خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان باغ عشق / رمان باغ عشق پارت 18

رمان باغ عشق پارت 18

رمان باغ عشق

جهت مشاهده بترتیب رمان با غ عشق از اینجا کلیک کنید ویا به قسمت منو یا دسته بندی سایت رفته و اسم رمان مورد نظرتون را پیدا کنید با تشکر

تا واسه اش زن بگیره!. من تو اون زمان به احسان بى علاقه نبودم و یه حسایى نسبت بهش داشتم،واسه همین هروقت بحث ازدواج و خاستگارى براى احسان درمیانشان گل مى گرفت، ناخداگاه خونم به جوش مى امد. یكروز که خونه ى همسایه ى مادر بزرگ مولودى دعوت داشتیم، پس از جشن خاله سارا چشمش یك دختر جوان زیبا را گرفت و تصمیم گرفت تا از آن دختر براى احسان خاستگارى کند!. اولش شروع کردم از دختره ایراد گرفتن تا نظر خاله مو برگردانم اما به هیچ وجه قانع نشد و به سوى مادر آن دختر رفت و موضوع را باهاش درمیان گذاشت؛اوناهم از خدا خواسته سریع پذیرفتن و شروع کردن به برنامه ریزى جهت خاستگارى و شماره ى تلفن منزلشان را به خاله دادند. منم از این موقعیت مناسبى که پیش آمده بود استفاده کردم و به سمت آن دختر رفتم و کنارش نشستم. خودم را بهش معرفى کردم و بحث را باهاش باز کردم.

_شنیدم خاله ام میخواد شما را براى پسرخاله ام احسان خاستگارى کند؟!

دختر خندید و با کلى عشوه گفت : بله.. بله درسته!.

تودلم بهش فحش دادم و نفسى عمیق کشیدم و سپس گفتم : خیلى خوبه ، امیدوارم خوشبخت بشید. اما من وظیفه دونستم یه سرى اطلاعاتى را راجب اون شاه داماد واسه تون تعریف کنم.

البته اگر مایل به شنیدنش باشید!.

دختر نیشش بسته شد و هراسان پرسید: منظورتون چیه، چه اطلاعاتى؟!

_خوب اولش حسن ناشو میگم که یهویى نزنم تو ذوقت!. دکتره، داره واسه تحصص درس میخونه. ماشین و خونه و همه چیزم داره!. تیپشم عالیه، دخترکش!.)بازهم تبسم برلبان دخترجوان نشست و با لذت به من خیره شد و خوب محو در حرفایم شد( اما یكم زودجوشه، بى ادبه و همش فحش میده، دست بزن داره، مشروب میخوره، بعضى شبا خونه نمیاد، رفیق بازه، تازه صدتاهم دوست دختر داره، قبلا هم یكبار ازدواج کرده اما چون خیلى بداخلاق بود از همسرش طلاق گرفتند!.

دکتر جوان نیشش بسته شد و جایش را اخم شدیدى گرفت و با لحن خشكى گفت : مطمئنى؟!

_آره، اما به هرحال هر انسانى یه ایرادهایى داره دیگه، اینم ایراداى پسرخاله ى ماست!

دخترجوان که دیگر با کارد هم خونش در نمى امد ، بدون حرفى از کنارم بلند شد و به طرف مادرش که همچنان مشغول صحبت باخاله سارا بود رفت و با گفتن : بیا بریم مامان، بى هوده وقتت را با حرف زدن با این خانوم طلف نكن. دست مادرش را کشید و باهم از خانه بیرون رفتند!.

نفسى از روى آسودگى کشیدم و با خوشحالى از اینكه در ماموریتم موفق شدم دست هایم را درهم قالب کردم و به خاله سارا که متعجب به مسیر رفتن آن مادر و دختر چشم دوخته بود خیره شدم!.

 …

احسان خندید و گفت : تو که از اول انقدر بهم علاقه داشتى که بخاطرش به آن دختر بیچاره از من بدگویى کردى، پس چرا وقتى براى بار اول ازت خاستگارى کردم جواب منفى بهم دادى؟!

_اینكه از کلمه ى مرحم استفاده نكردم، دلیل نمى شد دردى در سینه ام نداشته باشم!. من از کودکى به تو یه حس عجیبى داشتم که حتى خودمم نمى دانستم امسش را باید چى گذاشت!.نفرت،علاقه، عشق!. یه چیزى فراتر از اینا بود که هربارى میدیدم با جنس مخالفى مشغول گفتگو هستى خونم به جوش مى آمد و سرتاسر وجودم را فرا مى گرفت. اما هیچوقت

 

اعتراف به این عشق پنهان نكردم، چون تو انقدر لجباز و مرموز بودى که مطمئن بودم این کلمه سوژه اى میشه واسه ى لذت بردن خودت و اذیت کردن من!.

احسان باز خواست چیزى بگوید که اینبار صداى ریحانه و نسترن و نیلوفر بلند شد و باگفتن : حالا ما میخوایم حقیقتى را اعتراف کنیم. شروع کردن به تعریف کردن ماجراشون. اول راجب داستانى که احسان خان تعریف کرد اطلاعاتى بهتون بدم، اونشب نقشه ى مابود که احسان بیاید و بفهمد بهار قراراست کسى را ببوسد!.خواستیم بدانیم عكس العملش چیست، چون همه خوب میدانستیم که این دو از ته دل عاشق همن و از اعترافش هراس دارند و به سختى انكارش مى کنند. اما، ما به هر درى مى زدیم تا این دو را بهم برسانیم. به بهانه هاى مختلف مى بردیمشان باغ و تنها ولشان مى کردیم. دریا، جنگل و … اما هیچ فایده اى نداشت و بازهم چیزى بینشان عوض نمى شد!.

خلاصه بعد از این همه سال وقتى، بهار حاضر شد بازهم پا به این ویلا بگذارد،ماهم شروع کردیم به نقشه کشى. با احسان راجب بهار صحبت کردم و از اینكه چقدر دختر خوبیه گفتم، با بهارم راجب احسان که یه حسایى بهت داره و همه میدونیم عاشقته صحبت کردم. بالاخره پس از این همه سال فرداى آن روز ما به نقشه مون رسیدیم و احسان از بهار بارى دیگر خاستگارى کرد و اینبار بهار با کمال میل درخواستش را پذیرفت!.

همه بلند شروع کردیم به خندیدن..حتى خود ریحانه و نسترن و نیلوفر هم مى خندیدن.

_ایمان_جالب بود، هرکس خواست اعتراف به رازدلش بكند، موضوعش به احسان و بهار مربوط بود!.

به سیما که اخم شدیدى برچهره اش دیده مى شد نگاهى کردم. کاملا مشخص بود از اینكه همه براى رساندن من به احسان بسیار تلاش و کوشش مى کردند ناراحت شده است و دارد از تو مى سوزد!. اما بازهم با لبخند مضحك برلب گوشه اى نشسته بود و بدون حرفى به بقیه نگاه مى کرد و حرف هایشان را گوش میداد.

چندین ساعت بود که همانطور بدون دقت به زمان لب دریا دورهم نشسته بودیم و به اعتراف بقیه گوش مى کردیم ، که ناگهان با صداى ریحانه که یك آن مضطرب از جایش کنده شد همه متعجب نگاهش کردیم. ریحانه با نگرانى گفت : وایى ساعت 11::1 مادر بزرگ بهمون گفت حداقلش باید سرساعت دوازده ویلا باشیم. پاشید سریع جمع کنیم تا قبل از اینكه فرصتمان براى رفتم به خانه تمام نشده است!. به دنبال حرفش همه سراسیمه از جایشان بلند شدند و مشغول جمع و

271

جور کردن وسایل ها شدند و هنگامى که مطمئن شدند همه چیز را برداشته اند و چیزى از قلم نیفتاده است، سوار برماشینشان به سمت ویلا به راه افتادند.

تازه عقربه هاى ساعت روى عدد 11 ثابت شده بود که درهمان موقعه احسان که پشت ماشین نشسته بود با سرعت توى حیاط ویلا مى پیچید و حضورمان را باصداى بلند جیغ چرخ هاى ماشینش که درهنگام ترمز به سنگ ریزه هاى کف حیاط برخورد مى کرد علام کرد!. سراسیمه از ماشین پیاده شدیم. همه بدو به طرف سالن دویدن و ایمان هم به سمت در ورودى ویلا رفت تا در را ببندد!.

خواستم از ماشین پیاده شوم که باصداى احسان به سمتش برگشتم و نگاهش کردم.

_احسان_صبرکن بهار، زیر صندلى من یك پلاستیك هستش، درش بیار!.

متعجب نگاهش کردم و درهمان حال نیم خیز روى زمین شدم و با دستم از زیر صندلیش پلاستیكى را بیرون کشیدم و سریع محتویات داخلش را چك کردم، پربود از انواع کتاب هاى کمك درسى کنكور تجربى!. باچشمان گرد شده ام فریاد زدم:

_توچیكار کردى؟!

احسان درمیان خنده گفت : میخوام واسه کنكور آماده ات کنم!

همانطور که باحیرت نگاهش مى کردم سرم را چندبارى به چپ و راست تكان دادم که یعنى”نه”!.

اما احسان بازهم گفت :

_ببین ما کلى وقت داریم، حداقلش یكسالى تا زمان کنكورت مانده، اگر تو این مدت اینطورى که من بهت مى گم درس بخونى، مطمئن باش داروسازى قبول میشى!

_من سه سال سعى کردم، کلى کتاب تست زدم، نشد احسان!.بازهم نمیشه!.

احسان خندید و با نورامیدى که در چشمانش موج مى زد با لحن مهربانى گفت :

_احسان_به من اعتماد کن بهار، من به تو ایمان دارم. این یكسال چه بخواى و چه نخواى به هرنحوى مى گذرد. میتونى همینطور بیكار بمانى و در حسرت پزشك داروساز شدن به سر ببرى و یا میتونى با من درس بخوانى ثمر تلاشت را بگیرى!. یه فرصت دیگه به خودت بده!. به هرحال کار از محكم کارى عیبى نمى کنه!.

همانطور که خیره نگاهش مى کردم و به حرفایش گوش میدادم چشمانم را به نشانه ى تایید برهم فشردم و گفتم : اما اگر نشد چى؟!

_احسان_مطمئن باش که میشه، اگرم نشد هرچى تو بخواى ، شرط مى بندم قبول میشى!

بدون معطلى پاسخ دادم : سرچى؟!

_احسان_هرچى توبگى!

خندیدم و با تكان دادن سرم به بالا و پایین گفتم : قبول، شرطم بعد از انجام کار بهت مى گم!.

و با خنده از ماشین پیاده شدم و به سمت ویلا رفتم.

 ***

       فصل یازدهم_11

صداى زنگ ساعتى بالاى سرم مثل شمشیرى تیز و زهرآلود روحم را خراش داد. درحالى که به سختى چشمانم را برهم مى فشردم ، پاهایم را توى شكمم جمع کردم و روى تخت قلتى زدم و پهلو به پهلو شدم. هنوز چشمانم گرم نشده بود که بازهم صداى ساعت توى گوشم مى پیچید و پیچید و پیچید و در نهایت سیلى محكمى به گوشم نواخت و به زور متوسل شد تا بیدارم کند!. با اکراه نفس عمیقى کشیدم و به زور لاى یكى از چشمانم را باز کردم، کمى کشید تا تصویر مقابلم صاف شود و درآخر درمقابل دیدگاهم چهره ى احسان را دیدم که خندان بالاى سرم ایستاده بود و هر چند دقیقه یكبار صداى ساعت توى دستش را درمى آورد تا من را از دل خواب بیرون آورد.

سرجایم نشستم و دستى برچشمانم کشید و از لابه لاى دندان هاى بهم ساییده ام خروشیدم :

مرض دارى؟!

احسان بازهم خندید و گفت : نكند قرارمان را فراموش کردى، اگر میخواى کنكور قبولشى باید با برنامه ى من پیش برى، پاشو باید زود صبحانه تو بخورى و سریع بریم سر درست!.

بانیشخندى مضحك برلب، چیزى را غریدم و خودم را زیر پتوم پنهان کردم. اینبار احسان چنان پتورو از روم کشید که همراه با پتو من هم کشیده شدم و تقریبا خیلى کم مانده بود تا از روى تخت بر زمین بیفتم!. از ترس اتفاقى که درحال رویدادن بود چشمانم را بستم و با کمى مكث بازشون کردم و وقتى خیالم راحت شد سالمم باز به احسان نگاه کردم و با نفرت و کینه درچشمانش نگریستم.

احسان همانطور که روبه رویم ایستاده بود به ساعتش نگاهى کرد و گفت : تا پنج دقیقه ى دیگه سرمیز صبحانه آماده باش. والا مجبورى باشكم خالى درس بخونى، دیگر از من گفتن بود!.

به دنبال حرفش از اتاق خارج شد و در راهم پشت سرش بست. با کلافگى از جایم بلند شدم و سلانه سلانه به سمت دستشویى اتاقم به راه افتادم تا چند مشت آب به صورتم بزنم و خواب را از چشمانم بگیرم.

 ***

سر میز صبحانه نشسته بودیم و مشغول خوردن صبحانه مان بودیم. همهمۀ جمعیت تمام فضارا پر کرده بود. خندان مشغول خوردن صبحانه ام بودم که بازهم صداى احسان در آمد.

_احسان_بهتره بلندشى دیگه بهار، دیرمیشه!. منم سیرشدم!

لقمه اى که از قبل براى خودم اماده کرده بودم داخل دهانم گذاشتم و پشت سرش جرعه اى از چایى شیرینم را بلیعدم و سپس درهمان حال گفتم : من سیر نشدم!. و باز مشغول خوردن صبحانه ام شدم.

_احسان_اون را که میدونم، اگر به امیدتوباشیم تاسیرشى،باید تا شب معطل بمونیم. ماشالا نمیخورى تا سیرشى، میخورى تا بمیرى!

_نترس من تا حلواى تویكى را نخورم رفتنى نیستم!.

و ریز ریز خنده ام بلند شد. احسان بارى دیگر گفت : جدى میگم داره دیر میشه باید به درسات برسى!

یه لحظه سرجایم صاف نشستم و به چشمان خمارش نگاه کردم…یعنى کسى عاشق چشماى بى ریختش میشه!..اوه خداى من!

_احسان یه لطفى به من مى کنى؟

_احسان_صد البته با جان و دل…شما امر بفرمایید

_پس لطف کن و گورت را از اینجا گم کن…براى یكساعت ، باشه عزیزم

_احسان_آخه منكه میدونم با گم شدن گور منم تو کارى نمى تونى بكنى، این هزار بار

_واى واى، احسان میرى یا با لگد بندازمت برى!

_احسان_دارى هنوز چیزى نشده میزنى زیر قرارمونا!

_فعلا که شما زدى زیر قرارمان، قرارشد وقتى صبحانه ام تموم شد درس را شروع کنیم، درصورتى که من هنوز صبحانه ام را کامل نخوردم!.

احسان باز خواست چیزى بگوید که اینبار صداى پدربزرگ بلند شد و باعث سكوت هردوى ما شد.

_پدربزرگ_شما دوتا مطمئنید که بزرگ شدید؟!

با خجالت  و زیرچشمى به پدربزرگ که استوار بر روى صندلى همیشگى اش نشسته بود چشم دوختم و بدون حرفى سر به زیر انداختم.

_احسان_چیكار کنیم بابا بزرگ، بچه بازى هاى بهاره دیگه!

بازهم با تعجب به احسان نگاه کردم و با نفرت نفسمو بیرون دادم. حیف که الآن جاش نبود والا بازم جوابش را میدادم.

اینبار خاله سارا باخنده گفت : این دوتا 111 سالشونم بشه بازم دست از بچه بازى برنمیدارند!.

بى هوده وقت تان را واسه تربیتشون تلف نكنید!.

صداى خنده ى همه بلندشد. مامان درمیان خنده هاى شدیدش بریده بریده گفت :

_مامان_مارو باش اینجا منتظر نوه ایم ، ولى نگو اینا هنوز خودشون بچه اند!.

با خجالت سرم را زیرانداختم، حرارت بدنم به حدى بالا رفت که میتوانستم حرکت قطرارت درشت عرق را از پیشانى تا روى گونه هایم احساس کنم. قرمزى گونه ایم را به خوبى حس مى کردم . به احسان نگاه کردم، برعكس من اون با لذت و خنده به مامانم نگاه مى کرد و اصلاهم هیچ خجالت و شرمى نداشت!.بى حیا !.

بازهم خاله سارا خندید و به تمسخر گفت :

_اشكالى نداره ، با نوه هامون باهم بزرگ میشن!.

و بازهم صداى کر و کر خنده هاشون بالارفت. دیگر نتوانستم طاقت باورم، ناخداگاه دستم به لیوان چایى کناردستم برخورد کرد و لیوان بر روى میز افتاد و تمامى محتویات داخلش بیرون ریختند و بر روى پارچه ى سفید روى میز لك شدند!.

هول و مضطرب روى پایم ایستادم و مشغول خشك کردن آثار چایى از روى پارچه شدم. داغى چایى باعث شده بود بخار از رو میزى بلند شود!.

مادر بزرگ خندید و گفت : حالا انقدر هول نكن. اتفاق بود دیگه!.

درهمان حال که با چند دستمال کاغذى در دستم میز و رو میزیش را خشك مى کردم به مادر بزرگ نگاه کردم و غریدم : هیچم اینطور نیست!.

اینبار همه چنان قهقه مى زدن که تقریبا از شدت خجالت گریه ام گرفته بود!. با گفتن : من میرم چندتا دستمال نو بیارم. بدو از جمعشون خارج شدم و به سمت آشپزخانه رفتم. هنوزهم صداى خنده هایشان به گوش مى رسید.

 ***

بعد از خوردن صبحانه و تمیز کردن میز و شستن ظرف هاى کثیف، خسته وارد اتاقم شدم. اما هنوز کامل در را نبسته بودم که صداى احسان بلند شد :

_احسان_به موقعه امدى، منتظرت بودم!.

متعجب به احسان نگاه کردم که سرمیز مطالعه اش نشسته بودم و رویش را پرکرده بود از کتاب و خودکار!.با کلافگى در نیمه باز را بستم و درهمان حال غریدم : لطفا پشیمانم نكن از اینكه امدم تو اتاق!

احسان خندید و دستش را به نشانه ى بیا جلو تكان داد. نفسى به بیرون فوت کردم و با قدم هاى محكم و نا استوار به سمتش رفتم و کنارش بر روى صندلى که از قبل خودش آماده کرده بود نشستم. احسان خودکار در دستش را بین انگشتانش اینور و انور کرد و گفت :

_احسان_برنامه ى ما به این صورت هستش، باید هر روز ساعتى را مشخص کنیم و روزى سه ساعت باهم کارکنیم و تست بزنیم. بهت قول میدم اگر در این یكسال به طبق همین برنامه پیش بریم رتبه ى یك کنكور را میارى!

تقریبا فریادم بلندشد : یكسال؟!..روزى سه ساعت!..وایى حتى فكر کردن بهش هم دیوانه ام مى کنه!

خندید و گفت : انقدر غر نزن، اگر هدفى داشته باشى باید براى رسیدن بهش تلاش کنى و سختى بینى، عوضش بعد از این یكسال یك عمر راحتى و در آسایش کامل زندگى مى کنى!.

مردمك چشمامو با کلافگى به حرکت درآوردم و شروع کردم به کمك احسان یكى ، یكى کتاب هاى پرقطر و عظیم کمك آموزشى را تست زدن!. چندین ساعت گذشته بود و ما همچنان مشغول تست زدن بودیم و زمان از دستمان در رفته بود که ناگهان باصداى احسان به خودم امدم.

_احسان_کافیه دیگه، یكم استراحت کن..دوباره ادامه میدیم.

خودکارم را باضرب روى چك نویس هاى خط خطى شده ام پرتش کردم و دستامو درهم قالب کردم و با کش و قوصى به کمرم به سمت جلو کششون دادم تا خستگى از تنم خارج شود!.همراه با این کارم آه بلندى از نهادم بیرون امدو پشت سرش به خمیازه تبدیل شد!.

احسان خندید گفت : خسته شدى؟!

_آره بابا، هنوز سه ساعت نشده؟، دیگه دارم دیونه میشم.

احسان درمیان خنده نگاهى به ساعت مچى در دستش انداخت و گفت : نخیر…هنوز نیم ساعت واسه امروز مانده!. چرا خسته شدى، به نظر من که داره زودم مى گذره!

اینبار من خندیدم و با تمسخر گفتم : خوب تو فرق مى کنه، پیش من بودى بهت خوش گذشته!. و ریز ریز خنده ام بلندشد.

_احسان_آره با تو که خیلى خوش مى گذره!.

امدم چیزى بگم که احسان کف دستانش را بهم کوبید و گفت : خوب استراحت بسه، بیا سریع تمومش کنیم!.

باز با کلافگى خودکار بردست شدم و به ادامه تست ها توجه کردم. احساس گرما بدجور به جونم افتاده بود و از شدتش شروع کرده بودم به عرق کردن. با چك نویس در دستم شروع کردم خودم را باد زدن اما بى فایده بود و حتى کمى هم از حس گرمایم برطرف نشد!.ناچار روى پاهایم ایستادم و شروع کردم به باز کردن دکمه هاى مانتوم. به احسان که همانطور با حیرت نگاهم مى کرد زل زدم، اما بى توجه بهش با یك حرکت مانتویم را  از تنم بیرون کشیدم و به سمت تخت پرتش کردم. کلپسم را باز کردم و دستى توى آبشار موهایم فرو بردم که تا کمرم را مى پوشاند و اینبار با تاپ قرمزى که زیر مانتویم داشتم سرجایم نشستم و مشغول مطالعه ادامه سوالات شدم.

نگاه سنگین احسان را روى خودم احساس مى کردم، اما بدون اینكه برگردم و نگاهش کنم سرم را توى کتابم فرو برده بودم و تند تند جواب تست هارا تیك مى زدم!. صداى قورت دادن آب دهانش به گوشم خورد!.این یكدفعه چش شد!. نكند از اینكه من جلویش با تاپ شده ام تعجب کرده و این عكس العمل هاى عجیب را از خودش نشان میدهد !. با این فكر به سمتش برگشتم و متعجب نگاهش کردم و با دیدن صحنه اى که مقابلم بود گیج و منگ ماندم!. او درحالى که چشمانش را بسته بود تا بازوهاى برهنه ى من را مشاهده نكند آرام سرجایش نشسته بود!. بالحن عجیبى گفتم :

_احسان؟..چرا چشمات را بستى؟!

با شنیدن صدایم براى لحظه اى چشمانش را باز کرد و سریع رویش را ازم برگرداند و درهمان حال گفت : میشه برى لباست را عوض کنى؟!

_چرا؟!

او درحالى که به سختى آب دهانش را مى بلعید، با صداى لرزانش با مِنِ و مِِن گفت : من اینجورى نمیتونم باهات درس کار کنم!.

 _چرا، مگه اشكالش چیه!

_احسان_حواسم از درس پرت میشه، تاپتم که قرمز رنگه، ناخواسته چشم را جذب خودش مى کنه!

خندیدم و با گفتن : باشه عزیزم، هرچى تو بگى. دستم را به سمت تاپم بردم و با یك اشاره از تنم بیرون کشیدمش و اینبار فقط با لباس زیر روبه رویش نشسته بودم!. احسان که لحظه به لحظه چشمانش گردتر و گشاد تر مى شد بدون حرفى ازجایش برخاست و به سمت درب خروجى اتاق رفت و از اتاق خارج شد و در را با ضرب بهم کوبید!. همراه با صداى وحشت ناك بسته شدن در چشمانم براى لحظه اى بازو بسته شد و تقریبا پنج سانتى از صندلى ام کنده شدم و دوباره رویش فرود آمدم!.

از چه چیزى هراس داشت، من زن عقدى اش و محرمش بودم، حال اگرم چشمش بر بدن برهنه ام مى افتاد نه گناهى مى کرد و نه چیز دیگرى، اما این شرم و حیاهاى عجیبش دربرابر این موضوع من را حسابى به وجه آورده بود!.

ساعت ها بود که به همین شكل بدون استراحت سوالات چهار جوابى را پشت سر هم و یكى یكى تست مى زدم و به هیچ وجه درست بردار نبودم، دیگرهم احسان نبود تا جوابایم را مطالعه وکند و درستى و غلطى اش را بهم ثابت کند و اگرم غلط است برایم راه حلش را توضیح دهد. الان دقیقاً از آن وقتى که از اتاق بیرون رفته بود چندین ساعت گذشته است ، اما هیچ خبرى ازش نشده بود.

با خستگى تمام سرم را روى کتاب باز شده ى جلویم گذاشتم که تقریبا نصف بیشتر صفحه هایش را کامل حل کرده بودم، از شدت خستگى پلك هایم با هم اتحاد بستند تا با مبارزه بامن من را شكست دهند و به دامان امن خواب فرو ببرند!. اما من همواره باهاشون رقابت مى کردم و این اجازه را بهشون نمیدادم. ولى بى فایده بود، بدونم سست بود،گلویم خشك بود، دستان و پاهایم خواب رفته بود و حسابى تیرمى کشید، عدسى چشمانم مى سوخت و احساس ضعف هم سرتاسر وجودم را فرا گرفته بود!.همین سبب باعث شد که خواب بتواند برنده ى این مبارزه شود و بر من غلبه کند!. یواش یواش پلك هایم سنگین شدند و محیط روبه رویم برایم تار و در لحظه ى آخر به نرمى چشمامو بستم و از شدت خستگى همان موقعه به خواب عمیقى فرو رفتم.

 ***

صبح روزبعد باصداى آلارام موبایلم که بى امان بالاى سرم زنگ میخورد از خواب بیدار شدم.

همینكه سرم را از روى میزم کندم ، به سمت تختم برگشتم که از دیشب همانطور دست نخورده و مرتب باقیمانده بود،درحیرت ماندم. این صحنه نشان میداد که احسان دیشب حتى موقعه خواب هم به اتاق برنگشته است. با خستگى از پشت میز بلند شدم و از اتاق خارج شدم. کترى بى آب شده بود و خودم نیز احتیاج به هواى آزاد داشتم.عكس العمل ها و رفتارهاى دیروز احسان مرا دگرگون کرده و بغضى به بزرگى یك توپ در گلویم نشسته بود. همانطور که پشت شیشه درهال به حیاط نگاه مى کردم صداى قدم هاى کسى که از پشت سرم داشت بهم نزدیك مى شد توجه ام را به خودش جلب کردم، اما بدون اینكه برگردم و نگاه کنم چه کسى دارد نزدیك

میاید،همانطور سرجایم بدون حتى کوچكترین تكانى ایستادم. صداى قدم هاى فرد قطع شد و با کمى مكث درگوشم زمزمه کرد: 

دید مجنون را شبى لیلا به خواب

کاسه اى در دست دارد خیس آبگفت اورا چیست اى شیداى من؟ در جوابش گفت اى لیلاى من کاسه اى آب است،اما آب نیست باده ى ناب است، اما ناب نیست اینكه مى بینى حاصل افسون توست دسترنج هق هق مجنون توست سوختم در آتش بیداد تو ریختم هر قطره اش با یاد تو ابربودم تشنه ى لیلا شدم بس که باریدم تو را دریا شدم عشق اگر روزى تورا افسون کند لیلى اش را تشنه ى مجنون کند…

دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و متعجب به پشت سر برگشتم و درمقابل دیدگاه ناباورانه ام قامت کشیده ى احسان را دیدم که پشت سرم ایستاده بود و من را تماشا مى کرد!. آب دهانم را باصدا قورت دادم تا بغضم آرام بگیرد و در هنگام حرف زدن خودنمایى نكند. براى لحظه اى نگاه هاى هردوى ما درهم گره خورد و سپس احسان گفت :

_احسان_صبح بخیر خانوم خوشگل، هر روز زودتر از دیروز بیدارمیشى و سحرخیز ترمیشى!

_دیشب خیلى خسته شدم واسه ى همین زود خوابم برد، امروزم به همین دلیل زودتر بیدارشدم.

_احسان_بله عزیزم، متوجه شدم، دیشب وقتى خواستم واسه ى شام صدات کنم دیدم که خوابیدى. منم دیگه دلم نیومد بیدارت کنم، حتما خیلى گرسنه اى بگذار تا صبحانه مان را آماده

 

کنیم تا هردوى مان به باغ برویم و در محیط آزاد و هواى زیباى صبح گاهى صبحانه را درکمالآرامش بخوریم!.

به دنبال حرفش خواست به طرف آشپزخانه برود که مانعش شدم.

_دیشب کجا خوابیدى؟! فكر مى کردم میاى و سرجاى هرشبت میخوابى!

احسان سرجایش ایستاد و به من نگاه کرد و براى اینكه بتواند پاسخى درست براى سوالم بدهد کمى فكر کرد و گفت :

_احسان_معذرت میخوام اما نمى توانستم بیام، خودم هم خیلى دوست داشتم کنارت باشم ، حتى اگر یكدقیقه ام نبینمت دل تنگت خواهم شد!.اما دیشب اگر مى امدم ممكن بود اتفاقى بیفتد که خودم اصلا دوست نداشتم، کلى فكر کردم و تا صبح با خودم کلنجار رفتم، همینكه نیامدم خودش جاى شكرش باقیست، بایدم اعتراف کنم که تاخود صبح خواب برچشمانم نیامد!. حالاام لطفا دیگر سوالى نپرس، بیا سریع تا قبل از اینكه کسى بیدار شود و مزاحمت برایمان اینجاد کنم صبحانه مان را آماده کنیم و به طرف باغ برویم.

با خنده سرم را برایش به نشانه ى تایید تكان دادم و بدو به طرف آشپزخانه رفتم و چایى جوش آمده را در فلاکس ریختم و پنیر و کره و مرباآلبالو راهم که خود مادر بزرگ درست کرده بود برداشتم و در سبدى پنهانشان کردم، درنهایت با داغ کردن نون هاى محلى باقیمانده از صبحانه دیروز هردو دست بردست یكدیگر با تبسم روى لبمان و چهره اى پرشور و هیجان به سمت باغ پشت ویلا به راه افتادیم.

زیر درختان استوار باغ زیرانداز پارچه اى را انداختیم و خودمان هم رویش نشستیم. شاخه هاى درختان به یكدیگر گره خورده بودند و سایه بانى بزرگ برایمان درست کرده بودند که نورآفتاب برچهره ى مان نخورد. فلاکس در دستم را توى فنجان هاى خالى نیم خیز کردم و تا لب فنجان از چایى پرش کردم. احسان درحالى که به درخت پشت سرش تكیه داده بود یكى از پاهایش را تكیه گاه دستش کرد و درهمان حال مشغول خوردن چایى اش شد. سریع وسایل صبحانه را از سبد بیرون آوردم و مشغول گرفتن لقمه هاى بزرگ شدم. اولین لقمه را به سمت احسان گرفتم و همراهش بهش لبخند زدم!.احسان لیوان چایى در دستش را بر روى زمین گذاشت و لقمه اش را از دست من گرفت و همزمان گاز محكمى ازش گرفت که نصف لقمه کنده شد و در دهانش جا باز کرد!. نگاهم را ازش گرفتم و اینبار شروع کردم براى خودم لقمه گرفتن که ناگهان احسان در سبد

281

خوراکى ها را باشدت بست و مانع کارم شد. متعجب نگاهش کردم. همان لقمه در دستش را به سمتم گرفت و هزمان گفت :دوست دارم از دست من بخورى!

خندیدم و بدون مكث خودم را به سمت لقمه ى در دستش نیم خیز کردم و دهانم را باز کردم،اما احسان در لحظه ى آخر لقمه را کشید و کمى عقب تر ثابت نگهداشت!.صداى خنده اش درامد!.با تعجب، بیشتر دلاشدم تا باز خودم را به آن لقمه نزدیك کنم ، اما بازهم احسان در یك لحظه لقمه را عقب تر برد!. خونم به جوش آمد،نفسى از سینه ام برکشیدم و اینبار با نهایت سرعت خودم را دلا کردم تا با حرکتم غافلگیرش کنم اما بازهم آنبا سرعتى بیشتر از سرعت من آن لقمه را عقب تر کشید و نزدیك صورتش نگهش داشت!. به چشمانش چشم دوختم و پس از لحظه اى باز به طرف همان لقمه که نزدیك صورتش بود رفتم. نمى دانستم چرا ، اما دوست داشتم تحت هرشرایطى آن لقمه را بخورم!.تقریبا بهش رسیده بود که ناگهان احسان محكم لقمه را بر زمین کوبید و درهمان حال به شدت لباشو برلبانم فشرد!.حرکتش همزمان شد با چشمان گشاد شده از تعجب من!. انقدرى در شك قرارگرفته بودم که هیچ چیزى به فكرم نمى رسید و گویا عقلم از کار افتاده بود!. حالم دگرگون شد!.گلویم سوخت،لبانم درد گرفت!.اما جدا از این ها لذت خاصى که بر وجودم نشسته بود باعث شد که در این راه عاشقى همراهیش کنم و به اون هم لذت ببخشم!.

درآن لحظه هردوى مان در بهشت سپرى مى کردم و هیچ نیرو و قدرتى در دنیا توان جدا کردنمان را نداشت، شاید فقط مرگ مى توانست قفل بین لبانمان را بشكند!.

 ***

ساعت ها گذشت و پس از خوردن ناهارمان ، به همراه احسان به طرف اتاقمان به راه افتادیم و مشغول درس خواندن براى سه ساعتى که سهم امروزم بود شدیم. دیگر از بودن کنارم هراسى نداشت و با لبخند مهربانى به خوبى در درس هایم بهم کمك مى کرد!. پس از آنكه کل سه ساعت را درس خواندیم و تست زدیم، براى اینكه خستگى از تنم بیرون رفته باشد به همراه احسان به طرف دریا به راه افتادیم و دست بر دست یكدیگر مسیر جاده را طى کردیم تا خود را به دریاى خلوت و زیبا رساندیم. کمى نگذشته بود که چند قطره باران که روى سر و صورتمون پاشیده مى شید ، هردوى مارا متعجب کرد و گیج و منگ ماندیم. صداى احسان بلند شد :انگار دارد باران میاد!. و صداى نرم و نازکش در میان صداى رعد و برق مهیبى که باران سیل آسایى را درخود نهان داشت، گم گشت. احسان با عجله دستانش را دور کمرم حلقه کرد و گفت: بریم بالاى آن آلاچیق کنار دریا تاخیس نشدید!. به گفته اش عمل کردم و روى آلاچیق شن و ماسه اى کنار دریا

نشستم.کمى نكشید که باران اوج گرفت و صداى قطرارت درشتش که با سقف چوبى آلاچیقبرخورد مى کرد گوشمان را کر کرد!. صداى احسان بلند شد : سردت نیست؟!

به سمتش برگشتم و سرم را چندبارى تكان دادم که یعنى”نه”

خواستم باز چیزى بگویم که حضور چند جوان که سراسیمه به سوى آلاچیق ما مى دویدند، من را از گفتن حرفم معاف کرد.

_مى بخشید آقا مزاحمتون شدیم، ولى شرمنده دیگه حسابى خیس شدیم.

_احسان_خواهش مى کنم بفرمایید، اینجا جا زیاده.

احسان با گفتن این کلام خودش را کنار کشید تا آنهاهم بنشینند.دوتا از آن جوان ها نشستند و یكى از آنها ایستاد و احسان که از جو موجود و نگاه هرازگاهى جوانى به سمت من، معذب بود.

بانیم نگاهى بهم گفت : موافقى که بریم.

_تو این باران؟

_احسان_نگران نباش باران هاى تابستان خیلى سردنیست، بعدشم باران که کمتر شده منم که چتردارم. اینطورى فكرکنم بتونیم بریم.

دیگر مخالفتى نكردم و از جایم برخاستم. هنوز از آلاچیق خارج نشده بودیم که یكى از جوان ها گفت : مثل اینكه ما مزاحمتون شدیم.

_نه، خواهش مى کنم. شما راحت باشید. ما باید مى رفتیم.

جوان سرى تكان داد و احسان با دادن چترش به دست من، از آنها خداحافظى کرد و هردو به راه افتادیم.

شب پرده ى سیاهش را بر آسمان کشیده بود. تاریكى برهمه جا حكمفرما بود و جز براقى گوش ماهى هایى که ره آور موج هابود و همچون نگین برتن ساحل مى رخشید، دیگر هیچ اثرى از آن همه ابهت دریا به چشم نمى خورد. و هردوى ما آرام و ساکت ، در زیر آواى خوش ترنم باران که باصداى غلطیدن موج ها روى هم، همسرایى مى کرد، در یك چتر و دوشادوش هم قدم مى برمى داشتیم. صداى احسان بلند شد واین سكوت کرکننده ى بین مان را شكست

_احسان_بهار؟..چند وقتى هستش که میخوام راجب موضوعى باهات صحبت کنم اما نمى شد، ولى حالا به یاد دارم و میخوام ازت سوالى بپرسم.

همانطور که به زمین چشم دوخته بودم گفتم : بگو

_احسان_راجب سیمااست. میدانم چه گذشته ى بدى باهم داشتید ، اما سعى کن باز بهش نزدیكشوى و این جدال بین تان را بشكنى!. اگرهر روز کینه اى که ازهم دارید در دلتان بیشتر و بیشتر شود، منجلابى از نفرت و تلافى بینتان به وجود مى آید و شاید دیگر از بین بردنش امكان پذیر نباشد!. گذشته ها گذشته،  هرگز به گذشته برنگرد!. اگر سیندلا براى برداشتن کفشش برمى گشت، دیگر هیچ وقت پرنسس نمى شد!!.

به احسان که انقدر مصمم حرف مى زد نگاه کردم و براى لحظه اى مردود ماندم. سپس نفسى کشیدم و گفتم :

_من سعى داشتم این نفرت را به دوستى تبدیل کنم و آتش بس علام کنم. اما اتش درون سیما انقدرى فوران کرده است که امكان خاموش کردنش نیست. هیچ وقت کینه ى بین ما از بین نخواهد رفت. هربار او باعث این تازه شدن این نفرت مى شود!.

_احسان_او سعى دارد با بحث کردن باتو تورا مقصر همه چیز نشان دهد،اما تو طورى رفتارنكن که انگار ازدستش کینه اى به دل دارى و از اون ناراحتى، یادت باشد اقیانوس آرام بزرگترین اقیانوس جهان است، پس آرام باش تا بزرگترین شوى!.انسان ها زود پشیمان مى شوند، گاهى از گفته هایشان، گاهى از نگفته هایشان. اما سراغ ندارم کسى از”لبخند زدن” پشیمان شده باشد!.خوشا به حال آنان که خوب میدانند، لبخند زدن منطقى ترین گفتگوى بین دو دشمن است!.

حرفایش بهم امید میداد و راه  و رسم درست زندگى کردن را بهم مى آموخت. درحالى که سرم را به نشانه ى تایید تكان میدادم ، سعى کردم با گفتن حرفى بحث بینمان را عوض کنم. دوست داشتم حتى بخاطر چند دقیقه ام که شده بدون وجود و حرف آن موجود اضافى سیما سپرى شود!.

زیرچشمى نگاهى به احسان انداختم که سرش را تا نیمه در پیراهنش فرو برده بود و دست در جیب شلوارش کنارمن راه مى رفت.

خندیدم و گفتم : مطمئنم بخاطر امروز و بودن با من چند روزى را خانه نشین خواهى شد!

احسان زیرلب گفت : مى ارزه

_بله؟

_احسان_هیچى گفتم مواظب اون چاله باش!

به دنبال حرفش به روبه روم که چاله ى بزرگى کنده شده بود و تا لبش از آب پر بود نگاه کردم و به آرامى از کنارش گذشتم. خوب میدانستم که این را نگفته است و متوجه حرفش شده بودم. اما به این امید که شاید بارى دیگر حرفش را تكرار کند. آن سوال مسخره را پرسیدم.

به خانه برگشتیم و بدو به طرف اتاق هایمان رفتیم و لباس هاى خیس توى تنمان را عوض کردیم . تمام بدنم با آن باران خیس شده بود اما اصلا احساس سرما نمى کردم.

 ***

نور شدید خورشید که از پنجره ى اتاق برچشمان بسته ام مى تابید، پلك هایم را تشویق به باز شدن مى کرد!.بدون مكث و درنگ از جایم بلند شدم و همانجا لب تخت نشستم، خیلى خوشحال بودم و بى جهت خنده برلبانم نقش بسته بود که دلیلش را درك نمى کردم. به احسان که همچنان کنارم خوابیده بود نگاه کردم و با چند ضربه به پهلوش خواستم از خواب بیدارش کنم!. همچان که بهش ضربه مى زدم صدایش مى کردم : احسان؟..احسان؟

با رخوت عجیبى که وجودش را فرا گرفته بود،لاى یكى از چشمانش را به سختى باز کرد و به من نگاه کرد ودرهمان حال گفت :هوم!.

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان باغ عشق پارت آخر

رمان باغ عشق جهت مشاهده بترتیب رمان با غ عشق از اینجا کلیک کنید ویا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *