خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان پسر همسایه / رمان پسر همسایه پارت 7

رمان پسر همسایه پارت 7

رمان پسر همسایه

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

با دیدن ماهیار در اون وضعیت وخیم و با خونهایی که نمی تونستن بندش بیارن، چند قدم هم جلو رفتم.

دلم چنان میلرزید که لرزشش در تمام بدنم رخنه کرده بود و قادر به کنترلش نبودم!

کل بدنم میلرزید و می تپید. اشکامم که شر شر درحال ریختن بودند.

نگاه ماهیار لحظه ای روی صورتم نشست. از پشت اشکام تار می دیدمش……. ولی می دیدمش………

با نگاهش که به چشمام نشست، دستام بطرفش کشیده شد و از هم باز شد……

میخواستم داد بزنم مــــــــــاهیــــــــــاااااار …… چیکار میتونم برات بکنم عزیــــــــــــــزدلــــــــــم………

الهههههههههههههی بلاگردونت باشم…………. الههههههههههی خودم قربونت برم بخاطر من به این وضعیت افتادی…………

دورررررررررت بگــــــــــردم ماهیار مــــــــــن……….. الهههههههههههی پارلا بمیره این روز رو نبینه تو اینجوری خونین مالین بشیییییییییی……..

دلم بدتر یهویییییییی فرو ریخت………… با این خونهایی که جاری بود صدرصد جای بریدگیها روی صورتش باقی می موند و ………

دستامو روی صورتم فشردم و بدتر هق هق کردم……… با هق هقهام تمام بدنم میلرزید…..

دستام که کنار رفت نگاهم به چشمان ماهیار افتاد. نگاهش نگران بصورتم دوخته شده بود و بقیه داشتن خونهاشو تند تند پاک میکردند.

با دستش اشاره ای کرد برووووووو………

وقتی دید از جام حرکت نکردم و همچنان دارم گریه میکنم، دستمال رو از کامیار گرفته، روی دماغش فشرد و بلند شد.

احمدآقا که پیرهن ماهیارو روی زخم پیشونیش میفشرد، دستش کنار رفت و تازه چشم من به زخم دهن باز کرده ای افتاد که نیاز به دهها بخیه داشت و بازم ازش خون براه افتاد.

ماهیار قدمی توی مغازه برداشت که احمدآقا بازوشو گرفته گفت: صبر کن ببینم کجا؟؟؟ بزار اینو دور سرت بپیچم خون داخل چشمات نشه……

صدای آژیر آمبولانس به گوشم نشست. ولی قبل از اون ماهیار با سری پیچیده در پیراهنش و دستمالی روی بینی جلوم ایستاد……..

محکم گفت: چرا اینجوری گریه میکنی توووووووو…… ماهیار با کل وجودش فدای یه تــــــــــار موی توووووووو……… چیزی نشده ………. چندتا بخیه میزنن سالم بخونه برمیگردم…….. نبینم اینجوری اون چشمارو اذیت کنی ماهیار درجا دق میکنه………

همچنانکه نگاهم به صورت و چشمان خونین ماهیار دوخته شده بود …………. نگران و لرزان با قلب تپنده ام در حد هزار تپش در دقیقه فقط فکر کردم: یــــــــــا خــــــــــدااااااااا……… آش نخورده و دهن سوختــــــــــه……..

هیچکاری نکرده بودیم ولی از این لحظه به بعد، عشق و عاشقی مون ورد زبون همه می شد……… چون همه داشتند می شنیدند…..

همه ی دنیا به جهنم که میتونستن هرچی دلشون خواست بگن………… فقط بابام جوابشو چی داشتم بگم خدا عالم بود…….. حالا مامانمممم به کنار که چشمامو درمیاورد و درست و قلمبه کف دستم میذاشت!!

یعنی امکان داشت بابا بیخبر بمونه………….. امکان نداشت…….. اینهمه مردم چشمشون به ما بود و همچی رو داشتند قورت میدادند……..

الان داشتم دوطرفه سکته میکردم. هم از نگرانی زخمهای ماهیار……….. هم نگرانی خبردار شدن باباممممممم.

آمبولانس آژیرکشان ایستاد………. دستی منو گرفته به عقب کشید…….

صدای مامانمو شنیدم فقط گفت: ماهیارخان بمیرم برات بخاطر هیچ و پوچ به این وضعیت افتادی……. خدا به مامانت رحم کرده خونه نیست …… وگرنه شمارو با این روز میدید درجا سکته میکرد……..

ماهیار گفت: حاج خانم هیچ و پوچ نبود……. حرمت و ناموس دختر همسایه، شاهزاده خانم، نورچشمِ آقانادر بود…………. من راضیم بمیرم ولی کسی نگاهی چپ به پارلا نکنه که قلبم بندِ یه تار موی یکی یدونه تونه………….

کامیار و شهریار که کنارمون اومده داشتند گوش میکردند، کامیار تند بازوی ماهیارو گرفته کشید و گفت: بیا پانسمانت کنن……….. الان جای این حرفها نیست…….. داری خونریزی میکنی، همه هم دارن حرفاتو میشنون…….

فکر کنم رنگم چنان پریده بود که صورتم یخ زده گز گز میکرد…….

نگاه ماهیار آنی روی صورتم نشست. گفت: مواظب خودت باش پارلا، حالت اصلا خوب نیست………

بعد با فشار دست کامیار برگشته بطرف ماشین اورژانس راه افتاد…….

بنظرم خودشم فهمیده بود شدیدا خیط کاشتیم…….. خیــــــــــط در حــــــــــد تمام کهکشانها……. خدا باید آخر عاقبت منوووووو فقط بخیر میگذروند……

مامانم بازومو گرفته کشید و بین لب و دهنش گفت: یاااااااااا خــــــــــدا……….. خودت آخر عاقبتمونو با امروز بخیر کن که من اصلا امیدوار نیستم بابات تورو یه لحظه هم زنده بزاره………..

کنار خانمهای همسایه رسیدیم. نگاههای خاصشون روی صورتم ماسیده بود……

نگاهمو پایین انداختم و سعی کردم چیزی نبینم…….. کنار در کوچه مون ایستادیم و ماهیارو پانسمان میکردند.

مامان زیرجلکی نیشگون ریزی ازم گرفته گفت: برو توووووو…… اینجا نباش دیگه……

نگاهی عصبی به مامان کرده دندونامو از خشم بهم فشردم. بی توجه به حرفش از سرجام تکون نخوردم……

همه ی مردم میتونستن هر غلطی خواستن بکنن و هرحرفی خواستن بزنن. امکان نداشت بیکار بشینن و دهنشون بسته بشه…….

پلیس ۱۱۰ هم سررسیده سه نفر مزاحم منو تحویل گرفتند. با آقایون حرف هم زدند که برای شکایت به کجا خودشونو برسونن!

ماهیار که پانسمان شده بود خداروشکر خونریزیش جلوشو گرفته بودند………. ولی بازم کل صورتش خونین بود و دلمو بدرد میاورد…….

راهی آمبولانسش کردند و دیگه ندیدمش…… آمبولانس راه افتاد……

با راه افتادن آمبولانس چشمام دوباره به اشک نشست…….. ماهیار بدون من کجا میرفت؟؟؟؟

آغوش گشــــــــــوده ام ،
بگو می آیـی؟

صد شعر ســـــــروده ام،
بگو می آیـی؟

گفــتی کــه تحملم
برایت سخـت است

انــــــگار نبــــوده ام،
بگــــــو می آیـی؟

مامان اشاره ای بهم کرد یعنی برو تو……

دیگه جای موندنم نبود. داخل خونه برگشتم و خودمو خسته و نالان روی مبل پذیرایی انداختم.

اعصابم بحدی بهم ریخته بود و کش میومد که حوصله نداشتم از پله ها بالا برم و خودمو به اتاقم برسونم…….

کاپشنمو درآورده روی مبل انداختم. خمیدم. آرنج هامو روی زانوهام گذاشته صورتم بین دستام مخفی شد….

اشکام دوباره راه گرفت……….. بینوا پسر مردم به چه روزی افتاده بود……….

یاد صورتش افتادم که نوک بینیش کمی هم کج شده ورم کرده بود…….. صدرصد شکستگی داشت…… صدرصد….

صدای مامان بلند شد که ورودش رو بخونه اصلا نفهمیده بودم. گفت: پارلا بگو ببینم این چه بلبشویی هستش توی کوچه راه انداختی؟؟؟؟ الان باید از خجالت سرمونو کدوم گوری فرو کنیم بلکه حرف و حدیث مردم رو نشنویم؟؟؟

عاصی نگاهی به مامان کرده کشیده گفتم: یعنــــــــــی چیییییییییی مامان؟؟؟؟ مگه من به سه تا اوباش گفتم دنبالم راه بیفتن و توی کوچه ی خودمون ازم بخوان همراهشون برم…………..

مگه من گفتم همون لحظه ماهیار سر برسه و اینهمه دعوا راه بیفته……….. مگه من مقصرم اونهمه خون و خونآبه توی کوچه راه افتاد که شما اینجوری میگین…………

اگه واقعا ناراحتین چرا همراه اون سه تا قلدر نرفتم، چشمممممممممممممم به روی دوتا چشمــــــــــان کورمممممممممممممم………. ایندفعه که پیشنهادش رو بدن باهاشون راه میفتم تا بلبشویی به پا نشه و در امن و امان شما از بقیه خجالت نکشید…..

مامان محکم گفت: تو چرا نمی فهمی دختــــــــــره ی بیشعووووووووووورررررررر……… حرف من اینا نیست…………. من نمیگم چرا ماهیار کمکت کرده……..

من میگممممممم اونا چه حرفایی بود پسره تحویلت میداد!!!! دلم بند یه موی پارلاست و حالا هرچــــــــــی………… اونم بین اونهمه مردمممممممم……. نگاهاشو ندیدی؟ یعنی حرفاشووووووو نفهمیدی چی داشت میگفت؟؟؟؟؟؟

شاکی از سر جام بلند شده گفتم: مــــــــــاااااااامــــــــــاااااان………… بنظرتون من الان در این اوضاع باید جوابگوی احساسات پسر مردم هم باشمممممممممم؟؟؟ خودتونو بزارید جای مــــــــــن…….. شما پارلا باشید و نزارید بقیه دوستتون داشته باشن!!!! منکه کاری از دستم برنمیاد……. شرمنده……

کیفمو برداشته راه افتادم که مامان گفت: فقط نمیدونم جواب باباتووووووو چی میخوای بدی …….. منکه بلد نیستم ……..

همچنانکه از پذیرایی خارج میشدم گفتم: به بابا هم همینارو میگم. من چیزی برای مخفی کردن ندارم……..

ناتوان……. خسته……. از پاافتاده……… داغوووووووون خودمو به اتاقم رسوندم. لباسهامو کنده روی میز تلمبار کردم.

خودمو روی تخت انداختم و بازم اشکام فرو ریخت…… الان ماهیار در چه حالی بود رو نمیدونستم……… دلم داشت مثل سیرو سرکه می جوشید……… کاش میتونستم ازش خبری بگیرم……..

دست بردم و گوشیمو برداشته درجا شماره شو گرفتم……. خاموش بود……….

دیگه داشتم می مردم. از یه طرف اضطراب و استرس خونه و سوال جواب مامان بابام ………….. از یه طرف زخمی شدن ماهیار با اون وضعیت که هیچ خبری ازش نداشتم و تا آخر عمر یادگاریهای امروز رو روی صورت قشنگش تحمل میکرد…………..

داشتم دیوووووووونه میشدم و هیچکاریم از دستم برنمیومد………

هق هق کنان زمزمه کردم: ماهیــــــــــارِ مـــــن

گيرم دوست داشتن تــــــــــوووووووو
ديوانگي باشد
من مي بالم به اين احساس

کجایییییییییییی تا بیایی و
نبضِ عاشقانه‌هایم را بگیری

ببینی چقــــــــــدر
توووو ، توووو ، توووووو می‌زنــــــــــد……

صدای باز شدن درهای پارکینگمون به گوشم رسید. بابا اومده بود. تند بلند شده گوشه ی پرده رو کنار زدم و قسمتی از کوچه مون که دیده میشد رو نگاه کردم……..

ووووووآآآآآآآآآآییییییی خــــــــــدای من …… هنوز تعدادی از آقا و خانمهای همسایه مون بیرون بودند و صدرصد بابا هم خونهایی که توی کوچه ریخته شده بود رو دیده بود……….. اگه میرفت و ازشون پرس و جو میکرد چی میشــــــــــد؟؟؟؟؟؟

قلبم توی دهنم بود و بشدت می تپید……. حالم بد بود خیلیییییییییی بد………

چه می خواهی تو از جانم که جز عشقت نمی دانم
چنانم کرده ای عاشق که بی عشق تو ویرانم

میان سجده ام هر شب فقط یک ذکر می خوانم
تویی روحم تویی جانم تویی پیدا و پنهانم

تویی سرچشمه ی امید و یأس و درد و درمانم
نمی بینی تو دردم را ، ز غم گویی به زندانم

نگر بر قلب بیمارم ، ببین این جسم بی جانم
برای دیدن رویت ز هر خوابی گریزانم

گذر کن یک دمی بر من ببین چشمان گریانم
بیا سویم چو میدانی تویی سوی دو چشمانم

پرده رو انداختم و روی تختم نشستم.

دستامو بهم گرفتم و دعا کردم بابام بیخیال جمعی همسایه ها بشه و فقط بیاد خونه بلکه از هیچی خبردار نشه……..

ولی امکانش فقط چنددرصد ناقابل بود مخصوصا با خونهایی که وسط کوچه ریخته شده بود…….

هر چی گوش سپردم از اومدن بابا خبری نشد که نشد……

باید پیه ی یه دعوای متعالی رو به بدنم می مالیدم…….. بابام باهام چطور تا میکرد رو نمیدونستم……… ولی به اتفاقی بد ایمان داشتم.

آب دهنمو قورت دادم و پاهامو توی بغلم جمع کردم بلکه آروم بگیرم………. ولی کو آرامشم……

دیگه همچی رو فراموش کرده بودم. ماهیار با سروصورت خونی جلوی چشمام بود و گوشم به صدای بسته شدن در که …….. بابا کی میاد خونه!!!

شاکی ته دلم گفتم: آخه ماهیار نمی تونستی جلوی اون دهنتو بگیری و چیزی از علاقه ات نگی!!! تو که میدونستی اوضاعمون چقده قاطیه…………. چطور دلت اومد باهام اینکارو بکنی!!!

صدای کوبیده شدن در خونه بگوشم رسید…….. ووووووووآآآآآآآآیییییییییی بابا عصبانی بوووووووود………. وگرنه در کوفتن توی مرامش نبود….

تا صدای بسته شدن در راهرو رو شنیدم موهای تنم سیخ ایستاد ……. بابام بلند از پایین گفت: پــــــــــارلاااااااا………… زود بیا پایین ببینم………

نگاهم به فرش خیره مونده بود………. چیکار میخواستم بکنم و چی جواب بدم رو نمیدونستم……..

پاهای کرخت شده مو از آغوشم بیرون کشیدم و روی زمین گذاشتم……..

هرچند گناهی این وسط نداشتم و کلا بی تقصیر بودم، ولی اسمم توی دهن درو همسایه افتاده بود که بابام کلی بهش حساسیت داشت……..

با نهایت خواستن، آرزوی مرگ میکردم…….

تا تکونی بخورم و از اتاقم بیرون بیام، اینبار فریاد بابام بگوشم رسید که باز منو صدام میزد…..

نمیدونم چرا گوشیمو دستم گرفتم و راه افتادم…….. مثل اینکه از چیزی اطمینان میخواستم و اونم فقط توی گوشیم خلاصه بود……..

دستمو به نرده ها گرفتم و گیجزده پایین رفتم……….. خداروشکر درو پنجره ها بسته بود وگرنه با بلند صدا زدن بابام، آبرویی پیش همسایه ها برامون باقی نمی موند…..

تا وارد پذیرایی شدم چشمم به بابا و مامانم افتاد که هرکدوم طرفی نشسته بودند.

مامان رنگ به چهره نداشت……. بابام رنگش به سیاهی میزد…….

وسط پذیرایی دیگه پاهام نای کشیدنمو نداشت…… بابام محکم و با خشم گفت: بشین ببینم امروز چه غلطی کردی کل کوچه در مورد تو حرف میزنننننننننننن؟؟؟ اون پسره ی لاتِ یه لاقبا چه زر زری کرده توی کوچه که حالا یکی هم بهم تبریک گفت؟؟؟؟ بشــــــــــینننننننن حرف بزن……….

کنار مامان نشستم. هرکاری کردم آبی دهنم پیدا نشد
زبونمو خیس کنم.

ولی نباید کاری میکردم گناهکار شناخته بشم. چون واقعا هم گناهی نداشتم!!!

آروم گفتم: بابا بخدا من کاری نکردم مستحق دعوا و اینهمه خشم باشم………….. اصلا هم سر در نمیارم چرا شما عصبانی هستید……… خب بمن هم ربطی نداره یه پسر اونم شاید همسایه، نظرش در مورد من چی میتونه باشه……

بابا عرق ریزان داد زد: برا من فلسفه نباف خودم عند فلسفه ام…………… بگو چی شده اینهمه توی کوچه الم شنگه راه افتاده و فقط اسم تو و اون الدنگ بی خاصیت ورد زبوناست؟؟؟

دیگه داشتم جوش میاوردم. کمی بلندتر گفتم: یعنی چیییییییی بــــــــــابــــــــــا………. چرا روی مردم اسم میذارید……….. اصلا میدونید همون الدنگ بی خاصیت بخاطر من راهی بیمارستان شده که تا عمر داره رد چندتا چاقو رو هم اونم روی صورت مبارکش با خودش یدک میکشه؟؟؟؟
چرا عوض اینکه از مردم تشکر کنید جون یدونه دخترتونو نجات داده و نذاشته اتفاقی براش بیفته، به حرفای دری وری چندتا همسایه ی بیکار گوش دادید و حالا اینجوری دارید قضاوت میکنید…….

بابام داد زد: دیــــــــــگه چییییییییییییییی اینهمه طرفداری یه آسمون جل رو میکنییییییییییی……… نگو با هم دستتون یه کاسه ست و کارهایی هم راه انداختین دیگه………. ای خاک بر سر من که فکر میکردم بچه م عاقله و میدونه برای آینده ش چه آرزوهایی دارم که ………

درحالیکه داشتم سکته میکردم بلند گفتم: بــــــــــاااااابــــــــــااااا این حرفا چیه؟؟ چرا بخودتون فحش میدید……….. خودتونو بزارید جای ما…………. اگه ماهیار نبود بنظرتون من میتونستم حریف سه تا قلدرِ قلچماق بشم که ماشینشونم دم کوچه نگه داشته بودن و منتظر من بودن باهاشون راهی بشم؟؟؟؟؟ چرا به این چیزا یه احسنت نمیگین و عوضش تا دلتون بخواد فحش میدین؟؟؟؟

بابا عصبی و دادزنان گفت: لازم نکرده از تخمت درنیومده به من درس اخلاق بدی؟؟؟ خودم بلدم در برابر این محبت پسره چیکار براش بکنم!!!! تو فقط بگو این حرفها چیه داشتن میزدن و حالا بهم تبریک میگفتن هــــــــــاااااااااااااااااان؟؟؟؟

آهی از سر افسوس از دهنم بیرون اومد. کار از بیخ و بن خراب بود!!

خودمو جمع کردم و با ابروهای بالا داده گفتم: مگه بهتون چی گفتن شما اینجوری بهم ریختین؟؟؟ منکه کنار شما نبودم بشنوم بابا؟؟؟ چی گفتن آخــــــــــه؟؟؟

بابا با حرص گفت: بعضیا جمع بودن، ازشون خونهای ریخته شده توی کوچه رو پرسیدم، ماجرای دعوا رو گفتن و حالا اون فسیل محل بین همه بهم تبریک میگه!!!

مامان گفت: چی گفت مگه؟؟؟؟

بابا غصه دار و ناراحت بلند گفت: میگه اونجوریکه بوش میاد کار خیری با همسایه ی دیوار بدیوارتون توی راه دارین و امروز صداش همه جا پیچیده!!!! انشاا… خوشبخت بشن………. ماهیار پسر خوبیه، خدا براتون رسونده…….

دخترشم با اون خنده ی مسخره ش تبریک گفت و آرزوی خوشبختی برای بچه ها کرد!!!! منم الان فقط میخوام ببینم دختر سربه هوای ما چه غلطییییییییی کرده اینجوری چو افتاده دهن مردم؟؟؟؟

مامان گفت: پارلا کاری نکرده ……… من خودم اونجا بودم…….. فقط از ماهیار تشکر کرد بخاطرش جونشو بخطر انداخته و اینجوری زخمی شده! ماهیار هم گفت بخاطر شاهزاده خانم آقانادر هرکاری میکنه که …….. فقط دوسه کلمه ی محبت آمیز به کار برد همین……..

پارلا داشت از ترسش بشدت اشک میریخت که تمام اون حرفا در اون شرایط خیلیم طبیعی میتونست باشه تا اشکهای پارلا بند بیاد و نگران جوان مردم نباشه……..

حالا چرا همسایه ها بد برداشت کردن و اینجوری چو انداختن برام لاینحله!!!!!

از حرفهای مامان کمی ته دلم قرص شده بود که گفتم: باباجووونم، من از تبریک و تهنیت چندتا حسود دهن لق توی کوچه خبری ندارم، ولی اینو میدونم علاقه ی یه نفر یا چندنفر هم بمن، بازم برام مهم نیست و خیلیم طبیعیه………

بنظرتون چیکار کنم و چطوری جلوشو بگیرم بقیه منو دوست نداشته باشن که عمرا هم به این چیزا فکر نمیکنم؟؟؟

حالا ماهیار توی اون وضعیت که من نمیتونستم از ترسم اشکامو جمع کنم چیزی گفت، بنارو نمیشه براین گذاشت که حتما راست گفته………

بابا تند و خشن داد زد: پارلا خودتونو به من معرفییییییییی نکنین که خوب جنس شما دخترارو می شناسم………… تو حتما غلطی گنده تر از دهنت کردی و چشم و ابرویی برای اون یه لاقبا اومدی که اون پسر اونجوری شیر شده بین همه ابراز محبت کرده…………

وگرنه مگه شهر هــــــــــرته هرکی از جاش بلند شد بین مردم ادعای عشق و عاشقی به سرش بزنه…………. غلط میکنه بین همسایه ها به دختر مردم ابراز عشق کنه و همه هم دهن گنده شون باز بشه…….
هنوز جوابشو نداده بودم که بابام لحظه ای نگاهش روی گوشیم نشست که کلا یادم رفته بود روی میز هم بزارم و همچنان توی دستم می فشردم………

دستشو بطرفم دراز کرد و عصبی گفت: اون گوشی بی صاحب مونده تم بده بمن که هرچی سرمون میاد از این گوشیاست……….. بچه چیه گوشی داشتن چی باشه………

بچه غلط میکنه سرشو میندازه پایین و فقط به درس و دانشگاهش فکر میکنه نه اینکه……….. گوشیتو بده مـــــــــــــــن…….. انقده بهت میدان دادم اینجوری دور برداشتی و حالا هرکی از راه رسید، توی کوچه خیابون بین همه بهت ابراز علاقه میکنه……

بده مــــــــــن اون بی صاحبووووووووو…

بلند و کشیده گفتم: بــــــــــاااااابــــــــــااااا…… یعنی چی؟؟؟ حرفای بقیه چه ربطی داره به گوشی مــــــــــن……. من مگه با این گوشی چیکار کردم که الان نباید داشته باشمش……… تمام شماره هام توی این گوشی هستن و من هی لازمم میشه………

با داد بلند بابام که گوشام کر شد، اشکام جاری شد.

مامانم انگشتشو توی رانم فرو کرد و بطرفش برگشتم که اشاره کرد بده!!!

تا من تکونی بخورم بابام از جاش بلند شد و چنان گوشیم از دستم کنده شد که فقط پاره شدن بند دلمو حس کردم……..

شماره تلفنهای همــــــــــه ی عالم و آدم به جهنممممممممممم که میتونستم پیداش کنم………… شماره ی ماهیار هم فقط توی گوشیم سیو بود و دیگه جاییییییییییییی نداشتم……….

ماهیار الان به احوالپرسیهای من نیاز داشت و من باید دردی از دلش برمیداشتم……….. ولییییییییییییی

بابا رو به مامان داد زد: اعظم به خدای احد و واحد قسمممممممم، بفهمم این دختر توی این خونه غلطهای اضافی کرده اول تورو می کشم بعد این نور چشم نفهمت رو که هنوزم نفهمیده دنیا دست کیه و ممکنه چه بلاهایی به سرش بیارن اینجوری برای خودش دور برداشته……..

محکم از سرجام بلند شدم……….. خواستم دهنمو باز کنم و چیزی بگم ……. ولی بابام بحدی خشمگین بود که ترجیح دادم چیزی نگم………

اشکریزان از پله ها بالا دویدم و خودمو روی تخت انداختم……..

هیچییییییی ناراحتم نمیکرد……. هیچی……. فقط ماهیارو دیگه نداشتم…….. اصلا نداشتم………

جلوی پنجره ایستادم و چشم به آسمانی دوختم که ابرهایی پراکنده همه جاشو پوشونده بود……… از ماهِ من خبری نبود…….. بدتر دلم گرفت…….. زمزمه کردم:

دلتنگ تــــــــــوئم
ای تــــــــــو
همانی که دیگر
ندارمــــــــــت

چشمی به همه جای آسمان گردوندم و اشکامو پاک کرده خوندم:

مــــــــــاه من
تــــــــــو نداشته منی ……

وقتی تــــــــــو نباشی …….
به چه کارم می آید …

این همه آسمان ……

درست مثل مارگزیده ها بودم. راه میرفتم…….. می نشستم….. دراز می کشیدم…… اشک میریختم…… قلبم می کوبید…… استرس داشتم…… اضطراب از پا درم میاورد…….. با تمام اینها، دیگه طاقت هم نداشتم و قلبم اصلا یاریم نمیکرد…….

فقط میدونم صدای کوبش ضربان قلبمو توی گوشام می شنیدم….. اشکامو هم اصلا نمیتونستم بند بیارم.

الان باید هرلحظه از ماهیار خبری میگرفتم و صداشو می شنیدم تا آروم میگرفتم،…….. صدامو می شنید اونم آروم میگرفت ولی……….. هیچ به هیچ………… خدا میدونست الان در موردم چه فکرایی که نمیکرد……

صدای مامان از پایین بلند شد برای شام صدام زد. بی توجه جوابی ندادم………… برای تمام عمرم سیر بودم……… حال دیدن بابام با اخم و تخم هاش هم عمرا نداشتم ……

میتونست بخاطر شام نخوردنم به حدی داد و هوار کنه همسایه ها بیرون بریزن……… دیگه برام مهم نبود……

مهم ماهیار بود بخاطر من تنهایی جوونشو کف دستش گذاشته ازم حفاظت کرده بود، که اونم اینجوری داشتم حالشو می پرسیدم و هرلحظه همراهش بودم…….

صدای بالا اومدن مامان رو شنیدم. وارد اتاقم شد. تا چشمان گریانمو دید گفت: مــــــــــاشــــــــــاا… برای یه گوشی اینجوری خودکشی میکنن و چشم و چالو کووووووورررر؟؟؟ یعنی چــــــــــی؟ اون زهرماری چی داره اینجوری خودتونو براش می کشین!!!! حالا این اداها چیه؟؟؟ تو هم باباتو نشناسی که من می شناسم. دوسه روزی بگذره خودش از خر شیطون پایین میاد و گوشیتو برمیگردونه…..

گفتم: مامان گوشی بجهنــــــــــم………. من فقط شماره هامو میخوام……

مامان فقط نگام کرد. گفت: خودت که می شناسیش! تا عصبانیتش تموم نشه اوضاع اینه.

فقط نگاش کردم و نگاش کردم.

درحالیکه دلم از بابام خیلیییییییییی پر بود آروم گفتم: خودتون که اوضاع پسر ناهیدخانم رو دیدید بخاطر من به چه روزی افتاد………….. لآقل به شوهرتون بگین وظیفشه زنگی بزنه حالی ازش بپرسه…… والا عیبه اینجوری بی اهمیت از کار‌ و محبتش بگذرین……

مامان گفت: تو فکر اونجاهاش نباش بابات کار بلده! درسته دلخوشی زیادی از پسرای ناهید نداره، ولی به وظیفه ی خود‌شم آشناست چیکارا باید بکنه…….

گوشام زنگ زد. یعنی بابام چیکار کرده بود؟؟؟

تند گفتم: خب این شوهر وظیفه شناستون چیکار کرده اینجوری سنگشو به سینه میزنین؟؟؟

مامان لبخندی زده گفت: والا این شوهر عجیبان غریبان من که هرلحظه هوایی به سرش داره میخواست زنگ بزنه به آقا اسماعیل، حال ماهیارو بپرسه من نذاشتم. گفتم ممکنه هنوز بیخبر باشن و ناراحت بشن. بابات هم زنگ زد به کامیار که گفت توی بیمارستان هستن، ولی کم کم دارن تموم میشن برگردن خونه!

نگران گفتم: خب؟؟

مامان ادامه داد: بریدگیهای روی پیشونی و دماغ ماهیارو بخیه زدن. دماغشم شکستگی داره که دکتر اجازه ی عمل نداده. گفته اول باید بریدگی عمیق بینیش کمی جوش بخوره بعد شکستگی عمل بشه که میتونه یه مدت کوتاه تحمل کنه……………

فعلا با این وضعیتش میخوان بخونه برش گردونن! تو هم پاشو بیا شامت رو بخور ماجرا بیشتر از این کش پیدا نکنه!

حالا دیگه بدتر دلم مثل سیروسرکه میجوشید و بازم دلم اشک میخواست اونم با های های…….

گفتم: مامان اصلا گرسنم نیست. به اندازه ی دنیاها سیرم. گرسنم شد میام پایین چیزی میخورم نگران نباشید.
.

مامان اول مات نگام کرد. بعد گفت: از خودت خبر داری؟؟؟؟ از رنگ و روت خبری گرفتی؟؟؟؟ باور کن وضعت خوب نیست ها…… میدونی امروز چه فشاری رو تحمل کردی؟ غذا هم نخوری نمیتونی رو پا وایستی و خدای نکرده…..!!!

آهسته گفتم: مامان گفتم نگران نشید….. شما به شوهرجونتون برسید……

سری با تاسف تکون داده راه افتاد و گفت: تا امروز بابای یکی یدونه و از آسمون افتاده ی خاتونمون بود که حق نداشتیم پشت سرش حرفی بزنیم……… از امشب خداروشکر تحویل ما داده شد و شد شوهرجونمون………… بازم هزار مرتبه شکر عاقبت بخیر شدیم و صاحب شوهر……

نمیدونستم از حرفهای مامانم بخندم یا گریه کنم…… آخه همش حقیقت بود……

مامان رفت و من دیگه نمیتونستم روی تخت هم قرار بگیرم……. توی اتاق با استرس تمام دور میزدم و فقط می چرخیدم…… حال بدم همکه گفتن لازم نداشت….

فکر میکردم: بیچاره ماهیار………. اونهمه بلا سرش اومده………صورتش زخمی شده و کلی بخیه خورده….. دماغش شکسته…….. اصلا……. اصلا اون صورت قشنگ و جذاب دیگه به کار میومد؟؟؟ همش هم باعثش من بودم…….. ولی الان حتی نمی تونستم بهش زنگ بزنم…… ببینمش…….

دستامو روی صورتم گذاشتم و ماهیار با صورت زخم و زیلی و خونآلودش جلوی چشمام مجسم شد…….

نمیدونم چقدر در اون حال بودم که صدای توقف ماشینی توی کوچه به گوشم نشست. شاید ماهیارو داداشاش بودند که داشتند میومدند!!!!!!

تند چراغ اتاقمو خاموش کردم و زیرپرده رو کمی روی ریلهاش کنار زدم .

از پشت پرده چشم به حیاطشون دوختم که دیدم بعــــــــــله در حیاطشون باز شد و اول از همه ماهیار به آرامی وارد شد……

خدای من روی دماغش بزرگ باند پیچی شده بود….. پیشونیشم باند داشت و دور سرش پیچیده شده بود……… خودشم چه بیحال قدم برمیداشت……

چند قدم کوچک برداشت و ایستاد………. نگاهش بطرف پنجره ام بالا اومد……

دستم تند و بی اختیار بطرف پرده رفت که کنار بزنم و حالشو بپرسم……… ولی کامیار و شهریار و آقااسماعیل کنارش بودند……… پیش اونا هیچ هیچ هیــــــــــــــــــــچ غلطیییییییییییی نمیتونستم بکنم……….. مخصوصا باباش……

قلبم داشت می ایستاد……… تنها راه دیدن ماهیار اینجا بود…….. تنها از این پنجره میتونستم حالشو بپرسم و با شنیدن صداش خیالم ازش کمی راحت باشه ……… که اونم………… اگه این دوتا لندهور نبودن که بازم اونا به جهنمممممممم……… اگه شاه اسماعیل نبود……..

ووووووووآآآآآآآآآآیییییییی که داشتم سرراست جــــــــــان میدادم……. بقول لیلون هیچ گوهی هم نمیتونستم بخورم……..

ماهیار ایستاده چشم به اتاقم داشت. کامیار در کوچه شونو بست و خودشو به ماهیار رسونده دست پشتش گذاشت و بطرف خونه رفتند…… شاه اسماعیل هم کنارشون راه افتاد…..

همونجا پشت پرده زانوهام تا شد و روی زمین افتادم…… من به احتمال خیلی زیاد آخرین فرصت دیدن و احوالپرسی ماهیارو از دست داده بودم……..

صدای گریه ی سوزناکم……. صدای ضجه زدنهام……. صدای هق هقم اتاقو برداشته بود طوریکه دلم بحال خودم کباب بود………

چقدر خوش شانس بودم و خوشبختی داشت هرلحظه برام پر پر میزد…….. چقدر با این بدآوردنها زجر می کشیدم و لحظه به لحظه تحلیل میرفتم………

خدای مــــــــــن……. میخواستم چیکار کنم؟؟؟؟

پشت به رادیات اتاقم دادم و با تمام وجودم هق هقی بلند کردم. بلند خوندم:

یک روز…
دلیل نفس کشیدن منی ؛

یک روز…
دلیل نفس کشیدنِ شعرهایم!

تو به هر حال
یک دلیل محکمی ؛
که هیــــــــــچ وقت…… هیــــــــــچ وقت

ندارمــــــــــت……

#حامد_نیازی

دستامو روی صورت خیس از اشکم کشیدم. ماهیار…… ماهیارِ مــــــــــن……. تمام قد جلوی چشمام اومد…….
خدایا چقدر میخواستمش………. چقدر می خواستمش حدی براش نمیتونستم متصور باشم…….. من عاشــــــــــق اون چشمان قهوه ای سیر بودممممممممممم………. مــــــــــن ……. مــــــــــن عاشق اون لوطی آسمون جل با ابروهای پهنش بودم……….. من عاشق اون پسر با عینک آفتابی و آبیش بودم…….. من عاشق اون موهای بالا داده…….. اون قد برافراشته…….. اون نگاه نافذ……… و گاهی لبخند گوشه ی لبش بودم…….. که الان دور از عشقم مثل مرغ سرکنده داشتم دم به دم جان میدادم و …….. جان میدادم و ……… جان میدادم…….

دوباره چشمان قشنگش در نظرم مجسم شد. زانوهامو بغل کردم و سرمو روشون گذاشتم. زمزمه کردم:

من تمام دین خود را…
در طواف چشم تو………

هفتمین دورم کجا بود!
دور اول باختم…!!!

دو روز بود بابامو ندیده بودم…… دو روز بود تا بابام خونه بود پایین نمیرفتم……. دو روز بود تنها نگاهم به ماهیار، همون دیدن پشت پرده بود و دیگه ازش خبری نداشتم……. دو روز بود تمام دنیام سوت و کور بود……. دو روز بود فقط مرده و زنده شده بودم و اصلا از اتاقم بیرون نرفته فقط پشت پرده ام کمین کرده بودم بلکه ماهیارو ببینم و از همین جا حالشو بپرسم…….. ولی…..

اونروز مامان خبر داد امشب میخوان با بابا سری بخونه ی آقااسماعیل بزنن و به دیدن ماهیار برن…..

قلبم ایستاد. کاش …… کاش میتونستم همراهشون برم…….. کاش منم بودم……. ولی……. امکان که نداشت

ولی میتونستم کاری بکنم……… هرچند زیاد به چشم نمیومد ولی بازم از هیچی بهتر بود…….. شاید ماهیار هم نمی فهمید چی به چیه، ولی خودم بلکه کمی آروم میگرفتم…….

می سرایم “تو” و چشمان “تو” را
نه سپیدی…
نه غزل…
تویی آن شعر دل انگیز و بلند… که پر از مثنوی بارانی…
منم آن شاعر بیدل
که فقط…
برق چشمان تو را می بیند…
سبک من عاشقی و قافیه ام دلتنگی ست…
منم آن مست و پریشان نگاهت…
که دلم
“تو” و “احساس تو” را می خواهد..

دلم میلرزید. کمی صدامو آروم کرده به مامان گفتم: پس میرید خونه ی آقااسماعیل عیادت، آماده بشید سری بیرون بزنیم و براشون دسته گل و حالا هرچی خواستید بخریم. به امید بابا باشید همه شو با دوتا دونه آبمیوه هم میاره و دیگه هیچی………. آبرو برامون نمی مونه ها……

مامان نگاه آرومش بصورتم بود. زمزمه کرد: باور کن حسم میگه یه خبرایی این وسط هست……… فقط نمی تونم باورش کنم!

خودتم میدونی این کار و خواستن به نتیجه نمیرسه و کاری عبثه پس بیخیالش شو! خودم اونروز حالتو دیدم بخاطر ترس نبود……

تو داشتی با چشمات، با زبون بی زبونی با ماهیار حرف میزدی……… من همینجا بهت میگم حق رو به بابات میدم…….. بهتره هرچی برای خودت ریسه کردی و بافتی رو پنبه کنی که همچین چیزی امکانش نیست…….

تا اونجاییم که باباتو می شناسم و از نظر و عقیده ش نسبت به همه خبر دارم…….. یعنی عمرا بزاره ماهیار اسمتو بزبونش بیاره که حالا بخواد پاش به این خونه باز بشه…….

قلبم محکم می کوبید. آب دهنمو قورت داده آهسته گفتم: خوبه فقط گفتم بریم خودمون گل بگیریم، اگه میگفتم منو ببرین ملاقات پسر همسایه چی میگفتین؟؟

مامان درحالیکه برمیگشت گفت: اگه من مامانتم….. اگه من تورو می شناسم……. اگه من تورو بزرگ کردم…… میدونم چی دارم میگم…… صلاحت رو گفتم….. بقیه رو بشین کلاهتو قاضی کن ببین چه آینده ای پیش رو داری!

مامان داشت از اتاق خارج میشد که گفتم: آخرش میریم بخریم یا نه، بابا بخاطر دلخوشی زیادش از پسر ناهیدخانم، فقط سروتهشو هم میاره و آبروتون میره ها از من گفتن باشه!!!

مامان جواب داد: صبر کن خبرت میکنم.

مثل اینکه مامان با بابا مشورتی کرده بود………

یکساعت بعد بود که همراه مامان وارد گل فروشی شدیم و من با زیباترین سبد گل چهارگوش از رز سرخ و صورتی، خواستم به ماهیار میزان عشق و علاقه مو برسونم.

که صدالبته امیدوار بودم و دعا میکردم منظورمو بگیره. جعبه ای شیرینی هم به انتخاب مامان خریده بخونه برگشتیم.

وقتی مامان و بابا از عیادت برگشتند، جلوی تلویزیون نشسته بودم و چشم به فیلمی داشتم که فکر کنم راز بقا بود……… ولی حتی حواسم نبود کانال رو عوضش کنم. فقط میدونم ماهیار جلوی چشمام بود و بس….

بابام که از دیدنم توی پذیرایی تعجب کرده بود گفت: مثل اینکه خانم اِذن دادند از کلاه فرنگیشون اون طبقه ی بالا پایین بیان و چشم ما به جمالشون روشن بشه…….

قهر مانند بطرفش برگشتم. در حالیکه دنیا دنیا دلم تنگ بابام بود، ته دلم میدونستم مشکلم با قهر حل نمیشه.

آروم و با کمی ناز گفتم: خودتونم میدونین بحث و قهرِ من، سر بی انصافی شماست وگرنه منو چه به ناز و ادا و قهر اونم از تنها بابایی عزیز دنیا که جوووووووووونم داره براش درمیره!!

مامان تند و خندان گفت: آ‌شتی نکنی ها پارلا! همون قهر برات بهتره! تازه من دست و بالم توی خونه باز شده و دارم هم نفس میکشم، هم تا جایی که میتونم پشت سر بابات غرغر میکنم و گاهی یه ناسزایی هم براش میام، کسی هم نیست جانب داریشو بکنه و دعوا راه بندازه……. بهترین کار همون قهره که ادامه بده دخترم….

همچنانکه میخندیدم، بلند شده خودمو توی بغل بابام جا دادم و گفتم: پس نقشه هاتونو بهم میزنم و با بابام میگم آشتی ما‌شتی فردا میریم تو کشتی……. شما هم اگه تونستید مِن بعد حرفی پشت سر همسر جوونتون بزنید که حسابتون فقط با منه……

بابا با لبخند گوش میداد و چیزی نگفت.

وقتی برای عوض کردن لباسهاش به اتاق رفت، خودمو به مامانم رسوندم که داشت بطرف آشپزخونه میرفت.

گوشه ای گیرش آورده پرسیدم: چه خبر از خونه ی همسایه با پسر سلحشور و قلچماقشون……

مامان لبخندی تاسف بار زده، سری تکون داد و گفت: والا همه خوب بودن، ولی ناهید و پسر سلحشورش…….

ناهید که سرپا داشت رسما می مرد………. با دیدنم چشماش پراز اشک شده گفت می بینی چه بلایی سر بچه م آوردن………….. فکر میکنی اون صورت دیگه براش صورت میشه؟؟؟؟

ماهیار همکه با صورتی باند پیچی شده فقط چشما و بیشتر پایین صورتش دیده میشد، کاملا میشد فهمید بشدت کلافه ست……. مادر و پسر رنگ به چهره نداشتن.

همچنانکه مامان حرف میزد چشمامو با ناراحتی بستم. همه ی این تنشها و ناراحتی ها تقصیر من بود!!! بیچاره ناهید خانم و ماهیار……

مامان ادامه داد: اتفاقیه که افتاده، و فکر کنم اجتناب ازش در اون لحظات امکان نداشت!! بابات هم از ماهیار مخصوص تشکر کرد و گفت کارش واقعا جای مباهات داره که بهش افتخار میکنه!!! ولی در کنارش اصلا هم راضی نبوده نوک سوزنی بهش صدمه وارد بشه!
خلاصه بچه ی مردم بدجوری زخمی شده. خدا کنه زیاد جای زخمها توی چشم نباشه که …..

آروم ادامه دادم: که قیافه ی پسر مردم از کار میفته!!

مامان گفت: انشاا… نه، اما پارلا…. سبدگل مارو که کنار تختش روی عسلی گذاشتند، یه چشم ماهیار فقط به گلها دوخته شده بود….. حالا دست برد شاخه ای هم ازش بیرون کشیده جلوی بینیش گرفت. بعد که دید نمیتونه بو کنه با لبخند غمگینی فقط چشم به گل دوخت!!

در کنار ناراحتیم، لحظه ای دلم ضعف رفت. پس حدودا موفق بودم.

با ذوقی که کرده بودم دوباره دلم می جوشید……. دوباره غصه هام فوران کرده بود….. بینوا پسر همسایه……

نمیدونم چرا بشدت احساس غربت میکردم. بی یاد و وجودش آواره ترین و تنهاترین بودم اما کاری هم از دستم برنمیومد……..

شام در سکوتمون خورده شد. کسی حرفی نمیزد و همه بنحوی توی فکر بودند. منهم که تکلیفم مشخص بود….. جوری خاص دلتنگ بودم …… جوری خاص آشفته بودم……. و جوری در دلم آشوبی براه بود. فکر کردم:

دلتنگی می دانی چیست ؟!
غرق شدن در یادت،
فکر به صدایت،
و مرور هر شب خاطراتت…

دلتنگی ساده تر از همه معانی است،
دلتنگی یعنی
“تــــــــــو” نباشی

و “مــــــــــن” تو را زندگی کنم..
و دستم به هیچ جایی بند نباشد…

چشمان قشنگ ماهیار با نگاه مهربونش جلوی چشمان اومد…….. چقدر بیقرار بودم…….

مــــن
شعــــــــرهایـــم را
از چشـــمان او می دزدیدم”
چــــــــــه دیوان قشـــنگی بود
تمام
چـــــشـــــمانـــش!

اونشب ساعتی کنار مامان و بابام بودم. دلم میخواست از بابام بخوام گوشیمو بده ولی…….. می شناختمش….. نباید حساسش میکردم…….. هنوزم باید در سکوتم با دلهره ها و بیقراریام کنار میومدم…….

نگاهی انداختم. بابام هم بشدت در فکر بود. صدرصد به ماهیاری که دیده و از نزدیک شاهد اوضاعش بود فکر میکرد………

چقدر دست و بالم بسته بود……

دو روز دیگر هم در برابر دست و پا زدنهای من گذشت. دو روز دیگر هم به دانشگاه رفتم در حالیکه چشمم به در خونه ی پسر همسایه دوخته شده بود شاید ماهیاری ازش بیرون بیاد……… دو روز هم هرلحظه مرده و زنده شدم و هیچکاری از دستم برنیومد……

نگاهم به در خونه شون خیره بود!!!!

خیلی دلم میخواست زنگ در خونه شونو بزنم و احوالشو جویا بشم……… ولی اصلا شدنی نبود……. نمیدونستم چه اوضاعی درست میشه و کافی بود کسی منو جلوی آیفونشون ببینه……. دیگه هیچییییییییی……… اصلا چی داشتم به خونواده اش بگم که حالا………

خیلی به مامان اصرار میکردم از بابا بخواد گوشیمو پس بده، ولی مامان فقط میگفت بدتر بابات حساس میشه……. کمی هم صبر کنی خودش برمیگردونه……..

یک هفته از ماجرای دعوا میگذشت. در دانشگاه و با تلفن خونه همه ی دوستان و حتی لیلون جویای حالم بودند که چرا کلا نیستم و آف کاملم……….

تنها میتونستم بگم گوشیم کمی ایراد پیدا کرده و مجبور به تحمل هستم……..

از طریق مامان هم که خودش از ناهید خانم جویای حال ماهیار بود فهمیده بودم پانسمانها رو باز کردند ولی بخیه ها هنوز بودند.

اونشب وقتی شب بخیر گفتم و میخواستم برای خواب به اتاقم برم، صدای بابامو شنیدم که گفت: گوشیتو از کیفم بردار …….

پشت بهش چشمامو بستم و توی دلم داد زدم خدایــــــــــا شکررررررررررت……

موبایلمو بردا‌شتم و آرام تشکری کرده بطرف اتاقم رفتم.

نمیدونم و هنوزم برام لاینحله چه جوری تحمل کردم پله ها رو سه تا یکی بالا نپرم…….

روی تختم که افتادم گوشی خاموشمو روشن کردم. شارژ نداشت. همچنانکه به شارژرش وصل کردم تند آنلاین شدم.

مشخص بود اوضاع چطور بود. هزاران پیام خونده نشده داشتم……… ولی همه ی پیامها کجا و پیوی ماهیار کجا…….

اول نگاهم روی عکس پروفایلش نشست که دیوونه شدم………

اشکام راه افتاد……. بدنم میلرزید و نمیتونستم خودمو کنترل کنم…….

عکسی که گذاشته بود بعداز برداشتن باندها بود و جای بریدگیها و بخیه ها ………

اشکریزان نگاش کردم و نگاش کردم……..

متوجه شدم هیچ پیامی ازش نداشتم……… انتظار پیام هم نداشتم…….. من بودم که باید در اون اوضاع بهش پیام میدادم و حالی می پرسیدم نه اون………

تند براش سلامی نوشتم و منتظر بازدیدش شدم…….

تیک دوم خورده نشد…… یعنی اصلا بازدیدی از سلامم نکرد…..

کم نیاوردم. حالشو پرسیدم. اظهار شرمندگی کردم که این مدت نتونستم و به هیچ عنوان امکانش نبود جویای احوالش باشم……….

آنلاین بود……. ولی باز هم نه بازدیدی صورت گرفت نه جوابی داده شد….
برای اونشب دیگه بیفایده بود. در پایان براش نوشتم:

بِگو خیال تو شَب ها کمی به رَحم آید
قسم به جانِ خودت مَن هَنوز بیدارم

حسم میگفت به احتمال قریب به یقین ماهیار بشدت از دستم ناراحته……. بهش حق میدادم……. هرکسی هم بود ناراحت میشد….. برای خاطر من سلامتی خودشو بخطر انداخته بود که من حتی حالی هم ازش نپرسیده بودم!!

ولی چاره ای داشتم؟؟

دلم میخواست همان شبانه زنگی بزنم و تمام ماجرارو براش توضیح بدم……… ولی الان تمام خونواده اش بودند و امکان همچین کاری نبود……

اونشب حال مارگزیده ها رو داشتم. فکر کنم صدها بار به پیوی ماهیار سرکی کشیدم………. ولی اصلا پیامهامو ندیده بود……

نصفه شب تحمل نکردم و تمام ماجرایی که داشتم رو موبمو براش نوشتم……… ولی هیچیییییییییییی…..

مثل اینکه دورم خط قرمز کشیده بود و دیگه کاملا بیخیالم بود…….

نزدیکیهای سحر بود که با اعصابی داغون و اشکهایی سوزان بیهوش شده بودم……

ساعت 11.30 که کلاسمون در دانشگاه تعطیل شد، بازم پیامهامو ندید ازش گذشته بود………

فقط داشتم سکته میکردم……. خودمو به گوشه ای کمی دورتر از همه رسوندم. باید بهش زنگ میزدم…….. باید باهاش صحبت میکردم………. باید از همه ی ماجرا باخبر میشد که منهم چه معذوریاتی داشتم……

اولین زنگ خورد…

… دومین زنگ…… رد تماس داد…..

در اوج ناباوریهام چشمام فقط به صفحه ی گوشیم دوخته شده بود……

دوباره زنگ زدم……… دوباره رد تماس…….

عرقی به پشتم نشسته بود……. با انگشتانی لرزان براش پیامک زدم: دیووووووووووونه ی عصبیییییییییی، چرا نمیخوای به حرفام گوش کنی…….. من در موقعیتی نبودم بتونم حالی ازت بپرسم…….. پیامهامو بخونی کاملا متوجه میشی اوضاع منم خوب نبود…….. همچی رو توضیح دادم تو فقط لطف کن بخون………

تنها جوابی که از طریق پیامک گرفتم این بود: اصلا برام مهم نیست. لطف کن نه زنگ بزن نه پیامی بده. چون از جواب دادن شرمنده ام.

مبهوت از جوابش فقط به درختان روبروم خیره شده بودم که کم کم درحال رنگ عوض کردن بودند…….

عکسهای پروفایل ماهیار

كاش می شد لحظه ها را پس گرفت
عشق های بی صدا را پس گرفت

يا ورق زد كودكی را باز هم
روزهای با صفا را پس گرفت
.
روی بودن يا نبودن خط كشيد
لطف بی حدّ خدا را پس گرفت

بار ديگر يك غزل را كوك كرد
قصه های آشنا را پس گرفت

انتهای عشق را ول كرد و رفت
ابتدای ماجرا را پس گرفت

پرسه زد در كوچه ی ديروزها
باز آن حال و هوا را پس گرفت.

Rating: 2.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان پسر همسایه پارت 21

رمان پسر همسایه جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *