خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان ماه تلخ / رمان ماه تلخ پارت 16

رمان ماه تلخ پارت 16

رمان ماه تلخ

جهت مشاهده به ترتیب رمان ماه تلخ از اینجا کیلیک کنید

ساعت مناسبی هم نبود که بخوام برم خونه شون ولی تو خونه هم نمیتونستم بمونم . آماده شدم و از خونه زدم بیرون . بارون گرفته بود و هوا خیلی هم گرفته بود . رفتم سمت ماشین . هر چی جیبامو گشتم دیدم سوییچ رو برنداشتم . برگشتم سمت خونه که برم و سوییچ رو بیارم . برای رفتن به خونه پدر نسیم زود بود برای همین از بردن ماشین منصرف شدم و پیاده راه افتادم تو خیابون …
بی هدف میرفتم . عابرای پیاده که از کنارم رد می شدن به تک تکشون حسادت میکردن . هیچکس برام نمونده بود . لباسام حسابی خیس شده بود ولی حتی زیر بارون پلک هم نمیزدم . فکرم درگیر اتفاقاتی بود که مسبب اصلیش خودم بودم ولی نمیتونستم هم ازش بگذرم . دخترایی رو میدیدم که کنار خیابون ایستاده بودن و تاکسی براشون بوق میزد و سوار نمیشدن و ماشین هایی که مرد های جوون دنبال کسی میگشتن که عطش شهوتشون رو باهاش فروکش کنن . اتفاقی که برام افتاده بود فقط مختص من نبود ، حتما خیلی ها درگیر مسئله خیانت شدن ولی مردم چطور برخورد میکنن ؟ از کنارش میگذرن ؟ تمامش میکنن ؟ به این فکر کردم که نسیمو دوباره به زندگیم راه بدم و باهاش دوباره از صفر شروع کنم . تپش قلب گرفتم . شدنی نبد . اون با یه نفر سکس کرده بود . غیرتم اجازه نمیداد دیگه بهش فرصت بدم . نسیم دیگه پلی پشت سرش نذاشته بود .
شاید تنهایی از این زندگی بهتر باشه . وقتی دیگه بین من و اون اعتمادی نیست چطور میتونیم کنار هم زندگی کنیم ؟ چطور میتونم خیانتشو فراموش کنم ؟ تصمیمم گویا با آروم شدنم هم تغییر نمی کرد . راهمو سمت خونه شون کج کردم . مسیر زیادی مونده بود . کنار خیابون ایستادم و تاکسی گرفتم . تو مسیر تو فکر بودم . صدای برف پاک کن ماشین هر از گاهی فکرمو بهم میزد . راننده که پسر جوونی بود موبایلش زنگ خورد و مشغول صحبت شد . زنش بهش سفارش خرید داد . از دهن پسره فقط چشم بیرون میومد . صحبتش که تموم شد . نفسشو بیرون داد و هی کش داری گفت . رو به من کرد و گفت :
– داداش اجازه هست سیگار روشن کنم ؟
+ خواهش میکنم . اجازه بده من دارم .

پاکت سیگارمو در آوردم و سمتش تعارف کردم . بزور یه نخ برداشت و سیگار هر دومون رو با فندکش روشن کرد . شیشه رو کمی پایین کشیدم .

– داداش بچه داری ؟
مونده بودم چه جوابی بهش بدم . ماهتیسا رو داشتم . اما نمیدونستم اصلا پدرش هستم یا … تو فکر بودم که چه جوابی بدم . دیدم پسره با تعجبم نگاهم میکنه .
+ آره . یه دختر دارم . ماهتیسا
– به به چه اسمی . خدا حفظش کنه . منم تازه خدا بهم بچه داده . منم دختر دارم . من کارخونه کار میکنم . حقوق اداره کار کفاف زندگیمون رو نمیده . چند ساعتی هم میام مسافر کشی . نمیدونم فکر نمیکنن مردم با این حقوقا چطوری باید زندگی کنن . صبح تا شب بیرونم . اصلا میرم خونه از خستگی بیهوش میشم . نه خانمم رو درست میبینم نه بچه مو . اسم دخترمم ملیکا
+ خدا براتون نگهش داره . دختر خیلی شیرینه . از وقتی ماهتیسا بدنیا اومده زندگیمون خیلی شیرین تر شده . ان شالله یه کار خوب پیدا کنی که بیشتر کنار خانواده ات باشی . این خیابون رو برو داخل لطفا .
– چشم . مرسی داداش . سرنوشت ما همینه از صبح جون کندن . فقط خدا رو شکر زن خوبی گیرم اومده . تنها شانسی که آوردم تو زندگیم همینه .
+ خدا رو شکر . قدرشو بدون . داداشم جلوی اون ۲۰۶ نگهدارین . مرسی
– چشم . بفرما .
+ بیا داداش
– زیاده . وایسا . بمونه داداش .هدیه دختر گلت
+ دمت گرم . خیلی آقایی
– فدات . با اجازه ات. خدافظ
+ خدافظ عزیز
راننده بوق زد و رفت . کاش منم کار سختی داشتم و به جاش آرامش داشتم خونه . خیلی ها خیلی مشکلات دارن ولی زن و شوهر کنار هم خوشبختن . من و نسیم چیزی کم نداشتیم که با زندگی خودمون اینجوری کردیم …
آیفون رو زدم . نسا درو برام باز کرد . رفتم داخل . بند کفشامو که باز میکردم نگاهی به داخل خونه کردم . نسیم پشت در ایستاده بود و ملتمسانه نگاهم می کرد …

در رو باز کردم و وارد خونه شدم . همه نگاه ها به من بود و میخواستن بدونن چی شده . زیر بارون موش آبکشیده شده بودم . نسیم با صدای لرزونش گفت :
– لباساتو بیا اتاق عوض کن
+ سلام
– سلام خوش اومدی .
صداشو آروم تر کرد و گفت بیا تو اتاق کارت دارم .
رفتم سمت پدر نسیمو باهاش دست دادم .
* چطوری سیاوش جان ؟ سلام پسر چرا خیس آبی ؟
+ سلام پدر جان . ممنون شما خوبی ؟ هوا بارونی بود هوس کردم کمی قدم بزنم .
* سرما میخوری . بیا بریم بهت لباس بدم لباساتو عوض کن .
لباسام حسابی خیس شده بود و دنبال پدر نسیم رفتم توی اتاقش بهم یه دست لباس تو خونه داد و گفت اندازه ات که نیست ولی از پوشیدن اون لباسای خیس بهتره . بپوش بیا ببینم این دختر ما چکار کرده که دامادمون رو دلخور کرده ..
+ چیزی نشده پدر جان . الان میام .

رفت و در رو بست تا لباسامو عوض کنم . لباسامو درآورده بودم که لباسای بابای نسیمو بپوشم که در باز شد . اومدم با دستم بدنمو بپوشونم که دیدم نسیمه . اومد داخل و در رو بست .
– سیاوش با هم حرف بزنیم . هر چی تو بگی همون . فقط خانواده ام چیزی نفهمن . بخاطر آبروی خودم نیست . بخاطر اینکه نمیخوام سرافکندگیشون رو ببینم .
+ چیزی نشده که ! دخترشون یکم شیطنت کرده همین
– سیاوش حرف بزنیم . هر کاری بخوای کنی من حرفی ندارم
+ چی گفتی بهشون ؟
– هیچی گفتم تو راه بحثمون شد سیاوش عصبی شد منو اینجا پیاده کرد و رفت .
+ برو لباسامو عوض کنم میام
دستگیره درو باز کردم تا بره بیرون . تا رفت بیرون درو بستم و لباسا رو پوشیدم .‌لباسای خیسمو برداشتمو رفتم بیرون اتاق . نسیم اومد و لباسا رو گرفت و برد تو حمام .
نشستم کنار بابای نسیم . مادر نسیم با سینی چایی اومد و کنارم نشست . سلام و احوالپرسی کردیم . سراغ ماهتیسا رو گرفتم که گفتن پیش نسا تو اتاقه . نفسی چاق کردمو گفتم :
+ ببخشید که باعث ناراحتی شما هم شدم نسیمو بد موقع آوردم اینجا .
مادر نسیم تایی به ابروهاش انداخت و گفت :
# خونه خودتونه پسرم این حرفا چیه . نگران شدیم تا حالا سابقه نداشته که تو این همه سال نسیم بیاد قهر یا شما …
+ آدما گاهی خسته میشن و پیش میاد . مهم نیست گذشت .
نسیم اومد و روبروی من نشست . نگاهش کردم . تو دلش آشوبی بپا بود . چهره اش حسابی بهم ریخته بود .
– سیاوش لباسات لکه شده بودن انداختم تو ماشین لباسشویی . دو سه ساعته خشک میشه
+ یه جا آویزون میکردی خشک بشه باید برم کار دارم
پدر نسیم سرفه ای کرد و گفت :
* حالا یکم اینجا بد بگذرون سیاوش جان
+ مزاحمتون هستیم گویا
* راحت باش پسرم .
نسیم پدر و مادر خیلی مهربونی داشت . اصلا دلم نمیومد بهشون بگم چی شده …
به نسیم اشاره زدم که بریم تو اتاق کارش دارم .‌از پدر و مادرش عذر خواهی کردمو به همراه نسیم وارد اتاق شدم ..

+ نسیم من فکرامو کردم . نمیتونم دیگه باهات زندگی کنم . با کسی که بهم خیانت کرده …
دارم بخاطر پدر و مادرت خودمو هم خراب میکنم که نمیگم چی شده . اینو خودت حلش میکنی . دلیل طلاقو …
اشکای نسیم سرازیر شده بود . با دستش دهنشو گرفته بود که هق نزنه و کسی متوجه گریه هاش نشه .
+ لباسام رو زودتر خشک کن و بریم خونه . من از این زندگی لعنتی دیگه هیچی نمیخام . هیچی …
فقط میخوام بدونم ماهتیسا بچه منه یا نه . حالا که قراره یکی رو داشته باشه بهتره با تو باشه . من که همه چیزمو از دست دادم ماهتیسا هم روش …
اشکام صورتمو خیس کرده بود . بغض امونم نمیداد که حرفامو بزنم . برای من زن خوبی نبودی برای ماهتیسا مادری کن .
– سیاوش من فقط یه بار …
+ نگو … هیچی نگو
– سیاوش غلط کردم
با چشمهای سرخش التماسم میکرد . حتی صداشو نمیشنیدم دیگه . حالم اصلا خوب نبود . فقط لبهاش رو میدیدم که تکون میخوره . دیگه فرقی هم نمیکرد چی بگه . من دیگه به حرفاش اهمیتی نمیدادم .
دستمو گرفت . دستاشو پس زدم و پشتمو بهش کردم . آروم گریه میکردم . صدای ضربه آرومی به در شد و صدای نسا …
* نسیم ماهتیسا بیدار شده و گریه میکنه . بیا بهش شیر بده
– بیارش عزیزم
نسا ماهتیسا رو آورد و به نسیم داد . پشتم به در بود . نسا سلام داد . رومو برگروندم . از دیدن من در حال گریه جا خورد . سلامشو جواب دادم . ماهتیسا رو داد و رفت . نسیم توی بغلش ماهتیسا رو کمی تکون داد که ماهتیسا آروم شد . کاش کسی هم بود منو بغل میکرد و آروم میشدم . کاش منم کسیو داشتم که بهش تکیه کنم …
زندگی منو میبینن و حسرت زندگی منو میخورن غافل از اینکه من هیچی ندارم .

نسیم نشست و به ماهتیسا شیر داد . ماهتیسا نگاهم میکرد و لبخند میزد . چنگ به دلم انداخته بود با لبخندش .
نسیم برای ماهتیسا شعری رو زمزمه میکرد …

تحمل اون شرایط برام خیلی سخت بود . اشکامو پاک کردمو رفتم از اتاق بیرون . پیش پدر نسیم نشستمو باهاش هم صحبت شدم . از هر دری حرف زدیم . مادر نسیم آدم کم حرفی بود . خیلی خانم کدبانویی بود . برای بچه هاش خیلی زحمت کشیده بود . از این پدر و مادر همچین دختری جای تعجب داشت . مادر نسیم میدونست که من قرمه سبزی دوست دارم و برای شام تدارک دید . لباس هام خشک شده بود ولی نمیتونستم قبل از شام از خونه شون برم چون بی احترامی بهشون بود . به هر شکلی بود وقتو گذروندم تا شام رو آوردن . اینقدر حرف زده بودیم که دیگه حرفامون ته کشیده بود . اولین شامی بود که توی عمرم در سکوت مطلق خوردم . به نظرم آخرین شامی هم بود که توی اون جمع می خوردم . حین شام گاهی نگاه های نسا رو متوجه می شدم . نگاه هاش خیلی حرف و سوال داشت . جوابم روشن بود . چون من آدم گذشت نبودم . انتظار چشم پوشی دیگران از خطاهام رو داشتم اما بخشش در توانم نبود .
شام صرف شده بود و ازشون اجازه گرفتم که رفع زحمت کنیم . مادر نسیم اصرار می کرد که اگه می تونیم بمونیم ولی اصلا نمیتونستم جو خونه شون رو تحمل کنم . دوست داشتم هر چه زودتر برم بیرون و سیگار بکشم . عصبی بودم . نسیم متوجه حالتم بود . به مادرش گفت که باشه یه وقت دیگه . به نسیم اشاره کردم که حاضر شه تا بریم . ماهتیسا رو به نسا داد و رفت لباس هاشو پوشید و حاضر شد . ماشینم رو نبرده بودم . پدر نسیم با آژانس گرفت و درخواست تاکسی کرد . آژانس به خونه شون خیلی نزدیک بود . بابت زحمتاشون تشکر کردم و از خونه زدیم بیرون . نسیم ساکت بود و حرفی نمی زد . میدونست که هر حرفی بزنه الان بهش می پرم و بد و بیراه میگم . سکوت کرده بود ولی بغضی رو خفه کرده بود که میدونستم به زودی میترکه . تاکسی اومد جلو نشستم و مسیر رو به راننده گفتم . راننده وقتی سکوت ما رو دید اجازه گرفت و ضبط ماشینشو روشن کرد .
وضع روحیم با آهنگ هایی که پخش میشد سازگار نبود و این منو عصبی تر میکرد . پاکت سیگارم رو نگاه کردم . توش یه نخ بیشتر نمونده بود . توی مسیر از راننده خواستم جلوی سوپر مارکت نگه داره تا سیگار بخرم . سیگار خریدم چون میدونستم که تا صبح خواب به چشمام نمیاد …

خونه که رسیدیم بی توجه به نسیم تلویزیون رو روشن کردم و کانال بی بی سی رو آوردم . تلویزیون جلوی روم روشن بود ولی نه چشمم به برنامه بود و نه صداش تو گوشم . چیزی تو وجودم بود که از داخل داشت منو میخورد . بلند شدم و رفتم زیر سیگاری رو برداشتم و آوردم کنار دستم گذاشتم . سیگارمو روشن کردم . باید تمرکز میکردم و یه تصمیمی برای فردام میگرفتم . تصمیمم که روشن بود . نحوه انجامش رو نمیدونستم . سیگارم که تموم شد سرمر چرخوندم که سیگارو تو زیر سیگاری خاموش کنم که متوجه شدم نسیم اومده و توی پذیرایی نشسته . بهش محل ندادم ولی فهمید که متوجهش شدم . اومد و کنترل رو برداشت و تلویزیون رو خاموش کرد . روبروم نشست و آروم زد زیر گریه .
– سیاوش وقتی ویس رکوردر رو پلی کردمو متوجه شدم با الناز در ارتباطی دنیا رو سرم خراب شد . حس و حالتو میفهمم . چون به منم خیانت شد . منم مثل تو نمیتونستم باهاش کنار بیام . گفتنش برام سخته اما حالا که به اینجا رسیده بزار بدونی چی شد …

شنیدن حرفاش آزارم میداد ولی دونستن این که چرا اینطوری شد بهتر از ندونستنش بود . دندونامو روی هم فشار میدادم و نفسمو تو سینه حبس کرده بودم . گاهی به اجبار نفس میکشیدم . نفسی که همراه با سوزش سینه ام بود . قلبم بدرد اومده بود . نسیم همینطور که اشک میریخت ادامه داد :
– من سر یه دو راهی بودم . احساسم خورد شده بود . خیلی سعی کردم منم مثل زن های دیگه یه جوری دیگه برخورد کنم . اما نمیخواستم تقاص اشتباه تو رو من بدم ، با ناراحتی . با شکستن غرورم … من برات کم نذاشته بودم . اگه آدم سرد مزاجی بودم یا کم و کسری داشتی از نظر احساسی حتما باهاش کنار میومدم ولی من تمام نیازهاتو رفع کرده بودم و حقم اون نبود . داشتم داغون میشدم . تنها چیزی که به ذهنم میرسید تلافی کارت بود . هر قدم اشتباهی تاوانی داره . مثل الان که تو از من تاوانشو داری میگیری . منم مثل تو کردم . من مثل اون زن ها نبودم . من راه بهتری جز تلافی بلد نبودم . بقیه راه ها ارومم نمی کرد . چون یا باید جدا می شدیم یا روی احساسم پا میزاشتم . غرور شکسته مو با تلافی کارت دوباره بدست آوردم . آره بهت خیانت کردم … ولی همون یکبار بود . طرفو هم اصلا نمی شناختم ..

قلبم تیر می کشید . تحمل شنیدن حرفاشو نداشتم
+ نسیم ادامه نده . بین ما دیگه چیزی برای درست کردن نمونده . راه ما از هم جداست . حتی اگه مسببش من بودم دیگه این رابطه ادامه اش بی معنیه …

– بخاطر من نه ، بخاطر ماهتیسا اینکارو نکن . من یه اشتباهی کردم در جواب اشتباهت . گناه ماهتیسا این وسط چیه ؟
+ آها پس با خودت فکر همه جاشو کردی ؟ که وقتی لو رفتی ماهتیسا رو بندازی وسط ؟ من با یه هرزه زندگی نمیکنم . اینو تو گوشت فرو کن
– من هرزه نیستم سیاوش
+ هرزه رو چی معنی میکنی ؟ رفتی با یه نفر خوابیدی اونوقت الان از من طلبکار هم هستی . خیلی پر رویی خیلی
– آره زنی که بهش خیانت شه تلافی کنه پر روئه . تو که بهم خیانت کردی باعثش شدی .
+ آره ببخشید من معذرت میخوام که شما رفتگی هرزگی کردی
– کاری که من کردم هرزگی بود ؟ کار تو چی بود ؟
+ من با تو بحثی ندارم . قانونا میتونم ماهتیسا رو داشته باشم ، و تو رو پرتت کنم از خونه بیرون . ولی من بخاطر ماهتیسا ، میسپارمش به خودت . من از عهده مسیولیتش به تنهایی بر نمیام . هیچ زنی رو هم دیگه تو زندگیم نمیارم . امیدوارم که ماهتیسا بزرگ شد به تو نره . تنها خواهشی که ازت دارم همینه
– سیاوش تو حاضری از ماهتیسا بگذری ولی از خطای من نه ؟
+ منو چی فرض کردی ؟ بگو ؟ که با این کارت کنار بیام ؟ من اینقدر بی شخصیت نیستم که بتونم باهات ادامه بدم .

نسیم آروم نمیشد . وقتی صحبت می کرد تو چشمام نگاه نمی کرد . خودشم میدونست که چه غلطی کرده .
+ اینقدر برام بی اهمیت شدی که حتی اهمیت نمیدم طرف چه خری هست . فقط میخوام زودتر تموم شه . زندگیمو تباه کردی . فردا میرم وکیل میگیرم برای طلاق . توافقی این کارو انجام بدیم . یا اینکه به همه بگیم چی شده و اونجوری با آبروریزی طلاقت بدم .
نسیم چشم هاش خیس خیس بود . این حرفا رو که زدم بهش نگاه کردم که جوابمو بده ولی خیلی داغون تر از این حرفا بود که بتونه بهم جوابی بده . هیچ وقت نسیمو تو این وضعیت ندیده بودم . خیلی شکسته بود . دلم از سنگ شده بود … بلند شدم و رفتم توی اتاقم و درو بستم . تا خود صبح بیدار بودم . اینقدر سیگار کشیده بودم تپش قلب گرفته بودم . از اتاق اومدم بیرون . نسیم ماهتیسا رو توی بغلش گرفته بود و نوازشش میکرد . رفتم صورتمو شستم و برگشتم توی اتاق لباس هامو عوض کردم که برم بیرون . از اتاق که زدم بیرون نسیم ماهتیسا رو گذاشته بود روی زمین . مستاصل نگاهم می کرد . حرف دیشبمو تکرار کردم امروز میرم پیش وکیل .

نسیم بلند شد و سمتم اومد . خودشو به پاهام انداختو شروع کردن گریه و زاری . با صداش ماهتیسا هم بیدار شد . صدای گریه ماهتیسا هم در اومد …
+ لعنت بهت نسیم لعنت …

از خونه زدم بیرون . نگاه به ساعت موبایلم کردم . الان آخه کدوم دفتر وکالت بازه . رفتم سمت شرکت . دیگه دل و دماغ کار کردن هم نداشتم . بعد طلاق نسیم زندگیم چی بشه خدا میدونه . روزهای سختی پیش رو داشتم ولی راه دیگه ای هم نبود . چیزی نبود که بخوام گذشت کنم .ترجیح میدادم زندگی خودمو هم خراب کنم اما دیگه با نسیم زندگی نکنم . اول وقت توی شرکت حاضر شدم . خانم واعظی با تعجب نگاهم می کرد . تا حالا سابقه نداشت که زود برم سر کار . مدام هم از زیر کار در میرفتم . ولی تو تایمی که توی شرکت بودم همیشه کارمو درست انجام میدادم . ولی امروز از اون روز هایی بود که فقط حضور فیزیکی سر کار داشتم . نمیتونستم روی کار تمرکز کنم . میخواستم وقت بگذره تا دفتر های وکالت باز شه و برم با یه وکیل صحبت کنم . پامو روی پام انداخته بودم و لم داده بودم روی صندلی و با خودم مرور می کردم به وکیل چی بگم . اصلا نمیدونستم پروسه زمانی این کار چقدر زمانبر خواهد بود فقط مطمئن بودم که اگه توافقی باشه زود انجام میشه . توی این مدت هم نمیخواستم با نسیم توی یه خونه باشم . غرورم له شده بود . خانم واعظی در زد و اومد اتاقم .
روی صندلی جابجا شدم و صاف نشستم .
* آقای فرهمند ؟
+ جانم ؟
* برای ماهتیسا یه هدیه ناقابل گرفتم . سلام منو به نسیم خانم هم برسونین . ایشالا یه فرصت برای دیدن ماهتیسا جون مزاحمتون میشم .
اینو گفت و یه کادوی کوچیک رو گذاشت روی میز .
+ وای خانم واعظی نیازی به زحمتتون نبود . چه کاری بود آخه ؟ شرمنده ام کردین خیلی
* چه حرفیه . نا سلامتی همکاریم . خیلی مشتاقم ماهتیسا رو ببینم
حالمو بیشتر گرفت با هدیه اش . هنوز پدر شدن رو درست حس نکردم باید از بچه ام جدا شم … این صحبت خانم واعظی یعنی که دعوتش کنم .. من و من کردم و با تردید بالاخره زبون باز کردم .
+ از شما چه پنهون من یعنی ما … من و نسیم .. داریم جدا میشیم .
* چی ؟ وا آقای فرهمند چرا ؟!
+ چی بگم والا
* وای من شوکه شدم . باور نمیکنم آخه شما و نسیم خانم که با هم خیلی خوب بودین . شما چرا ؟ ماهتیسا چی میشه ؟
+ سرنوشت ماهتیسا هم اینه لابد . دردمو نمیتونم به کسی بگم
چشمام خیس شده بود و صدام می لرزید . دستمال کاغذی رو جلوم گرفت و گفت :
* آقا سیاوش اگه از من کمکی بر میاد ؟ با نسیم جان صحبت کنم ؟

+ مرسی ولی با صحبت چیزی حل نمیشه
* دلم گرفت . منو ببخشید ناراحتتون کردم . من فردا اگه اجازه بدین یه سر بیام خونتون دیدن نسیم و ماهتیسا جان …

+ خانم واعظی والا شرایط تو خونه اصلا مساعد نیست وگرنه قدمتون روی چشم . مرسی بابت توجهت
* خیلی ناراحت شدم . ایشالا حل شه
+ نمیشه
* همیشه راهی هست
+ راهی برای چی ؟ برای پیش بردن یه اشتباه ؟ تا کجا
* من دخالتی توی زندگیتون نمیکنم اما نسیم خانم و شما با هم رابطه تون خیلی خوب بود . باورم نمیشه که شما به مشکل بخورین .
+ یهویی اینجوری شد . من خودمم فکرشم نمیکردم . حتی الان خانواده ها نمیدونن .
* خودتون بهتر میدونین . امیدوارم که توی آرامش باشین و تصمیم درستو بگیرین
نفسی عمیقی کشیدم و گفتم :
+ آرامش ؟ برام مفهوم نداره دیگه . مرسی
* من ناراحتتون کردم . ببخشید من با اجازه تون برم . کاری داشتین در خدمتم
+ ممنون . شما بزرگوارید

خانم واعظی رفت و من ساعت رو نگاه کردم . دیگه میشه احتمالا کسی رو پیدا کرد . از این بلا تکلیفی خودمو زود باید در بیام .
موبایلم زنگ خورد . بهروز بود …
+ سلام آقا بهروز از اینورا
– سلام سیاوش جان . خوبی ؟ خجالتم نده
+ خوب ؟ ای بدک نیستم .
– کجایی ببینمت داداش
+ چیزی شده ؟ سر کارم
– بریم با هم یه سر بیرون . کارت دارم
+ باشه یه وقت دیگه اگه ناراحت نمیشی . الان یه کم مشغله دارم
– الناز بهم گفت میخوای نسیمو طلاق بدی . نگفت چی شده بینتون . منم دخالتی نمیکنم . اما چرا . پسر دیوونه بازی در نیاریا
دندونامو بهم ساییدم . چرا الناز رفته بود به بهروز گفته بود . البته چه فرقی میکرد . بالاخره که همه میفهمن .
+ والا چی بگم بهروز . بیخیال . دیگه نمیتونیم با هم زندگی کنیم
– به من میگی ؟ من که میشناسمت و میدونم چقدر نسیمو دوس داری
+ داشتم . دیگه ندارم . بیخیال بهروز جان
– نخیر بیخیال نمیشم . تو هنوز بچه ای . ولت نمیکنم که بچه بازیا در بیاری . گفتی سر کاری دارم میام اونجا
+ وای بهروز دارم میرم بیرون
– بمون با هم بریم
+ چیزی عوض نمیشه . بیا
– من ۲۰ دقیقه دیگه اونجام اگه به ترافیک نخورم . نریا . بمون با هم بریم

+ باشه فقط زود بیا
– تو راهم دیگه فعلا
+ باشه خدافظ

تا قطع کردم شماره النازو گرفتم . تلفنشو جواب نداد . اخلاق منو میدونست . میدونه که الان شاکی میشم . امیدوارم نگفته باشه چی شده . یعنی اینقدر بی عقله ؟ ازش هر کاری بر میاد .
امروز هم به هیچ کاری نرسیدم . حال و حوصله خودمو هم نداشتم چه برسه به کار ! دوباره شماره الناز رو گرفتم . برداشت و با صدای خواب آلود جواب داد :
& سلام سیاوش جون
+ سلام و …
& درد ؟ یا از اونا
+ الناز مسخره بازی در نیار . به بهروز چی گفتی ؟ داره میاد منو ببینه
& گفتم نصیحتت کنه که خر نشی
+ آهان خر نشم ؟ بمونم باهاش خریته . بهش چیزی نگفتی که ؟
& چیزی یعنی چی ؟
+ خب که نسیم …
& آهاااا نه مگه خلم . ولی یه سوال ؟ تو که دیگه نمیخوایش پس آبروش هم برات نباید مهم باشه . جدا شدن یعنی اون آزاده بره با هر کی .
+ نیست که الان آزاد نبود و نرفت ؟ بهر حال من آبروشو نمیریزم که .
& نکن این کارو . پشیمون میشی
+ چرا باید پشیمون شم ؟ دارم خفه میشم . فقط طلاق . کاری نداری ؟
& مواظب خودت باش . الان نسیم کجاست ؟
+ خونه . آوردمش خونه . ولی دوس ندارم خودم برم توی اون خونه
& پس بیا خونه خودم امروز . تا یکم حرف بزنیم .
+ حرف بزنیم ؟
& خب گفتی حس خونه رو داری . اگه داری که هیچی
ضربه آهسته ای به در خورد و بهروز اومد داخل . جا خوردم چه زود رسید . نمیخواستم بفهمه با الناز حرف میزنم . خم شدم به بهروز دست دادم و اشاره کردم بشینه . به الناز هم گفتم :
+ باشه میرسم خدمتتون . با اجازه
& چه رسمی شدی یهو . قدمت رو چشم . منتظرم
+ بله خواهش میکنم . خدانگهدارتون
& وای چه باحال میشی وقتی جدی میشی
تلفن رو روش قطع کردم . دوباره به بهروز سلام دادم . کیفمو برداشتم . یه سری کاغذا رو نا مرتب برداشتم و ریختم تو کیفم . سوئیچو گذاشتم تو جیبم و یه مروری کردم رو میز . شروع کردم گشتن دنبال گوشی موبایلم . بهروز که دید حالتمو پرسید :
– دنبال چی میگردی ؟
+ گوشی موبایلم
– آخی از دست رفتی که . اون چیه تو دستت پس
هوفی کشیدم و آب دهنمو قورت دادم . عصبی بودم . استرس داشتم . حوصله حرف زدن با بهروز رو نداشتم …

+ بهروز روبراه نیستم داش بریم
– خودت داری به خودت میکنی . خودزنی داری میکنی دیگه
+ هیس . خدا بگم النازو خدا چکارش کنه
– بده به فکرت بوده خواسته کمک کنه ؟
+ از این کمکا ؟ ما را به خیرش امیدی نیست شر نرسونه !
– دستت درد نکنه دیگه من شدم شر ؟
+ تو جدی نگیر من اوکی نیستم .
خانم واعظی خسته نباشین . من برام کاری پیش اومده میرم دیگه . اگه زود تموم شد میام اگه نه که دیگه تا فردا …
* سلامت باشی آقای فرهمند . باشه خواهش میکنم . روزتون هم بخیر
بهروز هم از خانم واعظی خداحافظی کرد و گفت احتمالا نیادش امروز
+ کجا بریم حالا بهروز ؟
– نمیدونم الان وقت ناهاره
+ عزیزم من میخوام برم پیش وکیل . تو میگی ناهار ؟
– وکیل آخه چرا ؟ بیا بریم حرف بزنیم شاید وکیل نیازی نشد
+ یعنی من تصمیم به طلاق گرفتم با مشاوره شما مشکلم حل میشه و طلاق نمیدم و همه چی به خوبی و خوشی ادامه پیدا میکنه ؟ نخیرم آقا ما مشکل داریم . طلاق
– باشه عصر برو الان کدوم وکیلی دفتر کارشه آخه ؟ الان همشون دادگاه هستن دنبال کار موکل هاشون . باید عصر بری .
+ بالاخره یکی پیدا میشه که الان باشه
– خب آره ولی بیا بریم ناهار . اگه وکیل خواستی عصر میری دیگه
+ بهروز جان داداش به یه شرط میریم ناهار . نصیحت نمیکنی . من تصمیمو گرفتم .
– حالا بریم … من که نمیخوام سرتو ببرم که ! بچه کوچولوی لج باز
+ هوووف . از دست تو چکار کنم من ؟ بیا بریم . کجا بریم حالا ؟
– ماشینو چرا اینقدر دور پارک میکنی ؟
+ جا نبود . کجا بریم ؟
– نمیدونم . مهم نیست یه جا بریم دنج و ساکت . سالنی حال نمیکنم . رستوران باغ بریم
+ باشه . رستوران باغ هم بریم ..
– بریم . مهمون خودمی از الان بگم . مناسبت داره شیرینی
+ الناز ؟ مبارکه
– نه ! الناز که یهو نمیدونم چش شد گفت یکمی صبر کن الان آمادگی ندارم بهت جواب بدم . من دیگه قیدشو زدم . من که لنگ ازدواج با الناز نیستم .
+ نیستی ولی خب داره ناز میکنه برو یکم نازشو بکش تمومش کن بره دیگه …
– ناز کردن نیست . خودتم میدونی دلیلش چیه ..

+ جدی؟ چرا اینجوری میکنه این دختر !؟ من چیو میدونم ؟
– به من همزمان دو چیز گفت : سیاوش میخواد نسیمو طلاق بده ، من باید بیشتر فکر کنم و وقت میخوام تا بهت جواب بدم . …
خودت اینا رو بزار کنار هم و دلیلشو بگو
+ یعنی میخوای بگی دلیلش منم ؟
– غیر از اینه ؟ عاشقته . میخواد هر راهی که به تو ختم میشه رو امتحان کنه
+ نه اینجوری نیست بهروز . چرا باید عاشق من باشه ؟
– اینو چند ماه پیش بهم گفت وقتی شمال بودیم . اینو با نگاه هاش بتو میفهمم . حالا النازو ولش کن چکار کردی که کارتون به طلاق کشیده ؟ نسیمو اذیت نکن . نسیم دوستت داره . هیچکس مثل نسیم نمیشه برات . خودتم خوب میدونی . نمیدونم چت شده
+ هه . بهروز بیخیال . آره من اذیتش کردم و اون لیاقتش من نیستم . بیخیال داداش
– منو جای داداشت بدون . من خوشبختیت رو میخوام ببینم . خدا بهتون ماهتیسا رو داده . این یعنی یه هدیه ، این هدیه رو میخواین زندگیشو تباه کنین ؟ چرا من باورم نمیشه اصلا ؟
+ منم باورم نمیشه بهروز

با بهروز نمیتونستم راحت باشم و بگم چه اتفاقی افتاده وگرنه اونم کارمو تایید می کنه . الان هر کی بشنوه سیاوش و نسیم دارن جدا میشن همه لابد میگن سیاوش داره اشتباه میکنه . بهروز که دوست خودمه وای به اونایی که طرف نسیمن . یک ساعتی تو راه بودیم تا رسیدیم به یه رستوران باغ خیلی زیبا .
ورودی باغ یه حوض و فواره بود . حوض پر آب تمیز بود و دور و اطراف رو آب پاشی کرده بودن . دور حوض ظروف سفالی چیده بودن و چند گلدون با گل های معطر و رنگ و وارنگ گذاشته بودن کنار حوض . حس آرامش خاصی به آدم میداد . آقایی اومد و ما رو به داخل باغ دعوت کرد و با ما تا یکی از آلاچیق ها همراه شد .
نشستیم و بهروز تا اومد دهن باز کنه و حرفی بزنه گفتم جون هر کی دوس داشتی این حس خوب و آرامش اینجا رو با این حرفا خراب نکن . بعدا راجع بهش حرف می زنیم . بهروز لبخندی زد و با ادا زیپ دهنشو کشید …
منو رو آوردن چنجه مخصوصشون رو سفارش دادم با برنج و مخلفات کامل … به بهروز که نگاه کرد بهروز با خنده گفت :
– همینا که آقا سفارش دادن رو برای منم بیارید ممنون .
+ اومدیم و من املت سفارش میدادم اونوقت تو چی سفارش میدادی ؟
– چنجه مخصوص با برنج و مخلفات کامل
بعد دو روز اعصاب خوردی حسابی خنده ام گرفت .
+ تو روحت بهروز . پس خوب شد که من فکرتو خوندم و همون غذای مد نظر تو رو سفارش دادم .
گوشیم صداش در اومد … نسیم بود . رد تماس دادم . دوباره تماس گرفت نگران شدم که نکنه خدای نکرده برای ماهتیسا اتفاقی افتاده باشه . هول کردم جواب دادم .
* سلام
+ بعدش ؟
* خوبی ؟
+ به لطف شما عالیم . کاری نداری قطع کنم
* ناهار رو آماده کردم منتظرتم
تا اینو گفت تلفن رو بی خداحافظی روش قطع کردم ..

بهروز لبخندی زد و گفت :
– حالا تا غذا رو بیارن نمیخوای یه کوچولو صحبت کنیم ؟
+ نه اصلا . بیا در مورد تو صحبت کنیم . الناز برای ازدواج مناسبه . حالا تو اگه یکمی هم اون مردده بزار پای خشک بودن خودت . بهش نزدیک شی یکم حله
– آهان . خب غرورم چی ؟ الناز تکلیفش با خودش روشن نیست . احساس من که بازیچه خانم نیست
+ خب تو حساسی . این خانما اصلا همینن . باید یه جاهایی نازشون رو بکشی . وگرنه تو هیچی کم نداری و الناز باید از خداشم باشه که با تو باشه
– حالا بحث من مهم نیست ‌. نهایتا با الناز به نتیجه ای نمیرسیم . تو چی ؟ تو متاهلی . همینطوری که آدم الکی مادر بچه اش رو کنار نمیزاره .
+ خب بهروز جان همینجور الکی که نیست . ما با هم مشکل داریم .
دوس نداشتم بحث ادامه پیدا کنه . مخلفات غذا رو آوردن و من فوری سرمو گرم کردن با خوردن ترشی و زیتون . هر کدومو یه کم مزه مزه کردم . به بهروز اشاره کردم که دست به کار شه . ابرو بالا انداخت و گفت :
+ تو آدم عصبی و عجولی هستی . گذر زمان مشکلت رو حل میکنه
ترجیح دادم سکوت کنم و جوابی بهش ندم . آخه بهش چی میگفتم که نسیم بهم خیانت کرده ؟ اصلا خجالت می کشیدم . برام ننگ بود که دیگران بفهمن چی شده . میخواستم سر بسته بمونه . بهروز هم که دید حرف زدن با من بی فایده ست مشغول خوردن شد . غذا رو آوردن . اشتهام بهم ریخته بود و چند روز گذشته میلی به غذا نداشتم اما اینقدر کیفیت غذا خوب بود که غذامو تا آخر خوردم . بعد از صرف غذا چای هم آوردن که عطر و طعمش عالی بود و حسابی چسبید .کمی سردردم بهتر شد . صورتحساب رو گرفتم ولی هر کاری کردم بهروز نذاشت حساب کنم . بهروز رو تا پیش ماشینش رسوندم . بهروز تا دم رفتن هی مغزمو خورد بس که گفت صبر کن و بچه بازی در نیار . راه افتادم سمت خونه که عصبی شدم . یهو مسیرمو سمت خونه الناز تغییر دادم . فکر کردم بهتره اول برم عصر پیش وکیل و بعد برم خونه که یه حرف جدیدی برای نسیم داشته باشم . گوشی رو برداشتم و الناز هم از خداخواسته قبول کرد …

رسیدم خونه الناز زنگ و زدم درو باز کرد وارد خونه شدم …

یه موسیقی ملایم رو پخش بود و شمع های کوچیک تزیینی هم روشن بود .

یکم خنده ام گرفت ولی خودمو کنترل کردم امان از اون روزی که زنی بخواد خودش و عاشق نشون بده ..

الناز با یه لباس مشکی حریر با موهای باز و آرایش کامل صورت روبه روم ایستاد ..

اومد نزدیک به استقبالم ..

یکی از دستهاش و دور کمرم انداخت و روی نوک پاهاش خودشو کشید بالا یه بوسه ریز به صورتم زد و تعارفم کرد داخل ..

کاراش کاملا غیر طبیعی بود ..

کلا از اومدنم پشیمون شدم بوی خوشی از این رفتارهاش به مشامم نمی رسید..

به حالت کنایه به الناز گفتم ؛

_ این موقع چه آرایش غلیظی ؟ چه لباس حریر شیکی؟

_دلیل خاصی داره ؟ قرار بود بری مهمونی ؟ یا اینکه از مهمونی برگشتی؟

شاید با کسی قرار داری ؟

بهتره من برم عزیزم فکر کنم رو دروایستی من قرار گرفتی که دعوتم رو قبول کردی!!!

الناز یه ابرو انداخت بالا و صداش و برام نازک کرد و با عشوه گفت :

+ عزیز دلم این حرفها چیه میزنی ، آدم باید برای افراد مهم زندگیش همیشه خاص و تک باشه ، مگه نه ؟ غیراز اینه؟

_ الناز جون من آدم خاص زندگی تو نیستم فدات شم ، بنظرم برم بهتره نمی خوام احساست ضربه بخوره ..

_ حقیقتش حالم خوب نبود نمی دونم چرا فکر کردم بیام پیش تو نمیخوام برداشت بدی کنی از این ملاقات هایی که گاهی بینمون اتفاق می افته..

+ سیاوش جون بسه عزیزم بهتر نیست به جای این حرفها از لحظه هایی که پیش هم هستیم لذت ببریم ..

+اگه لباسم و دوست نداری میرم عوضش می کنم ..

_آره لطفا عوضش کن تحریک کننده ست .. منم فقط اومدم اینجا که نرم خونه . حس خونه رو ندارم اصلا …

الناز با کفشهای پاشنه بلندی که پاش بود از کنارم بلند شدو رفت سمت اتاقش برجستگی باسنش بدجور تو چشمم بود

بعد از چند مین برگشت . لباس راحتی پوشیده بود ولی بدتراز لباس قبلیش بود…

یه تاپ تنگ قرمز با شلوارک تنگ بدتر تحریکم کرد ولی اصلا حال و حوصله و روحیه نداشتم ..

اومد جلو نشست و خودش و ول کرد رو مبل . فرم آلت تپلش از رو شلوارکش کاملا قابل تشخیص بود ..

از خوراکیهای روی میز خوردم و خودمو مشغول کردم ..

الناز ازم پرسید چایی میخورم یا قهوه .

گفتم چایی بیار ، چایش براه بود رفت چایی ریخت و لیوان چایی گذاشت رو سینی اومد سمتم خودش و خم کرد که بهم چایی تعارف کنه ..

یقه لباسش کاملا باز بود و سینه هاش معلوم شد ..

هم خوشم می اومد و هم از این کاراش بدم می اومد..

معلوم بود هی میخواد یه کاری کنه تحریک بشم از این رفتار متنفر بودم ..

تصمیم گرفتم یکم اذیتش کنم ..
آلتم یکم سفت شده بود ازش اجازه گرفتم که شلوارمو در میارم تا راحت بشینم .
النازم از خدا خواسته قبول کرد ..

خواستم یه کاری کنم حسابی تو کفم بمونه ..

شلوارم و در آوردم و نشستم رو مبل پاهام و باز کردم و چایمو خوردم ..

الناز چشمهاش داشت از حدقه میزد بیرون ..
منم جلو خندمو می گرفتم ..

می خواستم ببینم اون برنده میشه یا نه تحریک کردن که کاری نداره یکم اذیت میشد خوب بود تا بفهمه چقدر کارش اشتباه در واقع داره اذیتم می کنه نه تحریک.
ولی جالب بود ، منم مثل بچه ها داشتم کارای اونو می کردم . برای رابطه نداشتن با الناز یه دلیل داشتم ولی برای رابطه داشتن با الناز خیلی دلیل داشتم ‌‌‌

الناز پاشد رفت آهنگ و عوض کرد و یه آهنگ رقص دونفره گذاشت ازم خواست
باهاش برقصم خیلی باهوش و زیرک بود می خواست با چسبوندن بدنش بهم بیشتر تحریکم کنه ..

آخه الان حالم خیلی هم خوبه که پاشم باهاش برقصم ؟ خیلی دلش خوشه والا . من که میدونم چی میخواد . بلند شدم که باهاش برقصم و هر کاری میخواد انجام بدم تا پرونده اش رو همینجا ببندم و بدونه که به چیزی که میخواد نمیرسه …

از جام بلند شدم و با دست راستم کمرش و محکم گرفتم کشیدمش سمت خودم چسبوندمش به خودم وقتی آلتم خورد بهش چشمهاش رفت و لب پاینش و گاز گرفت ، چشم هاش خمار شدن .. تموم سعیمو میکردم که تحریکش کنم که خواسته اش رو به زبون بیاره ..

با دست چپم دستش و گرفتم و مشغول رقصیدن شدیم آروم هماهنگ می رقصیدیم ..
دستم و ول کرد و دستش و انداخت پشت گردنم ..
منم دوتا دستامو پشت کمرش قفل کردم ..

باز فشارش دادم به خودم دوباره چشم هاش رفت ..
لب هاش و نزدیک لب هام کرده بود ..

منم هر از گاهی غرق شهوت می شدم ولی خودمو کنترل می کردم غرق نشم که بیرون اومدن از مرداب هوس و شهوت نسبت به کسی که بهش حسی هم داری خیلی سخته …

الناز دستامو از پشت کمرش باز کرد و دستامو گذاشت رو باسنش ..

خودش و بهم می چسبوند ..

محکم باسنش و گرفتم و باز چسبوندمش به آلتم ..
این بار صورتش سرخ شد ولی غرورش اجازه نمی داد درخواست سکس بده می خواست من بازیو شروع کنم ..

از نظر من این نوع علاقه صادقانه نیست اگر برای سکس باشه …

آهنگ تموم شد و آهنگ عاشقانه فرزاد فرزین پخش شد ..

وقتی یاد تو می افتم بایدم تو هرنفس بغضم بگیره 🎶
من فراموشی بگیرم اون همه خاطره رو یادم نمیره نمیره 🎶

همه جا با توام عشقم همه جا کنارمی واسه همیشه 🎶
هرجای دنیا که باشیم ما که حسمون بهم عوض نمیشه 🎶

🎶🎶

یهو یاد نسیم افتادم ..
بغض راه نفسمو بست ، دست های الناز از دور گردنم باز کردم و یکم هولش دادم سمت عقب و صورتم بر گردوندم تا اشک جمع شده چشممو نبینه ..
رفتم سمت دستشویی درو بستم ..

حال بدی داشتم توی قلبم غوغایی بود ..

نسیم تو با دلم چکار کردی ؟ لعنتی چرا باید برات اشک بریزم ..
لعنتی چرا نمی تونم با یه زن دیگه عشق بازی کنم ؟ چرا آخه چرا ؟

برای اولین بار دلم به حال خودم سوخت
تو تنهایی خودم ک زجری که تحمل می کردم دست و پا می زدم ولی هیچکس منو درک نمی کرد . آبی به صورتم زد و از دستشویی اومدم بیرون …

الناز روبه روی در نگران ایستاده بود و تا رفتم بیرون مضطرب اومد و دستمو گرفت و گفت :
– چیزی شده عزیزم ؟
+ نه الناز خوبم
– آخه یهو رفتی خب چی شده بود حالت بده ؟ بیا دراز بکش بگیر بخواب فدات شم
دستمو گرفتو سمت اتاق خوابش برد . اتاق زیبایی داشت . کم نور و معطر بود . برای خواب عالی بود . بهم گفت پیرهنتو در بیار راحت باش . چیزی هم خواستی صدام کن فوری میام .
+ مرسی عزیزم . چه پرستار خوبی . این الهی تب کنم تا که پرستارم تو باشی .. که میگن تو رو میگن ؟
– کجاشو دیدی . تو که نمیزاری بهت نزدیک شم وگرنه اون وقت بهت پرستاریو نشون میدادم
+ پرستار باید آرامش بیمارشو تامین کنه یا …
– خو مگه پرستار دل نداره ؟
+ الان این دله ؟ تو که همش سکس میخوای . چه علاقه ایه که توی سکس خلاصه است؟
– خب هر رابطه ای از یه جایی شروع میشه . رابطه منو تو اگه میخواست با نگاه شروع شه به جای نسیم همون موقع مال خودم می شدی .
+ چه رمانتیک . ولی فعلا که گیر نگاه های نسیم افتادم و اینم آخر و عاقبتش . الناز ؟ میدونی چجوری باهاش دوست شدم ؟
– نسیم بهم گفته
+ نه خب منظورم اینه که اصلا چرا نسیم . چی شد که ازش خوشم اومد و اینا
– نه برام جالبه اتفاقا بدونم که چرا انتخابش کردی . البته نسیم خوشگله خیلی جذابه .
+ خب حالا تو هم …
– هههه .ها ببخشید حواسم نبود الان از دستش عصبانی هستی
+ کاش به جای زیبایی یکم …
– یکم چی ؟
+ معرفت و تعهد داشت ..
– اونوقت تو برای نسیم چی داشتی ؟
+ من بهش خیانت کردم ولی عذاب وجدانم برای اون بحث جداست و ربطی به این کار نسیم نداره . من مردم . نمیتونم بگم بی حساب شدیم . غلط کرد که اینکارو کرد .
– خب باشه آروم باش . تو درست میگی . زن باید سکوت کنه آخه حق مرده که با هر کسی خواست قانونی بخوابه . ما که بیشتر از خدا نمیفهمیم . می فهمیم ؟ خدا اجازه داده که مردا با چند تا زن بخوابن و احساس زنا پشم …
+ نمیدونم والا منطقی نیست که خدا اینو گفته باشه . من کار خودمو تایید نمیکنم اصلا . من اشتباه کردم .ولی اشتباهم لج بازی با نسیم بود که چرا اون عوضی رو آورد تو خونه …

– چی شد نسیمو انتخاب کردی ؟
+ منو آوردی توی اتاق خواب که بخوابونی پس تو باید برام قصه تعریف کنی … نه من
کلی خندید و گفت :
– پس بخواب تا برات قصه شنگول منگول تعریف کنم
+ قصه زندگیتو دوس دارم بشنوم . همیشه مبهم بودی . نمیدونم از زندگیت چی میخوای
– دوس داری بشنوی ؟
+ آره خب .
– اما الان قرار شد تو تعریف کنی
+ خب پس یه کاری کن . من برم پیش یه وکیل ببینم باید چکار کنیم بعد میام اینجا دوباره .البته اگه مهمون نداری یا جایی مهمون نیستی .
– اگه منظورت مرده نه عزیزم با کسی نیستم ، منم شیطنتامو کردم گاهی اما الان یکسال بیشتره که رابطه نداشتم
+ پس بهروز …
– با بهروز که سکس نداشتم
+ وا دروغ
– باور کن . فقط میومد خونه و صحبت میکردیم .
+ دماغم دراز شد
– والا جون سیاوش .
+ پس چی شد که بهروز ازت خواستگاری کرد ؟
– وا مگه فقط از کسی که کرده باشن خواستگاری میکنن؟ تو مدلت اینجوریه ؟ باید اول زیر کار طرفو ببینی بپسندی ؟
+ خب نه مدلم اینجوری نیست . اما من و نسیم قبل ازدواج با هم سکس داشتیم.
– بعد نگفتی این دختر که باهام‌سکس کرده بدرد ازدواج نمیخوره ؟
+ نسیم قبل منم با یکی دیگه بوده …
– عه ؟ خدایی ؟
+ آره خب
– پس چرا الان اینقدر روش حساس شدی ؟ پشیمون شده خب . بیا و منو و بکن به تلافی کارش و برگرد خونه ات
+ ههه . به همین راحتی ؟ نخیرم . اون موقع مال خودش بود . بعد ازدواج که حق نداره دیگه
– آها بعد ازدواج مردا دو تا آلت دارن . یکی مال خودشون یکی هم مال زنشون .و اختیار هر دو تاشو دارن . که مال زنه رو فقط خودشون استفاده کنن و مال خودشون رو همه ؟
+ الان مال منو همه استفاده کردن ؟
– بلا استفاده هم نبوده همچین …
+ من برم یه سر تا پیش وکیل و بیام .
– کسیو میشناسی ؟
+ نه . البته دوستم هست میخوام پیش غریبه برم
– زن باشه راحت تر نیستی ؟
+ خب چرا . اگه مرد باشه و دلیل اصرارم به جدایی رو بخواد بدونه چی بگم ؟ با زن راحت ترم
– بععععله . پس بیا بریم پیش دوستم . بگم مختو بزنه بیخیال شی
+ لوس نشو کی هست ؟
گوشیشو برداشت و شماره گرفت و گفت :
– آشنا میشی …

+ آهان
الناز مشغول صحبت با دوست وکیلش شد . بعد از کمی صحبت کردن با دوستش گوشی رو به من داد و گفت خودت صحبت کن …
+ الو سلام عرض شد
* سلام در خدمتم
+ غرض از مزاحمت میخواستم خدمتتون برسم در رابطه با طلاق . توافقی هم هستش
* بله الناز جان گفتن . تشریف بیارین حضورا با هم صحبت می کنیم . ففط خانمتون هم باید وکیل بگیرن اگه میخواین زودتر انجام شه .
+ جدا ؟ اطلاع نداشتم . پس اجازه بدین من برسم خدمتتون . آدرس رو محبت میکنید ؟
* خواهش میکنم . خدمت از ماست . آدرس رو الان براتون پیامک میزنم
+ محبت میکنید . من الان میشه بیام ؟ یه مقداری عجله دارم میخوام زودتر تکلیفم روشن شه
* دفتر هستم . تشریف بیارین
+ باشه ممنون . می بینمتون . فعلا
* خواهش . خدانگهدارتون

تماس رو که قطع کردم نفس عمیقی کشیدم و به الناز نگاه کردم .
+ فکرشم نمیکردم که یه همچین روزی بیاد
– سیاوش عجله ات برای چیه ؟
+ نمی تونم این شرایط رو تحمل کنم . حتی یه روز . گذر زمان چیزی رو عوض نمیکنه .
گوشی رو برداشتم و شماره نسیم رو گرفتم . با تک بوق تماس رو جواب داد .
+ با وکیل قرار دارم الان گفته باید تو هم وکیل داشته باشی که زودتر کارا انجام شه . الان میتونی بیای بیرون ؟
– سلام
+ میتونی بیای آماده شی بیام دنبالت بریم برات وکیل بگیرم .
– هه . برای دفاع ازم وکیل می گیری ؟
+ تو نیازی به دفاع نداری . تو خودت مشکلاتت رو با روش خودت حل میکنی . برای این کاغذ بازی های مسخره برات وکیل میگیرم .
– میشه یکم زمان بدی ؟
صدامو بالا بردم و داد زدم ..
+ زمان برای چی ؟ که بی غیرت شم و با تو زندگی کنم‌؟ نخیر این خبرا نیست . آماده شو دارم میام زنگ زدم میای پایین ..
گفتم و منتظر جوابش هم نشدم و قطع کردم .
کاردم میزدی خونم در نمیومد . طوری رفتار میکرد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده .
رو به الناز کردم و با لحن تندی گفتم :
+ کافیه نیاد یا بخواد سر من قر بیاد آبروشو پیش همه می برم .
– وای با من چته . دعوا داری . ازت میترسم . آره میدونم . ازت هر کاری بر میاد
+ هر کاری الناز ؟
– آره . چون هفته پیش عاشقانه همین خانمو میپرستیدی الان …
+ فاصله بین عشق و نفرت خیلی کمه . الان ازش متنفرم ..

– سیاوش میشه یه خواهشی کنم ؟
+ حتما
– قبل از وکیل و اقدام حقوقی میخوای یه مشاوره هم بری پیش یه روانشناس ؟
+ تا نظرمو عوض کنه ؟ یعنی یه روانشناس میتونه نگاه من رو به نسیم و کاری که کرد تغییر بده؟
– خوبه که آدم هر کاریو با فکر باز انجام بده . ضرری که نداره . داره؟
+ همین که بپذیرم بیام یعنی دودل هستم برای انجامش اما من دو دل نیستم الناز
– نگفتم دودل . گفتم یه مشاوره کن . نظر روانشناس رو گوش کن بعد هر کاری میدونی درسته رو انجام بده .
+ حرف بی ربطی نیست . فقط یه مشکلی هست . من روم نمیشه اتفاقاتی که برامون افتاده رو به زبون بیارم
– تو ؟ نه عزیزم تو پر رو تر از این حرفایی .. شروع کنی به حرف زدن بقیه شم خودش میاد . بعدشم اونا شغلشون همینه . اتفاقات زندگی تو عجیب غریب نیست برای خیلیا اتفاق میفته . گاهی متوجه خیانت میشن و در اکثر موارد هم نمیشن . پس بریم اول مشاوره؟
+ تو هم بیای ؟ تو دیگه چرا ؟ بعد بگم تو کی هستی ؟
– جاست فرند لابد . آخه واسه همه آره واسه ما ..
+ واسه تو چی ؟
– واسه من … سیاوش هر حرفیو نمیشه زد . بیخیال پس آماده شم بریم
+ تو الان مثلا هر حرفیو نزدی تازه ؟ فکر کن بخوای حرف بزنی چی میشه .
الناز خندید و گفت :
– آره حق با توئه . فقط لخت نشدم . میدونی چیه سیاوش . حس میکنم تنها ابزاری که زن ها دارن برای نزدیک شدن به مردا سکسه . اینجوری میشه توجهت رو نشون بدی
+ ولی مردا ازت استفاده شون رو میبرن بعد بهت برچسب هرزگی هم میزنن
– آره ولی خب واقع گرا باشیم از راه سکس بهتر میشه علاقه رو ابراز کرد . سکس فقط یه رابطه جنسی نیست
+ حرفتو قبول دارم الناز ولی باید ببینی از این ابزار برای کی استفاده کنی . فرهنگ ها با هم فرق میکنه . تو فرانسه اگه یه مرد با یه زن تنها بشه و بهش تمایل نداشته باشه برای سکس ، اینو بنوعی بی احترامی میدونن .
– اوه یس . میگم چرا من همچین حسی دارم … تو به من احترام نمیزاری خیلی بدی
+ بهروز دوس داره بهت احترام بذاره
– من احترام تو رو دوس دارم
+ من که تا حالا بهت احترام نذاشتم ، پس از کجا میدونی احترام من بهتره؟
– تو خیالم کلی بهم احترام گذاشتی خیلیم خوب و محترم بودی
+ خدا خفت نکنه الناز . منم یه مدت تو فکر این بودم که بهت شدیدا احترام بذارم . ولی الان تو این فازم که بهت بی احترامی کنم
– بس که بیشعوری
+ مرسی . آماده میشی ؟
– که بهم احترام بزاری ؟
+ نه . که بریم پیش وکیل
– هههه و قبلش مشاوره . باشه ؟
+ باشه دیگه . فقط زود حاضر شو …

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان ماه تلخ پایان جلد اول

رمان ماه تلخ جهت مشاهده به ترتیب رمان ماه تلخ از اینجا کیلیک کنید خودمو …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *