خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان من بد نیستم / رمان من بد نیستم پارت13

رمان من بد نیستم پارت13

رمان من بد نیستم

جهت مشاهده پارت های پخش شده این رمان از اینجا کلیک کنید.

به بالای پله ها رسیدم دستمو به لباسم گرفتم که زیر پام نره نگاهم به پایین افتاد ایستادم نتونستم ادامه بدم جذابیتش نفس گیر بود
کت و شلواری که پوشیده بود هیکل مردونش رو به رخ میکشید از همه بیشتر پیرهن سیاهش تو چشم بود که تیپشو کامل میکرد
کروات قرمزش با لباس سمیرا خیلی تو چشم بود
ست کرده بودن!
لباسی که تن سمیرا بود همون لباسی بود که اونشب پوشیدم خیلی بهش میومد قشنگ اندامش رو پر کرده بود

_بیا دیگه

صدای زنه باعث شد نگاه کیان و سمیرا برگرده سمتم سمیرا ایشی گفت روشو برگردوند ولی کیان همچنان خیره بهم بود
بغضی که تو گلوم خونه کرده بود خیلی اذیتم میکرد
سرمو انداختم پایین و سلانه سلانه از پله ها اومدم پایین تا لحظه اخر سنگینی نگاهشو حس میکردم…

#کیان

به لباسای روی تخت نگاه کردم سمیرا امشب پیله کرده بود لباسات باید به سلیقه من باشه نمیشد اعتراض کنم دوست دخترم بود!
کت و شلوار مشکی پیراهن مشکی و کروات قرمز
سلیقش بد نبود!

_چقدر زود حموم کردی عزیزم

برگشتم بدون حرفی بهش خیره شدم لباسی تو تنش بود که نفسمو بند اورد
برای سمیرا نبود مطمئنم نبود چون اگه برای سمیرا بود خاطرات اونشب جلوی چشمام رژه نمیرفت
چقدر اونشب تو اون لباس خواستنی شده بود!
نمیدونم چجوری اما به طرز عجیبی برای چند لحظه دلم براش تنگ شد! برای چشماش وقتی که پراز اشک میشه برای لبخندش که نادر بود
برای موهاش…اخ موهاش چه بویی داشت…

چشمامو بستم به خودت بیا کیان چرا به اون دختر فکر میکنی؟ اونم یکی مثل بقیه…
ولی واقعا اون مثل بقیس؟
دستی روی سینه برهنم حس کردم چشمامو باز کردم
سمیرا با فاصله کمی از من ایستاده بود
دستی به پشت گردنم کشیدم ازش فاصله گرفتم

_لباستو عوض کن

چشاماشو گرد کرد دوباره بهم نزدیک شد خودشو ازم اویزون کرد

_چرا؟ بهم نمیاد؟

اه لعنتی… دارم چکار میکنم؟ نفس عمیقی کشیدم سعی کردم خونسردی خودم رو حفظ کنم بهش نگاه کردم

_نه خیلی بهت میاد داشتم شوخی میکردم

شونه ای بالا انداخت با تک خنده ای بهم نگاه کرد اشاره کردم به بیرون یعنی برو لباسام رو بپوشم ولی اون انگار نه انگار…یه ادم چقدر میتونه وقیح باشه؟

_میخوام لباسام رو بپوشم

دیگه نمیدونستم چجوری بهش بگم برو بیرون!
شونه ای بالا انداخت روی کاناپه نشست دستاشو به سینه زد با ابروهای بالا رفته بهم نگاه کرد

_خب عوض کن مگه من گفتم نکن؟

دیگه نمیتونستم چی بگم پشتمو بهش کردم فکر میکردم با برداشتن حوله خجالت میکشه میره بیرون ولی اون با وقاحت تمام زل زده بود بهم کم کم‌ حس کردم خودم دارم خجالت میکشم اب دهنمو قورت دادم با سرعت لباسام رو پوشیدم

_بریم

دستشو دور بازوم انداخت به سمت پایین روونه شدیم منتظر مهرسا بودیم لباسی که براش انتخاب کرده بودم مناسب نبود ولی نقشه ام باید بدون نقص پیش میرفت تو فکرام غرق بودم که صدایی گفت

_بیا دیگه

به سمت بالا پله ها چرخیدم که…نمیتونستم ازش چشم بردارم حتی قدرت پلک زدن هم نداشتم عالی شده بود
چجوری بدمش به داداشم؟
میتونم معاشقه و عشق بازیشون رو ببینم و حرفی نزنم؟
اخمی کردم! چرا نتونم؟ مگه اون کیه که نتونم بدمش به برادرم؟ اون هیچکی نیست کیان هیچکی نیست.
انگار خودمو گول میزدم چون توان چشم برداشتن ازش رو نداشتم

_بریم کیان

صدای پر حرص سمیرا منو به خودم اورد اه لعنت بهت پسر اگه بخوایی همینجوری ادامه بدی همه نقشه هات روی اب میریزه.
با اخم برگشتم و پشت بهش ایستادم عطرش به دماغم خورد دیگه نمیتونم تحمل کنم شاید دیگه همچین فرصتی نداشته باشم

_شما برید من میام

برگشتم سمیرا هم برگشت مهرسا بدون اینکه نگاهم کنه خواست از کنارم رد شه که مانعش شدم مچ دستشو گرفتم که با تعجب برگشت نگاهم کرد
کور شده بودم هیچکس جز خودمون رو نمیدیدم
اخمم رو پررنگ تر کردم دست مهرسا رو کشیدم از پله ها بالا رفتم

_چرا وایستادید؟ گفتم برید

خانوم محمدی با سمیرا رفتن بیرون همونطور که دستشو میکشیدم بردمش بالا خواستم ببرمش تو اتاقم که…

#مهرسا

حالم خوب نبود متوجه هیچی نبودم داشتم با پای خودم میرفتم تو جهنمم نفس کشیدن برام مشکل شده بود
نمیدونم چی شد حس کردم دستی دور مچمه با تعجب سرمو اوردم بالا با اخم بهم نگاه میکردمتوجه هیچی نبودم فقط وقتی به خودم اومدم که دیدم جلوی در اتاقشیم و میخواد بره داخل
وایستادم داشت چیکار میکرد؟
لابد باز میخواد با احساساتم بازی کنه و بهم بخنده ولی مگه این ادم همونی نبود که منو اتیش زد؟ قلبمو شکست؟ چرا من نشکنم؟
دستمو از دستش کشیدم بیرون ایستاد برگشت سمتم

_داری چکار میکنی؟

دوباره دستمو گرفت برد داخل اتاق خواستم بازم حرفی بزنم که درو بست و منو با شدت به در چسبوند حس کردم ستون فقراتم تیکه تیکه شد اخی گفتم که تو اغوش گرمش حل شدم
نفهمیدم چی شد و چرا اینجوری شد ولی فقط دیدم که تو بغلشم مگه من نمیخواستم
دستامو اوردم بالا روی سینه اش گذاشتم و هولش دادم ولی تکون نخورد

_ولم کن

دستاشو محکم تر دورم پیچید

_هیس اروم باش دوتامون الان به این نیاز داریم

چشمامو بستم خیلی نیاز داشتم خیلی بیشتر از خیلی بهش و اغوشش نیاز داشتم ولی وقتی میتونستم حسش کنم که اونم عاشقم باشه
اون فقط برای هوس نزدیک من میشه پس منم باید کاری کنم که اونم مثل من نابود شه…مثل من بسوزه

_چرا فکر کردی بهت نیاز دارم؟ من دختری نیستم که تو اولین نفری باشی که به اغوشش میرم منم یکی مثل سمیرام کسی نیستم که اولین نفرش باشی پس فکر نکن با این اغوشا میتونی منو متهول کنی

دستاش از دورم شل شد ولی هنوزم دورم بود ضربه اخرو جوری بهت میزنم که بدتر از من بشکنی اقا کیان…

_و حتی بهتره بهت بگم من قبل تو رابطه داشتم درسته تو نخواستی با من باشی ولی بهتره بدونی اگه با من میبودی اولین تجربم نبودی منو از بابام خریدی ولی دست دوم خریدیدستاش به طور کامل از دورم افتاد یه قدم رفت عقب بغض بدجور اذیتم میکرد ولی پشیمون نبودم منم تونستم بشکنمش تونستم غرور به عرش رسیده مردونشو زیر پا بذارم
با حیرت نگاهم میکرد

_نمیدونم قصدت از این کارای مسخره چیه(منظورم این بود که میخواست منو دوست دختر داداشش کنه) ولی بهتره بهت بگم برای من چندان سخت نیست به هرحال عادت کردم به اغوشای باز مردایی که میخوان ارومم کنن

دستشو اورد بالا که بکوبه تو صورتم چشمام رو بستم اماده شدم برای سوختن صورتم ولی ساکت نموندم زیر لب گفتم

_حتی اگه دستت به صورتم بخوره بازم ناراحت نمیشم(چشمامو باز کردم) چون عادت کردم! میفهمی؟ اینو بدون پدری که حاضره برای پول ناموسش رو بفروشه خیلی راحت میتونه رو دخترس دست بلند کنه. پدری که میتونه بذار جلوی چشماش تو بچگی به دخترش…

ساکت شدم نمیخواستم دیگه ادامه بدم ولی اون منتظر به لبام چشم دوخته بود دستاش مشت شده کنارش بود
پشتمو بهش کردم درو باز کردم رفتم بیرون با عجله از پله ها رفتم پایین حتی چند بار خواستم بیوفتم ولی اصلا برام مهم نبود
اون خانومه و سمیرا رو دیدم که کنار ماشین ایستادن منم به سمتشون رفتم

_چکارت داشت؟

به سمیرا نگاه کردم اصلا حوصلشو نداشتم بیخیال نگاهش کردم

_خر کدوم تویله ای که بهت حساب پس بدم؟

اول با تعجب نگاهم کرد ولی وقتی کم کم تونست حرفمو هضم کنه با عصبانیت به سمتم حجوم اورد که همون لحظه کیان اومد مانعش شد

_حالا فهمیدم از کجا اومدی…تویله هم برای تو زیادیه چون اونا اهلی شدن ولی تو نه قابلیتش رو نداشتی ولت کردن به حال خودت

دوباره خواست بیاد که کیان چیزی تو گوشش گفت ولی صورتش هنوزم قرمز از خشم بود
کیان برگشت سمتم چشاش خندون بود ولی میخواست با جدیت نگاهم کنه که حساب ببرم ولی من بیخیال شونه ای بالا انداختم تو ماشین نشستم

به جمعیت نگاه کردم هرکی مشغول خودش بود
یکی میرقصید یکی مشروب میخورد یکی سیگار میکشید و….
اون خانومه دیگه با ما نیومد وقتی منو سمیرا تو ماشین نشستیم اونا رفتن حرف زدن بعد اون خانومه رفت ولی وقتی کیان اومد خیلی عصبی بود اخماش حتی یک لحظه باز نشد چند بار دیدم از تو ایینه نگاهم میکنه ولی انگار اصلا حواسش بهم نیست
دیوونه وار گاز میداد و به هیچی اهمیت نمیداد

_سلام کیان جان با دوتا هوری اومدی دعوا نمیکنن؟

با شنیدن صدای مردی سرمو بالا اوردم بهش نگاه کردم سمیرا با عشوه بهش دست داد مرد نگاه هیزی به اندام سمیرا انداخت نگاهمو به کیان انداختم انگار اصلا واسش مهم نیست یعنی انقدر بی غیرت بود؟
مرد به سمت من چرخید از نگاهش بدم اومد بغض به گلوم نشست من از این مردا زیاد دیده بودم تو خونه بابام پراز این بیشرفا بود
صورتم رو برگردوندم و قطره اشکی که میخواست بریزه رو گرفتم و به سمت خلوتی با عجله قدم برداشتم

_چیشد خانوم کوچولو؟ تو که خوب میگفتی به این چیزا عادت داری! خیلی زود پا پس کشیدی ازت بعید بود! گنده گنده حرف میزدی

با شنیدن صداش و لحن‌ پراز تمسخرش سعی کردم محکم باشم
تازه دارم میفهمم عاشق چه مردی شده بودم نمیشه بهش گفت مرد چون از هر نامردی, نامردتر بود
سعی کردم ارامشم رو حفظ کنم برگشتم سمتش لبخند ارامش بخشی زدم

_کی گفته پا پس کشیدم؟ هنوزم امیدواری اولین نفرم بودی؟ تو برای هیچکس لیاقت نداری اولین نفر باشی چون خودت هم اولین نفرش نیستی! درجریانی که… لیاقت تو فقط و فقط پسمونده دیگرانِ

تنه ای بهش زدم به سمت جایی که بودیم رفتم لباسم رو دراوردم درسته خیلی باز بود ولی انتخاب دیگه ای نداشتم
همون مرد رو دیدم که دوباره به سمتم اومد

_کیان گفت دختر یکی از شُرَکای شرکتشی

لبخندی زدم باهاش دست دادم
چاره چیه؟ اینم سرنوشت من بود باید باهاش کنار میومدم

مشغول خوش و بش با اون پیرمرد خرفت بودم که صدای کیان اومد

_افتخار رقص میدی مهرسا خانوم؟

ابرویی بالا انداختم و نگاهش کردم میدونستم میخواد بلایی سرم بیاره حرفایی که بهش زده بودم براش گرون تموم شده بود ولی چیزی جز حقیقت نبوده
باید یکجوری از دستش خلاص میشدم ولی چجوری؟
این سمیرای احمق وقتی باید باشه نیست معلوم نیست بغل کی داره لاس میزنه این کیان بی غیرتم بجای اینکه دوست دخترشو جمع کنه میاد به من پیشنهاد میده
دنبال راه فرار بودم که چشمم به پشت کیان افتاد لبخندی روی لبم نشست

_شما برو دوست دخترتو از بغل بقیه جمع کن حداقل یکم نشون بده غیرت داری من برای خودم یار دارم

بازم ازش فرار کردم خودمو به مهرشاد رسوندم و دستشو کشیدم هول شده بود و نگاهش بین منو چشمای عصبی کیان درگردش بود

_هی دختر چیکار میکنی؟ تو شب روشن جلو این همه ادم دزدی میکنی؟

خنده ای کردم دستشو بیشتر کشیدم اونم دنبالم میومد تا اینکه به پیست رقص رسیدیم برگشتم سمتش با تعجب نگاه میکرد

_بهم پیشنهاد رقص میدی؟

با لحن‌ جالبی جملشو گفت خنده ای کردم دستمو جلوش گرفتم که عشوه دخترونه ای اومد

_ایا مایلید با بنده که هیچگونه رقصی بلد نیستم برقصید اقا مهرشاد؟

به صورتش زد و با صدای لوسی گفت

_اوا منم بلد نیستم که

چشمامو گرد کردم دستشو گرفتم شونه هامو بالا دادم صدامو کلفت کردم رفتیم وسط

_ضعیفه حرف نباشه بیا بریم وسط کم چرت و پرت بگو

رفتیم وسط دستاشو روی کمرم گذاشت منم مجبوری دستامو دور گردنش حلقه کردم البته هیچ اجباری در کار نبود
خیلیا بودن که بهم دست زدن خواستن باهام رابطه داشته باشن هیچ‌ حس خوبی به هیچکدوم‌ نداشتم اما حسم نسبت به مهرشاد کاملا فرق میکرد
هیچوقت از گرفتن دستاش حس بدی بهم دست نمیداد حتی وقتی تو اغوشش بودم احساس امنیت میکردم
یعنی عاشقش شدم؟‌
نه مطمئنم عاشقش نیستم حسی که به کیان دارم خیلی فرق داره تا حسی که به مهرشاد دارم
میدونم این حس اسمش عشق نیست ولی چیه؟ خدایا چیه؟

_چیزی شده؟

از فکر و خیال اومدم بیرون انگار خواب بودم یهو از خواب پریدم

_نه چی باید بشه؟

_اخه یه ساعته بهم زل زدی دختره بی حیا خجالتم نمیکشی اخه

هردومون بلند زدیم زیر خنده اصلا حواسم به اطراف نبود
دستمو از دور گردنش باز کردم لپشو کشیدم

_اخه خیلی خوشتیپی واس همون بهت زل زدم

دهنشو باز کرد جوابمو بده که صدای سرفه عصبی از پشت سرم اومد و بعدش صدای عصبی که سعی داشت کنترلش کنه

_مهرشاد پارتنرامون عوض کنیم؟

صدای کیان بود که گوشمو نوازش میکرد نمیخواستم باهاش برقصم نمیخواستم بازم عاشقش بشم
بازم؟ مگه الان عاشقش نبودم؟ بودم! مطمئنم با تموم نفرتی که بهش دارم قلبم هنوز واسش میتپه هربار با بو کردن عطرش مست میشم با حس کردن گرمای دستاش و بدنش از خود بیخود میشدم
برگشتم به سمیرا نگاه کردم انگار برای اون چندان اهمیتی نداشت که با کیان برقصه یا مهرشاد
از مهرشاد جدا شدم رو بهش با صدای بلند و رسا گفتم

_من خسته شدم میرم بشینم

بدون نگاه کردن به کیان رفتم بشینم که بین راه دستم کشیده شد

_ولم کن کیـ…

برگشتم کیان نبود قلبم شکست فکر کردم دنبالم اومده ولی چرا بیاد؟ چرا دنبال کسی بیاد که ارزشی براش نداره؟
مهرشاد غمگین نگاهم میکرد دستشو از دور دستم برداشت و دستاشو باز کرد بدون توجه به بقیه به اغوشش پناه بردم

_هیس اروم باش عزیزکم

دلم میخواست گریه کنم ولی نمیتونستم من یه عروسک بودم که امشب ارایش شده بود من حق انتخابی نداشتم این ارایش باید روی صورتم میموند چون کیان اینجوری میخواست
نفس عمیقی کشیدم با لبخند اجباری از مهرشاد جدا شدم دستمو گرفت

_باید باهات حرف بزنم

چرا یهو انقدر جدی شد؟ ترسیده و بدون مخالفت دنبالش راه افتادم من برای کیارش اومده بودم ولی چرا اونو اینجا نمیبینم؟
وقتی از مهمونا و ادما دور شدم ایستاد منم مقابلش ایستادم
دهنشو باز کرد بی مقدمه گفت

_دوستت دارم

مات مونده بودم نمیتونستم حرف بزنم هضم حرفش برام سنگین بود حتی قدرت پلک زدن نداشتم
مسخ شده بودم قلبم نلرزید ولی احساس بدی هم پیدا نکردم خدایا من چمه؟
دهنمو باز کردم حرفی بزنم ولی چی میگفتم؟ چشمامو بستم

_مهرشاد من….یعنی تو…

ساکت شدم حرفی نداشتم که بزنم لبخندی روی چهرش نشست دستاشو روی گونم گذاشت سرشو نزدیکم‌ اورد چشمام از تعجب گرد شد
اون‌ میدونست من عاشق کیانم پس چرا داشت اینجوری میکرد؟
هیچ حرکتی نکردم‌ چشمامو بستم انتظار داشتم لباش روی لبام بشینه تا یکی بزنم تو دهنش ولی گرمی لباش روی پیشونیم ارامش عجیبی به وجودم تزریق کرد

_گفتم دوستت دارم چون حس خوبی بهت دارم حس میکنم یکی از خودمی حس خوبم اینجوری نیست که عاشقت باشم و بخوام به کیان خیانت کنم خوب میدونم حسم عشق نیست چون یه حس خیلی فراتر از عشق و عاشقیه

گیج نگاهش کردم یعنی چی این حرفا؟ نمیخواد خیانت کنه ولی حسش فراتر از عشقه؟
انگار فهمید گیجم‌ کرده لبخندی مهمون لباش کرد گفت

_من تورو مثل خواهر کوچیکم‌ دوست دارم فندق خانوم

لبخندی روی لبم نشست حالا متوجه منظورش شدم چقدر خوبه حسی که بهش دارم رو بهم داره
لقبی که بهم داده بود‌ یکم عجیب بود
فندق؟!

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان من بد نیستم پارت24

رمان من بد نیستم جهت مشاهده پارت های پخش شده این رمان از اینجا کلیک کنید. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *