جور کردن اتاق شدم و احسان هم باز کتاب و خودکار به دست گوشه اى نشست و مشغول خواندن درس هایش شد. همانطور که روى تخت را مرتب مى کردم با صداى احسان به سمتش برگشتم.

_احسان_بابا خوشتیپ، فهمیدیم قدت بلنده ، حالا برو کفشاتو دربیار تا نیفتادى زمین!.

متعجب به کفشام نگاهى انداختم. عادتم بود موقعه راه رفتن، حتى در خانه ام کفش پاشنه دار پایم کنم. باخنده دوباره به احسان چشم دوختم و گفتم:

_چیكارکنیم دیگه کفش پاشنه دار پام کردم تا اعتماد به نفس بهت بدم و بدونى درازى عیب نیست!. غصه نخورى که انقدر درازى!

احسان با خنده خودکارش را وسط کتابش گذاشت تا صفحه ى مورد نظرش را گم نكند و به دنبالش کتابش را بست و همزمان از جایش بلند شد و به طرف من امد. چند لحظه نگاهایمان درهم گرده خورد و سپس احسان با گفتن: وایسا الآن حالیت مى کنم که دراز کیه!. بدو بدو به طرفم امد و قصد گرفتنم را داشت. من که انتظار این حرکت را نداشتم بهت و حیرت بدون اینكه بدانم هدفم و قصدم چیست با جیغ جیغ شروع کردم به دویدن.من مى دویدم و احسان هم به دنبالم. حتى با وجود اینكه کفشام پاشنه داشت بازهم همانند اهو تند و فرز بودم که ناگهان در یك لحظه پایم پیچ خورد و لنگه کفشم از پایم در امد و سپس چون یك پام کفش داشت و دیگرى برهنه بود، نتوانستم تعادلم را حفظ کنم و با صورت به زمین افتادم!.

سریع خودم از زمین بلند کردم و به احسان زل زدم. احسان باخنده بر روى زمین نیم خیز شد و لنگه کفشم را برداشت و با شیطنت گفت :

_احسان_آهان، حالاشد مثل داستان سیندلا!. من این کفش را پایت مى کنم و وقتى دیدم اندازته، اونوقت تو پرنسس من خواهى شد!. و در ادامه ریز ریز خنده اش فضا را پرکرد!.

با عصبانیت نفسم را بیرون دادم و با یك حرکت، لنگه ى دیگر کفش را از پایم دراوردم و سریع به سمت احسان پرتش کردم. کفش با شدت هرچه تمام تر به صورت احسان برخورد کرد و سپس بر زمین افتاد!. صداى فریاد احسان همزمان شد با صداى شدید برخورد کفش به سرامیك هاى روى زمین!.

به چهره ى احسان نگاه کردم که هنوزهم از شدت درد چشمانش را بسته بود و خون برلبان سفید و بى جانش شیار زده بود!. با خنده به سمتش رفتم و شمرده شمرده گفتم :

_هیچوقت اینو یادت نره، من بهارم، بهار!. سیندلا واسه قصه هاست!.

و با ریز ریز خنده از اتاق خارج شدم و به سمت سالن رفتم!.

نزدیكاى ظهربود که بالاخره احسان خان رضایت داد و از اتاق بیرون امد. با کنجكاوى نگاهش کردم تا ببینم درهنگام برخورد کفش با صورتش آسیب جدى ندیده باشد!.آخه انقدر همه چیز یهویى اتفاق افتاد که وقتى واسه معاینه کردنش نموند.

کاملا پله هارا پایین امد و با سلامى دوباره به سمت من قدم برداشت و کنارم نشست، به چهره اش خیره شدم، همه جاش سالم بود و فقط گوشه ى پایین لبش تاول زده بود و زخم بدى دورتا دور خط لبش اینجاد شده بود که هربار با باز شدن دهانش درد سرتاسر وجودش را فرا مى گرفت.

خاله سارا که متوجه ى این زخم هاى عجیب شده بود مضطرب و نگران به سمت احسان امد و توى صورتش نیم خیز شد و گفت : الهى بمیرم احسان، چه بلایى سر خودت اوردى!

احسان خواست چیزى بگوید اما من براى اینكه سوتى ندهد و بحث را جلوى فیسله داده باشم زودتر پاسخ دادم :

_چیزى نیست خاله جون. احسان را مى شناسید که چقدر عاشق منه!.صبح که از خواب بیدار شد بهش سلام کردم، همین یك کلمه برایش کافى بود با لذت بهم خیره شد و همانطور مسیرش را حفظى به سمت دستشویى پیش رفت که ناگهان در یك لحظه با دیوار کنار دستشویى برخورد کرد!.اولش چیزیش نشد، اما دوباره همانطور بهم زل زد و خواست بره تو دستشویى که بازهم به همان دیوار خورد.بازهم اتفاقى نیفتاد!. اما دفعه سوم انقدرى محكم خورد که فكرکنم خود دیوارهم ترك برداشت!.

زیرچشمى به احسان که گیج و منگ من را نگاه مى کرد و مى خندید چشم دوختم!.خاله سارا با خنده احسان را نگاه کرد و گفت :

_خاله سارا_از دست شما جوانا، چه دنیاى قشنگى واسه خودتون دارید!

و دراخر بدون اینكه منتظر حرفى از طرف ما بشه به سمت آشپزخانه رفت تا به مامان و خاله هام و زن دایى ام براى پخت ناهار کمك کند!. مامان بزرگ طبق معمول بر روى صندلى گهواره ایش نشسته بود و درحالى که عینكش را بر روى چشمانش سفت کرده بود مشغول بافتن جلیقه اى زیبا براى پدر بزرگم بود!. نیما و ایمان هم گوشه اى مشغول بازى شطرنج بودند و بى توجه به محیط اطرافشون محو در بازى یشان شده بودند!.

به دور و برم نگاهى انداختم خبرى از نیلوفر و نسترن ریحانه نبود!. فكر کنم تو اتاقشونن و دورهم دارند غیبت این و اونو مى کنند!. سیماام که از صبح رفته بود دانشگاه و هنوز خبرى ازش نبود.

صداى مادر بزرگ من را به خود اورد.

_مادربزرگ_امروز از همان کیك هایى که دوست دارید درست کردم. فكرکنم دیگه پخته باشه، بهار جان برو از فر درش بیار و بیا باشوهرت بخور تا حوصله تون سر نره و مشغول باشید!

خندیدم و با گفتم : چشم الآن میرم اماده اش مى کنم. از جایم بلند شدم و لى لى کنان به سمت آشپزخانه رفتم.

چند دقیقه بعد باچند ظرف کیك به هال بازگشتم. اول از همه یكى براى مادربزرگم گذاشتم تا هم استراحتى کرده باشه و هم خستگى کار از تنش بیرون رود!. دوتا بشقابم جلوى ایمان و نیما گذاشتم که از بس به صفحه سیاه و سفید شطرنج چشم دوخته بودند، سر درد شدیدى گرفته بودند!. درآخر با یك ظرف دیگرى که براى خودم و احسان بود، دوباره پیش احسان رفتم و کنارش نشستم.

از اینكه دید کیك هردوى مان را در یك بشقاب کشیدم گل از گلش شكفت و خندان بهم نگاه کرد!.

خواستم کیك بهش تعارف کنم که صدایش مانعم شد.

_احسان_ممنونم خانوم خوشگل، اما من بخاطر شاهكار جنابالى تا چند ساعت نباید چیزى بخورم تا زخم هاى دورلبم خشك شود و جوش بخورد!.

متعجب نگاهش کردم و گفتم : اینطورى که زخم معده مى گیرى!

_احسان_شما نگران نباش من اون قدرم سوسول نیستم، میتونم گشنگى را تحمل کنم!.

به اینجاى حرفش که رسید فكرى شیطانى به سرم زد!. باز من آتیش سوزوندم!. یك تیكه از کیك خوشمزه اى که مادربزرگ درست کرده بود را برداشتم و جلوى احسان گرفتم تا دلش بسوزه!.

بوى کیك همه جا پیچیده بود و دیوانه کننده بود!.همانطور با لذت کیك را چاپوندم تو دهنم و گفتم

 :

_اوووووم..واقعا طعمش عالیه!. کاش میتونستى توام یكم بخورى!

 

احسان که انگار دهانش آب افتاده بود!. آب دهانش را قورت داد و رویش را ازم برگرداند تا چشمش به کیك ها نیفتد و دلش نخواهد!.

اینبار بلندتر از دفعه قبل گفتم :وایى کیكش لاش موز و گردو داره احسان، همانطور که تو دوست دارى!

احسان که انگار نمى توانست بیشتر از این مقاومت کند و طاقت بیاورد!. درحالى که نفس عمیقى از سینه اش برمیداد!. از جایش بلندشد به سمت اتاقمان به راه افتاد تا باحرفاى من وسوسه نشود!.

اما من انقدر خیره سر و شیطون بودم که بدون حتى کوچكترین مكث از جایم کنده شدم و بدو به همراه ظرف کیك در دستم دنبالش دویدم.

هر دو وارد اتاق شدیم. احسان به سمت برگشت، انگشتانش را پنجه کرد وبا عصبانیت توى موهایش فرو برد و از لابه لاى دندان هایش غروشید :

_احسان_میشه برى پایین، میخوام درس بخونم!.

با خنده گاز محكمى از کیك در دستم زدم و چند قدمى نزدیكش شدم!.

درحالى که کیك داخل دهانم را به سختى مى جویدم با دهان پر گفتم :

_گشنه ات شده احسان؟!

او درحالى که سعى داشت به من و کیك در دستم نگاه نكند تا تحت تاثیرمان قرار نگرید، سربه زیر انداخت و سكوت اختیار کرد!.

چند قدم دیگر نزدیكش شدم تا جایى که فاصله ى بینمون کمتر از 11سانت بود!. دستم را دراز کردم و کیك را نزدیك دهانش بردم و درهمان حال گفتم :

_بیا یكم بخور!

انگار نمى توانست در برابرش مقاومتى از خود نشان دهد با اکراه دهانش را باز کرد و خواست از کیك گاز کوچكى بزند که بازهم درد شدید زخمش سرتا نوك انگشتان پایش را فرا گرفت. آه از نهادش بلند شد و با سرعت دهانش را بست و درهمان حال غرید :

261

_آخخخ..خیلى درد مى کنه!.

بلند و مستانه شروع کردم به خندیدن . حالا نخند کى بخند. انقدرى مى خندیدم که احساس کردم قطرارت اشك در چشمانم جمع شده اند.

همانطور که گوشه ى لبم را با دندان گزیده بودم شانه اى بالا انداختم و گفتم : به هرحال اگر کیك خواستى بگوتا واسه ات بیارم!

و با خنده از اتاق خارج شدم و در راهم پشت سرم بستم. خیلى خوشم میومد عصابش را بهم بریزم. وقتى عصبانى میشه واقعا تودلبرو و جذاب میشه!.

اما دلیل دیگه ام شیطنت هاى بچگانه ى خودم بود. هرچقدرم زمان بگذرد، من با احسان ازدواج کنم، بچه دار بشیم، پیر بشیم و …

بازهم من همان دختر شیطون و فیس و افاده اى مى مانم و احسان هم همان پسرخشن مغرور که براى اذیت کردن یكدیگر نهایت سعى مان را مى کنیم. زمان نمى تواند تلافى و لجبازى بین مارا از بین ببرد.

 ***

صداى زنگ در، من را از جایم پراند. تقریباً نیم ساعتى بود که روى تاب میان باغ تاب میخوردم و به ابرهاچشم دوخته بودم. با شنیدن صداى زنگ در با عجله به سمت در دویدم و به محض باز کردن در با دیدن چهرۀ ناشناسى، با تعجبم گفتم :بله!. پسرجوان کلاه پردارش را ازسر گرفت و گفت : مى بخشید خانوم! با سیما خانوم کار داشتم!.

شكاك نگاهش کردم و به فكر فرو رفتم، این با سیما چیكار داشت!. چند لحظه مكث کردم و سپس گفتم :

_الآن خونه نیستند، من دخترخاله شونم، بگید چیكارشون دارید من بهشون میگم.

پسر با نگاه دیگرى به من لبخند معنى دارى زد و پاکتى از جیبش بیرون کشید و گفت : اینو یه آقایى دادن که بدمش به سیما خانوم!.

_آقا؟!کى؟!

_ نمیدونم فقط گفتن که اینو بدمش به خانومى بنام سیما که در این ویلا زندگى مى کنه، پس بى زحمت شما این نامه را بهش برسونید!.

با تردید نامه را گرفتم و پسرجوان قبل از اینكه بهم فرصت تشكر بدهد، بدو از مقابلم دور شد. من درحالى که با تعجب مسیر دورشدنش را تماشا مى کردم در را بستم. با کنجكاواى پاکت نامه را نگاه کردم. یعنى چه چیزى توش پنهان شده بود، هرچى بود خیلى سنگین نبود و کاغذ مانند بود!.

چرا باید به مرد ناشناس بخواد واسه ى سیما نامه بفرسته!. هرچند موضوعى نبود که به من مربوط باشه ، اما انقدرى فكرم را درگیر خودش کرده بود که سرم درد مى کرد واسه باز کردن نامه و برانداز توش!. مردود ماندم.. از اولش هم خیلى از این دختر خوشم نمى امد و یجورایى بهش شك داشتم، اما حال با دیدن این نامه مطمئن شدم که یه کاسه اى زیر نیم کاسه اش هست!.

شانه اى بالا انداختم و بى خیال به سمت ویلا رفتم ، همه طبق معمول دور تا دور سالن نشسته بودند و صداى قاه قاه خنده هاشون رو هوا بود. سریع به طرف مادر بزرگم رفتم و پاکت نامه را بهش دادم.

_اینو یه پسرى آورد دم در، گفت که واسه ى سیماست، بى زحمت وقتى امد بهش بدید!.

مادر بزرگ نگاهى به پاکت و سپس نگاهى به من انداخت و شكاك پرسید:

_مادر بزرگ_چى توشه؟!

ابروهامو بالا دادم و درهمان حال گفتم : نمى دونم!

خندان سرش را به نشانه ى تایید تكان داد و گفت : باشه دخترم، دستت درد نكنه ، شما برو احسان را صدا کن، ناهار آماده است. منم وقتى سیما از دانشگاه برگشت نامه اش را بهش تحویل میدم.

_چشم ، الآن صداش مى کنم!.

به دنبال حرفم با قدم هاى بلند به سمت اتاقم به راه افتادم و بدون در زدن رفتم تو. احسان همچنان گوشه اى نشسته بود و مشغول تست زدن بود!. با دیدن من سرش را از کتاب بلند کرد و نگاهش را برمن گرفت.

_ناهار آماده است، زخمات بهتر شده اند میتونى غذا بخورى؟!

لبخند زنان کتابش را کنار گذاشت و کش و قوصى به بدنش داد و گفت : آره عزیزم بهترم، شما برو منم الان میام!.

با سرم حرفش را تایید کردم و سپس بدون هیچ حرفى از اتاق خارج شدم و بارى دیگر به سمت سالن برگشتم.

همهمه ى تمام جمعیت سراسر سالن را پر کرده بود!. همه باخنده و شوخى و مسخره بازى مشغول خوردن غذابودیم و هراز گاهى هم کرو کر خنده هاى بلندمان توى اتاق مى

پیچید!.همینطور که مشغول گپ زدن و خوردن غذا بودیم ناگهان با بهم خوردن در خانه توجه ى همه به سمت سیما که خسته و کوفته وارد خانه شده بود جلب شد. سیما درحالى که سعى داشت با لبخند زدن خستگى اش را انكار کند چند قدمى به سمتمان امد و گفت : سلام، ظهرهمگى بخیر!.نوش جان همه!.

همه همزمان سلام کردن و با گفتن : خسته نباشى دخترم، ظهرشماهم بخیر!.از او استقبالى گرم و جانانه کردند!. مادر بزرگ با دیدن سیما روى پاهایش ایستاد و گفت : بیا دخترم، بیا بشین غذا بخور تا خستگى درس و دانشگاه از تنت بیرون بره!.

سیما خندید و درهمان حال گفت : ممنونم مادرجون، اما باورکنید خیلى خسته ام والآن هیچ چیز غیر از یك خواب خستگى را از تنم بیرون نمى آورد!.

مادر بزرگ خندید و خواست چیزى بگوید که اینبار صداى نیما بلند شد و به تمسخر گفت :

_نیما_خوب سیما خانوم، روزاول دانشگاه چطور بود؟!

سیما نگاهش را از مادر بزرگ به نیما که سرمیز نشسته بود گرفت و خندان گفت : چه سوال بى ربطى، معلومه دیگه بد!.

نیما خندید و سرمستانه گفت : خوشحال شدم، امیدوارم همیشه همینطورى باشه!

سیما بلند شروع کرد به خندیدن و با گفتن : مزاحمتون نباشم، بفرمایید غذاتونو میل کنید!. خواست به طرف اتاقش برود که صداى مادر بزرگ مانعش شد!.

_مادر بزرگ_راستى دخترم، قبل از اینكه برى ، امروز یه پسرى امد دم در یه پاکت نامه اى را داد که بدمش به شما!

سیما متعجب به سمت ما برگشت و گفت : پسر؟! کى؟!

_مادر بزرگ_من نمى دونم، بهار نامه را از دم در تحویل گرفته است!.

اینبار نگاه پر کینه و نفرتش را برمن انداخت، من که کم مانده بود از ترس قالب تهى کنم، سیخ سرجیام نشستم و درحالى که به سختى سعى بر قورت دادن لقمه ى توى دهانم داشتم، دستم را مشت جلوى دهانم گرفتم و گفتم :

_یه پسرجوان امد دم در و گفت که این نامه براى سیما خانومه!. گفتش یه آقایى داده بهش تا بدتش به تو!.

سیما که با شنیدن کلمۀ آقا از دهان من رنگش حسابى پریده بود و براى اینكه نشان بدهد از چیزى تعجب نكرده و بخواد به احسان بفهماند اون آقا یكى از آشناهاش بوده ، خندان با لحن ضایع اى گفت :

_سیما_آره..آره..منتظر این نامه بودم، از طرف یكى از معلم هام هستش که قبلا پیشش درس میخواندم. ممنونم که تحویلش گرفتى بهارجون!

سرم را به نشانه ى تشكر در جانبش دلا کردم و دیگر چیزى نگفتم. اما بازهم مادر بزرگ گفت :

_مادر بزرگ_اگر از طرف معلمت بوده، پس چرا اسم و نشانى از خودش پشت پاکت نامه ننوشته!.

کاملا ناشناس بود!.

سیما که لحظه به لحظه رنگش زرد تر مى شد با مِِن و مِِن گفت:

_سیما_حتماً فراموش کرده، من الآن باهاشون تماس مى گیرم تا خیالشون راحت باشه نامه به دستم رسیده!.

_مادر بزرگ_باشه دخترم هرجور خودت میدونى، نامه را گذاشتم روى تختت، برو برش دار ببین چى واسه ات فرستاده!.

سیما خندید و با گفتن : چشم، دستتون درد نكنه. بدو پله ها را بالا رفت و وارد اتاقش شد.

یه چیزى توى این دختر بود که مرا بدجور کنجكاو خودش کرده بود!. کاملا از چهره و رفتارش مشخص بود که اون نامه از طرف معلمش نبوده و اگر هر بچه اى تو اون لحظه سیما را نگاه مى کرد مى توانست به آسانى بفهمه که او دارد دروغ مى گوید!.

اما واسه چى، چرا وقتى متوجه نامه شد حیرت کرد و رنگش پرید!. مگر چه چیزى درآن نامه است که اورا اینگونه به وجه اورده بود!.

باصداى احسان که پرسید: چرا غذات را نمى خورى؟!. به خودم امدم و از فكر و خیال هاى بیهوده خارج شدم و مشغول خوردن ادامه ى غذایم شدم!.

 ***

عقربه هاى ساعت از نه گذشته بود، اما من هیچ گونه عجله اى نداشتم و با آرامش کامل مشغول انجام کارهایم بودم. ریحانه که با استرس به ساعتش نگاه مى کرد،گفت : بهار بیا دیگه ، چیكار مى کنى ؛ الآن احسان میاد.

_نترس بابا! همچین خوش قولم نیست.

_ریحانه_قبول. اما هرچقدر دیر کنیم به ضرر خودمان تموم میشه، مگر نشنیدى مادر بزرگ چى گفت قبل از ساعت11 باید خونه باشیم.

درحالى که با خونسردى تمام از جایم بلند مى شدم گفتم : باشه بابا، حالا این عجله واسه چیه!.

احسان اینا که هنوز نیومدن، حالا چه ما عجله کنیم چه نكنیم. به هرحال باید منتظر اونا وایسیم!.

درهمین حال صداى چندین بوق پیاپى از توى حیاط شنیده شد و توجه من و ریحانه را به خودش جلب کرد!.

ریحانه خندان به سمت پنجره ى اتاقم دوید و نگاه کلى به حیاط انداخت و با گفتن : احسان اینا امدن!. بدو از اتاق بیرون رفت و در را با ضرب پشت سرش بست!.

خندیدم و سرم را چندبارى به اینور و انور تكان دادم.

چند دقیقه نكشید که حاضر و آماده به سمت حیاط رفتم و احسان با نگاهى به من و با گفتن : بازم که دیر کردى!. سوار ماشین شد و با فشار دادن پایش بر پدال گاز ، همگى باهم طبق قرارمان به سمت دریاى نزدیك خانه به راه افتادیم.

نسیم خنكى که مى وزید بسیار شیرین و لذت بخش بود و با مهربانى تمام با صورتمان بازى کرد و گونه هایمان را نوازش مى کرد!. دستانم را روى بازوهایم سفت کرده بودم و به آتیش عظیمى که طبق معمول ایمان و نیما برپا کرده بودند چشم دوختم، محیط دریا در تاریكى و سكوت محض فرو رفته بود و تنها نور نارنجى رنگ آتیش بهمان قدرت دیدن چهره ى همدیگه را میداد و صداى خنده ها و حرف زدن هاى ما این سكوت کر کننده را مى شكست!.

کمى گذشت که ایمان صدایش بلند شد و با لحن خاصى گفت :

_ایمان_بیاید حالا که اینجا دورهم دیگه هستیم، به یك راز که تنها در دل خودمان باقیمانده است اعتراف کنیم و ان را با بقیه درمیان بگذاریم تا هم خودمان را سبك کرده باشیم، و هم سرگرمى براى اقات فراقتمان باشد.

هنوز حرفش تمام نشده بود که سیما جفت پا میان حرفش پرید و با غرور گفت : بنده در زندگى هیچ راز شرم آورى ندارم که بخوایم از کسى مخفى اش کنم!.

ایمان سرش را به نشانۀ تایید آرام بالا و پایین کرد و روبه احسان کرد و پرسید : تو چطور احسان؟!

احسان که در دوراهى بدى گیر کرده بود، کمى مِِن و مِِن کرد و شكاك گفت : راستش نمیدونم باید بگم یانه!. اما اعتراف مى کنم. موضوع براى چندین سال پیش هستش، زمانى که من به سختى مشغول درس خواندن بودم و همه ى تلاشم این بود که پزشكى ام را بگیرم!. اون موقعه ام یك تابستان بود مثل همین حالا و همه توى ویلاى خانوادگى مان جمع بودیم. خاطره اى که میخوام بگم مال زمانیه که هنوز براى اولین بار از بهار خاستگارى نكرده بودم و رابطه ى گرمى و صمیمى بینمون بود. من عاشقشم بودم، اما از عشق او نسبت به خودم آگاهى نداشتم، چون همیشه شیطنت مى کرد و انقدر پر غرور بود که نمى ذاشت رازش پیش هیچكس فاش شود!. یه شب که من به سختى در اتاقم مشغول درس خواندن بودم و همه خوابیده بودن با صداى کر و کر خنده ى دخترا که از اتاقشان شنیده مى شد، خونم به جوش امد و عصبى به سمت اتاقشان قدم برداشتم تا بهشون بابت این بى ملاحضه گى اختارى بدهم. اما هنوز دستم را بر در نكوبیده بودم که صداى ریحانه توجه ام را به خودش جلب کرد که مى گفت: دیروز داشتم یه رمان مى خوندم، واقعا داستانش جالب بود. دختر و پسر باعشق همدیگه را مى بوسیدن. من هم دلم یك بوسه ى عاشقانه میخواهد. کاش عشق حقیقى وجود داشت!.هنوز حرفش اتمام نیافته بود که صداى نسترن درآمد و با خنده گفت : منم همینطور، وقتى فیلماى خارجى را تماشا مى کنم و مى ببینم انقدر از بوسیدن هم لذت مى برند، از ته دل افسوس مى خورم که کاش من هم بتوانم روزى این لذت را تجربه کنم!

_نیلوفر_خب حالاکه انقدر همه واسه این کار مشتاقیم، بیاید فردا یكى را ببنوسیم، تا ببینیم چه لذتى دارد!.

باز هم صداى خنده همه شون بالا رفت، اینبار بهار بود که گفت :باشه ، اما کى؟! ماکه نه دوست پسر داریم نه هیچكسى واسه بوسیدن!. ریحانه خندید و به تمسخر گفت : تو که مشكلى ندارى، مى توانى این کار را با احسان تجربه کنى!. همون لحظه بود که نور امید بر دلم روشن شد و با تبسم روى لبم گوشم را به در چسباندم تا خوب متوجه پاسخ بهار شوم!. درهمین حال بهار مكثى کرد و گفت: با اون نچسب!. وایى نه تورو خدا ریحانه!. حتى شوخیشم خوب نیست!.

_نسترن_خوب احسان نه، این همه پسر تو دنیان میتونیم با یكى از اون ها…

هنوز حرف نسترن تمام نشده بود که صداى بسته شدن در اتاق بلند شد و پشت سرش هم مامان بود که درمیان خمیازه گفت : تو اینجا چیكار مى کنى نصف شبى؟ برو بگیر بخواب!

بهت و حیرت چشمم را از در اتاق دخترا به مامان گرفتم و براى لحظه اى سكوت کردم و سپس گفتم : داشتم درس مى خواندم، صداى خنده ى اینا مزاحمم مى شد. امدم بهشون تذکر بودم!

به دنبال حرفم بدو به سمت اتاقم رفتم و قبل از اینكه مامان بخواد چیزى بگوید و بهش فرصتى براى حرف زدن بدهم در را بستم. همش فكرم در گیر بود، نكند بهار گول بخورد و بخواد پسرى را ببوسد!. اما نه، اون خودش خوب میدونه که این کار برایش صحیح نیست!.اما اگر بوسید چى، بالاخره جوان و جاهل هست!. اونشب اصلا خواب برچشمانم نیامد و تا خود صبح به این موضوع فكر کردم. صبح روز بعد زودتر از همیشه بیدار شدم و بدو به سمت میز صبحانه رفتم که هنوز براى آماده کردنش داشتن تلاش مى کردند. با دیدن بهار که منتظر سرسفره نشسته بود لبخند زدم و با خوشحالى رفتم و کنارش نشستم._سلام، سحرخیز شدى. او درحالى که سعى داشت گردوى توى دهانش را قورت دهد گفت: من همیشه سحرخیزم!. من که دیدم این بهترین موقعیت براى نصیحت کردن او است براى یافتن جمله اى مناسب کمى مكث کردم و سپس گفتم : دیشب داشتم تو اینترنت تحقیق راجب انواع بیمارى ها مى کردم که با صحنه ى عجیبى مواجه شدم.

عكس از لب دخترا بود که حسابى باد کرده بود و چرك کرده بود!. دلیلش این بود که کسى را بوسیده بودند!.میگن اگر کسى را ببوسى و طرف بیمارى داشته باشد، به تو منتقل میشه و سریع مریض و درآخر کشته میشى!. تو دلم به خودم خندیدم که بخاطر اینكه بهار را سرعقل بیارم چه دروغ هایى که بهم نبافتم!.

بهار که حسابى ترسیده بود متعجب گفت : تاحالا راجب همچین بیمارى چیزى نشنیده بود!.

_آره، جدید آمده. درضمن هیچ راه بهبودى هم درش نیست!.اگر بهش مبطلا بشى هیچ چیز غیر از مرگ سرونوشتت نخوهدبود!.

 …

بلند شروع کردم به خندیدن و با خنده هایم حرف احسان را نیمه کاره قطع کردم. درمیان خنده ام بریده بریده گفتم : پس تو اونروز بهم دروغ گفتى؟!

احسان هم خندید و گفت : راستش چاره ى دیگه اى واسه ام نذاشته بودى. راه دیگه اى به ذهنم نمى رسید تا بتوانم مانع آن کارت شوم.

_محض اطلاع آقا، اون فقط یك شوخى بود و هیچ کدام از ما قصد انجام اون کار را نداشتیم!.

صداى خنده بقیه ام بلند شد و ایمان پس از مكث کوتاهى روبه من گفت : خوب، حالا نوبت تو هستش بهار!

کمى فكر کردم و با یاد آورى موضوع مهمى که یك آن به ذهنم رسید گفتم : منم یكدونه راز دارم که تنها خودم ازش باخبرم، و امشب میخوام این راز را با شماهم درمیان بگذارم. موضوع راجب خیلى وقت پیش هستش. زمانى که احسان پزشكیش را گرفته بود و خاله سارا به تكاپو افتاده بود

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان باغ عشق پارت آخر

رمان باغ عشق جهت مشاهده بترتیب رمان با غ عشق از اینجا کلیک کنید ویا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *