خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان ماه تلخ / رمان ماه تلخ پارت 15

رمان ماه تلخ پارت 15

رمان ماه تلخ

جهت مشاهده به ترتیب رمان ماه تلخ از اینجا کیلیک کنید

قفل کرده بودم . اصلا چیزی که دیده بودم رو باور نمی کردم . خون به مغزم نمی رسید . غرورم خورد شد . همه چیزمو توی چند دقیقه از دست دادم . زندگیمو نسیم به باد داد . کاری که کرده قابل گذشت نیست چطوری میتونم با کسی زندگی کنم که بهم خیانت کرده ؟ چطور میتونم دخترمو از مادرش جدا کنم که زیر دست همچین مادری بزرگ نشه ؟
نسیم تو باهامون چکار کردی ؟ نسیمو در حال سکس با کسی تصور کردم . داشتم دیوونه می شدم . فشارم بالا رفته بود و پلکم میزد . برم‌نسیمو بگم بیاد و چی بهش بگم ؟ چکارش کنم ؟ شکستم . همه چیزمو باختم . حتی نمیخواستم‌ ببینمش . بغض گلومو گرفته بود . نفس کشیدنم میزون نبود . صدای در افکارمو پاره کرد . نسیمو جلوی خودم دیدم نسیمی که چند دقیقه پیش بخاطر عشقی که نثارم میکرد خودمو شرمنده اش میدیدم . یاد گند کاری های خودم افتادم . از همون دستی که دادم پس گرفتم . اشکام صورتمو خیس کرد . بغض راه گلومو بسته بود . خواستم ماهتیسا رو بردارم و برم ، اما ماهتیسا به نسیم احتیاج داشت . این من بودم که باید میرفتم نه نسیم . نمیتونستم نگاش کنم . نسیم برام مرد . حتی جای بحث و گله نمونده بود . از کلبه زدم بیرون . بارون نم نم زد و خیس آب شدم . حتی زیر بارون پلک هم نمیزدم . خونم به جوش اومده بود . هیچی آرومم نمیکرد . بی تاب شده بودم ، سیگاری روشن کردمو فقط فکرم به ماهتیسا بود . کنار ماشینم ایستاده بودم و به رفتن فکر میکردم . مثل خواب بود .
برگشتم سمت کلبه پشت در ایستادم . نمیخواستم باهاش حرف بزنم ، حتی نمیخواستم ببینمش . نسیم روی تخت ولو شده و بود و زار زار گریه میکرد . گریه هاش تایید پیام هایی بود که رسیده بود . چرا باهام اینکارو کرد ؟ کابوسی بود که تمومی نداشت …

ماهتیسا خواب بود . وسایلو برداشتمو بردم توی ماشین گذاشتم . نسیم با چهره درهم و آشفته نشسته بود لبه تخت و سرشو هم پایین انداخته بود . همه وسایل رو برده بودم و توی اتاق فقط ماهتیسا بود و وسایل و نسیم … نسیمی که به یکباره از چشمم افتاد ..
نفس نفس میزدم . با صدایی که از ته چاه میومد گفتم ماهتیسا رو بردار و بیا و از کلبه زدم بیرون . ماشینو روشن کردم . محکم روی فرمون کوبید که دستم درد گرفت . خیلی عصبی بودم . شوک بزرگی بود برام . نمیدونستم باید چکار کنم فقط یه چیزو خوب میدونستم که دیگه بین من و نسیم همه چیز تمام شده بود . توی فکر بودم که در عقب باز شد و نسیم عقب نشست . پامو روی پدال فشار دادمو سمت خروجی رفتم . نگهبان دست تکون داد . کنارش ایستادم و شیشه رو دادم پایین . یادم رفته بود مدارکم پیش اونا بود . فیش رو بهش دادم ، رفت و مدارک رو آورد .
* آقا مهندس ایشالا بهتون خوش گذشته باشه . اگه یه انعامی هم بهم بدین …
کیفمو باز کردمو چند تا اسکناس برداشتم و بهش دادم . گفتم :
+ آره پدر جان خیلی خوش گذشت . ماه عسلمون بود یه جورایی .
پیرمرد لبخندی زد و گفت ایشالا که کنار هم صد سال دیگه زندگی کنین و همیشه خوشبخت باشین .
پوزخندی زدم و راه افتادم . حتی تا تهران هم نمیتونستم نسیمو تحمل کنم چه برسه به اینکه بخوام بازم باهاش زندگی کنم . چشمم به جاده بود ولی فکرم جاهایی میرفت که هیچوقت فکرشم نمی کردم برام پیش بیاد . چشمم به پمپ بنزین کنار جاده خورد . به صفحه کیلومتر نگاه کردم . باید بنزین میزدم . سرعتمو کم کردم و وارد پمپ بنزین شدم .
بنزین زدم و راه افتادم . حتی توی اینه نگاه نمیکردم که نسیم داره چکار میکنه . خودش هم میدونست چه گندی زده که حتی صداش هم در نمیومد .
گوشیم زنگ خورد . نگاه کردم داداشم بود . حوصله کسی رو نداشتم . رد تماس دادم . دوباره سیامک تماس گرفت . گوشیو با بی حوصلگی جواب دادم . حال و احوال کرد . صحبت خاصی نداشت . عصبی باهاش برخورد کردم و گفتم پشت فرمونم سیامک باشه بعدا حرف میزنیم . تماس رو قطع کردمو شیشه رو کمی دادم پایین و سیگاری روشن کردم …

درست وقتی که فکر میکردم زندگی داره روی خوشش رو بهم نشون میده این اتفاق افتاد . خیلی جاها میتونستم پامو کج بزارم اما بخاطر نسیم این کارو نکردم . اون وقت نسیم … نسیم هم شاید دوستیم با الناز رو تلافی کرده . اون زنه حق تلافی نداره . ما مسلمونیم زن نمیتونه با بیشتر از یه نفر باشه ولی این حق مرده که با هر کسی خواست رابطه داشته باشه . تازه نه حتی یواشکی . رسمی و قانونی . الان این قضیه رو به خانواده هامون باید بگیم . حتی خود پدر نسیم هم مقصر نسیمو میدونه ، کار من میشه شیطنت اما کار نسیم چی ؟ این شیطنتت نیست . همون عربستان با زنا درست رفتار میکنن . زن ها رو اصلا نباید رو داد . بهش رو دادم که آخرش این شد …
سیگارم که تموم شد شیشه رو دادم بالا . متوجه صدای ماهتیسا شدم . بیدار شده بود . نسیم داشت بهش شیر میداد . نسیمو میفرستم خونه باباش که بره هر غلطی دلش خواست بکنه اما ماهتیسا چی ؟ ماهتیسا به این نسیم لعنتی نیاز داره . تازه قانون هم ماهتیسا رو برای چند سال ازم می گیره . یعنی دخترم رو باید این تربیت کنه ؟ وای این چه قانون مزخرفیه ! نسیم زندگیمو تباه کرد . حالا من بدون ماهتیسا چکار کنم این چند سالو ؟ تصمیمم روشن بود .. فقط طلاق . من هرگز حاضر نیستم دیگه باهاش زیر یه سقف باشم . هر چی میگذشت اعصابم آرومتر میشد ولی تصمیمم برای طلاق نسیم اصلا . به ورودی تهران رسیدیم . ساعت حدود ۶ صبح بود … رفتم سمت خونه بابای نسیم . دم در خونه شون که رسیدم صدای گریه نسیم بلند شد . هق میزد و التماس میکرد که اینکارو نکن . فقط معذرت خواهی میکرد و این منو بیشتر عصبی میکرد . بدون اینکه حرفی بزنم پیاده شدم و در عقب رو باز کردم . منتظر شدم پیاده شه .
+ تو رو خدا سیاوش . این کارو نکن
– خفه شو اسم منو دیگه نیار . زود باش بیا پایین . زوود
+ اجازه بده حرف بزنیم . بعد هر چی تو خواستی . بزار حرف بزنم .
– حرفی نمونده که بزنیم . چه حرفی داریم با هم ؟ زود باش بیا پایین حوصله ات رو اصلا ندارم .
با اشاره دستم بهش فهموندم که زودتر پیاده شه . ماهتیسا رو توی پتوش پیچوند و آروم آروم پیاده شد . در و بستم سوار شدم . پامو روی پدال فشار دادم و با سرعت دور شدم . توی آینه دور شدن نسیمو ماهتیسا رو میدیدم که ایستاده بود و رفتنمو میدید . شاید اونم باورش نمیشد . مثل یه خواب بود . تو اوج رابطه مون این اتفاق …

رفتم سمت خونه . وارد خونه که شدم در و دیوار خونه هم بهم فحش میدادن . تاوان کدوم اشتباه بود ؟ تاوان خیانتمو با خیانت داده بودم .. روی مبل ولو شدم . سرمو بین دست هام گرفته بودم و گریه میکردم . غرورم له شده بود . گوشیم زنگ خورد .گاه کردم . نسا بود . جواب ندادم . چند بار پشت سر هم تماس گرفت و وقتی دید جواب نمیدم شروع کرد به پیام دادن . پیام هاشو خوندم . دلیل اینکه این ساعت نسیمو تنها برده بودم اونجا رو پرسیده بود . دلیلش کنار دستش بود . شهامتشو داشت بگه خیانت کرده بهم ؟ بالاخره باید یه حرفی به خانواده اش میزد . حس تنفر از نسیم همه وجودمو پر کرده بود . گناه ماهتیسا این وسط چیه . کاش هیچوقت بچه دار نمیشدم . نکنه ماهتیسا بچه من نبود ! قلبم به درد اومده بود . شخصیتمو له کرده بود . باید یه چیزایی رو برام روشن میکرد . گوشی رو برداشتمو بهش پیام دادم ماهتیسا بچه کیه ؟ بلافاصله جواب داد سیاوش بزار بیام صحبت کنیم . بعدش تو هر کاری بگی انجام میدم . بهش پیام دادم هر کاری بوده انجام دادی دیگه تو زندگیم جایی نداری وگرنه ماهتیسا جریانش چیه ؟ باید بریم آزمایش بدیم …
دیگه پیامی ازش نیومد . لباسهامو عوض کردم و رفتم سر یخچال توی قرصا دنبال خواب آور گشتم . دوس داشتم بخوابم و بیدار نشم . دو سه تا قرص خوردم و روی تخت دراز کشیدم . فکرم همه جا میرفت .. الهام الناز نسیم … شاید الناز از این قضیه خبری داشته و از من مخفی کرده . گوشی رو برداشتمو شماره النازو گرفتم . چند تا بوق خورد و با صدای خواب آلود جواب داد .
+ الناز پاشو بیا خونه من . کارت دارم . فقط زود بیا لطفا
– سلام سیاوش . چیزی شده ؟ ساعتو ببین ..
+ ساعتو چکار داری پاشو بیا زود . منتظرم
– باشه میام . نیم ساعت دیگه اونجام .

بلند شدم و رفتم حمام دوش آب سرد گرفتم . روی پام بند نمیشدم . هی از این ور پذیرایی رفتم اونور پذیرایی تا الناز اومد . در و باز کردم . با چشمای گرد نگاهم میکرد . اومد داخل و درو پشت سرش بست . سراغ نسیم رو گرفت .
+ الناز چیزی هست که بخوای بهم بگی در مورد نسیم ؟
– چی ؟ هر چی که میدونستم و همیشه بهت گفتم . چی شده ؟ نسیم کجاست ؟
صدای کلید توی قفل در اومد و در باز شد . نسیم اومد داخل …

هر سه جا خوردیم . سکوت کرده بودیم و بالاخره سکوت رو گریه های نسیم شکست .
+ من از الناز خواستم بیام اینجا که ببینم راجع به گندی که زدی چی میدونه . اصلا هم برام تو دیگه مهم نیستی ، فقط میخوام بدونم ماهتیسا دخترم هست یا نه . همین ..
الناز هاج و واج نگاهم میکرد . بالاخره بعد از کلی من و من کردن گفت :
* من اصلا دخالتی توی زندگی شما نمیکنم . بهتر نیست من برم سیاوش ؟
نسیم نذاشت دهنمو باز کنم حرفی بزنم سر الناز داد زد و گفت توی زندگی ما دخالت نکنی ؟ دیگه میخوای چکار کنی ؟ دیگه چه کاری مونده که نکردی ؟ داد میزد و مثل طلب کار ها النازو گرفته بود به باد حرف و همه جوره بهش توهین میکرد . مثل طلب کار ها حرف میزد .
حرفشو قطع کردمو گفتم :

+ اصلا دلیلی نمی بینم که برات توضیح بدم اما من و الناز با هم رابطه ای نداشتیم . هر کاری کردی دیگه برام مهم نیست . چیزی نیست که ازش بگذرم . فقط برای آزمایش باید بریم دکتر . من دیگه بهت اصلا اعتماد ندارم که حرفتو باور کنم . لیاقت هیچی رو نداری ..
– تو داری ؟ اصلا میدونی چرا اینکارو کردم ؟ اصلا میدونی چی سر من آوردی که با صمیمی ترین دوستم ریختی رو هم ؟ من آدم نبودم ؟ فقط تو آدمی ؟

الناز با اشاره دستش از من میخواست آروم باشم . رفت سمت در و درو باز کرد و توی راهرو سرکی کشید و گفت :
* صداتون میره بیرون زشته .آبروریزی نکنید .
+ آبرو ؟ مگه من آبرو هم دارم ؟ الناز این آشغال میدونی چکار کرده ؟
– جواب کارتو دادم . نیومدم بگم که پشیمونم . چون اگه بازم برگردم به اون روز بازم همون کارو میکنم .
وقیحانه نگاهم می کرد و میگفت از کارش پشیمون هم نیست . رفتم درو باز کردم و دستشو کشیدم بردمش سمت در . و گفتم :
+ هری . تکلیف ماهتیسا رو روشن می کنیم و مهریه ات رو هم میدم . خونه رو میزارم برای فروش . در اولین فرصت این قضیه رو حلش میکنم . دیگه نه میخوام ببینمت نه صداتو بشنوم .
برگشتم و در رو هم روش بستم . الناز سمتم اومد و گفت :
* میرم دنبالش . من که نمیدونم چی شده . اما این حق نسیم نیست . نسیم مادر بچته . نسیم زنته …
+ من غلط کنم همچین زنی رو بخوام . الناز خیالت راحت نسیم برای من مرد ..
الناز بدون هیچ حرفی سریع از خونه رفت بیرون دنبال نسیم …

دنبال الناز رفتم و صداش کردم ولی توجهی نکرد . من اون هرزه رو دیگه توی خونه راه نمیدم . برگشتم توی خونه و رفتم سر یخچال . تپش قلب داشتم یه لیوان آب خوردم کمی آروم تر شدم . چند دقیقه ای تو سکوت گذشت . چند ضربه ای آروم به در خورد . از چشمی نگاه کردم . الناز بود . درو باز کردم . خودش تنها بود . رفتم کنار که بیاد تو . شال رو از روی سرش برداشت و روی مبل نشست . نفس عمیقی کشید و گفت از حرفاتون یه چیزایی فهمیدم . باورم نمیشه نسیم بهت خیانت کرده باشه . مطمئنی ؟ آره ندیدی خودشم گفت تلافی دوستی من با تو رو کرده ؟
پوزخندی زد برای تمسخر حرف نسیم و با لحنی که سعی داشت محبتش به من رو نشون بده گفت :
+ سیاوش ، نسیم دوستمه مادر بچته . ولی قدر زندگیشو نمیدونه . دیگه چی میخواد ؟
آهی کشید و با حسرت ادامه داد :
+ کاش من جای اون بودم و اون جای من . اونوقت میفهمید که خوشبخته .
– نه الناز . تو هم اگه جای نسیم بودی شاید بدتر میکردی . اون هم شوهرش بهش خیانت کرده ، خب غلط کرده تلافی کرده البته . اما هر کسی جای اون بود بیخیال نمیشد . تو بودی بهت خیانت میکردم بیخیال میشدی ؟
مکثی کرد و با صدایی که تردید توش موج میزد گفت :
+ من جوری بهت حال میدادم که تو سمت کسی دیگه نری .
– الناز ما نه مشکل سکس داشتیم نه احساسی . همش از اون اتفاق افتاد که خودت هم تو جریانی از اونجایی که پای یه غریبه به خونمون باز شد . من از اونجا به بعد نتونستم باهاش اوکی شم و همش دنبال بهونه ای بودم که انتقام بگیرم …

+ خب آره منم همینو میگم . نسیم اشتباه کرد ، ولی الان خودم و خودتیم نسیم هم نیست . تو رفتی شیطنت کردی بهونه رو گذاشتی اینکه یه نفر اومد توی خونه ات و کاری نکرد ؟
– کاری نکرد چون من رسیدم . دیدی که این بار انجام داد . اینو چی میگی ؟
+ شما دو تاتون لج کردین گند زدین تو زندگی . الان هم به نظرم زود تصمیم نگیر . اولا که نزار کسی بفهمه . بعدشم برگرده سر خونه زندگیش …
– اصلا حرفشم نزن . امکان نداره . من یه هرزه رو چرا باید بیارم توی زندگیم ؟
+ نسیم یه هرزه است ؟ تو بهش خیانت کردی هرزگی نبود ؟ فقط خودتو میبینی ؟

– ببین الناز من مردم . اون زنه . زن حق نداره از این غلطا کنه
+ کی اینو گفته ؟
من و من کردم و با اینکه خودم هم بهش معتقد نبودم گفتم :
– اسلام . حق منه با چند نفر باشم اما اون غلط میکنه
+ اونوقت این انسانیته ؟
– چون تو دین اسلام گفتن آره . اونا بهتر میدونن لابد
+ الان تو هم مسلمونی ؟ نماز میخونی و روزه میگیری ؟
– نه ولی تاثیر فرهنگش تو جامعه که هست . نیست ؟
+ همین تاثیرش تو جامعه است که مردا حق دارن احساس زن ها رو نادیده بگیرن ولی زن ها …
– زن ها چی ؟ برن سکس کنن هیچی به هیچی ؟
+ نه ولی مردی که رفته خیانت کرده حق اعتراض نداره سیاوش . از قدیم گفتن چیزی که عوض داره گله نداره .
حرفای الناز منطقی بود اما من در این مورد اصلا نمیخواستم منطقی باشم . به الناز نگاه میکردم و دنبال جوابی براش بودم که باهام هم نظر شه ولی خودمم میدونستم که حرفی که میزنم فقط کسشعره . مگه میشه مرد هر غلطی خواست بکنه بعد زن نه . فقط یه خوبی داشت . عرف و قانون با این حرف کسشعر من هم نظر بودن . و نسیم با همین قانون کسشعر محکوم بود . خنده ام گرفت . الناز دلیل خنده ام رو پرسید . گفتم :
– الان من برم از نسیم شکایت کنم به قاضی میخواد بگه چون سکس کرد منم کردم ؟
+ خب اولا که تو همچین کاری رو نمیکنی . دوما همون قاضی هم وقتی بره با کسی زنش هم از اونور تلافی میکنه . حالا بیا بگو قانون دین فلان . زن دیگه با قوانین ۱۴۰۰ سال پیش که زنده به گورش میکردن نمیتونه زندگی کنه . زن احترام متقابل میخواد . زن در ازای عشق عشق میده در ازای هرزگی عشق نمیده سیاوش خان
– خوبه والا حالا نسیم شد خوبه منم شدم هرزه ؟
+ هوووف . تو که فقط حرف خودتو میزنی بیخیال . چند روزی اروم باش تا از سرت بیفته
– تا به هرزگی خانم عادت کنم ؟ بعد بیاد توی خونه زندگیم ؟ بعد از سر کار زنگ بزنم بگم عزیزم عشقم آماده باش شمع روشن کنیم عشقبازی کنیم بگه شرمنده امشب با کسی قرار دارم باشه برای یه شب دیگه ؟
الناز ؟ نسیم برای من مرد …

+ نسیم برای تو مرد ؟ ماهتیسا چی ؟ میخوای بدون مادر بزرگش کنی ؟ یا زیر دست نامادری ؟
– بخاطر ماهتیسا باید تن بدم به زندگی کنار یه هرزه ؟
+ اگه من توی زندگی شما نبودم و نسیمو نمیشناختم میگفتی هرزه میگفتم شاید زنت هرزگی کرده اما من نسیمو میشناسم . ببین چکارش کردی که رفته همچین کاری کرده .
– هر کاری هم کرده باشم حق نداشته بره همچین غلطی کنه .
+ خوب فکر کن بعد تصمیم بگیر . بچه که نیستی . کار نکنی که بعد پشیمون شی . یعنی تو دلت میاد چند سال از ماهتیسا جدا باشی ؟ اصلا نسیم هیچی . ۶ سال با نسیم باشه بعد بیاد با تو . اول نفهمه پدر یعنی چی . بعد دلتنگی مادر . گناه اون بچه چیه ؟
بغض راه گلومو بست . حقیقتی بود که راهی هم برای حلش نبود .
+ سیاوش غذا چی دوس داری تا برات بپزم ؟
– یه چیزی که بخورم بمیرم راحت شم . از این زندگی نکبت …
+ زندگیت خوب بود خودت باعثش شدی . حالا فعلا از فکرش بیا بیرون . چی میخوری درست کنم ؟
– تو برو خونه ات مرسی . من اصلا میل به غذا ندارم .
+ منو بیرون میکنی از خونه ات ؟ مرسی واقعا .
– خونه خودته الناز جان . الان اوضاع روحیم داغونه .
+ منم برای همین موندم وگرنه میرفتم . اگه اجازه بدی بمونم برات یه چیزی درست کنم . پیشت باشم که فکر احمقانه هم نکنی .
– نترس من تصمیممو گرفتم طلاقش میدم . بره دنبال همون کاراش … یه راهی پیدا میکنم ماهتیسا رو هم بهش ندم .
+ اوه پس کسیو زیر سر داری که زود جایگزین کنی براش ؟ بیچاره نسیم . واقعا این همه سخت گیری نیازی نیستا . کمی منطقی فکر کنی همه چی حله .
– من یکم بخوابم الناز . از خودت پذیرایی کن ببخشید .
+ پس بمونم ؟
– مگه میری ؟ جایی کاری نداری تو ؟ بهروز … ؟

+ بهروز چی ؟
– نمیاد پیشت ؟ ببینه نیستی …
+ منو بهروز که همیشه با هم نیستیم . گاهی بهم سر میزنه .
– فقط سر میزنه ؟
+ خب آره سر میزنه . با هم صحبت می کنیم . پسر خوبیه خدایی ..
– آره گله . حرف نداره . بهش بله رو دادی ؟
+ نه هنوز . ولی میدم
– مبارکتون باشه .
+ مرسی سیاوش . یه سوال ؟
– جونم ؟
+ چجوری بگم …
– اینجوری
+ لوس . اگه بهروز هم یه روز من بهش خیانت کنم همون کاری رو باهام می کنه که تو تو فکرته با نسیم کنی ؟
– شک نکن . مردای ایرانی غیرتشون بر نمیداره که زنشون بره با کسی …
+ زنای ایرانی بی غیرتن پس ؟ که غیرتشون بر میداره مرداشون برن با این و اون ؟
– این بحث من و تو بی فایده است . تو درک نمیکنی حرف منو ..
+ آره قبول دارم . بی فایده است . مردا حق دارن هر کاری کنن و زنا هم غلط میکنن هر کاری کنن .
– آفرین . حالا شدی یه دختر خوب و چیز فهم .
+ برو بخواب فعلا . منم یه چیزی حاضر کنم .
– کلید خونه رو بده چیزی لازم داشتم برم بیرون بگیرم و بیام . تو رو بیدار نکنم .
+ بزار نسیم بره . هنوز ۲۴ ساعت نشده
– نترس من بی خیالت شدم …
+ عه حیف شد . حالا که راحت میتونیم با هم باشیم …
– بزار نسیم بره . هنوز ۲۴ ساعت نشده
+ ههههه . حرف خودمو به خودم پس نده . من رفتم بخوابم . بیا اینم کلید ..
– اوکی خوب بخوابی
+ مرسی . فعلا

رفتم روی تخت دراز کشیدم و چشمامو روی هم گذاشتم . هر چیزی سراغم میومد جز خواب .. الناز هم توی آشپزخونه اینور و اونور میرفت . از بس فکرای جور و واجور کرده بودم سرم داشت می ترکید . از فکر زیاد بالاخره خسته شدم و خوابم برد . گوشیم روی سایلنت نبود . با صدای زنگ موبایلم از خواب پریدم . صفحه گوشی رو نگاه کردم . پدر نسیم بود . موبایلمو جواب دادم . حال و احوال کردیم و دلیل دلخوریم از دست نسیم رو جویا شد . روم نمی شد بگم چی شده ولی بهر حال باید قضیه رو می فهمیدن . گفتم که شب میرم خونشون و صحبت میکنیم . گوشیمو روی سایلنت گذاشتمو دوباره خوابیدم …

صحنه خیانت و رابطه نسیم تو خواب اومد جلو چشمم . از خواب پریدم . خیس عرق شده بودم . دستامو مشت کرده بودم . از خواب بیدار شده بودم و آلتم مثل همیشه قبل از من بیدار شده بود . دستمو روش گذاشتم و فشار دادم که راست بودنش معلوم نباشه و برم تو پذیرایی ببینم الناز چکار میکنه . صدای الناز میومد که داشت با تلفن صحبت میکرد . آروم بلند شدم و تا نزدیکای در رفتم . فال گوش ایستادم و متوجه شدم که الناز و بهروز با هم بحثشون شده . بهروز زنگ زده بود برای منت کشی ولی الناز بهش جواب سربالا میداد . برای اینکه بدونه شنیدم یهو رفتم تو هال . با دست براش بای بای کردمو رفتم صورتمو شستم . وقتی برگشتم تماسش تموم شده بود .
+ خوب خوابیدی ؟
– نه کابوس بدی دیدم . این اتفاق از ذهن من پاک نمیشه .
+ پاک نمیشه چون هی بهش فکر میکنی و خودتو عذاب میدی . شده دیگه . زندگی همینه . گاهی یه اشتباهاتی که انجام میشه هیچ راهی برای جبران کامل اونها نیست . تو هم بالاخره اشتباهای خودتو داشتی . هیچ آدمی هم کامل نیست ‌. باهاش کنار بیا . میدونم که سخته ولی زندگیتو خراب نکن ..
– لالایی هات تموم شد ؟ خوابم نبرد .
+ بس که بیشعوری دیگه .
– از شعار دادن بدم میاد . توی وضعیت من نیستی که حالمو بدونی .

رفتم سمت آشپزخونه و بو کشیدم .ریه هامو از عطر قرمه سبزی پر کردم . رومو سمت الناز برگردوندم . لبخند روی لبام نشسته بود . بلند شد اومد و جلوم ایستاد .
لباساشو عوض کرده بود و لباس های خیلی تنگی تنش داشت که اندامشو خیلی واضح میشد از روی لباسای نازکش دید . سوتین هم نبسته بود . چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم . خیانت نسیم تو ذهنم مجسم بود . الان تعهدی بهش نداشتم . الان میتونستم بدون عذاب وجدان با الناز باشم . قطعا اونم میخواست . دلم میخواست چشمهامو باز کنم و ببینم که اتفاقاتی که از دیشب فهمیدم خواب بوده ولی اینطور نبود . اخمام توی هم رفت . فکر خیانت نسیم منو داغون میکنه . باید از فکرم بیرونش کنم . چشمامو که باز کردم الناز رو ندیدم . توی آشپزخونه پای اجاق ایستاده بود . چشمم به میز خورد و شیشه ودکا که روی میز درخشش خاصی داشت . مال من نبود ! رفتم و شیشه رو توی دستم گرفتم و نگاش کردم . صدای الناز بلند شد :
+ من رفتم از تو ماشینم آوردمش . دیشب خریدم یادم رفت ببرم توی خونه بزارمش .
– تو هم مگه مشروب میخوری؟
+ نه فقط تو میخوری
– الان آوردی که با هم بخوریم ؟
+ آوردم گفتم برای حالت خوبه بخوری کمی از این حال و هوا بیای بیرون
– تو هم بخوری ؟
+ تنهایی میخوای بخوری یعنی ؟
– خب نه با هم بخوریم . گرچه مستیم درد منو دیگه دوا نمیکنه .
خنده ای کرد و اومد پیشم ایستاد . دستمو توی دستش گرفت و نگاهشو انداخت توی چشمام …

زل زده بود توی چشمام ولی حرفی نمیزد . سکوتو من شکستم . سرمو نزدیک گوشش بردم و گفتم کم دلبری کن دختر . برو غذاتو بیار . لباشو خیس کرد و زبونشو دور لباش چرخوند و با ادا گفت هنوز مونده تا آماده شه . بعد ناهار بخوریم ودکا رو یا الان ؟
– الان نه بزار بعد ناهار . ناهار هم پس سبک بخوریم . قرمه سبزی باشه برای شامم .
+ من خودمم هوس قرمه سبزی کرده بودم خب .
– بابای نسیم بهم زنگ زد . گفت چی شده . گفتم میام اونجا صحبت میکنیم . باید یه سر برم خونه شون .
+ بری چی بگی ؟ بگی دخترت بهم خیانت کرده ؟
– نمیدونم الناز . فکرم کار نمیکنه …
+ خب آبروش میره . بیشتر فکر کن . عجله نکن . بگو برات کاری پیش اومده و باید بری جایی چند روز نیستی .
– حتما نسیم گریه زاری راه انداخته . چیزی شده که باباش بهم زنگ زده . پس نمیشه اینجوری بگم . بعدشم نسیم باید فکر اینجاشو هم میکرد وقتی پاشو کج گذاشت .
+ خب به نظرم اول با نسیم صحبت کن .
– چه حرفی مونده که با نسیم بزنم ؟
+ تو اصلا الان میدونی چی شده ؟
– ببین الناز پیام داده بود طرف که زنم فهمیده سوتی ندی که با هم سکس داشتیم . دیگه چیو باید بفهمم ؟
+ خب چی بوده اصلا جریان . اصلا این طرف کیه . چرا نسیم این کارو کرده ؟
– نمیدونم . مهم هم نیست دیگه . مهم اینه که همچین غلطی رو کرده . برای من تمام شده است .
+ زندگی خودت هم خراب میشه . بشین باهاش حرف بزن بعدشم بیشتر فکر کن بعد اون کاری که به نظرت درسته رو انجام بده . حداقل کاری نکنی که بعد خودت پشیمون شی .
– حرف تو معنیش اینه که حرف بزنم . بعدشم کوتاه بیام و بیخیال شم . نسیم هم برگرده و انگار نه انگار که اون همچین کاری کرده . هیچ اتفاقی هم نیفتاده …
+ افتاده . درکت میکنم چی میگی . فقط به خودت زمان بده که تصمیم درست رو بگیری .
– باشه . الان به بابای نسیم گفتم میام . اینو چکار کنم ؟
+ برو نسیم رو بیار خونه . باهاش حرف بزن . بعدا میری خونه باباش
– بیارمش خونه ؟ عمرا همچین کاری نمیکنم . من با اون توی یه خونه نمیخوام باشم دیگه . الان نمیدونی چی تو دلم داره میگذره . داغونم کرد . برو ودکا رو بیار . من اصلا کشش این اتفاقاتی که افتاده رو ندارم .
+ باشه الان میارم . بشین و از فکر اون بیا بیرون .
نشستم و پامو انداختم روی پام . نفس عمیقی کشیدم و فکر کردم که امشب چکار کنم . حق با الناز بود . اصلا ازش جدا شم . به خانواده اش باید بگم ؟ بین خودم و خودش بمونه شاید بهتر باشه . اما باباش نمیگه چرا ؟ خانواده خودم ، دوست و آشنا نمیپرسن چرا ؟ چی بگم ؟ بگم زنم هرزگی کرده ؟ نگم ؟ نگم میگن خودش یه غلطی کرده …

الناز اومد و کنارم نشست . دو تا پیک دستش بود و شیشه ودکا . نگاهی بهش کردمو گفتم :
+ خلافت خیلی سنگینه ودکا میخوری اونم خالی خالی ؟ بدون مزه ؟
– مزه هم میارم برات . چی دوس داری بخوری ؟
+ چی داری ساقی خانوم ؟
– همه چی هست . تو چی میخوای ؟
+ تو روح جفتمون باشه ؟
خندید و گفت :
– من منظورم تنقلات بود.
+ آره جون عمت .
لبخندی زود و با شیطنت خاصی گفت :
– عجب . باشه برو هر چی دوس داری خودت بیار .
بلند شدم و رفتم سمت یخچال . زیتون و دلستر سیب رو برداشتم . بردم پیش الناز گذاشتم و برگشتم لیوان و قاشق هم آوردم . با فاصله از الناز نشستم . جابجا شد و اومد کنارم نشست . شیشه رو برداشت و سمتم گرفت .
– بیا سیاوش خودت بریز
+ دست خودتو میبوسه . من یهو زیاد میریزم بعد مست میشی اونوقت یکی بیاد تو رو جمع کنه .
– بریز نترس . مست نشم که حال نمیده .
+ خدا به دادم برسه پس . نخورده مستی تو
به پیکا اشاره کرد و گفت :
– پیکو بریز به جا این حرفا …
+ چشم خانوم .
نامردی نکردم و پیکشو پر کردم . برای خودمو هم پر کردم . یه زیتون دهنم گذاشتم و پیکمو سمتش بردم . با پیکش به پیکم زد و گفت :
– به سلامتی خودت سیاوش جان
لبخندی زدم و گفتم : نوش
پیکشو یه نفس خورد . کمی لب و لوچه اش رو جمع کرد و زل زد به من . اشاره کردم به دلستر . گفت :
– دلستر سیب دوس ندارم .
+ عه خب چی دوس داری ؟ بگو تا ببینم اگه هست بیارم .
دستشو روی لبام گذاشت و گفت اینا رو میخوام .
خون توی رگام یخ بست . مونده بودم چه جوابی بهش بدم . براش دلستر ریختم تو لیوان و دادم دستش و گفتم :
+ با یه پیک شدی ؟
– اولا که یه پیک پر بود دوما نوچ .
+ نشده اینی ؟ بشی چی میشی وای . پیک سوم خدا میدونه مزه چی بخوای
از خنده روده بر شد . دستشو روی پام گذاشته بود و هی خودشو بهم می مالید . پیکمو بالا گرفتم و گفتم :
+ بسلامتی نسیمی که با وجود خیانتم بهم خیانت نکرد …
یه قطره اشک از گوشه چشمم سر خورد و کمی گونه ام رو خیس کرد . همین چند شب پیش با نسیم شراب میخوردم این سلامتی رو دادم و فکرشم نمیکردم که واقعیت چیز دیگه باشه … پیکو یه نفس بالا رفتم و روش کمی دلستر خوردم . الناز سکوت کرده بود و با چهره ناراحتش منو نگاه میکرد .
میخواست حرف بزنه ولی فقط لب هاش میلرزید و چیزی مانع حرف زدنش میشد . انگشتمو روی لبش کشیدم و گفتم حرفتو بزن …

هر چی اصرار کردم حرف نمیزد . فقط نگاهم میکرد و اشک می ریخت . حالم گرفته شد . نمیدونم اما حتما چیزی یادش اومده که اینطور گریه می کرد . برای اینکه آرومش کنم . گوشه چشممو پاک کردم ، لبخندی زدم و گفتم :
+ ودکاش خرابه ببر پسش بده . به جای اینکه شنگول شیم تازه گریه مون گرفت .

بین گریه هاش خنده اش گرفت . دستشو مشت کرد و زد به پهلوم . متعجب نگاهش کردم و گفتم :
+ بیا تازه خوی وحشی گری رو هم اکتیو میکنه .
بهم نزدیک تر شد و سرشو روی سینه ام گذاشت . گرفتمش توی بغلم . بالاخره به حرف اومد :
– سیاوش من همیشه حسرت داشتن تو رو داشتم . زندگی لعنتی چرا اینجوریه ؟ نسیم چرا قدرتو نمیدونه ؟ کاش من جای اون بودم .
+ لطف داری الناز جان . اما یه چیزی میگم ناراحت نشی ها . اگه تو هم جای نسیم بودی شاید بدتر میکردی . من و نسیم عاشق هم بودیم . اما هر دو بهم خیانت کردیم . چرا ؟ سوالی که جوابشو خودمم نمیدونم اما ما آدمها فقط ادعای عاشقی رو بلدیم پای عمل که میرسه به طرفمون متعهد نیستیم . من با وجود اینکه نسیم برام کم نذاشته بود اما بهش نارو زدم . تاوانشو هم که خودت داری میبینی چطوری پس دادم . جالب اینکه نمیتونیم هم با هم بی حساب شیم . این زندگی دیگه زندگی نمیشه . حرمت ها رو زیر پا گذاشتیم . باید جدا شیم . مثل اینه که لیوان رو شکسته باشیم و بخوایم توش آب بخوریم . دیگه نمیتونم به هم اعتماد کنیم ، دیگه نمیتونیم عاشق هم باشیم چون ذهنیت منفی نسبت به هم داریم . تصویر خیانت نسیم برای همیشه توی ذهنم حک شد . این چیزی نیست که پاک شه .
من به درک ، نسیم هم هیچی . گناه ماهتیسا این وسط چیه ؟
– برای همین میگم بیشتر فکر کن .
+ نمیتونم الناز . بخدا نمیتونم . باید فکر کنم مرده . راهی جز این ندارم . غیرتم بهم اجازه نمیده که توی خونه ام دیگه راهش بدم .
– ولی تو وقتی بهش خیانت کردی نسیم تو رو برای همیشه کنار نذاشت .
+ خیانت من به نسیم بخاطر این بود که نسیم پای یه نفر رو به زندگیمون باز کرد . تو نمیتونی منو درک کنی چون مرد نیستی . ازش باید انتقام میگرفتم راه اشتباهی رو انتخاب کردم .
الناز رو از خودم جدا کردم . یه پیک دیگه ریختم .
+ اون نامردی که پای هوسش زندگیمو تباه کرد هم تقاصشو پس میده . خدا جای حق نشسته . من تقاص خیانتمو با از هم پاشیدن زندگیم دارم میدم …

الناز بلند شد و سریع رفت سمت اجاق . بوی غذا پیچیده بود …
– هوووف . ترسیدم سوخته باشه . خدا رو شکر نه . آماده است بکشم برات ؟
+ باشه بزار بیام کمکت .
– یه غذا کشیدن که کمک نمیخواد . فقط یه آبی به دست و صورتت بزن و بیا . بلند شدم که برم سمت سرویس بهداشتی که با صدای زنگ آیفون سر جام میخکوب شدم . رفتم سمت در . تصویر دم در رو دیدم !! نسا بود .
+ وای الناز نسا اومده . خواهر نسیم …
– اوه درو باز نکنیا . بعد فکر میکنن چه خبر بوده . مشروب و خانم و …
+ وای آره . اونوقت میگن تو برو خودتو اصلاح کن
– خب راست میگن..
دوباره صدای زنگ اومد . با اخم به الناز نگاه کردمو گفتم :
+ آره الناز خودمو اصلاح کنم ؟
– آره خیانت مگه چیه ؟ خیانت انجام دادن کاریه که جرات نداری اونو در حضور دیگران علنی انجام بدی . الان میتونی درو باز کنی نسا بیاد بالا ؟
آیفون رو برداشتم و دکمه رو زدم . گفتم نسا بیا بالا …
الناز به سرفه افتاد و بدو بدو از آشپزخونه اومد بیرون . کفششو برداشت و رفت تو اتاق .. رفتم در اتاق ایستادم و گفتم :
+ برای من پا منبر بودین . پس چی شد ؟
صدای ضربه آهسته به در ورودی اومد . یه نگاهی به پذیرایی کردم . تابلو بود . فقط مشروب رو جمع کردمو زیر غذا رو خاموش کردم و در رو باز کردم . نسا با اخم جلوم ایستاده بود . اشاره کردم بیاد تو و خودم اومدم داخل . پشت سرم صدای بسته شدن در رو شنیدم .
* سلام سیاوش
+ سلام نسا جان . خوبی ؟ خوش اومدی
* اومدم با هم صحبت کنیم .
+ راجع به ؟
* آره راجع به نسیم .
+ بهت گفته چی شده ؟
* آره
+ اوکی به منم بگو بدونم .
– یعنی تو نمیدونی ؟ برای همین صبح خروس خون پیاده اش کردی و رفتی ؟
+ خب میدونم که چه غلطی کرده . اما نمیدونم چرا . نمیدونم کی .
– قرمه سبزی درست کردی ؟
+ نه
– پس چرا بوی قرمه سبزی میاد
+ دوستم درست کرده
– آهان دوستت ؟
+ آره . چیزه … چجوری بگم … الناز درست کرده …

+ آره الناز . مگه نسیم بهت نگفت که اومد خونه الناز اینجا بود ؟
– نه . نسیم منو فرستاد بیام اینجا بهت یه چیزی بگم .
+ خب بگو
– نسیم گفت به سیاوش بگو ” هر کاری بخواد میکنم . طلاقم میخواد بده باشه ماهتیسا رو میخواد باشه حتی تا ۶ سالگی هم پیش خودش باشه نمیخوام بعد دخترم دلتنگ مادرش بشه ، یه نفرو بیاره جای من که ماهتیسا از اول فکر کنه اون مادرشه . زندگی من تباه شد نمیخوام ماهتیسا زندگیش خراب شه . فقط بدونه که من از کاری که کردم پشیمون نیستم چون هرزگی نکردم . جواب کارشو دادم . ” عین حرفهاش همین بود ..
خندیدم و دست زدم .
+ براوو . مدال میخواد این پیام . این همه از خود گذشتگی . چطور یه مادر میتونه از دخترش بگذره ؟ چقدر این خانم فداکاره . نسیم که اینهمه خوبه چرا بهم خیانت کرد ؟ میخواد منو تحت تاثیر قرار بده که بیارمش توی زندگیم ؟
نسا بلند شد و ایستاد . صورتش از عصبانیت سرخ بود . رو به من داد زد …
– من شنیدم که تو هم خیانت کردی . لابد انتظار داشتی که نسیم هم برات دست بزنه و بگه آفرین که خیانت کردی ؟ من اصلا نمیدونم نسیم و تو چطور تونستین دست به این کار بزنید . هنوزم تو شوکم . باورم نمیشه .
زد زیر گریه و گفت :
– مسئولیت احساس نسیم با کیه ؟ شاید هر زنی کاری که نسیم کردو نکنه . شاید توسری بخوره و تحقیر بشه . جدا بشه و بازم حتی از خانواده اش تو فشار قرار بگیره چون یه مطلقه است . اما … اما غیرت به خیانت کردن و طلاق دادنه ؟ که شما مردا آزاد هستین هر کاری کنین و بعدشم همه چی سر زن ها خراب شه ؟ من اومدم اینجا ازت یه خواهشی کنم . خودتو بزاری جای نسیم . همین … خانواده چیزی نمیدونن . بابام از صبح قلبش درد گرفته . مامانم دل تو دلش نیست که چی شده . شام بیا اونجا . دیگه خودت میدونی و خدات …. خدافظ
رفت و درو پشت سرش بست . حرف هایی که بهم زد باعث شد از خودم بدم بیاد . در اتاق باز شد و الناز اومد بیرون . نمیتونستم حرف بزنم . بغضی راه گلومو بسته بود …

الناز اومد پیشم نشست و دستشو حلقه کرد دور کمرم . سرشو روی شونه ام گذاشت و گفت :
– سیاوش خیلی توی شرایط بدی هستی میدونم تصمیم سختی باید بگیری ولی از طرفی هم میدونم که تو بهترین راه رو میری . چون همیشه موفق بودی . من برات از ته دلم آرزوی خوشبختی میکنم . چه با نسیم چه بی نسیم …

+ مرسی الناز . همین که بهم دلداری میدی برام یه دنیا ارزش داره .
– دهنت خیلی بوی الکل میده . حالا نسا میفهمه من و تو مشروب خوردیم …
+ بفهمه . اصلا نسیم بفهمه که الان تو بغلمی . دیگه چی میخواد بشه ؟ دیگه کاری مونده که نکرده باشه برای تلافی ؟
– سیاوش من بهت گفتم نسیم باهام دردو دل کرد و گفت که دوس پسر قبلیش تهدیدش کرده و ازش رابطه خواسته . خدا منو ببخشه مسبب همه این اتفاقات منم .. منو ببخش

+ چه حرفیه چرا تو معذرت بخوای ؟ مرسی که بهم گفتی . نمیدونستم سرمو تو برف میکردم ؟ شنیدی نسا چی گفت ؟
گفت ماهتیسا رو هم نمیخواد . بخاطر ماهتیسا … تو یه زنی این کار نسیم معنیش چیه ؟
– مادره . دوس نداره آینده بچه اش خراب شه . الان حالشو من نمیفهمم چون مادر نشدم ولی بهش خیلی داره سخت میگذره . همه زندگیش تو و ماهتیسا بودین . الان تهدید شده به از دست دادن هر دو . چیزی براش نمیمونه دیگه ..
موبایل الناز زنگ خورد . بهروز بود . کمی حال و احوال کردن و شنیدم که الناز به بهروز گفت نه امشب نمیتونم ..
تماسشو که قطع کرد گفتم سلام میرسوندی .
– فکر کن . میگفتم پیش توام در موردم چه فکری میکرد ؟
+ هوفففف . ولش کن الناز پاشو برو ودکا رو بیار از تو یخچال
– میخوای هنوز ؟ زیاد نخوری حالت خراب شه …
+ اتفاقا میخوام زیاد بخورم حالم خراب شه . که از فکرای لعنتی کمی دور باشم .
– با آسیب زدن به خودت ؟ یه راه دیگه هم هست که از این فکرات بیای بیرون …

+ چه راهی اونوقت ؟
– خب با یه نفر دوست شی .
+ ههه . لابد تو ؟
– من که با بهروزم . کلی گفتم . تو مگه سری قبلی جواب خیانتشو با خیانت ندادی ؟ الان هم همون کارو کن . بازم برو خیانت کن .
+ این دفعه فرق میکنه .
– چه فرقی ؟
+ اون دفعه کاری نکرد اما این دفعه …
– پس دفعه قبلی کارت اشتباه بود ؟
+ تو رو خدا ببین کی داره نصیحتم میکنه … تو خودتم بی تقصیر نبودی الناز .
– ببین . همه تقصیرا خودتم گردن دیگران میندازی .
+ نه من همچین حرفی نزدم ولی تو هم خودتو تبرئه نکن این وسط ‌.
بلند شدم برم ودکا رو بردارم بیارم که الناز گفت صبر کن اول یکم غذا بخوریم ..
ضعف داشتم . صندلی رو جابجا کردم و نشستم . الناز غذا رو کشید و جلوم گذاشت . کنار هم در سکوت غذا خوردیم . تمام که شد ودکا رو برداشتم و رفتم توی اتاق خواب . روی تخت دراز کشیدم . صدای شستن ظرف ها میومد . الناز داشت خونه رو مرتب میکرد و منم داشتم مشروب میخوردم . سرم حسابی گرم شده بود که الناز اومد و جلوم توی چهار چوب در ایستاد . دو تا انگشتاشو گرفت بالا و گفت :
– اینا چند تاست ؟
+ دو تا
– نه هنوز جا داری بخوری
+ بیا برای تو هم بریزم
– بزار تو مست بشی من هشیار باشم . که کاری نکنیم که بعد بگی اینم تقصیر توئه .
+ تیکه میندازی ؟
– حقیقته
+ تو حال منو نمیفهمی الان ؟ سر به سرم نزار .
– باشه . تو بگو چکار کنم تا همون کارو کنم . بخورم ؟ اوکی بریز
پیکشو پر کردم و دادم دستش . لبخندی زد و گفت :
– جلوت بایستم و بخورم ؟
+ نه عزیزم بیا تو بغلم بخور
– خب انگار داری میشی کم کم . برو اونور تر بشین منم بشینم کنارت …

+ من تو هشیاری هم بخوام کاری کنم منعی ندارم . چون مردم و حقمه با چند نفر باشم . حتی بخوای خیلی مذهبیشو هم نگاه کنی صیغه رو خودم میتونم برات بخونم بگی قبلت و به همین راحتی حق قانونی و شرعی من بشی .
– دیدی که همین حق قانونیت باعث شد نسیم بهت خیانت کنه . تو واقعا فکر کردی زن ها در مقابل خیانت شوهرشون خنثی و بی توجه هستن ؟
آهی کشیدم و پیک بعدی رو رفتم بالا . سرم حسابی گیج شده بود . متوجه حرفام هم نمیشدم . چون انگار مست شده بودم . حرف که میزنم الناز می خندید . تنها چیزی که سعی می کردم در موردش هشیار باشم که انجام ندم سکس با الناز بود . به حرمت حرفی که نسیم زده بودم که بهش تمایل دارم ولی هیچوقت انجام نمیدم . ولی الناز فقط منتظر یه اشاره بود که لخت شه ‌. اینو از رفتاراش میشد بوضوح دید . چند تا پیک دیگه الناز خورد . میگن مستی و راستی . تا مست شد اولین کاری که کرد منو بغل کرد . نوازشم می کرد و منتظر بود منم همراهیش کنم . دلم گرفت . چون بازم سر دو راهی قرار گرفته بودم . سر دو راهی پس زدن الناز و خوابیدن باهاش . یه جرقه من کافی بود که این حرکتی که الناز شروع کرده بود ادامه پیدا کنه . سرشو چرخوند و تو چشمام نگاه کرد . با صدای کشدارش گفت سیاوش بیا یه بار چشممون رو روی همه چیز ببندیم . من میخوام باهات تجربه کنم . مشروب قدرت مخالفت رو ازم گرفته بود … دستشو پس زدم و از تخت پایین اومدم . تو حال خودم نبودم . حوله ام رو برداشتمو رفتم حمام . دوش آب سرد رو باز کردم و رفتم زیر دوش . حسابی داغ کرده بودم . تا سکس با الناز چند ثانیه فاصله داشتم . اگه بلند نمی شدم حتما اتفاق می افتاد . خودم هم باورم نمی شد که النازی رو که اینقدر برام جذابیت داشت توی بغلم بود و ازم سکس خواست و من پسش زدم . از حمام زدم بیرون و رفتم سر کمد لباس هام . الناز روی تخت دراز کشیده بود و پشتشو بهم کرده بود . لباسامو برداشتمو رفتم اتاق دیگه عوض کردم . برگشتم توی اتاق پیش الناز و کنارش دراز کشیدم .
+ الناز اگه انجام میدادیم اونوقت من چطور میتونستم کار نسیمو بد بدونم ؟ وقتی خودم هرز باشم ؟ من اگه با تو انجام میدادم ایراد کار نسیم از بین می رفت توی ذهنم . من نمی تونم این کار رو کنم وگرنه خیلی به رابطه با تو فکر کردم . خیلی هم جذابی و مطمئنم که این کار بهمون خیلی حال میده ولی میدونم که بعدش پشیمون میشم . حس شیرین خواستنش با انجام ندادنش از بین نمیره . همیشه این حس شیرین با من میمونه ولی با حس عذاب وجدان بعدش خرابش نمیکنم .

الناز گریه اش گرفته بود …

+ الناز لوس بازی در نیار پاشو بریم غذا بخوریم من برم خونه بابا نسیم ببینم چه خاکی باید تو سرم بریزم .
– تو حتی با وجود اینکه نسیم بهت خیانت کرده منو پس زدی . خوردم کردی اونوقت میگی نسبت به من تمایل داری ؟
+ خب عزیزم دو پیک کمتر میخوردی . من توجهم به تو رو باید با سکس نشون بدم ؟
خنده اش گرفت . روشو سمت من چرخوند و گفت :
– تو چند وقت پیش با کسی که از راه رسید خوابیدی حالا ادعا میکنی که این کار اشتباهه؟
+ شیطون نشو . من خودم نزده میرقصم . من تکلیفم با خودم هم روشن نیست . اونوقت تو ازم چی میخوای ؟ بیخیال
– باشه . امیدوارم روزی بیاد که تو بیای سمتم و اون موقع این منم که نمیخوام .
+ باشه اومدم قبول نکن
– خیلی بدجنسی . اصلا من تصمیم گرفتم برم با بهروز که از فکر تو بیام بیرون . الان هم اگه حرفت راسته که نسیمو دیگه نمیخوای پس باید به بودن با من فکر کنی . من ازت انتظار ازدواج هم ندارم . فقط میخوام باهات باشم ..

دختری با غرور الناز داشت بهم این حرفا رو میزد . اصلا باورم نمیشد .‌ دوباره بهش گفتم گرسنمه غذا بخوریم . بالاخره از جاش بلند شد و رفت غذا رو بکشه . وقتی داشت میرفت از پشت باسنشو که دیدم یکی تو سر خودم زدم که چرا پیشنهادشو دارم رد میکنم .. اول باید تکلیف خودمو با نسیم روشن کنم . صدای الناز اومد که پس پاشو بیا اگه غذا میخوری . بلند شدم و رفتم پیشش . با هم غذا خوردیم . غذاش که تموم شد به بهروز زنگ زد و گذاشت روی آیفون که منم بشنوم .
– بهروز سلام کجایی ؟
* دارم میرم استخر . چطور ؟
– کارت تموم شد بیا با هم صحبت کنیم
* خب استخر زیاد واجب نیست بعدا میرم . کجایی ؟ الان میام
– نه برو استخر منم جایی هستم تا بیام طول میکشه .
* خیره . باشه زنگ بزن
– رفتم خونه بهت زنگ میزنم
* باشه عزیزم . فعلا
– خدافظ

روی صندلی کمی جابه جا شدم و با دهن پر بهش گفتم :
+ خوش بگذره
– میخوام جواب منفی بهش بدم
جا خوردم …
+ چرا ؟
– خودت میدونی …
+ وا خب چرا ؟ نمیدونم ..
– مطمئنی ؟
+ آهان فهمیدم . میخوای من از نسیم جدا شم بیام با تو ؟
– پس نگو نمیدونم
+ زندگیت رو ول کنی بخاطر اینکه دوس داری با من بخوابی ؟ بابا تو دیوونه ای . من اصلا کردن بلد نیستما . دستگاهم بزور ۳ سانت بشه
– هر جوری باشه من میخوام با تو باشم .
+ آخه سه سانت کجاتو میگیره ؟
خندید و زد به بازوم و گفت :
– خیلی بیشعوری . درش بیار ببینم سه سانته ؟ اگه سه سانت بود میرم و پشت سرمو هم نگاه نمیکنم
+ خودت بیشعوری . اصلا ۲۰ سانته کلفت هم هست . فعلا که صاحب داره
– نسیم ؟
اخمام رفت تو هم …

+ الناز با بهروز به هم نزنیا . پسر خوبیه . با این کارات ما نمیتونیم با هم باشیما گفته باشم .
– به خودم مربوطه . هر کاری دوس داشته باشم با زندگیم می کنم .
+ خود دانی . اینجوری منو از خودت دور تر میکنی . دیگه برای درد و دل کردن هم بهت زنگ نمیزنم چون نمیخوام قدم اشتباهی برداریم
– اشتباه نیست
+ اشتباه نیست ؟ خودتم به حرفی که میزنی ایمان نداریا . فقط از روی هوس یه حرفی میزنی واسه خودت . من گفتنیا رو بهت گفتم …
– باشه . منم به بهروز میگم فعلا یه مدت نمیتونم بهت جواب بدم تا ببینم چی میشه
+ هیچی نمیشه حالا ببین
– اما من حسم میگه یه چیزی میشه
+ از دست تو . باشه حالا می بینی

بلند شدم لباسامو عوض کنم که برم خونه پدر نسیم . الناز گفت :
– با این چشمای سرخت و حالت بری اونجا تابلویی که . صبر کن بهتر شی بعد . چه عجله ای داری ؟ کمی استراحت کن . من میرم خونه . منو تو جریان بزار
+ آره راست میگی . باشه بهت خبر میدم .
– اگه شب تنها بودی بگو تا بیام پیشت
+ چرا اونوقت ؟
– که حواسم بهت باشه
– قربون دستت مرسی . خودم حواسم به خودم هست .
الناز از فرصت میخواست استفاده کنه و از آب گل آلود ماهی بگیره . یه حسی پر رنگ تر از شهوتم بود که بهم اجازه نمی داد با الناز رابطه داشته باشم . از الناز بابت ناهار و مشروب و هم صحبتیش تشکر کردم .
+ خیلی بهتر شدم . شاید اگه نبودی سکته می کردم .
هر چی اثر مشروب کمرنگ تر میشد اعصابم بیشتر بهم می ریخت . تنها چیزی که برام اهمیت داشت سرنوشت ماهتیسا بود . ماهتیسایی که حتی مطمئن نبودم دختر خودمه یا نه . الناز خونه رو کمی مرتب کرد ، ظرف ها رو هم شست و کلی سفارش و توصیه و بالاخره از خونه زد بیرون .
تنها شدم . به محض اینکه در رو بست و رفت از تنهایی ترسیدم . هیچکس رو دیگه نداشتم . نسیم بود که اون هم باهام این کارو کرد . دلم برای خودم سوخت . برای سرنوشت مبهمی که برام داشت رقم می خورد .

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان ماه تلخ پایان جلد اول

رمان ماه تلخ جهت مشاهده به ترتیب رمان ماه تلخ از اینجا کیلیک کنید خودمو …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *