خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان همسر دوم من / جلد دوم رمان همسر دوم من پارت 14

جلد دوم رمان همسر دوم من پارت 14

جلد دوم رمان همس دوم من

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

آرشام با شنیدن این حرف فاطمه پوزخندی زد و گفت:
_تو هم خبر داشتی؟!
فاطمه ساکت شد آرشام به سمتم برگشت و گفت:
_حسابت و میرسم فرشته بد حسابت و میرسم!
بدون اینکه منتظر بمونه من حرفی بزنم با عصبانیت رفت بیرون با ترس به فاطمه نگاه کردم و لب زدم:
_ما باید بریم!

_کجا؟!
_نمیدونم ولی باید بریم!
_فرشته کار احمقانه نکن آرشام نمیتونه هیچ غلطی بکنه آرسام نمیزاره!

_اما عصبانی بود اون به همین راحتی از من نمیگذره بچه هام و ازم میگیره من باید برم.
_کجا بری؟!

با شنیدن صدای آرسام سرم و بلند کردم و با گریه بهش خیره شدم که نگران لب زد:
_چیشده چرا داری گریه میکنی؟!
با شنیدن این حرفش اشکام با سرعت بیشتری روی گونه هام جاری شدند که صدای فاطمه بلند شد:
_آرشام اینجا بود

_چی ؟!
_همه چیز و فهمید خیلی عصبانی بود یکم داد و بیداد کرد و رفت فرشته هم میترسه بچه هاش رو ازش بگیره میگه میرم.

آرسام نفس عمیقی کشید سعی کرد آروم باشه به سمتم برگشت و گفت:
_نترس اون هیچ غلطی نمیتونه بکنه.
_میدونی آرشام هر کاری رو بگه انجام میده میدونی از من انتقام میگیره انتقام تموم این سال هارو بچه هام رو ازم میگیره تو رو خدا بزارید من برم.

#آرشام

از عصبانیت دستام و مشت کرده بودم تا کاری نکنم به ‌کسی آسیبی برسه خون داشت خونم و میخورد فرشته این همه سال بخاطر اون شب من و ترک کرد شبی که من و نیایش با درد چشمام و بستم اون شب نیایش بهم قرص محرک جنسی داده بود تا بهش نزدیک بشم که نقشه اش هم گرفت و زندگیم رو خراب کرد

فرشته حامله بوده من یه دختر داشتم خدایا داشتم دیوونه میشدم دلم میخواست برم خونه انقدر نیایش رو کتک بزنم تا خون بالا بیاره هرزه بخاطر هوس خودش زندگیم و برای بار دوم خراب کرد زن و بچه هام رو ازم گرفت

نمیزاشتم فرشته بره باید دوباره میومد خونه ی خودم اون هنوزم زن من بود هنوزم اسمش داخل شناسنامه ی من بود نمیزاشتم دوباره از دستش بدم دوباره زندگیم و درست میکردم اون مال من بود!

_بابا؟!
با شنیدن صدای آرمین به سمتش برگشتم اگه اون امروز با آرسین سر فرشته دعوا نمیکردن و از حرفاشون نمیفهمیدم فرشته برگشته شاید هیچوقت نمیفهمیدم بچه دارم که هیچوقت ندیدمش

با صدای خشداری لب زدم:
_بله؟!
با ترس لب زد:
_مامانم
پوزخند تلخی زدم و گفتم:
_نترس مامانت زنده اس نکشتمش
ساکت شد و پر از حرف بهم خیره شد
با صدای خشدار و گرفته ای لب زدم:
_تو میدونستی یه خواهر داری؟!

_من با دایی مامان رو دیدیم داشت کفش مردم رو واکس میزد دایی شناختش بعدش رفتیم خونش اونجا فهمیدم یه داداش و خواهر دو قلو دارم

_چی دو قلو؟!
_آره سحر و سامان
با شنیدن این حرف حس کردم دنیا دور سرم چرخید من دوتا بچه داشتم یه دختر یه پسر که …
لعنت بهت نیایش زندگیم رو خراب کردی
زن و بچه هام رو ازم گرفتی زندگی پسر هام داغون کردی نمیزارم همینجوری بمونه بدبختت میکنم نیایش انتقام تمام این سال هایی که گذشت رو ازت میگیرم اونم به بدترین شکل ممکن!

_بابا خوبی؟!
با شنیدن صدای آرمین سرم و بلند کردم و به چشمهای نگرانش خیره شدم و لب زدم:
_خوبم پسرم!
_مطمئنی؟!
_آره
تا خواست حرف دیگه ای بزنه صدای پر از عشوه ی نیایش اومد:
_آرشام عزیزم اینجایی ؟!

با شنیدن صداش دستام از عصبانیت مشت شد میخواستم بزنم تو دهنش تا دیگه اسم من و به اون دهن نجسش نیاره با صدای خشداری لب زدم:
_کارت و بگو نیایش ؟!

پشت چشمی نازک کرد و با صدای پر از عشوه ای که حالم و بهم میزد گفت:
_امشب مهمونی میای کلی بهمون خوش میگذره؟!

با خشم لب زدم:
_چی داری میگی تو هان؟!
_وا چرا عصبی هستی !؟
با عصبانیت تو چشمهاش خیره شدم و لب زدم:
_بهتره دهنت و ببندی و حرفی نزنی فهمیدی تو این وضعیت به فکر مهمونی و پارتی رفتنی واقعا؟!
با شنیدن حرف هام چشمهاش گرد بدون توجه بهش یا اینکه منتظر جوابش باشم به سمت اتاقم حرکت کردم تا یه دوش آب گرم بگیرم انقدر عصبانی بودم که هیچ چیزی آرومم نمیکرد.

_آرشام؟!

با شنیدن صدای نیایش نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم عصبانیتم رو کنترل کنم با صدای گرفته ای سرد لب زدم:
_بله؟!

_میخوای آرومت کنم؟!
میدونستم منظورش از آروم کردن رابطه داشتن دیگه حالم داشت ازش بهم میخورد فقط میخواستم یه جوری عصبانیتم رو سرش خالی کنم با صدایی که به وضوح از عصبانیت و خشم میلرزید داد زدم:
_خفه شو!

به سمتش برگشتم رنگ از صورتش پرید فکرش و نمیکرد اینجوری باهاش حرف بزنم اما من انقدر عصبانی بودم که فقط میخواستم یه جوری خودم و خالی کنم!

بهش نزدیک شدم با عصبانیت فکش و داخل دستم گرفتم و محکم فشار دادم که از درد چشمهاش بسته شدو آخی گفت بدون توجه در گوشش با عصبانیت غریدم:
_کافیه یکبار دیگه بیای با اراجیفت اعصابم و خراب کنی میفرستمت همون جهنم دره ای که بودی فهمیدی؟!

با ترس لب زد:
_آره
فکش و ول کردم ومحکم پرتش کردم روی زمین پوزخندی زدم و گفتم:
_گمشو
سریع حرکت کرد و رفت با رفتنش نفس راحتی کشیدم با چیز هایی که فرشته گفته بود انگار زخم قدیمیم سر باز کرده بود هر وقت نیایش رو میدیدم دلم میخواست خفش کنم اون و باعث و بانی این اتفاقات میدونستم به این راحتی ازش نمیگذشتم باید تقاص پس میداد

***
#فرشته

_فرشته بسه دیگه گریه نکن!
با گریه لب زدم:
_نمیتونم من از آرشام میترسم
امیرسام به سمتم اومد بازوم رو داخل دستهاش گرفت و با آرامش لب زد:
_به من اعتماد داری؟!
_آره

_پس گریه نکن من نمیزارم آرشام بچه ها رو ازت بگیره باشه؟!
_قول میدی؟!
_آره قول میدم
محکم بغلش کردم و لب زدم
_ممنونم داداش

_فرشته؟!
_جانم
_آرشام و دوست داری هنوز؟!
با شنیدن سئوالش گریم بند اومد متعجب لب زدم
_چرا داری این و میپرسی؟!
_تو جواب من و بده فقط راستش و بگو؟!

من واقعا آرشام رو دوست داشتم اما ازش دلشکسته بودم یاد تموم اتفاق هایی که میفتادم باعث میشد قلبم بدرد بیاد اما دوستش داشتم هنوزم مثل قبل عاشقش بودم به خودم که نمیتونستم دروغ بگم

با صدای گرفته ای لب زدم
_آره
آرسام نگاه پر از حرفی بهم انداخت و از اتاق رفت بیرون فاطمه به سمتم اومد و گفت:
_انقدر ناراحتی نکن آرسام نمیزاره بچه هات رو ازت بگیرن

با بغض لب زدم:
_اما آرشام بچه هام رو از من میگیره مطمئنم!

www.60tip.ir

Rating: 4.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

جلد دوم رمان همسر دوم من پارت 19

جلد دوم همسر دوم من جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید #فرشته با خوشحالی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *