خانه / آخرین مطالب / رمان / سرنوشت آهکی / رمان سرنوشت آهکی پارت 22

رمان سرنوشت آهکی پارت 22

رمان سرنوشت آهکی

جهت مشاهده به ترتیب رمان سر نوشت آهکی از اینجا کلیک کنید

-خوشبختی های پوچ؟ 

-آره.

-منظورت چیه؟ 

-ببین نمیدونم دقیق باید چجوری برات توضیح بدم اما همین قدر بدون که هیچ مردی رو پیدا نمیکنی که از هر نظر کامل باشه .

هر کس عیب و ایراد خودش رو داره. پس فکر نکن سایمون رو ول کنی گیر یکی دیگه بیفتی اون از سایمون سره نه همچین چیزی نیست. مطمئنا اونم یک مشکلی داره.

-حتی تو؟ 

پوزخندی زد و گفت: حتی من.

دیگه چیزی نگفتم اونم تا خود مقصد ساکت بود. جلوی خونه توقف کرد و دوتا بوق زد. نگهبان در رو باز کرد و میثم وارد حیاط شد. سایمون جلوی در ورودی ایستاده بود.یک تیشرت سفید همراه با شلوار مشکی تنش بود و دست به سینه به در تکیه زده بود.

میثم از ماشین پیاده شد و به سمت سایمون رفت و چیزی بهش گفت. سایمون هم سرش رو تکون داد و به سمت من اومد .

در ماشین رو باز کرد و بدون اینکه حرفی بزنه یک دستش رو زیر زانوهام انداخت و از روی صندلی بلندم کرد. اخم هاش تو هم بود.فکر کنم هنوز از حرفی که تو بیمارستان بهش زدم عصبی بود.

دستهامو که بی کار کنارم افتاده بود بلند کردم و دور گردنش حلقه کردم. واسه یک لحظه از حرکت ایستاد و متعجب نگاهم کرد اما سریع به خودش اومد و پوزخندی زد و بقیه ی راهش رو رفت.

 یک راست به سمت اتاق رفت و منو گذاشت روی تخت. ملافه رو روم انداخت و خواست از اتاق بره بیرون که دستش رو گرفتم. برگشت سمتم و سوالی نگاهم کرد که گفتم: از دستم ناراحتی؟ 

پوزخندی زد و گفت: برات مهمه؟

-آره.

-اگه مهم بود اون حرف ها رو نمیزدی .

سرم رو پایین انداختم و گفتم: اون موقع عصبی بودم نفهمیدم چی گفتم ببخشید.

-بخششی در کار نیست .

و خواست از اتاق بره بیرون که دوباره دستش رو گرفتم و گفتم: تو که نمیتونی منو بخاطر یک اشتباه کوچیک ببخشی پس چطور توقع داری من تو رو بخاطر اون همه اشتباه ببخشم؟

تو سکوت نگاهم کرد. نمیدونستم کاری که میخواستم انجام بدم درسته یا نه. دستش رو کمی کشیدم که چون تعادلش بهم ریخت ،به سمت جلو خم شد. منم خودم رو کمی جلو کشیدم جلو و لبهام رو گذاشتم روی لبهاش .

اولش مثل برق گرفته ها با چشم های گشاد نگاهم کرد ولی وقتی به خودش اومد سریع ازم جدا شد. فکر کردم پسم زد اما منو محکم کشید توی بغلش و سرم رو به سینه اش فشار داد. بوی عطر تلخش پیچید توی بینیم.

همون جور که سرم رو نوازش میکرد گفت: یسنا بخشیدیم؟

آروم گفتم: گذشته ها گذشته. با مرورش فقط زخم های سربسته رو دوباره باز میکنیم.

صدای نفس راحتی که کشید رو شنیدم.چند دقیقه ایی تو همون حالت بودیم که منو از خودش جدا کرد و بوسه ایی روی پیشونیم گذاشت و گفت: پس مطمئن باش منم کاری میکنم تمام اون روزا که برات کابوس بود از وهنت پاک بشه.

لبخندی بهش زدم که جوابش شد بوسه ی نرمی روی لبهام. و در حالی که لبخند رضایت مندی روی لبهاش بود از اتاق رفت بیرون .

نمیدونم تا چه حد کارم درست بود یا چقدرشو فیلم بازی کردم اما حس میکردم خودم هم تا حدی آروم شدم.

ملافه ی تخت رو روی خودم مرتب کردم و تا سینه ام بالا کشیدم. فکر کنم اگه سایمون بفهمه باعث و بانی این رفتار من میثمه حتما میره چند بار بوسش میکنه .

سرم رو بلند کردم و رو به آسمون گفتم: خدایا خودم رو سپردم به خودت.تقدیرم هرچی هست قبول میکنم.

******

سوم شخص 

چشم میثم به کارهای سایمون بود. تمام مدت سعی میکرد جدیتش رو داشته باشه اما مشخص بود که امروز از چیزی شاده .

ظاهرا یسنا خوب به حرف هاش گوش کرده بود. لبخندی زد و تو دلش خودش رو تحسین کرد که اینقدر حرف هاش روی دیگران تاثیر داره.

به سمت سایمون که مشغول صحبت کردن با نگهبان بود رفت و گفت: آقا اگه کاری هست بگین من انجام بدم.

-نه کاری نیست میتونی بری تو اتاق ته باغ یکم استراحت کنی. کارت داشتم بهت زنگ میزنم.

-بله چشم .

میثم به سمت اتاق ته باغ رفت. یک اتاق کوچیک و چوبی.  یک تخت گوشه ی اتاق بود. میثم روی تخت دراز کشید و زل زد به سقف چوبی. هم دلش به حال یسنا میسوخت هم به حال سایمون. هر دو بی کس بودن و جز همدیگه کس دیگه ایی رو نداشتن .

باید به هردو شون کمک میکرد. اگه یسنا با سایمون بمونه، حال و روز سایمون خوب میشه و اگه حال و روز سایمون خوب باشه رفتارش با زیر دستهاش بهتر میشه.

نفسش رو فوت کرد و به پهلو چرخید و چشم هاشو بست. چند ساعتی گذشت و میثم تو خواب عمیقی فرو رفته بود که صدایی از ته باغ شنید.

سریع چشم هاشو باز کرد. هوا کاملا تاریک شده بود و فضای تاریکی تو اتاق ایجاد کرده بود. از بین تاریکی اتاق سایه ایی رو دید که به سمت ساختمون اصلی میرفت.

سریع کلتش رو از کتش بیرون کشید و آروم از اتاق رفت بیرون .

یک مرد سیاه پوش پاورچین پاورچین به سمت ساختمون اصلی میرفت. میثم با چند گام بلند خودش رو رسوند به مرد و با ته اسلحه اش ضربه ی محکمی به پشت گردن مرد زد. مرد ناله ایی از درد کرد و با زانو ها روی زمین فرود اومد .

میثم ماشه ی اسلحه اش رو کشید و روی سر مرد گذاشت و با صدای کلفت و مردونه اش گفت: نقابت رو بردار تا خلاصت نکردم.

مرد هیچ تکونی به خودش نداد. میثم با عصبانیت دست انداخت زیر نقاب مرد و با یک حرکت نقاب رو از روی صورت مرد برداشت.با دیدن چهره مرد، با چشم های گرد شده گفت: ایرج تو؟

ایرج در حالی که پشت گردنش رو ماساژ میداد گفت: آره منم. احمق چرا اینجوری زدی؟

-کجا داری میری این وقت شب؟اصلا اینجا چه غلطی میکنی؟

-اومدم سروقت سایمون و یسنا.

میثم با چشم های گرد شده گفت: یعنی تو همون کسی بودی که یسنا رو زخمی کرد؟

ایرج پوزخندی زد و گفت: نه احمق اون که نامزد نرگس بود.ولی از طرف من….

میثم با حیرت گفت: یعنی چی از طرف تو؟

ایرج به سختی از جاش بلند شد و گفت: این دستور آقا کوروش بود. یسنا باید بمیره.

-پس تو آدرس این خونه رو به اون پسر دادی آره؟

-آره من دادم. خودم فرستادمش اینجا.

-چرا آخه؟

-گفتم که این دستور آقا کوروش بود .

-ایرج.

-بسه میثم. اگه الان آقا سایمون تو این خونه است، اگه آقا کوروش مرد، همه اش بخاطر این دختره همه اش.

-نه احمق چرا باید بخاطر یسنا باشه؟

-آقا کوروش میخواست این یسنای عوضی رو بکشه اما سایمون نذاشت.

-این یعنی آقا سایمون به یسنا علاقه منده .

-من هیچ کاری به آقا سایمون ندارم میخوام

آقا کوروش رو به آرزوش برسونم.

-آقا کوروش مردن.الان آقای من و تو سایمونه.

-ببین من و تو هرچی داریم از آقا کوروشه. پس باید اونو به آخرین آرزوش برسونیم .

-چی میگی تو ایرج.

ایرج همون جور که انگشتش رو تهدید وار جلوی میثم تکون میداد گفت: من متکی به آقا کوروشم. آقا کوروش آرزوش بود سایمون و سامان کنار هم باشن. سامان الان حافظه اش رو از دست داده. اگه یسنایی نباشه سایمون و سامان میتونند کنار هم باشن.

-درست حرف بزن بفهمم چی میگی.

-خیلی خوب. ببین آقا کوروش اگه مجلس عروسی سایمون رو بهم زد فقط بخاطر این بود که یسنا رو بکشه.و اگه قصدش کشتن یسنا بود فقط و فقط بخاطر این بود که سایمون و سامان بتونند دوباره با هم برادر بشن. تنها راه ممکن این بود که سامان حافظه اش رو از دست بده. من اون شب بهش شلیک کردم. تیر به پاش خورد و روی زمین افتاد. وقتی داشت از شدت درد به خودش میپیچید، ضربه ی محکمی به سرش زدم که باعث شد دچار خون ریزی مغزی بشه. میخواستم سامان رو سریعا از اونجا دور کنم منتهی دوستش سر رسید و من نتونستم کاری کنم. اگه اون شب همه چیز خوب پیش میرفت الان یسنا مرده بود، سایمون و سامان هم دوباره با هم برادر میشدن .

-الان سامان حافظه اش رو از دست داده سایمون که حافظه اش سر جاشه .

-قرار بود آقا کوروش خودش سایمون رو متقاعد کنه .

-الان کوروشی وجود نداره که بتونه سایمون رو متقاعد کنه. و سایمون هم میخواد با یسنا ازدواج کنه. بقیه ی جریان هایی که اتفاق افتاده هم هیچ ربطی به من و تو نداره.

-چرا ربط داره خیلی هم ربط داره .

-بسه ایرج از اینجا برو.

-من امشب اینجام تا یسنا رو بکشم. تا زمانی هم که یسنا نفس بکشه پامو از این خونه بیرون نمیزارم.

و خواست دوباره به سمت خونه بره که میثم دستش رو گرفت.اما ایرج بهش فرصت نداد و با آرنجش محکم کوبید تو صورت میثم. میثم فریادی از درد زد و دستش از دور بازوی ایرج باز شد.

ایرج به سرعت به سمت خونه دوید و تو یک حرکت پرید داخل خونه و به سمت اتاق دوید. در اتاق رو به یک ضرب باز کرد .

یسنا تک و تنها روی تخت خوابیده بود. ایرج کلتش رو روی پیشونی یسنا گذاشت و ماشه رو کشید. اما همین که خواست شلیک کنه، اسلحه ایی رو کنار پیشونیش حس کرد.

سایمون با لحن ترسناکی گفت: اسلحه ات رو بنداز زمین….

ایرج جفت دست هاشو به نشونه ی تسلیم بالای سرش برد. سایمون اسلحه رو از دست ایرج کشید و اونو برگردوند سمت خودش. با دیدن ایرج چشم هاش از تعجب گرد شد. ایرج پوزخندی زد و گفت: فکر نمیکردی من اینجا باشم نه؟

صدای ناله مانند یسنا نشون از بیدار شدنش میداد. یسنا با چشم های نیمه باز روی تخت نشست و گفت: چه خبره اینجا؟

و نگاهش بین ایرج و سایمون که اونو نگاه میکردند رد و بدل شد. سایمون حواسش روی یسنای گیج بود. ایرج هم از این

فرصت استفاده کرد و با آرنجش ضربه ی محکمی به صورت سایمون زد. سایمون فریادی از درد کشید و ناخودآگاه شلیک کرد که البته تیر خطا رفت .

ایرج پرید سمت سایمون و جفت اسلحه ها رو از دست سایمون کشید و سریعا به سمت تخت نشونه گرفت اما یسنا روی تخت نبود. متعجب نگاهی به تخت انداخت که همون لحظه ضربه محکمی به کمرش خورد. افتاد روی زمین و فریادی از درد کشید .

سایمون مشتش رو بلند کرد و ضربه ی محکمی به سر ایرج زد .

یسنا که پشت تخت مخفی شده بود با وحشت دعوای این دو رو تماشا میکرد. سایمون خواست ضربه ی کاری و محکمی به

ایرج بزنه که ایرج سریع پاشو بلند کرد و ضربه ایی به وسط پای سایمون زد. نفس سایمون از شدت درد گرفت و ایرج هم لگد دومش رو به شکم سایمون زد و باعث شد سایمون تعادلش رو از دست بده و محکم زمین بخوره. با برخوردش به زمین، سرش محکم برخورد کرد به تخت و از هوش رفت.

ایرج کلتش رو دوباره به سمت تخت گرفت و فریاد زد: جایی نداری که بری یسنا پس الکی تلاش کن. امشب شب مرگته.

لرز به تن یسنا نشست. ایرج به سمت تخت رفت و خودش رو رسوند به جایی که یسنا مخفی شده بود. پوزخندی زد و ماشه رو کشید و گفت: با زندگیت خداحافظی کن یسنا….

یسنا چشم هاشو از شدت ترس بست و منتظر مرگش شد. با شنیدن صدای شلیک گلوله از شد ترس تا مرز سکته رفت اما دردی رو توی بدنش حس نکرد. آروم و با ترس چشم هاشو باز کرد که ایرج رو غرق در خون روی زمین دید. سرش رو بلند کرد تا بتونه ناجیشو ببینه. با دیدن میثم، نفس راحتی کشید و تکیه زد به دیوار. نفس نفس میزد و اشک هاش گونه هاشو خیس کرده بودند.

میثم ابتدا به سمت سایمون رفت و چند ضربه به شونه اش زد و گفت: آقا سایمون، آقا سایمون صدای منو میشنوین؟ 

سایمون واسه یک لحظه چشم هاشو باز کرد و دوباره بست. انگار تو یک حالت گیجی فرو رفته بود.

میثم سایمون رو رها کرد و به سمت یسنای لرزون رفت. چشم های یسنا بسته بود و فقط اشک میریخت. میثم دست انداخت زیر زانو های یسنا و اونو از روی زمین بلندش کرد و روی تخت گذاشت. ملافه رو تا گردن یسنا بالا کشید و به سمت تلفن رفت.

ظاهرا دوباره باید دکتر هوشنگی باید بیاد بالا سر این دو نفر. تا زمانی که یسنا و سایمون از کشور خارج نشدن موقعیت مناسبی برای نبودن دکتر هوشنگی نیست. باید میرفت دنبالش و اونو میاورد اینجا تا مستقر بشه.

پس شماره ی دکتر رو گرفت و منتظر برقراری تماس شد.

******

یسنا 

با نوازش دستی چشم باز کردم. سایمون بالای سرم نشسته بود و با غم موهام رو نوازش میکرد. پیشونیش پانسمان شده بود .

دستم رو به سختی بلند کردم و آروم روی پیشونیش کشیدم. لبخند تلخی زد و گفت: متاسفم یسنا…

لبخند تلخی زدم و گفتم :چرا تو؟ مگه تقصیر تویه؟

-آره هر بلایی که سرت میاد تقصیر منه.

تو سکوت نگاهش کردم. از جاش بلند شد و به سمت پنجره رفت. پرده رو کنار زد و با بغض شدیدی گفت: تو آزادی یسنا .

آزادی که هرجا که دوست داری بری. دیگه اسیر من نیستی.خیلی خودخواه بودم میدونم. خیلی بهت ظلم کردم میدونم. اما خودت گفتی اگه اجازه بدم بری منو میبخشی. پس آزادی برو. برای همیشه برو.

با چشم های گرد شده نگاهش کردم. برگشت سمتم و با لحن ملتمسی گفت: اما اگه فکر میکنی لیاقتت رو دارم بمون. منم قول میدم نذارم هیچ کدوم از این اتفاق ها تکرار بشه.

با لحن متعجبی گفتم: سایمون حالت خوبه؟ 

پوزخندی زد و گفت: تازه امروز چشم هام بازی شده. هیچ کس نمیخواد من و تو باهم باشیم حتی تو. میدونم که چه قدر به بنیامین علاقه مندی. پس برو سراغش. اگه پذیرفتت که همون جا باهاش بمون. اما….اما اگه پست زد،اگه حس کردی تنهایی و کسی رو نداری که باهاش بمونی، برگرد. در خونه ی من همیشه به روی تو بازه. همیشه.

و با گام های لرزون به سمتم اومد و تنم رو تو بغلش گرفت.حیرون بودم از این کاراش. سایمون بخاطر اینکه میخواستن منو بکشن اینقدر مهربون شده؟ غیر قابل باوره .

شاید هم من تا بحال درباره سایمون اشتباه فکر میکردم.با حس خیسی لباسم از اشک های سایمون،  با بغض سرم رو تکیه دادم به سینه اش و اجازه دادم اشکام بریزند. باورم نمیشد این سایمون، همون سایمونیه که یک روز منو به زور تصاحب کرد. ازم جدا شد و بوسه ایی روی پیشونیم گذاشت و بعد پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند .

در حالی که با چشم های غرق در اشکش به چشم های بارونی من نگاه میکرد گفت: نه غصه بخور، نه اشک بریز من ارزشش رو ندارم.

و ازم جدا شد و به سمت در رفت. با بغض گفتم: سایمون صبر کن….

مکث کرد اما برنگشت سمتم. دستش رو به دیوار گرفت و گفت: دیگه اجباری نیست. اگه دوستم داری بمون. اما اگه ازم بیزاری برو. برای همیشه. شاید بتونیم همدیگه رو فراموش کنیم. تو بدی های منو، من خوبی های تو رو …

به راحتی لرزش صداشو زمانی که گفت: خوبی های تو رو،رو فهمیدم اما چیزی بروز ندادم.

سایمون با گام های لرزون از اتاق خارج شد. اما من بغضم شکست. بد هم شکست. حق با سایمون بود. حالا من میتونم انتخاب درست رو انجام بدم. هیچ زوری بالای سرم نیست. هیچ کس نیست که منو اجبار به موندن یا رفتن کنه.

*****

دو هفته بعد 

دکتر هوشنگی با دقت کامل مشغول کشیدن بخیه ها بود. میثم هم جلوی در اتاق دست به سینه ایستاده بود. تو این دو هفته هیچ خبری از سایمون نبود. ظاهرا تنهام گذاشته بود تا بتونم تصمیم بگیرم. تمام این دو هفته رو شب تا صبح و صبح تا شب فکر کردم. اما هرچی بیشتر فکر میکردم کمتر به نتیجه میرسیدم. هم تنها گذاشتن سایمون گناه بود هم رها کردن بنیامین. درسته عاشق بنیامینم اما شوهر من سایمونه. رفتنم مثل خیانت میمونه. اما از طرفی هم به این فکر میکردم که سایمون منو به زور تصاحب کرد. به من تجاوز کرد تا منو به دست بیاره. گیج گیج بودم. اصلا نمیدونستم چه درسته چی غلط. سر یک دو راهی بزرگ گیر کرده بودم .

کار دکتر که تموم شد، پتو روم مرتب کرد و گفت: پات شد مثل روز اول. حالا میتونی به سرعت بدوی.

با بغض میثم رو نگاه کردم و گفتم: از سایمون خبر داری؟ 

میثم به سمتم اومد و یک تیکه کاغذ به دستم داد و گفت: این آدرس بیمارستانیه که بنیامین توش بستریه. برو سراغش.

-ولی من…..

-نه نیار. این دستور آقا سایمونه. همین امروز هم میتونی بری.

و رو به دکتر هوشنگی گفت: شما هم بیاین پایین کارتون دارم.

میثم همراه با دکتر از اتاق خارج شدند. پتو رو از روی پام کنار زدم و نگاهی به زخم پام انداختم. خیلی بدشکل شده بود اما همین که عفونت نکرده بود با اون عمقش جای شکر داشت.

از جام بلند شدم و به سمت پنجره رفتم و زل زدم به حیاط. باغ پر از شکوفه های ریز شده بود. با لبخند تلخی درخت ها رو نگاه میکردم که صدای گیتاری رو شنیدم. صداش ضعیف بود. پنجره رو باز کردم. صدا کمی واضح تر شد.یک نفر ما بین درخت ها نشسته بود و گیتار میزد. صدای گیتار به حدی سوز ناک بود که بغض به گلوم نشست. با شنیدن صدای سایمون که داشت آهنگ میخوند چشم هام گرد شدن:با دل خون و چشم خیس 

به تو میسپارمش آسون نیست 

نفسم توی دستات باشه نذار یک نفس هم تنها شه

نگرانت کنه هر لحظه که با هر چیزی دلش میلرزه

تو بجای من بهش عادت کن تو خیال منو راحت کن

خدا اگه خورده گرفت به یک دست دیگه بازم اسم منو اشتباهی میگه

اگه سخت برام اگه دوست دارمش گریه میکنم و به تو میسپارمش 

به تو میسپارمش تا وقتی میگیری دستاشو تو سختی

تا بذاره روی هم چشاشو تو بجام نگرانش باشو 

تو خدایا حواست باشه نذار یک نفس هم تنها شه 

نذار کم شه یک تار موشو اگه سردشه بپوشون روشو

با بغض نگاهم بین سایمون  آدرس تو دستم درگردش بود. خدایا فقط یک نشونه فقط یک نشونه بهم بده تا بفهمم کاری که میخوام بکنم درسته یا نه .

شاید بهتره برم دیدن بنیامین. ممکنه با دیدنش بتونم یک تصمیم درست بگیرم.

آره تنها راه ممکن همینه. حالا که سایمون بهم اجازه داده برم چرا نرم؟شاید هم بخت من با بنیامین باشه .

با فکر به همچین چیزهایی، به سمت کمد لباس رفتم و یک دست مانتو و شلوار مشکی همراه شال قرمز از توش بیرون کشیدم و پوشیدم. حال و حوصله ی تیپ زدن رو نداشتم. امروز روزی بود که سرنوشت من رقم میخورد. از اتاق خارج شدم و از خونه زدم بیرون. سعی کردم جوری برم که سایمون رو نبینم. نمیدونم چرا اما حس میکردم اگه سایمون رو ببینم رفتن برام سخت بشه.

هرچند همین الانش هم به اندازه ی کافی سخت بود. همیشه فکر میکردم اگه سایمون منو آزاد کنه از خوشحالی بالا و پایین میپریدم و فقط میخندیدم. اما اصلا الان همچین حسی نداشتم. همه اش بغض بود و بغض.

پیرمرد نگهبان در رو باز کرد و کنار ایستاد تا ازش خارج شم. انگار اونم فهمید دیگه جایی تو این خونه ندارم. برگشتم و برای آخرین بار خونه رو نگاه کردم. هرچند هنوز تصمیمی نگرفته بودم اما میخواستم اگه این آخرین باریه که تو این خونه هستم همه جاشو دیده باشم .

خواستم برم سمت خیابون و تاکسی بگیرم که صدای بوق ماشینی متوقفم کرد. برگشتم سمت ماشین. میثم بود. در جلو رو باز کرد و گفت: آقا سایمون گفتن من برسونمتون.

 سرم رو پایین انداختم و بدون هیچ حرفی سوار شدم. تا رسیدن به مقصد سرم پایین بود. میثم هم هیچ حرفی نمیزد. فقط با دقت میروند. نیم ساعت بعد جلوی یک بیمارستان متوقف شد و گفت: اینجاست. نگاهی به سر در بیمارستان انداختم. بیمارستان …..

ناجا .

پس بنیامین اینجا بود. میثم خیلی سرد نگاهم کرد و گفت: پیاده شو .

دوباره سرم رو پایین انداختم و گفتم: چی بگم؟

-یعنی چی چی بگی؟

-فامیل بنیامین چیه؟

-ملک. بنیامین ملک.

سرم رو به نشونه ی فهمیدن تکون دادم و گفتم: باشه.

و از ماشین پیاده شدم. میثم سرش رو از پنجره بیرون آورد و گفت: حالا چیکار میکنی؟ 

-منظورت چیه؟ 

-منظورم اینه که کلا سایمون رو فراموش کردی؟

صادقانه گفتم: نه.

-این بدون تو هر کدوم از این دو برادر رو انتخاب کنی باید اون یکی دیگه رو فراموش کنی.

-میدونم.

-فقط مراقب باش که تو این دو راهی عقل و احساست،احساساتی تصمیم نگیری که بعد پیش عقلت شرمنده شی.

و بی توجه به من پاشو روی پدال گاز گذاشت و رفت. با چشمم رفتنش رو نگاه کردم. راست میگفت نباید احساساتی تصمیم میگرفتم. باید با عقل و منطق پیش میرفتم .

به سمت بیمارستان رفتم. واردش شدم و یک راست رفتم سمت پذیرش. خانم پرستاری که اونجا بود گفت: جانم.

-ببخشید آقای ملک تو کدوم اتاق بستری هستند؟

نگاهی به کامپیوتر انداخت و بعد رو کرد به من و گفت: نسبتتون باهاشون چیه؟

-نسبتی ندارم.

-پس نمیتونید ببینیدیشون.

با اعتراض گفتم: یعنی چی؟ تو تمام بیمارستان ها نسبت فامیلی لازمه برای دیدن بیمار؟

-اینجا بیمارستان معمولی نیست خانم. اگه روی سردر بیمارستان میخوندید نوشته ناجا. یعنی فقط و فقط مخصوص پرسنل نیرو انتظامی .

-خوب اینا چه ربطی به من داره؟من که نمیخوام آقای ملک رو بکشم.فقط میخوام ببینمشون.

-از کجا معلوم شما قصدتون کشتن آقای ملک نباشه؟

اعصابم بدجور از دست زنه خورد شده بود. دوست داشتم گردنش رو بشکنم. با پافشاری گفتم: لطفا بذارید من برم ایشون رو ببینم خواهش میکنم.

-نمیشه خانم برای ما مسئولیت داره.اما یک کاری میتونم بکنم.

-چی؟

-اگه یکی از همراهیان آقای ملک شما رو بشناسه میتونم اجازه بدم تا برین.

-پس میشه لطف کنید و به یکی از همراهی های آقای ملک بگید بیاد اینجا.

زن پرستار گوشی تلفن رو برداشت و یک شماره رو گرفت. چند ثانیه گذشت تا اینکه گفت: سلام آقای قیاسی.غرض از مزاحمت یک خانم اومدن اینجا و میگن میخوان آقای ملک رو ببینند اما میگن نسبتی با آقای ملک ندارن.

چند ثانیه سکوت کرد بعد رو به من گفت: خانم اسمتون چیه؟

-یسنا، یسنا خسروی.

پرستار اسم فامیلم پشت تلفن گفت. دوباره چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: بله چشم منتظرم.

و گوشی رو قطع کرد. با کنجکاوی گفتم: چی گفتن؟

-الان میان اینجا.

سرم رو به نشونه ی فهمیدن تکون دادم و تکیه زدم به میز پذیرش. چند دقیقه ایی گذشت تا اینکه یک مرد قد بلند و تنومند وارد سالن شد. پرستار با دیدن مرد از جاش بلند شد و گفت: سلام آقای قیاسی.

مرد سرش رو به نشونه سلام تکون داد و گفت: کجان این خانم؟

پرستار به من اشاره کرد و گفت: ایشون اند.

مرد چشم از پرستار گرفت و به من نگاه کرد. یک گام از میز فاصله گرفتم و گفتم :سلام.

-سلام. شما یسنا خانم هستین؟

-بله.

-همونی که شب عملیات ما عروسیش بود؟

-بله منم.

-خوب الان اینجا چیکار میکنید؟

-اومدم بنیامین رو ببینم.

-چرا؟

-منظورتون چیه؟

به حیاط اشاره ایی کرد و گفت: بریم اونجا حرف بزنیم.

سرم رو تکون دادم و گفتم :باشه بریم.

همراه هم از سالن بیمارستان خارج شدیم و به سمت فضای سبز بیمارستان رفتیم. روی یک صندلی نشستیم. مرد برگشت سمتم و گفت: من میثاقم. صمیمی ترین دوست بنیامین که حتی از برادر هم بهش نزدیک ترم. بنیامین همه چیز رو درباره ی شما به من گفتند.

با خجالت سرم رو انداختم پایین. اونم ادامه داد: اما الان شرایط فرق میکنه.

-چه فرقی؟

-متاسفانه تو اون عملیات بنیامین حافظه اش رو از دست داد .

با وحشت سرم رو بلند کردم و گفتم: چی؟

-بنیامین برگشته به هشت سال پیش.هیچی از شما یادش نمیاد هیچی. نه تنها  شما بلکه حتی منو که هشت سال باهاش مثل برادر بودم یادش نمیومد.

بغض بدی به گلوم چنگ انداخت. با همون بغض گفتم: یعنی تنها کسی که تو این دنیا داشتم منو یادش رفت؟

-متاسفانه بله.

قطره اشک اول چکید و راه رو برای قطرات بعدی باز کرد. میثاق که انگار میخواست دلداریم بده گفت: اما دکتر گفته ممکنه همه چیز دوباره یادش بیاد.

-اگه شانس منه که هر چیزی رو به یاد بیاره منو به یاد نمیاره.

-اینجوری نگید. از قدیم گفتن هیچ کار خدا بی حکمت نیست. شاید اینم حکمتی توش هست.

با خودم فکر کردم حکمتش موندن من با سایمونه. شاید این همون نشونه ای هستش که از خدا خواستم. آره این نشونه است.

از جام بلند شدم که میثاق هم بلند شد و گفت: کجا؟

-برمیگردم جایی که بودم.

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان سرنوشت آهکی پارت آخر

رمان سرنوشت آهکی جهت مشاهده به ترتیب رمان سر نوشت آهکی از اینجا کلیک کنید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *