خانه / آخرین مطالب / رمان / سرنوشت آهکی / رمان سرنوشت آهکی پارت 23

رمان سرنوشت آهکی پارت 23

رمان سرنوشت آهکی

جهت مشاهده به ترتیب رمان سر نوشت آهکی از اینجا کلیک کنید

-کجا بودی پیش سایمون؟

میدونستم دنبالشن بنابراین گفتم: نه. خونه ی دوستم بودم.

-واقعا؟

-آره. اسمش شراره است. تنها دوستمه.

– یعنی میخوای بگی از سایمون خبر نداری؟

-سایمون برگشت لندن.

-جدی؟ 

-آره .

-اگه اینطوره پس چرا اینقدر دیر اومدی دیدن بنیامین؟

اولین دروغی که به وهنم رسید و گفتم: سایمون قبل از رفتنش یک نامه به من داد. تو نامه اش نوشته بود که بنیامین تیر خورده و زخمی شده. ولی نگفت تو کدوم بیمارستانه. به سختی آدرس بیمارستان رو پیدا کردم و اومدم.

-آهان. پس سایمون برگشته لندن؟

-آره.

پوزخندی زد و گفت: انگار فقط اومد زندگی شما و بنیامین رو خراب کنه و برگرده.

جوابی بهش ندادم خواستم خداحافظی کنم و از بیمارستان خارج بشم که گفت: نمیخواین بنیامین رو ببینید؟

با بغض بزرگی که داشت خفه ام میکرد گفتم: چرا باید ببینمش؟اون که منو نمیشناسه .

-شاید با دیدن شما چیزی یادش اومد.

آره شاید یک فرجی شد. شاید یادش اومد که من کیم. با نور امیدی که تو دلم روشن شد گفتم: باشه بریم.

همراه هم به سمت بیمارستان برگشتیم. تو راهروی عریض بیمارستان رفتیم تا اینکه رسیدم به اتاق شماره ی 57.

چند تقه به در زد. صدای گرفته ایی گفت: بفرمایید .

اول میثاق وارد اتاق شد پشت سرش من. با دیدن سر پانسمان شده و پای گچ گرفته اش قلبم نزدیک بود از تو سینه ام بزنه بیرون.  ناخن هامو تو گوشت دستم فرو کردم تا جلوی ریزش اشکم رو بگیرم.

بنیامین یک نگاه تهی از هر حسی بهم انداخت و بعد میثاق رو سوالی نگاه کرد. میثاق لبخند ظاهری زد و گفت: بنیامین جان شناختی یا نه؟

بنیامین سرش رو به نشونه ی نه تکون داد. میثاق ادامه داد: ایشون خانم خسروی هستند. یسنا خسروی تو عملیاتی که زخمی شدی ایشون حضور داشتن.

بنیامین یک نگاه کوتاه بهم انداخت و دوباره چشم ازم گرفت و گفت: ایشون هم پلیسه.

-نه. عملیات ما وسط عروسی ایشون اتفاق افتاد. یادت میاد؟

بنیامین دوباره نگاهم کرد. اینبار خیره شد تو صورتم و با چشم های ریز شده نگاهم کرد. خدا خدا میکردم حداقل یادش بیاد که به من علاقه داشت. اما با حرفی که زد مثل کوه فرو ریختم: من اصلا تا بحال این خانم رو ندیدم. اصلا نمیشناسمش .

میثاق برگشت سمتم و خواست چیزی بگه که نمیدونم چی تو صورتم دید. شاید یک دنیا ناامیدی رو دید. اشکام راه خودشون رو باز کردند. چشم های بنیامین با دیدن اشک های من گرد شد اما چیزی نگفت. اصلا چی میخواست بگه؟یعنی عشق اینقدر سریع فراموش میشد؟نه اینجوری نیست. با اون چیز هایی که من از عشق شنیدم عشق اینقدر حقیر پست نیست که با یک حافظه از دست دادن اینقدر راحت از وهنت پاک بشه. عشق تو قلب آدمه نه مغز آدم.

با پشت دست اشکم رو پس زدم و گفتم: آقا میثاق با اجازه من میرم.

-باشه خداحافظ.

-خداحافظ .

و رو به بنیامین گفتم: خداحافظ آقای ملک.

اونم گفت: خداحافظ خانم خسروی.

بی توجه به هردو شون از اتاق خارج شدم. احساس میکردم تپش قلب گرفتم. حس میکردم هر لحظه ممکنه قلبم قفسه ی سینه ام رو بشکافه و بیرون بزنه .

چند تا نفس عمیق کشیدم تا بلکه بتونم آروم شم. اما قلب بی قرار و عاشق من آروم بشو نبود .

برای آخرین بار برگشتم سمت اتاق. از لای در نگاه کوتاهی به بنیامین انداختم.فارق از دنیای اطرافش، فارق از دختری که به عشق اون پشت در اتاق در حال جون دادن بود، مشغول کتاب خوندن بود.

تو دلم گفتم: خداحافظ عشق من. شاید لیاقتت رو نداشتم. متاسفم که نتونستم نیمه ی گمشده ات باشم.

و با کلی غم که کمرم رو خم کرده بود، به سمت در خروجی بیمارستان رفتم .

حالا باید کجا برم؟کجا رو دارم برم؟ کیو دارم جز سایمون؟اصلا اون منو دوباره قبول میکنه؟ 

حرف سایمون تو سرم اکو شد زمانی که گفت: میدونم که چقدر به بنیامین علاقه مندی. پس برو سراغش. اگه پذیرفتت که همون جا باهاش بمون. اما….اما اگه پستت زد، اگه حس کردی تنهایی و کسی رو نداری که باهاش بمونی، برگرد. در خونه ی من همیشه به روی تو بازه. همیشه.

الان منم همین حس رو دارم. حس میکنم تنهایم و کسی رو ندارم جز سایمون. پس الان میتونم برگردم. اما اگه سایمون هم پسم بزنه چی؟دیگه کی برام میمونه؟حتی پول تاکسی هم نداشتم تا برگردم. مجبور بودم با پای پیاده برگردم خونه.

شروع کردم به قدم زدن. سرم پایین بود و به مسیر سنگ فرش شده ی جلوی پام نگاه میکردم. بغض بدی تو گلوم بود.از این

سرنوشت شوم. از این طالع نحس.از این کابوس. پس کی این کابوس تموم میشد؟ شاید اونی که باعث این کابوس بود بتونه این کابوس رو هم تموم کنه. آره اونی که این کابوس ها رو به وجود آورده، فقط اون میتونه به این کابوس ها خاتمه بده.

تو دلم گفتم: کابوس رویاهام دارم برمیگردم پیشت. فقط ازت میخوام کابوس جدیدی برام ایجاد نکنی.

*****

سوم شخص 

نگاه سایمون بیرون رو کنکاش میکرد. با ورود میثم به اتاق، بدون اینکه چشم از فضای باغ بگیره گفت: رسوندیش؟ 

-بله آقا.

-رفت دیدن بنیامین؟ 

-نمیدونم. من زود برگشتم.

صدای بغض کرده ی سایمون، قلب میثم رو هم به درد آورد: حالا چی میشه میثم؟

-نمیدونم. اما هر اتفاقی که میفته شما باید سریعا از اینجا برید.

-چرا؟

-شما یسنا رو فرستادین سراغ پلیس ها. اگه یسنا بخاطر دشمنی که با شما داشته بگه کجا هستین که حتما دستگیر میشین.

-اگه یسنا اینقدر از من بیزاره که همچین کاری میکنه، پس من گیر پلیس بیفتم خیلی بهتره.

-آقا سایمون بهتره احساساتی تصمیم نگیرین. یسنا خانم هر چه قدر برای شما با ارزشه، همون قدر هم شما برای من و دکتر هوشنگی با ارزشین. به هر حال من و دکتر هوشنگی هر چی داریم از شماست.

-تو میگی از اینجا بریم؟

-هر چه زودتر بهتر.

-اگه یسنا برگرده چی؟ 

میثم پوزخندی زد و گفت: یسنا خانم برنمیگرده. اون الان پیش عشقشه. دیگه هیچ وقت برنمیگرده.

دوباره همون در لعنتی. درد لعنتی توی سرش پیچید. همون دردی که اولین بار روزی که الهه ترکش کرد حس کرد. همون دردی که باعث میشد بهش تشنج دست بده .

دستش رو به سرش گرفت و فریاد زد: میثم قرصم رو بیار.

میثم هراسون به سمت پاتختی کنار تخت رفت و یک قرص از تو جعبه ی قرص ها بیرون کشید و همراه یک لیوان آب به دست سایمون داد.

سایمون با دست هایی که به شدت میلرزید و هیچ کنترلی روش نداشت قرص رو گرفت و همراه آب خورد.

میثم دست سایمون رو تو دستش گرفت و گفت: آقا خوبین؟

سایمون سرش رو به نشونه ی نه تکون داد و گفت: کمکم کن بشینم.

و تکیه زد به میثم. میثم سایمون رو روی تخت گذاشت. سایمون در حالی که نفس عمیق میکشید گفت: برو وسایلم رو جمع کن .

کی باید بریم؟

-دکتر هوشنگی برای امشب هماهنگ کرده. به راحتی از مرز عبور میکنید خیالتون راحت.

سایمون با خودش فکر کرد چجوری باید خیالش راحت باشه وقتی حتی نمیدونه عشقش الان خوشحاله یا نه. الان به آرزوش رسیده یا نه. لبخند از ته قلب روی لبهاشه یا همون بغض همیشگی توی گلوشه. یسنا زجر کشید.خیلی زجر کشید.حالا باید خوشبخت بشه باید. ای کاش میتونست بره و با بنیامین اتمام حجت کنه. اما حیف و صد حیف که این کار نشدنی بود.

میثم از جاش بلند شد و به سمت کمد لباس رفت. چند دست لباس راحتی به همراه یک جفت کفش ورزشی از کمد برداشت و توی کوله پشتی ریخت. رو به سایمون گفت: مدارکتون کجاست؟

-شناسنامه و کارت ملیم تو جیب کتمه. همون جایی که کارت بانکیم بود .

میثم برگشت سمت کمد و از تو جیب کت تمام مدارک سایمون رو برداشت. کنار شناسنامه ی سایمون یک شناسنامه و کارت ملی دیگه هم بود. اونو هم برداشت و یک نگاه بهش انداخت. شناسنامه ی یسنا بود. یسنا خسروی. خواست چیزی بگه که سایمون گفت: راستی پول های حسابم رو هم باید انتقال بدم به حساب شخصیم تو لندن.

-اونا رو دکتر هوشنگی انتقال داد.

-چجوری؟ 

-ظاهرا از شما و پدرتون وکالت دارن.

سایمون آهانی گفت و سکوت کرد. میثم هم آب دهنش رو قورت داد و رو به سایمون گفت: آقا سایمون شناسنامه ی یسنا خانم هم اینجاست چیکار کنم؟

سایمون دستش رو به سمت میثم دراز کرد. میثم هم که قصد و غرض سایمون رو فهمید، شناسنامه و کارت ملی رو به سمتش گرفت. سایمون با دیدن شناسنامه ی سفید یسنا انگار که داغ دلش دوباره تازه شده باشه، چونه اش شروع کرد به لرزیدن .

میثم هم که شرایط رو اصلا مناسب ندید با یک با اجازه از اتاق رفت بیرون .

در اتاق رو آروم بست و تکیه زد به در. از زمانی که به دنیا اومده بود، تو خونه ی کوروش بود. تا زمانی که بزرگ شد و شد محافظ شخصی کوروش. تو این سی و سه سالی که عمر کرده بود هیچ وقت سایمون رو اینجوری ندیده بود. حتی روزی که الهه ولش کرد و رفت.اون روزا با اینکه همه میدیدن سایمون از داخل شکسته و فرو ریخته اما سایمون از بیرون سعی میکرد غرور همیشگی اش رو حفظ کنه .

اما الان…. الان هیچی از سایمون نمونده. از اون کوه غروری که با هیچ زمین لرزه ایی تکون نمیخورد چیزی باقی نمونده. و مخربش تنها و تنها یک نفره. یسنا…

از در فاصله گرفت و به سمت در خروجی خونه رفت.بهتر بود بره سراغ دکتر هوشنگی و بیارتش اینجا تا هرچه سریع تر اقدام به رفتن کنند. موندن سایمون حتی واسه یک لحظه ی دیگه هم اینجا خطر ناک بود.

سایمون در حالی که شناسنامه ی یسنا رو تو بغلش گرفته بود،روی تخت دراز کشیده بود.یاد روز های اولی که به ایران اومد و با یسنا آشنا شد افتاد. افتادن یسنا از پله ها روی سایمون و جمله ایی که بعد از این همه مدت هنوز از وهن سایمون پاک نشده بود: چه چشم های خوشگلی داری.

با یادآوری این خاطره لبخندی روی لبهاش نشست. اما با به یاد آوردن جمله ایی که پشت بندش به یسنا زد لبخند روی لبهاش خشک شد: از جلوی چشمام گم شو تا نکشتمت .

بغض هر لحظه بزرگ و بزرگتر میشد. چرا قدر روزهایی که با یسنا بود رو ندونست؟ چرا ندونسته با غرورش یسناشو رنجونده بود؟ چرا هیچ وقت سعی نکرده بود با این دختر چموش و شاد کمی بهتر رفتار کنه؟

نفسش رو کلافه فوت کرد و از جاش بلند شد و به سمت کمد رفت.اون بلوز و شلواری که یسنا روز بعد از عروسیشون پوشیده بود رو از تو کمد برداشت. نمیدونست چرا این لباس اینقدر براش با ارزشه. شاید چون یسنا توش خیلی بامزه شده بود.

لباس رو

همراه با شناسنامه و کارت ملی یسنا تو کوله گذاشت. اینا تنها یادگاری هایی بود که از عشقش براش بجا مونده بود.

نیم ساعت بیکار توی اتاقش نشسته بود که صدای ترمز ماشینی رو داخل حیاط شنید. از جاش بلند شد و به سمت پنجره رفت و پرده رو کنار زد. میثم همراه دکتر هوشنگی از ماشین پیاده شدند. دکتر که متوجه سنگینی نگاه سایمون شده بود، سرش رو بلند کرد و برای سایمون دستی تکون داد .

سایمون هم سرش رو به نشونه ی سلام تکون داد و از پنجره فاصله گرفت و از اتاق رفت بیرون. دیگه زمان حرکت بود. باید یسنا رو با تمام خاطراتش همین جا میگذاشت و میرفت.

از در خارج شد و به سمت دکتر رفت. دکتر سایمون رو تنگ در آغوش گرفت و گفت: خدا رو شکر که سر عقل اومدی.

سایمون تلخی گفت: دیگه هیچ کسی رو تو تهران ندارم که بخوام بمونم.همه ولم کردن و رفتن.

دکتر از سایمون کمی فاصله گرفت و لبخند ظاهری زد و گفت: شاید تو کالیفرنیا بتونی زندگیی جدیدی بسازی برای خودت.

-دیگه امیدی ندارم. تو این بیست و هشت سال تنها روزهای خوشی که تو زندگیم داشتم زمانی بود که با الهه و یسنا آشنا شدم .

اما هر دو شون با رفتنشون اون خوشی رو بهم زهر کردن.

-گاهی باید حتی بهترین خاطرهاتو فراموش کنی. زیاد بهش فکر نکن.

-سعی میکنم.

و به سمت پورشه اش رفت و سوار شد. کوله اش رو روی صندلی عقب ماشین گذاشت و استارت زد. با خارج شدنش از خونه باید برای همیشه یسنا رو هم فراموش میکرد. چون حتی اگه یک درصد امید به برگشت یسنا داشت، با رفتنش برای همیشه اون امید رو هم از دست میداد.میثم و دکتر هوشنگی سوار پرادوی میثم شدن و آماده ی حرکت. سایمون اشاره ایی به پیرمرد نگهبان کرد اونم در ها رو از هم گشود. اما با باز شدن در ها چشم های سایمون از تعجب گرد شدن. نمیتونست باور کنه که درست میبینه با نه. اما انگار جدی جدی یسنا جلوی در ایستاده بود. نگاه یسنا هم روی سایمون زوم بود. روی مردی که عاشقانه میپرستیدش.

سایمون از ماشین پیاده شد و با گام های محکم به سمت یسنا رفت. جلوی در رو به رو اش ایستاد و گفت: تو اینجا چیکار میکنی؟ یسنا خیره شد تو چشم های سایمون و گفت: خودت گفتی در خونه ات همیشه به روم بازه.

-یعنی میخوای بگی بنیامین تو رو نخواست؟

-دیگه بنیامینی وجود نداره. قبل از رفتنم از این خونه دو دل بودم که برم یا نه. اما رفتم. رفتم تا پیش وجدان خودم شرمنده نشم .

رفتم تا بتونم تصمیم درست رو بگیرم. که با دیدن بنیامین مسیر درست تو اون دوراهی که گم شده بودم رو پیدا کردم.اخمی میون ابرو های سایمون نشست. مگه بنیامین چش شده بود؟سوالش رو بلند پرسید: مگه وضعیت بنیامین چطور بود که تو تونستی راه درست رو انتخاب کنی؟

-بنیامین حافظه اش رو از دست داده. نه تنها منو بلکه هیچ کسی رو به یاد نمیاره. حتی یادش نیست که تو برادرشی، عملیاتش رو یادش نیست. دیگه هیچی یادش نیست.

-و چون اون تو رو فراموش کرده…..

یسنا ادامه ی حرفش رو گرفت و گفت: منم فراموشش میکنم. همیشه پایان هر عشقی به هم رسیدن نیست. گاهی باید صلاح خودت رو یک جور دیگه انتخاب کنی.

لبخندی روی لبهای سایمون نشست. لبخندی به شیرینی برگشت یسنا. همون لبخند هم لبهای یسنا رو در بر گرفت. شاید برای اولین بار تو زندگی دو نفرشون بود که به هم لبخند میزدن.

******

یسنا

روی صندلی جلوی ماشین نشستم سایمون هم راه افتاد. میدونستم که چقدر خوشحاله. بیش از حد. درست به همون اندازه ایی که من شاد بودم. عقلم میگفت تصمیم درست رو گرفتم. رفتن من میشد ضربه ی دوباره به سایمون. ضربه ایی خیلی بدتر از گذشته میشکستش .

میثم و دکتر هوشنگی هم از برگشت من خوشحال بودن. حالا تو مسیر رفتن به کالیفرنیا بودیم. تا لب مرز باید با ماشین میرفتیم و از اونجا دوستان دکتر ما رو از مرز رد میکردن. مرز کشوری که توش متولد شدم، بزرگ شدم، بالغ شدم، عاشق شدم، اما الان باید ترکش کنم. چون شوهرم متعلق به یک کشور دیگه است.چشم از مسیر راه گرفتم و به سایمون نگاه کردم. عینک دودی به چشم هاش زده بود و یک دستش به فرمون و دست دیگه اش به دنده بود .

دستم رو آروم روی دستش که روی دنده بود گذاشتم. با شصتش روی دستم رو نوازش کرد و گفت: یسنا مطمئن باش کاری میکنم که هیچ وقت هیچ وقت از برگشتت پشیمون نشی .

توی دلم گفتم: میدونم که چقدر پشیمونی. برای همین اومدم.اما در ظاهر فقط یک لبخند بهش زدم.

بنیامین 

میثاق مشغول جمع و جور کردن لباس هام بود. امروز قرار بود مرخص بشم.خوشحال بودم از اینکه داشتم از شر این بیمارستان خلاص میشدم. و از همه مهمتر میرفتم خونه ی خودم.خونه ایی که مسلما چیزی ازش تو وهنم نبود. چند تقه ایی به در خورد و پرستاری وارد اتاق شد و رو به میثاق گفت: آقای قیاسی یک خانم اومدن با شما کار دارن.

میثاق سریع از اتاق رفت بیرون. فکر کردم شاید همون دختری که صبح به اینجا اومده بود الان دوباره اومده باشه اما بعد از چند دقیقه میثاق همراه یک دختر دیگه وارد اتاق شد. با دیدن دختر حس کردم میشناسمش.

عجیب برام آشنا بود. زمانی که با لحن زیبایی گفت: سلام.

حس کردم تک تک تاروپود قلبم داره از جا کنده میشه.

دختر زیبایی بود. چادر مشکی که روی سرش بود رو کمی جلو کشید و گفت: خوبید آقا بنیامین؟ تو سکوت نگاهش میکردم که میثاق مثل همیشه پابرهنه پرید میون افکارم: فکر کنم ضربه ایی که تو سرت خورده تازه داره عمل میکنه. خوب یک کلام جواب خانم رو بده دیگه .

سریع سرم رو تکون دادم و گفتم: ببخشید حواسم پرت شد .

دختر سریع گفت: ظاهرا حالتون خوب نیست من میرم بیرون یک بار دیگه میام بهتون سر میزنم .

میثاق هم گفت: آره برو الان تو هپروته .

دلم میخواست میثاق رو خفه کنم. انگار اومده بود اینجا تا منو جلوی این دختر سکه ی یک پول کنه.

دختر لبخندی زد و گفت: با اجازه آقا بنیامین خداحافظ.

و بدون اینکه به من اجازه بده جواب خداحافظیشو بدم از اتاق رفت بیرون.میثاق هم خواست دنبالش بره که گفتم: تو صبر کن.

برگشت سمتم و گفت: جان .

اشاره کردم به کنارم و گفتم: بیا اینجا کارت دارم.

میثاق به سمتم اومد و کنارم نشست و گفت: جانم امری داری؟

-این دختره کی بود؟

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان سرنوشت آهکی پارت آخر

رمان سرنوشت آهکی جهت مشاهده به ترتیب رمان سر نوشت آهکی از اینجا کلیک کنید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *