خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان دالیت / رمان دالیت پارت 9

رمان دالیت پارت 9

پارت اول تا اخر رمان دالیت نوشته نیلوفر قایمی فر

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دالیت از اینجا کلیک کنید

هستی با غم گفت:

-دیشب با بهرام دعوام شد،امیرعلی پُرش کرده بود،نگار جلوشو بگیر،امیرعلی از من حرص و کینه داره

با یه حس نامطلوب و ناخوشایند گفتم:

-عاشقت شده بود؟

هستی سکوت کرد،به قیافه م تو آینه نگاه کردم چرا اخم کردم؟!امیرعلی دیروز وارد زندگیم شد چه مرگته نگار؟!

-نمی دونم نگار،کاری نداری؟

-هستی بهرام از گذشته ت خبر داره؟

-نه از همه ش،ولی به لطف شوهرت حتما میفهمه و ترکم میکنه

-خداحافظ

گوشی رو قطع کردم حس کردم چشم هستی هنوز به امیرعل ی،نمی خواستم اونو از دست بدم انگار از دیروز ظهر تا امروز صبح احساسم نسبت بهش عوض شده،یادمه وقتی یک شب رو با علیرضا گذروندم عشقش برام بزرگتر شده بود و حالا نسبت به امیرعلیهم حس آرومتری پیدا کردم با اینکه هنوز می ترسم و استرس دارم و همچنان نگرانم ولی به اندازه ی دیروز امیرعلی برام بی معنا نیست اونقدر هست که نمی خوام هستی حتی یک لحظه هم بهش فکر کنه شاید چون در حال حاضر پل های پشت سرمو خراب کردم و امیرعلی تنها راه زندگی منه برام اونقدر مهم شده بود!

اون روز تا امیرعلی بیاد کلی فکر و خیال کردم و فقط به اون و زندگی باهاش تأمل کردم تا به این نتیجه برسم که فقط باید کاری کنم که این راهو از دست ندم و تونقدر امیرعلی رو راضی نگه دارم که منو به حال خودم رها نکنه از اعتیادم از حال بد گذشته م از تحقیر و سرزنش خونواده م می ترسیدم حداقل اینطوری با یک نفر روبرو هستم…

کم کم به زندگی با امیرعلی عادت کردم و طبق اعتقادات و باورهاش نسبت به زندگی،زندگی کردم..به چک کردن هاش به نگاه های معنی دار و خرمای

بودارش عادت کرده بودم،بیش از اونچه خیال می کردم منو در مسیری که خودش می خواست قرار داد،درست عین سلطانی بود که هر چند قلمروش کوچیک و کم جمعیت باشه ولی همچنان فرمانروائی میکنه؛دو ماه و نیم از زندگی با امیرعلی می گذشت،از ازدواج موقت ما فقط چهار نفر مطلع بودن،نینا و سیروس،هستی و بهرام

نینا معمولا هفته ای یکبار به خونمون می اومد و کلی سفارش بهم می کرد و باهام درد و دل می کرد مثل اون روز که از ظهر اومده بود و قرار بود شب هم سیروس بیاد

نینا-چرا لوبیاها رو اینقدر درشت خرد کردی؟

-امیرعلی ریز دوست نداره غر میزنه«دست از کار نگه داشتم..برگشتم به نینا که کنارم بود نگاه کردم»علیرضا ریز دوست داشت…

-هنوز بهش فکر میکنی؟

-نه،من فکر نمی کنم امیرعلی گاهی وادارم میکنه،تمام کاراش متضاد کارای علیرضاست،هردو از یک پدر و مادر در یک محیط با استعداد مشترک ولی انگار نه انگار که نسبتی با هم دارند،علیرضا همسان گرا بود و امیرعلی حتی اگر هزار نفر هم دورش باشند هر هزار نفر رو به راه خودش صف میکنه…

-اینقدر مقایسشون نکن تو الأن زن امیرعلی ای

-دیگه علاقه ای به علیرضا ندارم،امیرعلی همونطور که هر روز منو برای خودش محبوس تر میکنه روحمم در گرو خودش نگه می داره

نینا لبخندی زد و گفت:

-نون و نمک خوردن و زیر یک سقف رفتن کحبت میاره

-ولی انگار این احساس فقط برای منه محبتی که بخاطر نیازم ،وابستگی رو بخاطر وابستگی محبت شکل داده نینا من از امیرعلی می ترسم از ترسمه که عین پروانه دورش میچرخم

،می ترسم کم بذارم تحقیر بشم،امیرعلی خودخواهه،تعصبیه،وقتی ازش فاصله می گیرم مثل یه پسربچه ی تخس توی چشمام نگاه میکنه و میگه«نکنه احساست به اون مرتیکه ست که بینمون فاصله میندازه؟!»بعد شروع میکنه

مثل یه مجرم ازم اعتراف گرفتن انگار من از اولش زنش بودم و بهش خیانت کردم

-تازه دوماه گذشته بهش فرصت بده

پوزخندی زدم و گفتم:

-فرصت؟!خدانکنه کمی بلغزم تاکیدی بهم یادآوری میکنه«نگار حواستو جمع کن این فقط و تنها فرصت توئه»

-فقط یکم حساسه سیروسم حساسه،چون من جوون تر از اونم چون یه زن سی ساله م و اون یه مرد جاافتاده و پخته که همه در نگاه اول منو دخترش می خونند،سیروس هم میترسه و از ترسش که مبادا منو از دست بده کارائی میکنه که در شأنش در شأن من نیست

-وقتی گفتی من صیغه ی امیرعلیم چی گفت؟…

-کیدونی که سیروس دو ست داره و چون قبولت داره در موردت مخلافت نمیکنه -گفتی چرا زن امیرعلی شدم؟

-ماجرای علیرضا رو نگفتم

-امیرعلی باهت صحبت کرده؟

نینا به من نگاه کرد و گفتم:

-می دونم باهات صحبت میکنه فقط میخوام بدونم چه فکری درموردم میکنه ببعد دوماه چه جایگاهی گرفتم؟

-من بهش زنگ میزنم،ازش پرسیدم و سکوت کرد و فقط گفت«فعلا همه چیز خوبه»

-همین؟!

-خیلی مونده که خیالش آسوده بشه

نفسی با غم کشیدم . به کارم ادامه دادم و گفتم:

-نینا دوماهه میخواد یه کلید بسازه بده به من،نمیسازه از قصد که من بیرون نرم،نینا من فقط زمانی بیرون میرم که امیرعلی بخواد!

-صبر کن،بذار آروم بشه کلید هم برات میسازه

-دو روز پیش سرم درد می کرد می خواستم یه استامینوفن بخرم نینا یه استامینوفن563!!اگر بدونی چیکار کرد،عین مجرما باهام رفتار کرد عین بازپرس هزاربار پرسید بار چندممه که میخورم،آخرین بار کی خوردم،چندتا خوردم…تا گریه ی منو درنیاورد خیالش راحت نشد و ولم نکرد«نینا دلسوزانه منو نگاه کرد و گفتم»از چک کردن ها خسته شدم«تلفن زنگ خورد و گفتم»ببین میدونه امروز میای ولی بازم هر یه ساعت زنگ میزنه فقط ببینه خونام یا نه

تلفن رو برداشم و صدای هستی اومد،با تعجب گفتم:

-هستی توئی؟!!

هستی با گریه گفت:

هستی-مگه نگفتی باهاش صحبت میکنم؟

-با بهرام دعوات شده؟

هستی-بهرام و امیرعلی تو بیمارستان دعواشون شده،امیرعلی دماغ بهرامو شکونده هردوشون الأن بازداشتگاهند…

-خاک بر سرم برای چی؟!!

هستی-سر من و تو دعواشون شد،چرا این خروس جنگی رو کنترل نمی کنی؟

-کدوم پاسگاه هستین؟

هستی-همینی که تو بولوار بیمارستانه

نینا-چیشده؟

-امیرعلی با پسرعمه ش دعواشون شده،سند خونه کجاست یعنی!؟امیرعلی حتما بازداشته دیگه..

نینا-بازداشت برای چی؟

-دماغ بهرامو شکونده

نینا-یــیـه«زد به گونه ش و همینطور که دنبال من میومد گفت»خاک بر سم دماغ شکونده؟!

همینطور که کشوهای کمد رو باز میکردم و دنبال سند میگشتم گفتم:

-امیرعلی اشتباهی دکتر شد باید سرباز میدون جنگ یا گلادیاتوری چیزی میشد با این روحیه ی خشنش

بالأخره سند رو پیدا کردم و لباس پوشیدم و با نینا رفتیم کلانتری،صدای بهرام می اومد همینطور هم صدای امیرعلی

امیرعلی-نه دماغتو نباید می شکوندم باید گردنتو می شکستم

بهرام-منم مشتمو اشتباهی حواله ی چونه ت کردم بایستی تو سرت میزدم تا بزمجه بازیات یادت بره

امیرعلی-چاییدی داداش

مأمور پلیس-ساکت میشین یا هر دوتاتونو بفرستم بازداشتگاه؟!

هستی-چرا هر دوتا قربان؟!این وحشی ارازل و اوباشو بندازین زندان که باعث به خطر انداخت امنیت اجتماعیهامیرعلی-اوهـوء امنیت اجتماعی،تو خودت معضلی برا جامعه

نگاه امیرعلی به من افتاد که تو چارچوب در ایستاده بودم و درجا از رو صندلی بلند شد و یکه خورده و کمی عصبی گفت:

امیرعلی-نگــار!

-س..سلام«قلبم هری ریخت،سر و صورتش کبود و سرخ بود»خاک بر سرم سر و صورتت چرا اینطوریه؟!

امیرعلی-کی گفت بیای اینجا؟هستی-من

امیرعلی-شما بیجا کردی که بهش خبر دادی

بهرام-نه تو انگار آدم نشدی؛به زن من…

امیرعلی-بشین ببینم بابا،زن من،کدوم زن؟!مگه آدم از تو خیابون زن میگیره که تو گرفتی احمق؟…

بهرام-تو چی تو از کجا گرفتی؟از نشئه خونه بیمارستان…

امیرعلی جست زد طرف بهرام و هممون جلوشو گرفتیم،امیرعلی عصبی داد زد:

امیرعلی-بهرام زبونتو میکشم بیرون…درمورد ناموس من کسی حرف بزنه

-امیرعلی،تو رو خدا بس کن مگه بچه اید کُری میخونید چتونه شما دوتا؟بیبینید چه بر سر هم آوردید؟!

امیرعلی آرنج منو گرفت از جمعیت دور کرد که نینا گفت:

نینا-بابا شماها فامیلید از یه خون و گوشت هستید،قباهت داره،دکتر این مملکتید،الأن فرقی با دوتا پسربچه ی 81 81 ساله ندارید..!

امیرعلی برگشت منو نگاه کرد و گفت:امیرعلی-چرا اومدی؟

-دارن میندازنت زندان چرا اومدم؟!

امیرعلی-زندان؟!مگه قتل کردم؟!

هستی-اونجا هم میری دل خوش نکن

امیرعلی-استغفرا… شیطونه میگه پتشو بریزم رو آب که خوب جائی هم هستیم…

هستی با ترس منو نگاه کرد که گفتم:

-امیرعلی!

مأمور پلیس-بدون دعوا اگر شکایت دارید…

-شکایت چرا بابا پاشید روی همو ببوسید،شماها مثل برادر همیدبهرام-چه برادری؟همه چیز تموم شدامیرعلی-من شکایت دارم

بهرام-از اینکه دماغ منو شکوندی؟

امیرعلی-اونکه از خودم شاکی ام که چرا یکم پایین تر نزدم گردنتو بشکونم یا اینکه چرا نزدم دندوناتو بریزم تو دهن گشادت

بهرام-آره فکر خوبیه که من یه بلائی سر دهن گشاد تو بیارم!

من وارفته به بهرام نگاه کردم،دهنم واموند قلبم از تپش داشت می ایستاد،انگار دنیا رو سرم خراب شد تنم یخ کرد نینا زیر بازومو گرفت که با زور آب دهنمو قورت دادم و گفتم:

-گفتی؟!

بهرام-به خدا اول اون گفت،اگر به مادرم نمی گفت منم نمی گفتم

امیرعلی-از بس که خری،من میخوام زندگیتو نجات بدم

هستی با گریه گفت:

هستی-چرا دست از سرمون برنمی داری؟مگه ما چه هیزم تری بهت فروختیم بذار زندگیمونو بکنیم

امیرعلی-شما نه ولی تو آره

هستی-حالا چی؟حالا چی میخوای؟چیکار کنم؟

امیرعلی-از زندگی بهرام برو بیرون تو لیاقت نداری

بهرام-لا اله الا لالهامیرعلی رو به نینا گفت:

امیرعلی-ببین یه خر دوپا داره ذکر میگههستی با حرص جیغ زد:

هستی-نگــــــار!!

-امیرعلی چیکار به زندگی اینا داری؟

امیرعلی-تو دخالت نکن تو از چیزی خبر نداری

-از اینکه قبلا هستی تو زندگیت بوده و میخواستی…

امیرعلی درحالی که دستاشو با مشت های گره کرده و انگشت اشاره ی بازی که به تأکید فیگورشو گرفته بود کنار گوشش نگه داشت و نعره زد:

امیرعلی-تو زندگی من نبوده خدا رو شکر که دستش رو شد

هستی با حرص گفت:

هستی-فکر کردی نگار بهتر از منه؟!میدونی قبل تو…حس کردم قلبم ایستاد،بدنم کرخت شد،فقط دستمو به زانوی امیرعلی گرفتم که نیفتم،دنیا جلوی چشمم سیاه شد قبل اینکه هستی با دروغاش بدبختم کنه نینا داد زد:

نینا-هستــی!)هستی نفس زنان سکوت کرد و امیرعلی گفت:

امیرعلی-یه موی گندیده ی نگار به صدتای تو می ارزه

بهرام از جا اول خونسرد بلند شد و بعد یه نفس کشید و اینور اونور رو نگاه کرد و لبهاشو روی هم فشرد بعد اومد جلو رو به امیرعلی گفت:

بهرام-جنگ راه انداختی که پل پشت سر هردومون خراب شد،رسوامون که کردی،زندگیمو که خراب کردی،زدی دماغمو شکوندی،پامون به کلانتری باز شد دیگه چه غلطی میخوای بکنی؟هستی رو بذارم کنار حله؟

هستی-بـهرااامم!!

بهرام دستشو به معنی صبر بالا گرفت و امیرعلی گفت:

امیرعلی-آره

بهرام آهسته ولی با لحن محکم گفت:

بهرام-ولش نمی کنم دوستش دارم

امیرعلی هم با لحن بهرام گفت:

امیرعلی-خاک بر سرت پسبهرام نگاهش به من افتاد و گفت:

بهرام-از نگار جدا شو صیغه رو فسخ کن تا هستی رو بذارم کنار

با ترس گفتم:

-آقا بهرام!چیکار من داری؟

بهرام-اینا هر دو عین همند،تو دنبال زن منی که به پام می پیچی؟

امیرعلی زد زیر خنده و خندید،به من نگاه کرد و گفت:

امیرعلی-چقدر احمقه،«جدی گفت»من ترم خریتمو پاس کردم الاغ جون

مأمور پلیس-آقا درست صحبت کن

امیرعلی-خب الاغه دیگه،زن من،هع؛چشمم دنبال اینه؟!«به هستی اشاره کرد»من آشغال پسند نیستم داداش بهرام برعکس تو که…

هستی با حرص اومد جلو و گفت:

هستی-آشغال توئی و هفت جد و آبادت،فکر کردی قدیسه گرفتی؟میدونستی زنت قبل جنابعالی بچه سقط کرده؟

امیرعلی چشماشو رو هم گذاشت بی وقفه زدم زیر گریه و گفتم:-هستی چرا کم میاری منو میکوبی نامروتّ؟

نینا-نگار با محرم بوده

هستی-منم با هر کی بودم محرم بودم

بهرام برگشت هستی رو نگاه کرد و وارفته گفت:

بهرام-با کی بودی؟«رنگ هستی پرید،بهرام یه نعره مثل امیرعلی زد و گفت»میگمت با کی بودی؟!

امیرعلی درحالی که دوباره با اون صورت عصبی و چشمای سرخش اعلام می کرد هر آن عین بمب میترکه به آهستگی گفت:

امیرعلی-بریم،برو

«به بیرون اشاره کرد؛قلبم از ترس عین طبل های بلندی که ایام محرم می کوبیدند،می کوبید..دستام میلرزیدن،مأموره امیرعلی رو صدا زد و امیرعلی سوئیچو داد به نینا و گفت»برید تو ماشین تا بیام

-نینا…وای خاک بر سرم منو میکشه

نینا-نترس خواهر من نمیذارم

-ندیدیش؟!عین کوه آتشفشانه

صدای دادهای بهرام میومد وای از امیرعلی بدتر بودنینا-مگه نمی دونست که هستی…

-نه فکر می کرده امیرعلی مخلافه و دعوا مرافه میکنه چون هستی با پسرای زیادی دوست بوده و دخت ر  آزادی بوده نه در حد روابط نامشروع…

نینا-پس حقشه که بهرام هر بلائی سرش بیاره

-فعلا که امیرعلی می خواد منو بکشه

نینا-آخه چرا همه چیزو به این دختره گفتی؟!

-خب هیچ کسو اون موقع نداشتم که باهاش درد و دل کنم

تنم می لرزید نینا منو تو آغوشش گرفت و گفت:

نینا-نترس خواهر،امیرعلی کار اشتباهی نمیکنه

-اشتباه؟!اون تعصبیه تو نمیشناسیش روزی هزار بار گذشتمو جلو چشمم میاره حالا که فهمیده حامله هم بودم منو سَقَط میکنه میدونم الهی بمیری هستی که نمیذاری آب خوش از گلوم پائین بره

نینا آهسته گفت:

نینا-اومد،هیچی نگو بذار من باهاش حرف بزنم

به امیرعلی نگاه کردم وای داشت از حرص و عصبانیت منفجر میشد زیرچشمی به من نگاه کرد که کنار ماشین ایستاده بودیم اومد طرفمون و نینا سوئیچو طرفش گرفت،دزدگیر رو زد و در جلووی ماشین رو باز کرد و با همون لحن آهسته ولی خیلی عصبی در حالی که با سر به داخل ماشین اشاره میکرد گفت:

امیرعلی-بشینهمین که صداشو شنیدم بی اختیار بغضم ترکید و امیرعلی هم عین یه شیر نعره زد:

امیرعلی-واسه من گریه نکن

با گریه گفتم:

-چرا به پاشون میپیچی که منو عذاب بدی؟

امیرعلی با لرزه و حرص گفت:

امیرعلی-تو رو نمیشناسم،تو هرزه ای…

نینا-امیرعلــی!امیرعلی تند نرو

امیرعلی با یه لحن گلایه آلود و لرزون با تنُ صدای خفه گفت:

امیرعلی-نینا حامله بوده،اگر یه خطا بوده پس اون توله چرا به وجود اومده؟

نینا-یه لخته ی خون که بچه نیست

امیرعلی عصبی تر با همون صدای خفه گفت:

امیرعلی-خون یا جنین هر دو یکی هستن یه موجود تو شکم نگار بوده

هق هق کنان نگاهش کردم و چشمش بهم افتاد انگار دوییده بود که نفس نفس میزد به آرومی گفت:

امیرعلی-هر لحظه ای که تو و هستی رو با هم دیدم لحظه ی بعدش خبری مرگبار شنیدم که جونمو به چشم دیدم که از قلبم دراومدنینا-امیرعلی،نگار یه اشتباه کرد و اشتباهش نتیجه ی بدتر داد ولی الأن متعلق به توءه،توی این دوماه خطائی ازش دیدی؟نگار اونی نیست که به تو میگن اونیه که تو توی دوماه باهاش زیر یه سقف بودی در کنارش قرار گرفتی…

امیرعلی مأیوس وارانه گفت:

امیرعلی-چرا بهم نگفته بودی نینا؟

نینا دخترشو به خودش چسبوند و به من نگاه کرد که فوری گفتم:

-نینا نمی دونست،تازه بهش گفتم

امیرعلی نگاه ناخوشایندی بهم انداخت و گفت:

امیرعلی-چی از خودت ساختی نگار؟!من از پاکیت عاشقت شده بودم«با یه بغض مردونه ای و حرصی درآمیخته گفت»چطوری این همه ننگو یه جا ازت ببینم؟تو تمام ننگای دنیا رو داری لامصبّ..اعتیاد..معشوقه ی یه عوضی،بارداری..تو چیکار دیگه نکردی؟

سرمو به زیر انداختم و به شدت گریه هام افزودم…انگار فضای مابینمون سنگین شده بود،هیچکس بین ما چهار نفر حرفی نمی زد حتی آنیسا هم دیگه حرفای کودکانشو کنار گذاشته بود و مثل ما سه تا سکوت کرده بود،وقتی به امیرعلی نگاه می کردم ته دلم خالی میشد،سینه ام از دردی که درش بود می سوخت و اشک داغ از چشمام روانه می کرد،امیرعلی آهسته خیلی آهسته گفت:

امیرعلی-بسته

نفسم از گریه بالا اومد و انگار دور دوباره گرفت،پشت ترافیک بودیم ماشین ایستاده بود و امیرعلی هم به روبرو زل زده زیر لب بار دیگه گفت:

امیرعلی-بسته نگار

با هق هق گفتم:

-داری فکر میکنی که برسیم خونه زندانمو تنگ تر کنی؟عذابمو بیشتر کنی؟بیشتر بدبختم کنی؟اگر دست محبت رو سرم داری سرد بشی تا داغون بشم و انتقام قلبتو ازم بگیری؟وقتی ساکتی و به یه نقطه خیری میشی و چشمات سرخ میشن یعنی دنیا به آخر رسیده تموم قواتو برای خالی کردن خشمت روی سرم استفاده میکنی..برای سیاه روزیم اشک نریزم؟!از چی برای نرم کردن دلت استفاده کنم تمام ارزشامو بی معرفتی و نامروتی یه نامرد ازم گرفته،تمام غرورمو خودخواهی و بی فکری خونوادم از بین برده،عزت نفسمو کودنی و حماقتم به آتیش کشید حالا یه جسم زخم خورده م که فقط به خدا به تو پناه آورده و تو داری پناهمو ازم می گیری امیر،دارم از ترس می میرم کاش جای بابام من می مردم دیگه تحمل ندارم خدایا همه ی راه هام بُن بسته نجـاتم بده

نینا دستشو روی شونه م گذاشت و با بغض گفت:نینا-نگـار!

امیرعلی نفس عمیقی کشید و ترمزدستی رو خوابوند و به راه ادامه داد بدون کوچکترین حرفی برای آروم کردنم

آنیسا با بغض وقتی داشتیم از ماشین پیاده می شدیم به امیرعلی گفت:

آنیسا-عمو امیرعلی؟

امیرعلی آنیسا رو به بغل گرفت و گفت:

امیرعلی-جانم عمو؟

آنیسا-می خوای خالمو دعوا کنی؟

من و نینا رفتیم داخل خونه ولی هر دو پشت در ایستادیم تا جوابشو بشنویم

امیرعلی-چرا میپرسی عموئـــی؟

آنیسا-آخه خاله م خیلی ترسیده و گریه میکنه حتما میخوای دعواش کنی دیگه«امیرعلی چیزی نگفت»

آنیسا-خاله م گناه داره عمو همیشه گریه میکنه و کم می خنده،همه دعواش می کنند و اون گریه میکنه،اگر تو هم می خوای دعواش کنی و بزنیش بذار خاله م با من و مامانم بیاد خونمون،من تو اتاقم به خاله جا میدم میذارم رو تختم بخوابه و کسی دعواش نکنه

امیرعلی به آرومی گفت:امیرعلی-دعواش نمی کنم فقط خیلی از دستش ناراحتم

آنیسا-چرا عمو امیرعلی جونم؟شیطونی کرده؟

امیرعلی-قلبمو شکونده

به امیرعلی از لای در نگاه کردم،یه لحظه دلم براش آتیش گرفت؛آنیسا سینه ی امیرعلی رو بوسید و گفت:

آنیسا-خوب شدی؟

امیرعلی لبخندی زد و بوسیدش و گفت:

امیرعلی-آره دختر خوشکلم

آنیسا-وقتی بابام خسته ست یا گاهی قلبش شکسته ست میگه من بوسش کنم خوب میشه،شاید اگر تو هم یه دختر داشته باشی دیگه قلبت نشکنه یا اگه شکست اون بوس کنه تا قلبت خوب بشه عموجون

نینا آنیسا رو صدا زد و آنیسا از بغل امیرعلی پرید پائین،رفتم داخل خونه و کف آشپزخونه نشستم،بی توان شده بودم از اون همه مصیبت،نینا اومد و با ترس گفت:

نینا-نگار!؟چیه عزیزم؟

-هیچی فقط حس ضعف کردم

نینا-امیرعلی؟..نگار حالت خوبه؟!امیرعلی بیا

امیرعلی نگران اومد در آشپزخونه و گفت:امیرعلی-چیشده؟!

نینا-امیرعلی یهو رنگش عین گچ شده«نینا دست رو صورت و گونه م گذاشت و گفت»تنت داغ کرده؟

امیرعلی اومد نبضمو گرفت معاینه م کرد..فقط ازینکه نگرانم شده بود قلبم انرژی می گرفت،دوست داشتم بغلش کنم وقتی اینطوری دلواپسم شد ببوسمش و بگم الأن خوب میشم تو رو کم داشتم از ترس جدائی یهو حالم خراب شد…

امیرعلی-نینا یه سُرم خوراکی درست کن یه کم نمک و یه کم قند…سرت گیج میره نگار؟

آرنج امیرعلی ور گرفتم،با زور حرف زدم:

-میخوام بالا بیارم

امیرعلی شالمو از سرم برداشت..دور کمرمو گرفت..کمک کرد بلند شم..یهو حالم زیر و رو شد..حس کردم جونم از تنم از سمت پاهام بیرون رفت و خون دیگه تو مغزم جریان نداره،ضعفم اونقدر شدید شد که به دستشوئی نرسیده از حال رفتم…

نمی دونم چقدر گذشته بود که چشمای بسته م رو با سردرد باز کردم،اتاق تاریک بود،یهو یه خوفی به دلم افتاد،با ترس و لرز درحالی که نیم خیز می شدم صدا زدم:

-امیرعلی..وای امیرعلی…

امیرعلی-نگار..بیدار شدی نگار؟«دستمو گرفت نفسم اومد بالا و گفت»هیــس اینجا بیمارستانه

-چرا اینقد تاریکه؟امیرعلی-شبه،هم اتاقی داری،خوابیده

-چرا اومدیم بیمارستان؟!نینا کجاست؟

امیرعلی خواست دستشو از دستم بکشه بیرون ولی نذاشتم و محکمتر با ترس بیشتر دستشو گرفتم،از لرزه ی دستم فهمید که میترسم،نمیدونم ترسم از چی بود ولی قلبم انگار داشت از سینه م درمیومد

امیرعلی-نگار خوبی؟!

-امیرعلی میخوام برم خونه،بریم خونمون

امیرعلی با صدائی گرفته گفت:

امیرعلی-فردا مرخص میشی

-من از بیمارستان متنفرم،همین الأن مرخصم کن

امیرعلی-پزشک من نیستم بی تابی نکن بخواب،صبح ترخیص میشی

-قلبم داره میگیره حالم خوب نیست

امیرعلی نبضمو گرفت و گفت:

امیرعلی-چندلحظه صبر کن برم ایستگاه پرستاری…

هول زده گفتم:

-نه نه امیرعلی نه،نمیخواد بری خوبم

امیرعلی با تعجب گفت:امیرعلی-نگار!!ایستگاه پرستاری همین بغله

دستاشو که ول نکردم سر جاش نشست،با بغض صداش کردم:

-امیرعلی..

امیرعلی-هیس،هم اتاقیت خوابه،مریضه گناه داره

با همون حالت گفتم:

-امیرعلی ببخشید..تو رو خدا..؟

جوابمو که نداد گفتم:

-ازت می ترسم اونقدر که نمی تونستم از گذشته ی خراب شده م بهت حرفی بزنم،نمی خوام..تو رو هم از دست بدم«چنتا اشک از چشمام روونه شدن»..من یه خطای بزرگ کردم و هزار اشاعه ی منفی داشت،گذشتمو بذار کنار الأنمو ببین الأن که تمام زندگیم هستی،همه ی خونواده ای که ترکم کرده همه ی فامیل و همه ی دوست وانَام تمام زندگیم خلاصه میشه در تو امیرعلی..من وابسته م بهت چشماتو به گذشته ی تلخم ببند،می دونم تعصبت نمیذاره می شناسمت ولی امیرعلی به خدا گناه نکردم..

امیرعلی با حرص و لرزه و صدای خفه گفت:

امیرعلی-گناه کردی،خودتو بی تقصیر جلوه ندهبا گریه از جا بلند شدم برای از دست ندادنش اونقدر هول کرده بودم که خودمم در شگفت مونده بودم که طی دوماه زندگی با امیرعلی چی به سرم اومده!!چشمای نمناکمو بستم و از ته دل دستشو بوسیدم و گفتم:

-امیر اگه رهام کنی داغون تر از هر لحظه ای میشم،من دارم با تمام وجود به پاکی باهات زندگی می کنم..امیرعلی من نگارم همون نگار کوچولو که جلوی چشمای خودتون بزرگ شده…

امیرعلی با همون حال قبلیش گفت:

امیرعلی-نه نگار تو نگار کوچولوی من نیستی،هر لحظه دلم آویزونه که خبر جدیدی درموردت نشنوم دارم دیوونه میشم نمی تونم یا گذشته ت کنار بیام،تو رو متعلق به خودم می دونستم و تو جلوتر هوای عشق بازی به سرت زد و هرز رفتی

با غصه و دلگیری گفتم:

-امیــر..

امیرعلی-من نمی فهمم محرم بودنتو،اگر عشق بود چرا تو خفا؟!چرا با نامردی و خطا؟!چرا اینطوری؟!اگر عشقت مشتیه باید به عرش برسونتت نه به فرش…

|||

توی تاریکی اتاق و نور کمی که از بالای شیشه ی نورگی ر  در از راهراوی بیمارستان وارد اتاق میشد توی چشمامو نگاه کرد،انگار چشمام به تاریکی اتاق عادت کرده بودن که به خوبی می دیدمش،امیرعلی-چرا رو هر دختری دست میذارم قلبمو از جا میکنه؟این جزای چه کار و گناهیه خدا..؟لعنت به من که می بینم داری عذابم میدی و نمی تونم رهات کنم«با انگشت اشاره به شقیقه ش زد و ادامه داد»مغزم ایراد نداره چون میگه ولت کنم . بذارم برم«با مشت زد به سینه ش و از لای دندوناش با صدای خفه ای گفت»این بی معرفت همراهم نیست و ساز مخلاف میزنه،لعنت به تو نگار که لیاقت این احساس قلب نفهممو نداری

با زور یکم نفسم بالا اومد..توی بغلم گرفتمش..بوسیدمش و بوسیدمش… -امیرعلی،چرا فرصتی که بهم دادی رو داری ازم می گیری؟من که توی این فرصت خطا نکردم

امیرعلی-کردی نگار کردی..ازم پنهون کردی..

-ازت می ترسیدم به خدا علی

قلبم هری ریخت نگاهم اونقدر عوض شد که امیرعلی نگران نگاهم کرد و نمی دونم چرا بی وقفه دست روی شکمم گذاشت و گفت:

امیرعلی-چیزی شد؟!

من فقط علیرضا رو “علی” صدا می کردم ولی امیرعلی رو “امیر” حالا چرا بهش گفت علی؟!!علیرضا یه روزی عشقم بود ولی الأن سایه ی شومش روی زندگیمه..تو قلبم ازش حس ناخوشایندی دارم..امیرعلی دست روی کنار گردنم زیر گوشم گذاشت و دمای بدنمو چک کرد و گفت:

امیرعلی-نگــار!؟

آروم نگاهش کردم خدایا امروز که حس کردم ممکنه ازش جدا بشم فهمیدم چقدر بهش وابسته م،تعلق خاطر دارم،نه از این تعلق گذشته دوستش دارم از یه جنس متفاوتی از جنسی که قلبم از این حس می لرزه

امیرعلی-دراز بکش چیزی تا صبح نمونده

-نینا رفت خونه ش؟

امیرعلی-آره تا هشت نه هم اینجا بود ولی سیروس اومد دنبالش…

امیرعلی سرش حسابی توی کتاباش بود ولی می دونستم که فقط به متن کتاب نگاه می کنه و فکرش از جر و بحثی که دیشب خونه ی پدرو مادرش سر زندگیمون کرده مشغوله،هنوز جای سیلی مادرش روی صورتش خودنمائی می کرد.تلفن رو از پریز کشیده بود و موبایلشم خاموش کرده بود،یه کلمه هم حرف نمی زد..دوباره به یه نقطه خیره شده بود و گوشاش سرخ شده بودن.براش یه لیوان شربت درست کردم و گذاشتم رو میز یه نگاه به لیوان کرد و یه نگاه به من کرد..از دیروز صبح باهام حرف نزده بود!روی مبل نشستم،کار زیادی نکرده بودم ولی خیلی خسته بودم انگار کوه کنده بودم!امیرعلی برگشت نگاهم کرد و گفت:

امیرعلی-چرا صدای تلویزیونو باز نمی کنی؟

-آخه داری درس میخونی،همینطوری نگاه می کنم برای تلویزیون نگاه کردن نیومدم،یهوئی خیلی خسته شدم اومدم یه کم بشینم نفسی تازه کنم بعد برم.

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان دالیت پارت آخر

پارت اول تا اخر رمان دالیت نوشته نیلوفر قایمی فر جهت مشاهده پارت های منتشر …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *